…قسمت قبل
سلام به همگی…
قبل از هر چیزی، میخوام از تکتک شما که وقت میذارید و خاطرات من رو میخونید، صمیمانه تشکر کنم.
وای از کامنتهاتون! راستش من تازه کارم توی این فضا و خیلی چیزا رو نمیدونم. ولی هر کامنتی که میذارید — چه تعریف، چه انتقاد، چه پیشنهاد — برام مثل یه راهنما میمونه. با خوندن نظراتون توی این چند پارت داستانم، کلی چیز یاد گرفتم. سعی میکنم نگارشمو با سلیقه شما جورتر کنم، بدون اینکه از فضای واقعی داستان بیرون بزنم.
خیلی ممنون که کنارم موندین. امیدوارم همچنان همراهیم کنید.
نرگس
احسان دستمو گرفت، طوری که انگار داره یه پرنسس رو راهنمایی میکنه. محکم بود، ولی فشار نمیداد. انگار میخواست مطمئن بشه اگه پام سست شد، نمیذاره زمین بخورم.
منو هدایت کرد سمت حمام مستر اتاق خواب خودشون. قبلاً توی حمام اصلی خونه دوش گرفته بودم، ولی اینجا برام جدید بود. در رو باز کرد، برق رو زد و منو آروم هل داد داخل.
حمام بزرگ و شیکی بود. یه وان مجلل داشت که همیشه تو خونه خودمون حسرتش رو میخوردم. هنوز فرصت نکرده بودم خوب بهش نگاه کنم که احسان گفت: «یه لحظه تحمل کن ناناز من»، و برگشت تو اتاق.
من موندم و خودم توی آینه بزرگ روی دیوار. فقط با همون سوتین ساتن مشکی وایساده بودم. هنوز حرفی از درآوردنش نزده بودیم. نگاهم افتاد به لای پام. حسابی خیس و آغشته شده بود — هم از آب خودم، هم از احسان. چون شیو نکرده بودم، موهای نسبتاً بلند اونجا هم خیس و چسبنده شده بودن.
توی همین فکر بودم که احسان برگشت. تو دستش شورت خیس و چسبنده من بود، پارچه ساتن تو مشتش جمع شده بود. با یه لبخند آروم گفت: «بذار برات بشورمش. تا صبح روی رادیاتور خشک میشه.»
یه لحظه فقط بهش نگاه کردم. این کار، این فکر کردن به یه چیز این کوچیکی… حسی تو دلم ایجاد کرد که از همه اون لمسها و نگاهها عمیقتر بود. انگار داشت بهم میگفت: «من نه فقط بدن تو، که همه چیزت رو میبینم. حتی نیازت به یه شورت تمیز رو.»
چشمک زدم و یه نگاه شیطون بهش انداختم. اون حالت خجالت سنگین چند دقیقه پیش، یهویی رفته بود تو هوا. انگار با رفتن به فضای جدید و حرف احسان، دوباره اون منِ بازیگوش بیدار شده بود.
«یعنی… سوتینم رو نمیشوری؟» توی صدایم یه ناز واضح بود. دستم رو گذاشتم روی بند سوتین، انگار دارم به درآوردنش فکر میکنم. «اینم که حسابی خیس عرق شده…»
نگاه کردم ببینم چی جواب میده. بازی دوباره شروع شده بود، ولی اینبار من حسابی رُل رو دستم گرفته بودم.
احسان گفت: «پشتتو بهم بکن که بازش کنم سوتین رو.»
نگاهش پر از انتظار بود، انگار فکر میکرد مطیعانه میپذیرم. اما من، با اون جسارت تازهکشف شده، فقط سرم رو کج کردم و لبخند شیطونی زدم.
«همین نیم ساعت پیش پشتم رو کردم بهت… تاوان دادم دیگه.» صدایم آهنگ بازی داشت، ولی محکم و بیپروا بود. «محاله بازم پشتم رو بکنم بهت.»
چشمانم رو مستقیم به چشاش دوختم. نه با خجالت، که با نگاهی رک و بیپرده. نگاهی که همه نقشهها و هوسهای پنهانش رو میخوند. لبخند مرموزی زدم، لبخندی که گوشههاش پر از وعده و خطر بود. نگاهم رو رها نکردم. مثل زنی که نه از دیده شدن میترسه، نه از قدرت نگاهش. انگار تمام وجودم فریاد میزد: «من اینجام. همینطور که هستم. و تو جرأت داری ادامه بدی؟»
چشمان احسان از حرفای بیپروام هم ذوق زده بود، هم برق میزد. قدمی اومد جلو، اونقدر نزدیک که گرما و بوی تنش دوباره هوش از سرم پروند.
دستش از پهلو دورم کرد و رفت به پشتم تا بندهای سوتین رو باز کنه. حرکتش باعث شد بدنش کامل بهم بچسبه. کیر سفت و ایستادهاش — که هنوز آروم نگرفته بود — حالا روی شکم و بالای کصم فشار میآورد. یه تماس گرم و خطانداز.
نفس رو تو سینه حبس کردم و با شیطنت تو چشماش نگاه کردم. «به یاروت بگو نذری تموم شده… دیگه وای نیاسته.»
احسان هنوز داشت با قلابهای کوچیک بند سوتین کلنجار میرفت. یه لحظه طول کشید تا منظورم رو بفهمه. بعد، واکنشش اومد: اول یه نیشگون تند و بازیگوش از گوشت باسنم گرفت. دردی شیرین که تا مغز استخونم رفت.
رو گوشم نجوا کرد: «موش زبونتو بخوره پدرسوخته…» صداش پر از خنده و هیجان بود. دستش که قلاب رو آزاد کرده بود، بندها رو رها کرد و به جاش، کف داغ دستش رو روی پوست برهنه پشتم گذاشت. سوتین افتاد، ولی توجهی بهش نداشت. تمام حواسش به نوازش پشتم بود، در حالی که برجستگی پایین تنش هنوز محکم بهم چسبیده بود.
نگاهش روی سینههای تازه آزاد شدهام قفل شد. رنگ بادمجونی و پررنگی که دور نوک سینههام افتاده بود، گواه اون مالشها و مکثهای نفسگیر روی تخت بود. با نوک انگشت، آروم دور یکی از هالههای تیره کشید.
«هر نیم ساعت یه سورپرایز شگفتانگیز بهم نشون میدی…» صداش پر از حیرت و تشنگی بود. بعد نگاهش رو بالا آورد و مستقیم به چشام دوخت. «چطوره این مار گرسنه رو بخوابونم؟»
دستش که روی پشتم بود، آروم پایین اومد، کمرم رو دور زد و دوباره به جلوی بدنم رسید. اینبار، نه برای بازی. کف دست گرمش مستقیم روی سینم نشست، وزن و گرماش رو کامل گرفتش. نوک انگشت شستش روی نوک سینه سفت و حساسَم کشیده شد.
من بیاختیار خم شدم جلو، سینم رو بیشتر به کف دستش سپردم. جوابم رو نه با کلمات، که با یه ناله آروم و رضایتبخش دادم، در حالی که چشمام رو نیمهباز نگه داشته بودم تا هر ثانیه از این نگاه تشنه و مالش تسکینناپذیر رو ثبت کنم.
بازی تازهای داشت شروع میشد و من، پر از همون جسارت تازهیافتهم، بیپروا حرف میزدم. نگاهم رو توی چشمای هنوز شوکهی احسان قفل کردم و پرسیدم:
«یعنی این دوتا لیمو رو هم میخوای بچلونی و آبشو دربیاری، اونوقت دیگه راضی میشه بخوابه؟» با اشارهای ناز به سینههای برهنم ادامه دادم: «همه ورقهای آسم رو برای دیت اول نشونت دادم…»
صدایم پر از همون شیطنت و اعتمادبهنفس کاذب یه تازهکار بود که میدونه داره برنده میشه.
درست توی همون لحظه، تو چشماش چیزی دیدم که ترس رو تو رگام ریخت. یه جنون واقعی. یاد حرفاش افتادم که میگفت ممکنه کنترلشو از دست بده. قلبم یه لحظه محکم کوبید.
ولی بعد، به اعتمادی که توی این چند ساعت بینمون ساخته شده بود فکر کردم. به نوازشهای صبورانهاش، به احترامی که حتی تو داغترین لحظهها نگه داشته بود. میدونستم دارم روی لبه تیغ راه میرم، اما میدونستم هم که اگه واقعاً بخوام بگم «نه»، میایسته.
پس جسارت کردم. حتی صریحتر شدم. حرفام رو عریانتر کردم. چون ته دل باور داشتم، با وجود همه این بازیها و این آتشی که روشن کرده بودیم، مردی که منو میشناخت — همونی که به من محبت میکرد، همونی که باهاش ورق بازی میکردیم — به حریم کصم احترام میذاره. میدونستم اگه لباسی روش نباشه و بگم نه، اونو پاره نمیکنه.
این اعتماد، از هر چیز دیگهای توی اون شب، برام خطرناکتر و شیرینتر بود.
این اعتماد، از هر چیز دیگهای توی اون شب، برام خطرناکتر و شیرینتر بود.
احسان با تبحری که تا حالا فقط تو فیلمها دیده بودم، سینههام رو تو دست گرفت. ماساژ دادنش یه جور دیگه بود — یه جور نقشه کشیدن. نوک زبونش مثل یه قلمموی حرفهای، دور هالههای تیره میچرخید، میمکید، نیشگون میگرفت. هر نیشگون، یه موج تند از درد و لذت بود که مستقیم میرفت به عمق وجودم.
و من، زیر این هجوم حرفهایِ حواس، باز هم دهنم بند نمیاومد. با ناز و پوزخند گفتم: «ولش کن احسان… سایزشون بچهگونهست. به درد شما بزرگا نمیخوره.»
دستم رو بردم روی دستش که مشغول بود — نه برای متوقف کردنش، برای اینکه فشارش رو بیشتر کنم. میخواستم ببینم حرفای تحقیرآمیزم چقدر میتونه اون آتش رو شعلهورتر کنه.
درست وقتی این حرف رو زدم، احسان یه لحظه مکث کرد. بعد، خیلی آروم صورتش رو از روی سینم بلند کرد. چشماش حالا یه جور دیگه برق میزد. نه از شهوت محض، از یه چالش بامزه.
با یه حرکت سریع، دستش رو از زیر کمرم رد کرد و منو محکم به سمت خودش کشید. حالا تمام طول بدنش چسبیده بود به من.
« رو گوشم زمزمه کرد : بچهگونه؟!!» ، در حالی که دست دیگهش آروم از پشت گردنم پایین میاومد. «میدونی چیه نرگس؟ بهترین دسرها، همونایی هستن که یه لقمه چشیدنشون آدم رو برای همیشه اسیر میکنه. من… عاشق مزه این شکلاتیم.»
و بعد، برخلاف انتظارم، ادامه نداد. یه بوسه محکم و مالشی روی گردنم گذاشت و منو کمی از خودش دور کرد. نگاه معناداری بهم انداخت که میگفت: «بازی رو بُردی. حالا بذار من ادامهش بدم.»
با نگاهی پر از تشنگی و اعتماد، به چشماش خیره شدم و با صدایی که عمداً یه ذره لرزان و پر از انتظار کردم، گفتم:
«حالا که تو این همه منو سورپرایز کردی… نوبت منه که یه جوری جبران کنم. بیا ببینم چطور میتونم این مار بدقلق رو بخوابونم…»
با لحن شیطون و تحقیرآمیز گفتم: «با لالایی میخوابه؟»
احسان مثل یه گلادیاتور تازه از مبارزه برگشته، با یه لحن و ژست پچپچگونه گفت: «لای پات که اون دو تا گنج پنهانِ طلسمشده رو مخفی کرده، نتونست این مار وحشی رو آروم کنه…» بعد با نگاه جنگجو ادامه داد: «بیا به جنگ تن به تن. ببینم دیگه چه سلاحی داری واسه جنگیدن و خوابوندن این مار وحشی؟»
دیگه طاقت نداشتم. دستام میلرزیدن. نمیدونستم چطور شروع کنم، از کجا بیارمش بالا. با اضطراب یه دختر که برای اولین بار میخواد چیزی رو لمس کنه — چیزی که فقط توی فیلمها دیده بودم — دستمو پایین بردم.
پوست گرم و مثل مخملِ نرمِ کیرش، زیر نوک انگشتام شروع کرد به تپیدن. انگشتام به زور دورش قفل میشد. وقتی تمام قدِ سفت و کشیدهش رو تو مشتم گرفتم، فکر کردم دارم غش میکنم.
«وایسا ببینم…» با نفسهای بریده زمزمه کردم و مشتم رو از ته تا سر کشیدم. اونقدر کلفت بود که انگشتام به زور دورش قفل میشد. طولش تمامی نداشت — یه میله داغ و سنگین از گوشت زنده که رگهاش زیر پوست کش میاومد و میرفت. وقتی سر براق و خیسش از لای انگشتام بیرون زد، ته دلم لرزید.
«این… این که به جنگ نیاز نداره… اینو باید فرستاد تو یه زندان تنگ و تاریک و گرم… تا خودش از شدت خجالت، رام و زبونبسته بشه…»
واقعاً همینطور بود. با هر کلمهای که از دهنم درمیاومد، احسان یه ذره بیشتر از کنترل خارج میشد. نفسهاش تندتر میشد، دستهاش روی بدنم بیقرارتر. کاملاً فهمیده بود منظورم از «زندان» کجاست. تو چشماش یه هوس دیوونهوار میدیدی که میخواست همین الان همه چیز رو تسخیر کنه.
ولی من… من دلم میخواست بیشتر ببینمش. میخواستم ببینم این مرد بهاصطلاح باتجربه و خودکنترل چطور کامل ذوب میشه زیر حرفها و نگاههای یه دختر جوون. پس دوباره زبانم رو باز کردم، با یه ناز کشدار:
«اما راست میگی… شاید زندان زیادی تنگ باشه براش. نمیخوای خفه شه؟» اینو گفتم و همزمان، با نوک انگشت آروم دور سر براق و خیسش چرخیدم. «باید یه جا پیدا کنیم که هم گرم باشه، هم گناهکار احساس راحتی کنه… پیشنهادی داری؟»
احسان، بیحرف و مبهوت از جسارتم، فقط با دو دست محکم روی شونههام فشار آورد. یه فشار قاطع که معنیاش رو واضح میکرد: «پایین.»
منم هیچ مقاومتی نکردم. آروم، با اون تسلیمی که خودخواسته بود، زانو زدم روی کاشیهای خنک حموم. چشمام به سطح ایستاده و خیسش دوخته شده بود که حالا درست برابر صورتم قرار داشت.
تا اون لحظه فقط توی فیلمها و از فاصله دیده بودمش. اما حالا… اینجا بود، نزدیک، واقعی. نفسم بند اومد.
کلاهکش براق و کبود، مثل یه آلوچه رسیده که از شدت آمادگی ترکیده باشه. زیر پوست نازکش، رگهای کلفت و بههمتابیده مثل طنابهای پیچخورده از ته تا سرش کشیده شده بودن، هر بار که قلبش میزد، یه نبض خفیف توی اون رگها میافتاد. نوکش خیس بود، یه قطره شفاف و چسبناک که روی لب پایینش نشسته بود و زیر نور حموم برق میزد.
اول، فقط نوک برجسته و سرخرنگش رو با لبام لمس کردم. یه بوسه آروم، پر از احترام و کنجکاوی. طعم شور و شیرینش رو روی زبانم چشیدم — طعم نمک و چیز دیگهای که نمیتونستم اسمش رو بذارم، ولی عمیقاً مال خودش بود. بعد، چشمام رو بستم و دهنم رو بازتر کردم. با یه حرکت آهسته و عمدی، شروع کردم به فرو بردنش توی دهنم.
اولین سانتیمترها که روی زبانم لغزیدن، گرم و سفت و زنده بودن. اون رگهای برجسته زیر زبانم میغلطیدن، هر کدوم مثل یه رگه سفت و نرم که طعم پوست رو با خودش میآورد. با حرکتی موجوار و ریتمیک، کمکم بیشترش رو میبردم تو، تا جایی که ته حلقم رو حس کردم. بعد، آروم بیرون میکشیدمش، فقط برای اینکه دوباره با عمق بیشتر برگردم. دستاش که هنوز روی شونههام بود، با هر رفت و آمد، محکمتر میشد. صدای نفسهای بریدهاش، همراه با صدای مرطوب و خفیف حرکت دهانم، فضای حموم رو پر کرده بود. این دیگه جنگ نبود؛ این یه تسلیمخواستن کامل و دوجانبه بود، با ریتمی آرام و عمیقاً کیرتوکص.
همه چی رو حس میکردم. گرماش رو توی دهنم، نرمی و سفتی که زیر زبانم موج میزد. صدای نالههاش که با هر بار رفتن به ته گلویم بلندتر میشد، تو گوشم میپیچید. فکر میکردم: وای، واقعاً من دارم این کارو میکنم. منم، نرگس، دارم یه مرد رو اینجوری توی دهنم میچرخونم. این حس قدرت از هر چیزی که تا حالا تجربه کرده بودم، داغتر بود.
دیدم که دیگه داره طاقت میاره. دستاش روی شونههام داشت میلرزید. آهسته درآوردمش. یه نگاه بهش انداختم — براق و خیس از آب دهن خودم، رگهاش برجستهتر از قبل، کلاهکش کبودتر. حالا دیگه مال من بود.
هر دو دستمو دورش حلقه کردم. پوستش توی کف دستام گرم و زنده بود. شروع کردم به مالیدنش، آروم و حساب شده. یه دست از ته به سر میرفت، اون یکی برعکس. میتونستم تو دستام حس کنم که چطور داغتر و سفتتر میشه. نزدیکه.
نگاه کردم به صورت احسان. چشماش بسته بود، دهنش نیمهباز، نفسهاش تند و بریده. اسممو زمزمه میکرد: «نرگس… نرگس…»
سرعتم رو زیاد نکردم. همون ریتم آروم و مطمئن رو حفظ کردم. میدونستم که دارم کنترلش میکنم. میدونستم که لحظهی اوجش، دست من بود. و این… این باورنکردنی بود.
زانوهام روی کاشیهای سرد داشت دیگه طاقتم رو تموم میکرد. یه دردی تیز از استخوناش تا رونم کشیده میشد. باید جابهجا میشدم، ولی نمیخواستم ریتم رو بشکنم.
احسان انگار خونده بود فکرم رو. بیآنکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد سمت سبد لباسهای کثیف گوشه حموم. چند تکه لباس از توش برداشت — یه تیشرت نرم، یه حوله کوچیک — و زیر زانوهام پهن کرد. زبری کاشی دیگه نبود. فقط نرمی پارچه و گرمای دستاش که یه لحظه روی مچ پام کشیده شد.
بهش نگاه کردم. تشکر توی چشمام بود. اما وقت حرف زدن نبود.
با یه حرکت سریع، دستش رو جلو آورد و مشتش رو محکم دور کیرش بست. اون حالت تمرکز رمانتیک یه لحظه شکست. با یه حرکت تند و خشن، نوک کیر خیسش رو چند بار به صورتم کوبید — روی لبام، روی گونههام. هر ضربه یه صدای خفیف «تپ» میداد و گرماش رو روی پوستم میذاشت.
«جنده کوچولو… میخوام بگامت.» صداش گرفته و حیوونی شده بود. دستش با سرعتی دیوونهوار روی خودش حرکت میکرد. «مثل سگ میخوام بگامت… تا اوع اوع کنی.»
تصمیم گرفته بود کنترل نهایی رو از من بگیره. این لحظه انفجار مالِ اون بود. داشت به اوج میرسید و میخواست با کلمات هم منو له کنه.
«اون کوص و کونت رو… جر میدم من. به مادرت… به مادرت بگو چیکار کردم با دختر جنده اش.»
حرفای رکیکش مثل تازیانه به صورتم میخورد. ولی عجیب… توی عمق وجودم، یه چیز داشت از این صحنه کیف میکرد. داشتم تماشا میکردم که چطور یه مرد اینقدر قوی و کنترل شده، کامل تسلیم غریزهش شده. داشت آخرین پردههای دفاعش رو میریخت. اون تئاتر قدرتی که همیشه نشون میداد، داشت خراب میشد، و من تماشاچی ویژهاش بودم.
نگاهم رو ازش ندزدیدم. حتی یه لبخند کوچیک و رازآلود رو لبم بود. میذاشتم تمام هوس و از دست دادن کنترلش رو روی من خالی کنه. این، آخرین و صمیمیترین هدیهش به من بود.
احسان یهو خشکش زد. دستش از حرکت ایستاد و یه نعره خفه از گلوش دراومد. چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد.
چشمام رو بیاختیار بستم. اول، یه گرمای نمناک و غلیظ روی سینه و گردنم حس کردم، مثل چند قطره بارون گرم. بعد، یه پاش محکمتر اومد رو لب بالا و گونهم. دیگه قطره نبود — یه جور فواره بود.
اولین چیزی که بهم حمله کرد، بوش بود. بوی تند و تیزی که تا حالا فقط توی فیلمای پورن دیده بودمش. یه بوی خاکی، نمکی… یه جورایی شبیه بوی خودش، ولی خیلی خامتر و وحشیتر. اولش یه عق زدن تو دلم شد. چندش آور بود.
ولی بعد…
بعد که اون گرما روی پوستم موند و با آروم شدن نفسهای احسان، بوش توی هوای حموم پیچید، یه حس عجیبی اومد سراغم. این بو، مال اون بود. مال همون مردی که تا چند دقیقه پیش با من بازی میکرد. این اثری بود که از خودش روی من گذاشته بود — یه داغی نمناک که انگار داشت میگفت: «مال منی.»
چشمام رو آروم باز کردم. دستم رو بردم بالا و یه قطره رو از روی ترقوم پاک کردم. نگاهش کردم — غلیظ و سفید بود. انگشتم رو آروم به لبم زدم و طعمش رو چشیدم. شور بود. کمی گس.
احسان، با سینهای که تندتند بالا و پایین میرفت، بهم نگاه میکرد. یه جور نگاه خالی و رها شده. و من، با اون همه منی که صورت و سینم رو سفید کرده بود، فقط بهش لبخند زدم. یه لبخند راضی. چون بوی تند و طعم شورش دیگه چندشآور نبود. تبدیل شده بود به اثباتی از اون لحظهای که تسخیرش کرده بودم.
زانوهام که از سرما و سنگینی روی کاشی درد گرفته بود، نشستم روی کف خنک حموم. تموم شد. دیگه کار تموم شد.
هنوز به اون نقاشی سفیدرنگی که روی سینه و شکمم افتاده بود خیره بودم که احسان هم نفسنفسزنان اومد پایین. کنارم نشست و پاهاش رو دو طرف بدنم انداخت، محاصرم کرده بود.
احسان بالاخره اولین حرفش رو زد، صداش هنوز یه کم میلرزید: «تو… محشری. یه جنده کوچولو بالقوه.»
حرفش برام تازگی نداشت. بعد همه این اتفاقا، دیگه تحقیر کلامی برام آزار دهنده نبود. به چشماش نگاه کردم که داشتن با یه حسرت عجیب منو میخوردن.
بعد، خم شد جلو. اومد و با لبای هنوز گرمش، آروم روی چاک سینههای چسبناکم رو بوسید. نه بوسه شهوتآلود، یه بوسه تشکرآمیز.
رو صورتم زمزمه کرد : ممنون. دستش رو گذاشت روی گونهام که هنوز نمناک بود. «ممنون، نرگس.»
و من، تو اون حالت نشسته، با بدن نقاشی شده با آب احسان و خسته، فقط تونستم سرم رو تکیه بدم به دیوار سرد حموم و یه آه راحت بکشم. تهش، یه جورایی احساس پیروزی میکردم.
نگاهم افتاد به سمتی که کیر احسان داشت کمکم قدرت و ابهتش رو از دست میداد. حالا دیگه اون میله سفت و خشمگین نبود — یه موجود آروم و راضی شده بود. یه لبخند شیطون و راضی روی لباش نشست.
با یه ناز کشدار گفتم : وایسا ببینم… دستم رو دراز کردم و با نوک انگشت اشاره و شست، آروم کیر نرم و خیسش رو از ته گرفتم. یه کم به این ور و اون ور تکونش دادم، انگار دارم یه اسباببازی تازه رو بررسی میکنم. «همین الان که نگاه میکنم… به نظرم از اون مار خطرناک بیشتر شبیه یه کرم ابریشم خوابآلوده و راضی میاد. راستی…» کمی خم شدم به جلو و با لحنی درد دلکننده اضافه کردم: «چه زود قهرمان داستان ما بازنشسته شد. تازه داشتم باهاش رفیق میشدم.»
احسان با یه حرکت سریع دستش رو روی دست من گذاشت و نگهش داشت و با حالت غر ردن گفت: کرم ابریشم؟!!، در حالی که من هنوز با دو انگشت کیر نرمش رو گرفته بودم.
احسان: دختر ناسپاس … «یه یادآوری کوچیک بکنم، همین “کرم ابریشم” نیم ساعت پیش چطور داشت رو کون و کوصت تاخت و تاز میکرد و کی بود که التماس میکرد “تندتر، احسان، تندتر بزن”؟»
نزدیکتر اومد، نفس گرمش روی گوشم بود. «قهرمان داستان بازنشسته نشده… فقط داره برای راند بعدی انرژی ذخیره میکنه. و قول میدم، بازم به این “کرم”التماس میکنی .»
نگاههامون تو هم قفل شد. توی چشماش همون رضایتی رو میدیدم که تو وجود خودم موج میزد. یه جور توافق خاموش. یه کم سرش رو به سمت من خم کرد و منم، بیاینکه فکر کنم، به استقبالش رفتم.
اول، فقط لبهامون به هم رسید. یه تماس نرم و کوتاه، مثل یه مهر تأیید. لب پایینش رو بین لبام گرفتم و آروم مکیدم. طعم نمک و خودش روی زبانم موند. بعد، خودم جلو رفتم و لب بالاش رو لیس زدم، آروم، با نوک زبان. نفسش روی صورتم میخورد.
با هر لمس، جرأت بیشتری پیدا میکردم. دهنم رو بازتر کردم و زبونم رو فرستدم تو دهنش. زبونش به استقبالم اومد — گرم، نرم، و پر از طعم همون هوسی که چند دقیقه پیش بینمون بود. زبونهامون توی هم پیچید، میلغزید، همدیگه رو میمکید. بوسه دیگه فقط تماس نبود؛ یه گفتوگوی خاموش بود، پر از چیزایی که نمیشد با کلمات گفت.
اینبار بوسه عمیقتر و طولانیتر شد. نه عجولانه، نه پر از هوس تازه — یه بوسه راضی و خسته، پر از تمام اون حرفهای نزدهای که بینمون بود: تشکر، تعجب، رضایت و حتی یه ذره عذرخواهی.
وقتی لبهامون رو از هم جدا کردیم، یه نخ باریک از آب دهن بینمون کشیده شد و پاره شد. فضا پر شده بود از یه سکوت پر معنا. همون دو تا بوسه کوچیک، بیشتر از هر دیالوگی همه چیز رو گفته بودن.
از احسان پرسیدم: «ساعت چنده؟»
چشم احسان از پرسشم یه لحظه گرد شد، انگار تازه به زمان فکر کرده بود در حموم رو باز کرد و به ساعت دیواری راهرو نگاه انداخت. «یک ربع به یک.»
شانهای بالا انداخت و گفت: اصلاً حس نکردم. مگه مهمه ساعت چنده؟» لبخندی زدم. «مرد سرخوش… من فردا صبح باید دانشگاه برم. کلاس دارم.»
صورت احسان دوباره از شیطنت روشن شد. «امتحان؟! ولی فکر کنم تو امتحان امشب… نمره عالی عالی گرفتی.»
خندیدیم. دیگه لازم نبود چیزی بیشتر گفته بشه. با توافق، با هم بلند شدیم و زیر دوش آب گرم رفتیم. آب مثل پردهای نرم روی پوستهای خسته و چسبناکمون ریخت.
اونقدر حرفهای و رمانتیک نبود؛ صمیمی بود. اول من شامپو رو کف زدم و با انگشتام آروم تو موهای کوتاهش فرو بردم. بعد نوبت اون بود که با کف صابون، به آرومی جای خشک شده منی رو از روی سینه و شکمم پاک کنه. هر تماس دستش زیر آب گرم، یه عذرخواهی، یه تشکر و یه خداحافظی خاموش بود. بدون عجله، بدون حرف. فقط صدای آب و نفسهامون بود.
آب که قطع شد، احسان حتی اجازه نداد خودم شورت و سوتین خیس و چسبناکمو بگیرم. با یه حرکت محکم ولی مهربون، اونارو از دستم گرفت.گ
فت «ولش کن، من میشورمشون.» و با یه ذره صابون شروع کرد به شستن اونا.
منم ایستاده بودم و تماشا میکردم. مردی که چند دقیقه پیش کنترلش رو از دست داده بود، حالا با دقت و حساسیت یه مادر داشت لباس زیر منو میشست. این تضاد عجیب، ته دلم رو نرم میکرد.
بعدش، با حولههای بزرگ و گرم خودشون، همدیگه رو خشک کردیم. نه با اون نوازشهای شهوتآلود، با حرکتهای سریع و راحت، مثل دو ورزشکاری که بعد یه مسابقه سخت کنار هم بودن.
با هم رفتیم توی تخت بزرگ مستر. زیر پتو، خودش رو چسبوند به من و منم بدون هیچ فکری، سرم رو گذاشتم روی سینهاش. بوی صابون و تمیزی از هر دومون میاومد.
هیچکدوممون حرف نزدیم. فکر نمیکنم حتی پنج دقیقه طول کشیده باشه. وزن خواب اونقدر سنگین بود که فقط یه نفس عمیق کشیدم، صدای ضربان قلب آرومش رو شنیدم و بعد، همه چیز تاریک شد. توی بغل هم، بعد از یه شب پر از طوفان، خیلی راحت و فوری خوابمون برد.
ادامه…
نوشته: نرگس
6 پاسخ به “اولین ماجراجویی نرگس (۴)”
خیلی خوب نوشتی عزیزم این قسمت هم مثل سه قسمت قبلی، همه چی عالی بود و کاملا به دلم نشست. سبک نوشتاریتو خیلی دوست دارم توصیفاتت خیلیخیلی خوبه و برای من کاملا ملموس بود و واقعی از همین الان به شدت منتظر قسمت بعد و نوشتههای بعدیتم ❤️
خیلی خوب نوشتی عزیزم این قسمت هم مثل سه قسمت قبلی، همه چی عالی بود و کاملا به دلم نشست. سبک نوشتاریتو خیلی دوست دارم توصیفاتت خیلیخیلی خوبه و برای من کاملا ملموس بود و واقعی از همین الان به شدت منتظر قسمت بعد و نوشتههای بعدیتم ❤️
خیلی عالی بود ممنون از وقتی که گذاشتید برای نگارش،❤️
al – shahvani باهاش شدم … راضی باش
احسنت از تشبیح های بی نظیری استفاده کردی داستانت قشنگ بوی واقعیت میده حس شهوت و عشق و تجربه رو کامل به خواننده انتقال میدی لذت بردم❤️ ❤️
بیصبرانه منتظر قسمت بعدیم