نمیخواستمش ولی…

سلام اسمم مریم هست، 32 سالمه، یک پسرعمه 35 ساله دارم که از بچگی عاشقم بود، اسمش اشکان هست، من هیچوقت نمیتونستم به چشم شوهر بهش نگاه کنم، از طرفی از ازدواج فامیلی هم می‌ترسیدم هم بدم میومد، خلاصه کنم هرکاری کرد قبول نکردم، تازه با کسی دیگه‌ای هم وارد رابطه شدم، متاسفانه آدم بی‌ناموسی بود و منو گول زد که میگیرمت و بکارتم از دست رفت، فکرمیکردم آدم زندگیمه، فریب حرفاشو خوردم ولی فردای اون روز برام یک فیلم از سکسمون فرستاد که مخفیانه گرفته شده بود، دنیا رو سرم خراب شد، از بیت کوین میخواست و من چند تیکه طلا فروختم و برای اینکه خانوادم نفهمن بهش دادم، پردمم ترمیم کردم، دیگه نمیتونستم اعتماد کنم، اون بیشرف هم بلاک کردم ولی باز با خط جدید مزاحمم میشد، خودمو سرزنش میکردم چرا با همون اشکان ازدواج نکردم، میگفتم آه اونه، تا دوسال بعدش خواستگار برام اومد، منم جواب مثبت دادم تا مراسم نامزدی، اول مراسم قبل اومدن مهمونا دیدم خانواده نامزدم دارند پچ پچ میکنند و یچی تو گوشی بهم نشون میدند، از چیزی که میترسیدم سرم اومد، فیلمی که اون حرومزاده گرفته بود پخش شده بود، دعوا شد و مراسم بهم خورد و پدر و مادرم داشتند سکته میکردند، فقط دلم میخواست پدرم یک چاقو برداره و سرمو ببره! از ته دلم زار میزدم و فقط مرگ میخواستم، مهمونا هم تند تند میومدن، متوجه جست و خیز اشکان شدم، داشت به مهمونای جدید توضیح میداد پدر نامزدم سکته کرده بردنش بیمارستان! نامزدم که نامزد سابقم شده بود خانوادش رفته بودند، فقط خانواده ما بودند که چیزی نفهمیده بودند، اشکان همشونو دک کرد، جمع نزدیک و فامیل خودمون مونده بود، اشکان رفت پیش پدرم بهش گفت من جای داماد میشینم! فقط یک نامزدی سوری میگیریم بعد میگیم آزمایش دادیم گفتند خطرناکه جدا شدیم، این پسر منجی من شد، بابام انگار بهش بهترین خبر دنیارو دادند، نشست کنارم و درگوشم گفت میدونم منو نمیخوای، انقدرم خودمو خارو کوچک نمیکنم دیگه گدایی محبتتو کنم، برای آبروی داییم کنارت نشستم امشب تحمل کن، من از خجالت اصلا نمیتونستم حرفی بزنم، سریع آرایشمو‌ درست کردند و منو اشکان بعد چند دقیقه رفتیم یکم رقصیدیم، خیلی عجیب بود،‌ منو نجات داده بود ولی قطعا نمیتونستم زنش بشم، چون هم خودش هم خانوادش فهمیده بودند چه غلطی کردم، ولی دیگه اشکان قلبمو لرزونده بود، اگر کوچکترین لغزشی میکرد اگر ذره‌ای اصرار میکرد، ۱۰۰٪ زنش میشدم ولی واقعا ازم ناراحت و دل شکسته بود، رفتیم عکس بگیریم، توی تمام عکسها عاشقانه بغلش میکردم، حتی لب هم دادیم، متوجه شدم بغض داره، همش تقصیر منه، اون شب گذشت و جهنم من تو خونه شروع شد، کتکهایی از مادر پدرم خوردم که نگم، تا اینکه اشکان یکبار اومد خونمون، فکرکردم برای بحث طلاق اومده، از اتاقم بیرون نیومدم دلم نمی‌خواست ازش جداشم، با پدرم حرف زد، دروغی گفت که اصلا فکرشم نمیکردم، گفت پسری که تو فیلمه خودشه، بخاطر زاویه دوربین صورتش معلوم نیست و گوشی دزدیده شده و فیلم لو رفته، منو گردن گرفت! پدرم پاشد چندتا چک و فحش بهش داد خیلی عصبانی بود اشکانم فقط کتک خورد، نهایتا بعد نیم ساعت رفت، منو نجات داد دیگه با من کاری نداشتند مخصوصا چون گفته بود سکس زوری بود و من راضی نبودم اولش، بهم زنگ زد دو ساعت بعد، گفت الان درامانی هم خانواده من هم تو، بی‌گناه میدوننت، هرزمان که خواستی بگو جدایی اعلام کنیم، منم گفتم فردا صبح باز بیاد خونمون حرف بزنیم تنهام اون ساعت، فردا اومد، خودمو براش آماده کرده بودم، تا وارد شد پریدم بغلش و لباشو بوسیدم، اشکان انگار بهش دنیارو داده بودند، با صدای لرزان و ناامید گفت این یعنی نمیخوای جداشیم، گفتم تو شوهرمی و عاشقتم، تا جملم تموم شد سریع شروع کرد لبمو بوسیدن محکم همدیگرو بغل کرده بودیم، منو کامل بلند کرد و رفتیم اتاقم، افتادیم رو تخت و همینجوری که لبمو میخورد ممه‌‌هامو چنگ میزد، کم کم از رو لباش داشت تلمبه میزد، خودمو شل کرده بودم و کامل در اختیارش بودم، شروع کرد خوردن گردن و گوشم، انقدر اینکارش کیف داد که احساس کردم از کسم آبشار جاری شده! کم کم همینجوری خورد رفت پایین، پیرهنمو در آورد و سوتینمو باز کرد، دوتا ممه ۸۰ دید که داشت چشمش در میومد براشون، حمله کرد یکی دهنش بود یکی تو چنگش، منم رو ابرا بودم، نیپل رو میک میزد داخل دهنش بعد با زبون باهاش بازی میکرد، بعد اون یکی ممه رو خورد و بعد هردورو همزمان میخورد، تمام این مدتم داشت از رو لباس به کسم تلمبه میزد، من ارضا شدم و فقط میگفتم عشقم اشکانم کشتیم! شروع کرد بوسیدن شکمم که یکم قلقلکم اومد رفت پایین، شلوارو شرتمو باهم کشید پایین، کسمو حسابی براش تمیز کرده بودم دید، تا دید چقدر خیسه یک لیس بالا تا پایینش زد که انگار روحم از تنم داشت در میومد، شروع کرد خوردن کسم، چوچولمو پیدا کرد و کارمو تموم کرد، نمیدونم چند بار ارضا شدم، خیلی حرفه‌ای میخورد چوچولمو، زبونشم لای چاک کسم میکشید و تو کسم تلمبه میزد با زبون، همش تلاش میکردم با دست از کسم دورش کنم ولی نمیتونستم و هی ارضا میشدم، تا ولش کرد، با لرزش و نگاه عاشقانه دیدم داره لخت میشه، نتونستم بهش بگم بگذاره کیرشو ساک بزنم فقط دیدم خیلی کلفته فهمیدم کارم تمومه، شروع که کرد فروکردن داشتم فقط جیغ میزدم، ۱۵ سانت بود، تا ته نگهداشت اومد روم و لبمو بوسید، بعد چند لحظه تلمبه شروع شد، از شدن ارضا نه نا داشتم نه توان ارضا شدن بیشتر، ولی تحمل کردم، تو بغلش مثل مار به خودم می پیچیدم و اشکانم همش قربون صدقم میرفت، تلاش میدم حرف بزنم ولی ارضام اجازه نمی داد، فقط چند بار گفتم دیگه نمیتونم مردم! که اشکان تلمبه‌هاشو شدیدتر کرد تا آبش بیاد، ناله میکرد تا یک بار تا ته فرو کرد و تا قطره آخر آبشو ریخت، یک گرمای به شدت لذت بخش تو بدنم احساس میکردم، همینجوری تا چند دقیقه لب میگرفتیم قربون صدقه هم می‌رفتیم آخر پاشد رفت آب آورد خوردیم و تو بغل هم یکی دو ساعت خوابیدیم، بهم گفت نگهش میداری یا قرص بخرم، گفتم نگه میدارم، قرار عقد و عروسی گذاشتیم و من حامله بودم تو عروسیمون.

نوشته: مریم

بازدید 8,490

0 پاسخ به “نمیخواستمش ولی…”

  1. قشنگ بود اگر واقعی بود و خاطرست قدرشو بدون خیلی مرده دمش گرم خودشو بی آبرو کرد و فدا تا آبروی تو رو بخره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...