…قسمت قبل
۱۱ سال پیش. دبیرستان دخترانه معراج. پایه یازدهم دوره متوسطه دوم. اکیپ “سداف” که متشکل از سه تا دختر داف پایه سوم بود یا درستتر اینکه سه نفری که فکر میکردند خیلی داف و تودلبرو هستند. مریم، ساناز و نوشین دوستای جونجونی هم بودن که چون کمی قدشون بلندتر از باقی دخترای دبیرستان بود و هیکل قشنگتری داشتند، احساس داف بودن میکردن. این سه تا انقدر با هم بودن تا برای خودشون اسم انتخاب کردن و شدن گروه “سداف”.
ویژگی خاص این گروه این بود که هر سه نفر درسخون بودن، کمی قدشون بلندتر از قد معمول دخترا در اون سن و سال بود و البته اینکه هر سه خوشگل بودن.
روزهای مدرسه این سه نفر با هم میگذشت و روزهای تعطیل هم اگر میتونستن رضایت پدرومادر رو جلب کنن، با هم تفریح میکردن. بعضی وقتها این تفریح جمع شدنشون تو خونه یکی از اعضای گروه بود. بعضی وقتها خونه مریم، بعضی وقتها نوشین و خیلی وقتها خونه ساناز.
ساناز پرشر و شورترین دختر این اکیپ بود. پدرش از کاسبهای قدیمی محل بود و مغازه بزرگ لوازم آرایشی و بهداشتی داشت. به رسم کاسبیهای قدیمی، معمولا مادر ساناز هم برای کمک به پدرش به مغازه میرفت و ساناز هم به خاطر حضور گهگاهی تو مغازه، به قول بچهها پرروتر و اجتماعیتر از همه بود. دورهمیهای گروه تو خونه ساناز فقط مختص روزهای تعطیل نبود و بعضی وقتا بعد از مدرسه هم اگر خونه خالی بود و پدرومادر ساناز مغازه بودن، بچهها دور هم جمع میشدن.
دور هم که جمع میشدن و خیالشون از بابت نبود غریبه راحت میشد، فضا، حرفها و کارها دخترونهتر و راحتتر میشد. خوراکی میخوردن، غیبت میکردن، مسخره میکردن و میخندیدن، در مورد فیلم و سریال و موسیقی حرف میزدن و شوخی میکردن و بقول خودشون فقط دور هم جمع میشدن که بخندن. شوخیهاشون از هر بابی بود و بعضا تم جنسی هم میگرفت، مثلا تصور سکس یکی با یه پسر یا مردی که همه میشناختن، بغل کردن همدیگه و ادای سکس درآوردن، گرفتن پستون هم و مقایسه اندازهشون و … کارای اینطوری. اما با وجود اینکه بعضی مواقع شوخی-جدی ابراز تمایل برای سکس باهم میکردن، هیچ وقت از این جلوتر نرفته بودن.
روز چهارشنبه بود و بعد از تعطیلی مدرسه ساناز به نوشین و مریم گفت که برن خونهشون. مریم گفت:
ساناز، میتونم مهمون بیارم؟
ساناز به نوشین نگاه کرد و گفت: پسره؟ اگه پسر باشه بعدش که بابام بفهمه همهتون رو میکنهها
مریم گفت: نه حشری. یه نفر مثل خودمونه. اونم داف مقبولیه. اگه پسند کردین به اکیپ اضافهاش میکنیم.
ساناز گفت: بزارش واسه دفعه بعد. امروز براتون سوپرایز آماده کردم.
مریم اخمی کرد و گفت: خود اینم یه سوپرایزه. بزار بیارمش. اونم سوپرایز کن. به خدا مثل ماهه. خودتونم ازش خوشتون میاد
ساناز قبول کرد و راهی خونه شدن و قرار شد تا ده دقیقه بعد مریم و دوست جدیدش بهشون ملحق بشن.
خونه که رسیدن ساناز و نوشین به سرعت مقنعه و مانتو رو درآوردن و تو پذیرایی ولو شدن.
چند دقیقه بعد زنگ در بصدا دراومد. نوشین از آیفون مریم رو دید و در رو باز کرد. در ورودی آپارتمان رو هم باز کرد و بازم روی مبل ولو شد.
در که باز شد مریم اومد تو. جلوی در وایستاد و گفت: دوستان عزیز، اعضای نسبتا محترم سداف. چشاتون رو ببندید که میخام سوپرایز امروز رو خدمتتون معرفی کنم.
نوشین و ساناز نمیدونستن چه تو انتظارشون هست و با توجه به اینکه مسخرهبازی جزو کارای همیشگیشون بود، با شک و تردید و احتمال اینکه قراره کنف بشن، چشماشون رو با اکراه بستن.
چند ثانیه بعد مریم داد زد: چشما باز. چشماشون رو که باز کردن نسیم جلوی در، کنار مریم وایستاده بود و مریم با لبخند دستاش رو به سمتش گرفته بود.
اعضای غیرمحترم سداف، معرفی میکنم. نسیم جووووون.
نسیم با کمی خجالت خندید و سلام کرد. ساناز و نوشین سلام کردن و ساناز جنگی از مبل پاشد و به سمتشون رفت. با حالت خریدار چرخی دوروبر نسیم زد و گفت: خوب جگری خرید کردهای مریم خان. پذیرایش میشویم.
اینو گفت و خندید و با نسیم دست داد و دعوتش کرد داخل. اما قضیه برای نوشین کمی فرق داشت. وقتی چشمش به نسیم افتاد یه حس عجیبی بهش دست داد. یه جور علاقه خاص. یه جور دوست داشتن که نمیشد در مورد مریم و ساناز ابراز کرد. نوشین رفت و اونم با نسیم دست داد.
مریم گفت: نسیم آخر سال تازه یادش اومده بیاد مدرسه.
نسیم خندید و گفت: نه بابا. من دییرستان بهشتی بودم. یکماه پیش بود که خدا خاست و بابام این طرفا خونه خرید. بعد مدیر بهشتی که با مامانم خیلی دوست بود، خودش زنگ زد و برای اینکه تو مسیر اذیت نشم با پارتی بازی ادامه سال تحصیلی رو اینجا جور کرد. البته امتحانم رو باید برم همونجا
ساناز گفت: مریم لاشی، تو چطوری نسیم رو شکار کردی؟
مریم در حالیکه مشغول کندن مانتو بود گفت: من مثل شماها خنگ نیستم. حواسم تو مدرسه به همه چی هست. دنبال یه جیگر بودن برای توسعه اکیپ و شکارش کردم. اینو گفت و پرید رو نسیم و محکم بغلش کرد. بعد آشنایی اولیه دور هم نشستن و گفتن و خندیدن. همه چیز عالی بود غیر از نگاههای نوشین و نسیم. اول نوشین و بعد هم نسیم حس غریبی نسبت به هم پیدا کرده بودن.حسی که قابل بیان نبود.
بعد از یک ساعت و خوردن تنقلات و صحبت، نوشین گفت: خب ساناز، سوپرایز دوم رو ارائه بده.
ساناز گفت: اول بزار زنگ بزنم ببینم مامان کی میاد. یهو وسط سوپرایز پیداش میشه و برنامهمون خراب میشه.
معمولا روال حضور بچهها یکی دو ساعت بود و بعدش چون مادر ساناز میومد که به استراحت و شام و کارهای خونه برسه، اونا زحمت رو کم میکردن.
ساناز به مادرش زنگ زد. در طول صحبت با مادرش گل از گلش شکفت و با هیجان مشتاش رو بارها تکون داد. همین که گوشی رو قطع کرد گفت: جونم جون، اینم سوپرایز سوم. یکی از همکارای قدیمی بابا تو قزوین فوت کرده، بابا امروز خبردار شده با مامان رفتن مراسماش. فکر نکنم تا هشت و نه هم پیداشون بشه.
نوشین و مریم هم قاطی ساناز شدن و هورا هورا کنان رقص سرخپوستی کردن و نشستن. ساناز گفت: حالا وقت داریم بخوریم و مزخرف بگیرم و اگه حال کردین فیلم هم ببینیم. مریم در حالیکه تو کشوهای آشپزخونه دنبال خوردنی میگشت گفت: نخیر. اول باید سوپرایزت رو برامون رو کنی. بعدش کلی وقت داریم واسه کارای دیگه. نوشین با تکون دادن سر حرف میرم رو تایید کرد. ساناز گفت: اوکی. اما یه شرط داره.
مریم گفت: دیگه شرط و شروط نزار دیگه. به حرفت عمل کن.
ساناز دوباره روی حرفش تاکید کرد و گفت: دوستان محترم، سوپرایز فقط با این شرط ارائه میشود.
نسیم قاطی جمع شد و گفت: خب بزارین ساناز جان شرطش رو بگه.
بقیه چیزی نگفتن و ساناز گفت: حالا شدین بروبچ خوب. شرطش اینه که بعد مشاهده سوپرایز اهدایی بنده به شما، شما باید طبق برنامه من ازش استفاده کنید. این شرط شامل خود من هم میشه. یعنی خود منم همراه شما ازش استفاده میکنم.
بچهها با دیدن همراهی ساناز قبول کردن و ساناز رفت تو اتاقش. در حال ورود به اتاق گفت: یه نفر بهمون اضافه شده. پس چند دقیقه صبر کنید تا سوپرایز نسیم رو هم آماده کنم.
ساناز رفت تو اتاق و در رو بست. مریم موفق شده بود خوراکی پیدا کنه و تنقلات رو تو یه ظرف ریخت و روی میز گذاشت و مشغول حرف زدن و خوردن خوراکی شدن. تقریبا ده دقیقهای گذشته بود که در اتاق ساناز باز شد و با چهار تا پاکت هدیه با اندازه متوسط و در چهار رنگ مختلف اومد بیرون. پاکتها به رنگهای سفید و مشکی و قرمز و زرد بودند. اونارو روی میز وسط پذیرایی گذاشت و گفت: خب اینم از سوپرایز شما عزیزان. حالا هر کدومتون یک رنگ انتخاب کنید. رنگی هم که میمونه مال من.
نوشین سریع گفت: نمیتونیم بدونیم چی توش هست بعد رنگش رو انتخاب کنیم.
ساناز گفت: نه. فقط رنگ مورد علاقت رو انتخاب کن.
نوشین گفت: من سفید.
مریم هم بعد از کمی فکر گفت: منم قرمز.
ساناز نگاهی به نسیم کرد و گفت: این بیشعورا باید اول میزاشتن شما انتخاب کنید. اما بیشعورن دیگه. شما بفرمایید.
نسیم خندید و گفت: نه بابا، چه فرقی میکنه. منم مشکی رو انتخاب میکنم.
ساناز گفت: زرد هم موند واسه من. بعد پاکتها رو طبق انتخابشون به بچهها داد و گفت: با یک دو سه من محتویات پاکت رو دربیارید.
ساناز یک دو سه گفت و بچهها با کنجکاوی زیاد دست کردن زیر پوشالهای توی پاکتهای هدیه و محتوبات پاکت رو بیرون کشیدن.
مریم زودتر از بقیه سوپرایز رو کشف کرد و در حالیکه از خنده ریسه میرفت گفت: وای خدا !!! اینارو از کجا آوردی. نوشین و نسیم هم با دیدن سوپرایزشون میخندیدن و ساناز هم از خنده اونها میخندید. داخل پاکتها شرت و سوتین بود که هر کدوم به رنگ پاکتش بود. شرتو سوتینها ست توری بودن و شرتها هم لامبادا. شرت و سوتینها که از پاکتها دراومد مسخرهبازی بچهها شروع شد و تا چند دقیقه فقط صدای خنده از پذیرایی به گوش میرسید. بعد از اون ساناز گفت: خب دیگه، جلف بازی رو بس کنید. اینم از سوپرایز من.
نوشین پرسید: اینارو از کجا آوردی ساناز ؟؟
ساناز گفت: چند روز پیش یکی از دوستای مامانم که از اینطور چیزا وارد میکنه و میفروشه، به مامانم ۲۰۰- ۳۰۰ تا از این شرت و سوتینهای فانتزی پیشنهاد داد که مامان دست به دست کنه. مامان مشتری نداشت. خودم ردشون کردم به یکی از دخترای بازار. یه چیزی هم واسه خودم موند و اینا هم قسمت شما شد. اما اینو مهم نیست عزیزاااان. مهم اینه که الان باید شرط منو انجام بدین.
مریم گفت: حدس میزنم چی میخایی بگی عوضی.
ساناز گفت: آفرین که انقدر باهوشید. حالا پاشید که هممون باید اینارو تن کنیم.
جمله ساناز تموم نشده که نسیم وایییییییی گفت و صورتش کمی قرمز شد. مریم و نوشین خندیدن و مریم گفت: نسیم جان، خوش اومدی به سداف.
بچهها تو خونه پخش شدن و هر کدوم به یکی از اتاقهای خونه بزرگ ساناز رفتن و خود ساناز هم رفت تو حموم و قرار شد بعد از ۱۰ دقیقه و بعد از اینکه شرت و سوتین رو تنشون کردن و به بهترین شکل اراسته شدن بیان تو پذیرایی. تو این ده دقیقه هم دائما از اتاقها شوخی میکردن و میخندیدن.
نهایتا بعد از ده دقیقه ساناز اعلام کرد که باید بیان تو پذیرایی و قاطعانه تاکید کرد که اگر کسی لباس تناش باشه تمام لباسهاش تو تناش پاره خواهد شد.
با یک و دو و سه گفتن ساناز چهار عضو گروه سداف سابق از اتاقها و حمام بیرون اومدن و وسط پذیرایی جمع شدن. هر سه تا شرت و سوتین پوشیده بودن و مثل چهارتا حوری بهشتی شده بودن. انگار یه میل ناگفتهای اونا رو با رغبت به سمت پوشیدن اون لباسها و ظاهر کردن تن و بدن زیباشون کشونده بود. هر چهار تا سفید بودن و بدن متناسبی داشتن. پاهاشون کشیده بود و کمرشون صاف. پستونهای مریم و نوشین از همه بزرگتر بود و نوک پستون نوشین انقدر زیبا بود که از زیر سوتین توری هم دلربایی میکرد. سایز پستونهای نسیم و ساناز متوسط بود اما سربالا و جذاب بودن. همه دخترا موهاشون رو باز کرده و روی شونههاشون ریخته بودن. موهای نسیم از همه بلندتر بود و روی شونهها و پشت نسیم شال سیاه قشنگی درست کرده بود که سفیدی و زیبایی پوست بدن و صورتش رو ده برابر میکرد. همه بچهها جوری همدیگه رو نگاه میکردند انگار برای اولین بار همو دیدن. نگاههاشون پر بود از یه جور شرم، اشتیاق، شهوت و غرور. سکوت عجیبی برقرار شده بود و بچهها با لبخند از تلاقی نگاهشون فرار میکردند. این وسط نگاه نوشین و نسیم بود که بارها بهم گره خورده بود و هر بار تپش قلبشون رو سریعتر کرده بود. نهایتا طبق معمول ساناز بود که سکوت رو شکست:
بچهها، همهتون شرایط استخدام تو ویکتوریاسکرت رو دارین. فقط لطفا شنبه با دو قطعه عکس باحجاب کامل بیایید به دفترمون در لندن.
مریم لبخند زد و گفت: ویکتوریا سکرت هم استخداممون نکنه، خودمون چهارتایی شرکت سکینه مخفی رو تاسیس میکنی.
ساناز گفت: بعدم احتمالا باید برای مقنعه و مانتو شو برگزار کنیم.
چند دقیقهای به خنده و شوخی گذشت و دوباره جو پذیرایی سنگین شد. یه چیزی بود که ذهنها رو به خودش مشغول کرده بود و همشون هم قصد فرار از اون حسوحال رو داشتن. نوشین ساکت بود. قلبش تند میزد و نگاهش بیشتر به زمین بود. نسیم زیرچشمی مراقب نوشین بود. بارها سعی کرد از جاش تکون بخوره و نزدیک نوشین وایسته. اما انگار به پاهاش توپ سربی بسته بودن. مریم و ساناز هم علیرغم اینکه سرخوشتر از اون دوتا بودن اما یه چیزی نفس اونارو هم سنگین کرده بود.
ساناز ناگهانی رفت سمت در ورودی آپارتمان. کلیدش پشت در بود. در رو قفل کرد و کلید رو هم روی در گذاشت. مریم گفت : خانمهای محترم! ما رسما گروگان گرفته شدیم. کسی نخندید. ساناز به سمت نوشین برگشت و گفت: اینطوری خیالمون راحته کسی مثل اجلمعلق رو سرمون خراب نمیشه. اینو گفت و پشت نوشین وایستاد. دستاش رو از دو طرف نوشین رد کرد و گذاشت روی شکمش و از پشت به نوشین چسبید. نوشین چیزی نگفت، فقط دستاش رو کشید عقب و دو طرف لپهای کون ساناز رو گرفت. بعد سرش رو به سمت ساناز برگردوند. ساناز بوسه کوچولویی روی لبهای نوشین گذاشت و دستاش رو آورد بالاتر. یه دستش متوقف شد و دست دیگه با کنار زدن پایین سوتین نوشین رفت روی پستونش. نوشین آه کشید. ساناز زیر لب گفت: چرا باید فرشتهای مثل تو رو نخورم؟ و دوباره لبهاش رو محکم روی لبهای نوشین و دستش رو روی پستونش فشار داد. نوشین دست ساناز رو گرفت و بردش پایین. دوتایی وارد یه دنیای دیگه شده بودن و دیگه نگاههای نسیم و مریم براشون مهم نبود. نوشین، دست ساناز رو برد رو کصش و با دستش محکم فشارش داد. ساناز دورت بگردمی گفت و انگشت وسطش رو کشید لای کص نوشین. لبها و پستون و کص نوشین رو با نهایت اشتیاق و شهوت لمس میکرد و نوشین هم آه میکشید و لذت میبرد.
مریم و نسیم خیره بودن به همآغوشی قشنگ اون دوتا. نسیم برانگیخته بود و دوست داشت خودش جای ساناز بود و همینطور نوشین رو به آغوش میکشید. دست مریم بیاختیار وسط پاهاش بود و آروم روی دروازه بهشتیش تکون میخورد. نگاهش به نسیم افتاد. حس کرد که اونم آتیش گرفته. رفت و بی مقدمه روی زانو جلوی نسیم نشست، دستش رو حلقه کرد دور کمر نسیم و لبهاش رو روی شکمش. بوسهها از روی شکم جاری شدن و پایین و پایینتر اومدن تا رسیدن به کناره رون نسیم. اونجا بوسهها تبدیل شدن به لیسیدن. مریم زبونش رو دقیقا کنار لبه شرت نسیم میکشید و جوری نسیم رو تحریک میکرد که بوی ترشحاتش رو میفهمید. این بو با صدای ناله نسیم ترکیب شد و اینبار مریم رو بیشتر و بیشتر تحریک کرد. مریم بدون اینکه بخاد از دستش کمک بگیره، زبونش رو از کنار شرت نسیم به لبههای کصاش میرسوند. کناره شرت مانع از این میشد که زبون به طور کامل بتونه روی کص نسیم بیاد و همین تلاش کردن و تماسهای کوچیک زبون مریم با کص نسیم، هر دو رو حشریتر میکرد. نسیم دستاش رو روی سر مریم گذاشت و بعد از چندبار نوازش موهای کوتاه و مشکی قشنگ مریم، سرش رو با فشار به وسط پاهاش فشار داد.
بخورش مریم. زبونت رو بکش رو کصام. آی مریم جونم …
مریم شرت نسیم رو کشید و از پاش درآورد. بعد دستش رو به کناره رونش انداخت و فاصله بین پاهاش رو بیشتر کرد و لبها و زبونش رو از پایین تا بالای کص نسیم کشید. نسیم آه کشید. جوریکه ساناز ایستاد و دست نوشین رو گرفت و به سمتشون اومد.
ما میریم اتاق مامانم. شما هم برین تو اتاق من. هم تخت هست هم صدامون رو کسی نمیشنوه.
نسیم شرتش رو برداشت، از مریم لب گرفت و گفت: بریم تو اتاق خوشگله. اونجا نوبت منه.
به اتاق که رسیدن از مریم خواست روی تخت داگ استایل بشه. مریم حالت گرفت و سرش رو بین دستاش فرو برد و گفت: میخایی چیکارم کنی عشقم.
نسیم گفت: میخام یجوری کص و کونت رو بخورم بری رو ابرا.
مریم ناله کنان گفت: از اینکه کونمو بخوری بدت نمیاد؟
اگه کیر داشتم فقط کونت رو میخوردم و بعدش میکردمش. کونت خیلی ماهه
نسیم شرت مریم رو به آرامی از پاش درآورد. روی تخت روی دو زانو نشست و کون مریم رو سیاحت کرد. چند باری لپهای کونش رو بوسید. با لبهاش فشارهای کوچیک به جاهای مختلف کونش میاورد و وسطاش گاز هم میگرفت. با بوسیدن و گاز گرفتن از کنارهای لپ کون مریم شروع کرد و کمکم رسید به شیار کون و سوراخ وسطش. نوک زبونش رو آروم لای کون مریم میکشید و اونم بلند آه میکشید. بعد از چندبار بالا و پایین شدن زبونش، لبهاش رو روی سوراخ کون مریم گذاشت و فشار داد. همزمان دستش رو از بین پاهاش رد کرد و شصتش رو گذاشت لای کص مریم و شروع کرد به آرامی باهاش بازی کردن. کص و کون مریم همزمان داشت تحریک میشد و مریم جوری ناله میکرد که نوشین و ساناز هم صداش رو میشنیدند. مریم به اوج رسیده بود و صداش اتاق رو پر از شهوت کرده بود.
توی اتاق مادر ساناز هم نوشین و ساناز فارغ از دنیا و تو عالم خودشون بودن. ساناز شرت و سوتین رو درآورده بود و بالای تخت دراز کشیده بود و پاها رو از هم باز کرده بود و کص دست نخورده و نازش رو در اختیار نوشین گذاشته بود. نوشین پایین پای ساناز روی شکم خابیده بود، دستهاش رو دو طرف کص ساناز گذاشته بود و سرش رو وسط پاهاش. با نرمی و ملایمت اول بالای کصاش رو بوسید و بویید و زبون کشید. لبههای کص جوون و باکره ساناز به زحمت باز میشد و نوک زبون نوشین اون وسط رو سیاحت میکرد. ساناز ناله میکرد و قربون صدقه نوشین میرفت؛
فدات شم نوشینم، بخور کصمو. آبمو بیار. زبونت رو بکش لای کصم. منو تا ابرا بالا ببر نوشینم، عشقم…
نوشین از کنار تخت کوسنی برداشت و زیر کمر ساناز گذاشت. سوراخ کص و کون ساناز جلوی دهن نوشین قرار گرفتن و حالا نوشین راحت میتونست شهد گوارای وجود ساناز رو بخوره.
کص ساناز خیس خیس بود و نوشین عاشق بو کشیدن و لیس زدن کص اش شده بود. چندباری نوک زبونش رو آروم روی دهنه کص ساناز فشار داد. ساناز نالید که: عشقم مراقب باش.
نوشین لبخندی زد و اروم گفت: حواسم هست خوشگلم
بعد دهنش رو باز کرد و تقریبا همه کص ساناز رو با دهنش پوشوند، زبونش رو ابتدا آروم و بعد تند تند روی سوراخ کصاش میکشید. ساناز نفسنفس میزد و ناله میکرد. نالههای آرومش با تندتر شدن حرکات زبون نوشین، تندتر و تندتر و تندتر میشد و صداش بلندتر. کمرش رو به بالا تاب میداد و با دستاش موهای نوشین رو چنگ میزد. چنگ زد و سر نوشین رو به خودش فشار داد و پاهاش رو دور سرش محکم کرد. آه و نالهاش مریم و نسیم رو هم تحریک میکرد. چند لحظه قوس کمرش اوج گرفت، پاهاش با بیشترین فشار دو طرف سر نوشین قرار گرفت و کصاش رو به دهن نوشین فشار داد و چند بار بلند آه کشید و از حال رفت. پاهاش رو که باز کرد نوشین گفت: چقدر قشنگ ارضا شدی فدات شم. به خودمم اندازه تو حال داد.
ساناز که رمقی برای حرف زدن نداشت آروم گفت: کثافت چقدر خوب با زبونت حال میدی. دیگه از این به بعد از رو دهنت پایین نمیام.
نوشین روی تخت خودش رو کشید بالا و سرش رو روی سینه ساناز گذاشت. یه بوس کوچولو به نوک پستونش زد و چشماش رو بست.
مریم بعد از ارضا شدن کمی استراحت کرد. نسیم کنارش نشسته بود و نوک انگشتش رو آهسته به کمر مریم میکشید. دو تا حوری زیبا با بدنهایی که هر زن و مردی رو تحریک میکرد. مریم چشماش رو باز کرد و گفت:
پاشو بریم اتاق مامان ساناز.
واسه چی؟
میخام اونجا ارضات کنم.
هر کاری میخایی بکنی همینجا بکن. اونجا معذبم.
ما که شروع کردیم. بزار یه سکس گروهی هم داشته باشیم. دوست دارم ساناز و نوشین رو موقع سکس ببینم.
ساکت شدن. شاید دیگه سکس نکنن.
یکیشون ارضا شده. امروز همگی باید ارگاسم رو تجربه کنیم. میخام بریم اونجا و بشینی رو صورتم. یجوری بخورمت که نفسات بگیره.
نسیم به نوشین فکر کرد. کاش به جای مریم، اون پیشش بود. اما حالا میتونست کنار نوشین سکس کنه.
از روی تخت پاشدن و رفتن اتاق مادر ساناز.
نوشین و ساناز تو بغل هم بودن و آهسته بدن همدیگه رو نوازش میکردن. مریم رفت و کنار تخت نشست. انگشتش رو آروم لای کص نوشین کشید و گفت: اجازه هست ما هم از این کص نصیبی ببریم؟
ساناز بلافاصله گفت: نخیر. هر کسی با پارتنر خودش. من و نوشی جون هنوز کار داریم.
مریم محکم اسپنکی به کون ساناز زد و گفت: اتفاقا کار من و نسیم قشنگم هم تموم نشده. اومدیم کارمون رو اینجا تموم کنیم.
نوشین به نسیم نگاه کرد. دوست داشت ساعتها همینطور لخت کنارش بخابه. نسیم هم دلش میرفت واسه خابیدن و بوسیدن و لمس کردن و همآغوشی با نوشین.
مریم پایین تخت دراز کشید و دست نسیم رو گرفت و گفت: بیا عشقم. میخام بشینی رو صورتم.
نسیم دستپاچه شده بود. نگاهی به ساناز و نوشین کرد. داشتن نگاش میکردن. نه! اصلا نمیتونست.
مریم دوباره گفت: بیا دیگه. لنگارو وا کن، اون کص بهشتیات رو بزار رو لبهام. میخام یه جوری ببرمت فضا که با یه کیلو مواد اونطوری بالا نری.
نسیم گفت: ولم کن، اینجا روم نمیشه.
ساناز یهو چرخید و بالای تخت خلاف جهت مریم دراز کشید. دست نوشین رو گرفت و گفت: نوشی جونم! توام بشین رو دهن من. مسابقه میدیم. هر که تونست سریعتر پارتنرش رو ارضا کنه برنده است. ارضا الکی هم نداریم.
بعد دست نوشین رو کشید سمت خودش.
مریم دوباره نسیم روکشید سمت خودش و گفت: بیا روم که مساله حیثیتی شد.
نسیم و نوشین پاهارو باز کردن و دو طرف سر مریم و ساناز گذاشتن. خودشون رو عقب جلو کردن و تا کصشون قشنگ رو دهن پارتنر بیفته.
مریم دستاش رو دو طرف کمر نسیم گذاشت. با لبهاش چند بار کص نسیم رو بوسید و جونجونی گفت. بعد دوباره لبهاش رو محکم روی کصاش کشید. کص خودش خیس خیس بود. زیر لب آهسته گفت: عاشقتم نسیم جونم. بعد زبونش رو آروم روی کص نسیم بازی داد. نفس نسیم بند اومد. دستاش رو تخت فشار داد و پاهاش رو کمی جمع کرد. زبون مریم بیوقفه روی کص نسیم بازی میکرد. بعضی وقتا نوک زبونش رو آهسته روی سوراخ کصاش فشار میداد.
اونطرف نوشین و ساناز هم غرق تو دریایی از لذت بودن. ساناز نوشین رو روی خودش خابونده بود تا هم به کص نوشین و هم به سوراخ کونش دسترسی داشته باشه. کص نوشین غرق بوسهها و لیس زدنهای ساناز بود. ساناز توهمون حالت با انگشت سوراخ کون نوشین رو میمالید و گهگاه انگشتاش رو فشار میداد تو و بازی میداد. نوشین حس عجیبی داشت. سوراخ کونش و کصاش همزمان داشت تحریک میشد و این حس عالی بود. اونم دستش رو کشید رو کص ساناز و انگشت وسطش رو برد لای لبههای خیس و داغ کص ساناز.
نسیم و نوشین انگار که روی دو تا ماشین سکس نشسته بودن. هر دو تحریک شده بودن و ناله میکردن و صدای ناله و نفسهاشون اتاق رو پر کرده بود. تو اون فضای پر از شهوت و زیبا یهو چشمای نسیم و نوشین به هم قفل شد. به همدیگه چشم دوخته بودن و ناله میکردن. هر دو کصشون رو تقدیم پارتنر دیگهای کرده بودن اما تو اون لحظه فقط به همدیگه فکر میکردن. عشق و شهوت از مرکز بدنشون به تمام سلولهای وجودشون جاری میشد و تو اون لحظه ناب چشماشون هم شده بود چشمه زیباترین تصویر.
اون حس و اون تصویر خیلی بهشون مجال ندید و هر دو همزمان نالهشون اوج گرفت. دستاشون رو به پستوناشون بردن و بارها و بارها آه کشیدن و پاهاشون رو به سر مریم و ساناز و کصشون رو به دهنشون فشار دادن. بعد هر دو ولو شدن روی تخت.
گوشه چشم نسیم از شدت احساس و لذت تجربهای که کرده خیس اشک بود. با اینکه مریم بود که بدنش رو به اوج لذت رسونده بود، اما ذهنش و قلبش با تصویر صورت و بدن نوشین ارضا شده بودن. از تصور اینکه نوشین هم مثل خودش بوده و فکر کردن به اون لحظهها و خیرگی چشماشون به هم دوباره قلبش جمع شد.
بعد از چند دقیقه که همگی آروم روی تخت ولو شده بودن، نسیم پاشد و را افتاد سمت دستشویی. در رو باز کرد. فضای دستشویی و توالت با یه در از هم جدا شده بودن. وارد توالت شد و روی توالت فرنگی نشست. موقع دستشویی به این فکر کرد که چقدر راحت، لخت مادرزاد اومده دستشویی. خودش رو شست و خشک کرد و در رو باز کرد. جلوی دستشویی نوشین وایستاده بود. اونم مثل نسیم لخت. دوباره نگاهشون به هم گره خورد. بعد از چند لحظه نگاهشون رو از هم دزدیدن و نوشین به طرف توالت و نسیم به سمت بیرون حرکت کردن. کنار هم بودن که نوشین بازوی نسیم رو گرفت. سرش رو به سمت نسیم برگردوند. نسیم هم برگشت. نوشین سرش رو جلو آورد و آروم گفت: دوستت دارم خوشگله. بعد لبهاش رو گذاشت رو لبهای نسیم. چند ثانیه هر دو به آسمونا پرواز کردن. نسیم چشماش رو بسته بود. انقدر غرق لذت بود که یهو حس کرد خبری از نوشین نیست. چشماش رو باز کرد و بسته شدن در توالت رو پشت سرش شنید. لبخند زد و پیش خودش زمزمه کرد: منم عاشقتم.
پایان
نوشته: ک.شمس
2 پاسخ به “شهوت ۱۱ ساله (۲)”
این قسمت هم زیبا بود
این قسمت هم زیبا بود