محدثه حدیث عشق

سلام به تمام خوبان و دوستان.این ماجرای واقعی چند سال قبل منه و فقط اسامی تعویض شدند.در ضمن ماجرا کلا عشقی احساسیه و سکسی نیست.نادر هستم و تازه وارد جوونی شدم.پدرم پزشکه و متخصص.اصالتایزدی هستیم ولی الان تهران زندگی می‌کنیم.من و ندا خواهرم دوتا بچه های امین آقا بیرحم(لقبیه که مامانم به بابام داده)ومژده خانوم مامان خوشگلم هستیم…خانواده مادری من بشدت مذهبی و محجبه و در قید و بند خرافات و اعتقادات مذهبی خودشون هستند…باور بکنید یا نه…مادرم حتی توی خونه هم با روسری راه میره.‌حتی مادر بزرگ و۶تا خاله ام.البته۶تاهم دایی بازاری و خر پول دارم…خانواده پدری من تماما اهل علم و فرهنگ هستند.ولی بخدا باور کنید یا نه خانواده مادری من چنان همه شون خوشگلند،رد خور نداره ها…همه شون زیبا و خوش بدن هستند رو دست ندارند.پدرم هم عاشق همین زیبایی مامانم شد و دختر ته تغاری و عزیز دردونه حاج رضا رو بهش دادند.که بعد۱۸سال زندگی توی۱۵سالگی من و۱۲سالگی ندا خواهرم از هم جدا شدند…اون هم به خاطر دخالت‌های بی‌جای مادر بزرگ عفریته ام با اون خاله مریم عوضیم…که خودش سن سگ رو داره و الان نزدیک۸۰سالشه و توی خانواده حرف اول رو میزنه…حتی دایی هام ازش حساب می‌برند.همه رو خسته کرده.کلی هم بچه و نوه داره…مثل کفتار شده ملکه گله…مامانم از دختر بزرگه خاله ام هم کوچیکتره…بابام خونه بزرگ و زیبا و دو طبقه پدریش رو داد به ما و رفت تهران و البته۴سال رفت آلمان و دوره تخصص دید وسر۴سال طفلکی برگشت.‌‌خیلی گله…خیلی مرد خوبیه.من کنکور دادم و مهندسی پزشکی تهران قبول شدم و برای مدت تحصیل خوابگاه نگرفتم و اومدم خونه پدرم زندگی کردم…البته تموم وقت بیکاریم رو برمیگشتم تهران پیش مامانم و خواهرم…پدرم گفت نباید تنهاشون بزارم.اخه بد خوشگل هستند…خب ببخشید زیاد وراجی کردم.بریم سر اصل داستان.

رفیقام و همکلاسیام زنگ زدن نادر کجایی؟گفتم یزد هستم و خونه مامانم…گفتند داریم چند ماشینه و چند نفره می‌آییم یزد بریم بافق کویر کاراکال رو ببینیم.چند روز مهمونت هستیم.خوشحال شدم و گفتم قدمتون سر چشم منتظرتونم…توی این حین مادرم که صدام رو شنید گفت نادر جایی نری که حال مامان بزرگ خوب نیست.دکترا ازش قطع امید کردند.گفتم مامان جونم به نظرت مامانت۱۴سالشه…خب پیره دیگه۹۷سالشه فسیل زنده است…تا اینو گفتم.محکم زد زیر گوشم…بخدا اولین بار بود زد.گفتم بابا حق داشت ازت جدا شد.تو بی رحمی نه بابا…به خاطر خانواده و مادرت و خواهرات همه چیز رو زیر پات میزاری…مطمئن باش تا امروز بابا رو از دست داده بودی…از امروز منو هم دیگه نمیبینی،خواهرم خیلی طفلکی ناراحت شد.بغلم کرد گفت داداشی تو رو خدا نرو.مامان عصبیه.بالاخره اون هم مادرشه پیره که پیره.مامانشه دیگه…مادرم گفت ببخشید پسرم.گفتم دیگه دیر شده مامان‌…کمی وسایل برداشتم و بدون خداحافظی زدم بیرون.البته میدونم حرفم در مورد مادربزرگم زشت بود ولی خودش میدونه از مادرش و کس و کارش متنفرم.نباید میزد در گوشم.البته میدونستم چون چند روز گرفتار دوستام میشم کمی هم خودمو لوس کردم.من حتی عیدها هم به بهونه پدرم میرم تهران خونه اونها نمیرم.چون دوستشون ندارم.اینها همه با همین مذهبی بازیهاشون باعث جدایی پدر مادرم شدند.هر چی مامانم اصرار کرد و پشت سرم اومد بهش گوش ندادم…ماشین خوشگلم رو که بابام واسه روز تولدم واسم خرید رو برداشتم و زدم بیرون رفتم سر جاده اصلی منتظر شدم تا کاروان رفیقام برسند.خلاصه دو روزی توی کویر بودیم که خواهرم اس داد نادر برگرد مامان بزرگ فوت شد.مامان خیلی گریه میکنه…تموم فامیلش دارند از همه شهرها میان یزد خونه دایی هادی و خاله جمیله جمعند…دارند زیاد وزیادتر میشن.فقط تو نیستی و بابا…فک کنم بابا هم برای تشیع جنازه بیاد.نوشتم مرد که مرد.اصلا واسم مهم نیست.نوشت مامان گناهه…نوشت اقلا زنگ بزن بهش تسلیت بگو…مادرشه…پشت سرش به مادرم اس دادم و نوشتم.‌…تسلیت میگم غم آخرت باشه…دیگه هیچچی ننوشتم…سریع جواب داد.نادر تنهام برگرد فردا تشییع جنازه مادرمه.مردی بغیر تو ندارم…نوشتم نه چندتا داداش داری که از من و پدرم هم بیشتر دوستشون داری.متاسفم مامان…برای من مردن مادرت اصلا مهم نیست.حتی نمیگم خدا رحمتش کنه.تو بخاطرحرفهای اون زندگی همه مون رو بهم ریختی…از شوهرت پدر من گذشتی از مادرت نگذشتی…نوجوونی من بخاطر اونها بدون پدر و تنها گذشت.۴سال پدرمو ندیدم…پس بدون فوتش اصلا برام مهم نیست…حتی بخاطرش زدی زیر گوشم.بعد این مطالب.دیگه حتی بهم اس هم نداد…خواهرم زنگ زد.دیوونه چی گفتی مامان داره از شدت گریه دق میکنه…خودم فهمیدم اشتباه کردم ولی دیگه نمیشد جمعش کنم…نیم ساعتی بود توی خودم بودم بچه ها اصرار داشتن بریم توی قلب کویر ولی من دلم طرف خونه بود.ناهار رو خوردیم و ماشین‌ها رو سرویس کردیم و بندوبساط رو جور کردیم که بریم جلوتر.که خبر دادن باد و طوفان در راهه.بهتره کویر رو خالی کنید.خلاصه که اجبارا همگی برگشتیم و تا رسیدیم

یزد و بچه ها دونه دونه برمی‌گشتند شهرهاشون. شد ساعت۱۲شب.الناز دوست دختر خودم با خواهر بزرگش آیناز اومده بودن.بچه پولدار بودن و خوشگل و همکلاسیم بود…جریان رو واسشون تعریف کردم که مادربزرگم فوت شده…خونه شلوغه و مادرم اصرار داره برگردم پیشش،تسلیت گفتند.فهمیدن نمیتونم نگهشون دارم.یکی دو ساعتی باهم بودیم و هرچی بهشون گفتم شبه برنگردند.گفتن رانندگی توی شب براشون راحت تره،برگشتند تهران…من موندم و دوراهی بین عقل و احساس…برم خونه یا نرم.ساعت دقیق۲وپنج دقیقه بود که پدرم زنگ زد.پسر کجایی ندا میگفت رفتین کویر… برگرد.اون حرفها چی بوده به مادرت گفتی،این بجای دلداری دادن و تسلیتته،مامانت داره دق میکنه.گفتم حقش بود.گفتم به تو میگه بی رحم.اونوقت خودش رحم و مروت نداره…من متنفرم از خانواده اش.گفت مهم نیست حالا که مرده و دستش از این دنیا کوتاهه…برگرد مامانت گناه داره.من هم صبح میام آرامگاه… باید کنارش باشیم.گفتم چشم بابا جون…رفتم طرف خونه دیگه نزدیک۳سحر بود.روی پل پارکینگ و کنار خونه کلی ماشین پارک بود.خونه و حیاط تاریک بودن…فقط نور لامپ تیر چراغ برق کوچه توی خونه و حیاط قدیمی و پر درخت مون رو روشن کرده بود.دم در ورودی سالن پر کفش بودن اقلا۱۰۰تا لنگه کفش بودند.فهمیدم همه هم خانوم هستند.آرومی از پله ها رفتم بالا.که برم اتاق خودم…باور کنید توی سالن بالا هم۲۰تایی دختر و زن خوابیده بودند و چون گرم بود.اون هم تابستون یزد.کولر روشن بود ولی مگه جواب میداد.همه از گرما سر لخت کون لخت بودند…قوم مذهبی ما آب پیدا نمیکردند.اگه نه شناگرهای خوبی بودن.چه خوشگل و سفید مفید هم بودن…مث اینکه چون میدونستن مردی توی خونه ما نیست همه زنها جمع شده بودند خونه ما.ارومی بدون سروصدا رفتم اتاق خودم.در نیمه باز بود.رفتم داخل.پنجره هم باز بود و نسیم خوبی میومد نور لامپ کوچک داخل خونه رو کامل روشن کرده بود.اوه این دیگه کیه خوابیده روی تخت من.؟جانم آدمه؟پریزاده؟نگاهش کردم اوه محدثه بود تقریبا هم سن خواهرم بود. میخواست بره کلاس۱۲.با شلوارک کوتاه سبز یشمی بود.موهای بلند و طلایی بافته شده.تاب لیمویی بود.جنینی خوابیده بود پشتش به در بود.کون بزرگ و قشنگش سمت من بود.خط شورتش معلوم بود.اینقدری سفید بود بدنش توی نور می‌درخشید.موهای پرپشتی داشت چون بافت کلفتی داشت.امان از کونش.چقدر زیبا بود.چه دستها و بازوهای زیبایی داشت.نشستم کنار تخت.گوشیمو گذاشتم روی سایلنت.دوربینش رو روشن کردم و فیلم قشنگی ازش گرفتم.اخ بوس قشنگی روی کونش زدم.اروم شروع کردم مالیدن…باسنش.یکهو دمر شد.چون پشتش بهم بود منو نمی‌دید. به هر چی بگی قسم تموم این جریان که الان براتون تعریف میکنم عین حقیقته…یکهو دمر شد.دلم میخواست بترکه.اخه خونه پر زن بود اون هم.همه مذهبی و دله دیوونه.اگه میفهمیدن من با این وضعیت دیدمشون که کله منو میکندن.دستم از ترس میلرزید.وای اروم حرف زد گفت بی تربیت کمرم رو بمال چرا باسنم رو میمالید؟به قرآن دهنم خشک شده بود.نمیتونستم تکون بخورم.گفت تو رو خدا کمرم خیلی درد میکنه اینقدر که امشب خم و راست شدم.و پذیرایی کردم.ذله شدم.هنوزم تازه از فردا شروع میشه.خدا کنه پریود بشم مامان بزرگ هر دختری پریود بشه رو نمیزاره بیاد توی مسجد میگه کراهت داره…البته یکمم خون دیدم ولی هنوز راه نیفتاده.یک تکونی به کمر و رونها و کون قشنگش داد و گفت خسیس بمال دیگه.آروم شروع کردم با یکدست ماساژ دادن گودی کمرش…آخه یادمه بچه که بودم مامانم هر وقت پریود میشد میگفت گودی کمرم رو بمال.اخ تا مالوندم.تماما کامل دمرو شد لای پاهاشم باز کرد وای خدا چه اندامی.معرکه بود.این بی پدرها زیر چادر بدنشون دیده نمیشه…چقدر ناز هستند.گوشیم هنوز روی حالت فیلمبرداری بود.میدونم صداش رو ضبط کرده بود.از شونه ها آروم رفتم روی پشتش.و سرشانه ها و بازوهاش.داشتم تموم بالاتنه اش رو ماساژ میدادم…آخ آخ کوچولو می‌کرد.از زیربغل رفتم تا دم سینه هاش…گفت وای مرسی ندا جون.وای این کوسخول فک میکرد ندا ماساژش میده.گفت من میخوابم تو ماساژم بده…بعدا بیا تهران مهمون ما.من هم تلافی میکنم.بابای این محدثه مهندس عمرانی جهاد بود و پولدار و دم کلفت و مذهبی.همین تک دختر رو هم داشت.این نوه پسری خاله کیری من بود.پدر این پسرخاله من بود.که حتی به هم سلام هم نمی‌دادیم.تازه فک کنم پدر این از مادر من که خاله اش بود هم بزرگتر بود.دوباره کمرش رو مالیدم.با حالت خواب الودی گفت مرسی.وای صددرصد پریود میشم.داره کمر دردم بیشتر میشه.وای نوار هم ندارم.اخ به کی بگم بره واسم بخره…الان هم محض احتیاط چندتا دستمال کاغذی رو گذاشتم توی شورتم.ندا جون اگه داری بهم بده…آروم رفتم روی رون پاهاش…آروم از بیرون به سمت داخل ماساژ میدادم.رفتم پشت زانوهاش و پشت ساق پاهاش…گوشیو گذاشتم کنار…بقران چنان نرم نرم ماساژش دادم.وقتی چشم گردوندم دیدم داره سپیده صبح میزنه…خواب خواب بود.توی خواب کونشو

بوسیدم و بعد هم پشت سرش موهاشو بوسیدم.وای از مالش بدن قشنگش شارژ شارژ بودم و راست کرده بودم.ساکم رو گذاشتم اونجا.گفتم برم روی پشت بوم زیر پشه بند بخوابم…خسته بودم.اما میدونستم نیم ساعت یک ساعت دیگه همه بلند میشن و صبحانه میخوان مامانم هم تنهاست.دو تا قابلمه بزرگ برداشتم و رفتم بیرون.چندتا سنگک گرفتم و یک قابلمه حلیم و یک قابلمه بزرگ کله پاچه.داشتم برمیگشتم که دیدم.داروخانه شبانه روزی بازه.یک بسته نوار هم گرفتم.و زودی برگشتم خونه…صبحونه و نونها رو گذاشتم روی اوپن آشپزخونه طبقه پایین و تیز رفتم بالا و نوار رو گذاشتم روی تخت و رفتم روی پشت بوم زیر پشه بند خوابیدم.نمیدونم کی خوابم برده بود که با نوازش موهای سرم و بوی خوشی بیدار شدم.تا چشم باز کردم مامانم محکم بغلم کرد.اومدی مرد من…پسر من آقای من…آخ فدات بشم.بلند شدم تند تند بوسم کرد و گریه کرد.بهش تسلیت گفتم و ازش عذرخواهی کردم…گفت لباس مشکی واست گذاشتم بپوش بریم سر خاک تشییع جنازه بعدشم مسجد مراسم داریم.گفتم یک دوش بگیرم بعد.گفت باشه برو.همه طبقه پایین هستند.تو طبقه بالا دوش بگیر.فقط زود بیا.در ضمن ممنون از نونها و صبحانه خوبت.بخدا وقتی بیدار شدم میخواستم برم نونوایی تا نونها و قابلمه ها رو دیدم برات سر نماز کلی دعای خیر کردم که انشالله به هرچی میخوای برسی.بوسیدمش گفتم وظیفه امه مامان جون…رفت پایین.و من رفتم حموم و با حوله دورم رفتم توی اتاقم کسی نبود.بسته نوار بهداشتی هم نبود…خشک بودم وبا شورت بودم جوراب پام کردم رکابی وپیرهن مشکی رو پوشیدم.خوب شدزود شلواره رو کشیدم بالا.یکهو در اتاق مث چی بگم باز شد و ندا خواهرم با محدثه وارد اتاق شدن.گفتم های چه خبرته.دری تقی توقی…همینجوریه میایی داخل.گفت وای داداشی قربونت بشم کی اومدی؟گفتم اومدم دیگه…مامانم پشت سرشون اومد داخل گفت ندا صبحونه کار داداشت بود…من بلند شدم دیدم همه چی حاضره.هواکه تاریک بوده رسیده خونه.دیده مهمون داریم رفته نونوایی و خرید.فداش بشم‌…دیدی بی‌رحم نیست دوستم داره…گفتم مامان بی‌رحم بهم گفت بیام تاکید هم داشت.مامانم اخم کرد گفت.یعنی اگه بابات نمی‌گفت نمیومدی؟گفتم آخه فدات شم چرا نیام؟گفتم وظیفه امه…گفت آفرین.بدویین بچه ها.توی این مدت محدثه عقب وایستاده بود.همه با مانتو شلوار مشکی بودند.حتی روسری ها مشکی…توی اون لباس مشکی خیلی خوشگلتر بود.اخه صورت سفید و نازی هم داره…تا نگاهش کردم.اروم گفت سلام پسرخاله.گفتم علیک سلام محدثه خانوم خوش اومدی،؟مگه مجلسی چیزی بشه ما بتونیم فامیل مادریمون رو ببینیم.گفت ماها که همه هر ماه همیشه دور هم جمع میشیم.شما سایه ات سنگینه،دائما سر به زیر هم بود اصلا توی چشام نگاه نمی‌کرد.گفتم بریم مامان بدو…الانه که دربون جهنم زنگ بزنه.(منظورم خاله بزرگم…مامان بزرگ محدثه بود)مادرم گفت لوس نشو نادر‌…هنوز حرفش تموم نشده بود زنگ زد.گفت بچه ها ساکت خاله است…گفتم دیدین بچه ها…محدثه گفت وای به مامان بزرگ من میگه دربون جهنم.ندا خندید.خود محدثه هم بدجور خندید.مادرم گفت هیس.کوفت مثلا عزاداریم ها…گفتم حالا انگاری جون مرگ شده.خب طفلی مامان بزرگ از خدا دو روز کوچکتر بود دیگه…وای این دفعه بدتر از قبل دو تا دخترها زدن زیر خنده.مامانم بدجور اخم کرد.دهنی گوشی رو گرفته بود صدا نره اون سمت…بوسیدمش ازش عذرخواهی کردم…رفت پایین گفت زود باشین.گفتم دخترها بدویین که نکیر و منکر توی قبر منتظر مامان جون هستند.که حالشو بپرسند.این دختره با اون خنده هاش دلمو آتیش میزد.از بالا دیدم دایی‌ها و فامیل همه با ماشین‌ها اومده بودند دنبال خانومها…من هم مامان و ندا رو سوار کردم.دم ندا گرم محدثه رو آورد توی ماشین ما…گفتم مداحی هم ندارم بزارم…خلاصه طی مراسمی که همه میدونید.مرده دفن شد.و همه رفتند سمت مسجد.یکروز مراسم قرآن خوانی توی مسجد داشتند و فرداش مراسم سوم و ناهار و پذیرایی…من توی مسجد کنار پدرم بودم و مهمان ها میومدن تسلیت می‌گفتند… خیلی مسجد شلوغ بود.تا دم اذون…که نماز خوندن و تموم شد.داییم گفت نادر ناهار همه خونه خود مامان بزرگ جمع هستند.بی ادب اصلا به پدرم تعارف نکرد…آروم گفتم ریدم برای همه تون و ناهارتون.بابام برگشت بدجور نگاهم کرد. گفتم آخه دیدی بی‌شعور دعوتت نکرد.گفت فدای سرت.ولی روزی خدا رو دیگه اینجوری نگو.گفتم ببخشید.گفتم من که شما نباشی نمیرم اونجا.گفت نادر من دارم میرم تهران ولی تو کنار مامانت بمون گناه داره…گفتم بابا جون کاش اینقدری که تو دوستش داری اون هم نصفش تو رو دوست داشت…گفت مطمئن باش که اون بیشتر منو میخواد.عشق منو اون تموم نمیشه که…ما روی کاغذ جدا شدیم.توی دلامون بهم وصل هستیم.من واسه مامانت اومدم…نه این بی تربیتها…من مادر و خواهرم رو رسوندم خونه مادر بزرگ.گفت نادر بیا داخل.گفتم شرمنده مامان.دایی اومد منو دعوت کرد.حتی یک تعارف به بابا نزد.اون از تهران به احترام شما اومد اما عقلش نرسیده

دعوتش کنه…مامانم همونجا داییمو صداش زد و کلی جر و بحثشون شد.من برگشتم سمت خونه…دیگه کلا از محدثه هم فراموشم شده بود.اخه عصبی بودم‌.سر راه سفارش پیتزا دادم و بهش گفتم بده پیک بیارتش،خودم رفتم خونه و مستقیم رفتم اتاقم…البته خیلی هم خوابم میومد.چون دیشب خوب نخوابیده بودم.روی راه پله ها بودم که گوشیم زنگ خورد.الناز دوستم بود.دوباره بهم تسلیت گفت و کلی ازش و از خواهرش عذرخواهی کردم که نتونستم ازشون پذیرایی کنم.گوشیم روی بلندگو بود و داشتم لباس در می‌آوردم.که الناز گفت نادر دوست داشتم دو شبی باهم تنها باشیم…گفتم شانس منه دیگه.نشد تا کنار عشقم چند روزی خوش باشم…هنوز صحبت می‌کردم که صدای در سرویس ها اومد.زودی گوشیو قطع کردم. وای محدثه بود.فک کرده بود کسی خونه نیست…با همون ست تاپ و شلوارک دیشب بود…بسته نوار بهداشتی به دست از توی توالت اومد بیرون…این بدبخت چون پریود شده بود.بهش اجازه نداده بودند که بیاد مسجد.برگردونده بودنش خونه…گوشیش روی میز عسلی مبل بود.زنگ خورد.برداشت.گفت وای ندا چی عجب که زنگ زدی،صدتا پیام بهت دادم.زود بیا خونه دیگه تنهام خونه بزرگه میترسم.دل و کمرم هم خیلی درد میکنه.نه گرسنه نیستم.البته هستم ها.ولی بیشتر تنهام میترسم…اوه وای کی پذیرایی و ناهار تموم بشه که تو بیایی…آخه شب و روز نداره که خونه شما قدیمیه تو در تو…اتاق زیاد داره میترسم…باشه بزار یک چایی بخورم…حالم خیلی بده…اینقدر کمر درد دارم که دارم میمیرم…باشه خداحافظ…خم شد گوشی رو بزاره روی میز.گفتم دختر خاله حالت بده بریم دکتر…چنان ترسید جیغی زد که دل من هم ترکید.دیود بره توی اتاق نمیدونم چی شد خورد زمین.دوییدم سمتش.بی حاله بی حال بود.گفتم ببخشید ترسوندمت،بخدا ببخشید چیزیت که نشد.نشستم کنارش.پرسیدم حالت خوبه؟گفت نه خیلی بدم بد بودم بدتر شدم.کی اومدی؟گفتم ۵دقیقه میشه.نترس خب بلند شو.گفت نمیتونم ترسیدم سرم گیج میره…بدون اجازه بغلش کردم بلندش کردم دوباره جیغ زد.گفتم هیس نترس کاریت ندارم میزارم روی تخت.محکم از گردنم گرفته بود تا نیفته…آروم گذاشتمش روی تخت.گفتم استراحت کن تا بیام…گفت کجا میری.چادرم رو بیار.گفتم چرت نگو دیگه؟چادر چیه.؟راحت باش.گفت آخه.گفتم کسی خونه نیست.راحت باش.دراز بکش.رفتم واسش یک شربت گیلاس خونگی آوردم خورد.گفتم بهتری؟با چشای خوشگلش گفت آره… زنگ زدن.گفت وای کیه؟گفتم فک کنم پیتزا آوردن.نترس راحت باش.اروم از پنجره ببین.موتورش رو.پیتزا آورده.دراز بکش.رفتم پیتزا رو گرفتم و اومدم بالا.مانتو شلوار تنش کرده بود.گفتم بیا آشپزخونه ناهار بخور.گفت نه خودت بخور.گفتم اگه نخوری بهم خوش نمیاد.بیا دیگه میدونم گرسنه ای،اومد نشست کنارم.پرسیدم سفید یا قرمز.گفت چی،،گفتم سس،سفید یا قرمز…خودم مخلوط میریزم روی پیتزا.گفت من هم اونجوری بیشتر دوست دارم…واسش ریختم.اینقدری دهنش کوچولو بود گازهای کوچیک میزد.گفتم تندتر بخور…گفت خب نمیتونم.دور دهنم سسی میشه.گفتم خوردن پیتزا قشنگیش همین کثیف شدن دهنه دیگه…گوشیم دوباره زنگ خورد.بازم الناز بود رفتم.توی اتاقم.الناز پرسید چی شد نادر جون.گفتم هیچچی عزیزم مهمون رسید ببخشید مجبور شدم قطع کنم…وقت ناهار و پذیراییه،گفت پس ببخشید.بد موقع زنگ زدم.همون موقع محدثه اومد گفت پسرخاله دارند زنگ در خونه رو می‌زنند.گفتم باشه الان میام…الناز پرسید نادر کی بود.دختر بود.گفتم آره نوه خاله امه…گفت چند سالشه…گفتم بخدا دقیق نمیدونم.ولی الناز جون الان وقت بازپرسی نیست ها.گفت آخه صداش قشنگ بود و معلومه جوونه…خندیدم و ازش خداحافظی کردم…رفتم گوشی در باز کن رو برداشتم.مامور برق بود و رفت.برگشتم بالا.قشنگ نصف پیتزا رو خورده بود.گفتم چرا نخوردی.؟مگه سیر شدی؟من میدونم شما دخترها دندون پیتزا خوریتون خوبه…خندید گفت پس تو چی،؟گفتم بخور تعارف نکن.شما مهمون منی،باز مادرم زنگ زد.نادر جون پسرم کجایی،؟گفتم کجام خب دارم میرم خونه.بهت گفتم من نمیام اونجا که،،گفت باشه پسرم.خودم واست ناهار میارم.یا میدم ندا بیاره…گفتم ممنونم…نگاهش کردم دور دهنش سسی بود و خوب ته پیتزا رو بالا آورده بود.دستمال کاغذی بهش دادم و گفتم وقتشه دیگه دور لبهاتو تمیز کنی.چنان خنده قشنگی کرد.دلمو پرواز داد.گفت گشنه ای؟گفتم ناهار داره میرسه،.پرسید نادر آقا… گفتم جانم؟گفت یک چی بپرسم.راستشو بهم میگی،گفتم اره بپرس،گفت تو دیشب کی اومدی خونه؟گفتم چرا میپرسی؟گفت بگو دیگه.خندیدم.گفت وای تو بودی ماساژم دادی؟خندیدم.گفت کوفت.وای اگه مامانم می‌فهمید.گفتم آخه روی تخت من خوشگل دراز کشیده بودی،بی ادبی کردم تا دست بهت زدم.خودت گفتی ماساژم بده،گفت لامصب من به ندا گفتم.کمرم درد میکرد.گفتم ماساژم بده.گفت برم توالت بیام ماساژت میدم.من فک کردم اونه…وای پس نوار رو هم تو واسم خریدی؟گفتم آره خودت خواستی،گفت من صبح از هر کی پرسیدم میگفت خبر ندارم.وقتی دیدمت شک کردم ولی نمیتونستم قبول کنم

تو جرات کرده باشی قاطی اون همه خانوم بیایی توی خونه…کمر درد داشتم ندا منو آورد توی اتاق شما.گفتم مهم نیست.فدای سرت شب قشنگ و بیاد موندنی شد.گفت وای وقتی ماساژم دادی گفتم ندا چی دختر خوبی شده.چی وارده.نگو وای خاک عالم…وای خدا.تو رو خدا پسر خاله به کسی چیزی نگی ها.اروم دستشو گرفتم و گفتم خیالت جمع…با این فامیل و کس و کار تخمی ما.هر کی بفهمه صد تا حرف واسه ما در میارند.گفت مرسی.اروم خیلی ناز لپ قشنگشو گرفتم و یک دونه ناردونه از لپش چیدم و نوک انگشتامو بوسیدم.خجالت کشید.سرخ شد.گفتم خیلی خوشگلی‌،گفت مرسی تو هم خیلی خوبی.بلند شدم رفتم سمت اتاقم.یهو از پشت سرم پرسید نادر.گفتم جانم.دوباره سرخ شد.گفت نامزدت بود بهت زنگ زد؟لبخند زدم.گفتم نه عزیزم.نامزدم کجام بود.همکلاسیم بود.دیروز پریروز اومده بودن کویر گردی،و گردش ولی چون مامان بزرگ فوت شد نتونستم خوب بهشون برسم.ازش عذرخواهی کردم.گفت وای ندا هم نیومد.که،،پرسیدم گشنه ای؟گفت نه حوصله ام سر رفته،گفتم باشه بیا بشین پای سیستم عکسهای قدیمی ما رو ببین…گفت جدی ناراحت نمیشی؟گفتم نه چرا بشم.گفت راستش دوباره روشنش کردم پسورد داشت نتونستم بازش کنم.لب تاپتم بود اونم پسورد داشت.ببخشید فضولی کردم.خندیدم.پسورد و زدم و نشست پشت سیستم.من هم توی گوشیم داشتم عکسهای کویر رو می دیدم.گفتم میخوای ببینیش،؟گفت کیو؟گفتم الناز رو همکلاسیمو،گفت آره میشه ببینمش،گفتم بیا.خم شدم روی بدنش.اخه اون روی صندلی پای سیستم نشسته بود.من از پشت سرش بهش گوشیو دادم.گفت خوشگله ها.گفتم ولی تو خوشگل تری…گفت مرسی.گفت ولی پیله هستش ها…هر جا تو هستی کنارته…خندیدم.گفتم کاریش نمیشه کرد.دختره دیگه نمیشه که دلش رو شکست.همینجوری عکسها رو نگاه می‌کرد که یکهو توی گالری رسید به عکس و فیلم دیشب خودش.تندی گوشیو ازش گرفتم. گفت وای بی ادب از من فیلم گرفتی.خندیدم دوییدم توی سالن دنبالم دویید.اومد گوشیو ازم بقاپه،گفت بخدا باید پاکش کنی.قدش ازم کوتاه بود و نمیتونست گوشیو ازم بگیره…چسبیده بود بهم.که یهو بغلش گرفتم.اروم وایستاد توی بغلم.بخدا یکهو شد.هر دو همزمان لبهامون رفت روی هم.چه حس قشنگی شد.بی نظیر بود.یهو در سالن باز شد.خوب بود که ندا بود.جیغ بلندی زد.دل محدثه میخواست بترکه.گفت وای بی حیا ها…گفتم مرگ کوفت مردم از ترس.گفت مامانمو بگو جوش میزنه میگه پسرم گناه داره گشنه است.نگو آقا گرگه داره شنل قرمزی رو میخوره.خانوم خانوما عجب کمر درد داری.طفلی از خجالت گریه کرد و رفت توی اتاق در رو بست.گفتم ندا خیلی بدی ازت توقع نداشتم.گفت بخدا داداش باهاش شوخی کردم.گفتم هم ترسید هم خجالت کشید…همون لحظه محدثه کیف به دست و چادر به سر از اتاق اومد بیرون.گفتم کجا محدثه جون کجا،؟ندا گفت دیوونه بخدا شوخی کردم.بمون لوس نشو.بهت نگفتم نادر پسر خوبیه،بمون دیگه معذرت میخوام.گریه کرد.گفت ندا این نادر دیشب منو ماساژ داده من فک کردم تویی،بعدشم ازم فیلم گرفته…من میخواستم گوشی رو ازش بگیرم فیلمو پاک کنم.ندا گفت باشه باشه.حالا که چیزی نشده فقط یک لب زیبا و عاشقانه بود.من که چیز دیگه ندیدم.گفتم خاک توی اون سرت…بعدش۳تاییمون خندیدیم.و نشستیم ناهار خوردن.گفت نامردها پیتزا خوردین.گفتم نه خوردند.من فقط۱اسلایس خوردم.محدثه خندید گفت خوشمزه بود این هم همش می‌رفت سراغ گوشیش.من همشو خوردم.گفت تو که هنوز گشنه ای دختر…گفت آخه وقتی استرسی میشم یا عصبی بیشتر غذا میخورم…ساعت۴بود دوباره مسجد شروع شده بود.و مادرم زنگ زد.صددرصد شب خونه دایی هادی مراسم پذیرایی مهمونهای راه دوره باید بریم اونجا.گفتم چشم.ولی دخترا رو برداشتم و رفتیم دور دور…چقدر خوب بود.لباس مشکی تنمون بود و موسیقی گوش می‌دادیم و دور میزدیم.محدثه چه دختر ناز و پایه ای بود…شب قرار بود من دیگه نیام اون خونه که خانومها هستند ولی بهشون گفتم من آرومی میام میرم روی پشت بوم توی پشه بند.شب همه جدا شدند خیلی خیلی مهمون زیاد اومده بود.شاید بالای۵۰تا خانوم فامیل نزدیک فقط اومدند خونه ما…ولی من از قبلش ماشین رو دوتا کوچه پایین تر توی خونه رفیقم پارکش کردم و زودتر از همه رفتم خونه و شارژر و لب تاپم رو برداشتم و رفتم بالا…وای وقتی اومدند یک گله بودند.محدثه و مامانش هم بودند.خوب شد اومده بودن اینجا.من شماره اش رو نداشتم.یهو مامانم زنگ زد.سلام عزیزم پسرم کجایی،؟خندیدم گفتم نترس دیگه نصف شب نمیام خونه.پیش محمدم،گفت مرسی عزیزم که درک میکنی،؟گفت عزیزم بخدا امشب خاله مریم هم اومده میدونی که اخلاقش چطوریه،پیر شده و غرغرو،گفتم خب آدم قحطیه؟گفت نادر دیگه اینجوری نگو الان مادر ندارم اون جای مادرمه…گفتم پس بدبخت تر شدیم…نادر دیگه دارم ازت دلخور میشم ها…گفتم مامان نصف شب زنگ زدی بهم داری خبر خوش میدی…مگه نمیدونی من و پدرم از خاله متنفریم.گفت میخواین باشین میخواین نباشین همینه که هست خواهرمه…نبینم بلند شی بیایی اینجا ها.گفتم باشه من اصلا

فردا هم نمیام مسجد و مراسم…زودی گریه کرد باشه باشه اصلا نیا تنهام بزار.گفتم باشه غصه نخور دروغ گفتم…صبح که برم نون بخرم واست دیگه…یه وقت نگن خونه بی‌رحم نون پیدا نمیشه صبحونه نیست،گفت مرسی عزیزم…ولی ورودممنوع…صبح تا ظهر فقط سوال جواب میشدم.نادر کی برگشته؟چرا به ما نگفتی،؟همه سر لخت پا لخت بودن…گناهش افتاد گردن من…گفتم ولی خب مامان لامصب ها با چادر دیده نمیشن، چقدر لختی پختی شون قشنگه…گفت بقران نادر ببینمت چشاتو در میارم…پس اون بدبختها حق داشتند.چش دریده…یک ربع بعد ندا زنگ زد.داداش کجایی؟گفتم بالا توی پشه بند خوش و خرم.نسیم خنک میاد…گفت ما هم بیاییم بالا.؟گفتم ماهم کیه دیگه؟گفت من و محدثه؟گفتم لامصب ساکت الان می‌فهمند…پس کی توی اتاق منه…گفت عروس دایی حامله است روی تخت تو خوابیده…خاله مریم روی تخت منه…من هم الان توی توالت توی حیاطم،اعصابم خورده…بیزار شدم انقدر که قرآن خواندند و گریه بیخودی کردند و حرفهای چرت و پرت زدند.گفتم بخدا ندا می‌فهمند منو هم بیرونم می اندازند.گفت نه آرومی می‌آییم… میریم توی پشه بند خودم.گفتم جون مامان پنهونی بیایید.فقط کمی میوه و آب خنک هم بیارین.گفتم حتما به مامان هم بگو…پانوراما رو هم بیار بازی کنیم خوابم نمیاد.گفت جانمی جان باشه‌.الان اومدم…چند دقیقه نشد دیدم اومدن بالا…چادر سفید خانگی سرشون بود و بالش و آب و میوه بدست اومدن بالا…روی پشت بوم پیش خودم.خوبی خونه ما این بود که از جلو چند تا درخت بزرگ استتارش کرده بود و از کنار هم بابا بزرگم دیوار کوتاه کشیده بود تا تابستونها پناه باشه دید نداشته باشه…ندا تا رسید.چادر رو گذاشت کنار.و گفت محدثه بزار کنار چادر و دیگه…گفت اخه،آخه چی.بیا بشین دیگه…گفتم بچه ها چون عزاداریم فقط داریوش گوش میدیم‌…لب‌تاپ رو روشن کردم و با صدای کم داریوش گذاشتم.گفتم خب حکم بازی می‌کنیم.۳نفره کیف داره…هرکی باخت باید فردا بستنی بخره…محدثه گفت من که بلد نیستم.ندا گفت شوخی میکنی،؟گفتم چی شوخی این طفلی آخر تفریحش توی اون خونه فقط این بوده که دعای ندبه رو از بهر بخونه بهش آدامس بدن…تا من اینو گفتم ندا بد خندید.اینقدری به محدثه برخورد چادرش رو برداشت که بره.ندا خیلی عذرخواهی کرد.ولی عصبی بود.رفت دم در.خودم رفتم سراغش.اروم گفتم محدثه جون نرو دیگه ببخشید شبمون رو خراب نکن دیگه.من شوخی کردم نمیدونستم که ناراحت میشی…فک کردم دوستیم باهم،،گفت مگه دوست که شدیم باید هم رو مسخره کنیم.گفتم معذرت میخام ببخشید.دست کوچولوش رو گرفتم.اروم گفتم اگه نادر رو دوست داری برگرد.خیلی ناز نگاهم کرد.گفتم مرسی.عزیزم.برگرد.ببخشید.اومد نشست و شروع کردم بهش حکم یاد دادن و زرنگ بود خوب یاد گرفت.در ضمن داشتیم بازی می‌کردیم و من هندونه رو قاچ زدم و گفتم پر چونه ها نوبتی دهنتون رو باز کنید.با چنگال میوه میزاشتم دهنشون و می‌گفتیم میخندیدیم…اصلا حواسمون نبود…وای یا خدا…توی همین حین نگو مامانم و خاله فهیمه که خیلی دوستش دارم.از مامانم۲سال بزرگتره داشتند ما رو تماشا میکردن…خاله گفت عزیزم دلم رفت یک قاچ هم بزار دهن من.وای طفلی محدثه تا اومد چادر سرش کنه و خودش رو بپوشونه،دیر شده بود.مامانم گفت ببین فهیمه…از یکطرف به مریم میگه ملکه کفتارها،میگه دربون جهنم…از اون طرف اومده مخ نوه اون رو تیلیت،کرده نشسته شب سوم مامان من برگ بازی میکنه آهنگ گوش میده میگه میخنده…هندونه عاشقی دهن یار میزاره…این ذلیل شده ها هم.کنارش نشستن دل میدن قلوه می‌گیرند.خاله فهیمه چقدر گله.گفت ولی مژده چقدر به هم میان.بعد چهلم باید عقدشون کنیم.بقران هندونه هم پرید گلوی من هم محدثه،،گفتم چیه واسه خودتون میبرین میدوزین،گفت خاله جون دیگه زر زر نکن.برو کنار میخوام هندوانه بخورم.مژده جون تو برو پایین مزاحممون نشو.من بالا پیش بچه ها هستم…اون پایین حوصله پیر پاتالها رو ندارم.خاله هایده بزار گوش کنیم…مامانم گفت فهیمه چی میگی؟مسخره اش رو در اوردی؟گفت ای آبجی جون ۲۰سالش که نبود.خدا رحمتی۱قرن فیکس عمر کرده بود.۴نفری خندیدیم.مامانم قهر کرد رفت پایین.دویدم زود در رو از پشت قفل کردم…برگشتم…طفلی محدثه هنوز توی شوک بود.گفتم آروم باش ولش کن رفت پایین.خاله گفت عزیزم.اروم باش اون دهنش لق نیست…خیلی هم مهربونه.خب پررو خان برگ بریز۴نفره اش کن…گفتم مگه بلدی؟گفت اگه مردی شرطیش کن.؟گفتم بقران شوخی میکنی،؟گفت لعنتی چرا شوخی، من دوران دانشجویی توی خوابگاه حریف نداشتم…تو و دلبرت،من و ندا.گفتم نه این طفلی۴نفره یاد نداره.امشب اولین بارشه بازی میکنه…گفت دیدی ترسیدی،،شرط یک دست ناهار…گفتم چشم…خلاصه چند دقیقه ای به محدثه ۴نفره رو یاد دادم…و نشستیم بازی کردن…واقعا چه کلکی بود.ما باختیم بقول نقی معمول بد هم باختیم…باور کنید داشت آسمون روشن میشد.که گفتیم بخوابیم…محدثه و ندا روی تخت اون بودند…خاله گفت گنده بک برو کنار خیال بد نکنی ها.من

محدثه نیستم.که دم صبح کار دستم بدی،چند ماه صبر کن.خودش گفت و خودش هم خندید.گفتم اوه چقدر دیر.باز هم خندید.ده دقیقه نشده بود.اروم برگشت سمت من.گفت نادر دوستش داری؟گفتم آره خیلی…دختر خوبیه.گفت ولی باباش و خاله مریم با پدرت بدجور دشمن هستند.گفتم بدبختیم همینه دیگه،گفت اون هم راه داره یادت میدم…گفت ولی شنیدم و مامانت میگفت با یک دختر تهرونی دوست شدی،گفتم هر دوستی که منجر به ازدواج نمیشه…خاله۲شبه اینو دیدم اما گرفتارش شدم…گفت من که زنم عاشقش شدم تو که پسری حق داری…گفت وای چقدر دلم سیگار میخواد.گفتم خاله شوخی میکنی؟گفت نه بخدا نسخ۱نخ سیگارم.گفتم جانم خاله…برم واست بخرم.گفت نه دیوونه…توی کیفم هست.تنبلیم میشه بگیرم.گفت حالا بگیر بخواب. دو ساعت دیگه باید بری نون بگیری،گفتم وای بدبختی،همون موقع واسه گوشیش اس اومد.دایی بزرگه بود.نوشته بود.نون و صبحانه نخرید…ساعت۷و نیم همه چی میرسه در خونه،،گفت بگیر بخواب خر شانس…مامانم هم بهم اس داد.بچه پررو نرو نونوایی دایی میاره…ساعت نمیدونم چند بود.که دیدم مامانم داره میزنه روی شونه ام.پدرسگ پاشو…فهیمه پاشین.خاله رو مث نامزدم بغلش گرفته بودم و خوابیده بودیم.نرم و خوشگل و تپل بود‌.هی بدبختی کیرم شقه و راست لای کون تپل خاله بود.خوب بود شلوارش زیاد نازک نبود.محدثه و ندا لباس تنشون بود و آماده بودند.از خنده افتاده بودن.مامانم گفت فهیمه خاک تو سرت پاشو…رفته توی بغل پسر من خوابیده…گفت عه…چقدر بخیلی مژده…پسرت تموم که نمیشه.چقدر گله این خاله. پاشدیم کسی خونه نبود.گفتم مامان اجازه میدی صبحونه بخوریم.گفت بجنبین…من با دایی میرم پایین منتظره…نباید بفهمه تو دیشب خونه بودی…تو دخترها رو بیار.دیر نکنید ها…گفتم چشم…اون رفت…خاله گفت ولش کن.من برم دوش بگیرم تنم عرق داره…پسر تو هم برو دیشب بدنت بو میداد.گفتم خاله چرت نگو بوی بدن تو رو گرفتم.پیر شدی عرقت بو میده.سر سفره بود گفت غلط خورد عوضی من از مامانت هم خوشگلترم.و جوونتر.خوبه پیرم…لا اله الا الله…الان یک چی میگفتم دیگه…لبم رو به دندون گزیدم‌‌…خودم میدونستم چی میخاد بگه…رفت دوش گرفت زود اومد.گفت کجا میری؟گفتم مسجد دیگه،،گفت چرت نگو برو بستنی آبمیوه ای چیزی،آدم ۳تاخانوم خوشگل باهاشه، باید ازشون پذیرایی کنه.تحویلشون بگیره.افرین بهش.ساعت۱۰و نیم رسیدیم مسجد.وای تازه یادمون اومد طفلی محدثه پریوده…خاله هم گفت بمون کارت دارم…نرو خب…رفت یکربع نکشید برگشت…اومد.دیدم محدثه رو هم سوار کرد.گفتم کجا.؟گفت بریم خونه مثلا من هم پریودم.خندیدم.گفت این مریم ما خوله،،میگه مسجد خونه خداست زن پریود حرومه توی مسجد باشه…خب خنگه خود خدا وقتی این بلا رو سر زنها میاره مگه به اینجاش فک نکرده که ممکنه زنه مجبور بشه توی پریودی بیاد مسجد…گفت خدا رو شکر خسته ام برو خونه حوصله کسی رو ندارم…طفلی ندا داشت مث کارگرها پذیرایی می‌کرد.محدثه خندید…رسیدیم خونه. گفت برو ماشینت رو قایم.کن‌…برگرد.کسی هم از تو و بابات توقع نداره برین مسجد.برگرد پیش خودمون،گفتم چیزی لازم نیست بخرم…گفت نه فقط ناهار ولش کن زنگ میزنم.داداش هادی بیاره…بدو پسر تنهاییم…چشمکی هم زد…بعد پارک ماشین وقتی برگشتم…خوابه خواب بود.ولی محدثه بیدار بود.گفت نادر چایی میخوری؟گفتم آره عزیزم.ممنونم.اورد توی اتاقم.لبخند قشنگی زد نشست روی تخت کنارم.گفت نادر لباسهام همه موندن خونه مامان بزرگ…میایی بریم بیاریمشون،این ست رو زیاد پوشیدم.اخ اگه برم اونجا بابام نمیزاره برگردم.گفتم باشه بریم جدید بخر خب…گفت نادر…؟؟جانم،،نادر جون تو رابطه ات با اون دختره چقدره،؟گفتم هر چقدر بوده دیگه تمومه…گفت چرا؟گفتم چون من عشقمو و نیمه گمشده ام رو پیدا کردم…گفت نادر بگو بخدا رابطه ات با اون تمومه…گفتم شک نکن.ولی عزیزم تو هنوز شماره ات رو بهم ندادی ها،؟گفت باشه…بزن توی گوشیت…بهم تک زد.گفتم مگه داشتی شماره منو؟گفت آره از ندا گرفته بودم…گفت وای چقدر کمرم درد میگیره…گفتم دراز بکش ماساژت بدم.گفت یه وقت خاله بیدار نشه،گفتم نه خسته است مثل خرس افتاده…بعدشم خاله خرس مهربونه…دوست داشتنی و عاقله، خیلی دوستش دارم. جوون‌ها رو درک میکنه…گفتم حالا روی تخت دراز بکش.وای دوباره دمر شد…قربون این هیکلش…از سر شونه ها شروع کردم ماساژ دادن تا کمرش و روی باسنش.تا دستم نشست روی باسنش.صورتش رو چرخوند سمت من.و نگاهم کرد. خم شدم روی بدنش و آروم بوسیدمش،ساکت بود.چقدر کونش نرم بود.پشت رون پاهاش و پشت ساقش رو ماساژ میدادم…گفت مرسی نادر جون.اخ چقدر آروم شدم.دوباره‌ صورتش رو چرخوند سمت دیگه…موهای قشنگش رو بوسیدم.و پشت سرش رو بوسیدم.گفت نادر چقدر دوستم داری؟گفتم نمیدونم حد و مرز نداره…گفت اگه پدرم راضی به ازدواجمون نشه چی؟گفتم نزار به چیزای بد فک کنم.بذار دلم آروم باشه.خدا بزرگه.روی زمین نشسته بودم و اون روی تخت دراز کش بود.خم شدم روش پشت گردنش

رو بوسیدم. گفت نرو بهم تکیه بده.دوستت دارم.گفتم بیام بغلت بخوابم.چیزی نگفت رفت کنار.فهمیدم چراغ سبزه…رفتم کنارش سر روی بالش گذاشتم…گفت مث صبح که خاله رو بغلش گرفته بودی بغلم کن.میخوام بخوابم.باور کنید چون کم خوابیده بودیم.کنار هم خوابمون برد.خودشو بهم چسبونده بود.و من هم بغلش گرفته بودم.وقتی بیدار شدیم کسی خونه نبود و ناهار روی میز بود.خاله نوشته بود.لیلی مجنون مواظب خودتون باشین.ناهار بخوریم.بعدش بیایید سر خاک.منتظرتونیم.دست و صورت شستیم.ناهار خوردیم رفتم ماشین آوردم و رفتیم سر خاک.مادرش ما رو با هم دید.و چپ چپ نگاهم کرد و نمیدونم به محدثه چی میگفت.غروب مراسم تموم بود و اکثرا برگشتند سر خونه زندگیشون.محدثه دیگه نیومد خونه ما.بهش اس دادم گفت خونه مامان بزرگم هستم…دیگه هم ندیدمش و تا مراسم چهلم.فقط تلفنی و اینترنتی رابطه داشتیم و از هم خبر داشتیم.بخدا شبی که فرداش چهلم بود‌.باز کلی شلوغ بود.دو روز قبل با ندا حرفم شده بود.ولی بخاطر اینکه بره محدثه رو بیاره خونه ما…رفتم سراغش.گفتم ندا جون آبجی میری محدثه رو بیاریش خونه ما،گفت نه مگه من دلال محبت تو هستم.دو روزه جواب سلام منو نمیده…حالا من بخاطر محدثه شدم ابجیش.گفتم مرسی از لطفت.زنگ زدم محدثه گفتم عشقم ندا نمیاد دنبالت.گفت صبر کن خودم با خاله فهیمه میام…روی پشت بوم منتظرش بودم…قربون خاله برم.وقتی رسید محدثه رو هم آورده بود…بدبختی خونه ما خیلی شلوغ تر شده بود…آخه بغیر مراسم چهلم قرار بود فرداشب تکلیف بقیه ارث و میراث مادری روشن بشه…که کلی میراث خور هم بودند و مدعی زیاد…ساعت نزدیک۲بود.و اس دادم محدثه بیا بالا یک دقیقه ببینمت آخه دلم بدجور واست تنگ شده…جوابمو نداد.با خودم گفتم صددرصد خوابه…روی تخت نشسته بودم نسیم خوبی می‌وزید.یکهو دست قشنگی نشست روی پشتم.تا برگشتم عشقم بود.زودی بلند شدم…دست داد دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و لبهامون توی هم قفل شد…گفتم کجایی پس نازنینه من…دلم واست یکذره شده بود.گفت نمیشد موقعیت جور نبود…نشست کنارم پشت به در بودیم و رو به حیاط تاریک بود فقط کور سوی لامپ تیر چراغ برق از لای شاخ و برگ درختها میزد توی چشامون.دستش توی دستم بود.سرش روی شونه من.گفتم محدثه عزیزم میخام بیام خواستگاریت،چی میگی؟نظرت چیه؟گفت بخدا من عاشقتم…فدات بشم دوستت دارم…میدونم مامانم خوبه هرچی من بگم گوش میده ولی بابام و مخصوصا مامان بزرگم…گفتم عه هیچچی نگو که ازون دربون جهنم متنفرم…یهو صدا از پشت سرمون اومد…به به خوشم باشه محدثه خانوم…بزار بابات بفهمه…اون هم با کی؟تیز از جامون بلند شدیم.مامان محدثه بود.گفتم خاله بخدا عاشقشم.من که بدون محدثه میمیرم…دیگه طاقت ندارم.گفت آخه پسر خوب تو به بزرگتر این میگی دربون جهنم اونوقت چطوری میخوای جواب مثبت بگیری.گفتم شما چی جوابت چیه،؟گفت من برعکس همه هم از خودت هم پدر مادرت خوشم میاد.مث ما سخت زندگی نمی‌کنید.دلم میخواد دخترم توی منگنه و تنگنا نباشه.گفتم بخدا میام تهران بهترین خانه واسش میگیرم نزدیک خودتون.یه صدای دیگه اومد…خوبه بیا یک عمر بچه بزرگ کن.تا تنهات بزاره…گفتم سلام مامان جون…گفت باز که شما دوتا این بالایین…گفتم چکار کنیم دیگه.جایی نداریم.مادرم گفت خب حالا جوابت چیه دیدی دخترت هم عاشقه…گفت نمیدونم…خاله فهیمه گفت هر دوتاتون زر زر نکنید.من با امین آقا صحبت کردم…با پدر محدثه هم حرف زدم‌.‌همه راضی هستند.گفتم دروغ میگی خاله؟گفت نه بخدا.من اون دفعه که کنار هم خوابیده بودین ازتون عکس گرفتم نشون بابای محدثه دادم.همون توی مسجد جوابش مثبت بود.برعکس تصور همه تون…در ضمن دربون جهنم هم جوابش مثبته…دوستت داره…گفتم دروغ میگی؟گفت برو پایین پیشش دست بوسش ازش عذرخواهی کن.پاش درد میکرد نتونست بیاد بالا.بدو گناه داره…تیز وتندی دوییدم پایین.همه سر لخت بودن جیغ و واجیغ بلند شد.توی اتاق خودم روی تختم بود.گفت ها چیه بی حیا کارت گیره…اومدی دیدن دربون جهنم.خنده ام گرفت،اونم خندید دستشو بوسیدم گفتم فدات شم خاله جون…ببخشید.گفت خدا نکنه تو فدای منه پیر پاتال بشی…انشالله توی همین هفته واستون عقد کنون کوچولو میگیرم…کی بهتر از تو…دوباره بوسیدمش…همه جمع بودند.تا خبر رو شنیدن…همه دست زدن و هورا کشیدن.محدثه هم اومد مامان بزرگش رو بوسید.بعد مراسم چهلم و بعد کمی کارهای وراثتی.ده روزی طول کشید تا من و محدثه عقد شدیم.پدرش که پسر خاله ام بود.گفت برو دست خاله فهیمه رو ببوس که نزاشت بیام حالتو بگیرم…گفتم ببخشید پسر خاله…در ضمن پدر مادرم دوباره برگشتند پیش هم…الان همه تهران هستیم.وزندگی میکنیم

نوشته: نادرخان

بازدید 7,327

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

13 پاسخ به “محدثه حدیث عشق”

  1. خداقوتت بده که این همه نوشتی. خیییلی خوب بود. کلی حالم جا اومد و سیر خندیدم. عشقتون مانا و روزگارتون سبز و پر از گلهای امید و شادی ❤

  2. خداقوتت بده که این همه نوشتی. خیییلی خوب بود. کلی حالم جا اومد و سیر خندیدم. عشقتون مانا و روزگارتون سبز و پر از گلهای امید و شادی ❤

  3. من فقط اول داستان تو خوندم و حتی نمیدونم قسمت دوم داره یا نه ولی خواستم بگم حروم زاده اینجا سایت سکسی و باید داستان سکسی بنویسی داستان عاشقانه میخوای بنویسی برو توی سایت داستان عشقی بنویس اینجا نیا

  4. بامزه بود ولی امیدوارم هیچ پسری مثل تو نباشه که بی‌دلیل چون صرفا توی لحظه‌ای از کس دیگه‌ای خوشش اومده از دوست دخترش یا نامزدش راحت بگذره

  5. داستان زیبایی بود و کلی هم خندیدم منتظر داستان های دیگه ازت هستم نادر خان

  6. اهالی یزد مردمان بسیار سختکوش پولدار و تیپ افتضاح ساده و خاکی هستند بانوان یزدی در شهر یزد چادری و بشدت شهر مذهبی و مردمان بی ازاری هستند منتها سه چهار تارشغل دارند وهمش سرکار هستنذ و بانوانشون مانند سایر شهرهای کویری سفید گندمی و ژنتیکی فوق العاده اندام زیبایی دارند ، تبریز ویزد سرمایه دارترین افراد دارند . فکر میکردم دهه شصتی هاشون 18 سالگی ازدواج میکردند خوشبخت باشید همسر اختیار کردند مهم قضیه نیست الویت روند خوشبختی روز افزون و تداوم سالیان متمادی نگته مهم ماجراست

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...