…قسمت قبل
نیم ساعتی بدون اینکه کلمه ای حرف بزنیم ، کنار فرشته تو پارک روی نیمکت نشسته بودم ، هردو میدونستیم قراره چی بشه ، گفتم متاسفم ، تو از اولم اشتباه بودی ، میدونم که درک میکنی و منطقی هستی
چشمامو بستم و دستام رو روی صورتم گرفتم و گفتم مرسی بابت این مدت که کنارم بودی . چشام رو باز کردم فرشته نبود ، واسه همیشه از پیشم رفته بود .
تا چند روز پیش که رابطه ام با صبا سکسی نشده بود ، حس جنسیم داشت کم میشد ، الان تمام فکر و ذهنم پر شده از سکس با صبا ، شهوت بی انتهام با صبا کامل شده ، تو دنیا فقط اون رو میبینم و با اون فقط حس شهوتم برانگیخته میشه ، سه روزه از هر فرصتی برای ارضا همدیگه استفاده میکنیم، لذت ارضا با صبا هزاران برابر ارضا های قبل از صباست .
منی که به خاطر صبا شهوتم رو سرکوب میکردم الان شبانه روز به خاطر صبا حشری هستم .
صبح شده بود و هیچ کس خونه نبود ، گوشیم رو برداشتم صبا نوشته بود فاصله بی معناست برای آنانکه در قلب هم زندگی میکنند ، صبح بخیر دورترین نزدیک من ، چطوری ؟ نوشتم صبح بخیر خوبیم شکر تو چطوری ، نوشت ماهم خوبیم ، نوشتم منظورت از ما کیه اون وقت ، نوشت من و کُسم ، نوشتم اما منظور من از خوبیم کیرم نبود ، بنده خدا اول صبحی بی تابه ، خبردار وایساده منتظره یاره ، نوشت بیام پیشت از بی تابی درش بیارم ، گفتم نیکی و پرسش بیا قدم رو تخم ما بگذار .
یه حموم عجله ای رفتم و یه صبحونه سر سری خوردم تا صبا برسه ، از بدو ورود چسبیدیم بهم با تمام وجود لب های همو میخوردیم و دست هامون تو بدن همدیگه میچرخید ، صبا با ناله گفت آخ سیاوش دلم کیرت رو میخواد ، یه چنگی از رو شلوار به کیرم زد و ادامه داد ، کیرت خیلی خوبه ، جای این کیر فقط تو کس منه . زانو زد جلوم و شلوارم رو پایین کشید ، کیرم دو دستی گرفت و سرش رو حسابی بوسه بارون کرد ، با زبون خایه ام رو زبون میزد و قلقلک میداد ، چشم هاش رو بست و کیرم رو آروم به صورتش میمالید، گفت این کیر لایق پرستشه ، گفتم کیر فرهاد چجوریه ، گفت یکم نازکتر و ۵ ، ۶ سانت کوتاهتر، خایه تو بزرگتر و آویزونه از فرهاد جمع و جوره ، عاشق خایه خوشگلت شدم ، گفتم پس این همه سال چه حیف شدی زیر دودول فرهاد ، گفت اما از این به بعد نه کس من حیف میشه نه کیر تو ، حداقل من دودولی بوده کسم رو بکنه ، این کیر مفلوک کلا بیکار بوده تو زندگیش ، اما از این به بعد باید ازش بیگاری بکشی ، مشغول ساک زدن شد و همزمان لباس هامون رو در آوردیم، کمر صبا رو گرفتم و سر و تهش کردم کسش رو جلو صورتم آوردم و سر صبا آویزون شد جلو کیر و خایه ام ، چوچول صبا رو کبود کردم از مکیدن و لیسیدن و فشار ، صبا هم بیکار نبود و کیرم رو حسابی ساک زد و خایه ام رو لیسید ، یکی یکی تخم هامو تو دهنش میمکید و سعی میکرد کیرم رو تا حد ممکن تو حلقش کنه ، همین طور که سر و ته تو بغلم بود به سمت اتاق خواب رفتم و روی تخت گذاشتمش ، داگیش کردم و از پشت کس و کونش و لیسیدم ، صبا گفت سیاوش طاقت ندارم دیگه بکن توش ، درازکش کردمش ، کیرم رو چسبوندم به کسش و لای پاهاش گذاشتم ، آروم کیرم رو روی کسش عقب جلو میکردم ، صبا با شهوت زیاد و همراه با ناله گفت بکن توش دیگه من رو دیوونه نکن ، گفتم تلمبه زدن ، کمر زدن و کس کردن رو خیلی ها بلدند ، اما من جوری میکنمت که فقط من رو بکن خودت بدونی ، یجوری که کص تپل و خوشگلت فقط برای من خیس بشه ، در حالی که کنار گوشش نفس نفس میزدم ، گلوش رو گرفتم ، گفتم جذاب لعنتی تو باعث وحشی شدن منی ، فقط تو میتونی من رو حشری کنی ، یه گاز از لب هاش زدم ، گفتم این لب ها فقط مال منه ، تو مال منی ، تو دلبر منی ، تو عشق منی . گلوش رو بیشتر فشار دادم داد زدم لعنتی عاشقتم ، میمیرم برات . کنار گوشش آروم زمزمه کردم من تورو یاد گرفتمت ، تورو کشف کردم ، بلدت شدم ، الانم فقط من بلدمت ، فقط من . خوشحالم که تو دنیا یکی هست که منو بلده . تو من رو بلدی ، همیشه بمونی برام .
کیرم رو تو چشمه جوشان صبا فشار دادم و از زیر دستم رو بردم رو چوچول صبا ، بند بند وجودم حل شدن تو تن صبا رو فریاد میزد ، نهایت تماس بدنی رو با صبا داشتم ، وزنم رو روی تنش انداختم و کیرم رو تا حد ممکن تو کسش عقب جلو میکردم ، با لبام صورت و لب و گردن و گلوش رو لیس میزدم ، میمکیدم . کنار گوشش قربون صدقه اش میرفتم و حرف های سکسی براش میزدم ، صبا عاشق سر و صدا تو سکس بود ، هر چند ذاتا خجالتی بود اما وقتی حشری میشد یه زن دیگه میشد و دوست داشت از لذت جیغ بزنه و خودش رو تخلیه کنه ، صبا آه و ناله هاش گاهی تبدیل به جیغ و داد میشد ،
منو خوابوند رو تخت و پاهاش رو دو طرف کمرم گذاشت ، گفت میخوام دلبری کنم برات ، آروم آروم رو کیرم نشست و سر کیرم که وارد کسش شد ، سینه های خوشگلش رو برام مالید ، گفت حیف از این کیر افتاده گیر خاطره ، کاش میشد هر روز با این کیرت منو میکردی ، سینه هاش رو مالید به صورتم و گفت بخور ، بخور که هر چی میگذره شهوتم بیشتر میشه و حریص تر میشم نسبت بهت ، در حالی که موهام رو نوازش میکرد ، سرش رو کنار سرم گذاشت و آروم مشغول لب گرفتن ازم شد ، بدنش رو لش کرد رو تنم و آروم کمر میزد رو کیرم و بیشتر از سکس از بغل صبا لذت میبردم،
صبا گفت عاشقانه بسه ، پاهام رو اورد تو دلم ، خندیدم گفتم میخوای کونم بزاری چکار میکنی ، کیرم رو تو کسش گذاشت و تند تند کمر میزد ، گفتم شیطون آمازون رو از کجا بلدی ، گفت معلمم تو بودی از فیلم های خودت ، عاشق پوزیشن آمازون بودم و لذت وصف ناپذیری بهم میداد ، صبا برای چندمین بار ارگاسم شدیدی رو تجربه کرد و کنارم افتاد ، نفسش که چاق شد ، نشست زیر کیر و خایه ام و با انگشت و زبون هر دو رو لمس میکرد ، خیلی آروم و سراصبر به کارش ادامه میداد ، همزمان با حرف هاش شهوتم رو زیاد کرده بود و کلاهک کیرم کبود شده بود، گفت این همون کیر که میگفتی دیگه سفت نمیشه ، ببین داره از فشار خون زیاد کله اش میترکه ، چرا اینقدر کبود شده زبون بسته ، در حالی که با نوک زبون زیر کلاهک کیرم که حساس ترین نقطه بدنم بود رو آروم آروم زبون میزد گفت ، از اینکه کیرت اینقدر شق شده برام احساس غرور میکنم ، من برعکس تو که دوس داری من فقط به تو کس بدم ، دوست دارم تو عالم و ادم رو بکنی ، من تماشات کنم ، این کیر باید کس و کون های زیادی رو فتح کنه ، گفتم تو باشی من حتی تو فکرم با کسی سکس نمیکنم حتی اگر سکسی بین ما نباشه حتی اگر بین ما حرف سکسی نباشه ، بالاخره بعد مدت طولانی تمام بدنم به رعشه افتاد و آبم بیرون پاشید ، صبا سریع کیرم رو داخل دهنش کرد و حسابی کیرم رو مک زد ، دهنش که پر از اب کیر شده بود رو بهم نشون داد و بعد همشو قورت داد ، هر دو خسته از یه ماراتن سکس بودیم و تو آغوش هم بخواب رفتیم .
سه روزه از اخرین سکسمون با صبا میگذره و صبا سرسنگین شده ، فقط صبح به صبح تو چت یه احوال پرسی کوتاه باهم داریم ، نمیدونم شاید عذاب وجدان گرفته ، شاید درگیر زندگیه ، شاید میخواد زیاده روی نکنیم . جدیدا من پیام نمیدم تا یوقت مشکلی براش پیش نیاد ، امروز صبح هم پیام نداده و نگرانشم ، حال و حوصله کار کردن نداشتم و شوخی و خنده و مسخره بازی فریبرز و سرخوش و آذر رو مخم بود، به فریبرز گفتم من یکم سرم درد میکنه میرم خونه ، فریبرز گفت منم با کژال قهریم ، ظهر اگر اشکال نداره مغازه بمونم ، گفتم نه بمون مغازه خودته ، موقع رفتن رو داشبورد ماشین فریبرز یه ادکلن کرید دیدم ، خیلی اهمیت ندادم و رفتم سمت خونه ،
جلو در خونه یه شماره ناشناس پیام داد خدا بهت صبر بده داداش ، شارژم کم بود و گوشیم خاموش شد .
رسیدم در خونه خاطره تنها خونه بود ، گوشی رو زدم شارژ و گفتم تو الان سر کار نباید باشی ، گلسا کجاست ؟ گفت گلسا رو گذاشتم خونه بابام ، چند روزی مرخصی گرفتم با بابامینا داریم میریم گرگان ،
خیلی عصبی شدم گفتم تو عروسی پسرخاله من نمیای ، برای اینکه لج من رو دربیاری همین تایم عروسی داری میری مسافرت ، غلط میکنی بری ، با بی تفاوتی گفت به تو ربطی نداره ، گفتم پس گلسا رو حق نداری ببری ، باید ببرمش عروسی ، گفت تو عرضه بچه نگه داشتن نداری میبری یه بلایی سر بچه میاری ، خودم میبرمش ، درگیری لفظیمون بالا گرفت ، وسط دعوا یاد ادکلن کرید فریبرز افتادم ، یاد ادکلن کرید تو کیف خاطره افتادم یاد کژال افتادم که گفت تو ماشین فریبرز کادو تولد دیده و شب قبلش خاطره تا اخر شب بیرون بود ، صدای خاطره که داشت دری وری بهم میگفت رو دیگه نمیشنیدم ، اومدم حرف بزنم بر شده بودم ، نفس هام سنگین شد و چشام تار میدیدن ، سرم انگار شده بود صد کیلو و سنگین شد ، خاطره در رو بست و بی توجه به حال من گذاشت رفت ، شاید اصلا نفهمید که من حالم بده ، حالت سکته بهم دست داد و گفتم خاطره بالاخره من رو کشتی ، کف خونه افتادم و به سختی خودم رو به اشپزخونه رسوندم ، زوری وایسادم سرفه کردن ، به جا خونده بودم این مواقع سرفه باعث میشه گردش خون بهتر بشه و اکر سکته باشه ، سکته رو رد کنی ، قرص فشار و آرامبخش رو به سختی پیدا کردم و خوردم و زیر زبونم گذاشتم ، همون جا دراز کشیدم . حس کردم فشارم داره پایین میاد و حمله پنیک رو رد کردم ، شاید قرص نخورده بودم خاطره به آرزوش رسیده بود .
یکم که حالم بهتر شد رفتم سمت خونه پدرزن ، وقتی رسیدم اونا رفته بودن . دیگه حوصله خونه نداشتم گفتم برگردم مغازه ،
ساعت ۱۱ بود در مغازه بسته بود ، تعجب کردم که چقدر زود مغازه رو بستن ، شرایط مشکوک بود آروم از درب کوچک پشتی رفتم داخل دیدم صدای بچه ها از اتاقم میاد ، به سمت اتاق رفتم دیدم آذر به کمر خوابیده ، فریبرز تو کسش تلمبه میزنه و سرخوش با کس نشسته رو صورت آذر و آذر براش میخوره ، فریبرز و سرخوش هم در حال لب گرفتن بودن، خیلی ناراحت شدم از بابت آذر ، بنده خدا شوهرش چه امیدی به زندگی داره و چقدر خوشحاله از عشق بینشون ، پشت در اتاق نشستم رو زمین ، سرخوش گفت آذر از تو خیلی بهتر میخوره برام ، از این به بعد کسلیس مخصوص خودمه ، یکم جا به جا شدن ، فریبرز گفت کاش شوهرت هم اینجا بود کس دادنت رو میدید ، کس کردن جلو شوهر بزرگترین لذت دنیاست ، آذر گفت باشه بهش میگم ، فریبرز مثل اسب شیهه کشید گفت جون من بهش میگی ، آذر در حالی که به نفس نفس افتاده بود بریده بریده گفت کسخلیا ، اون بفهمه من بهش خیانت کردم سکته میکنه میمیره ، بعد بهش بگم بیا کس دادن منو ببین، نمیره افسردگی مزمن میگیره کس کردن تورو ببینه ، بنده خدا کس کردنم بلد نیست، اولین و آخرین کُسی که تو زندگیش دیده کُس من بوده ، خودش رو بکشه پنج دقیقه دوام بیاره ، سرخوش گفت هوو کسکش یکم منم بکن همش داری آذر رو میکنی ، آذر گفت اقا سیاوش هم بیارید تو خط کُس بیکار نمونه، فریبرز گفت اون دیگه راست نمیکنه ، زن خودش هم نمیکنه ، آذر گفت شاید واسه زنش راست نمیکنه واسه ما حتما راست میکنه .
یاد کادو تولد افتادم و رفاقت طولانی با فریبرز و خیانت زنم با رفیقم و خراب کردن زندگی آذر و قبلتر از این ها زندگی خراب شده سرخوش ، خشم عجیبی تو وجودم بود ، دلم میخواست برم سه تاشون رو پاره کنم ، مغزم درست کار نمیکرد ، دوباره داشت فشارم بالا میرفت، سعی داشتم ذهنم رو متمرکز کنم تا برم داخل تا هر سه رو بترکونم ،
سرخوش گفت مطمئنی سیاوش نمیاد ، فریبرز در حال نفس نفس زدن گفت خودش گفت میرم خونه بعید بدونم بیاد ، اگه بیاد هم صدای کرکره در رو میشنویم، آذر گفت خیلی دلم میخواد به اقا سیاوش هم کس بدم ، دفعه بعدی اونم جورش کن بیاد ، فریبرز گفت بعید میدونم چند بار پیشنهاد دادم سرخوش رو بکنه اما برام قاطی کرده ، عصبانیتم داشت فوران میکرد ، بلند شدم جلو در وایسادم ، داشتم تو ذهنم میچرخوندم که از کجا شروع کنم ، خیانت فریبرز با زنم ، خیانت آذر به عشق پاک سهیل ، آذر و سرخوش هر دو داگی شده بودن ، فریبرز تو کس سرخوش تلمبه میزد و کس و کون آذر رو داشت انگشت میکرد ، هر سه صورتشون پشت به من بود ، آذر گفت اما آقا سیاوش بفهمه من بهت کس دادم خیلی ناراحت میشه منو اخراج میکنه ، بهش نگو .
فریبرز خنده ای کرد و گفت سیاوش جانماز اب میکشه ، خودش چند ساله با یه زن شوهر دار رفیقه ، فکر کنم چند باری هم کردتش ، هر کی ندونه فکر میکنه این تا حالا به زن نامحرم نگاه نکرده اما با زن شوهر دار رابطه داره ، منی که مشتم رو گره کرده بودم بیفتم به جون این سه تا یهو از درون تهی شدم ، فریبرز راست میگفت من خودم کثافت عالمم ، بعد میخوام با کتک کاری درس اخلاق به کی بدم، اشکام سرازیر شد . عقب عقب برگشتم و از مغازه بیرون زدم ، حالم خیلی خراب بود .
پیاده رفتم سمت پارک روی یه نیمکت نشستم ، تازه یاد پیامک افتادم ، اینقدر ذهنم آشفته و داغون شد یادم رفت جریان پیامک رو ، گوشیم رو روشن کردم و با مادرم تماس تصویری گرفتم ، حالش خوب بود و خوشحال و خندون گفتم مامان جان کجایی ، گفت اینجا ، دوربین گوشی رو چرخوند و اطراف رو نشونم داد ، یه طبیعت زیبا شبیه به بهشت ، مادرم گفت اینجا خیلی خوشگله بهشته ، گفتم مادر جان نگرانت شدم گفتم حالت رو بپرسم ، که خیالم راحت شد حالت خوبه رفتی طبیعت گردی ، خوش باشی منم سعی میکنم زودتر بیام شمال ، مراقب خودت باش .
رفتم تو اینستا دیدم صبا پیام داده ، نوشتم سلام چه خبر ، صبا خیلی زود جواب داد نوشت از دیروز تمام تنم داره میلرزه ، ظهر فرهاد اومد بی مقدمه گوشیم رو برداشت که نمیدونم باهاش چکار کنه ، گفت لعیا کیه ، من نزدیک بود سکته کنم ، بزور خودم رو کنترل کردم و گفتم یکی از هم دانشگاهی های قدیمه ، گاهی پیام میده ، چطور ، گفت هیچی عکس سند خونه رو میخواستم بفرستم برای خودم ، گزینه ارسال رو زدم اسمش اومد ، بی تفاوت خودم رو نشون دادم، وقتی رفت سرویس بهداشتی سریع چک کردم دیدم فقط احوال پرسی دیروزمون تو چت ها بوده ، از دیروز خیلی میترسم ، سیاوش من دوستت دارم ، تو بهترین رفیق زندگیم بودی ، نوشتم بودم ؟ ، نوشت بودی هستی تا ابد هم خواهی بود ، اما من نمیخوام زندگی هامون نابود بشه ، هم من هم تو زندگی جدا داریم بچه داریم ، شرایطی نداریم که بخوایم قید همه چیز رو بزنیم ، از یه طرف هم نمیتونم ازت جدا بشم ، تو بگو چکار کنیم که زندگی هامون خراب نشه .
نوشتن برام سخت بود ، من اومدم باهاش درد دل کنم از اتفاقات بد امروزم بگم ، صبا آرومم کنه ، بهم ارامش بده ، اما اوضاع روحیم بدتر شد ،
خودم این روز رو پیش بینی کرده بودم ، میدونستم که یه روز به این نقطه میرسیم، سکسی شدن رابطه دوستانه هم مزید بر علت شد ، صبا بعد از کلی انتظار کشیدن یه علامت سوال فرستاد ، نوشتم تا ابد ذهنم ، قلبم و روحم پر از توئه ، مهم اینه که چی به نفع توئه ، مهم توئی ، مراقب خودت باش دورترین نزدیک من ، صبا نوشت مراقب خودت باش رفیق .
دیگه واقعا بریده بودم نمیدونستم دیگه کجا برم ، با کی درد دل کنم به کی پناه ببرم ، مادرم شمال بود ، بهترین رفیقم با زنم بهم خیانت کرده بودند و همینطور آذر به سهیل ، صبا کات کرد ، فرشته کلا رفته بود ، به ماه نگاه کردم گفتم این خدا کجاست ، آهای ماه تو میدونی کجاست ، به ما که خودش رو نشون نداد اگر دیدیش بهش بگو ، دوست دارم اون دنیایی باشه و خدایی باشه ، وقتی مُردم بیام پیشش بهش بگم سادیسم داری مریضی ، میای یکی رو میندازی تو دامن من که عاشق همه چیش میشم ، عاشق قیافه اش ، خندیدنش ، اخم و عصبانیتش ، اخلاق خوب و بدش ، هیکلش ، چرا باید سلیقه آهنگ و فیلم و رنگ و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه مون شبیه هم باشه ، چرا اینقدر علایق مشترک ، چرا باید تو دنیا فقط با اون تله پاتی داشته باشم .
یکی که برای هم میشیم رفیق همدم مونس ، اما باید شوهر داشته باشه ، اما باید زن و بچه داشته باشم ، خوب اگه خدایی، وقتی مجرد بودم یکی مثل صبا جلوی راهم میگذاشتی ، میمیری اگه تو دل خاطره یکم عشق و محبت قرار میدادی ، میمردی آدمیزاد رو عاشقتر ، مهربونتر ، انسان تر میآفریدی ، چی میشد آدمی کمتر قدرت طلب ،حریص ، طعم کار بود . چی میشد شهوت همه ادم ها رو مثل هم میگذاشتی یکی مثل خاطره ماهی یکبار هم نمیخواد ، یکی تمام فکر و ذکرش شهوته ، اگر هستی ریدم تو اون خدایی کردنت ، یکی انقدر داره نمیدونه با پولش چکار کنه یکی لنگ نون شبشه ، این همه قتل و کشتار به اسم ادیان تو داره میشه ، همینجا به اسم دین بچه و پیر و جوون رو میکشند، پس کجایی ، مرده ای یا زنده ، کوری کری لالی .
فریاد زدم اگر هستی ، سادیسم داری ، منو بکش راحتم کن ، ببرم تو جهنمت ، تا ابد عذابم بده تا مشکلات روانیت رو ارضا کنی .
نا امید اینستا رو بالا پایین کردم ، صبا بلاک کرده بود ، رفتم تو یه پیج مخالف جمهوری اسلامی پست هاش رو نگاه کردم مادر کیان پیرفلک سر قبرش داد میزد خامنه ای تو بچه ام رو کشتی، یحیی رحیمی تو سنندج به خاطر بوق زدن تو سرش گلوله زدن ، غزاله چلابی تو آمل در حال فیلمبرداری بود که خودش گلوله خورد و کشته شد . شیرین علیزاده که پسر ۷ ساله اش تو ماشین کنارش بود به خاطر فیلم برداری نزدیک متل قو با گلوله جنگی کشته شد. یه زن میانسال با دخترش کنار خیابون تو محاصره کلی پلیس موتور سوار بودن ، یه مرد خیکی با باتوم کلی زدشون ، یه زن تو یه مرکز خرید پلاستیک دارو به دست افتاده بود روی زمین یگان ویژه ای ها داشتن میزدنش ، زنه زجه میزد میگفت به خدا من اومدم دارو بخرم .
مهسا امینی ، خدانور ، مهرشاد شهیدی، مجیدرضا رهنورد و تعداد زیادی از هم وطنان کُرد و بلوچ و لر و عرب و ترک که بیرحمانه توسط داعش جمهوری اسلامی کشته شدند ،
اخرین کلیپ دختر زیبایی به اسم نیکا شاکرمی بود ، داشت برای دوستانش اهنگ میخوند ، تو اعتراضات گرفته بودنش و بعد از تجاوز ، بدن تکه پاره اش رو داده بودن به خانواده اش ،
دستام به لرزش افتاد ، دیگه کنترلی روی اعصاب و روانم نداشتم ، داشتم به جنون میرسیدم، دیگه این دنیا ، این مردم به ظاهر انسان ، غیر قابل تحمل شده بودند ، گوشیم زنگ خورد قبل از اینکه ببینم کی زنگ میزنه ، گوشیم رو کوبیدم زمین با یه تکه سنگ تا جایی که میتونستم ترکوندمش ، یکی اومد گفت آقا حالت خوبه ، اون یکی گفت دیوونه است بیا بریم .
یه صدای اشنا کنارم گفت ولشون کن خودشون دیوونه اند برگشتم سمت صدا ، اشک هام سرازیر شد و گفتم فرشته چجوری من رو پیدا کردی ، محکم بغلش کردم و تو بغلش زار زدم ، فرشته موهام رو نوازش میکرد و دلداریم میداد ، انگار همه چیز رو میدونست ، گله و شکایتی نکرد ، فقط سعی میکرد آرومم کنه .
بارون گرفت فرشته گفت این هم بارون که خیلی دوست داری ، بیا یکم زیر بارون قدم بزنیم ، آروم بشی ،گفتم این دیگه بارون نیست داره سیل میشه ، کاش سیل عظیمی بشه که همه چی رو با خودش ببره ،
به سمت ماشینم رفتم ، بی هدف رانندگی کردم تا به جای خلوتی رسیدم ، پشت ماشین مشروب داشتم آوردم که با فرشته بخورم ، فرشته گفت مشروب با این حال تو به نظر فکر خوبی نمیرسه ، گفتم میخوام به مستی پناه ببرم , از قدیم گفتن بره اونجا که غم نباشه ، وقتی مست میشی دل و مغز آدم میره اونجا که غم نیست ، مستی گریز از واقعیت هاست ، الکل یه موهبت واسه آدم هاست ، یه مدت گذران زندگی بدون دغدغه و خلاصی از این دنیای مزخرف ، دیگه حساب شمارش پیک هام رو نداشتم و مزه مشروبم لب های فرشته بود ،
فرشته گفت من پیدات نمیکردم امروز چکار میکردی ؟
به ماه نگاه کردم و گفتم با ماه حرف میزدم ، صبا چیزایی که به من نمیگفت رو به ماه میگفت ، قبل از اومدنت امتحان کردم ، چون من ، تو و صبا رو داشتم چیز جدیدی نبود واسه ماه تعریف کنم .
مطمئنم و هیچ شکی ندارم که خدا اینطوری بوجود اومده ، آدم ها همیشه به چیزی احتیاج دارن واسه درد و دل کردن واسه حرف زدن ، چیزی که گاهی فقط بشنوه نمیخواد حرف بزنه ، فقط گوش کنه ، چیزی که قضاوتشون نکنه ، به خاطر گرایشات جنسی به خاطر عقایدی که همه فکر میکنن مسخره است به خاطر نگرششون به دنیا یا هر چیزی که از دید بقیه مسخره است اما اون آدم اون چیز مسخره رو دوست داره .
آدم ها بیشتر شب ها دلشون میگیره ، خیلی هاشون بدون اینکه کسی بهشون بگه شب ها با ماه حرف زدن ، درد دل کردن ، براش گریه کردن ، انقدر این کار رو کردن تا ماه شد خداشون ، ماه یه مثاله ، خورشید ، ستاره ، گاو و میمون ، الله و یهوه و گاد ، همشون ساخته شدن تا همدم و مونس خیالی آدم ها باشن ، یک سری آدم هم خودشون خدای خودشون هستن . شاید اجداد ما ایرانی ها خدای خاصی نداشتن که خود آ رو کردن خدای خودشون بعده ها شد خدا ، شاید اونا خدا رو تو خودشون میدیدن .
یسری هم مثل من ، تو و صبا رو میکنه همدم و مونس ، انقدر شما دوتا خوب بودین که از جزئیترین اتفاقات زندگیم براتون گفتم و بدون ترس از قضاوت شدن براتون درد و دل کردم ، انقدر اینکار رو ادامه دادم تا شما هم شدید خدای من . فرق خدای من با باقی خدا ها این بود که وقتی میشنید جواب میداد ، ارتباط دو طرفه بود نه یک طرفه .
چند دقیقه ای سکوت بینمون بود تا اینکه فرشته گفت تو فکری به صبا فکر میکنی ، گفتم سعی میکنم دیگه به صبا فکر نکنم ، البته سعی میکنم به خاطره و فریبرز و هیچ کس دیگه ای فکر نکنم ، الان میفهمم که تو این دنیا من فقط تورو دارم ، دیگه توان تو ایران موندن رو ندارم ، میخوام از ایران برم ، تو همراهم میای ، فرشته لبخندی زد و گفت اکر تو بخوای جهنم هم باهات میام .
روی صندلی کنار پنجره نشسته بودم ، قطرات بارون رو شیشه سر میخورد ، چند وقتیه که دیگه بارون رو دوست ندارم ، دلم گرفته بود ، بلند شدم برای دیدن برج ایفل نزدیک پنجره رفتم ، بارون شدیدی بود خیابون خلوت بود ، خانمی رو دیدم که با مردی کنار یه ۲۰۶ سرخ صحبت میکرد، مدتیه اشکم دم مشکمه و زود اشک تو چشمام حلقه میزنه ، چشمای اشک آلود باعث شد تصویر ها یکم محو بشن برام ، جای ۲۰۶ یه قلب سرخ میدیدم که الان مرد غریبه داخلش نشسته بود ، نمیدونم چرا دوست داشتم جای اون مرد داخل اون قلب سرخ می نشستم .
صدای فرشته تو گوشم پیچید گفت چرا گریه میکنی
گفتم بارون میاد گریم میگیره گفت با بغل آروم میشی بیا بغل کنیم همو، برگشتم بغلش کردم ، محکم تو آغوشم فشردمش، گفتم واقعا که بغل قشنگترین حس دنیاست .
گفت اشکاتو پاک کن ، برام آهنگ بخون .
گفتم عشقه که دلیل اشکامه؛ عشقه که همیشه همرامه!
شاید نمیدونی؛ اما عشق مرهم تموم دردامه…
گفت چرا آهنگ رو خراب میکنی ، میگه اشکاته همراته درداته، نه اینکه اشکامه همرامه دردامه
گفتم منم همینو گفتم دیگه گفت ولش کن بقیه اش رو بخون
با صدای بلند ، پر از بغض و گریه از ته دل خوندم
عاشق که بشی حالت ، حال دل مجنونه
دست خود آدم نیست ، فکرت همه جا اونه
عاشق که بشی ، مست بوی نم بارونی
چشماتو که میبندی ، تو خاطره هاتونی
هواش ، میزنه به سرت ، ولی دور و برت
چیزی جز جای خالیش نیست
آدم دلشو که بده ، مث دیوونه ها
دیگه هیچ چیزی حالیش نیست .
در باز شد خانمی که تو کوچه بود اومد داخل ، چشماش سرخ شده بود ، به نظر میرسید اونم زیاد گریه کرده صورتش به خاطر بارون خیس بود و تشخیص اشک رو گونه هاش سخت بود ، گفتم ، Bonjour ،tu vas bien ? ، گفت خوبم اما تو باور نکن ، گفتم عجبی اینجا ایرانی هم دیدم ،
روبروم نشست روی صندلی و با غم عجیبی بهم خیره شد ، خیلی کلافه و سردرگم بود ، دستاش رو توی موهای طلاییش که ریشه هاش جوگندمی شده بودن برد و لحظاتی فقط صدای بارون به گوش میرسید .
گفتم با من امری دارید
بلند شد پشتش رو بهم کرد با بغض گفت بیرون بودم شنیدم داری اهنگ میخونی ، ممکنه ادامه بدی ، در مورد بارون بخون .
گفتم بارون نیست دیگه داره سیل میشه ، حالا آهنگ از کی بخونم گفت از هرکی فقط برام بخون
گفتم بارون سیل رویا عشق قلب درد با این کلمات خوبه بخونم
در حالی که اشک میریخت ، سر تکون داد و تایید کرد .
خوندم میگن هر جایی بری پیداش ، نمیشه اون مال تو نبود
اون شبا که شهرو میگشتی اون به فکر حال تو نبود
میگن هر جایی بری درده بذر این دردو خودم کاشتم
اشتباه کردم ولی این بار اشتبامو خیلی دوست داشتم
سیل اومد هرچی رویا جمع کردم با خودش برد
تو یه لحظه این همه عشق بین ما یهویی چشم خورد
این همه درد واسه یه قلب به خدا انصاف نیست
بارون برای عاشق به خدا انصاف نیست .
نوشته: Siavvvashhh
11 پاسخ به “۹۳ میلیارد سال نوری (۴)”
همه داستانات چرا غم داره داداش
همه داستانات چرا غم داره داداش
خطری سیاوش جان چطور یکهو سراز فرانسه در آوردن من متوجه نشدم
جمله اخر در قسمت ۵ دلیل غمگین نوشتن رو نوشتم
حسن جان قسمت آخر رو که بخونی تا اواسطش گیج تر میشی و شاید یسری از دوستان متوجه نشن اما اخر داستان همرو متوجه میشی و میفهمی چه اتفاقاتی افتاده
داداش خوب مینویسی ولی ما خودمون کلی غم رو دلمونه، آخر داستان هم اینقدر غم داره کلا حالمون رو میگیره ولی به احترام قلمت دیس هم نمیزنم♥️
کیرمتو خودتو داستان تخمیت مریض بدبخت
سیاوش عزیز داستانت عالیه ولی وقتی برای اولین بار تو کیرتوکص اسم جاوید نامهامون رو خوندم داخل یک داستان حالم خراب شد داداش نکن اینکارو ، ما واسه فراموش کردن اتفاقات دی ماه میآییم اینجا و تو اینجا هم اونا رو میاری تو داستانت. دیگه اینجا بیرونمون نکنید نکنید اینکارو با ما بازمانده ها لطفا لطفا لطفا نکنید اینکارو
یاشار عزیز ، چند نفر اجنبی واسه قدرت طلبی ۱۳ ، ۱۴ قرن پیش تو یه جنگ عادلانه که هردو طرف سلاح داشتن به خاطر کم بودن تعدادشون کشته شدند ، بعد این همه سال همه جا دارن تو بوق و کرنا میکنن که آی اونا مظلوم کشته شدند ، من به بقیه کار ندارم تا اخرین روز زندگیم از هم وطنانم یاد میکنم که به ناحق در یه جنگ ناعادلانه کشته شدند ، تو کیرتوکص تو اینستا تو کار تو زندگی تو اجتماع ، تا اخرین لحظات زندگیم باید یادم بمونه و به بقیه یادآوری کنم ببخشید اگر ناراحت میشید ، ❤️
داستان بعدیم طنزه یه کسشر به تمام معنا که بخندید احتمالا اسمش رو میزارم مصائب یک دهه شصتی
عسل جالب بود