این داستان خط به خط عین واقعیت هست و دلیل این که این ماجراها رو می نویسم برای تداعی خاطرات خودم هست و این که دوست داشتم بنا به دلایلی که در قسمت آخر عرض می کنم، این موضوع جذاب رو با اندکی تغییر در اسامی شخصیت ها، برای دیگران هم بازگو کنم.
خواهش می کنم در مطالعه این داستان شکیبا باشید و اون رو به چشم یک داستان صرفاً سکسی مطالعه نکنید. امیدوارم با توجه به وقتی که برای نوشتن این ماجراها گذاشتم و دقتی که به خرج دادم، داستان ها را در فرصت مناسب و با طیب خاطر مطالعه کنید و در پایانِ هر قسمت نظرات ارزشمندتون رو برام درج کنید.
اگر بازخورد مثبتی بگیرم، شاید مجاب بشم بعد از پایان این داستان دنباله دار، ادامه ماجراهای امیرعلی رو با عنوان دیگری بنویسم.
…
امروز که دست به قلم گرفتم (مهر ۱۴۰۴)، از شروع این ماجرا حدود بیست سال میگذره؛ روزی که در ایام امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی بودم (خرداد ماه ۱۳۸۴). من (سامان، متولد ۱۳۷۰ تهران) و ساناز خواهرم که چهار سال از من بزرگتر بود (متولد ۱۳۶۶ تهران) و اون سال پیش دانشگاهی درس می خوند و چند وقت بعد کنکور داشت، به همراه مامانم (نسرین، متولد ۱۳۵۰ اصفهان) که منشی یک شرکت خصوصی بود، توی یک آپارتمان در یکی از مناطق معمولی جنوب تهران زندگی می کردیم. همون طور که مشخصه مامانم در سن کم (بین ۱۴ تا ۱۵ سالگی) ازدواج کرده بود و خیلی زود مامان شده بود. چون ده سال از بابام کوچکتر بود و از طرفی بابام هم به خاطر شغلش بیشتر خونه نبود، ارتباطش با بابام زیاد گرم نبود. بابام (اکبر، متولد ۱۳۴۰ اصفهان) شغلی داشت که (نمی تونم دقیق بگم چه کاره بود) ناگزیر بود شش ماه مأموریت باشه و یک ماه بیاد خونه و باز برگرده سر کار. البته اسمش شش ماه کار و یک ماه استراحت بود، بعضی اوقات غیبتش حتی یک سال هم طول می کشید و قبل از یک ماه هم بر می گشت سر کارش! لذا من توی زندگیم تقریباً کمتر حس کردم بابا دارم و در ماجراهای این داستان هم بابام نقش کمرنگی داره.
داستان از اونجا شروع شد که یک روز گرم در اوایل خردادماه ۱۳۸۴، بعد از اتمام اولین امتحانم، در حال بازگشت به خونه بودم که از شدت تشنگی، هوس کردم برم سوپر مارکت نزدیک مدرسه یک نوشابه بخرم. وقتی رفتم داخل مغازه متوجه شدم پول همراهم نیست و خواستم بیام بیرون که یک پسر تقریباً بیست ساله به طور اتفاقی نظرمو جلب کرد. توی اون سه سال که در اون مدرسه درس می خوندم، بارها از اون مغازه خرید کرده بودم، ولی هیچ وقت اون پسره رو اونجا ندیده بودم. قد بلند و خوش چهره و درکل خیلی خوش بر و رو بود. من در یک نگاه شیفته اش شدم. فکر کنم خودش هم از طرز نگاهم متوجه حال من شد. زدم بیرون و جلوی در مغازه کمی وقت تلف کردم ببینم چطور میشه که دیدم پسره دو سه دقیقه بعد با دو تا رانی هلو اومد بیرون. دستشو آورد جلو که دست بده و سلام کرد. من با کمی اکراه دست دادم و متعجب جواب سلامشو دادم. تا اون روز من هیچ وقت با غریبه ها راحت ارتباط برقرار نمی کردم.
-اسمت چیه پسر خوب؟
-سامان.
-اینجا زندگی می کنی؟
-نه، مدرسه ام اینجاست. دارم میرم خونه، اومدم مغازه چیزی بخرم.
-ولی چیزی نخریدی که
-آخه…
رانی رو سمت من گرفت و گفت: بفرما، خنکه.
-ممنون، خودم…
-بگیر بخور، توش سم نریختم.
خندیدم و با اکراه گرفتم و تشکر کردم. از شدت تشنگی با ولع خاصی رانی رو باز کردم و یک ضرب خوردم.
گفت: نوش جونت. خونه تون کجاست؟
من که متعجب و البته کمی ترسیده بودم گفتم: دو سه خیابون بالاتر.
-پیاده میری؟
-آره، قدم میزنم همیشه.
-اگر دوست داری میتونم برسونمت.
و با دستش ماشینش رو نشون داد. یک پژو پارس نقره ای خوشگل و براق که اون زمان سلطان ماشین ها بود. نمیدونستم چی بگم. هم می ترسیدم، هم بدم نمیومد با اون ماشین خوشگل منو برسونه. متوجه تردید من شد. با لبخند ملیحی گفت: نترس، نمی خورمت آقا کوچولو.
من هم خندیدم گفتم: نه بابا، این چه حرفیه، نمیخوام مزاحم شما بشم.
-مزاحم نیستی، بیا بریم، نگران نباش…
و من خواسته و ناخواسته سوار ماشینش شدم. ماشینش هم مثل خودش تر و تمیز و باکلاس بود. توی راه خیلی صحبت کردیم و هر کس از خودش گفت. البته اون بیشتر حرف می زد و من بیشتر شنونده بودم. لحظه به لحظه بیشتر جذبش می شدم. اسمش امیرعلی، متولد ۱۳۶۳ و مثل ما اصالتاً اصفهانی بود. تنها زندگی می کرد. پدر و مادرش رو از دست داده بود. یعنی هردوشون چند سال قبل توی تصادف مرحوم شده بودند و از ده سالگی با مادر بزرگش توی یک برج در سعادت آباد زندگی می کرد که اون هم پارسال فوت شده بود. وضع مالیش خوب بود و ارث و میراث نسبتاً خوبی بهش رسیده بود. دو سه تا خونه داشت که همه رو داده بود اجاره. شغلش بازاریاب یک شرکت خصوصی بود که سهامش متعلق به بابا و عموش بود. بعد فوت باباش سهام دار اصلی اونجا بود و درآمد نسبتاً خوبی داشت. البته بنا به علتی نامشخص، تا مدت ها اسم شرکت و محل کارش رو به من نگفت و برای من هم چندان اهمیتی نداشت. در مجموع، این پسر همه چیزش اوکی بود. ظاهر، باطن، اخلاق، رفتار، ثروت، مهربونیش و… .
بعد کلی صحبت کردن، دلمو زدم به دریا و گفتم شما این طرفا چی کار می کردید؟ گفت: یک خونه اینجا دارم که مستأجرش جا به جا شده، اومده بودم خونه رو تحویل بگیرم و بعدش اومدم مغازه یک نوشیدنی بخرم که تو رو دیدم. بعد مدتی هم صحبتی، اعتمادم بهش بیشتر شد و دیگه تقریباً ترسی ازش نداشتم. به چهارراه نزدیک خونه که رسیدیم گفتم: ممنون، من همینجا پیاده میشم. موقع پیاده شدن گفت: راستشو بگو، از من خوشت اومد؟
من بدون مکث گفتم: آره. گفت: راستشو بخوای من هم از تو خوشم اومده، هم پسر خوبی هستی و هم خیلی خوشگل و تو دل برو هستی. گفتم: نظر لطف شماست. گفت: با من راحت باش، شما شما صحبت نکن. با خجالت گفتم: چشم، نظر لطفته. گفت: آفرین، دوست داری یه روز بیام دنبالت بریم با هم یه دوری بزنیم؟ گفتم: آخه میترسم مامانم اجازه نده. گفت: اصلاً به مامانت راجب آشنایی ما نگو، لازم هم نیست که بگی کجا میری، بگو میخوام برم مدرسه یا جایی شبیه این. گفتم باشه. شماره شو که روی یک کارت ویزیت خاص نوشته شده بود بهم داد. اون زمان فقط پولدارا و آدم های خاص کارت ویزیت و موبایل داشتند. خیلی از این شماره دادنش حال کردم. گفت فردا یا پس فردا هر زمان تونستی تماس بگیر، هر وقت بگی میام دنبالت. گفتم: باشه حتماً. خواستم دست بدم و خدافظی کنم که صورتشو آورد جلو و لپمو با ولع خاصی بوسید. دلم هُری ریخت پایین، ولی راستش همچین از این کارش بدم نیومد. حس غریبی بهم دست داد.
اون روز توی خونه سر درس خوندن، تمام مدت به امیرعلی فکر می کردم و دل تو دلم نبود که زودتر بهش زنگ بزنم. به مامانم گفتم فردا شاید بعد امتحان برم کتابخونه با بچه ها درس بخونیم و خواستم زمینه چینی کنم و شرایط دیدارم رو با دوست جدیدم فراهم کنم. مامان اجازه داد، ولی تأکید کرد قبل ساعت سه خونه باشم.
فرداش بعد مدرسه از یک تلفن کارتی که اون زمان توی پیاده روها فراوون بود به امیرعلی زنگ زدم و گفتم: من تا ساعت سه وقتم آزاده و دوست دارم ببینمت. بدون هیچ مکث و درنگی گفت: پس من ساعت یازده میام جلوی همون سوپرمارکت دنبالت و درست سر ساعت یازده من سوار ماشین شیک و مرتب امیرعلی خوش تیپ و باکلاس شدم و داستان جدی من و امیرعلی تازه از اینجا شروع شد.
…
با حس خوبی نشستم توی ماشین امیرعلی. بوی خوبی می داد و لباس شیکی پوشیده بود.
-کجا دلت میخواد بریم؟
-جای خاصی مد نظرم نیست، هر جا خودت صلاح میدونی.
-میخوای بریم نهار بخوریم؟
-الان؟ راستش زیاد گرسنه نیستم، ولی می تونیم بریم ساندویچ بخوریم.
-فکر خوبیه.
و رفتیم یک ساندویچی خوب همون اطراف و دوتا ساندویچ گوشت با نوشابه سفارش دادیم و خوردیم. غذای خوشمزه ای بود. بعد غذا امیرعلی دست کرد جیبش و یک قوطی شبیه جای ناخن گیر درآورد. درش رو که باز کرد دیدم جای سیگار هست. یه سیگار کشید بیرون و روشن کرد. گفت: تو که نمیزنی؟ من هاج و واج نگاش کردم و گفتم نه، من فقط چهارده سالمه. خندید و دیگه چیزی نگفت و سیگارشو خیلی شیک دود کرد. چند دقیقه ای که گذشت گفت: ساعت دوازده و نیمه، وقت داریم هنوز. به نظرت کجا بریم؟ گفتم: نمی دونم والا، نظر تو چیه؟ گفت: میخوای ببرمت خونه ای که این اطراف دارم رو ببینیم؟ قشنگ متوجه شدم منظورش چیه و ته فکرشو خوندم، ولی دوست نداشتم رک جواب رد بهش بدم و با جوابم پایان رفاقتمون رو رقم بزنم. چیزی که به ذهنم رسید این بود که خودمو به کوچه علی چپ بزنم و طوری وانمود کنم که انگاری منظورشو نفهمیدم. گفتم: نمیدونم چی بگم، اونجا کار خاصی داری؟ یک لبخند ملیحی زد و گفت: حالا بریم شاید کار خاص هم پیش اومد. دیگه مطمئن شدم منظورش چیه و قصدش از دوستی با من چی بوده. آخه من جز خوشگلی و چشم های رنگی و پوست سفید و لپ قرمز و بدن تو پر گوشتی چی داشتم که یک جوون پولدار باکلاس بخواد با من رفاقت کنه. توی دوراهی بدی گیر افتاده بودم. باید بین داشتن یک رفیق خوبِ باکلاسِ پولدار و تن دادن به خواسته اش یا پایان دوستی با امیرعلی یکی رو انتخاب می کردم. هنگ کرده بودم. یهو نهیب زد: چی شد؟ کجایی کوچولو؟ به خودم اومد و ناغافل گفتم: باشه بریم…
توی راه داشتم تصور می کردم که چه بلایی قراره سر من بیاد و هزار مدل فکر و خیال از ذهنم گذشت. امیرعلی سعی می کرد با حرفاش آرومم کنه، ولی من توی اون لحظات اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه و متوجه صحبت هاش نمی شدم.
رسیدیم به آپارتمان امیرعلی و رفتیم داخل. یک واحد پنجاه شصت متری نقلی بود که مشخص بود تازه تخلیه شده. خونه خالی بود و فقط کف زمین موکت بود و پنجره هاش پرده کرکره ای داشت. توی تک اتاقش یک تخت یه نفره بود که به دیوار نصب شده بود. یعنی از اساس خونه بوده که نبرده بودنش. اتاق موکت نداشت و کفِش سرامیک بود. چون جایی واسه نشستن نبود رفتیم روی همون تخت نشستیم. زیرمون فقط چوب بود و تشک نداشت و نشستن روش چندان راحت نبود.
-ببخشید اینجا آوردمت. خونه خالیه و هیچی نداره. اگر پایه باشی از دفعات بعد میبرمت خونه خودم (سعادت آباد منظورش بود).
-نه، خواهش میکنم، لطف داری. آخه خونه شما از ما دوره و تا بریم و بیایم دیر میشه و میترسم مامان یا خواهرم متوجه بشن.
-باشه، اگر پایه باشی همین واحد رو دیگه اجاره نمیدم و یه مقدار توش لوازم میریزم و رو به راهش می کنم.
-پایه چی باشم دقیقاً؟
-یعنی واقعاً هنوز نفهمیدی چرا آوردمت اینجا؟
-چی بگم والا
بعد یه مکث منو کشید توی بغلش و محکم چسبوند به خودش و دستشو گذاشت روی رون هام و گفت: میخوام لباساتو در بیاری و با هم حسابی حال کنیم.
-چطوری؟
-در بیار میگم بهت.
نمی دونستم چی بگم. از طرفی علاقه عجیبی به امیرعلی پیدا کرده بودم و نمی خواستم از دست بدمش، از طرف دیگه می دونستم با درآوردن لباس قراره چه اتفاقی بیفته. دروغ نگم، من قبل از امیرعلی چند بار با یکی دو نفر از بچه های مدرسه که از من بزرگتر بودند سکس داشتم، ولی از اون سکس ها سرپایی و یهویی دوره نوجوونی، نه اینطور با جا و مکان و خیال راحت و با آدم بالغ. نمی دونستم چی کار کنم و چی بگم و در افکار خودم غرق بودم که امیرعلی گفت: چی شد؟ باز رفتی توی فکر. در میاری تا یک حال اساسی بکنیم یا نه؟ نگاش کردم و آروم بلند شدم و شروع کردم به لباس کندن. هر لباسی رو که در می آوردم قربون صدقه ام می رفت و به به و چه چه می کرد. همه لباس ها به غیر از شرتم رو کندم و مرتب تا کردم و گذاشتم گوشه تخت. رو کردم به امیرعلی و گفتم: بفرما. منو کشید سمت خودش و در حالی که داشت با دستاش تمام بدنمو لمس می کرد با خنده گفت: چه پسر مرتبی، چه بدن نازی، چه رون های تپلی، چه کونی و… . بعد منو دمر خوابوند روی پاهاش و آروم شرتمو کشید پایین و برای اولین بار بود کونمو دید.
-وای پسر چه کونی، چه تر و تمیز و سفیده. چه سوراخ خوشگلی داره. تا حالا کون ندادی؟
-راستش چند بار به دوستام تو مدرسه دادم، ولی خیلی سریع و سرپایی.
-خوبه، پس کونت چندان با کیر غریبه نیست.
-نه، ولی کیر اونا زیاد بزرگ نبود. میترسم مال شما…
یهو زد زیر خنده و گفت: ترست به جاست. کیر من که دیگه منبعد مال خودته، هم بزرگه و هم کلفت.
جا خوردم ولی دیگه کاریش نمی شد کرد. فقط با لحن التماس گونه ای گفتم: امیرعلی تو رو خدا مراقب باش اذیت نشم.
در حالی که داشت با سوراخ کونم ور میرفت با لحن مهربانانه ای گفت: اصلا نگران نباش سامان جان، من طوری میکنمت که اذیت نشی و حال بکنی. گفتم: ممنونم.
منو بلند کرد و گفت: برو دستشویی، اونجا با آب گرم کونتو بشور. انگشت کن و داخلش رو هم بشور. شیلنگ رو فرو کن داخلش و چند بار آب بریز توش و تخلیه کن و در آخر هم با صابون تمیز بشور و خشک کن بیا. من رفتم دستشویی و مو به مو اوامر امیرعلی رو اجرا کردم و در آخر کونمو با حوله ای که اونجا مونده بود خشک کردم و اومدم بیرون. تا اومدم توی اتاق امیرعلی رو دیدم که لباساشو کنده بود و با یه شورت هفتی آبی رنگ وسط اتاق با همون لبخند ملیح منتظر من بود. چه بدن رو فرم و درست درمونی داشت. واقعا انگار خدا این بشر رو نشسته و با دقت نقاشی کرده بود. قدِ بلند، چهارشانه، خوش استایل، خوش چهره، موهای خوش فرم و قشنگ از روی شرتش مشخص بود که کیر کلفتی هم داره. وقتی یهو چشمم به کیر باد کرده اش افتاد جا خوردم. صدام زد و گفت: چرا باز رفتی تو فکر؟ بیا اینجا کارت دارم و من لخت و پتی رفتم توی بغل امیر علی. منو بغل کرد و یک مدت صورت، گردن و لبامو بوسید که خیلی حس خوبی بهم دست داد. بعد منو روی تخت دمر خوابوند و رفت سراغ کونم. با دستاش دوتا لپ های کونمو گرفت و سوراخشو باز کرد و با سر و زبون رفت توی کونم. مثل اسب وحشی افتاده بود به جون کونم و مدام لیس می زد و انگشت میکرد توش. چند دقیقه ای که گذشت گفت پاشو بیا کیرمو بخور. دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم. من تا حالا اصلا کیر نخورده بودم و نمیدونستم چه حس و حالی داره. امیرعلی وایستاد و من نشستم و شورتشو کشیدم پایین که یهو کیر شق شده اش پرید بیرون. یک کیر بلند، نسبتاً کلفت و البته سفید و تمیز. انگار یک ترب صاف و دراز رو تر و تمیز کرده باشی. اول گرفتمش توی دستم و یک کم باهاش ور رفتم که یهو داد زد: چی کار می کنی؟ بخورش. نمی بینی حشرم زده بالا؟ حالشو که دیدم نگفتم من کیر نخوردم و بلد نیستم و این صحبتا. کلاهکشو گذاشتم توی دهنم که حس کردم از سرش یک شیره زد بیرون. خواستم تف کنم ولی حال امیرعلی رو که دیدم به روی خودم نیاوردم و به کارم ادامه دادم. کم کم کیر کلفتشو به دهن گرفتم و لیس می زدم. یه مدت که گذشت خودش گفت: انگار کیر خوردن بلد نیستی. فرض کن داری یک چیزی رو مک میزنی، ولی از دندونات استفاده نکن. سعی کن بیشتر جا بدی تو دهنت. من جوابی ندادم و تلاش کردم همون کاری بکنم که گفت. یه مدت که گذشت متوجه شدم خوشش اومده و داره حال میکنه. کیرش مثل سنگ سفت شده بود و مرتب از سوراخش شیره میزد بیرون و من با زبونم لیس می زدم و می خوردم. دو سه دقیقه بعد گفت: پاشو برو به پشت دراز بکش روی تخت، میخوام بکنمت. فقط هر کار میگم انجام بده تا اذیت نشی. گفتم: چشم، هر چی تو بگی فقط مراقب باش دردم نگیره. جوابی نداد و از زیر تخت یک کرم درآورد و اول کیرشو خوب چرب کرد و بعد سوراخ منو حسابی پر از کرم کرد و با انگشت توش تلمبه زد.
گفت: نفستو حبس کن، من آروم آروم کیرمو جا میدم توی کونت. نترس، هر چقدر جا داشته باشه میفرستم داخل. وقتی کیرم رفت توی کونت آروم نفستو بده بیرون و خودتو شل کن. بقیه شو بسپر به من، کارمو بلدم. همین کارو کردم ولی وقتی سر کیرش وارد کونم شد با درد عجیبی تمام وجودم لرزید. جیغ زدم. کشید بیرون و بعد مدتی همون مراحل رو دوباره انجام دادیم. چندین و چند بار این کارو تکرار کرد تا اینکه کمی کونم جا باز کرد. کیرشو درآورد و چند تا تف انداخت توی سوراخم. ترکیب تف و کرم حسابی سوراخ کونمو لیز کرده بود. داگی منو نشوند و دوباره سر کیرشو جا داد داخل و حس کردم این بار علاوه بر کله اش، یک مقداری از کیرش رو هم تو کونم جا داده. با همون مقدار کمی که داخل کرده بود آروم آروم تلمبه می زد و اصلا سعی نکرد منو اذیت کنه. کم کم من هم داشتم حال می کردم و از گاییده شدن توسط امیرعلی لذت می بردم. با حس امنیتی که بهم دست داد، لذتم دوچندان شد و صدام در اومد و گفتم: خیلی حال میده امیرعلی. انگار که جایزه ای بهش داده باشم خوشحال شد و همون طور که به آرومی تلمبه می زد گفت: فدات شم سامان جون، خیلی کون خوبی داری، من هم خیلی دارم حال می کنم. چند ثانیه ای حرفی بین ما رد و بدل نشد تا اینکه گفت: نگران نباش، چندین بار که اینجوری بهم کون بدی راه کونت باز میشه و بعداً می تونم تا دسته جا میکنم توش. در حالی که داشتم از کون دادن حسابی لذت می بردم، با سرخوشی گفتم: چشم، هرچی تو بگی، من مال خودتم، هر کار دوست داری با من بکن. اینو که گفتم انگار دنیا رو بهش دادم. تا تونست قربون صدقه ام رفت و با دستاش سفت لپای کونمو فشار داد و یه مدت بعد داد زد و آبشو خالی کرد توی کونم. چند دقیقه گذشت، هنوز لپای کونم رو سفت نگه داشته بود و کیرش توی کونم بود. حس کردم کیرش شل شده. آروم کشید بیرون و یک دستمال کشید دور کیرش، ولی به من گفت: تکون نخور. همون طور که داگی نشسته بودم لای کونمو باز کرد و میخواست نگاه کنه ببینه توی کونم چه خبره. پرسیدم: طوری شده امیرعلی؟ گفت: نه، چیزی نیست، خواستم ببینم چقدر گشادت کردم. خندیدم و گفتم: فکر کنم یه سوم کیرتو جا دادی توش. گفت: آره، فعلا بیشتر نزدم که اذیت نشی، ولی کم کم گشادش می کنم تا بتونم همه کیرمو توش جا بدم. خواستم پاشم که گفت: کونت پره آبه، نمیتونی تکون بخوری. لای کونمو باز کرد و گفت: زور بزن آبم از کونت بریزه بیرون. گفتم: خوب چه کاریه؟ میرم دستشویی کونمو تخلیه میکنم. گفت: نه، من این طوری دوست دارم. دوست دارم بیرون اومدن آبمو از سوراخت ببینم. من هم که چاره ای ندیدم اطاعت کردم و خودم رو نود درجه چرخوندم که وقتی ریخت، بریزه روی زمین. زور زدم و هر چی آب بود رو خالی کردم روی سرامیک های کف زمین. از فاصله یه متری داشت کونمو دید میزد و از این صحنه لذت می برد. وقتی کونم خالی شد اومد جلو و دو تا لپ کونم رو بوسید و گفت: حالا پاشو برو دستشویی. پاشدم و خواستم زمین رو تمیز کنم که گفت: نه، تو برو خودتو بشور، خودم اینجا رو تمیز می کنم.
رفتم دستشویی و باز زور زدم تا هرچی آب تو کونم بود در بیاد. بعدش با صابون کونمو شستم و با همون حوله خوب خشکش کردم. کونم حسابی درد گرفته بود. وقتی اومدم بیرون دیدم امیرعلی لباس پوشیده و روی تخت نشسته و در حالی که سیگارش تموم شده بود منتظر منه. دستاشو به سمت من دراز کرد و من باز لخت و پتی رفتم توی بغلش نشستم. ناز و نوازشم کرد و با دستاش کون و رون هامو مالید و گفت: ببخش اگر اذیت شدی، قول میدم جبران کنم. گفتم: خواهش می کنم، من هم حال کردم، ولی یک مقدار کونم درد گرفته. روی پاش منو دمر خوابوند و کونمو داد بالا و با همون کرم سوراخ کونمو چرب کرد و ماساژ داد. گفت: چند روز مرتب همین طوری کونتو چرب کن تا بهتر بشی. دو سه روز استراحت بده به کونت. اگر بهتر شدی سه شنبه زنگ بزن بیام دنبالت. گفتم: سه شنبه امتحان ندارم، چهارشنبه میتونم بعد امتحان بیام بیرون. گفت: خوبه.
لباس پوشیدم و زدیم بیرون. ساعت دو و نیم بود و زمان زیادی نداشتم. امیرعلی منو رسوند سر همون چهارراه و موقع پیاده شدن و حین بوس کردن یک تراول آبی بیست هزار تومنی گذاشت تو دستم. بیست هزار تومن اون زمان برای منی که هفته ای پنج هزار تومن از مامانم تو جیبی می گرفتم مبلغ قابل توجهی بود. ذوق کردم ولی نخواستم ندید بازی در بیارم. گفتم: وا، این چه کاریه؟ مگه من برای پول اومدم پیشت؟ با اخم گفت: این چه حرفیه؟ تو عزیز دل منی و من دوست دارم به عزیز دلم هدیه بدم. بگیر و حرف اضافی هم نزن. با خنده گرفتم و گذاشتم توی جیبم و خوشحال برگشتم خونه. انگار نه انگار که از درد کون داشتم می مردم. شعفِ داشتن چنین دوست پولدارِ باکلاسی بر درد کونم غالب شد و موجب شد دردش رو به راحتی تحمل کنم و چشم انتظار روز چهارشنبه باشم.
روز چهارشنبه، بعد امتحان علوم، رفتم جلوی همون سوپرمارکت و طبق قرار امیرعلی ساعت یازده اومد دنبالم. کمی دور زدیم و یه جا وایستاد و رفت دو تا شیر موز مخصوص خرید و برگشت توی ماشین. شیرموز رو با ولع زدیم بر بدن و رفتیم خونه.
در عملیات سکسی بعدی، درست همون کارهای دفعه قبل رو انجام دادیم با این تفاوت که این بار قسمت بیشتری از کیرش رفت توی کونم و زمان بیشتری گاییده شدم. درمجموع با لذت بیشتری به کارمون رسیدیم و آبش رو هم همون طور که دلش خواست توی کونم خالی کرد و آخرش مثل دفعه قبل من ریختم بیرون و اون تماشا می کرد. بعد سکس و عشق و حال، منو رسوند و دوباره موقع پیاده شدن یک تراول بیست هزار تومنی آبی کاسب شدم.
تا اواخر خردادماه، نه تا دیگه امتحان داشتم و بعد از همه امتحاناتم روال همین بود. امیرعلی میومد دنبال من، میرفتیم یه چیزی می خوردیم، بعد منو می برد خونه و به نحو احسن ترتیبمو می داد. روز به روز هم من توی ساک زدن و کون دادن وقیح تر و شجاع تر می شدم و کونم روز به روز گشادتر می شد. یادمه دفعات آخر دیگه تقریباً تمام کیرشو تو کونم جا می داد و شدت تلمبه هاش هم بیشتر شده بود. بعد از سکس هم مثل همیشه منو می رسوند و یه تراول بیست تومنی به من هدیه می داد.
این داستان ادامه پیدا کرد تا این که امتحاناتم تموم شد و چون بهونه ای برای بیرون رفتن نداشتم تقریباً خونه نشین شدم. ساناز هم چون امتحاناتش تموم شده بود و داشت برای کنکور میخوند خونه نشین بود و تمام شش دانگ حواسش به من بود. چند روزی که گذشت دلم برای امیرعلی و کون دادن تنگ شده بود. هیچ بهونه ای هم برای خروج از خونه نداشتم. تا اینکه یه روز صبح که ساناز خواست بره بیرون برای خودش جزوه ای تهیه کنه من هم پیله کردم که با تو میام بیرون. وقتی رفتیم بیرون من دنبال یه بهونه بودم که بتونم جیم بشم و برم سراغ یه تلفن کارتی و… ولی ساناز سفت دستمو گرفته بود و انگار در نبود مامان پلیس امنیت من بود. وقتی رسیدیم مغازه لوازم التحریر و ساناز جزوه هاشو سفارش داد، آقاهه گفت: الان سرم شلوغه، سفارش زیاد دارم و جزوه های زیادی رو باید زیراکس کنم. یکی دو ساعت زمان میبره، برید دور بزنید برگردید. چون فاصله اش از خونه ما نسبتاً زیاد بود ساناز گفت: بریم یه جایی بشینیم. گفتم: بریم یه چیزی بخوریم. با عصبانیت جواب داد: پس نقشه ات این بود بیای بیرون و منو بچاپی! با خنده گفتم: نه آجی جون، این چه حرفیه، خودم میخوام دعوتت کنم. با تعجب گفت: تو پولت کجا بود؟ گفتم: نگران نباش پول دارم و دست کردم توی جیبم و تراول های آبی مو در آوردم و ادامه دادم: چی دوست داری بخوری آجی جون؟ هیچ وقت چهره ساناز رو فراموش نمی کنم. مات و مبهوت داشت منو نگاه می کرد. یهو داد زد: این پولارو از کجا آوردی؟ نکنه کیف کسی رو زدی؟ نکنه از جیب مامان برداشتی؟ نکنه…
گفتم: تو رو خدا آروم باش، به خدا هیچ کار بدی نکردم، اگر قول بدی بین خودمون بمونه و به مامان چیزی نگی راستشو بهت میگم. گفت: پس بگو ببینم چی کار کردی پدرسوخته؟ گفتم: قول میدی که هر چی گفتم مثل راز بین خودمون بمونه؟ گفت: آره، هم قول میدم و هم قسم می خورم. و من شروع کردم به تشریح همه ماجراهای خودم و امیرعلی، البته منهای سکس هایی که با هم داشتیم. حس کردم ساناز بر اساس صحبت های من از شخصیت امیرعلی خوشش اومده و بدش نمیاد که اون رو ببینه. گفتم: ساناز یه چیز بگم نه نمیگی؟ گفت: چی؟ گفتم: میذاری زنگ بزنم امیرعلی بیاد اینجا، چند روزه ندیدمش دلم براش تنگ شده، یه ساعت برم باهاش دور بزنم و… که با خشم جواب داد: نخیر، مگه این که من هم باشم و ببینمش. من تا نبینمش نمیتونم حرفاتو باور کنم.
نمیدونستم چی بگم. از طرفی دوست داشتم امیرعلی رو ببینم و راهی جز پذیرش شرط ساناز نداشتم، از طرفی می ترسیدم ساناز امیرعلی رو ببینه و یه طوری ماجرای سکس هامون لو بره و آبروریزی بشه. چندان بابت نزدیکی امیرعلی به ساناز دل نگرانی نداشتم، چون اولاً به نجابت ساناز اعتماد داشتم! ثانیاً فکر می کردم امیرعلی از کردن من راضیه و سراغ دیگری نمیره. البته امیرعلی برام تعریف کرده بود که چند وقت قبل دوست دختر سن بالا داشته و بعد مدتی رابطشون به علت خیانت دختره بهم خورده، لذا فعلا تمایلی به زن نداره. هرچند خودش گفته بود عاشق کون کردنه و کون های بزرگ و تمیز رو چه مال یک زن باشه یا یک پسر کم سن و سال مثل من می پسنده، ولی اون روز این احتمال رو در نظر نگرفتم و به نتیجه دیدارش با ساناز که اتفاقاً اون هم کونش بزرگ و گوشتی بود، فکر نکردم. شوق دیدار امیرعلی ذهنمو تعطیل کرده بود!
بالاخره دلمو زدم به دریا و گفتم: باشه، بهش زنگ میزنم، تو هم بیا.
امیرعلی بدجور منتظر تماس من بود، تا تلفنو برداشت و صدای منو شنید ذوق کرد. داستان رو بهش توضیح دادم و در لفافه بهش فهموندم که امروز فقط می تونم ببینمت و از سکس خبری نیست و اشاره کردم که امروز خواهرم هم سر قرار هست و… .
نمیدونستم دارم چیکار میکنم و قرار بود چطور بشه، ولی امیرعلی یک ساعت بعد و درست بعد اینکه ساناز جزوه هاشو تحویل بگیره، رسید و داستان جدید من و امیرعلی و ساناز از اینجا شروع شد.
ادامه دارد…
نوشته: سامان
ادامه…
6 پاسخ به “امیرعلی (۱)”
پودفیل یا بچه باز از نظر کتب روانپزشکی و روانشناسی جزو انحرافات جنسی محسوب میشه و جرم هست .این که یک مرد بالغ با یک پسر نابالغ چه رابطه احساسی و چه سکس در همه جای دنیا مجازات سنگین داره.ادین این پیچ چطور این موارد رو قرار میده
پودفیل یا بچه باز از نظر کتب روانپزشکی و روانشناسی جزو انحرافات جنسی محسوب میشه و جرم هست .این که یک مرد بالغ با یک پسر نابالغ چه رابطه احساسی و چه سکس در همه جای دنیا مجازات سنگین داره.ادین این پیچ چطور این موارد رو قرار میده
پدوفیل .اشتباه تایپی شد.از بس اعصابم خورد شد
درود،ماریا جون میشه ب۲نم که چرا یهو شاک زدی و سراغ ادمین رو گرفتی و به لفظ ما،خواستی آدم فروشی هویدا انجام بدی !¡! مگه زور و تهدید و ارعاب تو این داستان بسیار زیبا و واقعی و جذاب وجود داشته،که ما ازش بیخبریم و شما هم مثلن ۲زد گرفتی !¿! واقعن خیلی زیبا و قشنگ و مشخص بود که تمام اتفاقات رو جز به جز ب۲ن جا انداختن یه <و> با ما و این سایت در میون میذاره و حتی یه غلط دیکته ایی و یا گفتاری هم نداشت و بسیار ثلیث و روان،خاطرات گذشته ش رو با ما به اشتراک گذاشت. ما که خیلی خوش مون اومد،که داریم کامنت میذاریم،چون ما نهایتن فقط میخونیم داستانها رو،ب۲ن کامنت،ولی بسیار به دلم نشست و با خوندن هر کلمه و جمله ش ما تصویری میدیدیم و حتی گرمای داغ تابستون رو هم تو ماه بهمن،کامل حس کردیم و لذتش رو بردیم . با سپاس فراوان از خدمت سامان جان عزیز . بده بره،بدرود .
love boy سلام عزیزم. خیلی عالی بود. اکنون با کی هستی.
اکنون که دست به قلم گرفتی بهتره قلم را بندازی اونور و دیگه سمتش نری. ریدم دهنت با این یاوه گویی هات