جریانی که میخوام بگم کاملا واقعا لطفا کسی میتونه راهنماییم کنه که چیکار کنم تا از این دوراهی دربیام و راه درستو انتخاب کنم…
حدود 3سالی هست که ازدواج کردم و از ماهای اول متوجه رفتارهای متفاوت برادرشوهر بزرگم با خودم شده بودم،متاهل بود و چندسالی از شوهرم بزرگتر ولی تا وقتی که اون اتفاق افتاد من فکرمیکردم شاید توی تصورات خودم اینجور ساختمو دارم اشتباه میکنم و خیلی دور از ذهن میدیدم که یه نفر به زن داداشش چشم داشته باشه خلاصه یکماه پیش منو شوهرم،برادر شوهرمو خانمش و خواهرشونو شوهرشو بچه اشون که نینی بود یه باغ ویلا اجاره کردیم که یکروز اونجا باشیم یکم آب تنی کنیم و آخر هفته ای خوش بگذرونیم، بعد از رسیدن و بساط صبحونه انداختیم خوردیم جمع کردیم تو این حین اتفاق خاصی نیوفتاد فقط چون لگ پام بود گهگداری سنگینی نگاهشو روم حس میکردم واسه همین با کلی اصرار من رو میز صبحونه خوردیم که نخوام خمو راست بشم جلوش،همه رفتیم تو استخر تو سطحی رفتیم که همه رو پاهامون ایستاده بودیم و شنا لازم نداشت بعد یکم آب بازی کردیم خندیدیم و تو سروکله هم زدیم تاکه صدای گریه نینی امدو خواهرشون رفت بیرون از استخر و برادرشوهرم گفت:نینی که بیدارشد(اسمشو گفت من میگم نینی) دیگه آهنگ بزار به اسپیکر وصلشو زیادش کن،با جاریم صمیمی هستیم شوخی های زیادی بینمون ردوبدل میشد با پخش اهنگ امدجلوم دست انداخت دور کمرم میخندیدیمو با مسخره بازی میرقصیدیم تو همین حین نفهمیدم اونقدری رفتیم عقب که رسیدیم به مردا و من بدون نگاه کردن فقط میخواستم به مردا برخورد نکنم هول شدم تندتند خودمو تو آب کشیدم کنار و چرخیدم، چرخیدن همانا از پشت چسبیدنم به برادرشوهرم همان،شاید 10ثانیه طول کشید که کونم بهش چسبید دستش شکممو لمس کرد که بیشتر بچسبم بهش و من سریع باز چند قدم بزور تو آب ورداشتمو چسبیدم به دیوارو منتظر واکنش بقیه بودم که دیدم همه بیخیالو عادی که چیزی نشده دارن به شناو آب بازیشون ادامه میدن فکرکنم چون تا گردنمون آب بود کسی متوجه این لمس نشد خلاصه، آب بازی کردیم درامدیم لباسامون تعویض کردیمو ناهار سفارش دادیم خوردیم و جمع کردن میزو سپردن به منو جاریم،اخراش بود که جاریم گفت من خیلی خوابم گرفته، برم خودت باقیشو انجام بدی؟گفتم برو عزیزم خودم جمع میکنم،همراه تشکرش یه بوسم کردو رفت،سفره رو جمعوجور کردم و رفتم داخل برم دستشویی دیدم پره برگشتم بیرون رفتم ته باغ یه دستشویی دیگه اونجا بود، رفتم کارم تموم شد امدم بیرون داشتم دستامو میشستم یدفعه از تو آیینه دیدم برادرشوهرم پشت سرم ایستاده، به آنی ضربان قلبم رفت بالا و لرز به تنم افتاد، در لحظه افکار تو ذهنم چیده شدن که اگر دست بهم بزنه چیکارکنم؟جیغ بزنم همه رو خبردار کنم؟ اصلا چجوری به شوهرم بگم برادرت بهم دست زده؟ اگه مقاومت کردمو کتکم زد چیکارکنم؟ همین حین افکارم دستشو پیچید دور شکممو بهم چسبید،از تو آیینه بدون حرکت و ساکت بهش زل زده بودم سرشو کرد تو گردنم و نفس عمیقی کشید که مورمورشدم و آروم بوسید:نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم، در لحظه تصمیممو گرفتم و گفتم: اگه تا یک دقیقه دیگه ولم نکردی چنان جیغی میزنم که صدام تا دوکوچه اونورتر بره،تقلا کردم و گفتم ولم کن ولم کن زود باش، محکمتر گرفتتم تو بغلش و گفت: جیغ بزن،من خوذم دهنتو نگرفتم جیغ بزن همه رو خبردار کن گند بزن به زندگیت، من مقصر میشم باشه ولی تو رو هم تو چشم شوهرجونت خراب میکنم،میگم خودش بهم پا میداد منم بلاخره مردم پیش میاد واسم ازاین اشتباها کنم،دوباره سرشو برد تو گردنمو نرم بوسید همونجوری حرف میزد:توهم نمیخوای بقیه چیزی بفهمن،این همه مقاومتت برای چیه،سرمو کج کردم که نتونه گردنمو ببوسه و گفتم: تو برادرشوهرمی چرا نمیفهمی بااین کارت گند میزنی تو زندگی برادرت چجور آدمی هستی آخه،دستاشو گرفت به سینه هامو فشارشون داد کیر سیخ شدش بااینکه زیر شلوارک بود ولی کاملا حس میشدو فشارش میداد به کونم و گفت: نمیتونم، حداقل یکبار باید طعمتو بچشم،اونموقعه شاید بیخیالت بشم،حیفه همچین گوشتی فقط نصیب برادرم بشه،همین حین حرفش یه دفعه چیزی به ذهنم رسید، کونمو خم کردم فکرکرد دارم همراهی میکنم که بیشتر بچسبم بهش دستاش که از سینه هام امد پایین که بره زیر تیشرتم یدفعه با آرنجم محکم زدم تو شکمشو سریع دویدم که برم،آخ بلندی گفتو شکمشو گرفت ولی بااینحال افتاد دنبالم، هنوز نرسیده بودم به وسطای باغ که دستش موهامو چنگ زدو کشید،حس کردم پوست سرم آتیش گرفت و تا امدم جیغ بزنم دستشو گذاشت رو دهنمو کشون کشون بردتم پشت درختا و چسبوندتم به دیوار ته باغ و یه سیلی زد تو صورتم،برق از چشمام پرید دستمو گذاشتم رو جای سیلی و شوکه نگاهش کردم که با چهره عصبانی و پر دردش بهم خیره بودو با دیدن نگاه من نمیدونم چش شد که دو طرف صورتمو گرفتو همه جای صورتمو بوسیدو مدام معذرت خواهی میکرد، ببخشید غلط کردم نمیخواستم بزنم عصبانیم کردی قربونت بشم معذرت میخوام اینجور نگام نکنو همه جامو بوسید و بعد یدفعه لبامو به دهن گرفت، میخوردو گازشون میگرفت من همراهی نکردم و بخاطر شوکه سیلی و اتفاقی که تو چنددقیقه افتاد جرات اینکه تقلایی کنم هم نداشتم، دستاشو برد زیر تیشرتمو سوتینمو زد بالا سینه هامو چنگ زدو نوکشونو گرفتو کشید،دلم ضعف رفت و بیشتر چسبیدم به دیوار و اون لبامو ول کرد سریع نشست رو پاهاشو شلوارو شرتمم کشید پایین و پاهامو بزور باز کردو دهنشو چسبوند به کصم،از چوچوله ام زبون میکشید تا سوراخم،لیس میزد و میخورد،هم حشری شده بودم هم مثل چی عذاب وجدان خر گلومو چسبیده بودو نمیتونستم کوچکترین لذتی ببرم فقط تو فکرم یچیزی تاب میخورد،که بزار کارشو تموم کنه بره ازاون به بعد تو نمیزاری اتفاقی بیوفته،ولی زبونش جلوی پیشروی افکارمو گرفت و یه گاز ریز از چوچوله ام گرفت که ناخودآگاه آه کشیدمو موهاشو چنگ زدم،مقاومت کردن سخت بودو نمیخواستم همراهیش کنم و از طرفی داشتم ارضا میشدمواین بد بود، یکم دیگه خورد که نزدیک ارضا شدمو کنترلمو از دست دادم دستمو گذاشتم رو سرشوفشارش دادم به کصم که ملچ ملوچش بیشترشدو تندتند لیس میزد تا که ارضا شدم و یه مقداریش ریخت رو زمینو باقیشم شلواروشرتمو خیس کرد،بلندشدوبدون معطلی چرخوندتمو شلواروشرتشو کشید پایین همونجوری به دیوار چسبیده بودم فقط کمرمو یکم گود کردم که کصوکونم بیاد بالاو بخاطر خیس بودن خودم با تنظیم کردن سر کیرش، بدون ملایمتی تا ته داخلم کرد که آخ بلندی گفتمو بدون توجه به من دوطرف کمرمو گرفتوتندتند تلمبه زد یکم که تلمبه زد دستاشو برد زیر تیشرتمو سینه هامو گرفت نوکشون میکشیدو چنگشون میزدو ازاونطرف تندتند میکوبید تو کصم،سرعت تلمبه هاش بیشتر شدو دستشو گذاشت رو چوچوله امو میمالید،اونقدری سریع چوچوله امو مالیدو سرشو کرد تو گردنم لیس میزدو همزمان تلمبه میزد تا که ازم کشید بیرون و ارضا شد رو کونم منم دوباره ارضا شدمو پاشیدم بیرون،تکیه ام به دیوار بودو نفس نفس میزدم اونم خم شده بود روم کمرمو پشت گردنمو بوسید بعد همونجوری از پشت سر چونمو گرفتو سرمو چرخوند سمتشو لباموبلعید،یه بوسه خیس با چندتا گاز ازم گرفتو خودش شلواروشرتم که خیس خالی بودنو پام کردو باز ازم لب گرفت وقتی خواست لبامو ول کنه هوووم بلندی کشید و لبامو ول کرد و گفت:محاله ممکنه ازت دست بکشم تا روزی که زنده ام نصفت مال منه نصفت مال برادرم،چیزی نگفتم و من جلوتر رفتمو اون بعد از 15 دقیقه فاصله اومد،وقتی رسیدم همه خواب بودن و من مستقیم رفتم تو حموم و یه دل سیر گریه کردمو هزارجور فکری کردم،لذتم دودشده بودو رفته بود هوا مونده بود یه عذاب وجدان خیلی بد و یه دوراهی سخت که یا به شوهرم هیچی نگم به همین روال ادامه بدمو تا جایی که میتونم تلاش کنم باهاش تنهانشم یا موقعیت اینجوری دستش نیاد یا به شوهرم بگم و بعدش ازش طلاق بگیرم، چون خواه ناخواه همین که بفهمه برادرش به من چشم داره و یا زنشو کرده از نظر روحی میریزه بهم و دیگه نمیتونه نه به من نه به برادرش اعتماد کنه و همه چیز میریزه بهم، من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم لطفا راهی به ذهنتون میرسه بگید که شاید بتونم از این منجلاب نجات پیدا کنم،از این اتفاق یک ماه گذشته تو این یکماه حتی یکبار برادر شوهرمو ندیدم به بهانه های مختلف مهمانی رفتن به خونشون رو پیچوندم این آخریا شوهرم میخواست دعوتشون میکنه من خودمو میزدم به مریضی یا میرفتم خونه بابام چندروز میموندم ولی دیگه بیشتر از این هم شک برانگیزه هم دیگه نمیتونم بپیچونم. چیکار کنم نمیدونم ♀️
نوشته: لیلی
ی دعوا درست کنی و قطع ارتباط کنی
واقعی بودنش ک واقعی بود ولی سعی نکن بخاطر بقیه از خودت بگذری باید همون اول جیغ میزدی همه رو میریختی اونجا
بنظرم به شوهرت بگو اون حتما درکت میکنه و اینکه جلوی برادر شوهرت لباس پوشیده و لش بپوش حتما و زیاد باهاشون اینور اونور نرو فعلا و پیش یه تراپیست هم برو حتما
به شوهرت بگو تو این شرایط وقتی چیزی نگی و رو بدی داستان بدتر میشه فقط
چرا نمیفهمین این آدما خطرناکن واسه بقژه آدما و جامعه شما الان شل کردی جلوش فک میکنه چخبره پسفردا راه میوفته تو اجتماع هر زنیو ببینه کیرش بلند شه فک میکنه باید ترتیبشو بده اتفاقا باید به شوهرت میگفتی چون وقتی اینکارو باهات کرده تمام نسبتای خونی و خویشی شو با شماها از بین برده باید کون اینجور آدما گذاشت تا بفهمن تجاوز یعنی چی
بده حالشو ببر، ادای تنگا رو هم در نیار، به زن اونم بگو بیاد به شوهرت بده. تونستی به منم بده صواب داره
به نظرم به شوهرت بگو که هیچ جا تنهات نذاره با اون!
بیشتر شبیه فیلم هندی بود