لنز های تشنه (۱)

پ.ن: داستان تخیلیه و ساخته ذهن خلاق منه

بخونید و لذت ببرید و در انتها ، عکسهای این داستانو ببینید

چهل و سه سالگی برای خیلی از زن‌ها یعنی شروع سراشیبی، ولی برای من، ناتالیا، یعنی اوجِ پختگیِ بدنم. توی کپنهاگ همه منو می‌شناسن؛ مدلی که یه زمانی عکسای تمام‌برهنه‌اش روی جلد مجلات «پلی‌بوی» و «هاسلر» اروپا، خواب رو از چشم جوون‌ها می‌گرفت. حالا سال‌هاست که از اون فضا فاصله گرفتم و شدم مدل برندهای گرون‌قیمت، ولی اون آتیش زیر خاکستر هنوز توی رگام می‌جوشه. زندگی با کارلوس، شوهر بریتانیاییِ جذابم که رئیس یه امپراتوری اتوبوسرانیه، در ظاهر بی‌نقصه. دو تا بچه‌مون مدرسه بین‌المللی می‌رن و روتین زندگی ما بین جلسات کاری و مهمونی‌های اشرافی تقسیم شده. اما یه چیزی این وسط درست نبود؛ یه جور سکوتِ سنگین توی اتاق خوابمون.

همه چیز از اون شب شروع شد که کارلوس لپ‌تاپش رو باز گذاشته بود و رفت حموم. کنجکاوی زنونه‌ام باعث شد تاریخچه مرورگرش رو چک کنم. خشکم زد. ردیف به ردیف کلمات کلیدی مثل Cuckold، Hotwife و BBC جلوی چشمم رژه می‌رفتن. شوهرم، مردی که همیشه ادای جنتلمن‌ها رو درمی‌آورد، داشت پورن‌های تریسام و تماشای سکس زنش با مردای غریبه رو سرچ می‌کرد. کنجکاو شدم و یکی از ویدیوهایی که دیده بود رو باز کردم. یه زن بلوندِ میانسال مثل خودم، که شوهرش با ولع داشت تماشا می‌کرد چطور دو تا مرد سیاهپوست با کیرهای حجیمشون دارن تمام حفره‌های بدنش رو پاره می‌کنن. زن توی فیلم از لذت جیغ می‌کشید و شوهرش فقط جق می‌زد. لرزه به تنم افتاد. شب‌های بعد، وقتی کارلوس خواب بود، خودم می‌رفتم سراغ اون سایت‌ها. داستان‌های سکسی طولانی درباره “زن‌های بی‌وفا” رو می‌خوندم که چطور جلوی چشم شوهراشون تحقیر می‌شدن و لذت می‌بردن. خوندن جزئیاتِ فرو رفتنِ یه عضو غریبه توی کص اون زن‌ها و پاشیده شدن آب کمر روی صورتشون، لرزه عجیبی به چوچوله‌ام می‌انداخت. حس برافروختگی و شهوت، مثل یه مار سمی داشت دور بدنم می‌پیچید.

دقیقاً وسط همین درگیری‌های ذهنی بود که اون آگهی رو دیدم: «به یک مدل خانم برای عکاسی سیاه و سفید دراماتیک نیاز داریم.» وقتی به کارلوس گفتم، چشماش جوری برق زد که تاحالا ندیده بودم. انگار ته دلش می‌دونست قراره چی بشه. «برو ناتالیا، تو هنوزم یه الهه سکسی هستی. این پروژه می‌تونه روحت رو تازه کنه.» با تشویق اون، راهی آتلیه «بلک‌لایف» شدم. اونجا با دو تا برادر استرالیایی آشنا شدم که انگار از توی مجلات مد درومده بودن. جک، عکاس و مدیر آتلیه، قد بلند با چشمای نافذ و لیام، که قرار بود پارتنر مدلینگم باشه، یه پسر ۳۰ ساله با عضلاتِ تراشیده و شکم شش‌تکه که تیشرتش به زور تنش وایساده بود.

جک با لحن آرومی گفت: «ناتالیا، این پروژه فقط یه عکاسی ساده نیست. ما می‌خوایم مرز بین هنر و شهوت رو نشون بدیم. عکس‌ها اروتیک هستن، ولی با کلاس. آماده‌ای؟» یه لحظه به کارلوس فکر کردم، به اون فیلم‌های کاکولد، و بعد به هیکلِ داغِ لیام که داشت با لبخند نگام می‌کرد. گفتم: «هستم.»

کار شروع شد. جک ازم خواست فقط یه بارونی چرمی بلند بپوشم و زیرش کاملاً لخت باشم. استارت کار با ژست‌های تکی بود. جک شروع کرد به دستور دادن: «ناتالیا، لبه بارونی رو کمی باز کن… نه اونجوری، جوری که فقط سایه سینه هات معلوم باشه.» من ایستاده بودم، پاهای کشیده‌ام رو از هم باز کردم و دستم رو بردم لای موهام. حس چرم سرد روی پوست لختم و نگاهِ خیره جک از پشت لنز، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. «حالا بشین روی اون صندلی چوبی، پاهات رو بنداز روی هم، جوری که لبه بارونی تا بالای رونت بره بالا.» نیم ساعت فقط روی همین ژست کار کردیم. من با هر کلیک شاتر، بیشتر توی نقش فرو می‌رفتم. عرق سردی روی پوستم نشسته بود. جک مدام می‌گفت: «عالیه ناتالیا، اون نگاهِ وحشی رو بهم بده. انگار تشنه یه کیر هستی ولی غرورت اجازه نمی‌ده بگی.»

کم‌کم فضا داغ‌تر شد. جک گفت: «بارونی رو دربیار.» حالا فقط با یه ست توری مشکیِ فانتزی جلوی اون دو تا برادر بودم. سینه هام از لای تور بیرون زده بود و نوکشون از سرما و هیجان سفت شده بود. جک دستور داد دراز بکشم روی قالیچه پوستی. «دستت رو ببر سمت پایین… آره، انگار داری با خودت ور می‌ری. چشمات رو ببند و دهنت رو نیمه‌باز بذار.» من پاهام رو دادم بالا و به شکل V باز کردم. سرم رو به عقب خم کردم و ناله‌ی آرومی از گلوم خارج شد. جک با هیجان عکاسی می‌کرد و لیام، که اون طرف ایستاده بود، دستش رو گذاشته بود روی برجستگی شلوارش. حس می‌کردم دارم یه گناه بزرگ مرتکب می‌شم ولی این شهوت، از وفاداری به کارلوس قوی‌تر بود.

بعد از کلی ژست تکی درازکش و نشسته که توشون تمام جزئیات باسن و پاهای کشیده‌ام رو به نمایش گذاشتم، جک گفت: «وقتشه لیام وارد بشه.» لیام پیراهنش رو درآورد. بدن برنزه و پر از عضله‌اش خیره‌کننده بود. اول با فاصله ایستادیم. جک می‌خواست حسِ “تمنای از راه دور” رو ثبت کنه. فقط به هم زل می‌زدیم. اما پله‌پله، جک ما رو به هم نزدیک کرد. «لیام، برو پشت ناتالیا. دستت رو بذار روی شونه‌اش، سرت رو ببر نزدیک گردنش.» بوی تن لیام، بوی عطر تند و مردونگی، مستم کرد. دست‌های بزرگش رو روی بازوهام حس کردم. تماس پوست به پوست، جرقه‌ای بود که کل بدنم رو به آتیش کشید.

جک کات داد: «حالا لباس‌ها رو کم کنید. فقط شورت.» من اون لباس توری رو درآوردم و لیام هم شلوارش رو. حالا دوتا بدنِ نیمه‌لخت، توی نورِ ملایمِ آتلیه مقابل هم بودیم. جک ما رو فرستاد سمت کاناپه چرمی. «می‌خوام صحنه بوسه رو شبیه‌سازی کنید، ولی خیلی کند. نباید لب‌ها به هم بخوره تا وقتی من بگم.»

پیشونی من و لیام به هم چسبید. نفس‌های داغش مستقیم می‌خورد توی صورتم. لیام لب زد: «خیلی بوی خوبی می‌دی ناتالیا… پوستت مثل مخمله.»

من با صدایی که می‌لرزید گفتم: «تو هم خیلی داغی لیام… این عکاسی داره از کنترل خارج می‌شه.»

لیام زمزمه کرد: «بذار خارج بشه… لذتش به همینه.»

نوک دماغ‌هامون به هم خورد. چشمامون توی هم قفل شده بود. جک فریاد می‌زد: «عالیه! همینه! ناتالیا لبات رو باز کن… لیام زبونت رو نیار بیرون، فقط لب‌هات رو نزدیک کن.»

فاصله لب‌های ما به چند میلی‌متر رسید. من لرزش لب‌های لیام رو حس می‌کردم. اون جوری به لب‌های من نگاه می‌کرد که انگار می‌خواد تمام وجودم رو ببلعه. صورتمون کمی چرخید، جوری که لب‌هامون روی هم مالیده شد ولی هنوز چفت نشده بود. اون حسِ تعلیق، اون نزدیکیِ بیش از حد، از صد بار سکس برام تحریک‌کننده‌تر بود. نرمیِ لب‌هاش رو حس کردم که داشت آروم‌آروم روی لب پایینم سوار می‌شد. درست وقتی که داشتیم برای یه بوسه عمیق و خیس به هم می‌چسبیدیم، جک داد زد: «کات! عالی بود.»

نفس‌نفس می‌زدم. بدنم به شدت داغ شده بود و حس می‌کردم کصم کاملاً خیس شده. جک اومد جلو و گفت: «حالا یه بخش دیگه. شبیه‌سازی مک زدن سینه.» لیام من رو به دیوار تکیه داد. دستاش رو گذاشت دور کمرم و من رو بالا کشید. صورتش رو برد سمت سینه هام. آروم شروع کرد به بو کردنشون. بعد زبانش رو خیلی ملایم کشید روی نوک سینه راستم. لرزیدم و پاهام رو دور کمرش قفل کردم. اون جوری مک می‌زد که انگار واقعاً داره شیر می‌خوره، ولی با ولعِ جنسی. دیالوگ‌های بینمون قطع نمی‌شد.

لیام زیر لبی گفت: «سینه هات چقدر خوش‌فرمن… دلم می‌خواد تا صبح بخورمشون.»

من با ناله گفتم: «آره لیام… بخورشون… لعنتی خیلی خوب بلدی…»

جک مدام از زاویه‌های مختلف عکس می‌گرفت. صحنه جوری بود که انگار داریم وسط آتلیه سکس می‌کنیم. لیام دستش رو برد سمت پایین و از روی شورت، دستش رو گذاشت روی چوچوله‌ام و فشار داد. جیغ خفیفی کشیدم. جک با لبخند رضایت‌بخشی دوربین رو پایین آورد و گفت: «بسیار خب برای امروز کافیه. ناتالیا، تو فوق‌العاده بودی. لیام، تو هم همینطور. کار اصلی رو می‌ذاریم برای فردا.»

من که هنوز تو خلسه اون لمس‌ها بودم، با گیجی گفتم: «فردا؟ مگه تموم نشد؟»

جک در حالی که داشت لنز دوربینش رو تمیز می‌کرد، با یه نگاه مرموز گفت: «فردا بخش نهایی و اصلی رو داریم. چیزی که قراره این مجموعه رو جاودانه کنه. فردا ساعت ۹ اینجا باش… بدونِ همراه.»

من موندم و بدنِ داغی که حالا تشنه‌تر از همیشه بود. به کارلوس فکر کردم؛ اگه می‌دونست زنش توی آتلیه داشته چه لذتی می‌برده، حتماً تا حالا جقش رو زده بود.

ادامه…

نوشته: Seli khanom

بازدید 5,905

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...