من رهام هستم و تازه دو روز است که وارد هجده سالگی شدم ، باید اعتراف کنم شروع سن قانونی برای انجام هر کاری آنچنان برای من شیرین نبود اما هیجان انگیز چرا ، مادرم فوت کرده و با پدرم زندگی میکنم که من هرکاری هم بکنم او باز نمی فهمد ، چون همیشه درگیر کارش است و اصلا وقت نمیکند یا درگیر زن جدیدش در خانه جدیدش است ، روز تولد هجده سالگی تصمیم گرفتم برای اولین بار با یکی از دوستانم مواد مخدر مصرف کنم آن هم به مقدار زیاد دلیلش هم این بود که میخواستم در حال خودم نباشم و برای انجام کثافت کاری هایم دلیل داشته باشم . بعد از پرس و جو گشتن زیاد یک ساقی پیدا کردیم که همه چی داشت ، شیشه ، هروئین ، وید ، قرص ، همه چی که فکر کنید ، به پارک رفتیم و با او قرار گذاشتیم ؛ 20 گرم شیشه ، ده رول وید ، و مقدار ده گرم هروئین گرفتیم که در مجموع از پانزده میلیون خرج کردیم ، در راه برگشت بودیم که فهمیدم مامور ها دارن دنبالمون میکنن ، همه مواد در جیب من بود ، دوستم به من گفت ببخشید و رفت ، فهمیدم که ترسیده و من رو فروخته من بدون هیچ مقاومتی تسلیم شدم ، شب اول بازجو ازم پرسید”وکیل داری؟” گفتم: نه وکیل ندارم ، راستش به وکیل هم نیاز ندارم ، مادرم فوت کرده و پدر هم ازمن خبری نداره ، خودتون رو خسته نکنین هرچی میخواین میگم “
بازجو تعجب کرده بود ، انگار این اولین بار بود که یک نفر مقابل خیلی راحت این جرم رو گردن گرفته بود!
بازجو گفت:میدونی که چون موادمخدری که همراهت بوده به اونقدر نمیرسه که اعدام شی ، اما حداقل ابد رو میگیری اما اگه بگی شریک یا همدستات کیا بودن شاید بتونیم تخفیف بگیریم.
گفتم:من همه این کارها رو تنهایی کردم ابد یا اعدام برای من فرقی نداره ، هر کاری میخواین با من بکنین.
بازجو گفت باشه این چیزی که خودت میخوای ، تو یه مجرمی و خب هجده سالت هم شده فردا صبح دادگاه بعدش هم زندان … صبح روز به بعد به دادگاه رفتم ، خودم خواستم شخصا که وکیل نداشته باشم ، اما وکیل پدرم اومد و قبل اینکه وارد دادگاه بشیم در گوشم گفت : پدرت سلام رسوند ، و گفت تورو از ارث محروم میکنم چون آبروی من رو بردی.
من هم در جواب گفتم اوه مای گاد ، گمشو!وکیل پدرم رفت دادگاه برگزار شد و حکم من این شد : به جرم خرید و فروش مواد مخدر پانصد ضربه شلاق،مبلغ یک میلیارد جریمه نقدی ، البته جرم من فقط مواد مخدر نبود ، گوشی من پر بود از عکسهای لختی از خودم که بخاطر این هم صد ضربه شلاق ، و ضبط همه اموال مثل موبایل ، لب تاب کامپیوتر و دویست ضربه شلاق به علت فحاشی در چت باید اعتراف کنم یکم بد دهنم و 20 سال حبس مشروط که بعد از آن حبس ابد در زندان یعنی 20 سال زندان میمونم بعدش هم حبس ابد میخورم دادگاه تموم شد شاید من یک قربانی بودم اما حس خوبی داشتم ، میدونستم دارم میرم جایی که خونه خودم نیست اما فکر میکردم از خونه خودم راحت تر من رو به زندانی فرستادن که 500 کیلومتر از کشور خارج بود زندانی که آفریقایی و ایرانی داخلش بودن.
وارد زندان شدم همه به یک عجیب نگام میکردن ، اولین بار بود این همه توجه به من جلب شده بود به اتاقم راهنمایی شدم ، دراز کشیدم و منتظر اجرای حکمم بودم ، باید اعتراف کنم زندان آرامشش کمتر از خونم بود اما دوست داشتم ، موقع حمام رفتن همیشه دو سه نفر دنبالم میومدن و وقتی که از حموم در میومدم نگام میکردن ، من بدنم یک تار مو نداره و بخاطر پوست روشنم همیشه یه روتین مناسب رو براش در نظر گرفته بودم ، تو زندان رفیقی نداشتم اما داشتم تلاش میکردم باهاشون آشنا شم .
وقت اجرای حکم شلاق بود ، هشتصد ضربه شلاق ، حکم توسط زندانی ها اجرا میشد و یک نفر بالا میموند و نگاه میکرد و چند تا دوربین هم گذاشته بودند .
برای اجرای حکم باید لخت میشدم ، دوتا زندانی هرچی تنم داشتم رو در آوردن دستام رو بستن به میله و پام رو به زمین بستند ، با چرخاندن گردونه بدن من کش میومد و این کار درد بهم میداد ، بعد مدتها آه ناله کردم.
شلاق حسابی به تنم میخورد و من فریاد میزدم ، آه و ناله ام کل زندان رو گرفته بود اما عجیب بود اون آدمی که اون بالا نشسته بود دستش به کیرش بود و با هر آه و ناله من انرژی می گرفت ، وسط شلاق زدن از حال میرفتم و با یه سطل آب یخ به خودم میومدم ، 100 ضربه شلاق خوردم دستور دادن که برای امروز کافیه برش گردونین تو سلولش ، پرسیدم لباسم کو که یکی از زندانی ها گفت لباس میخوای خوشگلم؟ گفتم آره . کشیده محکمی بهم زد و با دوستش از پام گرفت و من رو به سلول آورد ، لخت انداختند مقابل یک عده آدم که آب از دهانشان بیرون می ریخت.
بالاخره لباس تنم کردن و بعد از چند روز خوابیدن به خودم اومدم ، اینجا داشت برام خسته کننده میشد و فاصله بین اجرای حکم هامم هم به مدت یک ماه طول میکشید ، عجیبه ولی وقت هایی که حکمم اجرا میشه رو بیشتر دوست دارم ، باید یه کاری میکردم ، من نمیتونستم آروم بشینم .
تو زندان می دیدم بعضی وقتها چند نفر دور یک نفر جمع میشن ازش یه سری چیزا میگیرن ، اما زیاد نمیتونستن دومم بیارن و وقتی میخواست از بند آ به بند ب برن میگیرنشون و لو میرن میتونستم از اینا باشم ، آره این بهترین کاری بود که میتونستم بکنم تلاش کردم با بزرگشون ارتباط برقرار کنم اما نشد ، هربار جلوم رو گرفتن. اما به قول بابام من یه بچه پررو کونی ام که هیچوقت نمیگم خسته شدم ، دنبال یه راهی بودم که خودم رو ثابت کنم چون این همه آدم رو گرفتن تو زندان عادی نبود ، تصمیم گرفتم آدمای نزدیکش رو زیر نظر بگیرم ، یکیشون داشت پابلو رو میفروخت ، اسم اصلیش فرامرز بود ولی عاشق پابلو اسکوبار بخاطر همین پابلو صداش میکردن هرطوری شد به گوش پابلو رسوندم که فردا آدمت لویی سر قرار قرار لو بره ، وقتی لویی داشت از بند ای خارج می شد گرفتنش ولی چون چیزی نداشت ولش کردن ، پابلو بهم پیغام داد که بیام ببینمش رفتم سلولش ، هیچکس نبود جز خودم و خودش ، باید اعتراف کنم وقتی پابلو رو تو خلوتش دیدم یاد خودم افتادم ، وقتایی که تو خونه تنها میشدم همیشه لخت پام رو باز میکردم و آبم رو میاوردم تا برای یکی بفرستم و اونم از باج بگیره . اما اینبار برعکس بود ، پابلو پاش رو باز کرده بود و من جلوش بودم ازم پرسید: تو چند سالته ؟ گفتم هجده گفت خیلی بچه ای نمیگی اینجا میکننت؟ گفتم من همین رو میخوام! پابلو تعجب کرده بود لباس هام رو در آوردم و فقط شرت پام موند جلوش زانو زدم و گفتم من اینجام تا هرکاری میخواین با من بکنین ، من هر امری داشته باشید براتون انجام میدم پابلو تعجب کرده بود ، سیگار لب دهنش بود و با اشاره بهم گفت بچرخم ، من هم مانند یه توله سگ چهار دست و پا برگشتم جلوش ، اول پاش رو گذاشت روی کونم ، و بعد نوبت دست زدن بود ، باید اعتراف کنم دستاش بزرگ و سفت بود ، با چاقویی که تو اتاقش داشت شرتم رو از وسط پاره کرد و سوراخ تنگ رو دید ، یک دفعه سوزش و درد ناشی از چسبوندن سیگار روی کونم کل بدنم رو گرفت ، آه …
پابلو با دستش جلوی دهنم رو گرفت این سوراخ خیلی تنگه ، برای جابجایی چیزی که میخوام باید یکم گشاد بشه ، پابلو کیرش رو کرد تو کونم و به دهنم پوزه بند سگ زد ، شب تا صبح من رو کرد ، و همه تو زندان فهمیده بودن من سوگلی یا کونی اون هستم ، گاییدن کون و دهن من توسط پابلو سه روز پشت سرهم طول کشید تا قبول کنه سوراخ کونم برای حمل موادی که میخواد مناسب .
وقت ماموریت اول رسید ، دونفر از دوستای پابلو اومدن داخل عجیب بود ، همون دونفری بودن که داشتن من رو شلاق میزدن ، یادم نبود که امروز روز اجرای حکمم ، اما اینها من رو نبردن به اتاق شکنجه ، اینبار دیگه لخت بودم و لباسی از تنم در نیاوردن ، دست و پام رو بستن اینبار سر وته از وسط اتاق پابلو آویزونم کردن تازه متوجهه شده بودم چه اتفاقی افتاد ، رییس زندان خود پابلو بوده و اون آدمی که اون روز هم داشت با کیرش جلوم ور میرفت پابلو بود ، ازم فیلم گرفت و گفت اعتراف کنم : من هم گفتم من اسمم رهام کشیده ای به گوشم زد گفت و تو از امروز ایلیا هستی ، یه ایلیای کونی . گفتم من ایلیا هستم ، یک پسربچه کونی و آماده خدمت به رسانی . وقت اجرای حکم بود ، اینبار خود پابلو برای اینکه مطئمن بشه سوراخی آسیب نبینه یک چیزی درون سوراخ کونم فرو کرد ، آه و ناله ام کل زندان رو گرفته بود ، پابلو گفت : از هشتصد ضربه شلاق 100 ضربه اش رفته ، اما تو پولی نداری که بخوای جریمه نقدیت رو تسویه کنی پس اون صدضربه جایگزین میشه و امروز باید 400 ضربه شلاق بخوری ، و حین شلاق خوردن باید خود ارضایی بکنی نگران نباش خسته شدی بچه ها هستن تا آبت رو بیارن و خودت بخوری جلوی بدنم خیس و پشت بدنم زخم ناشی از خوردن شلاق بود ، اما بیشتر روی کونم میزدن تا حسابی قرمز بشه همه جام میسوخت و وقتی میدیدن دستم از کیرم فاصله گرفته همراه با شلاق شوک برقی هم بهم میزدن تا به خودم بیام ، وقتی هم که بیهوش میشدم و از حال میرفتم با یک سطل با آب یخ از خواب پا میشدم ، تمام بدنم پر بود از آب کیر خودم ، البته این هم بگم که استراحت دوتا سربازی که من رو شکنجه میکردن هم فرو کردن کیرشون تو دهن من بود و علاوه بربدنم صورتم هم پر بود از آب کیرشون ، یک روز کامل سر و ته آویزون موندم و چهارصد ضربه شلاق خوردم ، بالاخره پایینم آوردن و پابلو اومد . من رو خوابوند کف زمین و دستش رو فرو کرد تو سوراخ کونم و در گوشم گفت : ایلیای عزیزم ، میدونی دستم تا مچ توی کون خوشگلت؟ ناله کن حیوون ، و من هم مشغول آه و ناله و التماس برای اینکه من رو حسابی بکنه تا بتونم توله خوبی براش باشم ، من رو برد به سلول انفرادی و من لخت تو سلول انفرادی خوابیدم ، حتی بهم غذا هم نمیدادن چون پابلو معتقد بود من یکم چاقم ، بالاخره بعد چند روز همون دوتا سرباز اومدن و من رو بردن پیش پابلو ، به محض دیدنش به پاش افتادم و چهار دست و پا جلوش روی زانوهام نشستم وقت انجام ماموریت اول بود.
پابلو: ببین بچه پررو ، تا الان هر کاری میشد باهات کردم که ببینم چقدر میتونی تحمل کنی ، اما این رو بدون که این تازه شروعش ، اونطور که فهمیدم تو باید بیست سال تو زندان بمونی و بعد بیست سال تازه حبس ابدت شروع میشه درسته؟
ایلیا : بلی قربان
پابلو : آفرین حیوون ، حالا باید چیزی که میخوایم بهت بدیم رو ببری به بند بی و به خولیو تحویل بدی میتونی از پس این کار بر بیای؟
ایلیا: آه،با کمال میل
پابلو دستور داد کونم رو سمتش کنم و من هم با اجازه گرفتن از این کارو کردم ، پابلو و سربازهایش روی سوراخ کونم تف کردن ، و حسابی باهاش ور رفتن ، بعد از انگشت کردن و باز کردن سوراخ کونم وقت فرو کردن بود اما اینبار کیر تو کونم نرفت و یک چیز خیلی سفت و به ظاهر قطور رو داشتن میکردن تو کونم ، فهمیدم مواد رو میکنن توی کونم که من جابجا کنم ، حسابی توی کونم فرو کردن و گفتن وقتی زور بزنی میاد بیرون ، برای مدتی نباید زور میزدم ، شرت سفید رنگی پام کردند ، از اتاق پابلو بیرون آمدم وقتی در کلیدور راه میرفتم متوجه پچ پچ های بقیه افراد زندانی شدم که با حسرت در مورد من حرف میزدند؛یکی میگفت: این پسر بچه رو میبینی پابلو همه جوره بهش میرسه و اونم فقط میگه چشم ای کاش من هم یه توله سگ مثل این داشتم ، گوش دادن به این حرف ها شاید برای بقیه تلخ بود اما برای من شیرین بود . برای اولین بار در این مدت دو ماهی که زندان بودم از پابلو فاصله گرفته بودم ، به کارهایی که پابلو و سربازانش با من میکنند فکر میکنم،ناخودآگاه احساس میکنم شورتم خیس میشود ، اگر این کارهای پابلو تا آخر عمر با من ادامه داشته باشد چه؟ حتی تصورش هم لذت بخش است . به در بند بی رسیدم، در بند بی در طول هفته یکبار در باز میشود ، چون این بند خطرناک ترین و کثیف ترین بند زندان است ، و رفت آمد فقط یکبار در هفته امکان پذیر است ، بازرسی بدنی شدم و به دلیل اینکه مواد در جایی بود که فکرش رو هم نمی کردند خیلی راحت رد شدم و در پشت سر من بسته شد ، وقتی میخواستم وارد بند بی شوم یک نفر جلویم را گرفت گفت این بند یه قانون داره که فقط باید با شرت رفت و آمد کنی! من هم تیشرتم رو در آوردم و با همون شرت سفید و خیس به راهم ادامه دادم تا به اتاق خولیو برسم ، مقابل اتاق خولیو بودم که متوجه شدم که او هم مثل پابلو یک توله سگ دارد و اسمش آیدین است ، منتهی این پسر با من فرق داشت و تفاوتش با من این بود که تحمل درد و رنج را نداشت و صدای نق نق و گریه اش را میشنیدم و کاملا مشخص بود که شاید از روی ناچاری خودش را تسلیم خولیو کرده است ، منتظر ماندم تا او به بیرون بیاید ، وقتی به بیرون آمد لباس هایش در دستش بود و من وارد سلول خولیو شدم ، مشغول تماشای فیلمی بود که از آیدین گرفته بود و دستش به کیرش بود ، کف زمین پر از آب کیر بود و بوی شاش و منی اتاق رو پر کرده بود ، شاید برای بقیه این بود حال بهم زن بود ولی برای منی که در این دوماه هر روز این بو را استشمام میکردم بوی خیلی خوبی بود ، چرا که من همیشه بوی منی رو دوسداشتم ، بعد از اینکه خولیو فیلم دیدن رو تموم کرد،رو به من برگشت ، نگاهی به بدنم انداخت
و پرسید: خب توله پابلو اسمت چیه؟
جواب دادم: اجازه دارم زانو بزنم و خودم رو معرفی کنم؟
با اشاره بهم گفت زانو بزن ، من خیلی محتاطانه زانو زدم چون نمیخواستم موادی که توی کونم بود خیلی راحت بیاد بیرون ، خودم رو معرفی کردم…
«من ایلیا هستم ، هجده ساله و حدود دوماه که اینجا هستم»
خولیو از روی صندلیش بلند شد و به من نزدیک شد ، تخم و کیر بزرگ و پشمالویی داشت که اومد جلوی صورتم و من باید رسم ادب رو به جا میاوردم و پای خولیو رو بوسیدم ، همینطور تخماشو !
خولیو دستی روی صورتم کشید و گفت: برای یه پسر خوشگل ، خیلی زود که بیاد اینجا ، نکنه موقع شومبول بازی مچت رو گرفتن؟
گفتم: خیر قربان ، میخواستم آزاد باشم ، تصمیم گرفتم به اینجا بیام و هرکاری میکنم برای اینکه بیشتر اینجا بمونم
گفت: آره معلومه که میخوای اینجا بمونی ، کجا بهتر از اینجا برای کونی مثل تو ، خبر دارم که پابلو و آدماش حسابی بهت میرسن و ترتیبتو میدن ، اون همیشه خوش سلیقه بوده اما باید بگم خوش به حالش که توله ای مثل تو داره ، پاشو بچرخ
پابلو بهم گفته بود که درسته من توله اونم ولی اگه من رو جایی فرستاد باید به حرفشون گوش کنم! پاشدم و جلوی خولیو چرخیدم ، دوباره دستش روی کیرش رفت اما اون دلش مواد رو میخواست
خولیو: خب توله پابلو ؛ شوخی بسه چیزی رو که میخوام آوردی یا برای یه کار دیگه اینجا اومدی؟
ایلیا: کار دیگه؟
خولیو: آره کار دیگه ، چون آدمای پابلو برعکس خودش عرضه ندارن و هر وقت خواستن برای من چیزی بیارن خودشون رو به باد دادن و گیر افتادن ، چیزی ام که من میخواستم رو نتونستن بیارن ، اگه اون چیزی که میخوام رو نیاوردی بهتره برگردی ، من خودم توله دارم!
گفتم : اون چیزی که میخوای رو آوردم
خولیو تعجب کرده بود و پرسید تو فقط یه شرت پوشیدی ، مواد رو خوردی؟
گفتم: درسته کثیفی رو دوست دارم و همینطوری که میبینی عاشق اینم که روی کثافت وول بخورم ، ولی دلیل نمیشه چیزی که میخوای رو کثیف بهت تحویل بدم.
شرتم رو در آوردم و جلوی خولیو خم شدم ، با دستام سوراخ کونم رو باز کردم تا اون چیزی که میخواد رو برداره، خولیو نزدیک کونم شد ، روی سوراخم تف کرد و دستش رو فرو کرد داخل سوراخم ، مواد رو پیدا کرد و کشید بیرون ، اما برای اینکه اذیتم کنه اون بسته سفت و استوانه ای رو هی داخل کونم فرو میکرد و درمیاورد وقتی اون بسته رو بیرون کشید براش تعجب آور بود که چطوری اون رو داخل من فرو کردن ، هم درازه هم کلفت ، اما خولیو دست بردار نبود ، بعد اینکه مواد رو بیرون کشید به بهونه اینکه شاید چیزی قایم کرده باشم حسابی دستش رو کرد تو سوراخ کونم و اینبار وقت ناله کردن من بود
ایلیا: آه ، آه ، آره ، اوممم
خولیو: خوشت میاد توله پابلو؟!
ایلیا : اووف ، آرهه
خولیو:معلومه که پابلو یه توله سگ حرفه ای تربیت کرده
ایلیا : تازه ، داره ترتیبت میکنه ، بزار یکم بگذره ،آههههههههه
خولیو بعد از اینکه کونم رو بررسی کرد فهمید چیزی تو کونم نمونده ، وقتی دستش رو از کونم بیرون کشید یه سیلی محکمی به کونم زد و گفت: خب توله پابلو ، تو کارت رو خوب بلدی ، در قبال چیزی که برام آوردی چی میخوای؟ گفتم من اینجام تا هر چیزی که شما میخواین رو انجام بدم بدون هیچ چشم داشت و انتظاری! میدونستم که خولیو برای من برنامه داره ، چون فهمیده بودم اون همونقدر که برای پابلو احترام قائله میخواست تلاش کنه از اون بهتر باشه ، بهم پیشنهاد کرد شرتم رو پام کنم ، اما من میدونستم که میخواد امتحانم کنه گفتم ترجیح میدونم بدون شرت مقابل شما باشم قربان!
این حرف برقی توی چشمای خولیو انداخت و گفت : آفرین ، معلومه درسات رو خوب یاد گرفتی و با قوانین اینجا خیلی خوب آشنایی. بیا جلو و برام بخور ، مثل یک سگ جلو رفتم ، و شروع کردم به خوردن و تخم و کیر خولیو ، دستش رو سرم گذاشت و کیرش رو تا ته فرو کرد تو حلقم ، خدای من چقدر لذت بخش بود ، خوردن تخمای خولیو ، دهن داغ من برای کیرخولیو بهترین گزینه ممکن بود ، وقتی خولیو آبش رو پاشید روی صورتم بهم دستور داد که جلوش بشینم ، ازم عکس گرفت و گفت این همینجا میمونه ، راستش برای من مهم نبود این عکس پخش بشه یا همونجا بمونه همه کسایی که تو زندان بودند میدونستن من یه مفعول یا به قول خودشون کونی ام و این رو دوست داشتم .
خولیو آیدین رو صدا کرد و آیدین اومد ، اون هم مثل من پا تخم و کیر خولیو رو بوسید و اومد پیش من و زانو زد دو نفری نشسته بودیم روبروی خولیو، صورت من خیس بود و صورت اون خشک صورتم رو تمیز کردم و به آیدین نگاه کردم ؛ فهمیدم که نگران موقعیت خود پیش خولیو است ، حق هم داشت من از اون بهتر بودم ، کاری که خولیو با من کرد و حرف های پابلو بهم تمام این مدت ادعایی که دارم رو ثابت میکنه .
خولیو گفت : آیدین ، تو حدود دوسال هست که اینجایی اما بد قلقی میکنی و به حرفایی که میگم گوش نمیکنی ، ولی ببین این ایلیا سه ماه نشده که اومده اینجا نگاش کن تشنگی از چشماش میباره و هر کاری بهش بگن انجام میده ، به هر حال کسانی که اینجا هستند ، حوصلشون سر رفته و یه سرگرمی جدید میخوان! میخوام یه مسابقه ترتیب بدم همین الان بین شما دو نفر، تو توله پابلو اگه برنده شی میتونی زودتر از موعدی که میتونی بمونی از اینجا بری ولی اگه باختی باید تا آخر هفته بعد وقتی که در باز شد همینجا بمونی و هر کاری بهت میگیم رو انجام بدی و تو آیدین اگه برنده شدی خاص ترین آدم من میشی و اون جوری که دلت بخواد ترتیب رو میدم بدون درد بدون گریه ولی اگه باختی باید یا بندت رو عوض کنی یا از زندان بری و خب ایلیا رو شریکی با پابلو استفاده میکنیم. الان میگید مسابقه چیه؟ یکی فرار میکنه و اون یکی پیدا میکنه ، به مدت 10 دقیقه همینطوری که الان لخت هستید تو کل بند میتونین قایم شید و یک چیز دیگه کسی که اون یکی رو پیدا میکنه میتونه هر کاری که دلش میخواد بکنه و ترتیبش رو بده حتی شکنجه.
من نمیخواستم به پابلو خیانت کنم ، چون میدونستم که بخاطر پابلو که اینجام و باخت به نفع من بود میتونستم مدتی اینجا بمونم و آیدین هم به جایی که میخواد برسه برای این کار لازم بود این بازی رو ببازم ولی آیدین رو خیلی راحت میتونستم پیدا کنم ، تعیین نقش ها تو مسابقه هم به عهده خود پابلو بود و گفت توله سگ کونی پابلو پاشو فرار کن تا همه ببین چه کونی داری ، من شدم فراری و آیدین شد کسی که باید من رو پیدا میکرد ، با بند بی آشنا نبودم یک راهرو سیاه تاریک پیدا کردم و خودم رو انداختم داخلش اما آیدین نمیتونست من را پیدا کنه ، از طرفی کسی نگفته بود که تو این مسابقه نمیشه به کسی کمک کرد ، آیدین مشغول پرسش پاسخ بود ، و من تصمیم گرفتم به بهونه قایم شدن به یک سلول برم . نقشه ام جواب داد و وقتی به سلول رفتم چند نفری که داخل سلول بودند دست و پام رو بستن رو من جلوی سلول روی کف زمین گذاشتن آیدین من رو دید و برنده مسابقه شد ، خولیو داشت آیدین رو نگاه میکرد ، آیدین دستان من که بسته بودند گرفت رو روی کف کلیدور من رو کشوند تا وسط بند؛آیدین روی من ارضا شد و شاشید و حسابی ترتیب من رو داد و حرصش روی کون من خالی کرد ، ولی این تازه شروع ماجرا بود ، در این زندان نگهبان ها کار خاصی به اینطور برنامه زندانی ها نداشتند مخصوصاً در این بند. نوبت باتوم بود تو کونم بره و رفت ، آیدین باطوم رو تو کونم میکرد و من فریاد میزدم:آههههههه ، نههه تورو خدااا نهههه ، وقتی که حسابی کارش با من تمام شد به خولیو نگاه کرد بالای سرم ایستاد و روی صورتم خودش را خالی کرد ، دست هایم بسته بود و نمیتونستم صورت و چشم خودم را پاک کنم ، من باخته بودم و چه فرصتی بهتر از این برای آیدین و کسانی که در بند بودند و له له میزدند تا یکی از ما گیرشان بیفتیم ، آیدین آب کیر روی چشمانم رو با انگشتش برداشت و به داخل دهان من گذاشت ، متوجه شدم بیشتر آدمهای سلول بالای سرم هستند و دست به کیر وایسادند ، همه روی من ارضا شدن و بدنم ، صورتم ، دهنم ، همه جا پر بود از ماده سفید رنگی که همیشه دوسش داشتم . اما فقط این کار را نکردند یکی نوک سینه ام را گاز میگرفت و فشار میداد، یک دفعه روی صورتم کیر کوبیده میشد، یک دفعه دست در کونم می کنند ، و یک دفعه چند نفری کونم را میگاییدند و صدای آه و ناله من تبدیل شده به یک فریاد و التماس که محکم تر ،آرههه آههههه ، بعد از چند دقیقه که کون و دهنم حسابی توسط کسایی که تو بند بی بودن گاییده شد و کارشان با من تمام شد ، صورتم رو پاک کردند ، دیدم که خولیو آیدین رو بوسید و باهم به درون اتاق رفتن من ماندم و این آدمها ، دست و پام بسته بود و بهم گفتن که بلند شو ، هربار بلند میشدم بخاطر لیز بودن زمین و خیس بودن بدنم ، سر میخوردم و اینها می خندیدن ؛ چند نفر آمدند بلندم کردند و من رو به توالت بند بردند. چاه توالت پر شده بود و عن و کثافت در توالت پر بود ، من رو درون توالت انداختند از من عکس و فیلم گرفتند گفتند:این برای این که خولیو به پابلو بگه ازت خیلی راضی کونی. چند روز همانجا مونده بودم ؛ کسانی که در بند بودند میامدند ، یکی کیرش رو تو دهنم میکرد و تا قطره آخر آب کیرش رو تو دهنم خالی میکرد ، یکی در بند دعواش میشد و میومد سراغ من حسابی کونم رو می گایید و اخر سر تفی روی صورتم مینداخت و می رفت ، یک روز در توالت باز شد دو نفر بالای سرم آمدند صدای آشنا بود بهم گفت: میبینم چیزی شدی که تو مدرسه همیشه بهت میگفتیم ، بچه کونی خایمال عوضی آبروت رو پیش همه میبریم…
صدای پویا و یونا بود، این دو برادر از من کینه داشتند و چه جایی بهتر از اینجا،داستان من و این دو برادر برمیگردد به دوران مدرسه که زیاد هم دیر نیست ، همین سال پیش که هفده ساله بودم !
یکبار مشغول تقلب بودند که به مراقب گفتم ، و برگه امتحان شان پاره شد ، یک بار هم در درس ریاضی نمره بالایی گرفته بودند و من نمره افتضاحی با مدیر مدرسه هماهنگ کردم و مدیر گفت معلم عصر پنجشنبه به مدرسه می آید برای تصحیح ورق ها ، اگه میدونی نمره ات اینقدر افتضاحه بیا و باهاش صحبت کن .
قبول کردم به مدرسه رفتم؛با معلم صحبت کردم اما قبول نمی کرد که نمره من رو اضافه کنه و نمره این دوتا رو کم ، اما راضی کردن مدیر و معلم برای من کار سختی نبود ، کیر مدیر و معلم مدرسه رو خوردم و اونا تو اون عصر سرد داخل انبار مدرسه من رو گاییدن ، اما ارزشش رو داشت ، من نمره بالا گرفتم این دوتا نمرشون پایین تر از من شد ، چند بار سعی کرده بودند من را گیر بیندازند اما فرار کرده بودم ولی اینجا گیرم آوردن.
بهشون گفتم: دیگه وقتی بهم بگین کونی عصبی نمیشم تازه خوشحالم میشم ، حتی میخوای همین الان بگو
یونا تفی روی صورتم کرد و گفت تو همیشه ذات کونی بودن رو داشتی میدونی چیه؟ کونی خایه خور حرومزاده لقب بهتری برای تو ، پرسیدم اینجا چیکار میکنین؟ گفتن کار خاصی نکردیم فقط قراره چندروز اینجا بمونیم و بعدش هم آزاد میشیم تو چی حیوون؟
گفتم من اینجا میمونم حالا حالا هستم ، پویا گفت ایول وقت اینه که یکم بخاطر کارایی که به ما کردی ادبت کنیم ، یونا دوربینت رو آوردی؟ یونا دوربینش رو برای ضبط آماده کرد ، دوبرادر به جون من افتادند کیرشون رو خوردم هرسری فحشم میدادن و زیر گوشم میگفتن ، تو یه بچه کونی عوضیییی ، سرم رو تو چاه خلاء میکردن و در میاوردن و دوربین رو نزدیک میکردن و میگفتن ببینین این ایلیا همون ایلیایی که تو مدرسه خایمالی همه معلم هارو میکرد ، چندساعت کارشون با من ادامه داشت و گفتن خب حیوون ، بهمون چی میدی که آبروت رو نبریم؟ میدونیم گوشی موبایل و کامپیوترت رو گرفتن ، ولی خب تو خیلی چیزای دیگه داری ، وقتی این رو گفتن نوک سینم رو فشار دادن ، تخمام رو فشار دادن و گفتم : آی آی آییییی، باشه باشه ، التماستون میکنم آهههههه ، وقتی بیرون رفتین سوییچ ماشینم رو بردارین برای خودتون آههههه ، وقتی این رو گفتم صدام رو ضبط کرده بودند و همه کارهایی که باهام کرده بودند رو فیلم برداری کرده بودند. وقتی داشتن میرفتن گفتن آخی کونی کوچولو عوضی، تو یه احمقی واقعا باور کردی ما این فیلم رو الکی گرفتیم؟ نهههه حیونن آبروت رو میبریم منتهی ماشینتم گرفتیم ، باید تاوان کاری که با ما کردی رو بدی . روم شاشیدن و در رو بستن و رفتن ، اینها این کارو میکردن ، و میدونستم که آبروم حتی بیرون زندان قرار بره، دلم برای پابلو تنگ شده بود ، برای عرق تنش و اون تخمای بزرگش ، خوابم برد و فردا با آب یخی که آدمهای خولیو روم ریختن بیدار شدم ، تمیزم کردند و بردنم پیش خولیو ، آیدین روی پای خولیو نشسته بود از جایی که بود داشت لذت میبرد ، عشق بازی با خولیو برای اون شیرین ترین اتفاق ممکن بود ، آدمای خولیو ازش پرسیدن : رئیس توله پابلو رو آوردیم چیکار کنیم؟
خولیو گفت : من وقت ندارم به این کونی برسم ، پولی که باید به پابلو بدیم رو بکنین توش تا ببره بده به پابلو.
آدمای پابلو اینبار سوراخ کونم رو باز کردند و به جای مواد توی کونم پول لوله کردند و گذاشتند ، شرت پام کردند و آزادم کردند ، دلم برای بند ای و اینکه آدمهای پابلو ترتیبم رو بدن تنگ شده بود ،از همه بیشتر برای خود پابلو از بند بی خارج شدم و به بند خودم برگشتم ، اما باید پابلو رو میدیدم چون واقعا دلم میخواست بشینم روی کیرش و با تمام زورش تلمبه بزنه داخلم ، آره برا چند لحظه به آیدین حسودیم شد اما من اون بهترم ، رفتم جلوی اتاق پابلو قبل اینکه وارد اتاقش بشم باید یه کاری میکردم بدونم اینجا با اونور فرق میکنه ، لباس و شرتی که تنم بود رو در آوردم و وارد اتاق پابلو شدم ، اون خدای من بود ، جلوش سجده کردم و اون از گردنم گرفت ، چند تا سیلی محکم زد تو صورتم و تخماش رو کرد تو دهنم ، کیرش رو خوردم و من رو مثل آشغال پرت کرد اونور و گفت:حیوون دلم برات تنگ شده بود ، چیزی که باید میاوردی رو آوردی؟
گفتم:بلی ارباب! ازش اجازه گرفتم کونم رو سمتش کردم و با دستم سوراخم رو باز کردم ، بسته پول ها یه حلقه داشت پابلو از حلقه گرفت و پول رو از کونم در آورد ، بعدش نوبت پابلو بود که ترتیبم رو بده ، این کارو کرد باید این یه هفته جبران میشد و من روی کیر پابلو میشستم و بلند میشدم و هرهنری توی کون دادن داشتم رو کردم ، روی کیر پابلو نشسته بودم که گفتم آهههه ارباب کاریشما بهترین کیر دنیاست
پابلو گفت:میدونم توله ، میدونم یکم گردنت رو کبود کردم مشکلی که نداری؟
گفتم: من متعلق به شما هستم ارباب آههههه
پابلو من رو از روی کیرش بلند کرد و آب کیرش رو روی صورتم پاشید و بلند شد تا سیگار بکشه وقت استراحت بود بعدش گفت: آفرین توله کارت رو خوب و درست انجام دادی این پول خوبه ولی دیر به دیر میاد و اون مبلغی که من میخوام خیلی طول میکشه که جمع بشه !
ایلیا:ارباب ، چقدر پول لازم دارین؟
پابلو:2 میلیارد ، پول کمی نیست ، تا الان 700 میلیونش جمع شده ولی بقیه اش مونده
درست بود که همه چی رو ازم گرفته بودند ، گوشی ، کامپیوتر ولی یک حسابی مخفی داشتم که هیچکس ازش خبر نداشت،یادتون هست که گفتم یکی از جرم هام فرستادن عکس نود و لختی بود؟عکس و فیلم های زیادی از خودم فرستاده بودم برای بقیه و ازشون پول زیادی گرفته بودم که حدود هشتصد میلیون شده بود .
گفتم:ارباب من میتونم کمکتون کنم!
پابلو تعجب کرده بود و پرسید: چقد میتونی کمک کنی؟ گفتم: هشتصد میلیون میتونم کمکتون کنم ، پابلو سیلی محکمی بهم زد و گفت کونی سگ من رو دست میندازی؟ به پاش افتادم و گفتم من رو ببخشید ارباب قصد نداشتم بهتون بی احترامی کنم یا دستتون بندازم ، من هرچی دارم متعلق به شماست و میخوام بهتون کمک کنم همین.
پرسید در قبالش چی میخوای؟ گفتم من توله شما هستم ارباب، وظیفمه به شما کمک کنم ، تنها چیزی که ازتون میخوام اینه که ازتون خواهش میکنم شکنجه من رو مقابل خولیو و آیدین انجام بدید و من رو همینجا پیش خودتون نگه دارید ، نزدیکش شدم کیرش رو لمس کردم و همین کافی بود تا پابلو اون شب تا صبح من رو تو اتاقش بکنه و صدام کل بند رو بگیره ، هیشکی نمیتونست به رییس زندان گیر بده و اون میتونست هرکاری با من بکنه ، هر کاری . شماره حسابی که لازم بود رو ازش گرفتم و پول فردا براش واریز شده بود ، پابلو من رو برد تو اتاقش و اینبار محکم تر از قبل وحشیانه تر از قبل داشت کونم رو جر میداد و من ازش خواهش میکردم محکمترررر آههههههه لطفااااا ، محکمترررررررر ، کردن کون من توسط پابلو شده بود عادت روزانه و حتی ساعتی ، من حتی وقتی پابلو نبود هم با آدماش کارم رو میکردم و یکی کونم رو میکرد و یکی دهنم رو . وارد ماه سوم شدم که تو زندان هستم و نوبت اجرای سومین حکم اما این بار جلوی دو نفر غیر از سه نفر همیشگی ، آیدین ، خولیو ، پابلو و دوتا سربازاش، دوباره دستانم به سقف و پاهایم به زمین بسته شدند .
اینبار پابلو جلو آمد و گفت: میدونی عزیزم ، اومدم اینجا زندان من و میدونم تا الان فهمیدی که همه چی اونطوری که من میخوام اداره میشه ، اوممم راستی فیلمت توی توالت هم عالی بود!
متوجه شدم و پویا و یونا به حرفشون عمل کردن و فیلم رو پخش کردند ، یک میلیون ویو تعداد عجیبی بود!
پابلو گفت : عجیبه پدرت هیچ واکنشی نشون نداده که خولیو از اونور گفت هیچکس یه کونی رو به عنوان پسر قبول نداره ، سه ماه بچه اش اینجاست حتی یه سر هم بهش نزده ! با آیدین خندیدند و پابلو حرفشون رو تایید کرد پابلو ادامه داد: همانطور که گفتم اینجا اونطوری که من میخوام اداره میشه پس ، تعداد شلاق های تو بیشتر میشه ، تو تا الان 500 ضربه شلاق خوردی ، و خب 300 تا مونده ، اما میتونیم بگیم که تو اصلا شلاق نخوردی بچه ها درسته؟ هرکسی که تو اتاق بود حرف پابلو رو تایید کرد ، بخاطر همین از پابلو خوشم میومد ، با شنیدن این حرف ها از پابلو کیرم بلند شد ، و یکی از سربازان پابلو گفت : رئیس ، انگار خوشش اومده ، نظرت چیه اینبار هشتصد ضربه شلاقش رو اجرا کنیم؟ پابلو گفت شروع کنین به جا هشتصد تا هزار ضربه بزنید بعدش هم رهاش نکنید با این کونی کار داریم.
شلاق خوردن شروع شد ، آههههههه،واههههههه ، یههههههه،فاککککککککک، آههههههههه،خدای من ، هربار که از حال میرفتم با سیلی و سطل آب سرد به هوش میومدم ، خولیو و آیدین بعضی وقت ها نزدیکم می شوند و می پرسیدند که چی میخوام؟ من هم میگفتم کیر ، چهار نفر باهم در یک روز و نصفی شلاقم زدند و هشتصد ضربه تموم شد ، پابلو تمام بدنم رو بررسی می کرد ، دستش رو در سوراخ کونم کرد و از بقیه هم خواست که این کار رو بکنند ، دست و پام رو باز کردند اما رهام نکردند به تخت بستنم ، پابلو دست بردار نبود ، ویدئو بعدی رو هم از من نشان داد ، ارضا شدن همه زندانی های سلول بی روی من هم ویو خورده بود و تقریبا همه مردم لخت من رو دیده بودند . پابلو گفت : شاید بعد اینکه بیست سالت تموم میشد ، میتونستی از اینجا بری بیرون ولی از الان به بعد تا آخر عمرت اینجایی حیوون.
خولیو:اینجا میتونی هر روز یه کیر مزه کنی
آیدین:برای جنده ای مثل تو اینجا بهشت میمونه
سرباز:خوشحالیم که اینجایی کونییی
پابلو: ماشینت ، پولایی که داشتی ، دیگه چی داری که بهمون بدی؟
گفتم: آههههه،چی میخواین؟ چیزی نمونده ، هرچی بوده ، دادم بهتون
پابلو تختی که روش بودم رو داغ تر کرد ، و سربازش یک قابلمه آوردن ، نمیدونستم توی سر پابلو چی میگذره ، خولیو هم بیکار نمیموند ، سیگارش روی کونم خاموش میکرد ، کیرش روی صورتم میکوبید ،
پابلو:حیوون ، تو خیلی چیزها داری ، آپارتمان شخصیت ، اومم ، حتی چیزهایی که قانون ازت گرفته!
ایلیا:همه چی من متعلق به شماست ، کلید خونه ام تو مدارکی که موقع بازداشت گرفتن ازم…
پابلو: آفرین حیوون، بذارین روی شکمش
روی بدنم موش گذاشتن ، و قابلمه روی شکمم گذاشتن ، با آتیش زیر قابلمه رو گرم میکردن موش تکون میخورد ، با تکون خوردن موش من داد میزدم ، اما دادن زدن من کافی بود تا سیلی بخورم یا کیر پابلو و خولیو رو همزمان تو دهنم ببینم ، بعد از چند دقیقه موش رو از روم برداشتن ، وقت سرویس دادن به رییس ها بود. پابلو و خولیو همزمان من رو کردند و اون سه نفر هم مشغول این شدند که ازمن فیلم بگیرند یا خود ارضایی کنند. بعد از دو روز شکنجه و گاییده شدن وحشتناک توسط خولیو و پابلو ، من رو به سلول انفرادی بردن اما میدونستم که قرار نیست زیاد اونجا تنها بمونم ، به شب اول نرسید سربازای پابلو و چند تا از نگهبان های زندان اومدن ، در سلول انفرادی رو بستند و هر بلایی میشد سر من آوردن ، دونفره دست میکردن تو کونم و از من میخواستن داد بزنم ، ولی صدام به جایی نمیرسید ، هرکاری هم با من کردند ویدیوش رو سریع پخش میکردند . از سلول انفرادی بیرون اومدم ، به اتاق پابلو رفتم ، بعد از ساک زدن برای پابلو ، پابلو دستور جدید داشت و برعکس دفعه قبل اینبار گفت : حیوون توله سگ ، تو گفتی همه چیت برای من درسته؟گفتم بلی اما سیلی محکمی خوردم و بعدش گفت حیوون ، کونی تا فردا باید مبلغ یک میلیارد تو حسابم باشه فهمیدی؟
بدون هیچ گونه مخالفتی قبول کردم همون لحظه این کار انجام شد ، پابلو مدتی من رو داخل بند آزاد گذاشت ، اما این آزادی اونقدر هم بد نبود ، از مقابل درب سلول رد میشدم و سه نفری یکی دهنم رو گرفت و یکی پام و یکی دیگه حواسش بود که مشکلی پیش نیاید ، وقتی من رو به داخل سلول بردند گفتم نیازی به این کار نیست من در خدمت شمام! کلا آدمهایی که در زندان بودند زیاد با احترام میونه خوبی نداشتند، من رو مستقیم بردند به حموم بند و اونجا زیر دوش ترتیبم رو دادن ، آب دهن و آب کیر روی صورتم میچکید.
یکسال از روزی که من به زندان آمدم گذشت ، و در این دوازده ماه هر ماه یک شکنجه جدید به غیر از شلاق و شوک برق و موش روی من پیاده شد! ، یکبار باید خودم در خودم باطوم فرو میکردم ، سر و ته آویزون میشدم و سربازهای پابلو کتکم می زنند ، یا در سرمای زمستان لخت برای نگهبان زندان در حیاط زندان ساک میزدم و بعدش هم با سگ نگهبان زندان در سلول انفرادی تنها میموندم !
پابلو احضارم کرده بود ، طبق معمول بعد از ساک زدن برای او دوباره دستور گرفتم به بند بی بروم ، آخرین بار پارسال بود ، راستی در این مدت بخاطر پولهایی که به پابلو دادم ، تونستم یک قانون در زندان برای خودم اختیار کنم ، نیازی نبود دیگه شرت پام کنم و من تو زندان همیشه لخت بودم ، و برای همه در دسترس .
اینبار با سری قبل فرق میکرد ، و ازمن خواست شد بسته رو این بار خودم در کون خودم فرو کنم ، برایم جالب بود ، پابلو و سربازاش از تقلا من برای کردن این بسته مواد تو کونم خوشحال بودن مشغول خود ارضایی!
موفق شدم این کارو بکنم ، روی مواد نشستم و اون رو با درد زیادی که داشت کردم تو خودم ، نگهبانی بند بی وقتی میدید من لخت و بدون شرت میام به بهونه بارزسی یه دستمالی حسابی میکرد و من رد میشدم .
بند بی از سال پیش کثیف تر شده بود ، برای یک سری ها جالب بود که دوباره من وارد بند بی شدم و می گفتند این همون کونی اس که تو توالت می خوابید ، آرهه این همون کونی اس که باهم کونش رو گاییدیم ، حسابی کونش رشد کرده ، دیگه بدون شرت داره میگرده …
به اتاق خولیو رسیدم؛اینبار به جای گریه و نق نق صدای خنده آیدین از داخل میومد ، و حتی صدای خودم هم میومد ، صدای التماس کردنم ، صدای داد زدنم ، صدای آه آه کردنم ، فهمیدم دارن فیلمم رو نگاه میکنن ، به خولیو گفتن که من پشت در منتظرم دستور داد بیام داخل ؛ داخل شدم پای خولیو رو بوسیدن کافی نبود باید تخم و کیرش رو هم می بوسیدم اما این بار باید برای آیدین هم همین کار رو میکردم ، انجامش دادم ، من شده بودم برده و کونی بی چون چرای این زندان و دوست داشتم .
خولیو: دیگه بهت نمیگم توله پابلو ، ترجیح میدم جوری که خود پابلو صدات میکنه صدات کنم ، حیوون جنده!
لقب خوبی بود و دوسداشتم ، البته پابلو کونی جنده ام صدام میکرد.
گفتم:شما هر جور دوست دارین میتونید من رو صدا کنین…
خولیو : بچرخ حیوون جنده
مقابل خولیو چرخیدم و عادت قدیمی اش هنوز بود ، سیگار را روی کونم خاموش کرد .
ایلیا: آی ، آهههخخخ
آیدین سیلی بهم زد گفت : خفه شو حیوون جنده خفه شو ، از موهام گرفت و صورتم رو به زمین مالید
خولیو: عیب نداره آیدین مهم اینه چیزی که میخوایم رو آورده، نگاش کن!
مواد رو از کونم بیرون کشیدن و بعد از آن دو نفری ترتیب من رو تو اتاق دادند.
پابلو بهم گفته بود که یه مدت به خودش مرخصی میخواد بده و خوب وقتی داشتم میومدم به بند بی گفت تا مدت یک ماه نیستم ، حیووون خوبی باش و خوب خولیو هم از این موضوع خبر داشت ،
و خولیو گفت حیوون جنده ، بند بی از آخرین باری که سرشون گرم بوده یک سال گذشته ، و هیچکس بهتر از تو نمیتونه سرگرمشون کنه ، حرفاش درست بود ، آیدین فقط به خولیو سرویس میداد من به همه پس من گزینه بهتری بودم ، و خولیو پیشنهاد داد:حالا که پابلو نیست چرا این مدت تو بند بی نمیمونی؟
گفتم : پابلو اگه برگرده باید برم اونجا
خولیو: اگه برنگرده چی؟
ایلیا: یعنی چی ؟
آیدین: حیوون جنده احمق ، کونی ، پابلو دیگه این طرفا نمیاد
خولیو: آره پابلو مرخصی یک ماه نگرفته ، بلکه دو سال زودتر بازنشست شد ، و خب الان من اینجام.
من نباید از اول به پابلو اعتماد میکردم ، به تنها بخش کاری که میخواستم بکنم و فکر نکرده بودم همین بود،همه چیز رو خودم ساخته بودم ، و نقشه تر و تمیزی کشیده بودم ، دادگاه ، جرم هایی که مرتکب شدم ، اینجایی که خودم ساختم و آدم هایی که باید میومدند و اومدند ، اما حالا پابلو رفته بود ، اینجا به ظاهر زندان بود اما جایی بود که خودم ساخته بودم تا این آدم ها کارهایی که میخواستم رو با من بکنن ، هنوز خیلی ها هستن که کاری که میخواستم رو نکردن. پابلو همون مدیر مدرسه و خولیو همون معلم ریاضی و خب سرباز ها و آیدین هم یک سری هایی بودن که یه زمانی اذیتشون کرده بودم باید براشون جبران میکردم ، با رفتن پابلو عملا دیگه بند ای و بی معنی نداشت و همه یه جا بودن مقابل منی که دشمنشون بودم و خودم خواسته بودم تا هر کاری میخوان با من بکنن و دق و دلی شون رو خالی کنن.
پابلو رفته بود و کاریش نمیشد کرد ، پیشنهاد خولیو قبول کردم ، همه مواد ها و پول هایی که مونده بود به اون دادم ، هیچ نگهبانی دیگه جلوی در ها نمیموند و خولیو شد بزرگ زندانی که خودم ساخته بودم .
بعد از ساک زدن و خوردن کیر و تخمای آیدین و خولیو ؛ وقت تجربه کردن یک اتفاق جدید توی بند بی بود ، همه مواد هایی که آورده بودم اینجا بود ، اما یک چیزی کم بود پویا یونا بخاطر سرقت مسلحانه به ده سال حبس محکوم شده بودند و برگشته بودند ، فکر کنم تا الان فهمیدید همه چی خواست خودم بود ، حتی فراری که تصمیم گرفتم از بند بی بکنم و پویا و یونا جلویم رو گرفتن ، من رو آوردند و جلوی خولیو انداختند .
خولیو سرنگ تازه در آورد و کمی هروئین داخلش زد ، نزدیک من شد و هروئین به من تزریق کرد ، مدتی بیهوش بودم ، بعد چند دقیقه به هوش امدم وقت بازی بود آیدین دوباره کارش را تکرار کرد ، اما اینبار فرق میکرد ، دستانم را نبست و من میدانستم که هر زندانی یا نگهبانی من را بگیرد من راحت ول نمیکند. آیدین سیلی درکون من زد و گفت ببین چطوری میتونی دووم بیاری!
زندانی ها به دنبال من بودند و من سعی کردم فرار کنم ، اما نشد ، خیلی راحت تر از آنکه فکر کنم گیرافتادم ، و من رو به داخل سلول خودشان میبردند ، و تا وقتی سیر نمیشدند ولم نمیکردند ، برای مثال یکبار از جلوی یک سلول رد شدم ، سرم گونی کشیدن و من رو به داخل همون راه رو تاریک بردند از کونم شروع کردند و روی سوراخم خمیر دندون میمالیدند و کیرشون رو درکونم میکردند،آه کردن کون همراه با سوزش حس عجیبی بودحمام برای من ممنوع شده بود برای شستشو من رو به توالت میبردن و با شیلنگ میشستنم، خولیو راه اتاق شکنجه را بلد بود ، با کمک چندزندانی من رو به اتاق شکنجه میبردند و پویا و یونا هربلایی میخواستند سرمن میاوردند ، ناله من در زندان پیچیده بود ، حکم شلاق من به جای هرماه هر روز اجرا میشد و بعضی وقت ها با کابل برق به جانم میفتادند ، یادم میاید یکبار مغازه یک پیرمرد رو آتیش زدم چون فکر میکردم گرون فروش ، اون پیرمرد تهدیدم کرد گفت یه روزی یه جوری میگامت که از زنده بودنت پشیمون بشی ، ر باید برای اون هم جبران میکردم ، آره اون هم اینجا بود وقت هایی که درتوالت میموندم میومد سراغم بهم سیگار میداد میکشیدم بعد همون رو سوراخم خاموش میکرد اما این آخر کارش بامن نبود توهمون حال سرم رو میکرد تو چاه خلاء و کونم رو میگایید، این وضعیت سه سال ادامه داشت و من تازه بیست و یک سالم شده بود ، بالاخره بعد چندسال پابلو برگشت تغییر قوانین و فضای زندان پابلو رو عصبی نکرده و برعکس اتفاقا خوشحالش کرده بود ، پابلو تغییری نکرده بود همون بو رو میداد ، وقتی اومد بعد از حرف زدن با خولیو به اتاقش رفت ، قرار شد دوباره پابلو نفر شماره یک باشه ، خیلی راحت قبول کرد ، ولی دیگه اینجا زیاد حالت زندان نداشت ، فقط کسی نمیتونست از اینجا بره ، وقتی میومدی اینجا باید میموندی ، این قانونی بود وقتی داشتم اینجارو میساختم گذاشتم ، درسته پابلو برگشته و من جنده تر از قبل شدم ولی این دلیل نمیشه به رییس خوش آمد گویی نکنم ، پابلو من رو دید ، سیلی محکمی به صورتم زد که افتادم زمین ، دلم برای این خشمش تنگ شده بود ، کیرش رو در آورد و مقابل همه روی من شاشید ، تو این مدت زیاد اتفاق افتاده بود روم شاشیده بشه ، ولی این حجم شاش از یه نفر خیلی وقت بود ندیده بودم ، از موهام گرفت کشید روی زمین و من رو برد به اتاق خودش ، دست و پام رو بست و حسابی کتکم زد ، بعد هر کتک کیرش رو میخوردم ، روی پاهاش مثل یک توله سگ میرفتم اون دستش رو میکرد تو کونم و درمیاورد ، بعضی وقتا یه میله کرد تو کونم سوراخم رو باز میکرد ، توش بسته میکرد و من رو میفرستاد بند بی ، و این تکرار میشد هر روز تکرار شد ، پابلو وقتی که بیرون بود یه حجم زیادی از مواد رو وارد زندان کرد و این رو باید پخش میکرد ، پابلو برای من وقت استراحت رو نمیذاشت و میگفت چون سه سال نبودم باید هر دقیقه کونت جر بخوره ، و اینطور هم میشد ، از اتاق پابلو فقط صدای داد و فریاد من میومد ، و کل زندان میپیچید ، وقت هایی که پابلو خسته میشد من رو میسپرد به خولیو و اون به شیوه خودش که تو این سه سال ازم نگهداری کرده بود ترتیبم رو میداد یا بهتر بگم ترتیبم رو میداد ، یا باطوم کتک میخوردم ، یا باطوم رو میکرد تو کونم ، پائولو ، خولیو ، آیدین ،سربازای پابلو و یونا و پویا اومدن سراغم ، یاد چند سال پیش افتادم که یه سری از این آدمها داشتن من رو شکنجه می دادند انگار قرار دوباره تکرار بشه .
دوره ام کردن و من زانو زدم پابلو گفت: میدونی ایلیا ، من سه سال نبودم الان دوساله که برگشتم تو پنج ساله اینجایی ، هم کیرا رو خوردی میدونی ما همه میتونیم از اینجا بریم بیرون اما تو نه درسته؟
گفتم:بلی قربان من هر کاری میکنم که تا آخر عمرم اینجا بمونم
پابلو:میدونی که پدرت فوت کرد و خوب صاحب اموالش تو میشی درسته؟
گفتم: بلی قربان تنها فرزندش من بودم و خوب ما خانواده ثروتمندی بودیم
پابلو:وقتی از اینجا بیرون میریم چیکار باید بکنیم؟
اجازه ندادم حرفش تموم بشه گفتم شما ها تو این چند سال هرکاری میخواستم رو با من کردید ، و من هم خودم رو در اختیار شما گذاشتم ، میدونین برای من پول و ملک مهم نیست چیزی که لای پای شما هست برای من مهم.
خولیو: از این بعد دیگه بهت نمیرسه مگر اینه
با صدای بغض آلود پرسیدم مگر اینکه چی؟
پویا:مگر اینکه همه دار و ندار که بهت رسیده رو بدی به پابلو و خولیو
بدون هیچگونه تعللی قبول کردم ، اما مدرک میخواستن بردنم اتاق شکنجه دوربین رو روشن کردن و من شروع کردم به اعتراف کردن:
من اسمم ایلیا ، این فیلم رو کاملا با حالت طبیعی خودم و بدون هیچ اجباری دارم میگیرم ، اگه میبینید لختم بخاطر این هستش که من به هیچی نیاز ندارم و حالم اینطوری بهتره ، من یه پسر بچه کونی ام نگاه کنید! من لایق ثروت و پول پدرم نیستم همه اینا رو به پابلو و خولیو میبخشم و صاحب اصلی مال و ثروت من این دو نفر هستند.
ویدیو ضبط شد و کار این شش نفر با من شروع شد ، پابلو و خولیو کونم رو میگاییدند، پویا و یونا دهنم ، آیدین هم شلاقم می زد ، اما از سرباز ها خبری نبود ، پابلو موهای من رو گرفت و کشید روی زمین و برد وسط بند خیلی وقت بود این اتفاق برای من نیفتاده بود ، همه ریخته بودند سرم و هر کاری میتونستن با من میکردند بعد از اینکه کون و دهنم توسط چند صد نفری که تو زندان بودند گاییده شد ، پابلو دوباره از موهام گرفت و کشید روی زمین ، از اتاق شکنجه هم رد شدیم ، وارد موتورخانه زندان شدیم ، پابلو دوباره من روی کیرش نشوند با تمام زورش منو کرد ، تخماش رو در دهنم کرد ، و دیدم که سربازاش اومدند ، من رو بلند کرد ، و به لوله های داغ بستند ، فهمیدم که پابلو نقشه اش را کشیده و میخواهد از شرمن خلاص شود ، پابلو میخواست برای آخرین بار التماسش کنم ، اینکار را کردم
ایلیا: آههه ، پابلووو، آههههه لطفاااا، لطفاااا ، من رو بکن ،خواهش میکنم من رو بکن ،آههههههه
متوجه سوزش پوست و گوشت خودم میشدم ، اما دیدم کارشان بامن هنوز تموم نشده ، به سراغم آمدند روی من شاشیدند ، و آیدین باطوم رو در کونم کرد تا ته و گفت: یادته میگفتی درد دوستداری؟ با درد بمیر حیوون جنده!
هیچ تلاشی نکردم که رو آزاد کنن ، عجیب بود دیگه نیازی به خودارضایی نداشتم و کنترل از دستم خارج شده بود و همینطوری آبم میومد .
حالا چند وقت است که اینجا بسته شده ام ، لوله های موتورخانه به علت خرابی خاموش شدند ، یعنی پابلو الان کجاست دارد ترتیب کی رو میدهد؟ بالاخره بعد از حدود یک سال آویزون ماندن صدای باز شدند درب و قدم را داخل راه رو شنیدم ، پویا و یونا بودند .
پویا: هی بچه کونی؟زنده ای؟ چه سگ جونی هستی توو ، پویا به یونا گفت که دست های من رو باز کند و او این کار را کرد و من به زمین افتادم. آخی بچه کونی بیچاره ، یادته گفتم باید تاوان بدی ، بیشتر از این باید سرت بیاد ، پویا از سرم و یونا از پام گرفت از موتور خانه خارج شدیم و به بند بی جایی که جنده شدم اومدم ، چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ، خمم کردن و دستم رو پایه تخت بستن ، و شروع کردند به فحش دادن به من:
حرومزاده،جنده کونی ، بی آبرو ، کیرخور ، جنده ، اینقدر کیرنخوردی تو این مدت داری میمیری ، بچه کونی
میخوای فیلمات رو ببینی؟ بیا ببین! هرکاری که پابلو و خولیو و هرکی که تو این زندان بود با من کرده بودند همه پخش شد بود ، بازدید های خوبی هم گرفته بود پرسیدم برا چی برگشتین؟
گفتن:ما کارمون هنوز باهات تموم نشده ، البته پابلو هم هنوز تموم نشده ، درواقع مارو فرستاد که کارت رو تموم کنیم ، البته بعد از اینکه اعتراف کردی چه کونی هستی و تو باعث شدی ما مردود بشیم!
باید بگم سوراخم در این مدت خیلی تنگ شده بود و پویا و یونا کار سختی داشتن ، ولی باز هم موفق شدن من رو بکنن ، باتوم از کونم افتاده بود و همون باتوم رو در دهنم میکردند بعدش دوباره در کونم فرو می کردند ، برای هردویشان خوردم و این کار آنها بامن چند شبانه روز تکرار شد ، دوباره از من فیلم گرفتن :
سلام همونطوری که میبینی من یه کونی ام و باعث شدم پویا و یونا اون سال تو امتحان مردود بشن ، چون کیر و خایه معلم رو خوردم و به مدیر هرروز کون میدادم.
پویا یونا از من تشکر کردن و گفتن:خبر بچه ، کار ما با تو تموم شد ، پویا به یونا گفت که موتور خونه درست شد؟ و اون گفت آره داداش درست درست ، دوباره من رو برگردوند به موتور خونه و بستنم به داغ ترین لوله داشتم میسوختم و از داد و فریاد من این دو نفر داشتن میخندیدن.
پویا: حیوون جنده ، گفتیم کار ما با تو تموم شده ، ولی کار پابلو باتو هنوز تموم نشده
یونا: میدونی پابلو با پولی که از تو بهش رسید خیلی قدرتمند شده و داره اعضای بدن انسان قاچاق میکنه
چاقویی در آوردن من نمیتونستم کاری کنم نزدیکم شدن و گفتن تو به کیرت نیاز نداری!
کیرم رو بریدن و داد و فریاد و التماس من نتیجه ای نداشت ، از یک طرف سوزش ، از یک طرف خون ریزی ، باعث شد من در بیست پنج سالگی چشمام رو ببندم و دیگه بیدار نشم .
نوشته: ایلیا
لایکم فقط برای این بود که از گی و همجنسگرایی خومشم میاد
کسخول توهمی این چه شعریه نوشتی خو مجبوری
خخخخخ
تو رو بردن زندانی که ایرانی و آفریقایی توش بود؟فک کنم از جلو در زندان هم رد نشدی خیلی تخمی بود همون اول متوجه شدم و نخوندم
تو رو بردن زندانی که ایرانی و آفریقایی توش بود؟فک کنم از جلو در زندان هم رد نشدی
چرا کامل خوندمش ، چرا!
تخمی تخیلی دیگه خیلی ایران رو بیغیرت بجای این همه چرندیات جقی خب اسم فیلم رو میگفتی تا بریک ببینیم