داستان لز الهه و سیمین

در یک عصر پاییزی که هوا کمی خنک شده بود، الهه مثل همیشه بعد از رفتن شوهرش به سر کار و فرستادن بچه‌ها به خانه مادربزرگ، خانه را برای خودش داشت. موهای بلوند-عسلی تازه رنگ‌شده‌اش را باز گذاشته بود تا روی شانه‌های پرش بریزد. تاپ صورتی تنگش به شدت به سینه‌های سنگین و پرش چسبیده بود؛ پستان‌های بزرگش طوری برجسته بودند که نوکشان از زیر پارچه نازک کاملاً مشخص بود. شلوار خانگی نخی گشادش هم روی کون گرد و بزرگش کشیده شده بود و با هر قدم، دو نیم‌کره نرمش تکان می‌خوردند.

سیمین همان لحظه زنگ در را زد. همان همسایه طبقه بالا، لاغر و بلند، با پوست سفید و موهای مشکی صاف که تا کمرش می‌رسید. امروز یک تاپ سفید نخی خیلی نازک پوشیده بود که سینه‌های کوچک اما سفتش را کاملاً نمایان می‌کرد و شلوارک جین کوتاهش ران‌های کشیده و بی‌مويش را نشان می‌داد. ظاهراً آمده بود تا «کمی نمک» قرض بگیرد، اما نگاهش از همان لحظه اول روی بدن الهه قفل شده بود.

الهه در را باز کرد و با لبخند گفت:

«بیا تو سیمین جون… امروز تنهام، بیا بشین.»

نشستند روی کاناپه مخملی. اول حرف‌های معمولی بود، اما فاصله‌شان کم‌کم کمتر شد. زانوی سیمین به ران پر الهه چسبید. الهه نفس عمیقی کشید و دستش را آرام گذاشت روی دست سیمین.

«سیمین… تو چرا این‌قدر منو نگاه می‌کنی؟»

سیمین لب‌هایش را خیس کرد و زمزمه کرد:

«چون کون و پستان‌هات… دیوونم می‌کنه الهه. همیشه دلم می‌خواست لمسشون کنم.»

الهه دیگر طاقت نیاورد. دست سیمین را گرفت و برد روی سینه راستش، درست روی نوک پستان سفت‌شده.

«ببین… این‌جا چقدر سفت شده برات.»

سیمین آه کشید، با انگشت شست نوک پستان را از روی پارچه مالش داد. الهه سرش را عقب برد و ناله خفیفی کرد. سیمین دیگر منتظر نماند؛ تاپ الهه را با یک حرکت بالا کشید. پستان‌های بزرگ و سفید با هاله تیره و نوک‌های درشت بیرون ریختند. سیمین صورتش را چسباند به یکی از آن‌ها، نوک پستان را در دهان گرفت و محکم مکید. زبانش دور نوک چرخید، دندان‌هایش آرام گاز گرفت. الهه دستش را در موهای سیمین فرو کرد و فشار داد:

«آخ… بیشتر بمک… پستانم رو بخور سیمین…»

سیمین همزمان دست دیگرش را برد پایین، شلوار راحتی الهه را پایین کشید. شورت نخی سفید خیس‌شده بود؛ لکه بزرگ در وسطش کاملاً مشخص. سیمین شورت را کنار زد. کوس پر و گوشتی الهه نمایان شد؛ چوچول متورم و صورتی، لبه‌های ضخیم و خیس. سیمین انگشتش را آرام روی چوچول کشید، بعد خم شد و زبانش را گذاشت روی آن. از پایین به بالا لیسید، چوچول را بین لب‌هایش گرفت و مکید.

الهه ناله بلندی کرد:

«آهان… کوسم… زبونتو ببر توش…»

سیمین زبانش را داخل کوس گرم و خیس الهه فرو کرد، همزمان دو انگشت را هم داخل برد و با ریتم تند داخل و خارج کرد. صدای خیسی کوس در اتاق می‌پیچید. الهه لگن‌اش را بالا می‌آورد و خودش را به صورت سیمین فشار می‌داد. کون بزرگش روی کاناپه تکان می‌خورد.

«سیمین… می‌خوام بشینم رو صورتت… کوسمو رو دهنت بمالم.»

سیمین سریع دراز کشید. الهه لباس‌های باقی‌مانده را درآورد، کاملاً لخت شد. بدن پر و نرمش مثل موج می‌جنبید. روی صورت سیمین نشست، کون بزرگ و گرمش دو طرف سر سیمین را گرفت، کوس خیسش دقیقاً روی دهان و بینی‌اش قرار گرفت. سیمین دست‌هایش را دور ران‌های ضخیم الهه حلقه کرد و او را محکم‌تر به خودش فشار داد. زبانش را دوباره داخل کوس فرو برد، چوچول را با ولع مکید، همزمان انگشت شستش را آرام روی سوراخ کون الهه کشید.

الهه جیغ خفیفی کشید:

«آخ… کونمم… آروم مالش بده…»

سیمین انگشت را خیس کرد و آرام نوک انگشت را داخل سوراخ تنگ کون الهه فرو برد. همزمان زبانش تندتر روی چوچول می‌چرخید. الهه جلو و عقب می‌رفت، پستان‌هایش تکان می‌خوردند، نوکشان را خودش می‌گرفت و فشار می‌داد.

«دارم میام… کوسم داره می‌ترکه… آخخخ…»

انقباض شدید آمد. کوس الهه منقبض شد، مایع گرم روی لب‌ها و چانه سیمین ریخت. سیمین همه را لیسید، آرام و با لذت، حتی وقتی الهه هنوز می‌لرزید.

وقتی الهه کمی پایین آمد، کنار سیمین دراز کشید و دستش را سریع برد داخل شلوارک سیمین. شورت خیس بود، کوس کوچک و تنگ سیمین کاملاً خیس شده بود. چوچول کوچک و سفتش مثل دکمه‌ای بیرون زده بود.

«حالا نوبت توئه عزیزم… کوس لاغرت رو می‌خوام آب کنم.»

الهه شلوارک و شورت سیمین را پایین کشید. کوس سیمین لبه‌های نازک و صورتی داشت، چوچول کوچک اما خیلی حساس. الهه دو انگشت را داخل کرد، تنگ و گرم بود. با ریتم سریع داخل و خارج کرد، همزمان با زبانش چوچول را لیسید و مکید. سیمین کمرش را قوس داد، پاهایش لرزید.

«الهه… تندتر… کوسم… آخ… دارم میام…»

چند ثانیه بعد بدن لاغر سیمین منقبض شد، کوسش دور انگشت‌های الهه فشرده شد، ناله بلندی کشید و ارضا شد، مایع شفاف روی دست الهه ریخت.

هر دو نفس‌نفس‌زنان کنار هم افتادند. الهه سرش را روی سینه کوچک سیمین گذاشت، سیمین دستش را دور کون نرم الهه حلقه کرد.

«این راز ماست… فقط خودمون می‌دونیم.» الهه زمزمه کرد.

سیمین لبخند زد و پیشانی الهه را بوسید:

«تا وقتی دوباره هوس کوس و کون همدیگه کنیم… همیشه.»

و در سکوت خانه، فقط صدای نفس‌های سنگین و بوی هوس باقی مانده بود.

نوشته: شوهر الهه ممه گنده

بازدید 5,662

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “داستان لز الهه و سیمین”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...