لنز های تشنه (۲ و پایانی)

…قسمت قبل

قسمت دوم: تسلیم

وقتی از آتلیه زدم بیرون، هوا تاریک شده بود. باد سرد کپنهاگ می‌خورد به صورتم، ولی از درونم انگار گدازه رد می‌شد. سوار ماشین شدم و تا خونه فقط به اون چند میلی‌متر فاصله لب‌های لیام و زبریِ دستاش روی سینه هام فکر می‌کردم. به محض اینکه رسیدم، بی‌معطلی رفتم حموم. آب رو باز کردم، اول یخِ یخ، تا شاید این آتیش بخوابه، ولی نشد. نشستم توی وان و پاهام رو دادم بالا. چشمام رو بستم و تصویر لیام رو احضار کردم؛ اون بدنِ ورزیده و اون نگاهی که انگار داشت لای پاهام رو سوراخ می‌کرد. دستم بی‌اختیار رفت سمت پایین. انگشتام رو کشیدم روی لبه‌های خیس و پف‌کرده‌ی کصم. آروم شروع کردم به مالیدنِ چوچوله‌ام. تصور می‌کردم این انگشتای لیامه که داره باهام بازی می‌کنه. ناله‌هام توی فضای سنگیِ حموم می‌پیچید. «آره لیام… همون‌جا…» وقتی به اوج رسیدم، کل بدنم لرزید و یه ارگاسمِ وحشیانه تمام وجودم رو گرفت، جوری که حس کردم دیوارهای وجودم داره فرو می‌ریزه.

شب، کارلوس از شرکت برگشت. شام رو در سکوت خوردیم، ولی سکوتی که توش هزار تا حرف بود. نشستیم پای تلویزیون و طبق معمولِ شب‌های نوستالژیک، «لورل و هاردی» گذاشتیم. صدای خنده‌های اونا میومد، ولی ذهن من و کارلوس فرسنگ‌ها دورتر بود. من داشتم پوزیشن‌های فردای آتلیه رو توی سرم می‌چیدم و کارلوس… از لرزشِ پاش و نگاهِ خیره‌اش به صفحه، می‌فهمیدم داره به این فکر می‌کنه که امروز چه بلایی سرِ زنش اومده. دختر نوجوونم اومد و یه سری سوال در مورد آینده و عشق پرسید. بهش گفتم: «دخترم، گاهی عشق اون چیزی نیست که توی کتابا می‌نویسن؛ گاهی عشق یه غریزه‌ی وحشیه که باید بهش اجازه بدی بیدار بشه.» دخترم با تعجب نگام کرد و رفت خوابید.

وقتی رفتیم اتاق خواب، کارلوس اومد سمتم. رابطه همیشگی‌مون شروع شد، ولی برای من این کارلوس نبود که داشت لبهام رو می‌خورد؛ من داشتم لب‌های داغ و گوشتیِ لیام رو حس می‌کردم. وقتی کارلوس دستش رو برد سمت سینه هام و شروع کرد به خوردنشون، من چشمام رو بستم و تصور کردم این لیامه که با اون زبونِ زبرش داره نوک سینه‌هام رو شکار می‌کنه. وقتی براش ساک می‌زدم، توی ذهنم کیرِ کارلوس تبدیل شده بود به اون غولِ استرالیایی که جک وعده‌اش رو داده بود. کارلوس تلمبه می‌زد و من با هر حرکتش، اسم لیام رو توی دلم داد می‌زدم.

بعد از سکس، در حالی که هنوز نفس‌نفس می‌زدیم، کارلوس با صدایی که می‌لرزید پرسید: «خب… امروز چطور بود؟ چه عکسایی گرفتید؟»

پوزخند زدم و به سقف زل زدم. «خیلی خاص بود کارلوس. جک خیلی سخت‌گیره. مجبورم کرد پوزیشن‌هایی بگیرم که تاحالا امتحان نکرده بودم. لیام… اون پارتنرم… خیلی نزدیکم بود. جوری که نفساش پوستم رو می‌سوزوند.»

کارلوس جابجا شد، حس کردم کیرش دوباره داره سفت می‌شه. «بیشتر بگو ناتالیا… چقدر نزدیک؟»

با لحنی دوپهلو گفتم: «اونقدر نزدیک که مرز بین من و اون فقط یه لایه نازکِ پارچه بود. گاهی حتی اونم نبود. جک می‌گفت باید حسِ نیاز توی عکسا واقعی باشه. برای فردا… بهم گفت که ممکنه مجبور بشیم “واقعی‌تر” عمل کنیم. گفت شاید برای اینکه شات‌های نهایی شاهکار بشن، باید اجازه بدم لیام تمام حصارها رو بشکنه. شاید حتی پوزیشن‌هایی که تو فقط توی اون سایت‌ها می‌بینی، فردا جلوی دوربین اجرا بشن. تصور کن کارلوس… من، زیرِ بدنِ یه پسرِ جوون و تشنه، در حالی که یه عکاس حرفه‌ای داره از هر ناله و هر قطره عرقِ ما فیلم می‌گیره.»

کارلوس هیچی نمی‌گفت، فقط نفس‌های سنگینش رو می‌شنیدم. یهو حس کردم شورتش خیس شد. بدون اینکه به خودش دست بزنه، از شدت تصورِ حرف‌های من، ارضا شده بود. با لبخندی مرموز نگاش کردم و گفتم: «بخواب عزیزم… فردا خبرهای داغ‌تری برات دارم.»

فردا صبح، آتلیه بوی هیجان و خطر می‌داد. جک و لیام منتظرم بودن. جک بدون مقدمه گفت: «امروز وقتِ بازی نیست ناتالیا. فقط شورت بپوش.»

با یه شورت لامبادای توری مشکی وسط سالن ایستادم. لیام هم فقط با یه شورتِ ورزشی چسبان اومد جلو. شروع کردیم به همون بوسه‌های داغِ دیروز، ولی این بار وحشی‌تر. لبهامون به هم چفت شد و زبان‌هامون توی دهن هم می‌چرخید. جک داد زد: «لیام، شورتت رو دربیار! ناتالیا، زانو بزن!»

لیام شورتش رو انداخت کنار. کیرِ بلند و رگ‌دارش مثل یه چماقِ داغ زد بیرون. لرزیدم. جک گفت: «ناتالیا، این یه تستِ هنریه. بگیرش توی دستت.»

آلتش رو گرفتم. داغ بود و نبض می‌زد. آوردمش بالا و تمام جزئیاتش رو بوسیدم. از بیضه‌های سفتش تا اون کلاهکِ قرمزش. جک فریاد زد: «بخورش ناتالیا! واقعی! می‌خوام خیسیِ تف رو روی کیرش توی عکس ببینم!»

اول تردید کردم، ولی نگاهِ لیام جوری بود که نتونستم نه بگم. آلتش رو تا ته فرو کردم توی دهنم. شروع کردم به ساک زدن. لیام دستش رو برد توی موهام و با ولع تلمبه می‌زد توی دهنم. حس می‌کردم داره تا تهِ حلقم می‌ره. صدای مک زدن و تف توی سکوت آتلیه می‌پیچید و جک مثل دیوونه‌ها شاتر می‌زد.

بعدش نوبت من بود. لیام من رو خوابوند روی تخت عکاسی و پاهام رو داد بالا. جک گفت: «لیام، نذار تشنه بمونه. بخورش!»

لیام سرش رو برد لای پاهام. زبانش رو جوری می‌کشید روی چوچوله‌ام که از خود بیخود شدم. شورت لامبادام کاملاً خیس شده بود. اون با دندوناش پارچه رو کشید کنار و شروع کرد به خوردنِ مستقیمِ کصم. جیغ می‌کشیدم و کمرم رو قوس می‌دادم. جک می‌ومد بالای سرمون و از زاویه بالا از صورتِ خمار و چشمای نیمه‌باز من عکس می‌گرفت.

حالا نوبت پوزیشن میسیونری بود. لیام اومد روی بدنم. جک گفت: «ادای دخول رو دربیارید.» لیام تلمبه می‌زد ولی آلتش لغزید روی رانم. شورت من هنوز پام بود ولی لیام لبه‌اش رو داد کنار. جک اومد نزدیک‌تر، جوری که لنزش چند سانتی‌متر با محلِ برخوردِ ما فاصله داشت. «ناتالیا، لیام داره نزدیک می‌شه… حسش کن…»

یهو جک دوربین رو گذاشت روی سه پایه و گفت: «بسه تظاهر! ناتالیا، اگه می‌خوای این پروژه ۱۰۰ هزار دلار برات بیاره، باید واقعی بشه. لیام، بکنش!»

ناتالیا یه لحظه لکنت گرفت: «نه… قرارمون این نبود… ما نباید…» ولی بدنم داشت فریاد می‌زد «آره».

لیام بدون معطلی، با یه حرکتِ قدرتمند، تمامِ طولِ کیرش رو فرو کرد توی کصِ داغ و خیسم. جیغی از ته دل کشیدم که هم از درد بود و هم از لذتِ مطلق. شروع کرد به تلمبه زدن‌های سنگین. صدای برخوردِ بدنامون مثل صدای طبل توی سالن می‌پیچید. من دستام رو دور گردنش حلقه کردم و لبهامون به هم گره خورد. مک زدن‌های وحشیانه، ناله‌های بلند و فحش‌های جنسی که لیام زیر گوشم می‌گفت، من رو به مرز جنون رسوند.

جک هم بیکار نبود. اومد جلو و در حالی که ما داشتیم توی هم ذوب می‌شدیم، لباساش رو درآورد. «ناتالیا، دوتا پارتنر بهتر از یکیه، نه؟»

حالا تبدیل شده بود به یه تریسام خفن. جک از پشت اومد و انگشتای ورزیده‌اش رو با تف خیس کرد و شروع کرد به بازی با سوراخِ تنگِ عقبم. ناله کردم: «نه جک… اونجا نه…»

ولی جک با مهارت شروع کرد به باز کردنِ کونم. لیام از جلو داشت سینه هام رو می‌خورد و تلمبه می‌زد، و جک از عقب آماده نفوذ می‌شد. «ناتالیا، شل کن… بذار جاودانه بشی.»

جک با یه فشار، وارد سوراخِ عقبی من شد. حسِ پر شدنِ همزمانِ هر دوتا سوراخم، جوری بود که انگار مغزم داشت منفجر می‌شد. یه نفوذِ دوگانه (DP) وحشیانه. لیام از جلو، جک از عقب. من وسطِ دوتا مردِ قدرتمند داشتم تکه‌تکه می‌شدم و لذت می‌بردم. پوزیشن‌ها رو عوض می‌کردیم؛ داگی استایل، من لبه تخت و اونا دوطرفم، نوبتی برای هر دو ساک می‌زدم و اونا روی صورتم و سینه هام آبشون رو می‌پاشیدن.

ساعت‌ها گذشت. وقتی تموم شد، من جنازه‌ای بودم از لذت. جک یه چک ۱۰۰ هزار دلاری و یه فلش مموری گذاشت توی دستم. «اینا عکسای خام هستن. شاهکاره ناتالیا. تو دیگه اون زنِ مدلِ تجاری نیستی، تو الهه شهوتی.»

برگشتم خونه. پاهام هنوز می‌لرزید. کارلوس توی سالن منتظر بود. نگاهش به چشمای خمار و لب‌های ورم‌کرده‌ام افتاد. فهمید. همه چیز رو فهمید.

پرسید: «تموم شد؟»

فلش رو گذاشتم روی میز. «تموم شد کارلوس. همونی شد که تو دنبالش بودی!»

کارلوس فلش رو برداشت و لرزان وصل کرد به تلویزیون بزرگِ سالن. اولین عکس روی صفحه ظاهر شد: من، برهنه، توی بغل لیام…

من نشستم روی کاناپه و به صورتِ کارلوس خیره شدم که داشت با دیدنِ عکس‌ها، همزمان می‌لرزید و تحریک می‌شد…با خودم فکر کردم که کارلوس با دیدنِ این عکسا، من رو از خونه پرت می‌کنه بیرون، یا اینکه این شروعِ یه زندگیِ جدید و پر از بی‌بندوباری برای منه؟؟ محتویات فلش مموری یکی پس از دیگری روی صفحه تلویزیون می‌چرخید و رازهای من یکی‌یکی فاش می‌شد… حالا فقط صدای ناله های من توی صفحه TV بین دوتا مرد جوون ، سکوت صبحگاهی رو میشکست!

پایان

نوشته: Seli khanom

بازدید 5,602

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “لنز های تشنه (۲ و پایانی)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...