نامفهوم ترین احساس

روز اول دبیرستان بود،همیشه برام سخت بود شروع جدید ارتباط با ادما سعی میکردم زیاد با کسی دمخور نشم و با این حال اون روز با یه دوست آشنا شدم به اسم حمید موهای فر و زبر به هم چسبیده باهام صحبت کردیم و آشنا شدیم چند روز گذشت و رفتیم سر کلاس های تخصصی و اونجا بود متوجهش شدم با اینکه سه چهار روز بود همکلاسی بودیم اصلا توجهی بهش نداشتم و کلاسمون چهار ردیف میز طراحی داشت دو ردیف گوشه کلاس و دو ردیف وسط چسبیده بهم دیگه من نشستم بودم کنار پنجره ، حمید هم نشست میز سمت راستیم با فاصله و اون هم نشست بغل حمید که یه دفعه حمید امد گفت من نمیتونم بشینم اونجا بیا جاهامون رو عوض کنیم و بعد از کلی کلنجار رفتن باهاش بلاخره قبول کردم به مهز اینکه نشستم بهم گفت سلام چطوری اسم من ارشیاست منم یه سلام سرد کردم و گفتم منم کیارشم خندید گفت میدونم ،دیگه حرفی نزدیم که یهو گفت میشه یه چیزی بپرسم گفتم چیه گفت دوست دختر داری گفتم نیازی نمیبینم جواب بدم ساکت شد ناراحت شد و این رو مخم بود انگار داشتم عذاب میکشیدم گفتم نه ندارم تو داری ؟ خندید گفت نه کی به من پا میده ولی عجیبه که تو نداری گفتم چطور گفت جذابی راز الودی و از اون تیپای که دخترای هم سنمون میکشن خودشونو برای کسی مثل تو گفتم اره از بس کشتن خودشونو دیگه کسی نمونده که باهاش اوکی شم خندید کفت مسخره کلاس تموم شد چند روزی فقط سر کلاس ها باهام حرف میزدیم و دیدم نسبت بهش به عنوان رفیق نبود چون مثل من یا رفیقام نبود خیلی ساده و تیتیش مامانی بود همیشه ساکت بود و حتی راه رفتنشم متفاوت بود بعد از یکماه گفت میتونم یه چیزی بگم گفتم اره چیشده گفت هیچی فقط من از حمید خواستم جاشو با تو عوض کنه گفتم چرا حمید که پسر خوبیه گفت اره ولی از تو خوشم میاد گفتم ممنون که با من حال میکنی ولی نباید بگی خوشم میاد ادم فکر بد میکنه گفت خب اخه واقعا خوشم میاد ازت، متوجه منظورش نشدم انگار جواب رو میدونستم ولی نمیخواستم قبول کنم دیگه ساکت شدم و اون هم ترسید که نکنه ناراحت شدم یا به بقیه کلاس بگم گفت ببخشید شوخی کردم باهات زنگ به صدا در امد و رفتیم توی حیاط نشستم یه جا و فکر کردم وقت استراحت تموم شد و رفتیم سر کلاس بهش گفتم من تاحالا توی هیچ رابطه ایی نبودم و اذیتت میکنم و حتی سخته بخوام در موردش صحبت کنم .

با کمال تعجب دفرشو باز کرد و شروع کرد به نوشتن : نمیدونم دلیل علاقم بهت عشقه یا فقط سکس یا هرچیزی ولی خوشم میاد ازت حالا ایا توهم از من خوشت میاد؟

نوشتم : نمیدونم گفتم که حتی اگه خوشم بیاد ازت هم من خودم رو یه ادم وحشی بدرد نخور میبینم و نمیخوام کسی رو اذیت کنم

نوشت : وقتی اینو میگی ینی نیستی و حداقل خودت رو اینجور نبین

نوشتم : ممنون

شمارش رو نوشت و گفت اگه خواستی میتونی پیامم بدی گفتم هرچی شد تقصیر خودته خندید گفت باشه

رفتم خونه و داشتم به تمام اتفاقات اون روز فکر میکردم که یهو به خودم امدم و گفتم کون لق زندگی کی اهمیت میده با کی توی رابطه ایی یا بیست سال دیگه چه اهمیت خواهد داشت پیام دادم بهش و نوشتم : پروو کلاس چطوره

سریع انلاین شد و نوشت : سلام بی ادب کی پروو بودم ولی خوبم تو چطوری

نوشتم : خوبم

نوشت : فکر نمیکردم پیام بدی

نوشتم : من پر از سورپرایزم که هنوز ازشون بی خبری

نوشت : مشتاقم براشون

نوشتم : دیدی پروویی

ایموجی خنده و خجالت فرستاد و نوشت : اره شاید یه کم . میشه یه روز بیای خونمون

نوشتم : نمیدونم ولی اگه شرایطش بود باشه

نوشت : باشه هر موقع تونستی بگو

نوشتم : باشه

و خداحافظی کردیم و صبح دوباره تو مدرسه دیدمش و دیگه همش پیشش بودم یا بهتره بگیم اون پیش من بود.

بعد از چند روز بهش گفتم امروز بیکارم و میتونم عصر بیام یه سری بهت بزنم

گفت نمیشه امروز اتاقم بهم ریختست

گفتم مشکل نداره اتاق منم بهتر از تو نیست

گفت خب خبرت میکنم ولی حق نداری بهم بخندی

گفتم باشه

قرار گزاشتیم ساعت 5 عصر و وقتی رفتم با اینکه مرتبش کرده بود هم باز خندیدم بهش

گفت تو قول دادی

گفتم ببخشید فقط مشخصه عجله ایی جمعش کردی

یه مشت یواش زد بهم و گفت قهرم

گفتم هنوز رابطمون شروع نشده قهری و ازش معذرت خواهی کردم

گفت باید نازمو بکشی

گفتم من مشکلی ندارم فقط بلد نیستم قبلا بهت گفتم توی رابطه نبودم تاحالا

گفت باشه ولی باید یاد بگیری

گفتم دیدی بازم پروو بازی در اوردی

خندید و گفت میشه بغلت کنم

گفتم نه من تاحالا کسی رو بغل نکردم نه حتی خانوادم و برام سخته

اینو که گفتم بزور خودشو جا کرد تو بغلم و منم وا دادم و دراز شدیم روی تختش که صدای پا امد و بلند شدیم و با فاصله از هم نشستیم

یکی در اتاق رو زد و ارشیا گفت بله ، مادرش بود امد سلام و احوال پرسی کردیم بعد مادرش گفت چرا هیچی برای دوستت نیوردی ارشیا گفت حواسم نبود

مادرش چایی و بیسکوییت اورد و رفت منم کلا چایی نمیخوردم و فقط یدونه بیسکوییت خوردم بعد به ارشیا یواش گفتم چرا نگفتی مادرت خونس

گفت اگه میگفتم تو اصلا نمیذاشتی بغلت کنم

گفتم حداقل اونجوری احتیاط میکردم نه مثل الان که ترسیدیم

چند دقیقه بعد خدافظی کردیم و قبل اینکه برم تا دم در حیاط خونشون امد و لحظه اخر گردنم رو بوس کرد

ادامه دارد …

نوشته: فردی پر از خالی

بازدید 3,228

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

2 پاسخ به “نامفهوم ترین احساس”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...