تنبیه شدن توسط نگهبان شرکت (۲)

…قسمت قبل

میترا با پشت به دیوار سرد زیرزمین ایستاده بود، دست‌هایش پشت کمر با آن بست کمربندی پلاستیکی محکم بسته شده بود. قلبش مثل طبل در سینه‌اش می‌کوبید و نفس‌هایش کوتاه و بریده بودند. اتاق کوچک بود، شاید چهار در پنج متر، با دیوارهای بتنی نم‌کشیده که بوی خاک و روغن موتورخانه را می‌داد. یک میز قدیمی چوبی در وسط اتاق بود، پر از ابزارهای عجیب: طناب‌های ضخیم، چسب‌های نواری، چند تا کمربند چرمی، و حتی یک جفت دستبند فلزی که انگار از فیلم‌های قدیمی دزدیده شده بودند. روی دیوارها، آن عکس‌های چاپ‌شده بزرگ چسبانده شده بودند – عکس‌هایی از زنان دیگر شرکت، در وضعیت‌های تحقیرآمیز، دست و پا بسته، با چهره‌هایی پر از درد و التماس. میترا نمی‌توانست چشم از آن‌ها بردارد. مهتاب رضایی، با مانتوی پاره‌شده و پاهای برهنه، hogtied شده روی زمین. مهسا احمدیان، با چشمان بسته و اشک‌هایی که روی گونه‌اش خشک شده بودند. سحر رضوانی، معاون شرکت، که همیشه مغرور بود، حالا در عکس مثل یک عروسک شکسته به نظر می‌رسید.

کامران آرام به سمت او آمد، قدم‌هایش سنگین و مطمئن روی کف سیمانی. صورتش آرام بود، انگار داشت یک کار روزمره انجام می‌داد. موهای جوگندمی‌اش زیر نور کم‌لامپ سقف برق می‌زدند و چشم‌های تیزش مستقیم به چشمان میترا دوخته شده بودند. او بلندقد بود، شاید یک و نود، و شانه‌های پهنش زیر پیراهن سفید نگهبانی‌اش برجسته بودند. میترا احساس کرد بدنش یخ زده. خواست عقب‌تر برود، اما دیوار اجازه نمی‌داد.

«خ… آقای میرزایی، لطفاً… این کار رو نکنید. من اشتباه کردم. قول می‌دم دیگه اضافه‌کاری نکنم. لطفاً ول کنید دستامو، می‌رم خونه.» صدای میترا لرزان بود، مثل برگ در باد. اشک‌ها شروع کرده بودند به جمع شدن در چشمانش، اما سعی می‌کرد قوی بماند. نمی‌خواست ضعیف به نظر برسد.

کامران خندید، خنده‌ای کوتاه و بدون احساس. «حالا یادت اومد؟ وقتی گفتم ساعت چهار برو، خندیدی. گفتی ده دقیقه دیگه. حالا نوبت منه که بخندم.» او نزدیک‌تر شد، آن‌قدر که میترا بوی عطر تندش را حس کرد – مخلوطی از ادکلن ارزان و عرق کار روزانه. دستش را بلند کرد و آرام موهای میترا را از روی صورتش کنار زد. انگشتانش خشن بودند، مثل سمباده. میترا سرش را تکان داد و سعی کرد دور شود، اما کامران با دست دیگرش شانه‌اش را گرفت.

«نترس، خانم شفیعی. این تنبیه، نه قتل. همهٔ اون خانم‌ها که عکس‌هاشون رو دیواره، زنده موندن. حتی بهتر شدن. دیگه اضافه‌کاری نمی‌کنن.» او به عکس‌ها اشاره کرد. «مهتاب خانم، بعد از تنبیه‌ش، همیشه ساعت سه و نیم کیفش رو جمع می‌کنه. مهسا خانم، حالا دیگه چکمه‌هاش رو نمی‌پوشه، چون یادشه چی کشید. سحر خانم… آه، اون یکی سخت بود، اما حالا مثل موش شده.»

میترا ناله‌ای کرد. «لطفاً… من جوونم. خانوادم منتظرم. اگه دیر برسم، زنگ می‌زنن پلیس.» دروغ می‌گفت. خانواده‌اش در شهرستان بودند و او تنها در تهران زندگی می‌کرد. اما هر چیزی که می‌توانست بگوید، می‌گفت.

کامران سرش را تکان داد. «پلیس؟ اینجا زیر زمینه، سیگنال موبایل نمی‌رسه. علاوه بر این، همه می‌دونن من چیکار می‌کنم. رئیس شرکت هم می‌دونه. فکر می‌کنی چرا هیچ‌کدوم شکایت نکردن؟ چون این تنبیه لازم بود. شما جوون‌ها فکر می‌کنید دنیا مال شماست، اما نیست.» او دستش را از شانه میترا برداشت و به سمت میز رفت. از روی میز یک طناب ضخیم برداشت، طنابی نرم اما محکم، مثل آن‌هایی که در کوهنوردی استفاده می‌شود.

میترا چشمانش را گشاد کرد. «اون چیه؟ لطفاً، نه… من می‌رم، قول می‌دم.» او سعی کرد دست‌های بسته‌اش را تکان دهد، اما بست پلاستیکی پوستش را می‌برید. درد تیز بود، اما ترس بیشتر.

کامران برگشت و آرام گفت: «اول باید آماده‌ت کنم. تنبیه بدون آماده‌سازی فایده نداره.» او طناب را دور مچ پاهای میترا پیچید، اما نه خیلی محکم. میترا تقلا کرد، لگد زد، اما کامران با یک دست پاهایش را گرفت و با دست دیگر طناب را گره زد. حالا پاهایش هم بسته بودند، اما نه کامل – می‌توانست قدم‌های کوچک بردارد، مثل یک زندانی در زنجیر.

«حالا راه بیفت.» کامران او را به سمت وسط اتاق هل داد. میترا لنگان‌لنگان رفت، هر قدم سخت بود. قلبش تندتر می‌زد. کامران پشت سرش بود، مثل یک سایه.

وقتی به میز رسیدند، کامران گفت: «بنشین روی میز.» میترا نخواست، اما کامران با یک فشار ملایم او را نشاند. میز سرد بود زیر بدنش. حالا کامران روبه‌رویش ایستاده بود. او آرام دکمه‌های مانتوی سرمه‌ای میترا را باز کرد. میترا جیغ کشید: «نه! دست نزن!» اما کامران بی‌توجه ادامه داد. دکمه اول، دوم، سوم… مانتو باز شد و زیر آن بلوز سفید ساده‌اش پیدا شد. کامران مانتو را از شانه‌هایش پایین کشید، اما چون دست‌هایش پشت بسته بودند، مانتو کامل در نیامد – فقط تا کمر پایین آمد و روی دست‌های بسته‌اش گیر کرد.

«اینجوری سخته، اما لازم نیست کامل دربیاد. برای تنبیه کافیه.» کامران گفت و لبخند زد. میترا احساس تحقیر کرد. بدنش می‌لرزید از سرما و ترس. حالا بلوزش پیدا بود، و سینه‌بند سفید زیر آن کمی نمایان.

کامران ادامه داد: «حالا نوبت شلواره.» او کمربند شلوار جین میترا را باز کرد. میترا لگد زد، اما پاهای بسته اجازه نمی‌داد. کامران با آرامش زیپ را پایین کشید و شلوار را تا زانو پایین آورد. حالا پاهای برهنه‌اش پیدا بودند، فقط با جوراب‌های نازک. میترا گریه می‌کرد، اشک‌ها روی صورتش می‌ریختند. «لطفاً… این کار رو نکن.»

کامران سرش را تکان داد. «این تنبیه. باید درد بکشی تا یاد بگیری.» او شلوار را کامل پایین کشید، اما چون پاها بسته بودند، شلوار دور مچ پاها گیر کرد. حالا میترا فقط با بلوز و لباس زیر روی میز نشسته بود، مانتو و شلوارش نیمه‌درآمده.

کامران او را از میز پایین آورد و روی زمین نشاند. زمین سرد بود، سیمان خشن زیر پوستش. او طناب پاها را باز کرد، اما فقط برای لحظه‌ای – شلوار را کامل درآورد و دوباره پاها را بست، این بار محکم‌تر، hogtied مانند عکس‌ها. دست‌های بسته را با طناب به پاهای بسته وصل کرد، طوری که میترا نتواند تکان بخورد. بدنش خم شده بود، زانوها به سینه چسبیده، و باسنش کمی بالا آمده.

میترا ناله کرد: «درد داره… ول کن.» اما کامران بی‌توجه بود. حالا نوبت بلوز بود. او با یک قیچی کوچک از میز، آستین بلوز را برید – چون دست‌ها بسته بودند، نمی‌توانست کامل دربیاورد. برش آرام بود، از شانه تا مچ، و بعد بلوز را پاره کرد و کنار زد. حالا فقط سینه‌بند و شورت مانده بود. میترا احساس برهنگی کامل کرد، هرچند هنوز لباس زیر داشت. پوستش مورمور شد از سرما.

«حالا آماده‌ای برای تنبیه اصلی.» کامران گفت و از میز یک کمربند چرمی برداشت. کمربندی پهن و سیاه، که انگار سال‌ها استفاده شده بود.

میترا چشمانش را بست. «نه… لطفاً اسپنک نکن.» او از عکس‌ها فهمیده بود چی در انتظارش است.

کامران خندید. «اسپنک؟ آره، اما نه فقط اون. اول از کف پا شروع می‌کنیم، مثل مهتاب خانم.» او جوراب‌های میترا را درآورد – آرام، یکی یکی. کف پاهایش سرد شد. کامران کف پای راستش را گرفت و با کمربند ضربه اول را زد. صدا مثل شلاق پیچید در اتاق. درد تیز بود، مثل آتش. میترا جیغ کشید: «آخ! نه!»

کامران ادامه داد، ضربه دوم، سوم… هر ضربه محکم اما کنترل‌شده. کف پا قرمز شد، درد به پاها و کمرش می‌رسید. میترا گریه می‌کرد، التماس می‌کرد: «بسه… یاد گرفتم.» اما کامران گفت: «هنوز نه. ده ضربه برای هر پا.»

پس از کف پاها، نوبت ران‌ها بود. او طناب را کمی شل کرد تا بتواند ران‌های میترا را ببیند. ضربه‌ها سبک‌تر بودند، اما همچنان دردناک. پوست ران‌ها قرمز شد، جای کمربند مثل خطوط قرمز روی آن‌ها ماند.

حالا نوبت اصلی: اسپنکینگ باسن. کامران طناب را تنظیم کرد تا باسن میترا بیشتر بالا بیاید. او شورت را پایین نکشید – فقط ضربه زد روی آن. اما درد همچنان شدید بود. ضربه اول مثل برق زد به بدنش. میترا فریاد زد: «آی! درد داره!» کامران گفت: «باید درد داشته باشه.» ضربه‌ها ادامه داشتند، ریتمیک، یکی پس از دیگری. باسنش می‌سوخت، انگار آتش گرفته. او شمرد: ده، بیست، سی… تا پنجاه ضربه.

در میان ضربه‌ها، کامران حرف می‌زد: «این برای هر دقیقه اضافه‌کاریته. دفعه بعد یادت می‌مونه.» میترا فقط گریه می‌کرد، بدنش خیس عرق شده بود. درد با هر ضربه بیشتر می‌شد، اما عجیب بود – بعد از مدتی، درد تبدیل به یک حس سوزش مداوم شد، و ذهنش خالی.

پس از اسپنکینگ، کامران کمی استراحت داد. آب آورد و به میترا داد بنوشد. «نمی‌خوام بیهوش شی.» او گفت. میترا با دست‌های بسته نتوانست، پس کامران لیوان را به لبش رساند. آب سرد بود، آرامش‌بخش.

اما تنبیه تمام نشده بود. حالا نوبت بایندینگ بیشتر بود. کامران طناب‌ها را محکم‌تر کرد، دست‌ها را بالاتر برد، طوری که شانه‌های میترا درد گرفت. او را نیم‌ساعت در آن وضعیت نگه داشت، بدون ضربه، فقط درد کشیدن از بایندینگ. میترا احساس کرد زمان متوقف شده. فکر می‌کرد به همه چیز: کارش، زندگی‌اش، چرا اضافه‌کاری کرده.

بعد، کامران شروع به ماساژ جاهایی کرد که ضربه زده بود – نه مهربانانه، بلکه برای اینکه درد بیشتر پخش شود. انگشتانش روی کف پا، ران‌ها، باسن فشار می‌دادند. درد تازه شد، اما میترا دیگر جیغ نمی‌کشید – فقط ناله می‌کرد.

ساعتی گذشت. کامران بالاخره طناب‌ها را باز کرد. اول پاها، بعد دست‌ها. بست پلاستیکی را با چاقو برید. میترا روی زمین افتاد، بدنش کوفته. لباس‌هایش را یکی یکی داد: اول شورت را بالا کشید (خودش، چون میترا نمی‌توانست)، بعد بلوز پاره‌شده را دورش پیچید، شلوار را پوشاند، مانتو را روی شانه‌اش انداخت.

«حالا برو خونه. فردا ساعت هشت بیا، اما ساعت چهار برو.» کامران گفت و در را باز کرد.

میترا لنگان‌لنگان بیرون رفت، اشک‌ها هنوز روی صورتش بودند. زیرزمین را ترک کرد، اما می‌دانست این تنبیه در ذهنش خواهد ماند. فردا، مثل دیگران، ساعت چهار شرکت را ترک خواهد کرد.

پایان.

نوشته: میترا

بازدید 2,047

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

8 پاسخ به “تنبیه شدن توسط نگهبان شرکت (۲)”

  1. از تاثیرات دیدن فیلمهایه هالیوودی و استفاده همزمان از مواد روانگردان!!!

  2. از تاثیرات دیدن فیلمهایه هالیوودی و استفاده همزمان از مواد روانگردان!!!

  3. نویسنده احتمالا زیاد ۱۸ و ۱۹ دیماه با یه قمه همراه نیروی سرکوب دنبال بچه های بیگناه تو کوچه پس کوچه ها بوده

  4. آخه با چه جرعتی ون مرتیکه همچین کاری رو می‌کرد تو شرکت یه نره خر استخدام می‌کنند که دخترای مردم تنبیه کنه به همین راحتی این چه فانتزی بود بعد هیچکسم شکایت نرفت نکرد

  5. حالا خیلی اروم دستتو از تو شرتت دربیار و از خیالاتت خارجشو اسلیو حقیر

  6. در ایران طرف ظرف یک هفته بالای دار است به دلیل تجاوز تجاوز که همیشه به رابطه نیست

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...