باسلامی دیگر به شما اعضای محترم بکن تو. مستقیم میریم سراغ ادامه ی ماجرا.
اونروز موقع ناهار خوردن در جواب سوال خانم، بله رو دادم و قبول کردم که فردا جمعه با مهرشاد و نیما یعنی همون دوتا پسری که توی بازار آشنا شدیم به همراه دوست دختراشون بریم سینما. البته گفتم فعلا همین یه بار رو بریم ببینیم چطوریه. خانمم خوشحال شد و گفت خوبه دو تا دوست غریبه داشته باشیم و گاهی باهم بریم بیرون و خوش بگذرونیم. خوبیش اینه که غریبه هستن و در حد همون بیرون رفتن و بگو بخند خوش میگذرونیم. نگران چیزای دیگه هم نیستیم. نه؟
-مثلا نگران چه چیزهایی؟
-خب مثلا با همکارها نمیشه راحت بگی و بخندی. پررو میشن و میخوان سوء استفاده کنن یا نقطه ضعف بگیرن و زیراب بزنن. توی فامیلم نمیشه هر حرفی رو زد و هر کاری رو انجام داد. اون آزادی و راحتی رو نداریم. ولی با یه غریبه که فقط در حد بیرون رفتن دوست باشی، میشه جوانی و شیطونی کرد. دقیقا مثل دوران دانشجویی بچرخیم و خوش بگذرونیم. قبول داری؟
-درسته، حرف حق جواب نداره. فردا میریم اگه خوش گذشت و دوست دختراشون از این گَنده دماغها یا لَش و لوش ها نبودن بازم باهاشون میریم بیرون. به کسی هم نگو که همچین دوستانی داریم.
-آره، به کسی نمیگیم.
بعد از ناهار و چایی خوردن رفتیم یه چرتی بزنیم و استراحت کنیم که ملیکا گفت حالا هر چقدر میخوای بخور و بخواب روی متکات. خندیدیم و لب گرفتیم بعد گفت امید خیلی دوست دارم، هر چی از زندگیمون میگذره بیشتر عاشقت میشم.
-منم همینطور خانم مهربون و خوشگل و سکسی من. خیلی خیلی عاشقتم.
دوباره لب گرفتیم که خیلی طولانی شد و رفتم سراغ گردنش و در همین حال سینه هاشم میمالیدم. شورتش رو از پاش درآوردم و شروع کردم به خوردن کوسش. عاشق این کوس خوشمزه و خوشگل شم. با جون و دل میخورمش و حسابی از خوردنش لذت میبرم. اونم خیلی کیرمو دوست داره و هر وقت ساک میزنه انگار داره کیرمو میپرسته. وقتی با کوس لیسی ارضاش کردم، مثل مار به خودش موج میداد و چرخید دمر شد. بدون معطلی رفتم سراغ کونش و اونقدر مالیدم و مکیدم و گازش گرفتم تا بالاخره رفتم سراغ سوراخ کونش. صورتمو کردم لای اون کون نرم و گرمش و با لذت تمام لیس میزدم و زبونم رو روی سوراخش می کشیدم و فرو میکردم توی کونش. همزمان دو انگشتی یا با انگشت شستم توی کوسش هم عقب جلو میکردم. ملیکا آه و ناله کنان کونش رو بالا پایین میکرد. اینقدر ادامه دادم و حال کردم که ملیکا ارضا شد. خودمم خیلی حشری شده بودم ولی نکردمش و گفتم باشه واسه شب. همونجوری وسط پاهاش خوابیدم و سرم رو گذاشتم روی کونش. جفتمون از خستگی خوابمون برد و فکر کنم سه ساعتی خواب بودیم که با صدای زنگ موبایل خانمم بیدار شدیم. مادر خانمم بود و گفت شام بریم خونهشون…
شب که برگشتیم یه سکس داغ و پر انرژی کردیم که طبق خواسته ی ملیکا اول کونش رو کردم و همزمان کوسش رو مالیدم تا ارضا شد. بعد رفتم کیرمو شستم و اومدم یه بار دیگه برام ساک زد و از کوس گاییدمش. حسابی حال کردیم و بعد از ارضا شدنش همونجا خالی کردم. آخر شب بعد از نوازش و صحبتهای معمولی تا عاشقانه مثل دوتا مرغ عشق لب گرفتیم و توی بغلم خوابش برد. فرداش جمعه بود و تا نزدیک ظهر خواب بودیم. دوش گرفتیم و صبحانه و ناهار رو یکی کردیم. عصر رفتیم سر قرار با بچه ها. هر دو اومده بودن و دوست دخترهاشونم بودن. دو تا دختر حدود بیست ساله از این عروسکهای ناف بیرون و امروزی. خدایی از نظر چهره خوشگل بودن ولی به خوش اندامیه خانمم نبودن یا شاید خوب بودن ولی مورد سلیقه ی من نبودن. چون خیلی لاغر بودن با کون کوچیک و رونهای باریک. بر خلاف خانممم که رونهای پر و کون گرد و قلمبه ای داره و اندامش مورد سلیقه ی منه.
با هم سلام و احوال پرسی کردیم و ما رو به دوست دخترهاشون و بالعکس معرفی کردن. دخترها با من و خانمم دست دادن و خانم منم با پسرها دست داد. رفتیم داخل سالن و هر کی با زوج خودش نشست و فیلم رو دیدیم. بعد رفتیم یه سفره خونه ی سنتی واسه قلیون و شام. کلی بگو بخند کردیم و خوش گذشت. بیرون سفره خونه موقع خدافظی، با پسرها یه طرف بودیم و گفتم دوستهاتون با مزه و خوشکلن ولی خیلی استخونی هستن. کونشون بهتون حال میده؟
خندیدیم و مهرشاد گفت جفتشون از عقب و جلو اپن هستند. خیلی هم حشری و تنگ و تو بغلی اند. نیما گفت راستش ما باهم ضربدری و موازی و همه جوره حالی میکنیم. اگه دلت میخواد ردیف کنیم بیا تو هم یه حالی کن.
خندیدم و گفتم نه بابا من متاهلم. ملیکا بفهمه کونم پاره ست… همینجوری میخندیدیم و شوخی میکردیم که دخترها اومدن سمت ما و گفتن نامردا تنهایی میخندید؟ بگید باهم بخندیم. مهرشاد گفت بعدا براتون تعریف میکنیم. بریم دیگه که کلی کار داریم. هر کی زوج خودش رو بغل کرد و با هم یه کم حرف زدیم و قرار گذاشتیم واسه جمعه ی بعد و خدافظی کردیم…
شب موقع خواب ملیکا تشکر کرد و گفت امید بعد از مدتها یاد گذشته و دوران دانشجویی کردم و خیلی خوش گذشت. ممنون که قبول کردی بریم. به تو هم خوش گذشت؟
-آره عشقم، منم مثل تو یاد همون موقع ها افتادم. اگه دلت میخواد بازم باهاشون میریم.…
اون هفته رو مثل همیشه گذروندیم و مشغول کار و زندگی بودیم. چهارشنبه شب بود که مهرشاد زنگ زد گفت فردا بازار نمیرید؟
-چطور مگه؟
-همینجوری، خواستم بپرسم اگه میرید باهم بریم.
-صبر کن ببینم ملیکا چی میگه… عشقم مهرشاد میگه فردا اگه بازار میرید باهم بریم.
ملیکا: خریدی ندارم ولی اگه میخوای بریم یه چرخی بزنیم.
من: باشه مهرشاد، ساعت ۱۰ میایم ایستگاه شما. خوبه؟
-عالیه، میبینمتون…
پنج شنبه صبح رفتیم و دوباره چسبیدن ها و بغل کردن های خانمم توسط مهرشاد و نیما توی مترو و بازار تکرار شد. هوا خوب بود و ملیکا مانتوی جلو باز کوتاه که کمتر از نصف کونش رو پوشش میداد و شلوار پارچه ای گشاد که جنس لَخت و نازکی داره به رنگ سبز روشن یا همون مغز پسته ای پوشیده بود و بازم شورت نپوشیده بود. این شلوار رو که میپوشه قشنگ روی کونش میشینه و قلمبگی و چاک کونش رو به نمایش میذاره. مخصوصا اون روز که شورتم پاش نبود، موقع راه رفتن بالا پایین شدن و لرزش کونش بیشتر شده بود و حسابی خودنمایی میکرد و دیوونه کننده بود. مهرشاد و نیما که هفته ی قبل کت اسپرت و شلوار کتان پوشیده بودن، اینبار با سویشرت و شلوار اسلش بودن که داخل مترو گرمشون شد و سویی شورتشون رو درآوردن. داخل واگن اول ملیکا کونش رو چسبونده بود به من و توی بغلم بود با مهرشاد و نیما که جلوش بودن حرف میزدیم. کون نرم و قلمبه ش با اون شلوار نازک و گشاد که شورت هم نداشت، انگار لُخت بود و کیرمو نیمه شق کرده بود و افتاده بود لای کونش. چند تا ایستگاه بعد که شلوغ تر شد نیما چسبیده بود جلوی خانمم و ملیکا بین ما تحت فشار بود. کیرم دیگه کامل شق شده بود. ملیکا دستش رو گذاشته بود روی شونه ی نیما و سرشو تکیه داده بود به من. ایستگاه توپخونه که جمعیت زیادی وارد شدن و هول میدادن. رفتیم عقب تر و ملیکا چرخید سمت من. نیما هم در اثر فشار اومد کنارمون و مهرشاد پشت خانمم قرار گرفت. چشمهای خانمم دوباره مست شده بود و لپاش گل انداخته بود. معلوم بود دوباره حشری شده. وقتی پیاده شدیم، بازوی منو گرفته بود و اون دوتا هم کنارش بودن تا رسیدیم نزدیک پله ها. اونجا شلوغ شد و مهرشاد چسبیده بود پشتش و نیما هم کنارش. توی مسیر بازار و هر جایی که می ایستادیم یکیشون پشت خانمم بود و میچسبیدن بهش یا بغلش میکردن. تا ظهر چرخیدیم و گفتن بریم ناهار بخوریم. رفتیم توی صف رستوران مسلم ایستادیم که مهرشاد به خانمم گفت تا نوبتمون میشه میای با من بریم بازار طلا فروشها. ملیکا به من نگاه کرد و گفت با مهرشاد میرم و زود میایم.
-برو عشقم، مراقب باشید.
رفتن و من نیما توی صف بودیم که یه ربع بعد مهرشاد به نیما زنگ زد و گفت بره پیششون… اونم رفت و گفت نوبت رو از دست ندم تا بیاد. نزدیک بود نوبتم بشه که سه تایی برگشتن و ناهار خوردیم. برگشتیم ایستگاه مترو و دوباره اون شلوغی و چسبیدن آنها به خانمم داخل واگن رو شاهد بودم. تحت فشار وارد واگن شدیم و خانمم بین نیما که پشتش بود و مهرشاد که جلوش بود قرار گرفت و منم کنارش بودم. یه دستش روی شونه ی مهرشاد بود و دست دیگهش توی دست خودم بود. ایستگاه توپخونه که جا باز شد، ملیکا چرخید سمت خودم و اون یکی دستش که روی شونه ی مهرشاد بود رو گذاشت روی شونهی خودم. مهردادم پشتش قرار گرفت. تا ایستگاهی که اونها قرار بود پیاده بشن حرف میزدیم و بازم توی چهره ی خانمم شهوت رو میدیدم. اصرار کردن بریم خونهشون قلیون بکشیم، گفتن به دوست دختراشون هم میگن بیان دور هم باشیم. ملیکا با لبخند و چشمهاش بله رو به من داد و گفتم باشه بریم… نگفته بودن که خونه مجردی دارن. یه آپارتمان کوچک چهل متری بایه اتاق خواب کوچک. یه تخت دونفره ی فلزی فرفورژه توی اتاق بود و یه دست مبل راحتی کوچک هم توی پذیرایی. یه خونه ی مجردی کوچیک ولی تمیز و مرتب. وقتی وارد شدیم نیما گفت برم اول چایی و زغال رو ردیف کنم. ملیکا جون اگه خسته ای برو توی اتاق دراز بکش تا چایی حاضر بشه.
ملیکا رفت داخل اتاق و دو دقیقه بعد بدون مانتو و روسری برگشت. البته روسریش که همیشه فقط دور گردنش افتاده بود و با نبودنش فرقی نداشت. رفت توی آشپزخونه و گفت آفرین چه با سلیقه و خوب و تمیز. از دوتا پسر مجرد بعیده.
خندیدیم و مهرشاد گفت البته دخترها هم کمک میکنن. مخصوصا میترا.
دوست دختر خودش رو میگفت. نیما گفت نخیر، فرنوش بیشتر کمک میکنه. میترا که همش توی اتاق خوابه… بازم خندیدیم و ملیکا اومد کنارم نشست…
چای خوردیم و قلیون میکشیدیم ولی خبری از دوست دخترهاشون نشد. نیما زنگ زد و گفت اینا چرا نیومدن؟ جواب تلفنم نمیدن. مهرشاد گفت کون لقشون. معلوم نیست کجا سرشون گرمه.
ملیکا گفت تنباکوی مسکو ندارید؟
مهرشاد: نه عزیزم، برم بگیرم؟
نیما: تو بشین خودم میرم. امید جون داداش تو چیزی نمیخوای؟
-نه، ممنون.
-اصلا بیا باهم بریم یه کاری هم باهات دارم.
-باشه، عشقم بشین الان میام.
واحدشون طبقهی پنجم بود و آسانسور شونم خراب بود. رفتیم پایین و گفتم چکارم داشتی؟
-چیز بدی نیست، میخواستم باهات حرف بزنم. بریم توی راه بهت میگم. راه افتادیم به سمت سر کوچه و گفت با دخترها صحبت کردیم و از تو خوششون اومده. قبول کردن که باهات باشن. یعنی سه تایی بکنیمشون.
خندیدم و گفتم بیخیال پسر، من زن دارم.
-داشته باشی، چه ربطی داره. چی میشه یه حالی هم با اینا کنی؟ باور کن چنان حالی بهت میدن که دفعه ی بعد خودت میگی ردیفشون کنم.
-یعنی اینقدر؟
-آره والا. مخصوصا اینکه سکس گروپ یه چیز دیگه ست. هم به خود ما بیشتر از یه سکس معمولی حال میده، هم به اونها. تازه ما دو به تک هم میزنیم.
-جلو و عقب باهم؟
-دقیقا. دوست داری امتحان کنی؟
-والا وسوسهم کردی ولی نمیتونم ملیکا رو بپیچونم. ما همیشه همه جا باهم میریم.
-هوومممممم خب من ردیف میکنم. باهم بیاید، من به یه بهونه ای میبرمش بیرون. تو و مهرشادم باهاشون حال کنید. دفعه ی بعد میگم مهرشاد خانمت رو ببره بیرون و با خودم میکنیمشون.
-باشه، حالا تا اون موقع.
-کدوم موقع؟ همین امروز ردیفش میکنم. پیش ملیکا اصرار میکنم شام بمونید. تو هم قبول کن. دخترها رو میارم و همین امروز کارمون رو میکنیم.
-الان خسته ایم. بهتر نیست بذاریم واسه فردا؟
-هر جور خودت دوست داری. ولی شب جمعه میچسبه ها.
خندیدیم و گفتم باشه، بذار برگشتیم ببینم ملیکا قبول میکنه تا شب بمونیم یا نه؟
-ایول، حالا بریم واسش تنباکو بگیریم. رفتیم مغازه و تنباکو مسکو گرفتیم. اومدیم بیرون گفت صبر کن به مهرشاد زنگ بزنم و بگم که قبول کردی. بعد ببینم اگه واسه شام و پذیرایی چیزی لازم داریم بگیرم. حال ندارم دوباره اون پله ها رو بالا پایین کنم. زنگ زد و قضیه رو بهش گفت. مهرشادم گفت الان اِس میدم بگیر بیار.
منتظر شدیم تا پیامش اومد و باهم رفتیم از همون سوپرمارکت و یه میوه فروشی خرید کردیم و برگشتیم. فکر کنم حدود ۴۵ دقیقه شد که خانمم رو با مهرشاد تنها گذاشته بودم. وقتی رسیدیم جلوی خونه نیما گفت بازم کلید یادم رفت. زنگ زد و مهرشاد دیر آیفون رو برداشت. شاید ۳۰ ثانیه شد. درو باز کرد و نم نم رفتیم بالا تا طبقه ی پنجم. دیدم مهرشاد تنهاست و لم داده روی مبل. گفتم ملیکا کجاست؟
-هیسسسس، از خستگی خوابش گرفته بود گفتم بره توی اتاق بخوابه. فکر کنم خوابش برده.
وسایل رو گذاشتیم توی آشپزخونه و ولو شدم روی مبل. مهرشاد گفت دخترها گفتن ساعت ۶ میان. گفتم بهتر، الان خیلی خسته ام. اشکال نداره برم یه چرتی بزنم؟
-نه داداش، چه اشکالی، برو پیش خانمت. ما هم اینجا یه چرتی میزنیم.
آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم کنار ملیکا دراز کشیدم. اتاق خوابشون هیچ پنجره ای نداشت و تاریک و ساکت بود. ملیکا زیر پتو بود و منم رفتم زیر پتو. زود خوابم برد و وقتی بیدار شدم از سکوت و تاریکی اتاق فکر کردم شبه و یه لحظه فکر کردم خونه ی خودمونم. ملیکا پیشم نبود و تازه یادم افتاد کجام. بلند شدم رفتم بیرون و دیدم خانمم نشسته وسط نیما و مهرشاد مشغول قلیون کشیدن بودن. گوشی دست خانمم بود و سه تایی بهش نگاه میکردن. با صدای باز کردن در اتاق سرشون چرخید سمت من و ملیکا گفت بیدار شدی عشقم؟ بیا که به موقع اومدی. قلیون چاق و آماده ست.
-ایول، برم دستشویی بیام…
داشتیم قلیون میکشیدیم که دخترها اومدن. با دیدنشون و فکر اینکه قراره این دوتا فنچ رو بکنم کیرم یه تکونی خورد. بلند شدیم و با ملیکا باهاشون دست دادیم. یه ساعتی نشستیم به صحبت و بگو بخند که نیما گفت من برم یه چی واسه شام بگیرم بیام. ملیکا گفت ولش کن یه چیز ساده درست میکنیم.
-نه دیگه دیر شده و گرسنمه. اصلا بیا بریم باهم بگیریم و یه چرخی هم توی محله ی ما بزن.
خانمم به من نگاه کرد و گفتم اگه میخوای برو. یه هوایی هم میخوری… رفت توی اتاق مانتوش رو برداشت گفت عشقم چیزی نمیخوای بگیرم؟
-نه فدات بشم.
فرنوش سوییچ ماشینش رو داد به نیما و گفت با ماشین ببرش که یه دوری هم بزنید و برگشتنی بنزینم بزن.…
خدافظی کردن و رفتن. مهرنوش با لبخند اومد روی پام نشست و بدون هیچ حرفی لب ژل زده و برجستهش رو گذاشت روی لبم. بی معطلی لب گرفتن ما شروع شد و میترا و مهرشاد باهم لب تو لب شدن.
مهرشاد بلند شد و گفت زود باشید تا ملیکا نیومده کارمون رو بکنیم. دست دوست دخترش رو گرفت و گفت بلند شو امید. بردش توی اتاق و من و فرنوشم رفتیم. سریع لخت شدیم و چهارتایی رفتیم روی تخت. جلوی مهرشاد روم نمیشد و شرتم رو در نیاوردم ولی فرنوش با لب و زبونش لبهام رو میخورد و کیرم رو شق کرد. سینه های کوچیک اما خوشگلی داشت که مکیدن و خوردنش خیلی حال میداد. کوس لاغر اما برجسته ای داشت که با مالیدنش زود خیس کرد و انگشت کردم توش دیدم راست میگفتن. کوس تنگ و خوبی داره. میترا داشت واسه مهرشاد ساک میزد و دیدم کیرش تقریبا اندازه ی کیر خودمه ولی نوک تیز بود. مال من کله ش از گردن کیرم بزرگتره.
رفتم سراغ کوس لیسی و دیدم فرنوش چه کوس صورتی و خوشمزه ای داره. حسابی خوردمش و چوچولش رو لیس زدم تا ارضاش کردم. مهردادم بعد از من کوس لیسی رو شروع کرده بود و وقتی فرنوش داشت واسه من ساک میزد، مهرشاد با کوس لیسی میترا رو ارضا کرد. کنار هم خوابیدن و پاهاشون رو دادیم بالا و شروع کردیم تلمبه زدن. وسط کار وقتی داشتم از فرنوش لب میگرفتم، مهرشاد گفت عوض کنیم؟ من رفتم روی میترا و کردم توی کوسش. اونم تنگ و خوب بود. خوابیدم روش لب میگرفتیم و گردنش رو میخوردم و تلمبه میزدم تا هر جفتشون ارضا شدن. فرنوش گفت مهرشاد دو به تک میخوام. میتونی یا داری میای؟
-میتونم، قرص خوردم.
-امید تو چی؟
-من قرص نمیخورم ولی هنوز در حد یه بار ارضا کردنت میتونم ادامه بدم.
-خوبه، پس بیاید منو بکنید. کون میخوای یا کوس؟
دیدم کونش لاغره گفتم کوس بهتره. گفت پس بخواب بیام روت… نشست روی کیرم و مهرشادم کیرشو کرد توی کونش. من تا حالا این مدلی یعنی دو به تک کسی رو نکرده بودم و نمیتونستم از زیر راحت تلمبه بزنم. البته این مدلی اگه خودش تنها بود خوب میکردمش، ولی چون مهرشاد پشتش بود راحت نبودم. تلمبه های ریز میزدم تا اینکه خودش شروع کرد جلو عقب شدن و کوبیدن کوسش به کیرم. منم کناره های کونش رو گرفته بودم و بیشتر جلو عقبش میکردم. چشمهایش از فشار لذت و شهوت باز نمی شد و بدجور آه و ناله میکرد. دو دقیقه ای ارضا شد و خوابید روی من. سرشو بلند کردم لب گرفتیم و گفت امید کیر خوبی داری ها. خیلی حال میده.
-تو هم کوس تنگ و کردنی ای داری.
میترا گفت نوبت منه. فرنوش خودشو کشید کنار و میترا اومد جاش. کیرمو تنظیم کرد و نشست روش. گفت آبت خواست بیاد اشکال نداره، بریز توش.
-ایول، عالی شد.
مهرشاد کرد توی کونش و اونم مثل فرنوش کردیم و همزمان با هم ارضا شدیم. آبمو توی کوسش خالی کردم و خیلی حال داد. حسابی لب گرفتیم و مهرشاد رفت دستشویی کیرشو بشوره واسه کوس کردن. میترا بعد از اینکه حسابی لب گرفتیم از روی من بلند شد و شروع کرد به لیس زدن کیر و خایهم و ساک زدن تا دوباره کیرمو راست کرد. فرنوشم واسه مهرشاد ساک زد و گفت حالا امید از کون بکنه. نشست روی کیر مهرشاد و من رفتم پشتش. کیرمو کردم توی کونش و تا ته فرو کردم. خوبیه کون کوچیک و لاغر اینه که کیرت تا آخر میره توش. خیلی باحال بود و موقع گاییدنش، حلقه ی کونش رو دور کیرم میدیدم. یاد اون وقتا که دختر ها رو از کون میکردم افتادم. البته از وقتی با ملیکا دوست شدم و ازدواج کردیم دیگه با هیچ کسی رابطه نداشتم.
اینبار چون یه بار آبم اومده بود بیشتر کارم طول کشید و کون جفتشون رو حسابی گاییدم. جالب بود که با این بدن لاغر خیلی راحت دوتا کیر رو باهم ساپورت میکردن و این همه هم حشری بودن. شب بعد از شام که دخترها توی اتاق و ما توی پذیرایی بودیم، بچه ها گفتن نزدیک یک ساله که اینجوری میکنیمشون و عادتشون دادیم. حتی گفتن قرار ازدواج گذاشتن و میخوان بعد از ازدواج هم همینطوری ادامه بدن. باورم نشد و گفتم چرت نگید بابا.
نیما گفت به جان جفتمون جدی میگیم. ما باهم این حرفارو نداریم و میخوایم تا آخر عمر کنار هم باشیم. ما شبهایی که تنهاییم روی اون تخت لخت کنار هم میخوابیم. یعنی تا این حد باهم راحتیم.
با تعجب نگاهشون میکردم و جفتشون گفتن باورت نمیشه؟
-چی بگم، حتما راست میگید دیگه. ولی اینا به درد ازدواج نمیخورن. خیلی لاغرند. زن باید نرم و کون گنده باشه.
مهرشاد: مثل ملیکا؟
-آره دیگه، سلیقه ی من اینجوریه.
-آره ما هم اینجوری دوست داریم. اینا هم اگه رژیم نگیرن چاق میشن. مادرهای جفتشون تپل و کون گنده اند. البته کونشون به خوش فرمیه ملیکا نیست. ناراحت نشی ها. به عنوان مثال و مقایسه گفتم.
-آره فهمیدم. ولی خب واسه تنوع خوبه که یه وقتایی این تیپی رو هم کرد.
نیما: ما مشکلی نداریم، اگه میخوای هر هفته بیا تا همین برنامه رو داشته باشیم. پسر باحال و با معرفتی هستی و ازت خوشمون اومده، دوست داریم کنارمون باشی. دخترها هم که راضی هستن و خیلی از تو خوششون اومده. ما هم دوست داریم هفته ای یه بار تنوع داشته باشیم. خوبه که تو و خانمت آدمهای با کلاس و لارجی هستید. مثل خودمونید و اهل شکاک بازی و سختگیری نیستید.
-آره، ما راحتیم ولی در عین آزادی تا حالا به هم خیانت نکرده بودیم که امروز شما منو خراب کردید.
خندیدیم و نیما آروم تر از قبل گفت راستش اینا وضع مالیشون توپه، مخصوصا فرنوش اینا. واسه اینم هست که میخوایم باهاشون ازدواج کنیم.
ملیکا از اتاق اومد بیرون و حرفمون رو قطع کردیم. گفت امید بچه ها میگن امشب بمون پیش ما باهم بخوابیم.
مهردادم گفت آره بمونید. فردا جمعه ست و تا دیر وقت میشینیم بازی میکنیم و قلیون میکشیم.
گفتم اگه خودت دوست داری بمونیم. با خوشحالی گفت ایول و برگشت توی اتاق و دوباره در رو بست. دوباره صدای خنده هاشون میومد که مهرشاد گفت من برم یه کم سر به سرشون بذارم و اذیتشون کنم. رفت توی اتاق و اونم در رو پشت سرش بست. صدای خنده ها و جیغ های کوچک دخترها میومد. بعد صدای مهرشاد اومد که گفت آخ لامصب گاز نگیر.
چند دقیقه بعد فرنوش اومد و گفت نیما بیا با من بریم از خونه لباس بیارم. نیما گفت من حال ندارم، همین لباست خوبه دیگه.
فرنوش: امید تو میای بریم؟ شب تنها نمیرم بیرون.
-باشه بریم.
راه افتادیم و توی ماشین گفت دمت گرم امید جون، بازم تو… دیدی چطوری حالمو گرفت و نیومد؟
-خب واجب نبود که، لباس میخواهی چکار؟ تو لخت شو بیا بغل خودم.
خندیدم و گفت جلوی زنت؟
-نه دیگه. خودمون تنها.
-دوست داری امشب ملیکا خوابش برد بیام کنارت بخوابم؟
-فقط بخوابی؟
-هر کار دلت خواست بکن. قول میدم صدام در نیاد و خانمت بیدار نشه…
ده پونزده دقیقه بعد رسیدیم جلوی خونه شون. یه ساختمون شیک و خوشگل بود که معلوم بود از اون لاکچری هاست. گفت ما توی این ساختمونیم. میای بالا؟
-نه عزیزم، برو زود بیا.
تقریبا ده دقیقه بعد اومد و راه افتادیم، اما یه سمت دیگه رفت و جلوی یه آبمیوه فروشی ایستاد. گفت بریم یه معجون بزنیم که شب جون داشته باشی.
خندیدیم و رفتیم نشستیم و سفارش معجون داد. تا حاضر شد و نم نم خوردیم و گرم حرف زدن شدیم دیدم نیم ساعته فقط اینجا نشستیم. گفتم بلند شو بریم تا ملیکا شک نکرده. خیلی دیر شد.
-نه بابا، اونا الان سرگرم حرف و شوخی و بازی هستن. اصلا نمیفهمن چقدر وقت گذشته. صبر کن یه آمار از نیما بگیرم خیالت راحت بشه.
زنگ زد به نیما و گفت ما داریم میایم چیزی لازم ندارید بگیرم؟… اوکی، الان میایم.
بلند شد و گفت بریم. بازی رو شروع نکردن تا ما هم بریم.
رفتیم سوار ماشین شدیم گفتم چه بازی ای؟
-ما گاهی ورق بازی میکنیم، گاهی بطری بازی میکنیم.
-ایول منم دوست دارم…
رسیدیم خونه و دیدم چهارتایی روی تختخواب نشستن و ورق بازی میکنن. رفتیم پیششون و فرنوش گفت میترا لباس آوردم.
-فعلا تو برو عوض کن تا این دست تموم بشه.
فرنوش رفت توی پذیرایی و چند دقیقه بعد با یه نیم تنه و شورتک اومد. خیلی ناز شده بود. بعد میترا هم رفت و با همون تیپ فرنوش اومد. ورقها رو جمع کردن و یه سینی و بطری گذاشتن وسط تختخواب تا بطری بازی کنیم…
ادامه دارد…
اونروز موقع ناهار خوردن در جواب سوال خانم، بله رو دادم و قبول کردم که فردا جمعه با مهرشاد و نیما یعنی همون دوتا پسری که توی بازار آشنا شدیم به همراه دوست دختراشون بریم سینما. البته گفتم فعلا همین یه بار رو بریم ببینیم چطوریه. خانمم خوشحال شد و گفت خوبه دو تا دوست غریبه داشته باشیم و گاهی باهم بریم بیرون و خوش بگذرونیم. خوبیش اینه که غریبه هستن و در حد همون بیرون رفتن و بگو بخند خوش میگذرونیم. نگران چیزای دیگه هم نیستیم. نه؟
-مثلا نگران چه چیزهایی؟
-خب مثلا با همکارها نمیشه راحت بگی و بخندی. پررو میشن و میخوان سوء استفاده کنن یا نقطه ضعف بگیرن و زیراب بزنن. توی فامیلم نمیشه هر حرفی رو زد و هر کاری رو انجام داد. اون آزادی و راحتی رو نداریم. ولی با یه غریبه که فقط در حد بیرون رفتن دوست باشی، میشه جوانی و شیطونی کرد. دقیقا مثل دوران دانشجویی بچرخیم و خوش بگذرونیم. قبول داری؟
-درسته، حرف حق جواب نداره. فردا میریم اگه خوش گذشت و دوست دختراشون از این گَنده دماغها یا لَش و لوش ها نبودن بازم باهاشون میریم بیرون. به کسی هم نگو که همچین دوستانی داریم.
-آره، به کسی نمیگیم.
بعد از ناهار و چایی خوردن رفتیم یه چرتی بزنیم و استراحت کنیم که ملیکا گفت حالا هر چقدر میخوای بخور و بخواب روی متکات. خندیدیم و لب گرفتیم بعد گفت امید خیلی دوست دارم، هر چی از زندگیمون میگذره بیشتر عاشقت میشم.
-منم همینطور خانم مهربون و خوشگل و سکسی من. خیلی خیلی عاشقتم.
دوباره لب گرفتیم که خیلی طولانی شد و رفتم سراغ گردنش و در همین حال سینه هاشم میمالیدم. شورتش رو از پاش درآوردم و شروع کردم به خوردن کوسش. عاشق این کوس خوشمزه و خوشگل شم. با جون و دل میخورمش و حسابی از خوردنش لذت میبرم. اونم خیلی کیرمو دوست داره و هر وقت ساک میزنه انگار داره کیرمو میپرسته. وقتی با کوس لیسی ارضاش کردم، مثل مار به خودش موج میداد و چرخید دمر شد. بدون معطلی رفتم سراغ کونش و اونقدر مالیدم و مکیدم و گازش گرفتم تا بالاخره رفتم سراغ سوراخ کونش. صورتمو کردم لای اون کون نرم و گرمش و با لذت تمام لیس میزدم و زبونم رو روی سوراخش می کشیدم و فرو میکردم توی کونش. همزمان دو انگشتی یا با انگشت شستم توی کوسش هم عقب جلو میکردم. ملیکا آه و ناله کنان کونش رو بالا پایین میکرد. اینقدر ادامه دادم و حال کردم که ملیکا ارضا شد. خودمم خیلی حشری شده بودم ولی نکردمش و گفتم باشه واسه شب. همونجوری وسط پاهاش خوابیدم و سرم رو گذاشتم روی کونش. جفتمون از خستگی خوابمون برد و فکر کنم سه ساعتی خواب بودیم که با صدای زنگ موبایل خانمم بیدار شدیم. مادر خانمم بود و گفت شام بریم خونهشون…
شب که برگشتیم یه سکس داغ و پر انرژی کردیم که طبق خواسته ی ملیکا اول کونش رو کردم و همزمان کوسش رو مالیدم تا ارضا شد. بعد رفتم کیرمو شستم و اومدم یه بار دیگه برام ساک زد و از کوس گاییدمش. حسابی حال کردیم و بعد از ارضا شدنش همونجا خالی کردم. آخر شب بعد از نوازش و صحبتهای معمولی تا عاشقانه مثل دوتا مرغ عشق لب گرفتیم و توی بغلم خوابش برد. فرداش جمعه بود و تا نزدیک ظهر خواب بودیم. دوش گرفتیم و صبحانه و ناهار رو یکی کردیم. عصر رفتیم سر قرار با بچه ها. هر دو اومده بودن و دوست دخترهاشونم بودن. دو تا دختر حدود بیست ساله از این عروسکهای ناف بیرون و امروزی. خدایی از نظر چهره خوشگل بودن ولی به خوش اندامیه خانمم نبودن یا شاید خوب بودن ولی مورد سلیقه ی من نبودن. چون خیلی لاغر بودن با کون کوچیک و رونهای باریک. بر خلاف خانممم که رونهای پر و کون گرد و قلمبه ای داره و اندامش مورد سلیقه ی منه.
با هم سلام و احوال پرسی کردیم و ما رو به دوست دخترهاشون و بالعکس معرفی کردن. دخترها با من و خانمم دست دادن و خانم منم با پسرها دست داد. رفتیم داخل سالن و هر کی با زوج خودش نشست و فیلم رو دیدیم. بعد رفتیم یه سفره خونه ی سنتی واسه قلیون و شام. کلی بگو بخند کردیم و خوش گذشت. بیرون سفره خونه موقع خدافظی، با پسرها یه طرف بودیم و گفتم دوستهاتون با مزه و خوشکلن ولی خیلی استخونی هستن. کونشون بهتون حال میده؟
خندیدیم و مهرشاد گفت جفتشون از عقب و جلو اپن هستند. خیلی هم حشری و تنگ و تو بغلی اند. نیما گفت راستش ما باهم ضربدری و موازی و همه جوره حالی میکنیم. اگه دلت میخواد ردیف کنیم بیا تو هم یه حالی کن.
خندیدم و گفتم نه بابا من متاهلم. ملیکا بفهمه کونم پاره ست… همینجوری میخندیدیم و شوخی میکردیم که دخترها اومدن سمت ما و گفتن نامردا تنهایی میخندید؟ بگید باهم بخندیم. مهرشاد گفت بعدا براتون تعریف میکنیم. بریم دیگه که کلی کار داریم. هر کی زوج خودش رو بغل کرد و با هم یه کم حرف زدیم و قرار گذاشتیم واسه جمعه ی بعد و خدافظی کردیم…
شب موقع خواب ملیکا تشکر کرد و گفت امید بعد از مدتها یاد گذشته و دوران دانشجویی کردم و خیلی خوش گذشت. ممنون که قبول کردی بریم. به تو هم خوش گذشت؟
-آره عشقم، منم مثل تو یاد همون موقع ها افتادم. اگه دلت میخواد بازم باهاشون میریم.…
اون هفته رو مثل همیشه گذروندیم و مشغول کار و زندگی بودیم. چهارشنبه شب بود که مهرشاد زنگ زد گفت فردا بازار نمیرید؟
-چطور مگه؟
-همینجوری، خواستم بپرسم اگه میرید باهم بریم.
-صبر کن ببینم ملیکا چی میگه… عشقم مهرشاد میگه فردا اگه بازار میرید باهم بریم.
ملیکا: خریدی ندارم ولی اگه میخوای بریم یه چرخی بزنیم.
من: باشه مهرشاد، ساعت ۱۰ میایم ایستگاه شما. خوبه؟
-عالیه، میبینمتون…
پنج شنبه صبح رفتیم و دوباره چسبیدن ها و بغل کردن های خانمم توسط مهرشاد و نیما توی مترو و بازار تکرار شد. هوا خوب بود و ملیکا مانتوی جلو باز کوتاه که کمتر از نصف کونش رو پوشش میداد و شلوار پارچه ای گشاد که جنس لَخت و نازکی داره به رنگ سبز روشن یا همون مغز پسته ای پوشیده بود و بازم شورت نپوشیده بود. این شلوار رو که میپوشه قشنگ روی کونش میشینه و قلمبگی و چاک کونش رو به نمایش میذاره. مخصوصا اون روز که شورتم پاش نبود، موقع راه رفتن بالا پایین شدن و لرزش کونش بیشتر شده بود و حسابی خودنمایی میکرد و دیوونه کننده بود. مهرشاد و نیما که هفته ی قبل کت اسپرت و شلوار کتان پوشیده بودن، اینبار با سویشرت و شلوار اسلش بودن که داخل مترو گرمشون شد و سویی شورتشون رو درآوردن. داخل واگن اول ملیکا کونش رو چسبونده بود به من و توی بغلم بود با مهرشاد و نیما که جلوش بودن حرف میزدیم. کون نرم و قلمبه ش با اون شلوار نازک و گشاد که شورت هم نداشت، انگار لُخت بود و کیرمو نیمه شق کرده بود و افتاده بود لای کونش. چند تا ایستگاه بعد که شلوغ تر شد نیما چسبیده بود جلوی خانمم و ملیکا بین ما تحت فشار بود. کیرم دیگه کامل شق شده بود. ملیکا دستش رو گذاشته بود روی شونه ی نیما و سرشو تکیه داده بود به من. ایستگاه توپخونه که جمعیت زیادی وارد شدن و هول میدادن. رفتیم عقب تر و ملیکا چرخید سمت من. نیما هم در اثر فشار اومد کنارمون و مهرشاد پشت خانمم قرار گرفت. چشمهای خانمم دوباره مست شده بود و لپاش گل انداخته بود. معلوم بود دوباره حشری شده. وقتی پیاده شدیم، بازوی منو گرفته بود و اون دوتا هم کنارش بودن تا رسیدیم نزدیک پله ها. اونجا شلوغ شد و مهرشاد چسبیده بود پشتش و نیما هم کنارش. توی مسیر بازار و هر جایی که می ایستادیم یکیشون پشت خانمم بود و میچسبیدن بهش یا بغلش میکردن. تا ظهر چرخیدیم و گفتن بریم ناهار بخوریم. رفتیم توی صف رستوران مسلم ایستادیم که مهرشاد به خانمم گفت تا نوبتمون میشه میای با من بریم بازار طلا فروشها. ملیکا به من نگاه کرد و گفت با مهرشاد میرم و زود میایم.
-برو عشقم، مراقب باشید.
رفتن و من نیما توی صف بودیم که یه ربع بعد مهرشاد به نیما زنگ زد و گفت بره پیششون… اونم رفت و گفت نوبت رو از دست ندم تا بیاد. نزدیک بود نوبتم بشه که سه تایی برگشتن و ناهار خوردیم. برگشتیم ایستگاه مترو و دوباره اون شلوغی و چسبیدن آنها به خانمم داخل واگن رو شاهد بودم. تحت فشار وارد واگن شدیم و خانمم بین نیما که پشتش بود و مهرشاد که جلوش بود قرار گرفت و منم کنارش بودم. یه دستش روی شونه ی مهرشاد بود و دست دیگهش توی دست خودم بود. ایستگاه توپخونه که جا باز شد، ملیکا چرخید سمت خودم و اون یکی دستش که روی شونه ی مهرشاد بود رو گذاشت روی شونهی خودم. مهردادم پشتش قرار گرفت. تا ایستگاهی که اونها قرار بود پیاده بشن حرف میزدیم و بازم توی چهره ی خانمم شهوت رو میدیدم. اصرار کردن بریم خونهشون قلیون بکشیم، گفتن به دوست دختراشون هم میگن بیان دور هم باشیم. ملیکا با لبخند و چشمهاش بله رو به من داد و گفتم باشه بریم… نگفته بودن که خونه مجردی دارن. یه آپارتمان کوچک چهل متری بایه اتاق خواب کوچک. یه تخت دونفره ی فلزی فرفورژه توی اتاق بود و یه دست مبل راحتی کوچک هم توی پذیرایی. یه خونه ی مجردی کوچیک ولی تمیز و مرتب. وقتی وارد شدیم نیما گفت برم اول چایی و زغال رو ردیف کنم. ملیکا جون اگه خسته ای برو توی اتاق دراز بکش تا چایی حاضر بشه.
ملیکا رفت داخل اتاق و دو دقیقه بعد بدون مانتو و روسری برگشت. البته روسریش که همیشه فقط دور گردنش افتاده بود و با نبودنش فرقی نداشت. رفت توی آشپزخونه و گفت آفرین چه با سلیقه و خوب و تمیز. از دوتا پسر مجرد بعیده.
خندیدیم و مهرشاد گفت البته دخترها هم کمک میکنن. مخصوصا میترا.
دوست دختر خودش رو میگفت. نیما گفت نخیر، فرنوش بیشتر کمک میکنه. میترا که همش توی اتاق خوابه… بازم خندیدیم و ملیکا اومد کنارم نشست…
چای خوردیم و قلیون میکشیدیم ولی خبری از دوست دخترهاشون نشد. نیما زنگ زد و گفت اینا چرا نیومدن؟ جواب تلفنم نمیدن. مهرشاد گفت کون لقشون. معلوم نیست کجا سرشون گرمه.
ملیکا گفت تنباکوی مسکو ندارید؟
مهرشاد: نه عزیزم، برم بگیرم؟
نیما: تو بشین خودم میرم. امید جون داداش تو چیزی نمیخوای؟
-نه، ممنون.
-اصلا بیا باهم بریم یه کاری هم باهات دارم.
-باشه، عشقم بشین الان میام.
واحدشون طبقهی پنجم بود و آسانسور شونم خراب بود. رفتیم پایین و گفتم چکارم داشتی؟
-چیز بدی نیست، میخواستم باهات حرف بزنم. بریم توی راه بهت میگم. راه افتادیم به سمت سر کوچه و گفت با دخترها صحبت کردیم و از تو خوششون اومده. قبول کردن که باهات باشن. یعنی سه تایی بکنیمشون.
خندیدم و گفتم بیخیال پسر، من زن دارم.
-داشته باشی، چه ربطی داره. چی میشه یه حالی هم با اینا کنی؟ باور کن چنان حالی بهت میدن که دفعه ی بعد خودت میگی ردیفشون کنم.
-یعنی اینقدر؟
-آره والا. مخصوصا اینکه سکس گروپ یه چیز دیگه ست. هم به خود ما بیشتر از یه سکس معمولی حال میده، هم به اونها. تازه ما دو به تک هم میزنیم.
-جلو و عقب باهم؟
-دقیقا. دوست داری امتحان کنی؟
-والا وسوسهم کردی ولی نمیتونم ملیکا رو بپیچونم. ما همیشه همه جا باهم میریم.
-هوومممممم خب من ردیف میکنم. باهم بیاید، من به یه بهونه ای میبرمش بیرون. تو و مهرشادم باهاشون حال کنید. دفعه ی بعد میگم مهرشاد خانمت رو ببره بیرون و با خودم میکنیمشون.
-باشه، حالا تا اون موقع.
-کدوم موقع؟ همین امروز ردیفش میکنم. پیش ملیکا اصرار میکنم شام بمونید. تو هم قبول کن. دخترها رو میارم و همین امروز کارمون رو میکنیم.
-الان خسته ایم. بهتر نیست بذاریم واسه فردا؟
-هر جور خودت دوست داری. ولی شب جمعه میچسبه ها.
خندیدیم و گفتم باشه، بذار برگشتیم ببینم ملیکا قبول میکنه تا شب بمونیم یا نه؟
-ایول، حالا بریم واسش تنباکو بگیریم. رفتیم مغازه و تنباکو مسکو گرفتیم. اومدیم بیرون گفت صبر کن به مهرشاد زنگ بزنم و بگم که قبول کردی. بعد ببینم اگه واسه شام و پذیرایی چیزی لازم داریم بگیرم. حال ندارم دوباره اون پله ها رو بالا پایین کنم. زنگ زد و قضیه رو بهش گفت. مهرشادم گفت الان اِس میدم بگیر بیار.
منتظر شدیم تا پیامش اومد و باهم رفتیم از همون سوپرمارکت و یه میوه فروشی خرید کردیم و برگشتیم. فکر کنم حدود ۴۵ دقیقه شد که خانمم رو با مهرشاد تنها گذاشته بودم. وقتی رسیدیم جلوی خونه نیما گفت بازم کلید یادم رفت. زنگ زد و مهرشاد دیر آیفون رو برداشت. شاید ۳۰ ثانیه شد. درو باز کرد و نم نم رفتیم بالا تا طبقه ی پنجم. دیدم مهرشاد تنهاست و لم داده روی مبل. گفتم ملیکا کجاست؟
-هیسسسس، از خستگی خوابش گرفته بود گفتم بره توی اتاق بخوابه. فکر کنم خوابش برده.
وسایل رو گذاشتیم توی آشپزخونه و ولو شدم روی مبل. مهرشاد گفت دخترها گفتن ساعت ۶ میان. گفتم بهتر، الان خیلی خسته ام. اشکال نداره برم یه چرتی بزنم؟
-نه داداش، چه اشکالی، برو پیش خانمت. ما هم اینجا یه چرتی میزنیم.
آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم کنار ملیکا دراز کشیدم. اتاق خوابشون هیچ پنجره ای نداشت و تاریک و ساکت بود. ملیکا زیر پتو بود و منم رفتم زیر پتو. زود خوابم برد و وقتی بیدار شدم از سکوت و تاریکی اتاق فکر کردم شبه و یه لحظه فکر کردم خونه ی خودمونم. ملیکا پیشم نبود و تازه یادم افتاد کجام. بلند شدم رفتم بیرون و دیدم خانمم نشسته وسط نیما و مهرشاد مشغول قلیون کشیدن بودن. گوشی دست خانمم بود و سه تایی بهش نگاه میکردن. با صدای باز کردن در اتاق سرشون چرخید سمت من و ملیکا گفت بیدار شدی عشقم؟ بیا که به موقع اومدی. قلیون چاق و آماده ست.
-ایول، برم دستشویی بیام…
داشتیم قلیون میکشیدیم که دخترها اومدن. با دیدنشون و فکر اینکه قراره این دوتا فنچ رو بکنم کیرم یه تکونی خورد. بلند شدیم و با ملیکا باهاشون دست دادیم. یه ساعتی نشستیم به صحبت و بگو بخند که نیما گفت من برم یه چی واسه شام بگیرم بیام. ملیکا گفت ولش کن یه چیز ساده درست میکنیم.
-نه دیگه دیر شده و گرسنمه. اصلا بیا بریم باهم بگیریم و یه چرخی هم توی محله ی ما بزن.
خانمم به من نگاه کرد و گفتم اگه میخوای برو. یه هوایی هم میخوری… رفت توی اتاق مانتوش رو برداشت گفت عشقم چیزی نمیخوای بگیرم؟
-نه فدات بشم.
فرنوش سوییچ ماشینش رو داد به نیما و گفت با ماشین ببرش که یه دوری هم بزنید و برگشتنی بنزینم بزن.…
خدافظی کردن و رفتن. مهرنوش با لبخند اومد روی پام نشست و بدون هیچ حرفی لب ژل زده و برجستهش رو گذاشت روی لبم. بی معطلی لب گرفتن ما شروع شد و میترا و مهرشاد باهم لب تو لب شدن.
مهرشاد بلند شد و گفت زود باشید تا ملیکا نیومده کارمون رو بکنیم. دست دوست دخترش رو گرفت و گفت بلند شو امید. بردش توی اتاق و من و فرنوشم رفتیم. سریع لخت شدیم و چهارتایی رفتیم روی تخت. جلوی مهرشاد روم نمیشد و شرتم رو در نیاوردم ولی فرنوش با لب و زبونش لبهام رو میخورد و کیرم رو شق کرد. سینه های کوچیک اما خوشگلی داشت که مکیدن و خوردنش خیلی حال میداد. کوس لاغر اما برجسته ای داشت که با مالیدنش زود خیس کرد و انگشت کردم توش دیدم راست میگفتن. کوس تنگ و خوبی داره. میترا داشت واسه مهرشاد ساک میزد و دیدم کیرش تقریبا اندازه ی کیر خودمه ولی نوک تیز بود. مال من کله ش از گردن کیرم بزرگتره.
رفتم سراغ کوس لیسی و دیدم فرنوش چه کوس صورتی و خوشمزه ای داره. حسابی خوردمش و چوچولش رو لیس زدم تا ارضاش کردم. مهردادم بعد از من کوس لیسی رو شروع کرده بود و وقتی فرنوش داشت واسه من ساک میزد، مهرشاد با کوس لیسی میترا رو ارضا کرد. کنار هم خوابیدن و پاهاشون رو دادیم بالا و شروع کردیم تلمبه زدن. وسط کار وقتی داشتم از فرنوش لب میگرفتم، مهرشاد گفت عوض کنیم؟ من رفتم روی میترا و کردم توی کوسش. اونم تنگ و خوب بود. خوابیدم روش لب میگرفتیم و گردنش رو میخوردم و تلمبه میزدم تا هر جفتشون ارضا شدن. فرنوش گفت مهرشاد دو به تک میخوام. میتونی یا داری میای؟
-میتونم، قرص خوردم.
-امید تو چی؟
-من قرص نمیخورم ولی هنوز در حد یه بار ارضا کردنت میتونم ادامه بدم.
-خوبه، پس بیاید منو بکنید. کون میخوای یا کوس؟
دیدم کونش لاغره گفتم کوس بهتره. گفت پس بخواب بیام روت… نشست روی کیرم و مهرشادم کیرشو کرد توی کونش. من تا حالا این مدلی یعنی دو به تک کسی رو نکرده بودم و نمیتونستم از زیر راحت تلمبه بزنم. البته این مدلی اگه خودش تنها بود خوب میکردمش، ولی چون مهرشاد پشتش بود راحت نبودم. تلمبه های ریز میزدم تا اینکه خودش شروع کرد جلو عقب شدن و کوبیدن کوسش به کیرم. منم کناره های کونش رو گرفته بودم و بیشتر جلو عقبش میکردم. چشمهایش از فشار لذت و شهوت باز نمی شد و بدجور آه و ناله میکرد. دو دقیقه ای ارضا شد و خوابید روی من. سرشو بلند کردم لب گرفتیم و گفت امید کیر خوبی داری ها. خیلی حال میده.
-تو هم کوس تنگ و کردنی ای داری.
میترا گفت نوبت منه. فرنوش خودشو کشید کنار و میترا اومد جاش. کیرمو تنظیم کرد و نشست روش. گفت آبت خواست بیاد اشکال نداره، بریز توش.
-ایول، عالی شد.
مهرشاد کرد توی کونش و اونم مثل فرنوش کردیم و همزمان با هم ارضا شدیم. آبمو توی کوسش خالی کردم و خیلی حال داد. حسابی لب گرفتیم و مهرشاد رفت دستشویی کیرشو بشوره واسه کوس کردن. میترا بعد از اینکه حسابی لب گرفتیم از روی من بلند شد و شروع کرد به لیس زدن کیر و خایهم و ساک زدن تا دوباره کیرمو راست کرد. فرنوشم واسه مهرشاد ساک زد و گفت حالا امید از کون بکنه. نشست روی کیر مهرشاد و من رفتم پشتش. کیرمو کردم توی کونش و تا ته فرو کردم. خوبیه کون کوچیک و لاغر اینه که کیرت تا آخر میره توش. خیلی باحال بود و موقع گاییدنش، حلقه ی کونش رو دور کیرم میدیدم. یاد اون وقتا که دختر ها رو از کون میکردم افتادم. البته از وقتی با ملیکا دوست شدم و ازدواج کردیم دیگه با هیچ کسی رابطه نداشتم.
اینبار چون یه بار آبم اومده بود بیشتر کارم طول کشید و کون جفتشون رو حسابی گاییدم. جالب بود که با این بدن لاغر خیلی راحت دوتا کیر رو باهم ساپورت میکردن و این همه هم حشری بودن. شب بعد از شام که دخترها توی اتاق و ما توی پذیرایی بودیم، بچه ها گفتن نزدیک یک ساله که اینجوری میکنیمشون و عادتشون دادیم. حتی گفتن قرار ازدواج گذاشتن و میخوان بعد از ازدواج هم همینطوری ادامه بدن. باورم نشد و گفتم چرت نگید بابا.
نیما گفت به جان جفتمون جدی میگیم. ما باهم این حرفارو نداریم و میخوایم تا آخر عمر کنار هم باشیم. ما شبهایی که تنهاییم روی اون تخت لخت کنار هم میخوابیم. یعنی تا این حد باهم راحتیم.
با تعجب نگاهشون میکردم و جفتشون گفتن باورت نمیشه؟
-چی بگم، حتما راست میگید دیگه. ولی اینا به درد ازدواج نمیخورن. خیلی لاغرند. زن باید نرم و کون گنده باشه.
مهرشاد: مثل ملیکا؟
-آره دیگه، سلیقه ی من اینجوریه.
-آره ما هم اینجوری دوست داریم. اینا هم اگه رژیم نگیرن چاق میشن. مادرهای جفتشون تپل و کون گنده اند. البته کونشون به خوش فرمیه ملیکا نیست. ناراحت نشی ها. به عنوان مثال و مقایسه گفتم.
-آره فهمیدم. ولی خب واسه تنوع خوبه که یه وقتایی این تیپی رو هم کرد.
نیما: ما مشکلی نداریم، اگه میخوای هر هفته بیا تا همین برنامه رو داشته باشیم. پسر باحال و با معرفتی هستی و ازت خوشمون اومده، دوست داریم کنارمون باشی. دخترها هم که راضی هستن و خیلی از تو خوششون اومده. ما هم دوست داریم هفته ای یه بار تنوع داشته باشیم. خوبه که تو و خانمت آدمهای با کلاس و لارجی هستید. مثل خودمونید و اهل شکاک بازی و سختگیری نیستید.
-آره، ما راحتیم ولی در عین آزادی تا حالا به هم خیانت نکرده بودیم که امروز شما منو خراب کردید.
خندیدیم و نیما آروم تر از قبل گفت راستش اینا وضع مالیشون توپه، مخصوصا فرنوش اینا. واسه اینم هست که میخوایم باهاشون ازدواج کنیم.
ملیکا از اتاق اومد بیرون و حرفمون رو قطع کردیم. گفت امید بچه ها میگن امشب بمون پیش ما باهم بخوابیم.
مهردادم گفت آره بمونید. فردا جمعه ست و تا دیر وقت میشینیم بازی میکنیم و قلیون میکشیم.
گفتم اگه خودت دوست داری بمونیم. با خوشحالی گفت ایول و برگشت توی اتاق و دوباره در رو بست. دوباره صدای خنده هاشون میومد که مهرشاد گفت من برم یه کم سر به سرشون بذارم و اذیتشون کنم. رفت توی اتاق و اونم در رو پشت سرش بست. صدای خنده ها و جیغ های کوچک دخترها میومد. بعد صدای مهرشاد اومد که گفت آخ لامصب گاز نگیر.
چند دقیقه بعد فرنوش اومد و گفت نیما بیا با من بریم از خونه لباس بیارم. نیما گفت من حال ندارم، همین لباست خوبه دیگه.
فرنوش: امید تو میای بریم؟ شب تنها نمیرم بیرون.
-باشه بریم.
راه افتادیم و توی ماشین گفت دمت گرم امید جون، بازم تو… دیدی چطوری حالمو گرفت و نیومد؟
-خب واجب نبود که، لباس میخواهی چکار؟ تو لخت شو بیا بغل خودم.
خندیدم و گفت جلوی زنت؟
-نه دیگه. خودمون تنها.
-دوست داری امشب ملیکا خوابش برد بیام کنارت بخوابم؟
-فقط بخوابی؟
-هر کار دلت خواست بکن. قول میدم صدام در نیاد و خانمت بیدار نشه…
ده پونزده دقیقه بعد رسیدیم جلوی خونه شون. یه ساختمون شیک و خوشگل بود که معلوم بود از اون لاکچری هاست. گفت ما توی این ساختمونیم. میای بالا؟
-نه عزیزم، برو زود بیا.
تقریبا ده دقیقه بعد اومد و راه افتادیم، اما یه سمت دیگه رفت و جلوی یه آبمیوه فروشی ایستاد. گفت بریم یه معجون بزنیم که شب جون داشته باشی.
خندیدیم و رفتیم نشستیم و سفارش معجون داد. تا حاضر شد و نم نم خوردیم و گرم حرف زدن شدیم دیدم نیم ساعته فقط اینجا نشستیم. گفتم بلند شو بریم تا ملیکا شک نکرده. خیلی دیر شد.
-نه بابا، اونا الان سرگرم حرف و شوخی و بازی هستن. اصلا نمیفهمن چقدر وقت گذشته. صبر کن یه آمار از نیما بگیرم خیالت راحت بشه.
زنگ زد به نیما و گفت ما داریم میایم چیزی لازم ندارید بگیرم؟… اوکی، الان میایم.
بلند شد و گفت بریم. بازی رو شروع نکردن تا ما هم بریم.
رفتیم سوار ماشین شدیم گفتم چه بازی ای؟
-ما گاهی ورق بازی میکنیم، گاهی بطری بازی میکنیم.
-ایول منم دوست دارم…
رسیدیم خونه و دیدم چهارتایی روی تختخواب نشستن و ورق بازی میکنن. رفتیم پیششون و فرنوش گفت میترا لباس آوردم.
-فعلا تو برو عوض کن تا این دست تموم بشه.
فرنوش رفت توی پذیرایی و چند دقیقه بعد با یه نیم تنه و شورتک اومد. خیلی ناز شده بود. بعد میترا هم رفت و با همون تیپ فرنوش اومد. ورقها رو جمع کردن و یه سینی و بطری گذاشتن وسط تختخواب تا بطری بازی کنیم…
ادامه دارد…

نوشته: امید بیخیال
20 پاسخ به “من و همسر خوشگلم در مترو (3)”
ولی حسابی زنت رو جر دادنااااا
کسی که اینقدر وقت آزاد داشته باشه که بشینه به اندازه مثنوی معنوی داستان تخیلی از خودش در بکنه دوست دخترش صابون گلنار و موقع جق خیالاتی میشه داستان
خوشبحالت امید
داستانت خبلی خوبهخیلی وقته که داستان خوب با موضوع بیغیرتی توی سایت نزاشتن. لطفا قسمتای بعدی هم زود به زود بزار
قشنگ تابلوئه ادمین با قسمت اول این داستان سه بار جق زده که یه شب یعد انتشار اولین قسمت داستان دومیش رو هم منتشر کرده اونوقت طبق گفته بقیه نویسنده ها بقیه دو سه ماه منتطر نوبت هستنکیرم تو مغزت ادمین
و اما سخنی با نویسنده داستانمن نفسم بند اومد تا داستانت رو با مرورگر اسکرول کنم وای به حال خوندنشنخوندم و نظر منفی هم نمیدم ولی اینقدر طولانی چشم برادران مجلوق رو بدرد میاره
داداش قسمت اول از این دوتا پسر و دوست دختراشون اثری نیست یک دفعه از کجا شماره گرفتید و دوست شدید لطفا بگو تا سرو ته داستان رو بفهمم
یعنی مرد باشی ندونی دارن میپیچوننت زنتو میگان فلانی رفت گفت ملیکا توهم بیا بعدش رفیقشم رفت .دختر گفت بریم دوسپسرش نرفت با تو رفتن؟خب یه اشاره ای میکردی تو داستانت که میپیچوننت و ملیکارو میگان خخخ
داستان “من و همسرم در مترو” به نظر واقعی میومد ولی این داستان دنباله دار من و همسر خوشگلم… تابلو تخیلیه
دادا خوب همون اول بنویس زنت رو کردن تموم
خوب بود زنمو حسابی حشری کرد
این داستان از زبون زنت جذاب تر میشد 😂😂😂
کاش منم همچین شوهری داشتم …🥺
عالی بود
هم داستانت، هم طرز نگارش و جمله بندیت عالیه. اگه قراره بعضی از داستانهای به درد نخور و مصخره، با اون نگارش افتضاح بالای سیصد تا لایک بخوره، پس این داستان باید ۱۰۰۰ تا لایک بگیره. متعجبم از این مردم
آقا چرا قسمت دو نیست؟
خوش به حال خانمتهمه جوره داده
زنده باد ایستگاه توپخونه
بچه ها، نویسنده ی داستان یعنی امید به من پیام داده و تشکر کرده که از داستانش و نگارشش تعریف کردم. گفته انگار از داستان نویسی و نگارش سر در میاری و میخوام از این به بعد داستانهامو بدم یه بار بخونی و اگه لازم باشه ویرایش کنی بعد بذارمش توی سایت. اما مطلب مهمتری که گفته اینه. عین جملهش رو براتون میذارم:من کل پنج قسمت رو توی یک هفته آپلود کردم، نمیدونم چرا ادمین با فاصله ی زیاد میداره توی سایت. مخصوصا ایم قسمت اخر رو که هنوز نداشته. حتی با اینکه دو قسمت ۳ و ۴ جژگ داستانهای برگزیده شده. یه بار دیگه هم داستانم رو فرستادم ولی در کل خبری نشده. دلیلشم نمیدونم.
من ۳۲ سالهو زنم ۲۱ ساله