از بچگی یه کرم تو وجودم بود که ولکن من نبود. حدود 5-6 سالم بود که همیشه دلم میخواست خودمو به مامان بچسبونم، ببوسمش، لمسش کنم. یه جور حس دوستداشتنی بود که فقط مادرمو اینجوری دوست داشتم. اون موقعها مامان زیاد بهم میگفت بیا کمرم یا پاهام رو ماساژ بده. یادمه یه روز تو اتاق خوابیده بود و گفت: «امیر، بیا کمرم رو ماساژ بده، خیلی درد میکنه.» منم سریع پریدم رو تخت. لباسشو بالا زدم، شروع کردم که سوتینش اذیت میکرد و ازش اجازه گرفتم و سوتینشو باز کردم. دستامو گذاشتم رو پوست نرم تنش و شروع کردم مالیدن. ولی چشم و دستام جای دیگه بود. سعی میکردم دستامو ببرم طرف پهلوها. سینههای بزرگ و نرمش از فشار به تشک از طرفین بیرون زده بود. هر بار که انگشتم میخورد به سینههاش، یه حس خوبی تو بدنم حس میکردم. مامان هم گاهی بهخاطر فشاری که میآوردم به کمرش یه آهی میکشید. منم بیشتر فشار میدادم و خودمو آروم به تنش میمالیدم. این اتفاق تو اون سن زیاد تکرار میشد و به بهونههای مختلف کمردرد یا گردندرد زیاد ماساژش میدادم.
اون موقعها هنوز نمیدونستم سکس چیه، ولی این کارا خیلی حالم رو دگرگون میکرد. وقتی با هم حموم میرفتیم، مامان شرتشو درنمیآورد ولی بقیهٔ بدنش کامل لخت بود. سینههای بزرگ و آویزونش با نوک قهوهای، باسن گرد و سفیدش، کصش که از روی شورت خیس کمی معلوم بود. منم مینشستم و مستقیم نگاه میکردم. گاهی به بهونههای الکی لمسش میکردم. یکی از بهترین لحظاتم این بود که وقتی مامان دراز کشیده، منم کنارش به شکم دراز بکشم، بازوهای گوشتالو و نرمشو بگیرم تو دستام و محکم بمالم، همزمان کیرم سفت میشد و خودمو آروم به تشک یا به تنش میمالیدم. یه حس قلقلکطوری با گرما و فشار تو بیضههام میپیچید و شاشم میگرفت، ولی خیلی لذت میبردم.
وقتی میگفت «کمرمو ماساژ بده»، سریع میرفتم میشستم رو باسن گوشتالوش. وزنمو مینداختم روش و هر بار که خم میشدم، کیر سفتشدهمو به باسنش میمالیدم. مامان هم یا متوجه نمیشد یا چیزی نمیگفت. چرا باید به یه بچهٔ 6 ساله شک میکرد که پسرش بهخاطر شهوت جنسی داره خودشو به مادرش میماله؟
بابا که ماموریت میرفت، فرصت خوبی برای من بود. شبها التماس مامان میکردم تا پیشش بخوابم. میرفتم زیر پتو بغلش دراز میکشیدم و خودمو به تن گرمش نزدیک میکردم و گاهی هم خودمو میچسبوندم بهش.
یکی دیگه از سرگرمیهام لباسزیرهای مامانم بود. وقتی خونه نبود میرفتم کشوها رو میگشتم. شورت و سوتینهاشو درمیآوردم و میپوشیدم و کیرمو توشون حسابی میمالیدم. یه شورت بنفش براق داشت که خیلی سکسی بود. آرزوم بود مامان اون شرتو بپوشه و من ببینمش. یه بار تو حموم بودیم، منو فرستاد بیرون گفت: «لباسامو برام بیار بذار پشت در.» منم سریع اون شرت بنفشو برداشتم، کیرمو توش مالیدم، چند بار بالا پایین کردم، بعد بردم دادم بهش که بپوشه. وقتی دید گفت: «این نه، بذار سر جاش یکی دیگه بده.» دروغ چرا، دلم گرفت وقتی این حرفو زد.
تا حدود 10-11 سالگی هنوز گاهی با هم حموم میرفتیم، ولی کمکم کمتر شد. مامان دیگه با من حموم نیومد، فقط گاهی صدام میکرد برم دستشو کیسه بکشم. منم تا جایی که میتونستم از پشت سعی میکردم ممههاش، رون پاش و کونشو دید بزنم. خیلی ناراحت و حشری میشدم که چرا دیگه لخت نمیشه. دیگه جلوی من لباس عوض نمیکرد مگر در مواقع نادر و اورژانسی. دامن هم دیگه خیلی کم میپوشید و اونم کمکم دیگه نپوشید.
اون زمان گهگاهی وقتایی که دامن پاهاش بود و میخوابید، میرفتم دامنشو آروم میگرفتم بالا. رانهای سفید و گوشتالوش، شورت نازک و شکل کسش زیر پارچه مشخص میشد. این کار خیلی برام استرس و هیجان داشت. قلبم تند میزد، دستام میلرزید و کیرم تو شلوار میترکید.
14-15 سالم بود که یه شب تو اتاقم درس میخوندم و امتحان داشتم. اتفاقی از اتاق مامان و بابا صدای آه و ناله شنیدم. قلبم شروع کرد تند زدن. آروم اومدم گوشم رو چسبوندم به دیوار. صدای مامان بود؛ نالههای کوتاه و زمزمههایی که نمیتونستم کامل بفهمم، ولی ریتمش مشخص بود. هیجانم رفت بالا. کیرم سیخ شد. خودمو فشار میدادم به دیوار و شروع کردم مالیدن. با همون صداها ارضا شدم و یهو صدا قطع شد. مامان با لباس خواب کوتاه که تا نیمهٔ رون پاهاش بود اومد بیرون. پاهای سفید، براق و گوشتالوش تو نور راهرو میدرخشید. سریع پریدم سر میز و وانمود کردم درس میخونم
از اون شب به بعد جاسوسبازی رو شروع کردم. سعی میکردم بفهمم کی دارن سکس میکنن. گاهی موفق میشدم صداها رو میشنیدم و کیرمو میمالیدم. چند بار هم تونستم مخفیانه ببینم؛ مثلاً یه بارش بابا داشت مامانو از عقب میکرد ولی زیر پتو بودن و فقط حرکت باسن مامان و صدای خیس برخورد مشخص بود.
بعد اون قضیه افتادم رو دور دید زدن و هر مدلی که میشد رو تست کردم برای دید زدن مامان تو هر جای خونه.
یکی از شاهکارهای دید زدن مامان تو حموم با گوشی بود.
سعی میکردم یه جوری تو کمد حموم گوشیو جاساز کنم که نبینه، یا از بالای در یه سوراخ بود که خیلی چیزا ازش معلوم نبود و ریسکش هم بالا بود، یا از زیر در یکم جا داشت که با چشم معلوم نبود ولی اندازهٔ قطر یه گوشی جا داشت که بتونی گوشی رو بذاری و ببینی.
بهترینش همین بود: دوربین باز میکردم، فلش رو خاموش میکردم و گوشی رو میذاشتم کنار در و به شکل زنده نگاه میکردم. چیز زیادی مشخص نبود، قسمت کمی معلوم بود و باید شانس میآوردم رو زمین بشینه تا یه چیزی ببینم. خیلی هیجان داشتم و تقریباً کارم شده بود منتظر این باشم که مامان کی میره حموم و منم برم دید بزنم بلکه نصیبم بشه یه چیزی ببینم.
چند سالی به همین شکل گذشت و یه مدت برام تکراری و لوس شده بود. خسته شدم و بزرگتر شده بودم و ترس لو رفتن هم دیگه داشتم. دانشگاه قبول شدم و مجبور شدم برم خوابگاه. مدتی از خانواده دور افتادم و این بین فرصتی اگه پیش میاومد، منم میرفتم خونه پیش خانواده.
دیگه خیلی به فکر دید زدن و جاسوسی و این چیزا نبودم. تو دانشگاه با یه دختری آشنا شده بودم و دوستش هم داشتم و مدتی رو با هم بودیم ولی بهخاطر مشکلاتی نشد که با هم ادامه بدیم. فکرهای سکسی هم دیگه یه مدت خبری ازش نبود، انگار که از سرم افتاده باشه. مدت طولانی گذشت و دوباره اتفاقی با محتوای محارم برخورد داشتم و فکرهای شوم قبلی اومد تو سرم. اینبار قویتر از قبل ظاهر شد و دنبال فرصت بودم برای دید زدن. دوباره شروع کردم به دید زدن مامان تو حموم و چند باری وقتی خونه تنها بودیم این کارو کردم و خیلی صحنههای جالبی گیرم نیومد.
اما یه سری بابا هم خونه بود که مامان رفته بود حموم و بعدش بابا هم به بهونه کیسهکشیدن رفت تو. منم هیجان زده از اینکه دوتایی رفتن و ممکنه صحنهٔ خوبی نصیبم بشه، با ترس و لرز گوشی رو برداشتم و پریدم پشت در. فقط قسمت پایینی پاها معلوم بود داشتن دوش میگرفتن. یکم به همین شکل گذشت و نا امید شدم و رفتم ولی یکم بعد سکوت حموم برام عجیب شد. دوباره رفتم با ترس و هیجان دوربین رو گذاشتم و یهو دیدم مامان دستاشو گذاشته زمین و بابا از پشت چسبیده به مامان. مامان شروع کرد عقب جلو شدن و مشخص بود بابا فرو کرده توش و داره میکنه. صدای خیس برخورد و نفسهای سنگین مامان از زیر در میاومد. کیرم تو شلوار داشت میترکید. بیشتر هیجانزده شدم و کارشون تموم شد و مامان نشست رو به در. منم ذوقزده که بالاخره میتونم بین پاهاش رو ببینم. پاهاش رو هم بود چیزی مشخص نبود. بابا داشت کیسه میکشید و منم منتظر بودم پاهاش رو باز کنه تا کس مامانو ببینم که یهو سر مامان اومد پایین و گوشی رو دید. یه داد زد و محکم زد به در.
من که از ترس دویدم اتاقم، قلبم تو دهنم بود. چند دقیقه بعد مامان با یه حولهٔ کوچیک که مشخص بود اولین چیزی که دیده رو پیچیده دور تنش اومد تو اتاقم. حوله اینقدر کوتاه بود که اگه یکم دیگه کوتاهتر بود کصش کامل معلوم میشد. از کنار هم یه چاک بزرگ بود که از کنار سینهش که حوله رو گره زده بود تا پایین برهنه بود. صورتش از عصبانیت قرمز بود و داد زد: «چه غلطی میکردی اونجا؟! چه گهی میخوردی؟» منم از ترس انکار کردم و گفتم: «من؟؟؟ چی شده؟ چی رو میگی؟؟» داد بیداد کرد، مشخص بود باور نکرده و اومد جلو دنبال گوشیم میگشت که تو این حین سینههاش از بین چاک حوله تو آیینهٔ اتاقم معلوم بود و تصویر سکسی بود و همزمان کیرم داشت سفت میشد.
گوشی رو ازم گرفت و گفت بازش کن. قلبم تو دهنم بود اگه گوشی رو باز میکردم بیچاره میشدم. یکم مقاومت کردم و محکم زد تو گوشم و دیگه میدونستم کاریش نمیشه کرد، این دیگه آخرته بگاییه.
بالاجبار بعد از کلی مقاومت و کتک خوردن گوشیو باز کردم و مامان رفت تو گالری و فیلمهایی که ازشون گرفته بودم رو دید و فشارش افتاد و با همون حوله که دور خودش پیچیده بود و تن خیس نشست روی تختم. معمولاً فیلمها رو تو یه پوشهٔ مخفی میکردم که دم دست نباشه ولی اون روز فرصت نشد. مامان با صدای عصبانی و لرزون ازم پرسید: «اینا رو برای چی گرفتی؟ برای کی میخواستی بفرستی؟»
و منی که اصلاً نه برای کسی گرفته بودم و نه میخواستم جایی بفرستم شروع کردم به قسم خوردن که به خدا برای هیچکس و برای خودم گرفتم و… حین اینکه داشتم ضجه ناله میکردم مامان اصلاً تو باغ نبود که با چه چیزی و با چه پوزیشنی روبهروی من رو تخت نشسته و تمام نگاهم همزمان به پاهای مامان بود. حوله اینقدر کوتاه بود که وقتی نشست کاملاً تا کصش مشخص بود. یکم تاریک بود فقط باید بیشتر دقت میکردم تا ببینمش. از کنار، حوله کل بدن رو نمیپوشوند و بدن لختش تا حدودی معلوم بود و مامان رو داشتم تو سکسیترین حالت ممکن میدیدم و اون اصلاً حواسش نبود. در لحظه زد به سرم که کاش میشد همینجا بغلش میکردم و اونم وا میداد و همینجا میکردمش ولی هم اینکه این فقط برام یه فانتزی بود و واقعی شدنش باورپذیر نبود و هم اینکه بابا تو حموم بود هر لحظه ممکن بود بیاد بیرون و اینکه آیا مامان چیزی هم بهش گفته یا نه ترسی رو به دلم انداخت که فکرش کامل از سرم پرید و درگیر این شدم که بابا چی شد؟ مامان که شروع کرده بود به فحش و لعنت و اینکه باور نکرده بود فیلمها رو برای خودم گرفته بودم و میگفت تو چی میخواستی ببینی مگه؟ از مادر پدرت فیلم میگیری؟ دنبال چی هستی؟
خودمو انداختم زمین رو زانو نشستم به پای مامان افتادم و گفتم غلط کردم به خدا فقط برای خودم بود، اشتباه کردم و همزمان سعی میکردم به بین پاهای مامان نزدیکتر بشم و راحت و نزدیکتر بین پاهاش رو ببینم که تا یه بار نگاهم افتاد، متوجه شد و پاشو بست و مامان دوباره شعله گرفت شروع کرد تو سر و کمرم زدن و با عصبانیت و گریه گفت: «بچه بسه ولم کن دوباره داری منو دید میزنی» و فحشم که هر چی بلد بود داشت بارم میکرد و سریع بلند شدم و دستاشو گرفتم بوسیدم که به خدا غلط کردم اصلاً حواسم نبود و قصدی نداشتم و نشستم کنارش رو تخت، همون سمتی که حوله تا پایین تنش چاک خورده بود. مامان رو با دستام گرفتم و شونهٔ خیسش که هنوز قطرههای آب رو تنش بود رو بوسیدم و بعد هم سر و صورتش رو پشت هم بوسیدم، ببخشید غلط کردم و یهو گفت: «اگه به بابات بگم زندت نمیذاره.» اینجا فهمیدم بابا خبردار نشده و خیالم راحت شد و اون ترس از دلم رفت و دوباره فکرهای شوم اومد به سرم. اینجا آخر خط شرم و حیا با مادرم بود دیگه تقریباً همه چیز خراب شده بود و منم در نهایت شهوت، بوسه زدن به صورت و شونههاشو ادامه دادم و آروم میگفتم ببخشید غلط کردم و مامان هم هی میگفت چرا این کارو کردی و دنبال چی بودی مگه من مادرت نیستم؟ ولم کن نمیخوام بوسم کنی، که منم یهو وایسادم و صورتشو با دستام گرفتم به سمت خودم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم: «دنبال تو، من تو رو میخوام مامان، من خیلی دوست دارم، من عاشقتم» و صورتمو سریع بردم جلو لبهامو چسبوندم به لبهاش و بوسهٔ محکم و طولانی زدم که مامان اول شوک شده بود و با فشار زیادی صورتشو ازم جدا کرد و محکم زد تو گوشم و ساکت موند و دوباره من صورتشو گرفتم و اینبار محکمتر بوسیدم و لبهاشو لیس میزدم و سعی میکردم زبونمو فرو کنم تو دهنش. مامان دوباره سعی کرد خودشو جدا کنه ولی اینبار محکمتر خودمو فشار میدادم بهش و همونجا خوابوندمش رو تخت و لبهامو ازش جدا کردم و شروع کردم بوسیدن از کنار لبهاش و از اونجا به گردنش و با دستام شونههاشو گرفتم که بلند نشه و آروم بوسه میزدم. مامان هم شروع کرد با وحشت حرف زدن که چیکار داری میکنی من مادرتم امیر، چیکار داری میکنی و قسم دادن من که این کارو نکنم و الان بابا میاد و منم همچنان به کارم ادامه میدادم و داشتم گردنش رو میخوردم و دستم رو آزاد کردم و گره حوله رو باز کردم و از تنش جدا کردم. تن سفید و بلوری مامان، تماماً لخت و عریان با سینههای نسبتاً بزرگ و نرم و افتاده فاصلهٔ ده سانتی من بود و زیباترین چیزی بود که داشتم بهش نگاه میکردم و همونجا تو چشاش نگاه کردم و گفتم خیلی دوست دارم مامان، آروم باش. همون لحظه صورتمو آوردم سمت سینههاشو و شروع کردم به لیس زدن و با دستام جفت سینههاشو گرفته بودم و سینهٔ راستشو گذاشتم تو دهنم و میخوردم و مامان دیگه ساکت شد و از گوشهٔ چشماش اشک بود که میاومد و با صدای لرزان زمزمه کرد: «امیر… من مادرتم… این غلطه… بابات…»
ولی بدنش زیر من دیگه اونقدر سفت و مقاوم نبود. سینههای نرم و بزرگش که تو دستام گرفته بودم، نوکشون آروم سفت شده بودن. من هنوز سینهٔ راستش رو تو دهنم داشتم و آروم میمکیدم، زبونم دور نوکش میچرخید. یه نالهٔ خفیف، خیلی خفیف، از گلوش بیرون اومد که سعی کرد خفهش کنه.
دستام رو آروم پایینتر بردم، روی شکم نرم و گرمش، بعد روی رانهای گوشتالوی سفیدش. وقتی انگشتام به داخل رانش نزدیک شد، بدنش یه لرزش ریز داد.
«امیر… صبر کن… آه…»
صدا دیگه فقط اعتراض نبود. یه چیزی توش قاطی شده بود. آهی میکشید که از شدت شهوتش از عمق وجودش میاومد. من جرأت بیشتر شد و دستمو بردم بین پاهاش. کصش داغ و خیس بود. وقتی انگشتم رو شکافش کشیدم، مامان یهو کمرشو کمی بالا داد و چشاشو بست.
«امییر… نه….. » ولی پاهاش آروم بازتر شد.
دستام بین پاهاش بود و انگشتم رو آروم بهش فشار دادم و فرو کردم تو و سرعت دادم بهش، خیسی و لزجی کصش بیشتر شد و با دستم مایع لزج رو همهجای کصش مالیدم.
من صورتمو از سینههاش برداشتم، رفتم بالا و دوباره لبهاشو بوسیدم. این بار مقاومت کمتری کرد. زبونش یه لحظه به زبونم خورد، بعد عقب کشید، ولی دوباره اومد جلو. بوسه عمیقتر شد زبونم رو تو دهن مامان میچرخوندم اونم زبونشو رها کرد و آورد تو دهنم و زبون همدیگه رو میخوردیم، دستاش که تا حالا رو سینهم فشار میداد، آروم شل شد و یکیشون اومد پشت گردنم.
مامان آروم زمزمه کرد: «این کارو نباید بکنیم…»، ولی دستش رو موهام کشید و منو محکمتر به خودش چسبوند. خودمو یکم عقب کشیدم و نگاهش کردم، مامان کاملاً لخت و برهنه زیرم دراز کشیده بود. بدن سفید و پر، سینههای بزرگ و کمی آویزون با نوک قهوهای و سفتشده، شکم نرم و زنانه، رانهای گوشتالو، و کصش که کاملاً خیس شده بود و لبههای متورمش از هم باز شده بودن. باسن گرد و سفیدش روی تخت فشرده شده بود.
سریع تیشرت و شلوار و شورتم درآوردم. کیرم حالا کاملاً سیخ شده بود، سرخ بود و نبض میزد. وقتی تن لختم کامل روی تن لخت مامان چسبید، هر دو یه نالهٔ همزمان کردیم. گرمای بدنش، نرمی سینههاش که به سینهم فشرده میشد، و تماس کیرم بین پاهاش دیوونم کرده بود.
مامان یه لحظه چشاشو باز کرد و به من نگاه کرد. نگاهش پر از تردید و شهوت بود. دستش آروم پایین اومد، اول مردد انگشتاشو دور کیرم حلقه کرد، بعد آروم لمسش کرد. پوست نرم دستش روی کیرم باعث شد یه موج لذت از ستون فقراتم رد بشه.
«مامان… خیلی وقته میخوامت…»
اون دیگه چیزی نگفت. فقط پاهاشو بیشتر باز کرد و منو به سمت خودش کشید. من کیرمو گرفتم و آروم روی کص خیسش مالیدم. سر کیرم بین لبههای کصش بالا و پایین میرفت و هر بار به چوچولش میخورد. مامان دیگه تحمل نداشت. باسنشو از روی تخت بلند کرد و با صدای گرفته التماس کرد:
«امیر تو رو به خدا… طاقت ندارم… بکن تو…»
منم دیگه صبرم تموم شده بود. با این حرفش دیوونه شدم و محکم کیرمو داخلش فرو کردم. داغ، تنگ، خیس و لغزنده. مامان یه آه بلندی کشید و ناخنهاشو محکم تو شونههام فرو کرد. کیرم کامل تو کصش فرو کرده بودم، یه لحظه صبر کردم تا حسش کنم، گرما و خیسی لذتبخشی داشت. بعد آروم شروع کردم به عقب جلو کردن.
هر ضربه عمیقتر از قبلی. صدای برخورد تنمون، صدای خیس کصش و نالههای مامان اتاق رو پر کرده بود.
«آه… آه خدا… امیررر… محکمتر … آه…»
مامان پاهاشو دور کمرم قفل کرد و باسنشو با هر ضربه من بالا میآورد تا کیرم تا آخر توش فرو بره. سینههای بزرگش زیر تنم موج میزدن و نوکشون به سینهم میخورد. من یکی از سینههاشو دوباره گرفتم تو دستم، محکم ماساژ دادم و نوکشو بین انگشتام فشار دادم.
ریتمم تندتر شد. هر بار که کیرمو تا ته فرو میکردم، مامان ناله میکرد و کصش دور کیرم منقبض میشد. بدنش از عرق خیس شده بود. من گردنشو میبوسیدم و لیس میزدم، گاز ملایمی گرفتم، بعد رفتم پایین و دوباره سینههاشو خوردم.
نزدیک ارضا شدن، بدن مامان شروع کرد به لرزیدن شدید. کصش مثل یه مشت گرم دور کیرم فشرده شد و با صدای گرفته و بلند گفت:
«دارم میام… امیر… محکمتر… آه خدا…»
منم دیگه نتونستم. با چند ضربه عمیق و محکم، داخلش خالی شدم. هر دو همزمان به اوج رسیدیم. بدن مامان زیرم میلرزید، کصش دور کیرم نبض میزد و منم تا آخرین قطره از آبمو تو کصش ریختم.
چند دقیقه هر دو بیحرکت موندیم. تن لخت و خیسمون به هم چسبیده بود. قلب مامان تند میزد. بعد آروم منو بغل کرد، دستش رو پشت کمرم کشید و تو گوشم زمزمه کرد:
«ما نباید این کارو میکردیم… بمون تو بغلم…»
نگاهش هنوز پر از شرم بود، ولی یه لبخند خیلی کوچیک و خجالتی هم تو گوشه لبهاش بود. دستش آروم روی باسنم کشیده میشد و یه بوسه ریز از لباش زدم تو چشاش نگاه میکردم و صورتشو ناز میکردم که صدای بابا از حموم اومد و حوله میخواست….
ادامه دارد ….
نوشته: ماهور
9 پاسخ به “آرزوی کودکی”
خب بزار پایان بندی کنم. داشتی جلق میزدی. ننتم صبحش مثل سگ کتکت زده بود. سر درس نخوندن. همینگونه، که وسط جلق بودی و داشتی. خیال پردازی میکردی. بابات صدا کرد. گفت حوله، رفتی. حوله بدی که….
ایناییکه از تابو بخصوص از مادر مینویسن حتم دارم بچه سر راهی هستن چون شناختی از مادر ندارن اگه مادر خودشون باشن و خون همون مادر تو رگشون جاری باشه همون کیرو تو کون خودشون میکنن اگه به مادر راست بشه
کیر خر تو دهن بابات
باباتم بره شامپو ها کنسرت گذاشته بود تو حموم
خودت خوب اسم چوستانتو گذاشتی اروزی کودکی برو جقتو بزن به عشق ننه ات ولی اراجیف ننویس مادری که اول بزنه تو گوشت بعد بگه محکمتر بکوب وزیر پسرس ارضا بشه مادر نیست یه… جنده نمیشه گفت موندم چی بزارم جنده هرچی باشه به دیگران میده ولی به محارمش نمیده
خودت خوب اسم چوستانتو گذاشتی اروزی کودکی برو جقتو بزن به عشق ننه ات ولی اراجیف ننویس مادری که اول بزنه تو گوشت بعد بگه محکمتر بکوب وزیر پسرس ارضا بشه مادر نیست یه… جنده نمیشه گفت موندم چی بزارم اسمشو.اخه جنده هرچی باشه به دیگران میده ولی به محارمش نمیده .ادامش میشه با این روش که پیش میره باباتو مامی جون می کنه یه کونی قهار میگه تو کون بده من نگاه کنم ارضا بشم
از ۵، ۶ سالگی حشری بودی!!؟؟؟ آخه پفیوز بچه ۵، ۶ ساله رو چه به این غلط کردنا!؟ اون فرق گوز و قورمه سبزی رو نمیدونه چیه بعد دنیال سکس و مالیدن و … باشه. حالا اون هیچی، مادرت گوشی رو دید، داد زد، محکم زد به در تو در رفتی اونم از حموم اومد بیرون تو کردیش اما بابای گاگولت نگفت این زنم چرا داد زد، به در زد ، پرید از حموم بیرون ، منم برم ببینم چی شده؟ همونطوری تو حموم موند! ای کیر یک یک بچه هایه شهوانی تو کون آدم دروغگو.
قسمت اولش واقعی بود ولی اونجاش که با مامانش سکس کرد کمی دور از باور بود اما در نهایت بسیار منو شهوتی کرد تا جایی که ……
یه نصیحت کمتر حق بزن مغزت گوزیده