تو یکی از شهرهای بزرگ آلمان ساکن هستم.چند سالی میشه مهاجرت کردم.
برای دوست و فامیل علت مهاجرت رو ادامه تحصیل گفتم.اما دلیل واقعی، دنیای درونی من بود که با محیطی که توش بزرگ شدم اصلا همخونی نداشت.
من آدم شلوغی نیستم و دلم نمیخواد هیچ کس غیر از کسی که باهاش میخوابم از من و روحیاتم سر در بیاره. تو آلمان هم همینجوری هستم و این ربطی به ایران زندگی کنم یا خارج نداره.
دوستای اجتماعی زیادی هم دارم ولی همه شون منو کاملا عادی مثل بقیه میبینن و کسی خبر از گرایش جنسیم نداره. هر کدومشون هم میپرسه چرا دوست دختر نداری میگم وقتی کار مورد علاقه مو پیدا کنم و حقوقی که میخوام رو بدست بیارم اون موقع با یه نفر فابریک دوست میشم و الکی میگم فعلا از بازار آزاد ارتزاق میکنم.
بیست و چهار سالمه،۶ ساله که مهاجرت کردم. امیدوارم به زودی بتونم عمل تعیین جنسیتم رو با موفقیت انجام بدم.
امسال یعنی سال ۲۰۲۶ هوای آلمان افتضاح گرم شد.به حدی که همه ترامواها رو، تو پیک گرما از سرویس خارج کردن و اتوبوس جایگزینشان شد.بنظر من آلمان با این اسم بزرگش اصلا آمادگی هوای گرم رو نداره.
شنبه شب یکی از همین شبهای گرم بعد از یه دوش آب خنک،یه شورت گیپور سفید،یه شلوار تنسل کرم رنگ که خیلی توش راحتم اونو با یه پیرهن سفید لینن و یه کتونی سفید مینیمال و اکسسوری نقره ای ست کردم، فارنهایت کلاسیک رو به لباسم اسپری کردمو زدم بیرون.
تنها بودم، قبلش دوستامو پیچوندم تا مزاحم نداشته باشم. یه بار و فضای تفریحی تو شهرمون داریم که هم خیلی معروفه، هم همیشه شلوغ.
وارد بار که شدم تلویزیونهایی که اونجا گذاشته بودن داشت فوتبال پخش می کرد.من طرفدار فوتبال نیستم ولی از پرچم هایی که رو دوش دختر پسرا بود فهمیدم بازی فرانسه با انگلیسه.
آبجو سفارش دادم و رفتم یه گوشه دور از جماعت فوتبالی نشستم.نور محیط خیلی زیاد نبود. همینجوری که داشتم آدمهایی رو که میرقصیدن نگاه میکردم و آبجو میخوردم دیدم یه غول آفریقایی با شلوار نارنجی و رکابی مشکی با دستمال سر مشکی مشغول بازی دارت هست.فرم بدنش شبیه بسکتبالیستهای آمریکایی بود.بازوهای عضلانی سینه پهن و ستبر. به نظرم شاید حدود ده سال از من بزرگتر بود. هیکلش واقعاً خاص بود؛ بزرگ، عضلانی و در عین حال بدون شکم. بعداً وقتی کنارش ایستادم، فرق سرم تقریباً به وسط بازوهاش میرسید. من واقعا جذبش شده بودم و به بهانه تماشای بازیش رفتم نزدیکشون.بازیشونو تماشا میکردم و نمه نمه آبجو مو میخوردم.
هر بار که تو بازی موفق میشد دارت رو به هدف بزنه، به من نگاه میکرد و لبخند میزد و با زبونش لب بالاییش رو لمس میکرد. منظور نگاهش را کاملاً میفهمیدم ولی می ترسیدم نافذ و طولانی بهش نگاه کنم.واقعا ابهت داشت .دوست داشتم مزاحم نداشتیم تا بتونم مخشو بزنم ولی سخت بنظر میومد.اول اینکه مطمئن نبودم اصلا از پسر خوشش بیاد، دوم اینکه دو نفر دیگه هم اون شب سر صحبت را باهاش باز کرده بودن، اما تحویلشون نگرفت و من کلی تو دلم ذوق کردم.
وقتی برای اولین بار با متیو دست دادم، دستهای خیلی بزرگی داشت و انگشتهای کشیده و قویاش کاملاً به چشمم اومد. موقع خداحافظی هم دستش را روی پشتم گذاشت و باسنم رو فشار داد. من از خجالت نمیتونستم درست تو چشمهاش نگاه کنم. نمیدونم نگاهش دقیقاً چه شکلی بود، اما از همون لحظه بهشدت جذبش شده بودم.هم از نگاهش می ترسیدم هم خجالت میکشیدم.
بعد از اینکه آیدی اینستاگرامم رو گرفت، چند دقیقه بعد برام پیام فرستاد و پرسید آیا میتونیم همون شب همدیگر رو ببینیم؟ من قبول کردم. اون آدرس خونه ش را برام فرستاد و منم اون رو برای دیتر فرستادم تا یه کسی بدونه کجا هستم. مشخصات یه تاکسی را هم متیو برام فرستاد و گفت برام تاکسی میفرسته تا از جلوی خونه سوار شم.
(دیتر یه پیرمرد حدود شصت ساله هست که تو ساختمون ما زندگی میکنه و من چند باری خونه ش رفتم با هم شطرنج بازی کردیم یا آبجو خوردیم،زنش ترکش کرده و تنها زندگی میکنه،چند باری تو مستی منو لمس کرده و بوسیده .خیلی دلش میخواد با من اوکی بشه ولی واقعا نمیشه.خیلی ازم بزرگتره ولی بعنوان کسی که بتونم ازش کمک بخوام میشه روش حساب کرد)
در اون لحظه هیجان و استرس را همزمان داشتم. از یک طرف هیکل و ظاهرش واقعاً جذبم کرده بود و از طرف دیگه، چون قبلاً تجربههای بدی داشتم، میدونستم باید مراقب خودم باشم. با خودم فکر میکردم اگر آدم قابل اعتماد و محترمی باشه مشکلی با ادامه شب ندارم.
متیو حتی مشروب هم نخورده بود. من دو تا آبجو خورده بودم و کمی گیج بودم.
گوشیم شارژ کامل داشت و آدرس را هم دیتر داشت. به خودم گفتم همه چیز تحت کنترله.
تاکسی اومد سوار شدم و به سمت خونه متیو حرکت کردیم.
وقتی به آدرس رسیدم، متیو برام نوشته بود که جلوی خونه پیاده شم و زنگ بزنم تا در رو برام باز کنن.تاکسی رو خودش حساب کرده بود و وقتی منو پیاده کرد،دور زد و برگشت. در برقی باز شد و وارد محوطهای نسبتاً بزرگ شدم که درخت و باغچه داشت. صدای واقواق سگ میاومد. ساختمونی حدود پنجاه تا هفتاد متر جلوتر بود.
جلوی ساختمون، زیر نور، مردی ایستاده بود. با دست اشاره کرد که به طرفش برم. من فکر کردم شاید متیو هست ولی هرچه نزدیکتر میشدم، بیشتر شک میکردم که خودش باشه. وقتی رسیدم، بهش سلام کردم و گفتم با متیو کار دارم. او فقط اشاره کرد که داخل برم و گفت اونجا متیو رو میبینم و منتظر منه.
وارد ساختمون شدم.
تقریباً همون لحظه مغزم زنگ خطر رو به صدا درآورد.
حدود ده یا دوازده نفر دیگه اونجا بودن، همه لخت. فضا اصلاً شبیه چیزی نبود که من برای یک قرار دو نفره تصور کرده بودم. بیشتر شبیه یک مهمانی جنسی گروهی بود؛ حتی برای لحظهای احساس کردم وارد خونهای شدهام که شبیه لوکیشن فیلمهای پورن هست.
موهای بدنم سیخ شد. مغزم داغ کرد و احساس کردم دوباره قراره حادثهای برام اتفاق بیفته. حتی درست به آدمها نگاه نمیکردم. فقط سعی میکردم خودم را به در خروج برسونم.
یکی از اونها صدام کرد و گفت بیا پیش ما، خوش میگذره. من حتی نگاهش هم نکردم.
نزدیک در، مرد دیگه ای با لهجهای که فکر میکنم روسی یا اوکراینی بود، چیزی به آلمانی گفت که شبیه «Lass mal locker» بود. شخص دیگری که از کنارش رد میشدم پرسید آیا ماساژ دوست دارم و گفت بیا ماساژ بگیر.
من فقط به در نگاه میکردم و گفتم: «Nein, danke.»
از ساختمون بیرون اومدم.
در حالی که با ترس و لرز از اون فضای غریب عبور میکردم، صدای واقواق سگ همچنان میآمد. تند تند به سمت در خروجی حیاط میرفتم و فقط میخواستم از اونجا خارج بشم.
نزدیک خروجی، ناگهان مردی از داخل سایه بیرون اومد و جلوی من را گرفت. گفت صبر کن، الان متیو میآد.
با ترس گفتم: «Nein, danke.»
گفت: «باشه، هر جور راحتی.»
بعد دستش رو به طرفم دراز کرد. من فکر کردم میخواد برای خداحافظی با من دست بده. دستم رو گرفت، اما به جای دست دادن، من رو به زور داخل بغل خودش کشید.
بوی دود سیگار با بوی ادکلن Sauvage قاطی شده بود و اون ترکیب رو بهوضوح حس کردم. مردی با هیکل متوسط اما بسیار پهن و عضلانی بود.
لبم را بوسید. صورتم رو بر گردوندم و گفتم:
«لطفاً نه.»
اما متوقف نشد.
دستش رو از پشت پیرهنم داخل شلوارم برد و باسنم را محکم لمس کرد.دستش که به شورت گیپورم خورد بیشتر حریص شد،سعی داشت با انگشت وارد مقعدم بشه،خیلی حس بدی داشتم،زورش خیلی زیادتر از من بود. در اون لحظه فقط میخواستم فرار کنم. یه دستش دور گردنم بود اون دست دیگه ش داخل شلوارم،خودمو که تکون دادم انگشتش از سوراخ باسنم دور شد ولی شورتم رو محکم تر گرفت و کشید طوری که به پرینه و بیضه هام فشار زیادی وارد شد.در نهایت نا امیدی تقلا میکردم،زورم بهش نمیرسید،اون انگار داشت باهام بازی میکرد ولی من با نهایت زورم داشتم تلاش میکردم که از دستش نجات پیدا کنم.
صدای کنده شدن و افتادن دکمه پیراهنم را شنیدم.
اما دیگه برام مهم نبود که شکل لباسام به هم ریخته یا موهام فرم مرتب شو از دست داده.گردنم به لباسش کشیده شده بود و احساس سوزش میکردم.
فقط میخواستم خودم رو به در برسونم. از ترس پشت سرم رو نگاه نمیکردم.
تا لحظهای که از در حیاط بیرون اومدم، مدام میترسیدم که از پشت سر، من رو بگیره و نذاره برم. وقتی بالاخره به کوچه رسیدم، شروع به دویدن کردم.
تا سر خیابون دویدم و پشت درختها نشستم. دستهام میلرزید و قلبم بهشدت میزد. با گوشی تاکسی گرفتم و منتظر موندم.
وقتی تاکسی رسید، سوار شدم.
در مسیر برگشت ناخودآگاه گریه کردم.
من اصلاً متیو را ندیده بودم.
نه تو اون خونه دیدمش و نه بعد از رفتنم پیامی داد که بپرسه چرا برگشتم. هیچ توضیحی نداد.
من فقط برای دیدن متیو رفته بودم،نه برای آن مردی که بدون رضایت من، به من دست زد.
وقتی به خونه رسیدم هنوز بدنم میلرزید. جای دست اون مرد رو روی باسنم احساس میکردم و تصویر اون محیط عجیب و ترسناک مدام تو ذهنم میاومد.
پیرهنم هم بدون یکی از دکمههایش برگشته بود.
اون دکمه جایی در اون خونه جا مونده بود.
اون شب هنوز نمیدونستم چرا این دکمه برام اینقدر مهم شده. فقط میدونستم بخشی از لباس من بود؛ لباسی که سالم پوشیده بودم و باید سالم هم با خودم به خونه برمیگشت.
ادامه دارد….
دوستدار شما
نیما ❤️
نوشته: نیما
0 پاسخ به “فرار بزرگ – شبی که با متیو آشنا شدم”
اینو باید تو دفتر خاطراتت بنویسی نه تو شهوانی . اینجا داستان سکسی مینویسند . من فرانکفورت 84818 زندگی میکنم دوستداشتی ارتباط بگیریم پیامم بده .
ای خدا از دست این متوهم ها
از بابت اتفاقی که برات افتاده متأسفم و تقریباً میدونم چه اذیتی کشیدی … من در این نوع پارتی ها در لندن گیر افتادم ولی به یک نفر پناه بردم و ازش خواستم منو محافظت کنه و از روی شانسم اونم اینکارو کرد و البته توی اتاق پرایوت مزدشو بهش دادم ، ولی بهتر از این بود که وسط باشم