مدتی میشد من و علی دوست و همکلاسیم وقت هایی که برای درس خوندن دوتامون میرفتیم تو اتاق ، در رو می بستیم و توبتی همدیگه رو دستمالی میکردیم ، البته از حد دستمالی جلوتر نمی رفتیم و حد آخرش این بود که خوابیدیم رو هم دیگه ، اونم در حالی که لباس تنمون بود و از رو لباس یکم با هم حال میکردیم
و این برنامه روتین تنهاییمون شده بود اون زمان حدود 16 سالمون بود مادرم مسافرت بود و من و خواهر کوچکترم که یکی دو سالی از خودم کوچکتر بود خونه بودیم پنجشنبه صبح بود که بابام بهم گفت من امشب میرم خونه باغ یه سر بزنم هم درختا رو آب بدم و هم یه سری زده باشم و شب هم میمونم و عصر جمعه میام ، حواستون به خونه باشه و هوای خواهرتو هم داشته باش نیام ببینم از دستت شاکی هست ها ؟ تضمین های لازم رو در مورد خواهرم بهش دادم و گفتم علی دوستمو بگم بیات پیشم که تنها نباشیم ؟ بابام گفت اشکالی نداره منتها خواهرت رو تنها نذاری بترسه ؟ تو دلم یه مشت کیر و تیر به خواهرم حواله دادم
خیلی زورم میومد اینقدر دلواپس خواهرم بود اما انگار من کیرشم نبودم خلاصه تا بابام از خونه دراومد زنگ زدم علی که بیاد خونمون و گفتم یکی دونخ سیگارم اگه میتونه بیاره خلاصه علی هم به نیم ساعت نرسیده اومدو رفتیم تو اطاق من و در رو بستیم وبعد از اینکه یکی از سیگارا رو کشیدیم ( اینجور وقتها میرفتیم در لوله بخاری رو باز میکردیم و جلو لوله بخاری میکشیدیم اونم دود سیگارو میکشید بالا و اینجوری کسی بوی سیگار رو حس نمیکرد ) کم کم رفتیم تو کار دستمالی همدیگه اطاقی که من بودم نور خیلی کمی داشت چون نه پنجره داشت ونه نور گیر دیگه ایی تنها بالای در اطاق یه نورگیر داشت که از سالن نور میگرفت که وقتهایی که پرده های پنجره های سالن افتاده بود اطاق من تاریک میشد و باید چراغ رو روشن میکردم اونروز چراغ اطاق خاموش بود و فضای اطاق کم نور بود البته نه اینکه تاریک باشه ولی خیلی روشن هم نبود وقتی که با همدیگه حال میکردیم اولش یکم با کیر همدیگه بازی میکردیم و بعد نوبتی یکیمون رو شکم میخوابید اون یکی هم میومد رو پشتش دراز میکشید و از رو لباس کیرشو به کون اون یکی که زیر بود میکشید اونروز هم چند باری میشد که نوبتی رو پشت همدیگه خوابیده بودیم نوبت علی بود منو بکنه و اومد روم دراز کشید چند لحظه ای که گذشت سرشو آورد در گوشم و گفت یه سوال ازت میپرسم با اشاره بهم جواب بده و گفت غیر از ما کسی خونه است با اشاره سر جواب مثبت دادم باز خیلی اروم گفت هرکسی خونه است میدونه ما داریم چکار میکنیم و خیلی وقته داره ما رو میبینه ، نگاه زیر در کن نگاه کردم دیدم پاهای خواهرم مشخصه ، خواهر خرم داشت از سوراخ قفل ما رو نگاه میکرد اما اصلا به مغزش نرسیده بود که جای مناسبی رو برا دید زدن انتخاب نکرده چون ما رو زمین خوابیده بودیم و خود اونم از شکاف زیر در تو معرض دید ما قرار میگرفت علی گفت کاری نکن که بفهمه ما متوجه اون شدیم من الان بلند میشم و تمومش میکنیم تا صحبت کنیم
خلاصه علی از رو من بلند شد گفتم چی شد علی بلند شدی گفت این حال نمیده پسر، کاش یه کس الان اینجا بود میکردیم ؟ یه جورایی از حرفش خوشم نیومد و یکم دلخور شدم ولی به رو خودم نیاوردم ، چون احساس میکردم حرفش یجور کنایه است و یعنی اینکه خواهرم تو خونه هست ولی باید خودمون رو اینجوری ارضا کنیم
نشستیم رو تخت من و گفتم علی میگی چکار کنیم ؟ گفت خواهر تو هست از من میپرسی ؟ خودت اخلاقش رو بهتر میدونی که دهن لق هست یا نیست ، ممکنه بگه یا نه من میترسم چیزی بگم بهت بربخوره و ناراحت بشی گفتم علی وقت گیر اوردی بابا هرچیزی که تو ذهنته بگو ببینم یه راه حل پیدا میکنیم
علی گفت من الان یه حرف زدم بدون منظور ، تو ناراحت شدی گفتم تو از کجا فهمیدی من ناراحت شدم ؟
گفت ما چند ساله با هم دوست هستیم اونوقت من نمیفهمم حالت گرفته شده ؟ ولی من منظوری نداشتم و تعجب کردم تو چه برداشتی از حرف من کردی
گفتم علی اونو بی خیال باش یه فکری به این کن که بگا رفتیم علی گفت من اگه حرف بزنم باز برداشت بد نمیکنی ؟ گفت نه آقا بگو گفت من اینجوری فکر نمیکنم ، لااقل اینو مطمئن هستم که جاسوسی می کرد گفتم چطور ؟ گفت راحت حرف بزنم بهت بر میخوره ؟ گفتم نه بگو
علی گفت خواهرت دختر فوق العاده هات و حشری هست گفتم تو از کجا میدونی ؟ علی گفت ببین خواهرت اگه میخواست آتو بگیره کافی بود فقط بفهمه که ما چکار میکنیم و مطمئن باش اینهمه ریسک نمیکرد این همه مدت پشت در وایسه اصلا شاید از قبل هم میدونست که ما چیکار با هم میکنیم و از دیدن ما داشت لذت میبرد که تمام مدت داشت مارو نگاه میکرد
گفتم اصلا حتی اگه تو درست هم بگی فرقی به حال ما نمیکنه چون اگه دعوامون بشه یا کتکش بزنم میزاره کف دست مامانم
گفت پس تنها یه راه حل داره گفتم چه راه حلی گفت اونم بیاریم تو بازی خودمون که اینجوری دیگه پای خودش هم گیر بشه
گفتم آخه چطوری گفت صداش کن و بگو میخوام باهات مثل دو تا دوست باشیم و من هیچ رازی رو ازت مخفی نکنم و با هم روراست باشیم منتها اونم باید دیگه اگه میخواد رابطه اینجوری داشته باشین باید راز دار باشه بعد منم کمک میکنم اینو پیشش رو کنیم اگه خودش پیش ما باشه و ما جلوی اون انجام بدیم دیگه نمیتونه بگه چون ازش میپرسن تو اونجا چیکار میکردی و اگر هم بشه یه جورایی بیارمش تو بازی که ۳ نفره بشیم که دیگه مثل یک ضمانت میشه و خیالمون راحت میشه
گفتم علی خواهرمه به نظرت درسته بیاریمش تو برنامه امون ، علی گفت بهرحال این تنها راه حل هست خودت میدونی ولی این ذهنیت قدیمی و تعصبات مسخره شما رو من موافقش نیستم ، یه چیزی بهت میگم ولی شرافتا بین خودمون بمونه ، زهرای ما با پسر عموی بابام دوسته و رابطه داره و چند بار خودم دیدمشون که ترتیب زهرای ما رو میده جالب اینه پسر عموی بابام پنجاه و هفت ، هشت سالش هست و زن و بچه داره
زهرا خواهر علی بیست ویکی ، دو سالش بود و بی اغراق بحدی زیبا بود که هر موقع میدیدمش و جواب سلاممو میداد من تا چند روز تو شوک میرفتم یعنی انگار خداوند خواسته شاهکارش رو به همه نشون بده انقدر که خواهرش زیبا بود گفتم علی راست میگی ، یعنی ناراحت نمیشی ؟ گفت خوب فکر کن ناراحت هستم چکار میتونم بکنم ، پسرعموی بابام به حدی مایه داره و ثروتمنده که فکر کنم بابام و مامانم از خداشون باشه که خواهرم رو بگیره الان زنش هم با زهرای ما اختلاف سن چندانی نداره ، و حتی من مشکوکم به اینکه مامانم شاید از موضوع اطلاع داشته باشه ، و لااقل اینو مطمئن هستم که زهرای ما رو میخواد بگیره چون سکس کامل باهاش میکنه
حالا موضوع زهرای ما که مشکل ما نیست اونو ول کن با این میخوای چیکار کنی
گفتم راستش با راه حلت موافق نیستم و ازش خوشم نمیاد ولی غیر از اون هم هیچ فکر دیگه ای ندارم و مجبوریم علی گفت پس هر کاری میخوای بکنی تا حشری هست باید بکنی از طرز صحبت کردن علی در مورد خواهرم خوشم نمیومد مخصوصا اینکه از کلمات رکیک استفاده میکرد و مثلا میگفت حشری هست ولی فعلا باید اونو درست میکردم بعدا بهش صحبت میکردمو میگفتم بهش
خواهرمو صدا زدم و گفتم بیاد ، خواهرم در زد و اومد تو با علی سلام و احوالپرسی کرد و گفت داداش باهام کار داری
گفتم بشین میخوام یه چیزی بهت بگم ، راستش علی با خواهرش زهرا مثل دوتا دوست هستن و هیچی رو از هم مخفی نمی کنند من به علی گفتم خیلی از رابطه اشون خوشم میاد علی گفت خوب چرا تو هم با خواهرت مثل من و خواهرم رفتار نمیکنین ، تازه من و آبجیم ۵ ، ۶ سال با هم اختلاف سن داریم ، شما دوتا که سنتون خیلی بهم نزدیکه گفتم من که خیلی دوست دارم منتها آخه الان مشکل اینه که نسیم هم دوست داره چنین رابطه ایی داشته باشیم و مهمتر از اون میتونه رازدار خوب و محرمی باشه
خواهرم گفت من مشکلی ندارم و خیالتم راحت محاله اگه کاری رو پیش خودم انجام بدی کسی خبردار بشه لااقل از طرف من
خواستم کمی جلوتر برم و موضوع رو پیش بکشم گفتم موضوع از سری قبل که خونه علی اینا بودم شروع شد و فهمیدم چقدر به هم نزدیک هستن ، چون من و علی یه کار خصوصی تو اتاق داشتیم خواهرش خونه بود و من میترسیدم بو ببره به علی که گفتم گفت الان بهت میگم و خواهرشو صدا کرد اومد و خیلی راحت به خواهرش گفت میخوایم چیکار کنیم و گفت آبجی یه نیم ساعتی حواست به ما باشه یه موقع کسی نیاد
من باورم نمیشد یعنی اگه خودم نمیدیدم و از زبون خودش می شنیدم اصلا باورم نمیشد
علی گفت البته این دو طرفه هست و گفتم که خواهرمم با یکی از فامیلامون دوست است و بعضی مواقع با آبجیم از اون کار میکنه ، وقتایی که تو خونمون میخوان بکنن قبلش آبجیم صدام میکنه و بهم میگه ، و منم نگهبانی میدم که لو نرن و کارشون رو تمام کنن
گفتم نسیم دوست داری ما هم مثل علی و خواهرش باشیم و من کارامو ازت مخفی نکنم و تو هم همی جور ؟ نسیم گفت باشه داداش من تا حالا هم اگه کاری پیشم کردی ، به کسی گفتم ؟ خیالت هم راحت باشه از حالا هم نمیگم
دیدم علی گفت حالا که هر دو قبول کردین میگم اون کار خصوصیمون رو هم دیگه لازم نیست از خواهرت مخفی کنیم و اگه میخوای ادامه اشو انجام بدیم
گفتم نسیم من و علی میخوایم یه کاری کنیم دیگه خیالم از تو راحت باشه که از بین خودمون درز نکنه آبجیم که بشدت هیجان زده بود و از شدت هیجان و شهوت صداش میلرزید گفت نه داداش خیالت از من راحت باشه جون بابا کسی بو نمیبره ، مشکلی که نیست من نشستم پیشتون گفتم نه مشکلی ندارم چون دیگه نمیخوام چیزی رو ازت مخفی کنم خواستی بشین پیشمون ، نخواستی هم دیگه خودت میدونی و از نظر من که ایرادی نداره و گفتم علی آقا پس اول نوبت تو هست بخوابی علی گفت باشه و روی شکم خوابید و منم رفتم و خوابیدم روش بعدم من خوابیدم و علی اومد رو پشتم خواهرم هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه ما میکرد یکی دوباری که جامون رو عوض کردیم علی به خواهرم نگاه کرد و گفت دوست داری با تو هم بکنم خواهرم گفت نمیدونم از داداشم بپرس ، اگه اجازه بده
گفتم خودت میدونی اگه خودت دوست داری از نظر منم اشکال نداره ، اگه میخوای با تو هم بکنه بیا اینجا جای من دراز بکش ، خواهرم پیدا بود پیش من خیلی خجالت میکشه ولی اومد گفتم بیا کنار من دراز بکش خواهرم اومد کنار من خوابید
بهش گفتم ولی به شرطی که همین یک بار باشه ها نسیم گفت چشم از اینکه نسیم اینقدر دختر حرف گوش کنی شده بود خنده ام گرفته بود
علی از رو من بلند شد ، بهش گفتم علی نسیم همین یک بار رو دوست داره تجربه کنه هرطوری که دوست داشت باهاش بکن جلوتر از این هم خواستین برین منتها حواست باشه یه موقع تبدیل به دردسری نشه و بخاطر اینکه نسیم راحت باشه از اتاق در اومدم و رفتم آشپزخونه ده دقیقه ای که گذشت علی صدام کرد و گفت اجازه میدی لباسهامون رو درآریم نسیم خانم میگه از شما اجازه بگیرم ، گفت من همون اولش گفتم تا جایی که مشکلی پیش نیاد راحت باشین فقط تحمیل نشه و نسیم دوست داشته باشه راحت باشین و دیگه ب من نگین و اومدم آشپزخانه یکم که گذشت رفتم سرو گوشی اب بدم دیدم هر دو کاملا برهنه و لخت مادر زاد هستن و نسیم خواهرم طاق باز خوابیده و علی روش خوابیده یه لحظه پس افتادم و حس کردم کرده تو کسش و چون اشک از چشمای نسیم اومده بود پیدا بود احتمالا درد شدیدی رو تحمل کرده و دیگه دختری نیست گفتم علی چیکار کردی از جلو ؟ گفت نه بابا اینقدر بی شعور نیستم و حواسم هست
دیگه صلاح ندیدم تنهاشون بزارم چون هر دو کم سن و حشری بودن گفتم یموقع دسته گلی به آب ندن رفتم نشستم کنارشون نسیم پیدا بود خیلی معذب شده و سعی میکرد منو نگاه نکنه بخاطر اینکه یکم از این جوی که بینمون هست رو کم کنم شروع به مالیدن سینه های نسیم کردم نسیم عجب اندام زیبایی داشت تا بحال نسیم رو اینجوری ندیده بودم اصلا بهش نمیخورد 14 سالش باشه و بیشتر اندامش به یه دختر 17 ، 18 ساله شبیه بود خصوصا سینه هاش هیکل نسیم انگار قالبگیری کرده بودن یا تراشیده بودن سر و سینه پهن و برجسته ایی داشت ، کمر باریک تقریبا بالا تنه هفتی داشت پایین تنه اش هم کاملا هماهنگ با بالاتنه اش درشت و پر بود رونهای قطور و پرحجمی داشت باسنش خیلی بزرگ و برجسته بود و روی هم تمام قسمتهای بدنش متناسب و هماهنگ با هم بود اگه کسی اینجوری نسیم رو میدید بهیچوجه باور نمیکرد که این خانم خوش اندام تنها ۱۴ سالشه ، والبته علی راست میگفت نسیم از اون تیپ دخترایی بود که اگر ازدواج میکرد شوهرش باید روزی سه چهار بار اونو میکرد تا شهوتش فروکش کنه و واقعاآدم تعجب میکرد که یه دختر چهارده ساله اینقدرحریص و حشری هست چون وقتی علی از رو نسیم بلند شد اوضاع لای پاش خیلی افتضاح بود کلا خیس و لزج بود ، ترشحات نسیم خیلی زیاد بود ، برا علی هم ریخته بود لای پای نسیم و کلا رو کس نسیم پر اب منی شده بود
به علی گفتم تو هم یه دوش بگیر گفت باشه الان منم میرم اشکالی که نداره گفتم نه بابا برو
نسیم زیر دوش بود منتها در حموم نیمه باز بود علی هم رفت یه مدت منتظرشون بودم دیدم دیر کردن رفتم در حمام دیدم هر دو کف حمام هستن و علی باز داره نسیم رو میکنه ، اون روز حسابش دیگه از دستم در رفته بود چند بار علی نسیمو کرد فقط میدونم خودشون رو خفه کردن شب هم علی خونه ما بود و دیدم خیلی دوست نداره تو اتاق من باشه گفتم پاشو برو هرجا راحتی بخواب اونم رفت پیش نسیم و تا صبح تو اتاق نسیم بود صبح ساعت ۱۰ که رفتم در اتاق نسیم دیدم هر دو لخت تو تخت نسیم از هوش رفتن نمیدونم ساعت چند خوابیده بودن اصلا بعید بود دیشب خوابیده باشن از اون به بعد هر موقع خونه ما کسی نبود من باید نگهبانی میدادم تا این دو تا حالشون رو کنن
نوشته: محمد
8 پاسخ به “دوست صمیمیم و خواهر کوچیکم”
عالی بود.
عالی بود.
ادبیات نوشتاریت خیلی مبتدیانه بود وگرنه خاطره ات خوب بود کاش یکم بهتر مینوشتین قطعا تو جذاب تر شدن داستان تاثیر زیادی داشت
مرسی از اینکه با داستانت یاخاطره ات قدمی درراه شکستن خط قرمز و بحث چرت ناموس و غیرت ناموسی برداشتی
عشقی عجب داداش با غیرتی
واقعا گاییدن کووون ان هم کووون یک دختر چهارده ساله بالاترین لذتی هست که میشه تصور کرد. من که خودم از گاییدن کووون قلمبه، تنگ و سکسی زنم بعد از سالها هنوز سیر نشدم.
کردن کون خواهر از لذت بخش ترین سکس هاست مخصوصا تو سن 12 تا 14 سالگی
کیرم تو مغز جقیت کصمغز دستاتو گچ بگیر کور شدی یک درصد هم حقیقت نیس حتی یک درصد