دخترخاله تپل قشنگم

سلام،شاید همه ما تو زندگی بالا پایین زیاد دیده باشیم اما فراموش کردیم تنها چیزی ک فراموش نمیشه بالا و پایین بدنه یه دختره تپله……

من ۲۳سالمه و دختر خالم زهرا پنج سالی ازم بزرگ تره

همین سن باعث شد ک تو خانواده و بچگی اولین بدنی ک توجه امو جلب کنه زهرا باشه،دیگ هممون خونه مادر بزرگ های قدیم و یادممونه ک همه جمع میشدیم.

زهرا همجوره پایه بود تو خونواده خوش خنده خوشگل اهل بازی و بیرون اما خیلی عصبانی.جوری ک من میترسیدم مستقیم بهش نگاه کنم و چیزی بگه،خونوادمونم اونقدی مثل خونواده های الان ازاد نبود اما بدن اون انقدی تپل و خوب بود ک تو هر لباسی قشنگ باشه.

من تو بچگیم کلی با خیال اون تو حموم خودمو خالی میکردم جوری شده بود برام مثل یه پورن

ازدواج کرد و این خونواده کم کم خیلی خلوت شد و هرکی رفت پی زندگی خودش

اونم خیلی زندگیشو دوس داشت انگار یه ادم دیگه ای شده بود،اما ب قول ما بپته خربزه نسیب شال وونه(ادم خوب نسیب یه ادم بد میشه)

من رفتم سر کار کاسبیم یه لباس مجلسی فروشی راه انداختم،سر گرم زندگیم بودم ک شد عروسی یکی از فامیلامون ک مهم بود برای همه ،منم ک جوون دوس دختر هم نداشتم این داستان برای دو سال پیشه ک ۲۱سالم بود

گفتم حتما تو اون جمع یه دختر پیدا میکنم برا خودم

ساعت نزدیک ۱۱بود ک داشتم میچرخیدم تو گوشی یهو چشم خورد ب اسم زهرا پسرا میدونن این ساعتا چقد حساسه ک کمرت بیشتر از مغزت کار میکنه

زد ب سرم ک بهش بگم برا مراسم لباس خاصی اگ میخاد براش بیارم

یکم طول کشید جواب بده،وقتی جواب داد گفت داشتم بچه رو میخابوندم راسی یادم رفت زهرا تازه مامان شده و بچه اش نزدیک یه سالشه.

منم گفتم خوبه حداقل خودت کنارش خابت نبرد،گفتش نه بابا کلی کار خونه مونده و دست تنهام تازه باید شروع کنم ،گفتم شوهرت کوش کمک کنه گفتش با رفیقاش بیرونه منم گفتم ای بابا اخه ادم زنشو با بچه تنها میزاره میره بیرون یادتونه گفتم عصبیه اونم مستقیم گفت ب تو ربطی نداره

گفتم خب حالا برا عروسی حسن چی میخای بپوشی،میدونسم اوضا مالیشون خوب نیس،گفت یکی هست از قدیم دارم میپوشم……

منم گفتم مگ پسر خالت مرده اخه

چ مدلی میخای برات بیارم،گفت با این هیکل من هرچی ک سایزم بشه بسه،منم کلی تعریف کردم از هیکلش و اینا گفت حالا بسه،بعدش گفتم ب پولش فکر نکن من هسم گفت حالا بهت خبر میدم کار دارم شب بخیر.

چند روزی گذشت

گوشیم زنگ خورد دیدم زهراس گفتم به به چ عجب گفت هسی امروز بیام لباس ببینم گفتم اره هر وقت بخای با شوهرت میای یا خاله گفت دکتر نوبت دارم بعدش میام اونوری،منم تو دلم گفتم بالاخره این دختر و تنهایی میبینیم ما،اخه یا همش تو جمع بودیم یا شوهرش بود کم پیش میومد تنها ،شد غروب بازار هم ک خبر دارین چ قد ….خلوت بود دیدم امده دستش کیک یزدی گفت بیا بخور گفتم مرسی

یکم نشست و گفتم بریم ببینیم کدوم مدل خوشت میاد تو مسیر هی اتیکت های لباس و میدید گفتم بسه دیگ نبین قیمت و تو فقط انتخاب کن یه لباس انتخاب کرد یکم نگین داشت اما ساده و پوشیده بود ک بالا سینش یکم چاک داشت گفت این خوشگله نه گفتم باید بپوشی گفت اووف کی حال داره سایزش و در اوردم گفتم برو اا رفت ک بپوشه صداش میومد ک میگفت تو این وضع وقت عروسیه گوه توش،صدام کرد گفت کوچیکه این منم رفتم ببینم چ خبره ک اخخ نگم ک چقد بهش میومد تو این بدن سفیدش داشتم نگاش میکردم ک گفت هوی کجا رو میبنی لباس کوچیکه

گفتم دور بزن ببینم چقد کوچیکه دور ک زد گفتم این زیپ ک بسته میشه واستا ببندم از پشت کمرشو اون گوشت پهلوهاش معلوم بود آمپرم داشت میزد بالا ک دختری ک از بچگی تو خیالم بود و بالاخره دارم میبینم شروع کردم بستن تا نصفه امد بالا گفت کوچیکه حیوون نفصم گرفت بیار پایینن گفتم باشه در بیار من بزرگ تر بیارم گفتم ماشالله همه جا بزرگه خب ،گفت داری بده نداری بهت ربطی نداره

یه سایز بزرگ تر اوردم براش از پشت بستم و کلی دید زدمش ک چرخید گفت اینجا چاکش خیلی امده پایین زشته ک تازه رسیدیم سر جای قشنگش ممه هاش ک فک کنم ۹۵بود چاک خوشگلش،گفتم شوهرت دلش میاد تو رو شب تنها بزاره اخه چپ چپ نگام کرد و در و بست من کل اون روز تو فکر تن و بدن زهرا بودم حتی غریبه ک نیسین شب ک رفتم حموم

ساعت ۱۲/۳۰شب بود منم تو خاب و بیدار دیدم پیام امد زهرا بود دیدم پیام داده گفته چون پول ندادم بایذ جنس چرت و پرت بهم بدی گفتم چی شد گفتم امدم برا نیما بپوشم (شوهرش )زیپش در رفت منم گفتم زیپش در رفت یا نیما زیپشو پاره کرد تنت دید گفت خفه شوو الان چیکار کنم فردا مراسمه منم مسیرم نمیخوره،گفتم خونه ای فردا سایزش یکی دیگ دارم میارم گفت اره صبح بیا.

از خاب ک بیدار شدم برعکس همه روزا خیلی سرحال تر بودم انگار قرار بود برم نیمه‌گمشدم و ببینم

ساعت ۱۱شد زنگ زدم گفتم کجایی لباس و بیارم گفت خونه مادرمم بیار اینجا، پنج شنبه بود،گرم هم بود ،رسیدم زنگ زدم در و باز کرد رفتم تو حیاط دیدم خلوته بعد یادم امد پنج شنبه اس همه رفتن ارامگاه ،در نزدم رفتم داخل دیدم نشسته با لباس خونگی جلو اینه موهاش و سشوار میزنه ،بوی شامپو میومد تو خونه ،گفتم یاد جوونیا کردیا ،گفت اره بعد مدت ها حالم یکم خوبه یکم از زندگیش گفت انقد دوس داره زندگیشو جوری نمیگه هیچوقت ک انگار بد میگذره بهش اما از حرفاش معلوم بود،گفتم بیا لباستو بپوش زیپشو ببندک دیگ ندارم ازش باز خراب کنی باید با لباس خونگی بیای ،از جاش ک بلند شد یه تیشرت تنش بپد با از این شلوارخرسی جذبا ،گفتممم زهرا تو با اینم بیای هم از همه سر تری ماشالله ،چپ چپ نگام کرد داشت میرفت از پله بالا چشم رو کونش قفل شده بود،تکون میخورد،گفت صدات کردم بیا ،اما من نتونسم تحمل کنم رفتم بالا از لای در دیدم ک داره لباساشووو نگمممم براتوندک هرچی بگم کمه یه شورت قرمز با یه سوتین مشکی فک کنم دیگ حال ست پوشیدن نداره، کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد،راسی من لاغرم میدونی ک لاغرا کیر خوبی دارن ،همینطوری ک داشتم نگاه میکردم یهو برگشت و من و دید منم ک زبونم بند امد‌گفتم ببخشید غلط کردم و اینا گفت اینجا چیکار میکنی چی میخای گفتم معلوم نیس چی میخام ،رویای بچگیمو،

خودت میگی بچگی الان رویات شوهر داره بچه هم داره پی زندگیت باش،منم ک دیدم کم عصبانی شده گفتم خب منم بچه اش ،ب کاراش برسم ،لباسشو پوشید گفت بیا ببند زیپشو گمشو دهنمو وا نکن،گفتم اخه هچی چشم ،ب وسطای زیپ ک رسیدم دل و زدم ب دریا لبمو گذاشتم رو شونش تکون خورد گفت چیکار داری میکنی اشغال منم از خلوت بودن خونه استفاده کردم گفتم هرجی میخاد بشه

دستاشو جمع کردم پشت گفت نکن میک‌ زدم شونه هاشو هی داد میزد زبونم و کشیدم بالا تا روی گردنش میک زد دستاشو کم تر دیگ تکون میداد رسیدم ب لاله گوشش میک زدم و کردم تو دهنم،گفتم در گوشش بالاخره رسیدم ب رویای بچگیم دستاشو ول کردم گفت نکن من خونواده دارم تین کار درست نیس اما چشاش برعکسش و میگفت خمار بودنش،در اوردم لباسشو،گفتم هیسس خابوندمش رو تخت امدم روش،گفتم کاری میکنم ک تهش بگی شد دیگ اشکال نداره گفت اخه جلو دهنشو گرفتم افتادم ب گردنش،باورم نمیشد الان میخام ب ممهاش دست بزنم گردنشو میک زدم شروع کردم ب مالیدن ممه هاش ،یکم یخش باز شده بود و ناله ریز میکردم دستم و انداختم پشت و سوتینش و وا کردم شروع کردم ب مالیدنش و خوردن لباش دست و اوردم پایین تر بردم رو کوسش هم زمان با لباش کوسش و مالیدم امدم رو ممه هاش دیدم میگگ میخامممم گفتمممم زودههه حالاا عجله نکن کوسش و مالیدم میک محکم تر زدم و یه انگشتم و کردم توش داغ داغ بود میک زدم و انگشتم و عقب جلو کردم تند ترش کردم انگشتم در اوردم از زیر سینش زبون زدم تا خود کوسش زبونم یه بار از پایین کشیددم ب بالا پاهاشو اوردم بالا شروع کردم ب خوردنن یکم ک خوردم گفت منم میخام بخورم 69شدیم اووف وقت خیس کرد اول گرفت دستش انکار ارضااا شدممم کم کم گذاشت دهنش خیلی خوب میخورد منم تو دهنش کمر میزدم خیلی حس قشنگی بود برام بعد یکم خوردن بلند شدم اوردمش لبه تخت کیرم و چند بار مالیدم ب کوسش انقد خیس بود ک چیزی نخاد گفت اروم اما فقط سرش و اروم گذاشت بعد یهو کردم توش یه ناله بلند کشید منم جلو دهنش و گرفتم کمر زدم ممه هاش و فشار میدادم میزدمشون انقد خیس بود ک ابم از حالت عادی زودتر بیاد اما قبلش تونستم ارضاش کنم

منم ابمو ریختم رو ممه هاش

دیگ وقت کنارش خابیدن نبود منم سریع از خونه امدم بیرون چون مادرش اینا رسیده بودن….

تونسم باز براتون میگم خدافظ

نوشته: خاب

بازدید 6,624

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “دخترخاله تپل قشنگم”

  1. کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...