تقدیر زیبا

کایا از یکی از شهرهای نامعلوم این جهان پهناور ،۴۶ ساله و متاهل هستم و داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به سال ۲۰۱۸میلادی که اون موقع ۳۸ سالم بود و یکی از صدها داستانی است که برام اتفاق افتاده و از همه جذابتر است و کاملا واقعی است را براتون تعریف میکنم.

اون موقع من تا حدودی خوشتیپ بودم که با الان کمی فرق کرده و داستان مربوط میشه به کسی که در تمام عمرم هرگز بهش فکر نکرده بودم نه اینکه دوستش نداشته باشم یا بهش نظری نداشته باشم بلکه هرگز باورم نمیشد اونم مرا بخواد یا حتی اینکاره باشد ، وقتایی که پیش میومد همدیگر را ببینیم فاصله زیادی بین خودمون فرض کرده بودم و هرگز تو این فکر نبودم روزی با هم وارد رابطه شویم، چون هیچ وقت نخواستم با زنهای فامیل رابطه برقرار کنم که البته زیباترین اتفاق زندگیم بود و الانم حاضرم برای دوباره اتفاق افتادن این رابطه دنیا و خاطراتش را با تمام ابعادش رنگین و دلنشین سازم.

طبق معمول با پسر عموم که تقریبا هم سنیم سوار ماشین شدیم و راهی شهرکی که کاباره و بار داشت راه افتادیم . هوا سرد و بارانی بود و برق شهری مثل همیشه بعد ساعت دوازده شب تا ۵ صبح قطع بود و اون شب خبری از برق اضطراری هم نبود چون ژنراتور خراب بود.

هر کدوم دو تا قوطی آبجوی افس گرفتیم و برگشتیم و بین راه زدیم کنار جاده تا یواش یواش نوش جان کنیم و حرف بزنیم و از کار و زندگی و بیشتر از سکس و چشم چرانی و دوست دختر و اینا حرف بزنیم و بعضی وقتها هم هرکدوممون سرمون تو گوشی خودمون بود که اون شب هم وقتی گوشیمو باز کردم دیدم از وایبر دو پیام ناخونده دارم که از یه شماره از مخاطبانم بود . وقتی باز کردم دیدم نوشته سلام کجایی ؟ به ساعت نگاهی انداختم دیدم مال هشت دقیقه پیش بود و هنوزم آنلاین است ،

+جوابش را دادم سلام خوبم البته نه به خوبی تو با یه انیمیشن خنده و واسش ارسال کردم و بی صبرانه منتظر جواب و عکس العملش موندم که در جواب گفت :

_خدا نکنه حالت به حال من باشه

+خدا بد ندە چی شدە مگە

_ نگفتی کجایی ؟

این نزدیکیا و خونە نیستم

_ رفتی کوفت کنی ؟

کی همراهتە ؟

قربونم بشی ،آرە رفتم بخورم جات خالی

من و خر خودم ممد.

_کدوم ممد ؟ پسرعموت ؟

+آرە

_بزار نفهمە داری با من حرف میزنی

خوب بفهمە چە اشکالی دارە ؟

-میخوام نفهمە

+خیالت راحت قول میدم نفهمە.

ازش پرسیدم چرا میگی حالت بە حال من نباشە ، مگە چی شدە ؟ گفت پسر خاله ات اصلا بفکر من نیست و همش دعوا میکنیم

کی میای خونه ؟

تقریبا یه ساعت دیگه چطور ؟

همینجوری پرسیدم

خدا حافظی کردیم و برگشتم خونه و به محض رسیدن به خونه نفهمیدم کی خوابم برد و صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم و رفتم سر کار.

و فرداشب هم طبق عادت همیشگی بعد ساعت یازده راه افتادیم به طرف میخونه و باز مثل همیشه دو تا قوطی آبجوی افس گرفتیم و برگشتیم همون جای دیشبمون.

دیدم باز پیام داد و جوابشو دادم . گفت مثل اینکه مزاحمتم ؟ گفتم تو مراحمی این حرفا چیه ؟

گفت میدونم این موقع شب با دوست دختر اتی یا باهاشون چت میکنی و از این حرفها .

بهش گفتم نه بابا کسی ما فقیر فقرا را نمیخواد

گفت شیطون فقیره تو که از هر لحاظ ماشاءالله وضعت توپه توپه .

گفتم سربه سرم میزاری آره ؟

در جواب گفت نه بخدا جدی میگم.

گفتم اگه قسم بخورم فعلا کسی رو ندارم باورت میشه ؟ گفت نه اصلا . گفتم جون خودت کسی رو ندارم با یه استیکر خنده . گفت جون خودت چرا از جون من مایه میزاری ؟؟

جواب دادم یکی رو داشتم خیلی خوشگل بود ولی الان ندارمش

گفت چرا ؟

گفتم دهن لق بود و رازدار نبود واسه همین .

گفت یعنی پیششم رفتی آره ؟

گفتم چرا دروغ بگم آره بخدا رفتم. چون کمی گرسنم بود آبجوها داشتن قشنگ رو من تاثیر میزاشتن و کمی جراتم بیشتر شده بود . با خودم گفتم بزار یکم رامش کنم بعد ببینم تا چه اندازه بهم پا میده ؟ و کم کم داشتم رامش میکردم . ازش خواستم منو بهترین و نزدیکترین دوستش بدونه و هر وقت درد دل یا ناراحتی داره با من در میون بزاره تا بتونه دلشو خالی کنه . اونم قول داد با من راحت باشه . ازش خواستم بهم اجازه بده که راحت باشم و کلمات و اصطلاحات خودمو تو حرف زدن به کار ببرم که گفت راحت باش.

ازم پرسید اون دوستت رو چه جوری کردی؟ بهش گفتم هر طور دلت بخواد با یه استیکر خنده جواب داد و گفت خیلی تخم سگی، اگه به زنت نگفتمممم .

گفتم راستشو بخوای مردا با داشتن فقط یه زن همیشه محتل هستن و بیچاره ان .

گفت شما مردا سر و تهتون یکیه و تنوع طلب هستید ، دوست دارید همه ی زنای دنیا رو بکنید .

بهش گفتم راستشو بخوای من خیلی زیاد تو رابطه های گوناگون رفتم ولی تا حالا نتونستم اونی که مد نظرمه را پیدا کنم گفت مگه چه جوریشو میخوای ؟

شروع کردم شمردن خصوصیاتی که دقیقا خودش داشت . تا جایی که پی بردم فهمید منظورم خودشه

حدود سی تا سی و پنج ساله ، پوستش سفید و چشمانی سیاه و درشت و کمر باریک با یه باسن گرد و خوش فرم و ممه های نسبتا بزرگ.

داشتیم حرف میزدیم و وارد جاهای باریک تر میشدم و دلم داشت از قفسه درمیومد ، هیجان شدیدی داشتم . بدست آوردنش برام از هر چیزی با ارزش تر بود . بدون اینکه به عواقبش فکر بکنم حاضر بودم هر چیزی که دارم را در گرو بدست آوردنش بزارم . خیلی ازش تعریف کردم نه بخاطر بدست آوردنش بلکه تمام حرفام حقیقت داشتن و داشتم از ته دل بهش میگفتم.

وقتی باهام همراه شد از فانتزیهای سکسی خودم تعریف کنم و با اشتیاق گوش میداد و حتی نظر هم میداد و سؤال هم میپرسید خیلی خوشحال شدم چون این حرفها به من جرات دادن منم از فانتزیهای سکسی خودش بپرسم . مثلا شوهرت از سکس با تو راضیه یا بلعکس تو چی ؟

جواب داد همش بیرونه و وقتی میاد خونه میگیره میخوابه معلومه خودشو تخلیه کرده .

گفتم مردا بیشتر فورم کوس تپل و گرد و تنگ دوست دارن . خندید و گفت من هیچی کم ندارم و خودشم اینو میدونه ولی باهام لج کرده .

ازش پرسیدم شوهرت چە فورم کوس دوست دارە و مال خودت چە شکلیە ؟

گفت مال من تپل و گرد و سفید و تنگە. گفتم این عالیە میتونی دیوونش کنی.

بعد ازش خواستم یە عکس ازش برام بفرستە کە اول قبول نکرد و بعدش گفت باشە کمی صبر کن و بعد تا بفرستم . دیدم یه عکس از نت دانلود کرده حتی نوشته های روش هم برش نداده و بعد بفرسته . منم به روش نیاوردم که منو خر فرض کرده و فقط تعریف کردم که خیلی شیکه و هیچ کوسی به این زیبایی وجود نداره .

بهش چند تا ترفند دادم که مثلا شوهرش را حشری بکنه اما بیشتر هدفم این بود نظرش را به خودم جلب کنم . کیرم داشت از شلوار لی بیرون میزد هرچند دو ساعت قبل این چت کردن با خانمم دو بار سکس داشتم.

ته شکمم تیر میکشید و شعله های آتش شهوت تو وجودم داشتن شیربه های شیطان را از بر میخوندن.

حرفهایی که بین ما رد و بدل میشد خبر از آغاز یک رابطه آتشین بود هرچند بله را نگفتە بود ولی از جوی که بین ما بوجود آمده بود مطمئن بودم چیزی به گره خوردن این رابطه باقی نماده بود و حتما سلطان قلبم خواهد شد .

هنوز داشتیم به صورت نوشتاری چت میکردیم که ممد گفت آبجو تو نخوردی ؟بریم دیره هاا

گفتم چرا تموم شده راه بیفت بریم .

هنوز چت کردنمون ادامه داشت بهش گفتم تا بیست دقیقه دیگه دوباره میام چت ، نخوابی باشه ؟؟

گفت باشه منتظرتم.

به محض رسیدن به خونه دوباره رفتم پیام دادم که زود جواب داد. ازم پرسید اگه الان پیشت بودم چیکارم میکردی ؟ در جواب گفتم از یه ور به اون ور میشدی تو دستام.

گفت میفهمی چی داری میگی ؟ گفتم میدونم چی میگم مگە کسی هست بتونه کنارت باشه و خودشو کنترل کنە و نخورتت؟

گفت مگە دوستم داری گفتم بە اندازە ی تمام دنیا .ازش پرسیدم تو چی گفت منم دوستت دارم. بهش گفتم الان تماس میگیرم صوتی حرف بزنیم تنهایی ،؟میتونی حرف بزنی گفت بلە.

زنگ زدم و گوشی را برداشت بهش گفتم کی پیشتە گفت تنهام .گفتم همین الان میام پیشت . اول گفت نمیشە ، گفتم چرا میشە ، نمیتونم صبر کنم واسه دیدارت دارم لحظه شماری میکنم .

قبول کرد برم خونشون . همون لحظه راه افتادم . ناگفته نمونه فاصله ی بین خونه هامون کمتر از یک کیلومتر است . گفتم در حیاط رو باز بزار. وقتی رسیدم کوچشون هوا کمی بارونی و خیلی هم تاریک بود و منم لباس سیاه تنم بود . اول کمی کنجکاو شدم کسی منو نبینه وقتی دارم میرم داخل حیاط خونه . خوشبختانه نه ماشینی و نه کسی از کوچه گذر نمیکرد و با اطمینان کامل وارد حیاط شدم ولی نرفتم تو واسه اینکه مطمئن شم کسی منو ندیده با بخواد دنبالم بیاد و منو گیر بندازه. راستشو بخوای تنها چیزی که ازش واهمه داشتم رفتن آبرومون بود تو خانواده . آخه کسی این توقع را ازم نداشت و نداره که به عروس خاله ام نظر داشته باشم یا باهاش برم تو رابطه .

بعد چند دقیقه ایستادن تو حیاط ، رفتم داخل به محض ورودم گفت :چیکار میکنی یه ساعته موندی تو حیاط ؟

گفتم محض احتیاط موندم کسی دنبالم نیاد . دیدم با یه لباس خواب سیاه مجسم تو هال عین یک حوری باکره منتظر منه . یه راست در آغوش گرفتمش ، طوری وحشیانه بهش حمله ور شدم که نفهمیدم چیکارش کردم فقط یادمه اگه تمام لحظات زیبای دنیا با هم یک جشنواره رقابت زیبایی داشتن زیبایی خودشون را به رخ جهانیان بکشن ،شکی ندارم اون لحظه بین تمام لحظات دنیا رتبه ی اول را بدست میاورد. هنوزم که هنوزه باورم نمیشه اون دیدار حقیقت داشته و به صورت واقعی اتفاق افتاده.

بعد از کلی لب گرفتن و بغل کردن و در آغوش گرفتن همدیگه ازش خواستم تو اتاق مجاور یه جا برامون پهن کنه چون هال سرد بود . با عجله رفت و یه تشک بزرگ و یه پتوی دو نفره و یه بالش آورد. هردومون رفتیم زیر پتو و اول تمام لباساشو در اوردم و شروع کردم به خوردن گردن و ممه هاش . نفسش بند اومده بود و داشت تو اسمونها پرواز میکرد و از حال رفته بود دیگر هیچ اختیاری بدست خودش نمونده بود . نوک زبونم مانند قلم بر روی دفتر میلغزید و تاریخی از یک رمان عاشقی بر صفحه ی سفید سینه اش می نوشت . دیگر نمی تونستم یه راست نروم سر اصل مطلب. خودمو رسوندم بین هردو‌ پاهاش و زبونم رو گذاشتم رو جوجولش و شروع کردم به خوردن کوسش و زبونم را کردم بین دو لپ کلفت و سفتش که از قبل آبش سرازیر شده بود و در انتظار کیر داشت شعار کیر میخوام را سرمیداد. دیگه کنترلی به دستم نبود و کیر شق شده ام را بین هر دو لپش گذاشتم و به آرامی توش هول دادم و تا گودترین عمق کوسش جا دادم . هیچ زبونی قادر به وصف اون لحظه نبود ، گذشته از شهوت و لذت جنسی داشتم تو آتش عشقش نیست و نابود میشدم . با تمام مهارتی که در کیرم بود تو چاله ی کوس تنگش کیرمو فرو میکردم داخلش، داد و هوارش اتاق رو گذاشته بود رو سرش. واسه یه لحظه فکر کردم نکنه سکته ی قلبی بکنه و بمیره تو دستام و ازش پرسیدم حالت خوبه گفت آره بزن بزن . گفتم یواش داد بزن همسایه ها میریزن اینجا ، گفت بزار بیان . ریتم تلمبه هارو بیشتر کردم و وحشیانه داشتم کوس نازنینش را کیر باران میکردم ، به پنج دقیقه هم نکشید داشت آبم میومد . بدون اینکه ازش اجازه بگیرم با شدت و فشار تمام برعضلات بدنم همه ی آبی که در بدن داشتم تو کوسش تخلیه کردم . هرگز یادم نمیاد اندازه ی اون دفعه تو هیچ کوسی آب ریخته باشم. وقتی دید سرعت تلمبه ها تغییر کرد و داخل کوسش داغ شد ازم پرسید آبت اومد ؟ ریختی توش ؟ گفتم آره ، با لحنی عصبانی گفت خیلی بد شد احتمالش زیاده حامله بشم و بعد از زیرم اومد بیرون و رفت حموم و تقریبا ده دقیقه ای طول کشید و دوباره اومد پیشم گفت این دفعه توش نریزی ، منم رفتم حموم هم شاشیدم هم کیرمو شستم و برگشتم پیشش. دوباره شروع کردم البته این دفعه به صورت داگی داشتم کیرم را بین دو لنگاش جا میدادم اونقدر تلمبه زدم دیدم داره درد میکشه . پوزیشن را عوض کردم بهش گفتم چرا نمیگی دارم درد میکشم ؟ گفت دلم نیومد لذتت را خراب کنم . بعد ازش پرسیدم کیر من بزرگتره یا مال شوهرت ؟ گفت مال اون ولی تو بهتر منو میگایی.

دوباره گذاشتمش رو پشت و رفتم سراغ ممه های خوش فرمش ، ایوان کوسش را با کیرم اندازه میگرفتم و با دستام به سینه هاش چنگ میزدم . آخ و اوف و ناله هاش بیشتر منو وحشی کرده بودن . اصلا تو این فکر نبودم خودشم لذت میبره یا خیر ، همش به فکر خودم بودم و داشتم تمام روح و روانش را از آن خودم میکردم ، روح و جسمی که جز من صاحبی نداشت و صاحب واقعیش صدها کیلومتر با هر دوی ما فاصله داشت. وقتی واسه دومین بار ارضاء شدم ریختم رو شکمش با این تفاوت که بار دوم حدود نیم ساعت پی در پی کیرم تا دسته از تو کوسش در نیومد. بدون اینکه ازش بپرسم ارضاء شدی یا نه تمومش کردم و لباسمو‌ پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

صبح روز بعدش رفتم سرکار هم خوشحال بودم و هم پشیمان . از یه لحاظ خوشحال بودم و برام جای بسی افتخار بود که تونستم معشوقه ای مثل اونو داشته باشم و به بودنش افتخار میکردم و از یه لحاظ هم پشیمان و دچار عذاب وجدان شده بودم . بدترین حسی که یک آدم میتونه داشته باشه همونه . شاید باورتون نشه ولی جلو آینه از خودم خجالت میکشیدم از ته دل دلم به حال خاله ام می سوخت و صبح روز بعدش پیام میداد چیکار میکنی گفتم از خودم بیزارم حالم داره از خودم بهم میخوره که فکر کنم بدجوری ازم دلخور شد . فکر کرد این حرفم بخاطر این بود که دوستش نداشتم و سکس باهاش منو راضی نکرده ولی اشتباه میکرد چون هنوزم که هنوزه دارم واسه اون نفس میکشم واسه اون راه میرم واسه اون زنده ام و دوستش دارم بدون اینکه این دوست داشتن در ازای چیزی باشد. تا مدت زیادی ازش میخواستم دوباره سکس داشته باشیم ولی قبول نمی کرد. شاید بخاطر اشتباهات خودم بوده چون نتونستم سکسی که اون میخواست را باهاش داشته باشم شایدم بیشتر از من دچار عذاب وجدان شده که به نظرم احتمال اولی بیشتر باشه . ولی چیزی که بیشتر از همه فکرمو‌ درگیر کرده اینه که میخواسته از همسرش انتقام بگیره بخاطر اینکه خیلی شوهر عیاشی داشت.

نوشته: کایا

بازدید 4,237

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

9 پاسخ به “تقدیر زیبا”

  1. من همین خاطره رو‌از یه رفیقم شنیدم میترسم تو هم همون رفیق من باشی؟ ماه رمضون هم‌ نبود؟ هــــ؟

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید