سلام خدمت دوستان
داستانی که میخوام بنویسم برای کمتر از یک ماه پیشه و اولین داستانی هست که مینویسم و اگر بدی خوبی داره ببخشید دیگه
من مملیم ولی خب اکثرا یا ممد صدام میکنن یا علی
۱۸ سالمه ۱۹۲ قد و ۱۰۹ وزن خیلی وزنم دیده نمیشه چون قدم بلنده ولی سینه های درشتی دارم که توی دیده خیلی
داستان برمیگرده به حدود یک ماه ونیم پیش که من مادر بزرگ پدریم فوت کردند و همه چیز بهم ریخته بود
۵ روز اول خونه مامان بزرگ میخوابیدیم همه خانوادگی ولی خب عموهام اکثرشون میرفتن خونه و خانواده ما بودن با دوتا از عمه هام که یکیشون بیوهس ۳ تا پسر داره و اون یکی دیگه بچه نداره کلا
یکی از بچه هاش ۲۷ یا ۲۸ سالشه و یکی دیگه ۲۲ و اونم ۱۷ که به این دوتای آخری کار ندارم اصلا
شب اول که مادربزرگم مرده بود مهرشاد(پسر عمه بزرگمم) سعی داشت بقیه رو بخندونه و کلا فضا و جو رو عوض کنه که تا حدودی هم تونست منم ناراحت بودم اینم هی شوخی دستی میکرد دست میزد به سینم می گفت ناراحت نباش(منظورم از دست زدن اینکه سرپنجهایی میزد) منم هی با خنده خنده دس به سرش میکردم و واقعا هم حوصله نداشتم
(از خصوصیاتش بگم یه پسر سبزهمتمایل به سیاهس قدش حدودا ۱۸۶ایناهاست لاغرم هست)
موقع خواب شد عمم رختخواب هارو اورد توی پذیرایی انداخت که خودمون پهن کنیم منم توی حال خودم بودم کلمو کردم تو گوشی که بقیه رختخواب هارو پهن کنن چون از ظهرش پذیرایی تو خونه با من بود منم خسته بودم
خلاصه که رختخواب هارو پهن کردن و خوابیدیم و قرار بود که قبل از اذان پاشیم بریم قبرستون طبق رسم رسوم های قدیمیا
ساعت ۴ ایناها بود اومد پاشم حوصلم نیومد توی جام با گوشیم ور رفتم یکم مهرشاد اومد بهقول خودمون مشتومال داد مارو آخرم گفتم ول کن بابا حوصله ندارم مهرشاد پاشد یه لگد به شوخی زد به کونم گفت پاشو بابا خودتو چس نکن بچه
چرا دروغ بگم با اون لگدی که زد خودم خارشام شروع شد (موقع ماساژ دادنش پایین تنهام رو خیلی بیشتر از بالاتنهام ماساژ داد و همش هم سمت رونام با کونم بود) میخواست بره ماشین رو از خونشون بیاره پیاده گفت ممد پاشو بریم ماشینو بیاریم منم گفتم حوصله ندارم گفت پاشو بریم پاهات باز میشه
هوا تاریکه تاریک بود رسیدیم خونشون گفت برم کلیدارو بیارم تو هم بیا بالا بشین تا من لباسم رو سریع عضو کنم
گفتم کی حوصله داره ۴ طبقه پله رو بدون آسانسور بالا بره خودت برو دیگه گفت بیا بریم هوا تاریک یکی از همسایهها بیاد پایین کار داشته باشه تورو ببینه خایه میکنه با این قدت واستادی اینجا
منم حوصله حرفاشو نداشتم دیگه زیاد بحث نکردم باهاش
رفتم بالا نشستم روی مبل گفتم برو سریع باش خونه مامان جون منتظرن گفت خیلی خب دیگه شاش که نداری بچه جان
رفت تو اتاق لباسشو عوض کنه عمم زنگ زد بهم گفت بیاین دیگه دیر میشه یهوقت زشته گفتم باشه گفت برو تو اتاقم محمد جان یکی از شالام مشکیه روش نگین های طلایی داره بردارید بیارید با خودتون منم گفتم عمه من گوشیو میدم مهرشاد خودتون بگید بهش گفت باشه
بدون اینکه در بزنم در اتاقش رو باز کردم یهو دیدم لخته ولی خب شورتش پاش بود یه لحظه چشمم خورد به بدنه سبزش در حد ۴ یا ۵ ثانیه به بدنش زل زدم اونم جا خورده بود گفت ها چیه گفتم عمه زهراس باهات کار داره پشت خط گوشی رو گرفت منم رفتم رو مبل پذیرایی نشستم به یه نقطه خیره شده بودم و به بدنش فکر میکردم(بدنش رو دیده بودم تابهحال ولی خب نمیدونم این سری فرق داشت یا چی بود که همش فکر میکردم بهش) صدام زد گفت ممدو بیا گوشیت منم گفتم خب یواش تر حرف بزن نصفه شبه خوابن همسایههاتون یهو گفت کون لق همسایهها منم هیچی نگفتم گوشیو برداشتم اومدم بیرون گفت سری بعد خاصی بیای یه دری اوهونی چیزی میزنن که ادم لخت نباشه منم گفتم خیله خب حالا تو برو شال عمه رو بردار بریم دیر میشه (همه اینهایی که گفتم نهایت اگر توی ۱۰ دقیقه رخ داده باشه) سوییچش رو برداشت گفت تو برو از پله ها پایین منم میام
گفتم خب باهم میریم گفت پس وایمیستی غر نزن بالاسرم گفتم باشه
اخلاقش یجوری شده بود انگار ازم دلخور بود رفتیم پایین سوار ماشین شدیم در رو زد باز شد ماشینو اورد بیرون تو راه هیچی نگفت منم بیرون رو نگاه میکردم ولی خب شب بود حدودا رسیدیم دم خونه مامانبزرگم ماشینو خاموش کرد رفتیم تو (خونه مامانبزرگم ویلایی هست و بزرگه مدل قدیمی سازه یعنی حدود ۶۰ سال پیش یا شایدم بیشتر) توی راه روی ورودی داشتم میرفتم جلوتر بود از مهرشاد یهو یه یکی در کونم گفت من میرم دستشویی تو به مامانم اینا بگو بیان (دستشویی خونه مامانبزرگم اصلیه تو حیاطه و اونی که تو خونس برا مامانبزرگم بوده و فرنگی هست) گفتم باشه رفتم تو خونه عمم گفت محمد عمه شالم رو نیاوردید؟ گفتم رو صندلی عقب ماشینه عمه مهرشاد رفته دستشویی کلیدا دست اونه گفت باشه رفتیم سرخاک رسیدیم دعا خوندن ساعتای ۵نیم ۶ بود گفتن بریم خونه مامانجان بخوابیم همه هم تایید کردن(اونایی که شب خونه مامانبزرگ میخوابیدن دوتا عمه دیگم هم رفتن خونه مامانبزرگم با ۵ تا عمو هام) ساعت ۶/۲۰ رسیدیم خونه اینقدر خیابونا خلوت بود با ماشین عمم رسیدیم پیاده شدیم بریم تو خونه مهرشاد گفت من میخام برم خونه بخوابم اینجا بچه ها سرصدا میکنن کسی نمیاد بریم؟ دوتا داداشاش گفتن نه برو عمم هم گفت برو ولی دیگه تا ساعت ۹نیم ۱۰ بیا اینجا اونم گفت باشه مهرشاد گفت ممد بیا بریم خونه ما بخوابیم اینجا سرصدا میکنن گفتم برو بابا حوصله داری داداشات نیومدن تنهایی میخای بری چکار کنی گفتش بیا بریم کسخل اینجا سرصدا میکنن خوابت نمیبره باز عصر دم مسجد گیجی خوابت میگیره منم گفتم باشه بریم ولی اصلا تو فازش نبودم که مثلا اصرار کنم یکی از داداشاش بیان باهامون مثل کسخلا اوکیو دادم
رسیدیم خونه عمم کلید انداخت رفتیم تو خونه گفت تو اتاق میخوابی یا اینجا گفتم فعلا باید برم دستشویی که دارم میترکم گفت برو بعد تو اتاقم بالشت هست خواستی بیای توی پذیرایی بردار بیا رفتم دستشویی بعد اومدم بیرون رفتم تو اتاقش بالشت بردارم از رو تختش شورتی که پاش بود رو دیدم درآورده بود انداخته بود یه کنار رفتم تو پذیرایی دیدم لباسش رو در آورده و لخت دراز کشیده ولی یه شورت دیگه پاش بود که تنگبود زیاد توجه نکردم رفتم بالاتر ازش دراز کشیدم بخوابم هعی از این شونه به اون شونه میرفتم بدنشو دید میزدم (اخه خودم تایپم پسر یا مردانه که رنگ پوستاشون تیرس) چشمام رفت رو هم خوابیدم ساعت ۹نیم مامانم زنگ زد گفت خواستید بیاید سفره یکبار مصرف بگیرید بیارید منم از خواب پریده بودم لجم گرفت گفتم همینو پیامک میدادی چی میشد گفت فکر کردم بیداری حالا برو بخواب ببخشید قطع کردم گوشیو سایلنت کردم گذاشتم بالا سرم روی میز
دوباره پلکام سنگین شده بود دیدم یکی میگه پاشو بیا اینجا بچه گفتم ها چیه چی میگی (کلا خیلی راحتیم با خانواده عمم روابط کلامیمون داغونه و بیش از حد رومون توی همدیگه بازه) گفت میگم بیا این پایین چیه مثل این سگای یتیم رفتی یه کنار کِز کردی گفتم گاییدی منو ولم کن دیگه چکاره من داری اومدم بگم سرت تو کار خودت باشه گفتم هنوز نگاییدمت که منم جوابشو ندادم ده دقیقه یه رب خوابیدم پاشدم دیگه اجیر خواب شده بودم دیدم میگم بیا ممد مشتومالم بده بدنم گرفته منم با لحن تند گفتم مهرشاد ولم کن دیگه داداشات یچیزی میدونستن که باهات نیومدن چه حرفی میزنی بگیر کلتو بزار بخواب دیگه گفت خب جوجه ماشینی بیا نمیخام بخورمت که یه مشتومال سادس ۷ ساعت نمیشه که من مشتمالت دادم حداقل بیا جبران کن بی چشمو رو منم لجم گرفته بود اخه تاحالا اینقدر رو مخ ندیده بودمش گفتم باشه بابا چه منتی هم میزاری به کمر خوابیده بود منم ماساژش دادم گفت بسه بابا بلدم نیستی گفتم همینکه هست گفت بخواب یادت بدم مشتمال درست حسابی ینی چی گفتم ولم کن باباخوابم میاد(اجیر بودم ولی میخواستم یهطوری دست به سرش کنم) از اون اصرار و از من رد کردن اخرش گفت باشه اصلا بچهایی مارو بگوفکر کردم تو آدمی منم دیدم ناراحت شد گفتم شوخی کردم بیا اونم از خدا خواست دمر خوابیدم گفتم ماساژ فقط پایین تنه نیست بالاتنه هم هست گفت تو بلد نیستی
داشت ماساژ میداد گفت از رو لباس نمیشه در بیار لباساتو گفتم ولمون کن تورو خدا حوصله ندارم دیگه با اصرار قبول کردم یه شورت پام بود (خدایی کار ندارم خیلی خوب ماساژ میداد) از نوک انگشت پام تا سر شونه هامو میمالید حال میداد یهو حس کردم رو کونم بیشتر میماله و فشار میده منم محل نکردم گفتم یا بگامیده منو یا هم واقعا نیتش خیره
گفت روغن بریزم با روغن ماساژ بدم گفتم نه بابا چیه چربم میکنی لباس ندارم گفت اصن اصلش اینه باید لخت باشی برای ماساژ چرب گفتم من لباس ندارم اذیت نکن گفت باشه از رو شورتت میکنم چرب هم شد اشکال نداره از شورت های خودم بت میدم پات کنی گفتم باشه
خیلی برام غیر نرمال بود و خجالت میکشیدم تا حالا لخت نبودم جلو کسی تنها جایی که کسی منو با شورت دیده بود توی استخر بود
یه پتو نرم پهن کرد گفت برو روی اون به پشت بخواب ماساژ روغنی میخوام بدمت گفتم باشه روغن آرگان از تو یخچالشون آورد چرب کرد گفت چیه خجالت میکشی ببین منم مثل تو لباس تنم نیست خجالت نکش منم چیزی نگفتم
هی با سینه هام بازی میکرد می گرفت توی دستش فشار میداد دردم گرفت گفتم چته چرا فشار میدی گفت ببخشید منم سکوت کردم😂 گفت دمر بخواب پشتشم ماساژ بدم دمر شدم با لپای کونم بازی بازی میکرد گاهی دستشو میکرد زیر شورتم
منم دیگه داغ شده بودم نمیتونستم خودمو نگه دارم گفتم اگه سختته شورتمو در بیار اونم مکث نکرد دراورد سریع
بدنم دیگه برق میزد از بس چرب شده بود اونم ماساژ میداد گهگداری یه دست لا کونم میکشید منم چیزی نمیگفتم دیگه زده بودم اون درش ولی خیلی خجالت میکشیدم بهش گفتم مهرشاد هدفت چیه جدی الکی ماساژ میدی؟ فهمید گفت نه میخواستم خودت اوکی رو بدی دراز کشید بغلم شورتشو در اورد باورم نمیشد یه کیر شکلاتی بزرگ بود اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی مهرشاد بخواد منو بکنه
با خنده گفت حالا چیکار کنیم ممه جون
منم چیزی نگفتم چرخیدم روی همون پتو کیرشو گذاشتم تو دهنم اصلا بلد نبودم از قبل چون تاحالا سکس نداشتم یا حتی رابطه نزدیک به سکس
تا نصفه کیرشو میخوردم اونم اخو اوخ میکرد
دیگه دستش رو گذاشته بود روی موهام سرمو بالاپایین میکرد فشار داد اوقم گرفت چشمام اشک میومد یه حالی شدم دیگه نخوردم گفت بچرخ من برات سوراختو باز کنم انگشتش رو میچرخوند دم سوراخم حشریه حشری شده بودم یهو کرد تو انگشتش رو ی دردی کل بدنمو گرف برق از سرم پرید رفتم جلو فهمید دردم گرفت گفت باشه باشه نمیکنم دیگه کیرشو روغن زدم چرب شد گفت پاهاتو تا میتونی فشار بده بهم سفت سفت بشه لای پات گفتم باشه کیرشو گذاشت لای پام عقب جلو میکرد دوباره حسم برگشت بهم گفت برگرد صورتت رو بیار جلو صورتم چرخیدم باهام لب گرفت اصلا میتونم بگم بهترین حسی بود که داشتم تاحالا با کسی اصلا لب نگرفته بودم لبام رو میخورد دور لبمو زبون میزد (دروغ چرا اولش چندشم شد ولی بعد فقط میخواستم لبامو بخوره) لبام روی لبش بود کیرش لای پام دستش هم رو با نوک سینم بازی میکرد تو فضا بودم یکم کیرشو کشید عقب یهو دیدم شکمم داغ شد آبش اومده بود ولی هنوز لبم رو میخورد و با سینه هام بازی میکردش منم دستمو رو انداختم دور گردنش انگشتامو کردم توی موهاش به ۳۰ ثانیه نرسید من ابم با فشار ریخت روی پتویی که پهن بود
مهرشاد پاشد گفت ممد جونم دمت گرم فکر نمیکردم اینقدر پایه باشی همونطوری لخت رفت توی اتاق یه پیراهن و شلوار و شورت برام اورد گفت برو حمام بعد بیا اینا رو بپوش لباساتم بنداز لباسشویی من شب یه سر میام خونه میزنم بشوره
من رفتم تو حمام خودم میشستم پشتم خیلی چرب بود گفتم مهرشاد میشه بیای پشتمو بشوری خیلی چربه گفتم چشم الان میام
اومد پشتم رو شست و منم پشت اونو شستم اون سریع رفت توی اتاق عمم حمام من بین پاهامو شستم شکمم شستم ولی هنوز لیز بود روی شکمم دور نافم ابش بود منم بقیه جاها مو سریع شستم رفتم بیرون لباسایی که گذاشته بود رو تنم کردم نشستم با گوشیم کلش بازی کنم دیدم میس کال داشتم از عمم با مامانم😂
مهرشاد هم بعد از یک ربع اومد اون لباساشو پوشیده بود
ساعت ۱۲ شده بود رسیدیم خونه مامان بزرگ مامانم دید با لباسای خودم نیستم گفت چی شده گفتم مهرشاد خواب بود قبل اینکه بیدار بشه من رفتم سفره بگیرم گیج بودم افتادم تو سبزه های دم سوپری لباسام گلی شدن مهرشادم گفته بیا برو یه دوش بگیر بعدم لباس گذاشته بود برام
داستانی که میخوام بنویسم برای کمتر از یک ماه پیشه و اولین داستانی هست که مینویسم و اگر بدی خوبی داره ببخشید دیگه
من مملیم ولی خب اکثرا یا ممد صدام میکنن یا علی
۱۸ سالمه ۱۹۲ قد و ۱۰۹ وزن خیلی وزنم دیده نمیشه چون قدم بلنده ولی سینه های درشتی دارم که توی دیده خیلی
داستان برمیگرده به حدود یک ماه ونیم پیش که من مادر بزرگ پدریم فوت کردند و همه چیز بهم ریخته بود
۵ روز اول خونه مامان بزرگ میخوابیدیم همه خانوادگی ولی خب عموهام اکثرشون میرفتن خونه و خانواده ما بودن با دوتا از عمه هام که یکیشون بیوهس ۳ تا پسر داره و اون یکی دیگه بچه نداره کلا
یکی از بچه هاش ۲۷ یا ۲۸ سالشه و یکی دیگه ۲۲ و اونم ۱۷ که به این دوتای آخری کار ندارم اصلا
شب اول که مادربزرگم مرده بود مهرشاد(پسر عمه بزرگمم) سعی داشت بقیه رو بخندونه و کلا فضا و جو رو عوض کنه که تا حدودی هم تونست منم ناراحت بودم اینم هی شوخی دستی میکرد دست میزد به سینم می گفت ناراحت نباش(منظورم از دست زدن اینکه سرپنجهایی میزد) منم هی با خنده خنده دس به سرش میکردم و واقعا هم حوصله نداشتم
(از خصوصیاتش بگم یه پسر سبزهمتمایل به سیاهس قدش حدودا ۱۸۶ایناهاست لاغرم هست)
موقع خواب شد عمم رختخواب هارو اورد توی پذیرایی انداخت که خودمون پهن کنیم منم توی حال خودم بودم کلمو کردم تو گوشی که بقیه رختخواب هارو پهن کنن چون از ظهرش پذیرایی تو خونه با من بود منم خسته بودم
خلاصه که رختخواب هارو پهن کردن و خوابیدیم و قرار بود که قبل از اذان پاشیم بریم قبرستون طبق رسم رسوم های قدیمیا
ساعت ۴ ایناها بود اومد پاشم حوصلم نیومد توی جام با گوشیم ور رفتم یکم مهرشاد اومد بهقول خودمون مشتومال داد مارو آخرم گفتم ول کن بابا حوصله ندارم مهرشاد پاشد یه لگد به شوخی زد به کونم گفت پاشو بابا خودتو چس نکن بچه
چرا دروغ بگم با اون لگدی که زد خودم خارشام شروع شد (موقع ماساژ دادنش پایین تنهام رو خیلی بیشتر از بالاتنهام ماساژ داد و همش هم سمت رونام با کونم بود) میخواست بره ماشین رو از خونشون بیاره پیاده گفت ممد پاشو بریم ماشینو بیاریم منم گفتم حوصله ندارم گفت پاشو بریم پاهات باز میشه
هوا تاریکه تاریک بود رسیدیم خونشون گفت برم کلیدارو بیارم تو هم بیا بالا بشین تا من لباسم رو سریع عضو کنم
گفتم کی حوصله داره ۴ طبقه پله رو بدون آسانسور بالا بره خودت برو دیگه گفت بیا بریم هوا تاریک یکی از همسایهها بیاد پایین کار داشته باشه تورو ببینه خایه میکنه با این قدت واستادی اینجا
منم حوصله حرفاشو نداشتم دیگه زیاد بحث نکردم باهاش
رفتم بالا نشستم روی مبل گفتم برو سریع باش خونه مامان جون منتظرن گفت خیلی خب دیگه شاش که نداری بچه جان
رفت تو اتاق لباسشو عوض کنه عمم زنگ زد بهم گفت بیاین دیگه دیر میشه یهوقت زشته گفتم باشه گفت برو تو اتاقم محمد جان یکی از شالام مشکیه روش نگین های طلایی داره بردارید بیارید با خودتون منم گفتم عمه من گوشیو میدم مهرشاد خودتون بگید بهش گفت باشه
بدون اینکه در بزنم در اتاقش رو باز کردم یهو دیدم لخته ولی خب شورتش پاش بود یه لحظه چشمم خورد به بدنه سبزش در حد ۴ یا ۵ ثانیه به بدنش زل زدم اونم جا خورده بود گفت ها چیه گفتم عمه زهراس باهات کار داره پشت خط گوشی رو گرفت منم رفتم رو مبل پذیرایی نشستم به یه نقطه خیره شده بودم و به بدنش فکر میکردم(بدنش رو دیده بودم تابهحال ولی خب نمیدونم این سری فرق داشت یا چی بود که همش فکر میکردم بهش) صدام زد گفت ممدو بیا گوشیت منم گفتم خب یواش تر حرف بزن نصفه شبه خوابن همسایههاتون یهو گفت کون لق همسایهها منم هیچی نگفتم گوشیو برداشتم اومدم بیرون گفت سری بعد خاصی بیای یه دری اوهونی چیزی میزنن که ادم لخت نباشه منم گفتم خیله خب حالا تو برو شال عمه رو بردار بریم دیر میشه (همه اینهایی که گفتم نهایت اگر توی ۱۰ دقیقه رخ داده باشه) سوییچش رو برداشت گفت تو برو از پله ها پایین منم میام
گفتم خب باهم میریم گفت پس وایمیستی غر نزن بالاسرم گفتم باشه
اخلاقش یجوری شده بود انگار ازم دلخور بود رفتیم پایین سوار ماشین شدیم در رو زد باز شد ماشینو اورد بیرون تو راه هیچی نگفت منم بیرون رو نگاه میکردم ولی خب شب بود حدودا رسیدیم دم خونه مامانبزرگم ماشینو خاموش کرد رفتیم تو (خونه مامانبزرگم ویلایی هست و بزرگه مدل قدیمی سازه یعنی حدود ۶۰ سال پیش یا شایدم بیشتر) توی راه روی ورودی داشتم میرفتم جلوتر بود از مهرشاد یهو یه یکی در کونم گفت من میرم دستشویی تو به مامانم اینا بگو بیان (دستشویی خونه مامانبزرگم اصلیه تو حیاطه و اونی که تو خونس برا مامانبزرگم بوده و فرنگی هست) گفتم باشه رفتم تو خونه عمم گفت محمد عمه شالم رو نیاوردید؟ گفتم رو صندلی عقب ماشینه عمه مهرشاد رفته دستشویی کلیدا دست اونه گفت باشه رفتیم سرخاک رسیدیم دعا خوندن ساعتای ۵نیم ۶ بود گفتن بریم خونه مامانجان بخوابیم همه هم تایید کردن(اونایی که شب خونه مامانبزرگ میخوابیدن دوتا عمه دیگم هم رفتن خونه مامانبزرگم با ۵ تا عمو هام) ساعت ۶/۲۰ رسیدیم خونه اینقدر خیابونا خلوت بود با ماشین عمم رسیدیم پیاده شدیم بریم تو خونه مهرشاد گفت من میخام برم خونه بخوابم اینجا بچه ها سرصدا میکنن کسی نمیاد بریم؟ دوتا داداشاش گفتن نه برو عمم هم گفت برو ولی دیگه تا ساعت ۹نیم ۱۰ بیا اینجا اونم گفت باشه مهرشاد گفت ممد بیا بریم خونه ما بخوابیم اینجا سرصدا میکنن گفتم برو بابا حوصله داری داداشات نیومدن تنهایی میخای بری چکار کنی گفتش بیا بریم کسخل اینجا سرصدا میکنن خوابت نمیبره باز عصر دم مسجد گیجی خوابت میگیره منم گفتم باشه بریم ولی اصلا تو فازش نبودم که مثلا اصرار کنم یکی از داداشاش بیان باهامون مثل کسخلا اوکیو دادم
رسیدیم خونه عمم کلید انداخت رفتیم تو خونه گفت تو اتاق میخوابی یا اینجا گفتم فعلا باید برم دستشویی که دارم میترکم گفت برو بعد تو اتاقم بالشت هست خواستی بیای توی پذیرایی بردار بیا رفتم دستشویی بعد اومدم بیرون رفتم تو اتاقش بالشت بردارم از رو تختش شورتی که پاش بود رو دیدم درآورده بود انداخته بود یه کنار رفتم تو پذیرایی دیدم لباسش رو در آورده و لخت دراز کشیده ولی یه شورت دیگه پاش بود که تنگبود زیاد توجه نکردم رفتم بالاتر ازش دراز کشیدم بخوابم هعی از این شونه به اون شونه میرفتم بدنشو دید میزدم (اخه خودم تایپم پسر یا مردانه که رنگ پوستاشون تیرس) چشمام رفت رو هم خوابیدم ساعت ۹نیم مامانم زنگ زد گفت خواستید بیاید سفره یکبار مصرف بگیرید بیارید منم از خواب پریده بودم لجم گرفت گفتم همینو پیامک میدادی چی میشد گفت فکر کردم بیداری حالا برو بخواب ببخشید قطع کردم گوشیو سایلنت کردم گذاشتم بالا سرم روی میز
دوباره پلکام سنگین شده بود دیدم یکی میگه پاشو بیا اینجا بچه گفتم ها چیه چی میگی (کلا خیلی راحتیم با خانواده عمم روابط کلامیمون داغونه و بیش از حد رومون توی همدیگه بازه) گفت میگم بیا این پایین چیه مثل این سگای یتیم رفتی یه کنار کِز کردی گفتم گاییدی منو ولم کن دیگه چکاره من داری اومدم بگم سرت تو کار خودت باشه گفتم هنوز نگاییدمت که منم جوابشو ندادم ده دقیقه یه رب خوابیدم پاشدم دیگه اجیر خواب شده بودم دیدم میگم بیا ممد مشتومالم بده بدنم گرفته منم با لحن تند گفتم مهرشاد ولم کن دیگه داداشات یچیزی میدونستن که باهات نیومدن چه حرفی میزنی بگیر کلتو بزار بخواب دیگه گفت خب جوجه ماشینی بیا نمیخام بخورمت که یه مشتومال سادس ۷ ساعت نمیشه که من مشتمالت دادم حداقل بیا جبران کن بی چشمو رو منم لجم گرفته بود اخه تاحالا اینقدر رو مخ ندیده بودمش گفتم باشه بابا چه منتی هم میزاری به کمر خوابیده بود منم ماساژش دادم گفت بسه بابا بلدم نیستی گفتم همینکه هست گفت بخواب یادت بدم مشتمال درست حسابی ینی چی گفتم ولم کن باباخوابم میاد(اجیر بودم ولی میخواستم یهطوری دست به سرش کنم) از اون اصرار و از من رد کردن اخرش گفت باشه اصلا بچهایی مارو بگوفکر کردم تو آدمی منم دیدم ناراحت شد گفتم شوخی کردم بیا اونم از خدا خواست دمر خوابیدم گفتم ماساژ فقط پایین تنه نیست بالاتنه هم هست گفت تو بلد نیستی
داشت ماساژ میداد گفت از رو لباس نمیشه در بیار لباساتو گفتم ولمون کن تورو خدا حوصله ندارم دیگه با اصرار قبول کردم یه شورت پام بود (خدایی کار ندارم خیلی خوب ماساژ میداد) از نوک انگشت پام تا سر شونه هامو میمالید حال میداد یهو حس کردم رو کونم بیشتر میماله و فشار میده منم محل نکردم گفتم یا بگامیده منو یا هم واقعا نیتش خیره
گفت روغن بریزم با روغن ماساژ بدم گفتم نه بابا چیه چربم میکنی لباس ندارم گفت اصن اصلش اینه باید لخت باشی برای ماساژ چرب گفتم من لباس ندارم اذیت نکن گفت باشه از رو شورتت میکنم چرب هم شد اشکال نداره از شورت های خودم بت میدم پات کنی گفتم باشه
خیلی برام غیر نرمال بود و خجالت میکشیدم تا حالا لخت نبودم جلو کسی تنها جایی که کسی منو با شورت دیده بود توی استخر بود
یه پتو نرم پهن کرد گفت برو روی اون به پشت بخواب ماساژ روغنی میخوام بدمت گفتم باشه روغن آرگان از تو یخچالشون آورد چرب کرد گفت چیه خجالت میکشی ببین منم مثل تو لباس تنم نیست خجالت نکش منم چیزی نگفتم
هی با سینه هام بازی میکرد می گرفت توی دستش فشار میداد دردم گرفت گفتم چته چرا فشار میدی گفت ببخشید منم سکوت کردم😂 گفت دمر بخواب پشتشم ماساژ بدم دمر شدم با لپای کونم بازی بازی میکرد گاهی دستشو میکرد زیر شورتم
منم دیگه داغ شده بودم نمیتونستم خودمو نگه دارم گفتم اگه سختته شورتمو در بیار اونم مکث نکرد دراورد سریع
بدنم دیگه برق میزد از بس چرب شده بود اونم ماساژ میداد گهگداری یه دست لا کونم میکشید منم چیزی نمیگفتم دیگه زده بودم اون درش ولی خیلی خجالت میکشیدم بهش گفتم مهرشاد هدفت چیه جدی الکی ماساژ میدی؟ فهمید گفت نه میخواستم خودت اوکی رو بدی دراز کشید بغلم شورتشو در اورد باورم نمیشد یه کیر شکلاتی بزرگ بود اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی مهرشاد بخواد منو بکنه
با خنده گفت حالا چیکار کنیم ممه جون
منم چیزی نگفتم چرخیدم روی همون پتو کیرشو گذاشتم تو دهنم اصلا بلد نبودم از قبل چون تاحالا سکس نداشتم یا حتی رابطه نزدیک به سکس
تا نصفه کیرشو میخوردم اونم اخو اوخ میکرد
دیگه دستش رو گذاشته بود روی موهام سرمو بالاپایین میکرد فشار داد اوقم گرفت چشمام اشک میومد یه حالی شدم دیگه نخوردم گفت بچرخ من برات سوراختو باز کنم انگشتش رو میچرخوند دم سوراخم حشریه حشری شده بودم یهو کرد تو انگشتش رو ی دردی کل بدنمو گرف برق از سرم پرید رفتم جلو فهمید دردم گرفت گفت باشه باشه نمیکنم دیگه کیرشو روغن زدم چرب شد گفت پاهاتو تا میتونی فشار بده بهم سفت سفت بشه لای پات گفتم باشه کیرشو گذاشت لای پام عقب جلو میکرد دوباره حسم برگشت بهم گفت برگرد صورتت رو بیار جلو صورتم چرخیدم باهام لب گرفت اصلا میتونم بگم بهترین حسی بود که داشتم تاحالا با کسی اصلا لب نگرفته بودم لبام رو میخورد دور لبمو زبون میزد (دروغ چرا اولش چندشم شد ولی بعد فقط میخواستم لبامو بخوره) لبام روی لبش بود کیرش لای پام دستش هم رو با نوک سینم بازی میکرد تو فضا بودم یکم کیرشو کشید عقب یهو دیدم شکمم داغ شد آبش اومده بود ولی هنوز لبم رو میخورد و با سینه هام بازی میکردش منم دستمو رو انداختم دور گردنش انگشتامو کردم توی موهاش به ۳۰ ثانیه نرسید من ابم با فشار ریخت روی پتویی که پهن بود
مهرشاد پاشد گفت ممد جونم دمت گرم فکر نمیکردم اینقدر پایه باشی همونطوری لخت رفت توی اتاق یه پیراهن و شلوار و شورت برام اورد گفت برو حمام بعد بیا اینا رو بپوش لباساتم بنداز لباسشویی من شب یه سر میام خونه میزنم بشوره
من رفتم تو حمام خودم میشستم پشتم خیلی چرب بود گفتم مهرشاد میشه بیای پشتمو بشوری خیلی چربه گفتم چشم الان میام
اومد پشتم رو شست و منم پشت اونو شستم اون سریع رفت توی اتاق عمم حمام من بین پاهامو شستم شکمم شستم ولی هنوز لیز بود روی شکمم دور نافم ابش بود منم بقیه جاها مو سریع شستم رفتم بیرون لباسایی که گذاشته بود رو تنم کردم نشستم با گوشیم کلش بازی کنم دیدم میس کال داشتم از عمم با مامانم😂
مهرشاد هم بعد از یک ربع اومد اون لباساشو پوشیده بود
ساعت ۱۲ شده بود رسیدیم خونه مامان بزرگ مامانم دید با لباسای خودم نیستم گفت چی شده گفتم مهرشاد خواب بود قبل اینکه بیدار بشه من رفتم سفره بگیرم گیج بودم افتادم تو سبزه های دم سوپری لباسام گلی شدن مهرشادم گفته بیا برو یه دوش بگیر بعدم لباس گذاشته بود برام
این داستانی بود که برای خودم به شخصه پیش اومد و یکی دیگه هم هست برای چهلم مادربزرگم که دوهفته پیش بود هست با مهرشاد اگر خواستید براتون میزارم و اینکه ببخشید اگر داستان بد بودش تا حالا ننوشته بودم
نوشته: مملی
4 پاسخ به “گی با مهرشاد”
داستان سالگرد رو هم بزار
مملی رو میخوایم چه کنیم ش بندازیم بالا بکنیمش
کصخل آدم کیر شکلاتی رو پس نمیزنه کهخدا نعمت رو به چ کصخلایی میده
منم اینجوری خیلی شدم