با سلامی دوباره خدمت دوستان عزیز بکن تو. ماجرا رو تا اونجا گفتم که قرار شد بطری بازی کنیم.
شروع کردیم و اول افتاد به دوست دختر نیما یعنی فرنوش و مهرشاد گفت لب بده. داشتن لب میگرفتن که من و خانمم به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. بعد افتاد به من و دوست دختر مهرشاد یعنی میترا گفت منم لب میخوام. به خانمم نگاه کردم و گفت بازیه دیگه، بده بهش. با میترا لب گرفتیم و بعدش
افتاد به خانمم و نیما کف دستش رو بالا پایین انداخت و گفت برگرد یه در کونی بزنم. خانمم در حالی که میخندید، روی زانو بلند شد و پشت کرد به نیما گفت نامرد یواش بزنی ها، شلوارم نازکه.
شروع کردیم و اول افتاد به دوست دختر نیما یعنی فرنوش و مهرشاد گفت لب بده. داشتن لب میگرفتن که من و خانمم به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. بعد افتاد به من و دوست دختر مهرشاد یعنی میترا گفت منم لب میخوام. به خانمم نگاه کردم و گفت بازیه دیگه، بده بهش. با میترا لب گرفتیم و بعدش
افتاد به خانمم و نیما کف دستش رو بالا پایین انداخت و گفت برگرد یه در کونی بزنم. خانمم در حالی که میخندید، روی زانو بلند شد و پشت کرد به نیما گفت نامرد یواش بزنی ها، شلوارم نازکه.
- شانس آوردی به احترام امید نگفتم شلوارتو بکشی پایین بزنم.
یه سیلی زد زیر کونش که باعث شد بالا پایین بره و ملیکا گفت اوخ سوختم و خندید، ما هم خندیدیم و دوباره بازی رو ادامه دادیم.
نیم ساعت یا بیشتر بود بازی می کردیم و همه ی جمع حتی مردها طبق حکم از هم لب گرفته بودیم. خانمم هم غیر از اون لب تو لب هایی که با مهرشاد و نیما رفت، با میترا و فرنوشم از هم لب گرفتن. از دیدن لب گرفتن خانمم با نیما و مهرشاد یه جوری شدم. انگار برام تحریک کننده بود. حتی لب گرفتنش با دخترها هم واسم باحال بود. هر سه تا خانم در کونی خوردن و سینه هاشون رو در حد بوق زدن فشار دادیم. بعد رفتیم توی پذیرایی قلیون بکشیم که خانمم جلوی آشپزخونه ایستاده بود و با میترا حرف میزدن. نیما زغال گذاشت و اومد از پشت خانمم رو بغل کرد و دستش دور شکمش بود با هم سه تایی حرف میزدن. منم رفتم میترا رو از پشت بغل کردم و گفتم بچه ها صبح بریم دربند؟
فرنوش از اون طرف گفت بذار هفته ی دیگه که پنجشنبه جمعه بریم شمال ویلای ما.
برگشتم گفتم ویلاتون کجاست؟ - محمود آباد.
- بریم، من موافقم.
نیما خانمم رو هول داد طرف میترا و چسبیدن به هم. بعد سرشو از کنار سر خانمم آورد جلو و از میترا لب گرفت. منم با خانمم لب تو لب شدم که فرنوش و مهرشادم اومدن کنار ما. همه داشتیم از هم لب میگرفتیم و لب خانمها بین ما عوض میشد. میترا کیر مهرشاد رو گرفت و گفت بیا بریم که حالم خراب شد. مهرشاد خندید و گفت بیخیال شو، بذار واسه فردا. - نمیکنی بدم نیما بکنه.
- بده، من دیگه حال ندارم. دست نیما رو گرفت و رفتن توی اتاق. فرنوشم باهاشون رفت و من و خانمم و مهرشاد نشستیم کنار هم روی مبل. ملیکا وسط بود که مهرشاد رفت زغال آورد و شروع کردیم قلیون کشیدن. صدای آه و ناله و شالاپ شولوپ از اتاق میومد و ما هم بهشون میخندیدیم. گفتم دیوونه نرفتی سرت کلاه رفت. کیرشو از روی شلوارک نشون داد و گفت نگاه کن چه شقه، فکر نکنی نمیتونستم، دلم نمیخواست برم. زیاده روی خوب نیست. تو اگه میخوای جای من برو، البته اگه خانمت اجازه میده.
خندیدم و گفتم نه داداش، من تمام زنهای دنیا رو با خانمم عوض نمیکنم. - ملیکا بغلم کرد و شروع کرد لب گرفتن. بعد شلنگ قلیون رو از مهرشاد گرفت و می کشید دود میکرد توی دهن من و لب میگرفتیم. بعدش دو سه بارم با مهرشاد همین کارو کرد و گفت امید فردا دعوام نکنی واسه اینکه امشب با اینا لب گرفتیم.
- نه عشقم، منم با اون دوتا لب گرفتم. یه شبه دیگه.
- حالا که یه شبه اگه دلت میخواد برو بکنشون.
خندیدم و گفتم بیخیال عشقم.
کیرمو گرفت و گفت جون خودم جدی گفتم، برو حالتو بکن. - نمیخوام. خودت هستی دیگه، چرا برم اون استخونی ها رو بکنم؟
- پس بیا خودمو بکن. من با سر و صدای اینا هوس کردم.
- باشه، صبر کن بیان بیرون.
کیرمو میمالید و بازم لب گرفتیم و با مهردادم لب گرفت. مهرشاد گفت میشه واسه منم بمالی؟
ملیکا کیرشو گرفت و گفت تو که نمیخواستی زیاده روی کنی. - حالا دلم خواست. ناراحتی نمالش.
ملیکا رفت پایین نشست جلوی پام و از روی شلوارک کیرمو بوس کرد و گفت درش بیار. لبخند زدم و خودش شلوارکمو کشید پایین شروع کرد ساک زدن. کیر مهرشادم با یه دست میمالید که مهرشاد شلوارکش رو کشید پایین. ملیکا کیرش رو گرفت و دوباره به مالیدنش ادامه داد. داشت واسه من ساک میزد که مهرشاد خم شد و ازش لب گرفت. بعد سرشو کشید طرف کیر خودش که ملیکا هم به من نگاه کرد و بعد رفت واسش ساک زد. حالا داشت کیر منو میمالید. بعد اومد واسه من ساک زد و دوباره واسه اون زد. اینبار که اومد سراغ کیر من، مهرشاد رفت پشتش و از روی شلوار کیرشو میمالید به کونش. دکمه ی شلوارش رو باز کرد و کشیدش پایین. کونش افتاد بیرون و گذاشت لای کونش گفت داش امید ببخش، خیلی حالمو خراب کرده. فقط یه لاپایی میزنم.
ملیکا گفت از کون بهش بدم؟
هیچی نگفتم و فقط لپش رو گرفتم و لبخند زدم. مهرشاد فهمید و به کیرش توف زد و فرو کرد توی کون خانمم. ملیکا یه آه کشید و به چشمام نگاه میکرد. دوباره ساک زدن رو ادامه داد و مهرشادم شالاپ شالاپ می کوبید توی کونش. ملیکا همچنان واسم ساک میزد و گاهی هم آه میکشید و نگام میکرد و کیرمو میمالید. گفتم بیا بشین روی کیرم. بلند شد کیرمو با کوسش تنظیم کرد و نشست روش. مهرشاد دوباره کرد توی کونش و منم از زیر میزدم توی کوسش. پاهام رو زمین بود و راحت بودم. ملیکا آه و ناله میکرد و منم سینه هاش رو میمکیدم و میخوردم. گلوش رو میخوردم و لیس میزدم. چند باری هم لب گرفتیم که توی همون حالت لب گرفتن ارضا شد. نیما با صدای آه و ناله ی ملیکا اومد بیرون و ما رو توی اون وضعیت دید. اومد پشت مدیکا و گفت مهرشاد برو کنار. کیرشو کرد توی کون خانمم و دوباره شروع شد. اینبار با نیما دوتایی کردیمش و میترا و فرنوشم لخت اومدن بیرون. از من و ملیکا لب میگرفتن و حسابی داشتم حال میکردم. که دوباره خانمم ارضا شد. نیما جاشو داد به مهرشاد و بازم کردیمش که اینبار من و خانمم باهم ارضا شدیم و خالی کردم توی کوسش. نیما خواست بکنه که گفتم من خالی کردم. ملیکا رو بلند کرد و گفت روی مبل زانو بزن. کرد توی کونش و تنهایی شروع کرد به گاییدنش. میترا نشست جلوی من و کیرمو ساک میزد که گفتم نه دیگه نمیتونم. اومد ازم لب گرفت و نشست توی بغلم. مهرشاد رفت کیرشو شست و اومد فرنوش براش ساک زد و دوباره راستش کرد. نیما هنوز داشت کون خانمم رو می گایید و با ضربه هاش کون و رونش موج میخورد و میلرزید. خانمم گاهی آه و ناله کنان به من نگاه میکرد و گاهی سرشو تکیه میداد روی پشتی مبل و ناله میکرد. مهرشاد نشست کنارش و گفت بیا روی کیرم. نیما ولش کرد و ملیکا رفت روی کیر مهرشاد و جاش کرد توی کوسش. نیما هم رفت پشتش و دوتایی شروع کردن به گاییدنش. توی این مدلی گاییدن خیلی وارد بودن و حسابی داشتن خانمم رو میگاییدن و به هر یه تاشون خوش میگدشت و حال میکردن. سینه های خانمم با ضربه هاشون جلو عقب میشد یا توی دشت و دهن فرشاد در حال مالیده شدن و مکیده شدن بود. کونش با ضربه های نیما موج میخورد و آه و ناله ی هر سه تاشون بلند بود. انگار داشتم فیلم پورن زنده می دیدم و دیدنش بدجور حال میداد. توی همین حالت دو بار خانمم رو ارضاش کردن که دیگه خانمم بی حال افتاده بود توی بغل مهرشاد. نیما چند تا دیگه تلمبه زد و خالی کرد توی کونش. چند تا بوس از شونه هاش کرد و رفت روی اون یکی مبل ولو شد. مهرشاد خانمم رو به پشت خوابوند روی مبل تا مدل لنگ در هوا بکنتش. میترا اومد روی این یکی پام نشست و سر خانمم روی اون یکی پام قرار گرفت. مهرشاد پاهاشو داد بالا و کیرشو کرد توی کوسش. شروع کرد تلمبه زدن و منم سر خانمم رو نوازش میکردم که میترا خم شد باهاش لب تو لب شد بعد بلند شد با من لب تو لب شد. کیرم دوباره جون گرفته بود و میترا نشست جلوی پام ساک میزد. کیرم شق شد و همزمان سر میترا و سینه ی خانمم رو دست میکشیدم. فرنوش اومد با من لب تو لب شد و گفت بیا بریم توی اتاق راحت حال کنیم. سر خانمم رو گذاشتم روی مبل و بوسش کردم. به مهرشاد گفتم قرص خوردی آبت نمیاد؟ - آره، میخوای بهت بدم؟
- نه من طبیعی حال میکنم.
با میترا و فرنوش رفتیم توی اتاق و خوابیدم وسطشون. از هر دو لب میگرفتم که باهم رفتن پایین و شروع کردن ساک زدن. نوبتی ساک میزدن یا یکی ساک میزد و اون یکی خایه هامو یا شکممو لیس میزد. میترا نشست روی کیرم و فرنوش اومد لب میگرفتیم که گفتم بشین روی صورتم. اولین بار بود تنهایی با دوتا زن همزمان حال میکردم. از بالا کوس میخوردم و از پایین کوس میکردم. هر دو ارضا شدن و جاشون رو عوض کردن. بعد جفتشون رو دمر خوابوندم و یکی یکی از پشت کوسشون رو می گاییدم. کون کوچیک و لاغر این خوبی رو داره که گاییدن کوس از پشت توی این حالت راحته و تا دسته میشه توش جا کرد. دو بار غروب اینها آبمو آورده بودن و الانم که توی کوس خانمم آبمو خالی کرده بودم، دیگه آبی واسه اومدن نداشتم و حسابی گاییدمشون. بعد از کوس یکی یکی از کون کردمشون و آخرش اون یه ذره آبی که برام مونده بود رو خالی کردم توی کون فرنوش. دیگه بی حال افتاده بودم روش که فرنوش گفت خوابت برده؟ - نه ولی داره میبره.
- از روی من بیا پایین وسط بخواب.
- صبر کن برم دستشویی و بیام.
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. دیدم خانمم روی مبل چهار دست و پاست و نیما داره از پشت میکنه و از جلو هم واسه مهرشاد ساک میزنه. گفتم شما هنوز کارتون تموم نشده؟
نیما گفت امشب ملیکا واسه ما و اون دوتا مال تو. - عشقم تو میزونی؟ اذیت نمیشی؟
- نه، خوبم.
- یعنی داری حال میکنی؟
- آره خیلی.
- آخه اینا قرص خوردن و هر بار که میکننت آبشون دیر میاد.
- عیب نداره، حالا که گفتی یه امشبه، پس بذار درست و حسابی حال کنیم و خوش بگذرونیم.
لبخند زدم و گفتم آره گفتم یه امشبه ولی نگفتم شب آخر تونه که. قراره هر هفته مثل الان، شب جمعه ها بیایم و خوش باشیم. پس نمیخواد به خودت فشار بیاری. - واقعا؟ ایول امید جونم.
- فدات. من برم دستشویی و برم بخوابم. شما هم زودتر بخوابید و خودکشی نکنید…
رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم نشسته روی کیر مهرشاد و دارن دوتایی میکننش. رفتم یه لب ازش گرفتم و شب بخیر گفتم که مهرشاد گفت منو بوس نمیکنی؟
از اون و نیما هم یه لب گرفتم و گفتم شب شما هم بخیر…رفتم وسط میترا و فرنوش خوابیدم و بغلشون کردم. از اونا هم لب گرفتم و گفتم شبتون بخیر عروسکهای من…
خوابیدیم و فرداش نزدیک ظهر بود که بیدار شدم. اما اون دوتا هنوز خواب بودن. رفتم توی پذیرایی دیدم خانمم وسط نیما و مهرشاد روی زمین پتو انداختن و خوابیدن. یه دست و یه پاش روی مهرشاد بود و بغلش کرده بود، نیما هم از پشت بغلش کرده بود. بیدارشون کردم و گفتم تنبلها بلند بشید لنگ ظهره ها.
خانمم صبح بخیر گفت و بلند شد نشست گفت ساعت چنده؟ مامانت گفته بود ناهار بریم اونجا. - پس بلند شو دوش بگیریم و بریم. ساعت یازده و نیمه. پسرها هم بلند شدن و نیما گفت شما برید دوش بگیرید تا من صبحونه رو حاضر کنم…
یکی یکی رفتیم دستشویی و با خانمم و مهرشاد رفتیم داخل حموم. حمومشون کوچیک بود و کنار هم ایستاده بودیم. مهرشاد گفت تو خودتو بشور منم ملیکا رو میشورم که دیرتون نشه… در حالی که داشت کوس و کون خانمم رو جلوی چشمم می شست، ملیکا همسر خودشو شامپو میزد. بعدش که من داشتم سرمو شامپو میزدم مهرشاد کیر منم صابون زد و داشت کیر و خایهم رو میشست. ملیکا هم کیر و خایه ی اون رو می شست. کارمون که تموم شد سه تایی از هم لب گرفتیم و از دو طرف سینه های خانمم رو خوردیم. ملیکا گفت اینم شیر صبحانه تون. خندیدیم و رفتیم بیرون دیدم نیما سفره انداخته روی زمین و صبحونه رو آماده کرده. دخترها هم دو طرفش نشسته بودن و هر سه هنوز لخت بودند. ما هم خودمون رو خشک کردیم و همونجوری لخت رفتیم نشستیم. سریع چندتا لقمه خوردیم و بلند شدیم لباس بپوشیم که فرنوش گفت صبر کنید لباس بپوشم خودم میرسونمتون…
راه افتادیم و گفتم بریم خونه ماشینم رو بردارم. وقتی رسیدیم ملیکا بهش گفت بیا بریم بالا لباس عوض کنیم، یه چیزی هم بهت بدم ببر واسه بچه ها.… فرنوش با ما اومد بالا و خانمم یه بطری خانواده از شراب هام رو بهش داد و گفت برید امروز به یاد ما بخورید. - دمت گرم دختر، کاش میگفتی دیشب میاوردیمش و با هم میخوردیم. اتفاقا خودمم خونه مشروب دارم. نمیدونستم میخورید وگرنه میاوردم.
- عیب نداره. به جاش هفته ی دیگه که رفتیم شمال میخوریم.
لباس عوض کردیم و هر دو از فرنوش لب گرفتیم و رفتیم پایین. با فرنوش خدافظی کردیم و گفتم آخر هفته میبینمت. - هوووو کی تا آخر هفته طاقتش میاد. دو سه روز دیگه میام پیشتون. دلم واسه ملیکا جون تنگ میشه. ملیکا گفت قدمت روی چشم، ما معمولا غروب از سرکار میایم خونه. هر وقت دوست داشتی بیا… خدافظی کردیم و رفت. ما هم راه افتادیم سمت خونهی بابام. ملیکا گفت امید هنوز باورم نمیشه دیشب اون کارها رو کردیم.
- منم همینطور، هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز همچین کاری کنیم.
- منم، ولی خیلی خوش گذشت، نه؟
- آره عشقم. خیلی جالب بود. دیشب با دوتا پسر دیگه زن خودمو شریکی کردم. بعد تو با اون دوتا پسر حال کردی و تا صبح وسطشون خوابیدی، منم با دوتا دختر حال کردم و وسطشون خوابیدم. کارهایی کردیم که هیچوقت فکرشم نمیکردم.
- ناراحت نیستی؟
- از چی؟
- از اینکه به اونها دادم.
- اگه جور دیگه ای بود و بی خبر از من اینکارو کرده بودی خیانت حساب میشد و خیلی ناراحت میشدم. یا از غصه دق میکردم یا حداقل طلاقت میدادم، ولی الان هیچ کدوم خیانت نکردیم. هر دو باهم اینکارو کردیم و لذتش رو بردیم. پس ناراحت نیستم.
- درسته، منم هیچ وقت نمیتونستم تو رو با زن دیگه ای ببینم.
- ولی یادت باشه زیاده روی نکنیم و همیشه کنار همدیگر و با اطلاع هم اینکارو کنیم. فقطم با اینها. اوکی؟
- باشه عشقم، خیالت راحت. راستش اولش خوب شروع نشد و ناراحت بودم. یعنی عذاب وجدان داشتم ولی آخرش خوب تموم شد.
- یعنی چی؟ واسه چی عذاب وجدان داشتی؟
- برگشتیم خونه بهت میگم. الان وقتش نیست.
- باشه گلم، شب صحبت میکنیم.
- فدات بشم عشقم، امید باور کن خیلی دوست دارم و بی حد و اندازه عاشقتم. یه وقت فکر نکنی با اونا خوابیدم یعنی تو رو دوست ندارم یا از سکس با تو راضی نبودم. فقط یه تنوع و خوش گذرونی بود.
- میدونم عشقم. خودت میدونی که منم خیلی عاشقتم و بدون تو نمیتونم زندگی کنم. منم مثل تو همین حس رو دارم و درک میکنم چی میگی. منم فقط واسه تفریح و خوشگذرانی اینکارو کردم. وگرنه توی قلب من هیچ کسی نمیتونه جای تو رو بگیره. اونا هم واسه خوش گذرونی اینکارو کردن. یه وقت گول حرفاشون رو نخوری و فکر نکنی عاشقتن. فقط میخواستن به بدنت برسن. ما هم همین جوری باهاشون برخورد میکنیم و حالمون رو میبریم.
- میدونم چی میگی. خیالت راحت که توی قلب منم هیچ عشقی جز عشق تو نمیتونه باشه و هیچ مردی جای تو رو نمیگیره. پس نگران نباش.
- نیستم، خیال من از تو راحته. فقط خواستم بگم که بیشتر مواظب باشی و گول قربون صدقه رفتن و دوسِت دارم گفتنشون رو نخوری…
رفتیم خونه ی بابام و عصر هم رفتیم خونه ی پدرخانمم تا شب اونجا بودیم. برگشتیم خونه و روی تختخواب ملیکا توی بغلم بود و بعد از لب گرفتن گفتم خب حالا تعریف کن، چه عذاب وجدانی داشتی؟ - آها، میگم ولی قول میدی ناراحت نشی؟
- آره عشقم، هر چی هست و نیست با خیال راحت بگو و خودت رو سبک کن. دیگه هر چی میخواست بشه شده.
- آره خب ولی اینا که میگم به قول خودت بیخبر از تو بوده و خیانت به حساب میاد.
- با کسی غیر از نیما و مهرشاد؟
- نه، با همینا.
- پس اشکال نداره، بگو عشقم.
- باشه، پس بذار از یه هفته قبل از آشنایی با اینها شروع کنم. اون روز که موقع برگشتن از بازار توی مترو دورم شلوغ شد و بینمون فاصله افتاد.
- آها فهمیدم، سه هفته پیش رو میگی.
- آره دقیقا. اون روز وقتی داشتیم میرفتیم سمت بازار، یه پسره توی مترو خودشو میمالید و میچسبوند به کونم. منم مثل همیشه محلش ندادم تا خودش گورشو گم کنه. اما نرفت و تا ایستگاه آخر ول کن نبود. اولش کلافه بودم و میگفتم پس کی میخواد پیاده بشه بره، آخه یه سره کیر شقش رو میمالید به کونم و فشار میداد لای کونم. قضیه طولانی شد و یواش یواش با حس کردن کیرش لای کونم که واسه من شق شده بود، منم حالم خراب شد و کونم به خارش و وول وول افتاد. توی بازارم یه سره دنبالمون بود و هر جایی که شلوغ میشه یا می ایستادیم، چسبید پشتم. تمام مدت کونم به وول وول افتاده بود و کوسم خیس شده بود. برگشتنی هم توی مترو با هول دادن مردها و همون پسره، بینمون فاصله افتاد و بین چند تا مرد گیر افتادم. اون پسره هم از پشت چسبیده بود به من و کیرشو فشار میداد لای کونم. حتی انگشتهاشو میکرد لای کونم و تا سوراخ کونمو می خاراند. اون مردها هم از روبرو و بغل چسبیده بودن به من و حالم بدتر و بدتر میشد. از کوسم آب راه افتاده بود و یکیشون پررو پررو دستشو گذاشته بود روی کوسم و میمالیدش. بعد کیرشو فشار میداد به کوسم. اینقدر حالم خراب بود که قدرت اعتراض نداشتم. دستامو گرفته بودن و گذاشته بودن روی کیرشون. کیر اون پسره هم از پشت رفته بود لای کونم و قشنگ داشت لای کونم تلمبه میزد. فهمیدم کیرشو درآورده که اینجوری راحت رفته لای کونم. آبش که اومد خیس شدن شلوارم رو حس کردم.
- پس اون خیس شدن شلوارت مال آبکیر اون بود؟
- متاسفانه آره.
- واسه همین بود اون روز انقدر حشری بودی و تا رسیدیم خونه گفتی کونم کیر میخواد و بکنش.
- آره دیگه، خیلی حالم خراب بود. راستش اون کارها خیلی بهم لذت داده بود. واسه همین هفته ی بعد شورت نپوشیدم که اگه دوباره همچین اتفاقی پیش اومد کیرش رو بهتر حس کنم.
خندیدم و گفتم ای دختره ی حشری. خودشم خندید و گفت چکار کنم خب، خیلی حال داد و بدجوری تحریکم کردن. - اشکال نداره، فقط همین بود؟
- آره، واسه اون روز همین بود و باعث شد بازم دلم بخواد که این کار تکرار بشه و بعدش با اون حال حشری و خراب بیایم خونه تا تو منو جر بدی.
- آره اون روز انقدر حشری بودی که منم خیلی حشری کردی و خیلی بهم حال داد.
- آره، سکس داغ و باحالی شد. هفته ی بعدشم که این دوتا توی مترو شروع کردن و مثل همون پسره یکسره میچسبیدن به کونم. منم که شورت نداشتم کیر شقشون راحت میرفت لای کونم. بازم اون حس و حال اومد سراغم و واسه خودم کیف میکردم. هر چی بیشتر میگذشت بیشتر حشری میشدم و کونم بیشتر خارش می گرفت به وول وول می افتاد. توی بازار که دیگه کونمو داده بودم عقب و خم شده بودم روی میز اون حجره. هر چقدر دلشون میخواست میمالیدن به کونم و کیرشون رو فشار میدادن لاش. داشتم کیف میکردم و دلم میخواست همونجا یه کیر میرفت توی کونم و حسابی میخاروندش. آب کوسم راه افتاده بود و از داخل رونم تا پایین رفته بود و قشنگ حسش میکردم. وقتی کامل چسبیدن به کونم و شروع کردن حرف زدن و مخ ما رو کار گرفتن، دلم نمی خواست ازم جدا بشه و میخواستم بیشتر کیرشون رو حس کنم. دیدی که هی جاشون رو عوض میکردن و هر دفعه یکیشون سر تو رو گرم میکرد و اون یکی کیرشو فشار میداد لای کونم. اونجا که تو و مهرشاد رفتید و با نیما تنها موندم دیگه راحت شد و کیرشو محکمتر فشار میداد به کونم و مثل یه مرد که زنشو بغل کرده باهام رفتار میکرد. اینقدر کیرشو مالید و فشار داد به کونم که آبش اومد و من حسش کردم. بعد مهرشاد اومد و اون رفت. مهرشادم خودشو با خیال راحت خالی کرد و بعد اومدیم پیش تو. جفتشونم قربون صدقهم میرفتن و از خوشگلی و بدن و کونم تعریف می کردن. شمارشون رو هم دادن بهم. برگشتنی هم جلوی خودت چسبیده بودن به کونم. کیرشون رو کرده بودن لای کونم و تلمبه های ریز ریز میزدن. چند بارم جلوی خودت دستشون رو تا ته کردن توی کونم. حتی حواست نبود کوسمم فشار دادن. اونقدر حالم خراب بود که داشتم از شهوت میمردم و منتظر بودم زودتر برسیم خونه و بِکِشمت روی خودم.
- که همین کارم کردی. اون روز هم چه حالی دادی و خیلی لذت بردم.
- آره، منم خیلی حال کردم و راحت شدم. اما تا اینجا پیش زمینه ی حرفهام بود که بدونی چی شد کار به اینجا کشید و منی که تا حالا بهت خیانت نکرده بودم، حاضر شدم به اونها بدم و باهاشون بخوابم. اصل مطلب از اینجا به بعد شروع میشه.
- باشه عشقم، هرچی هست بگو…
ادامه دارد…
نوشته: امید بیخیال
27 پاسخ به “من و همسر خوشگلم در مترو (۴)”
اگه ما رو نمیکنی کامنت بزاریم
دمت گرم، وافعا داستانت و نگارشت حرف نداره و هر دو عالی هستن. زودتر قسمت بعدی رو بذار. خیلی حال کردم.👍😉
عالیه. دارن جذاب میشه. لطفا قسمت بعدی هم زودتر بزار. دمت گرم
عالی
اخر معلوم نشد کی،کی را میکنه😕
یکم زود قسمت های بعدی رو بذار
آف فداتکاش منم با شما تریسام داشتم
داستانتو خیلی دوس دارم 👌
عکسا که تابلویه عکس زنت نیست
داستانت قشنگ بود ولی کاملا تخیلیه چون هیچوقت در عالم واقعیت ۶ تا آدم اینجوری همه جوره هماهنگ نمیشن
عالی بود
دکتر امید کیانی، مگه قسمت دوم رو نخوندی. خودش نوشته این عکس به اندام زنم خیلی شبیه هست. 🤔 نمیدونم چرا ما آدمها قبل از فکر کردن نظر میدیم. من که عاشق این داستان و نگارشش شدم.
مرد خوش شانس، فرمایش شما متین. من دقت نکردم که گفت “شبیه” عکس زنمه. وگرنه دوست دختر قبلیم اونم ۲۷ سالش بود و متاهل دقیقا همین قد و هیکلو داشت کمر نسبتا باریک (مثل ملیکا) ولی کونش درست شبیه این عکسه انگار کپی پیست شده. روناشم یه کوچولو ازین عکسه پرتر. خوشگل بود چشم درشت و لب قلوهای، نگاه یواشکی همه مردا رو رو کونش حس میکردم و از ته دل لذت میبردم. شاید باورت نشه گاهی ام اف ام دوست داشت. که تو کل ۵ سالی که باهاش بودم سه بار دو نفری کردیمش. بار اولشون من دوستمو آوردم و دفعه دوم و سوم رو خودش دو نفرو پیدا کرده بود. ولی این داستان مترو تخیلیه چون هیچوقت ۶ تا آدم اینجوری باهم مچ نمیشن. دوست دختر قبلیمم هیچوقت نمیتونست دختر دیگهای کنار خودش تصور کنه. خانما حس خوبی بهم نمیگیرن معمولا تو این چیزا. مردا اکی ترن. ولی داستانش انصافا قشنگ بود خیلی خیلی حال کردم. نقطه عطف داستان اونجایی شروع شد که مهرشاد به ملیکا گفت میشه مال منم بمالی و وقتی اولین بار رفت پشت کونش و شلوارشو کشید گذاشت لای کونش اوج لذت داستان بود برام. بطوریکه من پربروز که داستانو خوندم شبش رفتم خونه دوست دختر جدیدم که اتفاقا اونم متاهله و شوهرش نبود تا صبح سه بار به یاد اون صحنه کردمش و صبح که دوش گرفتم رفتم محل کار باز یاد داستان افتادم یه راه دیگه جا داشتم بکنم. دوست دخترم که چهره و اندامش معمولیه تعجب کرد چرا اینقدر حشریم
من خودم دو تا داستان نوشتم به نامهلی:ضربدری چیزی که فکر کردم چیزی که شدهم پولمو گرفت هم زنمو گاییدبخون نظر بده ببین نسبت به این کدوم واقعیه
ادامه اش رو بنویس تا کلا نظر بدمزودتر
چقدر قشنگ زنتا گاییدن و خبر نداری 🤣🤣
فوق العاده بود ، بعد از مدت ها یه داستان خوب دیدم، امیدوارم حالا حالا ها ادامه داشته باشه
بچه ها، نویسنده ی داستان یعنی امید به من پیام داده و تشکر کرده که از داستانش و نگارشش تعریف کردم. گفته انگار از داستان نویسی و نگارش سر در میاری و میخوام از این به بعد داستانهامو بدم یه بار بخونی و اگه لازم باشه ویرایش کنی بعد بذارمش توی سایت. اما مطلب مهمتری که گفته اینه. عین جملهش رو براتون میذارم:من کل پنج قسمت رو توی یک هفته آپلود کردم، نمیدونم چرا ادمین با فاصله ی زیاد میداره توی سایت. مخصوصا ایم قسمت اخر رو که هنوز نداشته. حتی با اینکه دو قسمت ۳ و ۴ جژگ داستانهای برگزیده شده. یه بار دیگه هم داستانم رو فرستادم ولی در کل خبری نشده. دلیلشم نمیدونم.
خب اگه ادمین نمیزاره، قسمت پنج رو برای خودمون بفرسته. قشنگ پرهیجان ترین قسمت هست و خیلی وقته منتظریم
اولین باره دارم بعد خوندن یه داستان دارم نظرمو مینویسم.داستانت کیر منو تا پس یقه ام شق کرد همه دنبال اینن که کی راست گفته می دروغ آقا ما دنبال راست و دروغ نباید باشیم باید ببینیم این داستان با روحو روانمون چیکار کرده.حال داده یا نه.وقتی یه همچین داستانی نوشته میشه آدم خودشو جای شخصیت اصلی داستان میذاره و زن خودشو جای زن طرف میذاره این داستان رو برای خودش تجسم میکنه. وگرنه مگه ما دنبال حقیقتیم یا ببینیم کی راست میگه کی دروغ داداش داستانت حرف نداشت چه راست چه دروغ من جای تو و خانومت خودم و خانمم رو گذاشتم و لذتشو بردم دمت گرم.
اولین باره دارم بعد خوندن یه داستان دارم نظرمو مینویسم.داستانت کیر منو تا پس یقه ام شق کرد همه دنبال اینن که کی راست گفته می دروغ آقا ما دنبال راست و دروغ نباید باشیم باید ببینیم این داستان با روحو روانمون چیکار کرده.حال داده یا نه.وقتی یه همچین داستانی نوشته میشه آدم خودشو جای شخصیت اصلی داستان میذاره و زن خودشو جای زن طرف میذاره این داستان رو برای خودش تجسم میکنه. وگرنه مگه ما دنبال حقیقتیم یا ببینیم کی راست میگه کی دروغ داداش داستانت حرف نداشت چه راست چه دروغ من جای تو و خانومت خودم و خانمم رو گذاشتم و لذتشو بردم دمت گرم.
عاليييييی
فکر کنم این 69 نفری که لایک کردن تا حالا سوار مترو نشدن، مگه ممکنه این کارا تو مترو!!
آره که ممکنه. من که با چشم خودم چند بار دیدم. برو ایستگاههای شلوغ، حتما میبینی. منظرن یکی رو پیدا کنن که صداش در نمیاد، اون وقت ببین چکارش میکنن
حییییییف این داستان به این جــذابی نیست چرا قسمت جدیدشو نمی زارین…
یکی ازبهترین داستان هایی بود که خوندم ♥️
واقعا این اتفاق افتادهبا حال بود