رویایی که در سربازی به حقیقت پیوست (۴)

…قسمت قبل

این قسمت کمی طولانی شد

شنبه شد و به لطف علی شده بودم منشی گروهان و باهم تو اتاق منشی بودیم بچه های متاهل از مرخصی برگشته بودن ولی عمادو ندیدم

با علی نشسته بودیم تو اتاق که سرمو اوردم بالا دیدم عماد جلو در وایساده با کله کیری و عصبی اومد نشست تو اتاق گفت من این نگهبانی پادگانو باید بگام

علی پرسید چرا چی شده

-کصکش دهنمو سرویس کرد چون تاخیر داشتم جارو داد دستم کل ورودی و نگهبانی رو جارو زدم

علی خندید گفت اشکال نداره اینجا سن و سال مهم نیس ، پایه مهمه که تو هم چس ماهی

برای اولین بار لبخند عماد و دیدم

عماد خیلی برام جذاب بود مخصوصا وقتی با لباس معمولی نشسته بود جلوم بازو های عضلانی و سر سینه هاش تو تیشرتی که تنش بود خودنمایی میکرد و برجستگی کیرش تو شلوار اسلشی که پاش بود دیوونه کننده بود

و از همه چی بهتر این بود که با اینکه میدونست بین من و علی چیه جوری برخورد می کرد انگار اتفاقی نیفتاده و چیزی نمیدونه و اگه هرکس دیگه ای بود با شوخی یا اذیت کردن یا سو استفاده ای حتما میخواست یه آزاری برسونه ولی عماد اصلا…وهمین سیر بودنش و بی تفاوت نشون دادنش هم برام جذاب بود

سه چهار روزی گذشت و من و علی تقریبا هر موقعیتی گیر می آوردیم با هم ور میرفتیم به هر شکلی،انگار دیگه زن علی بودم توی پادگان

چهارشنبه بود و داشتیم دفترچه مرخصی بچه هارو می نوشتیم که عماد اومد تو اتاق رو کرد به علی گفت

+دفترچه منو ننویس نمیرم این هفته

-چرا؟

+خانومم رفته مسافرت نیست منم حال ندارم الکی برم و برگردم حوصله فک و فامیل رو هم ندارم

-بیا برو بابا دهنت گاییده میشه اینجا دو هفته بدون استراحت بمونی

+الان تو گاییده شدی؟اینجارو کردی برازرز…شاید منم بخوام یه سیخی بزنم تو خلوتی آخر هفته

علی خندید گفت حالا اونطوریا هم نیست

من تمام تنم اتیش گرفت که بالاخره عماد انگار میلی نشون داده با اینکه اصن نمیدونستم منظورش منم یا کس دیگه

خلاصه یه جوری ک تابلو نشه یه بهونه پیدا کردم رفتم بیرون

غروب بود و بعد نماز تو آسایشگاه لباسامو عوض کردم بریم برای شام که علی اومد کنارم گفت یه برنامه چیدیم برا فردا اصن نابی

گفتم چی

گفت عماد اومد پیشم که برنامه بچینیم آخر هفته توی چالوس یه ویلا بگیریم تا شنبه

گفتم سه تایی؟

-نه عماد گفته دختر تور کنیم،منم که تورو دارم

+یعنی نمیخوای بری ساری پیش دوست دخترت؟

-نه بابا وقتی اینجا همه چیم به راه باشه برا چی سه چهار ساعت برم تو جاده واسه ۲۰۰ گرم کص…همینجا ۷۰ کیلو کون دارم

خندم گرفت با حرفاش و ادامه داد

-فک نکنم عماد دختر بخواد…تو هم که میدونم از عماد بدت نمیاد و دوست داری مزه کیرشو بچشی

+خفه شو بابا

زر نزن تابلو…بریم حال میکنیم

استرس گرفته بودم از اینکه علی انقد میدونه و متوجه همه چی شده

-خوبه حالا نترس حواسم هست بهت و فقط میخوایم یکم تفریح متفاوت تری بکنیم برای تجربه…حال میده

تو ذهنم یه آن فیریک خوردم ک عماد و علی باهم هماهنگ کرده باشن که بلایی سرم بیارن یا هرچی نمیدونم یه حس بدی گرفتم و بعد گفتم من که کونمو دادم و آب از سرم گذشته و بدم هم که نمیاد برا چی نگران باشم اخه؟

گذشت و تو کونم عروسی بود ولی عماد اصلا به روی خودش نمیاورد تا لحظه ای که نشستیم تو ماشینش و بریم سمت چالوس که خونه بگیریم

بعد کلی اینور اونور کردن یه آپارتمان ساحلی پیدا کردیم که طرف هم خودش فهمیده بود ماجرا چیه

یه پسر کوچولو سفید مفید و کم سن با دوتا مرد هیکلی و گنده ۲۵ و ۳۰ ساله

بعد کلی متلک و تیکه و نگاه های معنی دار کلیدو بهمون داد و عماد گفت برامون عرق میتونی جور کنی اونم قیمت داد و کرد تو کونمون گفت شما برین من براتون میارم

رفتیم تو خونه…یه آپارتمان نقلی یک خوابه همه چی نو و تمیز بود و مناسب برای همون چیزی ک بابتش رفتیم

تو این مدت که اموزشی بودیم من و عماد دوتا جمله هم با هم حرف نزدیم و مخاطبش فقط علی بود انگار منو نمی دید

خیلی جذاب بود برام نمیدونم چرا

علی و عماد یکم باهم شوخی کردن و صحبت میکردن منم به زور چار جا خودمو مینداختم وسط حرفاشون میخندیدم ک مثلا عماد یکم گرم تر شه باهام

وسایل جا به جا کردیم لباسامونو عوض کردیم اومدیم تو اشپزخونه یه چی درست کنیم که دیدم عماد لخت مادرزاد یه حوله جلو کیرش گرفت روشو کرد سمت من گفت من میرم یه دوش بگیرم

ذوق کرده بودم ک مخاطبش من بودم و گفتم برو زودتر بیا نهار یه چی بخوریم

ساعت سه شده بود و هیچی نخورده بودیم همینطوری که عماد و میدیدم که میرفت تو حمام و عضلات باسن و کمر و پاهاش داشت دیوونه م میکرد علی از پشت دستشو گذاشت رو کونم و انگشتشو رو سوراخم میمالید و سرمو برگردوندم لبشو ببوسم ک گفت بدجوری سوراخت داره دل دل میزنه ها…دیوونه وار شروع کردم مکیدن لبش و زبونش اونم وحشیانه داشت منو میمالید

تی شرتشو در اورده بودم و کیر شقش زیر شلوارک نازکی که پاش بود خودنمایی میکرد

یهو زنگ در متوقفمون کرد علی سریع پاشد کیرشو جا به جا کرد همونطور رفت درو باز کنه

صاحبخونه بود با یه پلاستیک که توش عرق بود داد به علی از لای در منو دید و متوجه حال خراب من و بدن نیمه لخت علی و کیر شقش شد

از پاکت سیگارش یه رول گل هم دراورد داد به علی گفت قشنگ صفا کنین و جای مارو خالی

علی کلی تشکر کرد و طرف رفت

علی گفت پاشو یه چی بخوریم گشنمونه عماد هم از حمام در اومد حولشو دور کمرش بسته بود و نگاهم به بدنش بود و چشمم دنبال حرکت کیرش از زیر حوله میگشت یهو وایساد نگام کرد گفت : تو یه فکری به حال خودت بکن لعنتی…چرا سیرمونی نداری؟

خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین روشو کرد طرف علی گفت نکنه تو بلد نیستی سیر کنی؟

علی هم خندید گفت اذیتش نکن بیاین غذا بخوریم

عماد اومد همونجور دستمو گرفت گفت شوخی میکنم ناراحت نشو پاشو یه چی بخوریم

قند تو دلم آب شد دلم میخواست همونجا بپرم بغلش و همین دیالوگ استارت ارتباط جدیدی بین من و عماد بود

ناهارو خوردیم عماد گفت پاشین بریم تو ساحل بلکه یه کسی پیدا کردیم امشبو بگذرونیم

گفتم مگر متاهل نیستی تو چه کاریه؟

نگام کرد یه لب پیچ داد ابروهاشو بالا انداخت گفت زن جای خودش تفریح هم جای خودش و با یه خنده مسخره ادامه داد زن من که فقط تو شناسنامه زنمه

دیگه هیچی نگفتیم هیچکدوممون و فهمیدم اونقدا هم روابط زناشویی خوبی نداره

خلاصه رفتیم تو ساحل علی و عماد لباساشونو در اوردن با مایو بودن و رفتن تو آب

رو ماسه ها نشستم داشتم با چشمام از دیدن علی و عماد لذت میبردم و واقعا تایمی بود که هیچ چیزی از استرس های قبل و درگیری های ذهنیم بابت تمایلاتم تو کله م نبود و به این فکر میکردم کاش میشد هیچوقت تهران پیش خونوادم برنگردم تو همین فکرا بودم دیدم علی اومد سمتم گفت نمیای تو آب؟

نه خوبه همینجا…هوا سرده

+بیا خودم گرمت میکنم

خندیدم گفتم دیوونه بشین

هوا داشت تاریک میشد علی هم سردش بود برگشت دید عماد داره با دوتا دختره اون سمت صحبت میکنه روشو برگردوند سمت من گفت نظرت چیه؟

-راجب چی؟

+عماد

-چه اهمیتی داره؟

+ینی دلت نمیخواد؟

-دلم بخواد هم اون فک نکنم به گی تمایلی داشته باشه

با خنده گفت عماد اسیر کونه… تو چیزایی ک برام گفته زنش هم راه نمیده و میخواد باهات امتحان کنه

یهو کل تنم تیر کشید که ینی عماد هم به من فکر کرده

جندگی تموم وجودمو گرفت ولی کنترل کردم گفتم

-فعلا که داره دنبال کس میگرده

+خب حالا تو ناز نکن…فقط داره لاس میزنه وگرنه برنامه رو از قبل چیدیم

تو دلم گفتم پس هماهنگ بود همه چی و داشتم میمردم از ذوق گفتم

گفتم حالا نیاز نبود برنامه بچینین منو بکشونین تو عمل انجام شده قرار بدین خب میگفتین از اول

+عماد گفت نگم…تا حالا با پسر رابطه نداشته و خجالتی هم هست انگار خودش میخواست وقتی مست شد شروع کنه…جوری نشون نده که میدونی منم از ذوق تجربه ای که قراره داشته باشیم نتونستم بهت نگم و البته ک میدونستم بدت نمیاد

یه شونه انداختم بالا ببینیم تا چی پیش میاد پس

برگشتیم خونه

علی و عماد رفتن دوش گرفتن و اومدن

علی لخت با یه شورت هفتی همه کیر و خایه رو انداخت بیرون و نشست رو مبل داشت فیگور می گرفت و عضلات بازو و سینه شو به رخ میکشید

عماد هم با یه شلوارک کوتاه دراز کشید رو کاناپه و رفت تو گوشیش …سینه و شکمی که موهای کوتاه شیو شده ش میتونستی بفهمی چقد پشمالوعه و پوست سبزه ش واقعا محشر بود

شده بودم خانوم خونه و وسایلو چیده بودم رو میزو آماده برای مشروب خوری

رفتم یه رکابی با یه شورت دوشیدم و اومدم سر میز دیدم علی سوت زد گفت به به چه هلویی اومده و لبمو بوسید

عماد شد ساقی و ریخت

خوردیم

خوردیم

خوردیم

شوخی ها شروع شد

حرفا ی جنسی…

و مست کامل

من و علی کامل خراب بودیم و عماد صورتش قرمز شده بود اینقدر خندیدیم و عرق خوردیم

علی رول گل و دراورد و آتیش زد

چند پک ریز زد و داد به عماد

عماد کام گرفت علی سرفه هاش شروع شد و عماد گرفت سمت من گفت بزن گفتم نکشیدم تا حالا گفت یه کام بگیر

گرفتم و زدم و وای

حس میکردم ریه هام داره سوراخ میشه اینقد سرفه کردم

علی و عماد میکشیدن و داشتن میمردن از خنده که سرفه میکنم و نوب بودم

علی پاشد اهنگو زیاد کرد و شروع کرد رقصیدن

اومد سمت ما و من و عماد و بلند کرد داشتیم سه تایی میرقصیدیم

یه بچه افتاده بودم بین دست و هیکل دوتا مرد هیکلی و بینشون دست به دست میشدم

چتی نمیذاشت بفهمم چی داره میشه به خودم اومدم دیدم علی رکابی منو دراورده و با شورت داریم میرقصیم

علی بهم نزدیک شد و چسبید بهم کیرش داشت به زیر شکمم مالیده میشد کونمو چنگ میزد و شروع کردم خوردن لباش

دیدم عماد سیگار روشن کرد رفت رو تراس

علی وحشی شد و سریع منو برگردوند و شورتو از پام دراورد و من شده بودم لخت مادرزاد

علی سریع نشست و شروع کرد خوردن کونم و لیس زدن سوراخم و یکسره قربون صدقه م میرفت دیگه تو حال خودم نبودم علی بلند شد شرتشو دراورد منو نشوند روی دو زانوم و کیرشو کرد دهنم و تند تند تلمبه میزد داشتم خفه میشدم و لذت میبردم از مستی و چتی و حشریت بی نظیری که تو وجود خودم و علی بود اصلا دیگه یاد عماد نبودم

کیر علی رو از دهنم در اوردم با دست میمالیدم و تو چشمای خمار و اخموی علی نگاه میکردم که داشت نفس نفس میزد و کیرشو حسابی با تف خیس کردم و بلند شدم

دستامو گذاشتم رو اوپن آشپزخونه و قمبل کردم دیدم عماد همینطور داره از تراس مارو میبینه با یه نگاه حشری و لبخند شیطون…گفتم علی توروخدا بکن

گفت چی؟

گفتم بکن منو

گفت نه داد بزن

داد زدم منو بکن

از پشت دو ور کونمو گرفت کیرشو گذاشت رو سوراخم و همشو کرد تو کونم

هردوتامون عربده میزدیم

من از درد اون از لذت

علی بلند گفت آقا عماد بیا ببین چطوری سیرش میکنم ک بعدا به ریشم نخندی

و همینطور تو کونم تلمبه میزد از لذت به گریه افتاده بودم و التماس میکردم ک ادامه بده

عماد با خنده اومد رو صندلیش نشست گفت کصکشا همه ساختمون فهمیدن…با یه نگاه خمار از سیگارش کام میگرفت و لبخند میزد بهم و فقط با صورت خیس ناله میکردم و تماشاش میکردم

علی بعد چند دقیقه با سه تا تلمبه محکم تمام آبشو خالی کرد تو کونم و منو ول کرد رفت افتاد رو کاناپه

پاهام میلرزید و همونطور با سوراخ کون گشاد افتادم زیر اپن جون بلند شدن نداشتم فقط صدای آهنگ بود و گریه های من و نفس زدنای علی…هنوز ارضا نشده بودم ولی نمیتونستم ادامه بدم

علی صدام کرد گفت پاشو بیا کیرمو با دهنت تمیز کن

…جون بلند شدن نداشتم چهاردست و پا رفتم و تمام کیرشو زبون کشیدم و تمیز کردم دوباره شق کرده بود

علی بلند شد وحشی شده بود و صورتمو گرفت تف کرد تو صورتم گفت حالا برو گمشو و خودش خوابید

بغض کرده بودم ولی بدم هم نمیومد از تحقیر شدن

یه حس عجیبی داشتم که هم برام سخت بود هم لذت بخش

گریه میکردم و به هق هق افتادم

توان تکون خوردن نداشتم افتاده بودم رو زمین که عماد بلندم کرد برد تو اتاق رو تخت خوابوندم

علی داد زد حال کن داداش تا صبح

البته که بهتون سر میزنم و باز خوابید

انگار از عماد خجالت میکشیدم وقتی نگام میکرد لال میشدم خودشم هیچی نمیگفت

منو گذاشت و برگشت رفت بیرون

بلند شدم به زحمت نمیدونم چقدر گذشته بود

آهنگ با صدای کم پلی بود دیدم یه لحاف رو علی انداخته و خودش نشسته داره مشروب میخوره

از دم در اتاق گفتم نمیخوابی؟

-تو بخواب رو تخت…من همینجا یه جا میخوابم

+خوابم نمیبره

-استراحت کن علی اذیتت کرد حالیش نبود نباید اونقد میخورد شایدم برا گل بود

+مهم نیست

سکوت کرد

+میشه بیای تو اتاق کنارم بخوابی؟

بلند شد و اومد تو اتاق دراز کشیدم و خوابید کنارم

با صدای مست و گرفته ش گفت تا حالا با پسر نخوابیدم

+فکر کن دخترم…خودم اینطوری بیشتر لذت میبرم

به بدن لختم دست میکشید نفساش میلرزید

دستشو گذاشت رو کونم و فشار داد و ناخوداگاه شروع کردم به لب گرفتن

نفساش نامنظم شده بود و ناله های ریز میکرد

شورت و شلوارکشو درآورد خودش دستمو گرفت گذاشت رو کیرش

وای که حرارتش دیوونه م میکرد

به تمام بدنش خودمو میمالیدم ک پوست لطیفم اون پوست آفتاب خورده با موهای سینه و شکمش رو با تمام وجود حس کنه

کیرشو میمالیدم و …

خیلی طولانی شد بقیه ش رو تو قسمت بعد مینویسم

نوشته: نویسنده ی نوب

بازدید 4,610

7 پاسخ به “رویایی که در سربازی به حقیقت پیوست (۴)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.