حکایت‌بند (۱)

قسمت اول: تربیتـ‌گاه ﴿طلوعِ تسلیمِ دانسته…﴾

با نام بی نام او
🖤🍷
غروب بر پنجره‌های رنگی نشسته بود. نور گرم فانوس‌ها افتاده بود روی کاشی‌های حیاط. نسیم، شاخ‌وبرگ درخت را آرام تکان می‌داد. حیاط جان داشت، اما ساکت بود؛ آماده برای چیزی که قرار است رخ دهد.
🖤🍷
آمد، بی‌صدا، روسری‌اش نیمه‌افتاده بود، دکمه‌های لباسش شل، انگار عجله کرده باشد برای اطاعت.
نگاهش نکردم. صدایش زدم، خشک:
– بیا جلو.
🖤🍷
قدم برداشت، تند نبود، اما مطیع بود. کفش‌های نازکش روی کاشی‌ها صدای خفیفی داد. آمد نزدیک میز گرد، همان که زیر فانوس آویخته بود.
ایستاد.
🖤🍷
– زانو.
🖤🍷
زانو زد. بی‌تأمل.
ولی صدای نشستن تنش روی سنگ‌فرش‌ها، پر از تردید بود. لرز داشت.
ترس؟ نه… چیزی لطیف‌تر. میل، آمیخته با ندانستن.
خم شدم. دستم را بردم زیر چانه‌اش. سرش را بلند کردم. چشمش هنوز خیس بود.
– می‌دونی این‌جا کجاست؟
– نه، آقا.
– این‌جا، بخشی از تربیت‌گاهه.
🖤🍷
مکث کردم. نگاهش را خوردم.
– جاییه که زنِ وجودت یاد می‌گیره چطور با لباسم گرم شه، با صدای من بلرزه، با سکوت من بفهمه کِی باید بمونه، کِی بیاد بغلم.
– من… من می‌خوام یاد بگیرم… .
🖤🍷
صدایش نرم بود، خجول. نه فریب‌کار، نه اغواگر.
صادق بود، شکننده، اما سپرده.
دستم را گذاشتم روی موهایش، آرام کشیدم تا پشت گردنش. سرش را نزدیک رانم آوردم.
گفتم:
– وقتی بهت نگاه می‌کنم، فقط یه برده نمی‌بینم. یه تن نازک می‌بینم که باید حفظش کنم. دختری که اگر رهاش کنم، فرو‌می‌ریزه.
– من از رها شدن می‌ترسم…
🖤🍷
زمزمه‌اش را شنیدم. هیچ‌کس نشنید. فقط دیوارهای رنگی حیاط، و من.
🖤🍷
لبخند زدم.
دستم پشت گردنش ماند. نگهش داشتم آن‌جا. جایی بین خاک و سایه‌ام.
پرسیدم:
– آماده‌ای یاد بگیری؟
بدون صدا، سر تکان داد.
🖤🍷
آموزش، آغاز شد.
🖤🍷
﴿حکایت ناتمام ماند… .﴾
🖤🍷

نوشته: صاحبتُ

بازدید 12,521

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

یک پاسخ به “حکایت‌بند (۱)”

  1. این الان داستان سکس بود ؟نمیفهمید اینجا سایت شهوترانی هستیا خودتون میزنید به اون راه ؟؟ 🤔

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.