شیون ممتد

همه‌مون می‌دونیم نیومدیم اینجا که عرق و ورق بزنیم. ولی واسه معارفه امیر شروع می‌کنه به بُر سبک زدن. اسم‌ها و قیافه‌ی آدم‌ها خوب یادم نمی‌مونه، ولی خاطرات چرا. سمت راستیم یه مرد میانساله، با در آمد متوسط -اینو از طرز لباس پوشیدنش فهمیدم- من اسمشو می‌ذارم جلیل. سمت چپ هم یه پسر جوون و هیکلی با پوست سفید، مسعود، که هروقت جمع خلوت باشه امیر بهش میگه بیاد. اونم میاد. کلا هیچی به تخمش نیست و چیزی رو رد نمی‌کنه: زن، مرد… گلاب، عرق…

امیر میگه: «نَرَس؟» میگم: «یه لحظه دست نده.» میرم دستشویی تنقیه می‌کنم و بعدشم وضو. جلیل به امیر غر می‌زنه که: «اینقدر سختش نکن. نیومدیم شرطی بازی کنیم که… اومدیم شرطی بکنیم.» دوتاشون می‌خندن و من نشنیده می‌گیرم و میرم تو اتاق. یاد فاطمه می‌افتم که دفعه اول غر میزد: «این خیلی سخته… نمیشه همون هفت خبیث بازی کنیم؟» و دوتا پسرای فامیل که می‌گفتن: «هفت خبیث که مال دختر بچه‌هاس.»

وسط اشهد که میشه یادم نمیاد دو بودم یا سه… سه بودم یا چهار… رو سه سلام رو میدم و می‌بندم واسه دومی که دیر نکنم. صدای هر و کر امیر میاد که میگه: «باور نمی‌کنی برو تو اتاق ببین. رفته قبل عرق نماز بخونه.» که یهو بابا درو باز کرد و اومد تو اتاق. چشماش سرخ شده بود و داد می‌زد: «ما اینجا نماز می‌خونیم.» شانس آوردم پسرعمه‌م گردن گرفت وگرنه ما رو هم مثل ورقا جر می‌داد. امیر تا منو دید شروع کرد دستو ریختن و مزه اومدن: «السلام علیکم و رحمت لله…»

من دستامو می‌ریزم وسط و امیر میگه: «تو بی‌بی داشتی و من داشتم خودمو پاره می‌کردم؟» و شروع می‌کنه به سلیطه‌گری. جلیل می‌خنده و میگه: «چقدر سختش می‌کنی. بذار بچه‌م راحت باشه.» مامانم همینو می‌گفت. اونوقت بابا ‌می‌گفت: «تو از اول راحت گرفتی این اینجوری بار اومده، وگرنه به من اجازه میدادی یه جوری تربیتش می‌کردم که…»

لیوان رو پر می‌کنم و سر می‌کشم که امیر دادش در میاد: «هوووو… یابو! پول پای اون رفته. یواش‌تر.» جلیل دستشو می‌ذاره رو شونه‌مو و میگه: «برو بالا داداش! شب دراز است و قلندرا بیدارن.» گرماش زیر پوستم می‌ریزه و لرزی می‌کنم. فاطمه شونه‌مو می‌گیره و میگه: «برو بالا داداش!» مامان سراسیمه خودشو می‌رسونه: «بره بالا چیکار؟ تو هم دنبال دردسر می‌گردی دختر…» بعد یه هلی بهم میده و میگه: «کجا بودی تا این وقت شب؟ برو همونجا که بودی که بابات رفته سروقت وسایلت.»

امیر میگه: «تا بیهوش نشدی بپر اون وسایلتو بیار شروع کنیم.» یه هلی بهم میده و من سعی می‌کنم مسیر اتاقو صاف برم و تلو نخورم. جلیل بلند بلند میگه: «وسیله چیزه؟ پس ما اینجا چه کاره‌ایم؟» مسعود که با سیگار و فندکش سر و کله می‌زنه، بدون اینکه به بدن لخت من نگاه کنه میگه: «بی‌خود اون بچه رو بیدار نگه ندار. این دوتا حامله‌ت میکنن تا شروع کنن.» یاد سیگار و اولین فندکی که خریدم می‌افتم. احتمالا هنوز تو یه جای امنی نگهشون داشته. فاطمه وسایل منو دور نمی‌ندازه.

ساک رو میرسونم دست امیر و یه لیوان نصفه از اون وسط که معلوم نیست مال کیه رو سر می‌کشم و میگم: «شروع کن!» آخرین چیزی که از زیر چشم بند می‌بینم خنده‌ی امیره که میگه: «ببین کاراتو. تو هم رسما کسکشمون کردی.» بعد شروع می‌کنه ازم لب گرفتن. لب گرفتن‌شو نمی‌بینم ولی آروم شروع می‌کنه. مثل مرد توی فیلمی که تو مهمونی خونه‌ی دوست بابا «شارون استون» رو می‌بوسه. من «شارون استون» میشم و بقیه‌شو جسته گریخته از لای انگشتای مامان می‌بینم ولی از تو چشم‌بند مطلقا هیچی نمیشه دید. فقط صدای بابا میاد که وسط عذرخواهی‌های میزبان داد میزنه: «این فیلما چیه جلوی بچه‌ها می‌ذارین! خانواده اینجا نشسته اونوقت شما بساط کسکشی راه انداختین…»

جلیله که انگار صبرش لبریز شده منو می‌کشه به مالیدن و امیر میگه: «بابا تو چرا اینقدر عجله داری؟» جلیل میگه: «بچه‌م قد کشیده، منتظره.» امیر میگه: «واستا، هنوز کارم باهاش تموم نشده.» دستامو می‌گیره و ازش جدا می‌کنه. همونجوری که مامان منو از زیر دست و پای آقام می‌کشه عقب. بابا میگه: «واستا کارم باهاش تموم نشده.» سر مامانم داد می‌زنم: «ولم کن مامان!» و جلوش وا میستم. دیگه هم‌قدش شدم. میگه: «قد دراز کردی؟ تو روی من در میای؟» و می‌گیرتم زیر مشت و لگد.

جلیل افتاده روم و سنگین تلمبه می‌زنه، جوری که انگار یکی داره با لگد می‌زنه تو شکمم. من با ریتم تلمبه‌ها هماهنگ میشم. میگه: «امیر یه سی‌دی بذار صداش نره بیرون.» مامان با دلشوره میگه: «بابات بشنوه تیکه تیکه تون می‌کنه.» فاطمه ولی با یه دامن نخی گلدار و یه ذوقی که تا حالا ندیدم تو سیاهی چشمام می‌چرخه: «پاشو… پاشو برقصیم.» من بلد نیستم رو ریتم تکون بخورم و جلوی مامان خجالت‌زده می‌شم، عوضش فاطمه می‌خنده و خوشحاله. تا اینکه بابا سی‌دی‌ها رو پیدا می‌کنه. مامان میگه: «چیزی نیست. چهارتا سی‌دی رقصه دیگه.» بابا میگه: «امروز سی‌دی می‌ذارن، لابد فردا هم می‌خوان مثل این کونیا ناخون بلند کنن و گیتار بزنن.»

صدای امیر زیر گوشم می‌پیچه: «اینقدر فکر نکن بچه کونی». مسعود میگه: «چیکار می‌کنی؟ شر میشه.» صدای امیر دور میشه: «خودش گفت هر کاری…» فاطمه از بازوم آویزون میشه و میگه: «تو رو خدا داداش… جلوشو بگیر. هر کار بگی می‌کنم.» مامان میگه: «شر درست نکن دختر.» میگم: «سیگارامو که قایم کردی. دیگه چیه؟» فاطمه میگه: «تو رو خدا… هر کاری…» میگم: «هر کاری…» امیر سیگارشو و رو بازوم خاموش می‌کنه و همه‌ی حواسم حول یه نقطه به کوچکی دکمه‌ی ریست کامپیوتر قدیمی‌مون جمع میشه. همه‌ی خاطرات ریست می‌شن. ولی پاک نمیشن… از اول پلی میشن. از اول بالا میان… مثل ویندوز ایکس‌پی… شفاف و براق.

هنوز صدای نفس زدنای جلیل تموم نشده که تق و تق فندک راه می‌افته. شرطی شدن. بوی سیگاراشون دهنمو تلخ می‌کنه. نوبت مسعود که میشه میگه: «بیا اول این بچه رو بیدار کن.» یه چیز گرم چند بار به گونه‌ی چپم می‌خوره. مامان دستشو از روی گونه‌م می‌کشه به پیشونیم. چند بار پلک می‌زنم ولی باز همه چیز سیاهه. بابا از اون اتاق داد می‌زنه: «مگه نمی‌گم بیدارش کن اون الدنگو، مرد که نباید تا لنگ ظهر بخوابه.» مامان میگه: «ولش کن بچه‌م مریضه. تب داره.» سرم داغه داغه. دهنمو باز می‌کنم و یه گرمی نیمه بیداری دهنمو پر می‌کنه. آب دهنم که راه می‌افته مزه تلخی رو از یاد می‌برم.

صدای آه کشیدن‌هام نازک میشه. سعی می‌کنم تارهای صوتی‌مو سفت کنم ولی جریان هوای بالای گلوم ترجیح میده از دست در بره و آبروریزی راه بندازه. مسعود بالاخره باهام حرف می‌زنه: «آفرین دختر… دختر خوب باید زیر کیر جیغ بزنه.» بابا با کمربند تا شده میره سمت فاطمه. میگه: «امروز زیر ابروتو برداشتی، حتما فردا هم می‌خوای بری تو کوچه هرزگی کنی و آبروریزی راه بندازی.» خودمو میندازم بین‌شون. از هر چهارتا دوتاشو من می‌خورم و صدای جیغ‌های فاطمه رو هوا بلند میشه. لبای پایین مو گاز می‌گیرم. دخترا هیچوقت نباید جیغ بزنن.

امیر میگه: «بکشین کنار بقیه‌ش مال منه.» فاطمه می‌کشدم کنار و میگه: «عکسایی که امیر برام می‌فرستاد رو ریختم تو سی‌دی.» میگم: «امیر کیه؟» گونه‌هاش سرخ میشه. دوباره می‌زنه زیر گریه. می‌زنم زیر گریه. امیر از شونه‌هام می‌گیره و زیر گوشم میگه: «بسه دیگه توله. منکه هنوز کاری باهات نکردم. بتاب گریه کردنتو نبینم.» از شونه‌هاش می‌گیرم، میگم: «بسه آجی. دیگه گریه کردنتو نبینم.» فاطمه وسط گریه‌هاش میگه: «داداش. بخدا هیچ کاری نکردیم.» بغلش می‌کنم و زیر گوشش میگم: «عیب نداره. مرگ یه بار شیون هم یه بار… میگم سی‌دیا مال منه.»

الان مدت زیادیه با امیرم. اینقدری که بدونم دم دمای اومدنشه. میگم: «زود باش… بکش.» صدای کشیدن کمربند که میاد نزدیکه ارضا بشم. مسعود میگه: «این کثافت کاریا رو برین اونور بکنین، فازمون خراب شد.» با دست‌های بسته‌م جلوشو می‌گیرم که نیام. می‌خوام یه سری خاطراتو خط‌خطی کنم.

نوشته: farzad(x)

بازدید 5,093

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

5 پاسخ به “شیون ممتد”

  1. خیلی ممنون از دوستانی که لایک کردن و کامنت گذاشتن. شارژ شدم

  2. کیر تو کونت این چیه نوشتی بالاخره ننت داد اقات داد خودت دادی کلا میدین نه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...