با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز. بازم از لایک ها و کامنت های خوب و دلگرم کننده ی شما عزیزان ممنونم.
تا اونجا گفتم که اون روز پنجشنبه خانمم حشری شد و منم حسابی گاییدمش و حال کردیم. ناهار خونه ی بابام اینا بودیم و به همین خاطر دیر شد و مامانم زنگ زد که چرا هنوز راه نیافتادیم…
خلاصه رفتیم و وقتی که از خونه ی بابام اینا برگشتیم، سیم کارتش رو پیدا کرد و اول پیج اینستای قدیمیش رو آورد بالا و از اونجا رفتیم توی پیج ارشیا و سیاوش. عکس هاشون رو نشونم داد و دیدم نه بابا بچه خوشگل بودن و لیاقتش رو داشتن. مخصوصا سیاوش که یه جوون خوشتیپ و خوش هیکل بود. از روی عکسهای جدیدش میشه گفت هم قد و هیکل خودم بود. گفتم خوبه، جفتشون خوشگل و خوشتیپن. زنگ بزن و قرار بذار واسه فردا. بگو یادتون کردم و گفتم بیام یه حال و احوالی ازتون بپرسم.
-امید مطمئنی دیگه، بعدا پشیمون نشی ها.
-ای بابا، نگفتم بری هر روز زیرشون بخوابی که، گفتم فقط واسه فردا قرار بذار و اگه خواستی باهاشون برو.
-آخه کلی به خودم فشار آوردم و روی خودم کار کردم که فراموششون کنم. میترسم برم و دوباره شروع بشه ها.
-حالا فردا برو. منم از دور هواتو دارم. اگه دیدی دلت نیست و میترسی، خدافظی کن و بیا.
-باشه. فقط یادت باشه خودت خواستی…
اول زنگ زد به ارشیا و حال و احوال کرد. روی بلندگو بود و منم میشنیدم. ارشیا از شنیدن صداش خیلی خوشحال شد و بدجور ذوق زده شده بود. اگه بخوام خلاصه ای از حرفهاش رو بگم، گفت بی معرفت یه دفعه زدی رفتی و خطت رو هم عوض کردی. حالا چی شده یاد من کردی؟
والا شنیدم نامزد کردی، خواستم بهت تبریک بگم. از طرفی دلم هواتو کرد و گفتم حالتو بپرسم.
-آره، یکی از همکارهامو گرفتم. دختر خوبیه ولی از هیکل و خوشگلی اصلا به پای تو نمیرسه.
-باشه، همین که دوسش داشته باشی و اونم دوست داشته باشه کافیه. از سیاوش خبر نداری؟
-مگه میشه خبر نداشته باشم، اونم نامزد کرده و هنوزم باهم در ارتباطیم و رفت و آمد داریم.
-دوست همین نامزد خودمو گرفته. یعنی بهش گفتم یه دوست واسه سیاوش پیدا کن که به درد ازدواج بخوره. اونم اینو آورد و اتفاقا سیاوشم پسندید. هر هفته باهمیم و خوش میگذرونیم.
-ای شیطون، نکنه اونا رو هم مثل من شریکی میکنید.
خندید و گفت زدی توی خال. ما عادت کردیم به شریکی زدن. بعد از تو هم یه زن مطلقه پیدا کردیم و یه سالی شریکی میزدیمش. اونم مثل تو خیلی حشری بود و وسط ما کیف میکرد.
-نوش جونتون. حالا نامزداتون پایه بودن یا به زور راضیشون کردین؟
-اره بابا، نامزد خودمو که یه ماه بود دوتایی میگاییدیمش و از همون اول پرده ش رو زده بودم. دوستشم لنگه ی خودش بود و با اطلاع از این موضوع اومد. الانم یه هفته میشه عقد کردن و پرده ش رو زده. همین دیشب کوس تازه باز شده ش رو کردم. فقط داغ کوس تو به دلمون مونده.
-میخوای بدم بکنیش؟
-واقعا؟ تو که گفتی داری شوهر میکنی و دیگه خلاف بی خلاف. خدایی شوهر خوبی هم کردی. چند بار توی محل دیدمتون.
-آره خدایی خیلی آقاست. راستی شماره ی سیاوش همون قبلیه؟
-آره اونم داره.
-فعلا قطع کن یه زنگم به اون بزنم و تبریک بگم. واسه فردا یه قرار بذاریم جفتتون رو ببینم.
-ایول، با سیا هماهنگ کن و خبرشو بهم بده. فقط بگو کی بیام و کجا.
-آره حتما. فعلا خدافظ.
-خدافظ گلم. نپیچونیها.
-نه بابا، فردا حتما میبینمت.
قطع کرد و زنگ زد به سیاوش و با اونم همینجوری صحبت کردن و واسه فردا جمعه ساعت ۱۱ قرار گذاشتن. راه افتادیم و رفتیم خونه ی پدر خانمم. خونه ی ارشیا اینا رو نشونم داد و گفت این خونه شونه. از شانس همون موقع ارشیا و نامزدش از خونه اومدن بیرون و ما هم داشتیم از ماشین پیاده میشدیم. ملیکا باهاش سلام علیک کرد و رفت جلو گفت به به عروس خانم، خوبی شما؟ تبریک میگم.
-ارشیا که جا خورده بود به من نگاه کرد و سلام کرد. رفتم جلو سلام کردم و باهاش دست دادم گفتم ملیکا ایشون رو میگفتی؟ آقا تبریک میگم. مبارک باشه.
-ممنون، سلامت باشید. سمیرا ایشون ملیکا خانم همسایه ی قدیمی و همبازی دوران کودکیمه. ایشونم همسرشون هستن. ایشونم سمیرا خانم نامزد بنده.
ملیکا گفت از آشناییت خوشبختم، انشاالله خوشبخت بشید. این آقا ارشیا از بچه های خوب و سر به زیر محل بودن و همیشه مورد اعتماد همه بوده. قدرشو بدون که خیلی پسر خوبیه.
سمیرا: بله، البته که همینطوره.
من: خب با اجازه تون. خیلی از آشناییتون خوشحال شدم. بفرمایید در خدمت باشیم.
-ممنون، سلام برسونید. با اجازه ی شما ما هم داشتیم میرفتیم خونه ی مادر خانمم.
-به سلامتی، خوش بگذره.
خدافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ی مادر خانمم گفتم ملیکا نامزدش خوب مالیه ها، بهتر از میترا و فرنوشه. گوشتی و کردنی بود، نه؟
ملیکا خندید و گفت انگار چشتو گرفته.
منم خندیدم و گفتم اِی بگی نگی.
با خنده وارد خونه ی پدر خانمم شدیم و مادر خانمم گفت خیر باشه، چه خبره؟
-هیچی مامان، همبازی دوران بچگیه ملیکا رو با نامزدش دیدیم. به اونا میخندیدیم.
-مگه چشونه؟
-هیچی بابا، همینجوری میخندیدیم.
-زشته پسرم، ارشیا پسر خوبیه و همیشه مثل داداش بوده واسه ملیکا. مسخره کردن کار بدیه.
-میدونم مامان، به خدا مسخره نمیکردیم. اصلا بیخیال، خودت چطوری؟
باهاش روبوسی کردم و گفتم بابا کجاست؟
-رفته بیرون و الان دیگه پیداش میشه.
ملیکا هم با مامانش روبوسی کرد و گفت مبینا کجاست؟
با دوستاش رفته بیرون. فکر کنم باشگاهه.
مبینا تنها خواهر زنم و الان سال آخر دبیرستانه. مثل ملیکا شیطونه و حالا که گذشته ی ملیکا رو میدونم، مطمئنم اونم داره واسه خودش رفیق بازی میکنه و خوش میگذرونه. آخه اونم مثل خواهرش کون گرد قلمبه ای داره و خوشکل و سکسیه. محاله دوست پسر نداشته باشه و کونشم آکبند مونده باشه.
بگذریم، تا آخر شب خونه ی پدر خانمم بودیم و برگشتیم خونه. توی راه گفتم ملیکا، مبیناتون چند تا دوست پسر داره؟
-یعنی چی چند تا؟
-خب هر چی باشه اونم خواهر تویه دیگه.
خندید و گفت خیلی نامردی، حالا تیکه میندازی؟
-نه دیوونه، شوخی میکنم. ولی مطمئنم که داره و سکسم میکنه.
-آره، با یکی دوسته. بریم خونه پیجش رو نشونت میدم.
-همسالشه؟
-نه، پسره دانشجویه. اتفاقا اونم بچه محلمونه. دو سه سال ازش بزرگتره. خواهرش دوست خودم بوده.
-پس میشناسیش.
-آره، خانواده ی خوبی هستن. اگه کارشون به ازدواج بکشه خوبه. ولی مبینا میگه تا حالا حرفی از ازدواج بینشون نبوده. اما خیلی همدیگه رو دوست دارن.
-سکس میکنن؟
-والا اینو نگفته، منم نپرسیدم. ولی بعید میدونم نکرده باشن. چون پسره بابا مامانش هر دو شاغلن و همیشه خونه شون مکانه. اون وقتها یادمه خواهرش وقتی مسعود مدرسه بود دوست پسرشو میبرد خونه. پسره تقریبا هر روز خونهشون بود. الان اونم شوهر کرده و اتفاقا بچه هم داره. همون دوست پسرش گرفتش.
-واقعا؟
-آره، عاشق و معشوق بودن. پیج اونم دارم. بریم نشونت میدم.
-اونشب تا دیر وقت توی اینستا بودیم و عکس و پیج دوست پسر مبینا و خواهرش و دوستای قدیمیش رو که پیجشون رو داشت نشونم داد. منم دوستای قدیمی و دوست دختر آخریمو بهش نشون دادم و گفت تو هم از سکسهاتون برام بگو.
گفتم فردا قرار داری و بهتره بگیریم بخوابیم. یه شب دیگه یادم بنداز برات تعریف میکنم…
خوابیدیم و فردا صبح بردمش نزدیک محل قرار و خودم با فاصله توی ماشین زیر نظر داشتمش. ارشیا و سیاوش باهم اومدن و باهاش دست دادن و خیلی عادی با هم روبوسی کردن. بعد قدم زنان بردنش و سوار ماشین شدن که انگار مال سیاوش بود. چون اون نشست پشت فرمون و راه افتادن. دنبالشون رفتم و نیم ساعتی فقط می چرخیدن و دور دور میکردن. تا اینکه یه جا نگه داشت و در پارکینگ خونه باز شد رفتن داخل. دیگه بیشتر از این نمیشد جلو برم و همونجا توی ماشین منتظر موندم. یه ربع بعد زنگ زدم به گوشیش و گفت سلام عشقم، پیش دوستامم و گوشی رو اسپیکره.
-سلام خانم گلم، چرا روی اسپیکر گذاشتی؟
-آخه دستم گیره و نمیتونستم گوشی رو بردارم. اگه کار واجبی نداری، خودم بعدا بهت زنگ میزنم.
-نه قربونت برم. فقط زنگ زدم بگم منتظرتم که بیای بریم بیرون.
-نه دیگه امروز وقت نمیشه. گفتم که با دوستام قرار دارم. ناهار نگهم داشتن و تا عصری قراره دور هم باشیم. تو برو خونه ی بابات اینا یه سری بهشون بزن. وقتی اومدم بهت زنگ میزنم.
-باشه، پس منم میرم پیش دوستام و غروب میام خونه.
-آره اینجوری بهتره. منم تا برگردی میمونم اینجا. هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن میگم بیای دنبالم.
-اوکی، به دوستاتم سلام برسون، بهتون خوش بگذره.
-فدات، به تو هم خوش بگذره عشقم…
زنگ زدم به مهرشاد و گفتم خونه اید؟
-آره، همه اینجاییم.
-ایول، الان راه میافتم.
-بیاید داداش، منتظریم.
رفتم و وقتی دیدن تنها اومدم کیر خوردن. ولی فرنوش و میترا خوشحال شدن و پریدن بغلم لب گرفتم. قلیونشون ردیف بود و نشستیم پای قلیون که مهرشاد گفت پس ملیکا کجاست؟
-دست رو دلم نذار، دوتا از دوستای قدیمشو دیده و امروز رفت پیششون. بردم رسوندمش و اومدم اینجا.
فرنوش گفت خوب کاری کردی. قلیون رو بکش که کارت دارم.
-چکارم داری شیطون؟
-از اون کارای خوب خوب. میخوام ببرمت آمپول بازی کنیم.
خندیدیم و نیما گفت ملیکا نیومد و ضد حال زد. من که نیستم و خودتون برید. مهرشاد گفت عیب نداره، تعهد نداده که هر هفته حتما بیاد پیش ما. خب کار داشته دیگه، بی انصاف نباش و اخم و تخم نکن.
میترا گفت آفرین عشقم، مرد به تو میگن. همیشه همه رو درک میکنی.
خندید و گفت آره دیگه، الانم تو رو درک میکنم که با دیدن امید آب از کوست راه افتاده.
خندیدیم و میترا گفت دقیقا درست گفتی. بریم امید؟
-بریم عزیز دلم.
دست فرنوش و میترا رو گرفتم و سه تایی رفتیم توی اتاق. مهرشادم اومد و من وسط دخترها بودم و مهرشاد کنار میترا. نیما هم اومد و گفت ولی به ملیکا بگو خیلی بی معرفتی. از صبح ما رو گذاشته سر کار.
-من از طرفش معذرت میخوام. قرار بود بره یه سر بزنه و بیاد ولی به زور ناهار نگهش داشتن. اونم که دیدی چطوریه. مونده توی رودربایستی. به جاش سه شنبه بیاید پیشش و تلافیه امروزم در بیارید…
خلاصه اونم امد طرف فرنوش و سه به دو شروع کردیم. از لب گرفتن و ناز و نوازش و مالیدین تا خوردن و گاییدن. نیما و مهرشاد که به هوای ملیکا قرص خورده بودن. حسابی دخترا رو گاییدن و منم دوبار خالی کردم و هر بار توی کوس یکیشون ریختم. اون بدنهای تو بغلی رو می فشردم و عصاره ی وجودم رو با لذت بهشون تزریق کردم. گفتم بچه ها سه شنبه این دو تا باهم میان پیش ملیکا. شما هم یکشنبه شب با هم بیاید پیش من. اینجوری مساوی میشیم.
فرنوش گفت بهت فشار میاد سه تا زنو باهم سیر کنی.
-عیب نداره، یه دونه قرص از مهرشاد میگیرم که کم نیارم. شما هم به بزرگیه خودتون ببخشید و به کنار هم بودنمون قانع باشید.
میترا گفت شوخی میکنه باهات. واسه ما همین که پیشت باشیم کافیه. همه چیز که فقط سکس نیست. راستش ما خیلی دوستت داریم، هر چهارتامون. درسته همه چی به خاطر سکس شروع شد ولی الان واقعا دوست و رفیقیم. اگه یه وقت حوصله سکس نداشتین، رودربایستی نکنید و بگید ولی حداقل بیاید دور هم باشیم و خوش بگذرونیم. باشه امید؟
-باشه گلم، من که پیش شما واقعا احساس خوبی دارم. واسه همین گفتم شما هم دوتایی بیاید که دور هم باشیم. از ملیکا بپرسید بهتون میگه، راستش منم خیلی دوستون دارم و اگه میشد میگفتم هر شب دور هم جمع بشیم. فقط واسه دیدن همدیگه و گفتن و خندیدن و شاد بودن. به قول میترا جون همه چیز که سکس نیست. دوستی و رفاقت از همه چی ارزشش بالاتر و مهمتره.
جفتشون بغلم کردن و حسابی از هم لب گرفتیم.
نیما و مهرشاد که سکسشون رو کرده بودن و سیر شده بودن. ما رو تنها گذاشتن و گفتن ما بریم یه قلیون دیگه چاق کنیم. شما هر وقت دوست داشتین بیاید.
وسط دخترا خوابیده بودم و گفتم بچه ها دلم میخواست هر شب وسط شما دوتا فرشته باشم. آخرین بوسه و چهره ی قبل از خوابم شما رو ببینم و صبح که بیدار میشم اولین چیزی که میبینم چهره ی شما باشه و اولین کارم بوسیدن شما باشه. باورتون نمیشه ولی بدجوری عاشقتون شدم.
میترا گفت راستشو بخوای، ما هم عاشقت شدیم. از طرف خودم که مطمئنم و فکر کنم فرنوشم مثل من باشه.
فرنوش: آره، منم همینطور. راستشو بخوای بدونی حس میکنم نیما و مهرشاد یه مشکلی دارن. بعضی کاراشون مثل دخترهاست. مخصوصا مهرشاد.
خودمو زدم به اون راه و گفتم یعنی چی؟
شروع کردن در گوشم یواش توضیح دادن و گفتن که ناز و اداهاشون مثل دختر هاست. چندین بار صبح که اومدیم لخت همدیگه رو بغل کرده بودن و خوابیده بودن. یه وقتهایی که یکیمون تنهایی پیشونیم به جای اینکه ما رو دو نفری بکنن، یکیشون منو میشونه روی شکمش و اون یکی تنهایی میکنه، فکر میکنه من نمیفهمم داره کون خودشو میماله روی کیراون یکی. فکر کنم اینا باهم سکس میکنن.
-نه بابا، بعید میدونم.
-تو اخلاقت مردونه ست. درسته حاضر شدی خانمت سکس آزاد داشته باشه ولی در کل اخلاق و رفتارت مثل مردهاست و مثل اونا از اون ناز و عشوه ها نداری. واسه همین بیشتر ازت خوشمون اومده.
-به این خوبی میکننتون و ارضاتون میکنن. اجازه دادن با من راحت باشید و سکس کنید. دیگه چی میخواید. حالا به قول شما اصلا با هم سکس هم داشته باشن، چه آسیبی به شما میزنه؟
-هیچی ولی حداقل صادقانه بگن و اینجوری قایم موشک بازی در نیارن. هر کاری میخوان کنن پیش خودمون بکنن.
-یعنی اگه واقعا اینجوری که میگید باشن، حاضرید باهاشون کنار بیاید و قبولشون کنید؟
-آره، هر کسی ممکنه یه علاقه یا یه گرایش سکسی و فانتزیهایی داشته باشه. نباید محکومش کرد و طردش کرد که. همونطور که الان ما این آزادی رو داریم، اون آزادی رو هم اونا میتونن داشته باشن. ولی اینجوری پنهونی نه. ناسلامتی ما نامزدشونیم. نباید با ما صادق باشن؟ چیز زیادی میخوایم؟
-نه عشقم، حق دارید.
-حتی تا حالا هیچی به روشون نیاوردیم که خجالت نکشن و منتظریم خودشون بگن.
-آفرین، خوب کاری کردید. اجازه بدید من باهاشون حرف میزنم اگه همچین چیزی باشه، میگم خودشون بهتون بگن و اگه کاری میکنن پیش خودتون باشه. شما هم میگید مشکلی ندارید و میتونن آزادانه انجامش بدن. پس حله دیگه.
-آره والا، اصلا بیان هر مدل سکس که دلشون میخواد چهارتایی انجام میدیم. ما لز میکنیم، اونا هم گی کنن. یا مثل توی فیلمها یکیشون اون یکی رو بکنه و اون یکی هم ما رو. چمیدونم هر مدل که بخوان ما پایه ایم. ولی تو رو از ما جدا نکنن. حتی اگه ملیکا دیگه نخواست باهاشون باشه.
-میفهمم چی میگی. من خودمم نگران اینم که یه وقت میونه ی ملیکا و اینا به هم بخوره و دیگه نذارن من با شما باشم. اصلا طاقتش رو ندارم.
دوتایی بغلم کردن و صورتمو بوسیدن. میترا گفت اگه بخوان مانع ما بشن به جون خودت ازشون طلاق میگیریم و بیچارشون میکنیم.
-فدای جفتتون بشم. شما تا ابد عشقای منید و توی قلبم جا دارید. پس فردا که اومدید سعی میکنم ملیکا رو بفرستم خونه ی باباش تا باهم تنها باشیم. هم حسابی باهم خوش بگذرونیم، هم راحت حرف بزنیم و درد و دل کنیم.
-چرا بفرستیش خونه باباش، بفرستش اینجا پیش اینا.
-حالا ببینم چی میشه. آخه ملیکا خودشم شما رو دوست داره و دلش میخواد پیشش باشید. مخصوصا با اون لز کردنتون که دیوونش شده.
خندیدیم و گفتن پس بذار باشه تا کنار هم خوش بگذرونیم. چون ما هم دوسش داریم.
خلاصه مخ میترا و فرنوش رو حسابی زدم و فهمیدم عاشقم شدن. خیالم راحت شد که اگه یه روز این رابطه تموم بشه، این دوتا رو از دست نمیدم و حالا حالاها مال خودم هستن. یه عشق بازی خوب و دلنشین باهاشون کردم و رفتیم پیش پسرها. نزدیک غروب ازشون خداحافظی کردم و زدم بیرون. زنگ زدم به ملیکا و گفتم میخوام بیام دنبالت. گفت بیا همونجا که پیاده م کردی. با بچه ها میام اونجا.
-باشه عشقم، منتظرتم.
راه افتادم و وقتی رسیدم ملیکا زودتر از من اونجا بود.
اومد سوار شد و گفتم فکر میکردم دیرتر از من برسی.
خندید و گفت لباس پوشیده بودم و منتظر زنگت بودم. تا زنگ زدی راه افتادیم.
-پس تا آخرین لحظه سوارت نبودن.
دوباره خندید و گفت نه بابا، دیگه مثل اون موقع ها نیستن. یه بار همون اول که رسیدیم سکس کردیم. همون موقع که زنگ زدی تازه مشغول ساک زدن شده بودم دستام به کیرشون بند بود. یه بارم بعد از ظهر شروع کردیم و تا عصری تمومش کردیم. بعدش دیگه مشغول صحبت و یادآوری خاطراتمون بودیم.
-حالا بریم خونه برام تعریف میکنی.
-آخه چیز خاصی نبود. همونجوری که با نیما و مهرشاد حال میکنیم بود. اول هر کدوم تک به تک از کوس کردن و گفتن چه کوس خوبی داری ملیکا. بعد از دو سال کوس دادن هنوز تنگه. بعد دو به تک گاییدن. بعد از ظهرم همینطور. اول تک به تک و بعد دو به تک، با این تفاوت که بعد از ظهر ابشون دیرتر اومد و دوبار دو به تک ارضام کردن و دفعه ی دوم جاشون رو عوض کردن.
-حالا راضی بودی؟ اون لذتی که انتظار داشتی بهت دادن؟
-آره بد نبود، ولی کاش اونا هم مثل نیما و مهرشاد قرص میخوردن و بیشتر میکردن. هنوز کوسم خیسه و کیر میخواد.
-پس بریم پیش بچه ها که دلخور بودن نیومدی.
-آره بریم. شبم میمونم پیششون و صبح خودم میام شرکت. یعنی من نمونم و برم خونه؟
-نه منظورم این نبود، گفتم یعنی اگه تو دیگه حال سکس نداری و نمیخوای بمونی، اشکال نداره، برو خونه استراحت کن، من میمونم و صبح میام.
-نه اتفاقا میخوام بمونم و سکستون رو ببینم. شبم میخوام پیش دخترها بخوابم.
-پس چه بهتر. الان زنگ میزنم میگم داریم میریم.
-زنگ بزن به نیما و بگو شنیدم دلخور بودی که نیومدم، الان دارم میام که کمرتو خالی کنم.
خندید و زنگ زد. همینو گفت و نیما از خوشحالی یه هورای بلند کشید که جفتمون زدیم زیر خنده.
اونشب ملیکا با پسرا و حتی با دخترها حسابی حال کرد و خودشو خوب خالی کرد. منم که از دیدن سکس و شهوتش دوباره حشری شده بودم یه بار دیگه دخترها رو کنارش گاییدم و حالمو کردم. بعدش من کنار دخترها و ملیکا کنار پسرها خوابید. اینبار نوبت ما بود که توی پذیرایی و روی زمین بخوابیم. فرنوش گفت اینجوری نمیشه، باید یه خونه ی دو خوابه براشون بگیرم. میترا گفت روی منم حساب کن. یه جا نزدیک خونه ی امید بگیریم. اینجوری یه شب درمیون خونهی همدیگه ایم.
-ایول، اگه اینکارو کنید که عالی میشه. ولی ملیکا میخواد سکس رو به هفته ای بار برسونه و میگه نباید زیاده روی کنیم.
-باشه، همین کارو میکنیم ولی دور همی رو بدون سکس حفظ میکنیم…
فردا عصر که از سر کار برمیگشتیم خونه، ملیکا گفت امید خیلی خوابم میاد، دیشب تا نصفه شب بیدار بودم.
-آره معلومه، دیدم امروز سر کار کسل و خسته بودی.
-آخه دیروز خیلی سکس کردم. دو دفعه با ارشیا و سیاوش، شبم که مهرشاد و نیما. تاز وقتی رفتیم توی اتاق تا نصفه شب نذاشتن بخوابم و فقط یه ساعتش داشتن کوس و کونمو میخوردن و دوباره شروع کردن به گاییدنم. فقط یه ذره همدیگه رو کردن و بیشتر منو میکردن. تک به تک یه بار ارضام میکردن و استراحت میکردن تا اون یکی بکنه. واسه همین خیلی بیشتر طول کشید و تا نصفه شب نذاشتن بخوابم.
-ولی حسابی سیر کیر شدی ها.
-آره، تا دو سه شب دلم نمیخواد سکس کنم. ناراحت که نمیشی؟
-نه عشق، تو استراحت کن. فردا شب قراره فرنوش و میترا با هم بیان و جورت رو میکشن.
-خوبه دیگه، پس با من کاری نداری.
-نه عشقم، تو راحت باش و به خونه داری و استراحتت برس. اصلا الان میگم مبینا بیاد تا واسه من و خواهرش آشپزی کنه.
خندید و گفت مبینا؟!! آشپزی؟!! خواب دیدی خیر باشه. اون توی خونه دست به سیاه سفید نمیزنه. عزیز دردونه ی مامانمه.
-باشه، حالا میبینیم.
زنگ زدم و باهاش سلام علیک گرمی کردم و گفتم میتونی بیای خونهی ما؟
-چیزی شده؟
-نه قربونت برم، بیا بهت میگم.
-ملیکا کجاست؟
-اینجا کنار منه، داریم از سر کار برمیگردیم خونه. گوشی…
دادم ملیکا و اونم باهاش حرف زد و یواش گفتم چیزی نگو بهش. فقط بگو بیا شام پیش ما باش.
مبینا قبول کرد و اومد خونهمون. ملیکا که خسته بود، رفته بود توی اتاق و مست خواب بود.
همین که مبینا وارد شد با من دست داد و سلام علیک کردیم. کاپشنش رو در آورد و با تاپ تنگ و کوتاه سفید رنگش که برجستگی سینه های خوشگل و خط سینه و نافش معلوم بود و اون شلوار جین جذب که رونهای ناز و کون خوشکل و سکسیش رو به نمایش میذاشت رفت سمت مبل و کاپشنش رو انداخت روی پشتی مبل. گفت ملیکا کجاست؟
گفتم هیسسس، خوابه. هم خسته بود هم دیشب خوب نخوابیده بود و خوابش میومدم.
-مریض شده؟
-نه، فکر نکنم. صبر کن واست چایی بیارم و بهت بگم قضیه چیه.
-دستت درد نکنه، خودم میرم میریزم.
-نه عزیز دلم، تو بشین خستگیت در بره تا بیام.
داشتم چایی میریختم که رفت یواشکی داخل اتاق رو نگاه کرد و دوباره آروم درو بست و اومد نشست.
چایی رو بردم و گفتم بفرما خوشگل خانم. من امروز روی تو شرط بستم. رو سفیدم کنی ها.
-چه شرطی؟
قضیه رو براش گفتم و خندش گرفت گفتم یواش دختر، بیدارش میکنی.
رفتم کنارش نشستم و دستمو گذاشتم روی رونش گفتم حالا میخوای کمک کنی باهم شام درست کنیم یا میخوای ملیکا برنده بشه و ثابت بشه تو کار کن نیستی و هیچی از آشپزی سرت نمیشه.
دستشو گذاشت روی دستمو گفت ملیکا الکی گندهش کرده. من آشپزی بلدم ولی وقتی مامانم خودش کار میکنه و از من نمیخواد، منم از خدا خواسته کار نمیکنم. حالا ببین امشب چه غذایی واست درست کنم، همونی که خودت دوست داری خوبه؟ زرشک پلو با مرغ.
-جان امید جدی میگی؟
-آره، مگه چیه؟ نکنه تو هم حرفشو باور کردی؟
-اگه قبولت نداشتم که روت شرط نمیبستم. فقط نگی من بهت قضیه ی شرط بندی رو گفتما. بگو امید گفت دلم میخواد امشب دست پخت تو رو بخورم. منم واسش پختم.
-باشه، بیا بریم. تو فقط هر چی میخوام بهم بده که دنبالش نگردم.
-دمت گرم، بعدا یه حال مشتی بهت میدم و جبران میکنم.
خندید و گفت نمیخواد، همین که خوشحالت کنم کافیه.
بغلش کردم و گفتم خیلی خانمی مبینا. منتظر یه سوپرایز از طرف من باش. خندید و لپش رو گرفتم گفتم قربون خواهر کوچولوم برم.… رفتیم توی آشپزخونه و گفتم اول باید مرغ بذاریم بیرون یخش باز بشه دیگه؟
-آره.
از فریزر درآوردم و گفتم خب دیگه چی؟
-قابلمه ها و ماهی تابه که اینجاست. اینم پیاز و سیب زمینی و ادویه ها.… حله، تو فقط سه تا پیمونه برنج خیس کن.
-ای به چشم خانم خانمها، سرآشپز عزیز مبینا خانم.
خندیدم و خودشم خندید. برنج رو شستم و خیس کردم و گفتم دیگه چکار کنم سرآشپز.
-هیچی آقا، شما بشین و راحت باش. داشت پیاز خُرد میکرد که گفتم بده من دختر، چشمات میسوزه.
-امیییید، قراره من درست کنمها.
-باشه باشه، ببخشید. داشتم به سینه ها و خط وسطش که از بالا تا نصف سینه هاش رو میشد دید نگاه میکردم که گفتم مبینا بیا بریم لباست رو عوض کن و لباس راحتی بپوش. یه وقت لباسات روغن میپاشه روشون کثیف میشه.
-نمیخواد، لباس نیاوردم.
-عیب نداره، از لباسای ملیکا بهت میدم. دستشو گرفتم بردمش توی اتاق. یواش و بیصدا یه تاپ و شلوارک جذب و نازک که تاپش خیلی یقه باز بود و شلوارکشم فاق کوتاه و از جنس ساپورت بود برداشتم و گفتم اینا خوبه؟
درست نگاه نکرد و گفت آره، هر چی بیاری خوبه.
دادم بهش و رفتیم بیرون و در اتاق رو بستم. گفتم برو توی اون اتاق بپوش و بیا.
وقتی اومد و نگاهش کردم دهنم باز موند و فکر میکردم به تنش گشاد باشه. چون اندامش به درشتیه ملیکا نبود. اما کاملا جذبش بود و چقدرم بهش میومد و سکسیش کرده بود. گفت چیه، چرا اینجوری خیره شدی؟
-وای دختر چقدر بهت میاد و دقیقا اندازته. فکر میکردم بهت گشاد باشه.
-نه، اینا جذبه و به هر سایزی میخوره.
نصف سینه هاش معلوم بود و کوسش قلمبه شده بود و شلوارک رفته بود لای چاکش. وقتی از کنار من رد شد و رفت سمت آشپزخونه، چشمم به کونش افتاد که شلوارک رفته بود لای کونش و دوتا لپ گرد و قلمبه و نرمش افتاده بود بیرون و با راه رفتنش مثل فنر می لرزید و بالا پایین میشد. به خاطر فاق کوتاه و مدل کمرش که سمت وسطش کوتاه تر هم میشد، یه ذره از چاک کونش هم معلوم بود و میدونستم اگه خم بشه بیشتر از اینم معلوم میشه. مثل وقتی که ملیکا اینو میپوشه. رفتم روبروش توی آشپزخونه نشستم و در حالی که پیاز خورد میکرد به سینه هاش نگاه میکردم. گفتم مبینا، این مال خودت.
-چی؟
-همین تاپ شلوارکه. خیلی بهت میاد و ناز شدی.
با شیطنت نگام کرد و گفت یعنی سکسی شدم؟
-ای شیطون، خوب میفهمی چی میگم.
-بالاخره منم هم توی همین مملکت زندگی میکنیم و ۱۸ سالمه. بچه که نیستم.
-درسته، همینه که گفتی. در هر صورت خیلی بهت میاد و فوق العاده سکسیت کرده. هر چند تو همیشه خوشتیپ و سکسی میگردی ولی این دیگه عالیه. هر وقت اومدم خونه تون اینو به خاطر من بپوش.
-نمیشه، بابام گیر میده و میخواد یه سره چپ چپ نگام کنه تا برم عوضش کنم.
-چطور توی خیابون با نیم تنه میری از پایین ناف و از بالا خط سینه رو میندازی بیرون هیچی نمیگه؟
-اینجا رو آره ولی منظورم اون پایینه. خودت دیدی که چطوری از جلو و عقب قلمبه شده.
خندیدم و خودشم خندید گفت دیدی خودتم قبول داری. پیازها رو خورد کرد و رفت توی ماهیتابه سرخ کنه که منم از پشت نگاش میکردم و همه ی حواسم به کونش بود که با تکون خوردنش و این پا اون پا شدنش میلرزید. صداش کردم و برگشت گفتم عشقم مواظب باش روغن نپره روی پوست لطیف و خوشگلت.
خندید و شلوارک رو کشید بالاتر گفت نگران نباش آقا، من خودم حواسم به پوستم هست.
به کوسش نگاه کردم و گفتم به خدا حیفه. مامانت حق داره نمیذاره کار کنی. تو بیا بشین من خودم کار میکنم. خندید و خط نگاهم رو دنبال کرد و به کوسش ختم شد و گفت بسه بابا، خوردیش.
-یعنی میشه؟
-دوباره خندید و برگشت سمت اجاق گاز. کونشو با یه حرکت بالا پایین انداخت و دل منم باهاش بالا پایین رفت و مثل کونش لرزید. دیگه طاقت نیاوردم و رفتم از پشت بغلش کردم و یه بوس نرم از کنار گردنش کردم و گفتم شیطون بلا، من قلبم ضعیفه و طاقت دیدن این همه زیبایی رو نداره. فقط میتونم بگم خوش به حال دوست پسرت. اونی که مخ همچین فرشته ی خوشگل و سکسی ای رو زده حتما باید دودولش طلایی باشه.
از این حرفم خنده ی بلندی کرد گه گفتم یواش دیوونه، بیدارش میکنی ها، بذار بخوابه طفلی حالش خوب نبود.
-تقصیر خودته، یه چی گفتی که خیلی خنده دار بود و تا حالا کسی بهم نگفته بود. کیر شقم رو با اون شلوارک نازک و لختی که پام بود چسبوندم به کونش و گفتم حالا اون پسر خوش شانس کیه؟
-نمیشناسیش، بچه محلمونه.
-نکنه همون پسره که اون روز باهم بودید… آره راستی خودشه، حال شناختمش. اسمش مسعوده، نه؟
-تو از کجا میشناسیش؟ ملیکا گفته؟
-نه، الان یادم افتاد، گفتم چقدر قیافه ش آشنا بود. آخه اون موقع ها بچه بود.
-یعنی قبلا میشناختیش؟
بیشتر خودمو بهش چسبوندم و در گوشش گفتم اگه قول بدی بین خودمون بمونه بهت میگم.
-بگو بابا، من دهنم قرصه. وقتی کسی چیزی بهم بگه و بگه هیچ کسی نفهمه، به عزیزترین کسمم نمیگم.
کیرمو بیشتر به کونش فشار دادم تقریبا سرش رفته بود لای کونش. یه بوس دیگه از کردنش کردم که قلقلکش گرفت و کونش رو داد عقب تر و کیرم تا ته رفت لای کونش. گفت نکن امید، من قلقلکی ام.
-قلقلکی ای یا مثل ملیکا به گردنت حساسی؟
-آره همین.
اصلا اعتراضی نکرد که کیر شقمو کردم لای کونش و هیچ تکونی هم نخورد.
-پس بهت میگم و لطفا بین خودمون بمونه. خواهرش اعظم با من دوست بود. وقتی مسعود مدرسه بود میرفتم خونه شون و ترتیبش رو میدادم. بابا مامانشونم که همیشه سرکار بودن.
از نشونه هایی که دادم تعجب کرد و دیگه جایی واسه سوال نمونده بود. خبر نداشت که اینا رو ملیکا برام تعریف کرده و از دوستیش با اعظم گفته بود و حتی پیج اینستاشون رو هم نشونم داده. گفت تو از کجا اونو پیدا کرده بودی؟
-اتفاقی شد. ولی باورت نمیشه، چقدر کونش گذاشتم و واسه کیرم میمرد. اما خبر نداشت من عاشق ملیکا بودم و فقط میخواستم از طریق اون به ملیکا برسم.
چرخید و کیرم از لای کونش در اومد و گفت ای بی ادب، آدم جلوی خواهر زنش از این حرفها میزنه؟
البته با لبخند و شیطنت خاصی گفت. بوسش کردم و گفتم تو که خودت ختم روزگاری و صد دفعه با داداشش خوابیدی. واسه من دیگه فیلم بازی نکن. بازم لبخند زد و برگشت سمت اجاق گاز. اینبار دیگه خیلی راحت دوباره بغلش کردم و در حین فرو کردن کیرم لای کونش گردنش رو بوسیدم و یه کم طولانیش کردم. کیرمو تا آخر فرو کردم و کامل چسبیدم به اون کون نرم و قلمبه ش که کیرمو بدجور شق کرده بود و در حد انفجار بود. گفتم دروغ میگم؟ منم یه زمانی هم سن شماها بودم و این دوره ها رو گذروندم، ولی یه چیزی بهت میگم که فقط از روی عشق و علاقه ی خالصیه که بهت دارم. از روی دوست داشتنه و فکر نکنی حسودیم میشه یا میخوام بابابزرگ بازی در بیارم و نصیحتت کنم و ناراحت بشی.
-نه بگو، ناراحت نمیشم.
-اول بگو ببینم باور میکنی من دوستت دارم؟
کونشو بهم فشار داد و گفت آره، مشخصه.
در گوشش گفتم نه دیوونه، این که از دیوونگیمه. چون بدجوری دیوونم کردی. بعد بوسیدمش و گفتم ولی این یکی از عشقه. خدایی خیلی دوست دارم و خیلی وقته عاشقتم. چون گفتی دهنت قرصه دارم بهت میگم. حالا باور کنی یا نه با خودته.
سرشو چرخوند و صورتمو که کنار گوشش حرف میزدم رو بوسید و گفت منم دوست دارم. همیشه اینقدر ملیکا از تو و مهربونی و خوش اخلاقیت تعریف میکنه که بهش حسودیم میشه.
-قربونت برم، دیگه حسودی نکن، چون اونی که تعریفش رو میکنه خیلی وقته عاشق تو شده. نمیگم ملیکا رو دوست ندارم، اتفاقا خیلی خیلی عاشقشم ولی تو رو هم همونقدر میخوام و دوست دارم که اونو دوست دارم.
-چرا؟
-مبیناااا، عشق چون و چرا داره؟
-نه.
-حالا حرفمو بگم؟
-آره بگو.
-زیر اینو خاموش کن تا نسوخته. بیا بشین برات بگم. عقبکی بردمش و نشستم روی صندلی و نشوندمش روی پام. طوری که کیرم افتاد کنار کونش. یه دستم دور کمرش بود و یه دستمو گذاشتم روی رون نرمش. یه بوسشم کردم و گفتم اول بگو ببینم قصد ازدواج دارید یا فقط دوست و پارتنر سکسی هستید.
-والا حرفی از ازدواج نزدیم، ولی خیلی ابراز عشق و علاقه میکنه.
-یعنی باورش میکنی؟
-آخه تا حالا هیچ بدی و اذیت و آزاری ازش ندیدم.
-خوب سکس میکنه؟ به زور و اجبار یا تهدید خواسته ش رو بهت تحمیل نمیکنه؟
-هومممم نه، معمولا با رضایت خودم بوده و همیشه هم اونجوری که خواستم بوده.
-تو رو پیش دوستاش میبره؟ خونه شون.
-آره رفتیم، دورهمی داشتیم و پارتی های کوچیک.
-جلوی هم سکس کردید؟
-جلوی دوستاش؟
-آره دیگه.
برگشت به اتاق خواب ما نگاه کرد و گفت آره.
-فقط موازی؟
-واسه چی اینا رو میپرسی؟
-مبینا به من اعتماد کن، بذار تا آخرش بریم و اون وقت نتیجه رو میگم. من ۱۳-۱۴ سال از تو بزرگترم و اونقدری تجربه دارم که بتونم به عشق زندگیم کمک کنم. پس اعتماد کن و همینطور صادقانه جوابمو بده.
-به جون خودت هر کی دیگه بود یه کلمه هم بهش نمیگفتم. ولی خب تو برام فرق داری.
-پس قبول داری که این عشق دو طرفه ست. حالا جوابمو بده. فقط موازی؟
-نه، دو سه بارم ضربدری شده.
-حالتون عادی بود یا چیزی مصرف کرده بودین؟
-نه، من چیزی نمیزنم، در حد دو سه پیک مشروب که فقط شنگولمون میکنه. همیشه حواسمون سر جاشه.
-پس چطوری حاضر به این کار شدی؟
-امید من،… باور کن اونجوری که فکر میکنی نیست. فکر نکن من هرزه ام، توی اوج شهوت ممکنه هر کاری از آدم سر بزنه.
-میدونم. حالا بگو تو رو برده با دوستاش تنها باشی و تریسام یا فورسام بزنه؟
لبشو گاز میگرفت و انگشتهاشو میمالید گفت جان امید بین خودمون میمونه؟ بگو جان مبینا.
-به جان تو و خودم و ملیکا فقط بین من و خودت میمونه و هیچ کسی نمیفهمه. بگو راحت باش.
-آره، چندین بارم اینجوری شده.
-به همشونم از عقب دادی دیگه، جلوت که باز نیست؟
-نه به خدا، هنوز دخترم. فقط از عقب.
-پس بریم سراغ نتیجه گیری. همه ی حرفی که از عشق و محبت بهت زده، دروغه و فقط و فقط قصد خر کردن و سوءاستفاده کردن از تو و این بدن خوش تراش و کون فوق العاده سکسیت داره. وگرنه کسی که مرد باشه و غیرت داشته باشه، عشقش رو جلوی دیگران لخت نمیکنه و جلوی چشم کسی باهاش سکس نمیکنه. از اون بدتر باهاش ضربدری نمیزنه و به خاطر یه دختر دیگه، عشقشو نمیندازه زیر یه پسر دیگه. باز از اون بدتر کسی عشقش رو نمیبره بده چند تا پسر دیگه جلوی چشمش بکننش و اون تماشا کنه و از دیدنش لذت ببره.
به من زول زده بود و با تعجب نگام میکرد. گفتم اگه بد میگم بگو.
-نه، حرفت درسته. ولی…
-ولی چی عشقم، راحت باش و حرفتو بزن.
-ولی اون تقصیری نداره، من خودم خواستم اینجوری حال کنیم.
-واوووو،… یعنی تو خودت عاشق این فانتزیهایی؟
سرشو انداخت پایین و گفت اوهوم.
دستمو گرفتم زیر چونه ش و سرشو آوردم بالا. به چشمام نگاه کرد و خجالت میکشید. لبخند زدم و گفتم خوب از اول بگو، من ساده رو باش که فکر کردم داره ازت سوء استفاده میکنه.
لبمو گذاشت روی لبش و یه بوسه آروم و نسبتا طولانی زدم و گفتم پس هر جور خودت دوست داری خوش باش و حالتو بکن. فقط جان من مواظب باش پرده ت رو نزنن. من که نمیتونم با خواهر زنم ازدواج کنم ولی دلم میخواد یه ازدواج خوب و موفق داشته باشی. با یه پسری که واقعا لیاقت تو رو داشته باشه و خوشبختت کنه. پس بکارتت رو نگه دار واسه اون.
لبخند زد و گفت اگه میشد حاضر بودی با من ازدواج کنی؟
-از خدام بود.
-با همه ی این کارایی که کردم؟
-با همه ی اینها. چون واقعا عاشقتم و میتونم ببخشمت.
-ولی من شوهرم کنم، یه شوهری میکنم که از اول بدونم از این برنامه ها دوست داره و پایه ی منه، یا یه روزی راضیش میکنم که قبول کنه تا اینجوری باشیم. من عاشق این کارهام و دلم آزادی میخواد.
-ولی میدونی آخر این کارها انواع بیماریهای جنسیه که بیچاره کننده ست. از همه بدترش ایدز.
-میدونم، منظورم هرزگی و با هر کسی پریدن نیست. دو سه تا دوست ثابت و مطمئن که همیشه فقط با اونها باشیم.
-این شد یه چیزی، یعنی یه حرف قابل قبول. اگه در این حد باشه و کنترلش کنی خوبه. به شرطی که اون دوستاتون هم فقط با شما باشن و نرن جای دیگه گند کاری کنن و بعدش مریضیشون رو بیارن و شما رو هم مبتلا کنن.
-آره درست میگی. واسه همین میگم قابل اعتماد و مطمئن باشن.
-مثلا به من مطمئنی و قابل اعتمادت هستم؟
لبخند زد و گفت کی از تو مطمئنتر.
حاضری با من باشی. قول میدم چنان لذتی رو با من تجربه کنی که خودت دیگه ول کن من نباشی.
لبشو گاز گفت و برگشت به در اتاق نگاه کرد و با به لبخند گفت من که از خدامه ولی اگه مبینا بفهمه خیلی بد میشه ها.
-تا ما چیزی نگیم هیچ کسی نمیفهمه.
لبمو گذاشتم روی لبشو شروع کردم به خوردنش که خودشم شروع کرد و چند دقیقه بدون توقف لب گرفتیم و زبونمون لای لبهای همدیگه میچرخید و دیوونم کرده بود. دستشو گذاشت روی کیرم و گفت وویییی چه گنده و داغه.
-مگه مال دوست پسرت چقدیه؟
-از مال تو کوچیکتره. حتی دوستاشم اینقدری ندارن.
-یعنی این بده؟
-نه، وقتی کردیش لای کونم دیوونش شدم.
از شلوارکم کشیدمش بیرون و گفت وای امید چه کیری داری، چه خوشکل و گردن کلفته.
-این خیلی خاطر خواه داره ها. به هر کسی نمیدمش و واسش ارزش قائلم. اگه میخوای مال تو باشه باید قول بدی دختر خوبی باشی و با هر لش و لوشی نخوابی. هر کاری میخوای کنی اول به عنوان شوهرت از من اجازه بگیری و بهم اطلاع بدی. البته من جلوتو نمیگیرم ولی دلم میخواد در جریان باشم عشقم کجاست و چکار میکنه. که مثلا اگه یه جایی به کمک احتیاج داشت بدونم کجا برم دنبالش. کیرمو گرفت و گفت فقط همین؟
-آره، هر وقتم گفتم بیای پیشم، نگی با دوستمم یا با یکی قرار دارم. من همیشه اولویت اولت باشم. همون طور که واسه ملیکا اولویت اولشم. البته از این به بعد تو هم مثل ملیکا واسه من اولویت اولم میشی.
-باشه، هر شرطی بذاری قبوله. ولی بعدا نگی یه ساعته مخ خواهر زنمو زدم. من خودم دوستت داشتم که زود پا دادم.
خندیدم و گفتم حق با توئه. من ادعایی ندارم.
دوباره لب تو لب شدیم و کیرمو توی دستش میمالید. گفتم میخوای بخوریش.
-آره، تو حواست به ملیکا باشه.
نشست جلو پام و چند تا بوسه به کیرم زد و بعد از پایین تا بالا لیس میزد. چند دفعه مالید به لب هاش و صورتش و گفت امید هنوز باورم نمیشه. واقعا کیرتو به دست آوردم؟
-آره عشقم، مال خودته. میخوای بخورش، میخوای بشین روش، هر کار دلت میخواد باهاش بکن.
یه دفعه لرزید و گفتم چی شد؟
-هیچی، فکر کنم ذوق زده شدم.
سر کیرمو کرد توی دهنش و مشغول ساک زدن شد. با چه آرامشی می خورد و توی چشمهام نگاه میکرد و باز نگاهش رو میدزدید. بهش لبخند زدم و گفتم مبینا منو نگاه کن. چشم تو چشم که شدیم گفتم خیلی میخوامت خوشگل خانم. چشمک زد و کیرمو از دهنش درآورد یه بوس فرستاد و دوباره ادامه داد. چند دقیقه فقط ساک میزد و کیرمو همزمان میمالید. خوب بلد بود چکار کنه اما بیشتر از نصف کیرمو نمیتونست توی حلقش کنه. گفتم تا فرصت هست بیا کونتم یه امتحان کنم. بلند شد آروم گفت نمیگم نه، ولی تا حالا کیر به این کلفتی نرفته توش. لطفا یواش بکن که صدام بلند نشه و آبرومون بره.
-باشه عشقم، نمیشه برم از اتاق کرم بیارم، ولی اینجا روغن هست. با روغن چربش میکنم. بریم اون طرف میز که اگه ملیکا اومد بیرون، نبینه کون لختی…
روی صندلی زانو زد و پشت شلوارشو کشیدم پایین. وای خدا چی میدیدم. یه کون تپل و گرد و قلمبه با پوست سفید و صاف و شفاف، بدون یه لک یا جوش و خال. بازش کردم و سوراخش رو نگاه کردم
کار کرده بود، ولی خیلی بهتر از زمانی بود که واسه اولین بار سوراخ کون ملیکا رو دیدم. خب این تازه ۱۸ سالش بود و هنوز خیلی مونده بود تا به اون زمان ملیکا برسه. بی اختیار سرمو کردم لای کونش و چند تا لیس زدم و سوراخ کونشو تند تند زبون زدم. بعد انگشت زدم توی روغن و مالیدم روی سوراخ کونش. به سر کیر خودمم زدم و مالیدم بهش. یه توفم زدم روش و گذاشتم روی سوراخ کون خواهر زن خوشگل و سکسیم.آروم آروم فشار دادم و ورود کلاهکش رو به داخل حلقه ی سوراخش حس کردم. حلقه که افتاد پشت کلاهک کیرم گفتم مبینا ادامه بدم؟
-آره همینجوری نم نم بیا جلو.
آروم آروم رفتم و تا ته کیرم رو که جا دادم و کامل چسبیدم به کون نرمش یه هوفففف کرد و گفت بالاخره همش رفت توی کونم.
-مبینا خیلی کونت عالیه، از کون ملیکا هم بهتره، خیلی خیلی بهتری. حلقه ی سوراخت هنوز به کلفتی و گشادیه اون نشده.
-خوشت اومده؟
-خوشم اومده؟ عاشقش شدم. قدر این گوهر رو من میدونم که گوهر شناسم نه اون بچه سوسول هایی که خودشون کونی هستن و کون میدن. دختر خودتو حیف نکن و ننداز زیر اینا. تو باید فقط با من که با تجربه ام و واقعا از صمیم قلب دوستت دارم باشی.
برگشت به کونش نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد گفت بکن تا ملیکا نیومده. فقط اروم بکن که سر و صدام در نیاد. شالاپ و شولوپم راه ننداز. دلم نمیخواد همین اول کاری از دستت بدم.
تلمبه زدن رو شروع کردم و خم شدم بوسش کردم گفتم از این حرفت خوشم اومد. دختر عاقل و حواس جمعی هستی. آفرین. به کون نازش نگاه میکردم و آروم تلمبه میزدم. یه فشارم آخرش میدادم و کونش دور کیرم پهن میشد. دو سه دقیقه همینجوری داشتم میکردمش که گفتم بلند شو سرپا… دستاتو بذار روی میز… ایول…
دستمو بردم جلو و کوس تپلش رو که مثل کوس خواهرش نرم و تپل بود و آبش هم راه افتاده بود گرفتم توی دستمو و گفتم جوووون کوستم عالیه عشقم. همزمان کوسش رو میمالیدم و توی کونش تلمبه میزدم. سینه ش رو هم گرفته از روی تاپ میمالیدمش که خودش از بالای تاپ کشیدش بیرون و گفت بگیرش، امید آروم بمالی ها.
-میدونم قربونت برم، داری به من یاد میدی؟
با آه و ناله های آروم گفت آخه بچه ها حشری که میشن فشارش میدن.
-خودت داری میگی بچه ها. الان شوهر خواهرت پشتته. پس راحت باش و فقط حالتو ببر.
-یه کم تلمبه هام رو تند تر کردم و کوسشم تند تر میمالیدم که نفس نفس افتاد و کونش رو بهم فشار داد و گفت یواش، الان از لذت داد میزنما. بغلش کردم و نشستم روی صندلی و با خودم نشوندمش روی کیرم. گفتم هر جور خودت دوست داری حرکت کن. یه روز که تنها بودیم درست و حسابی میکنمت تا سکس واقعی رو نشونت بدم. آروم کوس و سینهش رو میمالیدم و خودش روی کیرم بالا پایین میکرد و کونش پخش میشد روی من. گردنش رو میخوردم و پشت گردن و شونه و کتفش رو هم میخوردم و آروم گاز میگرفتم و دندون میکشیدم. دستشو گذاشت جلوی دهنش و توی دلش داد میزد. دیدم اینجوری فایده نداره و نمیتونم اونجوری که میخوام بکنمش. بیخیال شدم و با خودم گفتم بذار زودتر ارضاش کنم و بزارم بعدا سر یه فرصت مناسب درست و حسابی بکنمش. خیالمم راحت بود که دیگه مال خودم شده. تکیه دادم به خودم و دستمو دور شکمش گرفتم. آروم روی کیرم تکونش میدادم و گفتم فایده نداره. میترسم صدات در بیاد و شر بشه. صبر کن ارضات کنم و جمعش کنیم واسه یه وقت مناسب. باشه عشقم؟
-باشه.
-آروم کوسش رو مالیدم و کیرمو از زیر بالا پایین میکردم و خودشم کونشو تکون میداد روی کیرم تا حس کردم داره ارضا میشه. دستمو گرفتم جلوی دهنش گفتم گازش بگیر و خودتو راحت کن. با گاز گرفتن دستم و مالیدن کوسش همزمان ارضا شد. آروم که شد دستمو بوس کرد و گفت ببخش امید، خیلی محکم گرفتم.
-فدای سرت خواهر زن خوشگلم. تو بگو تا امید واسهت بمیره. چرخید و از روی کیرم بلند شد دستاشو دور گردنم حلقه کرد و محکم بغلم کرد. کونشو دو دستی گرفتم و گفتم قربونت برم. فکر نمیکردم یه روزی با فرشته ی آرزوهام سکس کنم.
-منم همینطور. خیلی دوست دارم. هر وقت بگی میام پیشت و هر کار بخوای برات میکنم.
کونش رو ول کردم و صورتش رو گرفتم جلو صورتم یه نگاه چند ثانیه ای به هم کردیم و لب تو لب شدیم. شلوارشو کشیدم بالا و هنوز داشتیم لب میگرفتیم. بلند شدم و شلوارک خودمم درست کردم و هنوز داشتیم لب میگرفتیم. سینه هاش رو هم انداختم توی تاپ و بعد دوباره نشستم روی صندلی و نشست توی بغلم و هنوز داشتیم لب میگرفتیم. نه من دلم میخواست لبشو ول کنم، نه اون. خیلی خوشمزه و خوردنی بود و نفس خوش عطر و گرمش بهم انرژی میداد. صورتشم حسابی بوسیدم و بعد محکم بغلش کردم. در گوشش گفتم قول میدی همیشه تا آخر عمر باهم باشیم؟
-قول میدم، شوهرم کنم بازم باهات می مونم.
-تو که عاشق فانتزی هستی، دلت میخواد با شوهرت و من و ملیکا ضربدری بزنیم؟
-یعنی تو قبول میکنی؟
-واسه داشتن تو هر کاری میکنم.
-وای امید دیوونتم. خوش به حال ملیکا که تو رو داره. اگه یه شوهر مثل تو پیدا کنم ولش نمیکنم.
-ای شیطون. صبر کن و ببین بعدها با هم چه عشق و حال هایی بکنیم. کاری کنم که به تمام آرزوهات برسی. تو فقط بگو چی دوست داری و چی میخوای. خودم واست فراهم میکنم. خیلی عاشقتم دختر.
-منم عاشقتم پسر.
خندیدیم و گفتم حالا برو شامت رو درست کن و روی ملیکا رو کم کنیم. امشبم نگهت میدارم اینجا و پیش خودمون میخوابونمت.
-پیش تو و ملیکا بخوابم؟
-آره، دوست نداری؟
-من از خدامه ولی ملیکا…
-تو نگران نباش، بسپارش به من.
-باشه، اگه اینکارو کنی یه جایزه پیش من داری. همیشه دلم میخواست واسه یه شبم که شده تا صبح کنارت بخوابم. حتی دلم میخواست یه بار سکستون رو ببینم که چکار میکنی اینقدر ملیکا عاشقته و از زناشوییتون تعریف میکنه.
-چی میگه؟
-میگه امید خیلی قویه و همیشه منو به اوج میرسونه. حسابی سیرم میکنه و سبک میشم میخوابم.
خندیدم و گفتم به همین راحتی اینا رو بهت گفته؟
-به من نه، به مامانم میگفت و من شنیدم.
-به مامانت؟
-آره، با هم راحتن. منم با مامانم راحتم و میدونه دوست پسر دارم. فقط میگه مواظب باش بابات نفهمه. بابام روی این چیزا حساسه. اگه بهش رو بدم به لباس پوشیدنمم گیر میده.
خندیدم و گفتم دوستت داره و نگرانته. طرز فکر اون با بچه های الان فرق داره. از دستش ناراحت نباش.
-آره میدونم، اتفاقا من خیلی بابامو دوست دارم ولی حس میکنم اون بیشتر ملیکا رو دوست داره.
خندیدم و گفتم نه عشقم، اون بچه ی بزرگشه، واسه همین یه توجه خاصی بهش داره. ولی همیشه پدر و مادرها همه ی بچه هاشون رو به یه اندازه دوست دارن. اتفاقا ملیکا هم فکر میکنه مامانت تو رو بیشتر از اون دوست داره و لوست میکنه.
-آره میدونم.
یه بوسه به لبم زد و گفت برو بذار من کارمو بکنم. تو اینجا باشی حواسم پرت میشه.
پس میرم کنار ملیکا یه چرتی میزنم تا بیدار بشه.
-آره برو.
رفتم دستشویی کیرمو شستم و رفتم کنار ملیکا. هنوز غرق خواب بود. یه کم دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد…
ادامه دارد…
تا اونجا گفتم که اون روز پنجشنبه خانمم حشری شد و منم حسابی گاییدمش و حال کردیم. ناهار خونه ی بابام اینا بودیم و به همین خاطر دیر شد و مامانم زنگ زد که چرا هنوز راه نیافتادیم…
خلاصه رفتیم و وقتی که از خونه ی بابام اینا برگشتیم، سیم کارتش رو پیدا کرد و اول پیج اینستای قدیمیش رو آورد بالا و از اونجا رفتیم توی پیج ارشیا و سیاوش. عکس هاشون رو نشونم داد و دیدم نه بابا بچه خوشگل بودن و لیاقتش رو داشتن. مخصوصا سیاوش که یه جوون خوشتیپ و خوش هیکل بود. از روی عکسهای جدیدش میشه گفت هم قد و هیکل خودم بود. گفتم خوبه، جفتشون خوشگل و خوشتیپن. زنگ بزن و قرار بذار واسه فردا. بگو یادتون کردم و گفتم بیام یه حال و احوالی ازتون بپرسم.
-امید مطمئنی دیگه، بعدا پشیمون نشی ها.
-ای بابا، نگفتم بری هر روز زیرشون بخوابی که، گفتم فقط واسه فردا قرار بذار و اگه خواستی باهاشون برو.
-آخه کلی به خودم فشار آوردم و روی خودم کار کردم که فراموششون کنم. میترسم برم و دوباره شروع بشه ها.
-حالا فردا برو. منم از دور هواتو دارم. اگه دیدی دلت نیست و میترسی، خدافظی کن و بیا.
-باشه. فقط یادت باشه خودت خواستی…
اول زنگ زد به ارشیا و حال و احوال کرد. روی بلندگو بود و منم میشنیدم. ارشیا از شنیدن صداش خیلی خوشحال شد و بدجور ذوق زده شده بود. اگه بخوام خلاصه ای از حرفهاش رو بگم، گفت بی معرفت یه دفعه زدی رفتی و خطت رو هم عوض کردی. حالا چی شده یاد من کردی؟
والا شنیدم نامزد کردی، خواستم بهت تبریک بگم. از طرفی دلم هواتو کرد و گفتم حالتو بپرسم.
-آره، یکی از همکارهامو گرفتم. دختر خوبیه ولی از هیکل و خوشگلی اصلا به پای تو نمیرسه.
-باشه، همین که دوسش داشته باشی و اونم دوست داشته باشه کافیه. از سیاوش خبر نداری؟
-مگه میشه خبر نداشته باشم، اونم نامزد کرده و هنوزم باهم در ارتباطیم و رفت و آمد داریم.
-دوست همین نامزد خودمو گرفته. یعنی بهش گفتم یه دوست واسه سیاوش پیدا کن که به درد ازدواج بخوره. اونم اینو آورد و اتفاقا سیاوشم پسندید. هر هفته باهمیم و خوش میگذرونیم.
-ای شیطون، نکنه اونا رو هم مثل من شریکی میکنید.
خندید و گفت زدی توی خال. ما عادت کردیم به شریکی زدن. بعد از تو هم یه زن مطلقه پیدا کردیم و یه سالی شریکی میزدیمش. اونم مثل تو خیلی حشری بود و وسط ما کیف میکرد.
-نوش جونتون. حالا نامزداتون پایه بودن یا به زور راضیشون کردین؟
-اره بابا، نامزد خودمو که یه ماه بود دوتایی میگاییدیمش و از همون اول پرده ش رو زده بودم. دوستشم لنگه ی خودش بود و با اطلاع از این موضوع اومد. الانم یه هفته میشه عقد کردن و پرده ش رو زده. همین دیشب کوس تازه باز شده ش رو کردم. فقط داغ کوس تو به دلمون مونده.
-میخوای بدم بکنیش؟
-واقعا؟ تو که گفتی داری شوهر میکنی و دیگه خلاف بی خلاف. خدایی شوهر خوبی هم کردی. چند بار توی محل دیدمتون.
-آره خدایی خیلی آقاست. راستی شماره ی سیاوش همون قبلیه؟
-آره اونم داره.
-فعلا قطع کن یه زنگم به اون بزنم و تبریک بگم. واسه فردا یه قرار بذاریم جفتتون رو ببینم.
-ایول، با سیا هماهنگ کن و خبرشو بهم بده. فقط بگو کی بیام و کجا.
-آره حتما. فعلا خدافظ.
-خدافظ گلم. نپیچونیها.
-نه بابا، فردا حتما میبینمت.
قطع کرد و زنگ زد به سیاوش و با اونم همینجوری صحبت کردن و واسه فردا جمعه ساعت ۱۱ قرار گذاشتن. راه افتادیم و رفتیم خونه ی پدر خانمم. خونه ی ارشیا اینا رو نشونم داد و گفت این خونه شونه. از شانس همون موقع ارشیا و نامزدش از خونه اومدن بیرون و ما هم داشتیم از ماشین پیاده میشدیم. ملیکا باهاش سلام علیک کرد و رفت جلو گفت به به عروس خانم، خوبی شما؟ تبریک میگم.
-ارشیا که جا خورده بود به من نگاه کرد و سلام کرد. رفتم جلو سلام کردم و باهاش دست دادم گفتم ملیکا ایشون رو میگفتی؟ آقا تبریک میگم. مبارک باشه.
-ممنون، سلامت باشید. سمیرا ایشون ملیکا خانم همسایه ی قدیمی و همبازی دوران کودکیمه. ایشونم همسرشون هستن. ایشونم سمیرا خانم نامزد بنده.
ملیکا گفت از آشناییت خوشبختم، انشاالله خوشبخت بشید. این آقا ارشیا از بچه های خوب و سر به زیر محل بودن و همیشه مورد اعتماد همه بوده. قدرشو بدون که خیلی پسر خوبیه.
سمیرا: بله، البته که همینطوره.
من: خب با اجازه تون. خیلی از آشناییتون خوشحال شدم. بفرمایید در خدمت باشیم.
-ممنون، سلام برسونید. با اجازه ی شما ما هم داشتیم میرفتیم خونه ی مادر خانمم.
-به سلامتی، خوش بگذره.
خدافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ی مادر خانمم گفتم ملیکا نامزدش خوب مالیه ها، بهتر از میترا و فرنوشه. گوشتی و کردنی بود، نه؟
ملیکا خندید و گفت انگار چشتو گرفته.
منم خندیدم و گفتم اِی بگی نگی.
با خنده وارد خونه ی پدر خانمم شدیم و مادر خانمم گفت خیر باشه، چه خبره؟
-هیچی مامان، همبازی دوران بچگیه ملیکا رو با نامزدش دیدیم. به اونا میخندیدیم.
-مگه چشونه؟
-هیچی بابا، همینجوری میخندیدیم.
-زشته پسرم، ارشیا پسر خوبیه و همیشه مثل داداش بوده واسه ملیکا. مسخره کردن کار بدیه.
-میدونم مامان، به خدا مسخره نمیکردیم. اصلا بیخیال، خودت چطوری؟
باهاش روبوسی کردم و گفتم بابا کجاست؟
-رفته بیرون و الان دیگه پیداش میشه.
ملیکا هم با مامانش روبوسی کرد و گفت مبینا کجاست؟
با دوستاش رفته بیرون. فکر کنم باشگاهه.
مبینا تنها خواهر زنم و الان سال آخر دبیرستانه. مثل ملیکا شیطونه و حالا که گذشته ی ملیکا رو میدونم، مطمئنم اونم داره واسه خودش رفیق بازی میکنه و خوش میگذرونه. آخه اونم مثل خواهرش کون گرد قلمبه ای داره و خوشکل و سکسیه. محاله دوست پسر نداشته باشه و کونشم آکبند مونده باشه.
بگذریم، تا آخر شب خونه ی پدر خانمم بودیم و برگشتیم خونه. توی راه گفتم ملیکا، مبیناتون چند تا دوست پسر داره؟
-یعنی چی چند تا؟
-خب هر چی باشه اونم خواهر تویه دیگه.
خندید و گفت خیلی نامردی، حالا تیکه میندازی؟
-نه دیوونه، شوخی میکنم. ولی مطمئنم که داره و سکسم میکنه.
-آره، با یکی دوسته. بریم خونه پیجش رو نشونت میدم.
-همسالشه؟
-نه، پسره دانشجویه. اتفاقا اونم بچه محلمونه. دو سه سال ازش بزرگتره. خواهرش دوست خودم بوده.
-پس میشناسیش.
-آره، خانواده ی خوبی هستن. اگه کارشون به ازدواج بکشه خوبه. ولی مبینا میگه تا حالا حرفی از ازدواج بینشون نبوده. اما خیلی همدیگه رو دوست دارن.
-سکس میکنن؟
-والا اینو نگفته، منم نپرسیدم. ولی بعید میدونم نکرده باشن. چون پسره بابا مامانش هر دو شاغلن و همیشه خونه شون مکانه. اون وقتها یادمه خواهرش وقتی مسعود مدرسه بود دوست پسرشو میبرد خونه. پسره تقریبا هر روز خونهشون بود. الان اونم شوهر کرده و اتفاقا بچه هم داره. همون دوست پسرش گرفتش.
-واقعا؟
-آره، عاشق و معشوق بودن. پیج اونم دارم. بریم نشونت میدم.
-اونشب تا دیر وقت توی اینستا بودیم و عکس و پیج دوست پسر مبینا و خواهرش و دوستای قدیمیش رو که پیجشون رو داشت نشونم داد. منم دوستای قدیمی و دوست دختر آخریمو بهش نشون دادم و گفت تو هم از سکسهاتون برام بگو.
گفتم فردا قرار داری و بهتره بگیریم بخوابیم. یه شب دیگه یادم بنداز برات تعریف میکنم…
خوابیدیم و فردا صبح بردمش نزدیک محل قرار و خودم با فاصله توی ماشین زیر نظر داشتمش. ارشیا و سیاوش باهم اومدن و باهاش دست دادن و خیلی عادی با هم روبوسی کردن. بعد قدم زنان بردنش و سوار ماشین شدن که انگار مال سیاوش بود. چون اون نشست پشت فرمون و راه افتادن. دنبالشون رفتم و نیم ساعتی فقط می چرخیدن و دور دور میکردن. تا اینکه یه جا نگه داشت و در پارکینگ خونه باز شد رفتن داخل. دیگه بیشتر از این نمیشد جلو برم و همونجا توی ماشین منتظر موندم. یه ربع بعد زنگ زدم به گوشیش و گفت سلام عشقم، پیش دوستامم و گوشی رو اسپیکره.
-سلام خانم گلم، چرا روی اسپیکر گذاشتی؟
-آخه دستم گیره و نمیتونستم گوشی رو بردارم. اگه کار واجبی نداری، خودم بعدا بهت زنگ میزنم.
-نه قربونت برم. فقط زنگ زدم بگم منتظرتم که بیای بریم بیرون.
-نه دیگه امروز وقت نمیشه. گفتم که با دوستام قرار دارم. ناهار نگهم داشتن و تا عصری قراره دور هم باشیم. تو برو خونه ی بابات اینا یه سری بهشون بزن. وقتی اومدم بهت زنگ میزنم.
-باشه، پس منم میرم پیش دوستام و غروب میام خونه.
-آره اینجوری بهتره. منم تا برگردی میمونم اینجا. هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن میگم بیای دنبالم.
-اوکی، به دوستاتم سلام برسون، بهتون خوش بگذره.
-فدات، به تو هم خوش بگذره عشقم…
زنگ زدم به مهرشاد و گفتم خونه اید؟
-آره، همه اینجاییم.
-ایول، الان راه میافتم.
-بیاید داداش، منتظریم.
رفتم و وقتی دیدن تنها اومدم کیر خوردن. ولی فرنوش و میترا خوشحال شدن و پریدن بغلم لب گرفتم. قلیونشون ردیف بود و نشستیم پای قلیون که مهرشاد گفت پس ملیکا کجاست؟
-دست رو دلم نذار، دوتا از دوستای قدیمشو دیده و امروز رفت پیششون. بردم رسوندمش و اومدم اینجا.
فرنوش گفت خوب کاری کردی. قلیون رو بکش که کارت دارم.
-چکارم داری شیطون؟
-از اون کارای خوب خوب. میخوام ببرمت آمپول بازی کنیم.
خندیدیم و نیما گفت ملیکا نیومد و ضد حال زد. من که نیستم و خودتون برید. مهرشاد گفت عیب نداره، تعهد نداده که هر هفته حتما بیاد پیش ما. خب کار داشته دیگه، بی انصاف نباش و اخم و تخم نکن.
میترا گفت آفرین عشقم، مرد به تو میگن. همیشه همه رو درک میکنی.
خندید و گفت آره دیگه، الانم تو رو درک میکنم که با دیدن امید آب از کوست راه افتاده.
خندیدیم و میترا گفت دقیقا درست گفتی. بریم امید؟
-بریم عزیز دلم.
دست فرنوش و میترا رو گرفتم و سه تایی رفتیم توی اتاق. مهرشادم اومد و من وسط دخترها بودم و مهرشاد کنار میترا. نیما هم اومد و گفت ولی به ملیکا بگو خیلی بی معرفتی. از صبح ما رو گذاشته سر کار.
-من از طرفش معذرت میخوام. قرار بود بره یه سر بزنه و بیاد ولی به زور ناهار نگهش داشتن. اونم که دیدی چطوریه. مونده توی رودربایستی. به جاش سه شنبه بیاید پیشش و تلافیه امروزم در بیارید…
خلاصه اونم امد طرف فرنوش و سه به دو شروع کردیم. از لب گرفتن و ناز و نوازش و مالیدین تا خوردن و گاییدن. نیما و مهرشاد که به هوای ملیکا قرص خورده بودن. حسابی دخترا رو گاییدن و منم دوبار خالی کردم و هر بار توی کوس یکیشون ریختم. اون بدنهای تو بغلی رو می فشردم و عصاره ی وجودم رو با لذت بهشون تزریق کردم. گفتم بچه ها سه شنبه این دو تا باهم میان پیش ملیکا. شما هم یکشنبه شب با هم بیاید پیش من. اینجوری مساوی میشیم.
فرنوش گفت بهت فشار میاد سه تا زنو باهم سیر کنی.
-عیب نداره، یه دونه قرص از مهرشاد میگیرم که کم نیارم. شما هم به بزرگیه خودتون ببخشید و به کنار هم بودنمون قانع باشید.
میترا گفت شوخی میکنه باهات. واسه ما همین که پیشت باشیم کافیه. همه چیز که فقط سکس نیست. راستش ما خیلی دوستت داریم، هر چهارتامون. درسته همه چی به خاطر سکس شروع شد ولی الان واقعا دوست و رفیقیم. اگه یه وقت حوصله سکس نداشتین، رودربایستی نکنید و بگید ولی حداقل بیاید دور هم باشیم و خوش بگذرونیم. باشه امید؟
-باشه گلم، من که پیش شما واقعا احساس خوبی دارم. واسه همین گفتم شما هم دوتایی بیاید که دور هم باشیم. از ملیکا بپرسید بهتون میگه، راستش منم خیلی دوستون دارم و اگه میشد میگفتم هر شب دور هم جمع بشیم. فقط واسه دیدن همدیگه و گفتن و خندیدن و شاد بودن. به قول میترا جون همه چیز که سکس نیست. دوستی و رفاقت از همه چی ارزشش بالاتر و مهمتره.
جفتشون بغلم کردن و حسابی از هم لب گرفتیم.
نیما و مهرشاد که سکسشون رو کرده بودن و سیر شده بودن. ما رو تنها گذاشتن و گفتن ما بریم یه قلیون دیگه چاق کنیم. شما هر وقت دوست داشتین بیاید.
وسط دخترا خوابیده بودم و گفتم بچه ها دلم میخواست هر شب وسط شما دوتا فرشته باشم. آخرین بوسه و چهره ی قبل از خوابم شما رو ببینم و صبح که بیدار میشم اولین چیزی که میبینم چهره ی شما باشه و اولین کارم بوسیدن شما باشه. باورتون نمیشه ولی بدجوری عاشقتون شدم.
میترا گفت راستشو بخوای، ما هم عاشقت شدیم. از طرف خودم که مطمئنم و فکر کنم فرنوشم مثل من باشه.
فرنوش: آره، منم همینطور. راستشو بخوای بدونی حس میکنم نیما و مهرشاد یه مشکلی دارن. بعضی کاراشون مثل دخترهاست. مخصوصا مهرشاد.
خودمو زدم به اون راه و گفتم یعنی چی؟
شروع کردن در گوشم یواش توضیح دادن و گفتن که ناز و اداهاشون مثل دختر هاست. چندین بار صبح که اومدیم لخت همدیگه رو بغل کرده بودن و خوابیده بودن. یه وقتهایی که یکیمون تنهایی پیشونیم به جای اینکه ما رو دو نفری بکنن، یکیشون منو میشونه روی شکمش و اون یکی تنهایی میکنه، فکر میکنه من نمیفهمم داره کون خودشو میماله روی کیراون یکی. فکر کنم اینا باهم سکس میکنن.
-نه بابا، بعید میدونم.
-تو اخلاقت مردونه ست. درسته حاضر شدی خانمت سکس آزاد داشته باشه ولی در کل اخلاق و رفتارت مثل مردهاست و مثل اونا از اون ناز و عشوه ها نداری. واسه همین بیشتر ازت خوشمون اومده.
-به این خوبی میکننتون و ارضاتون میکنن. اجازه دادن با من راحت باشید و سکس کنید. دیگه چی میخواید. حالا به قول شما اصلا با هم سکس هم داشته باشن، چه آسیبی به شما میزنه؟
-هیچی ولی حداقل صادقانه بگن و اینجوری قایم موشک بازی در نیارن. هر کاری میخوان کنن پیش خودمون بکنن.
-یعنی اگه واقعا اینجوری که میگید باشن، حاضرید باهاشون کنار بیاید و قبولشون کنید؟
-آره، هر کسی ممکنه یه علاقه یا یه گرایش سکسی و فانتزیهایی داشته باشه. نباید محکومش کرد و طردش کرد که. همونطور که الان ما این آزادی رو داریم، اون آزادی رو هم اونا میتونن داشته باشن. ولی اینجوری پنهونی نه. ناسلامتی ما نامزدشونیم. نباید با ما صادق باشن؟ چیز زیادی میخوایم؟
-نه عشقم، حق دارید.
-حتی تا حالا هیچی به روشون نیاوردیم که خجالت نکشن و منتظریم خودشون بگن.
-آفرین، خوب کاری کردید. اجازه بدید من باهاشون حرف میزنم اگه همچین چیزی باشه، میگم خودشون بهتون بگن و اگه کاری میکنن پیش خودتون باشه. شما هم میگید مشکلی ندارید و میتونن آزادانه انجامش بدن. پس حله دیگه.
-آره والا، اصلا بیان هر مدل سکس که دلشون میخواد چهارتایی انجام میدیم. ما لز میکنیم، اونا هم گی کنن. یا مثل توی فیلمها یکیشون اون یکی رو بکنه و اون یکی هم ما رو. چمیدونم هر مدل که بخوان ما پایه ایم. ولی تو رو از ما جدا نکنن. حتی اگه ملیکا دیگه نخواست باهاشون باشه.
-میفهمم چی میگی. من خودمم نگران اینم که یه وقت میونه ی ملیکا و اینا به هم بخوره و دیگه نذارن من با شما باشم. اصلا طاقتش رو ندارم.
دوتایی بغلم کردن و صورتمو بوسیدن. میترا گفت اگه بخوان مانع ما بشن به جون خودت ازشون طلاق میگیریم و بیچارشون میکنیم.
-فدای جفتتون بشم. شما تا ابد عشقای منید و توی قلبم جا دارید. پس فردا که اومدید سعی میکنم ملیکا رو بفرستم خونه ی باباش تا باهم تنها باشیم. هم حسابی باهم خوش بگذرونیم، هم راحت حرف بزنیم و درد و دل کنیم.
-چرا بفرستیش خونه باباش، بفرستش اینجا پیش اینا.
-حالا ببینم چی میشه. آخه ملیکا خودشم شما رو دوست داره و دلش میخواد پیشش باشید. مخصوصا با اون لز کردنتون که دیوونش شده.
خندیدیم و گفتن پس بذار باشه تا کنار هم خوش بگذرونیم. چون ما هم دوسش داریم.
خلاصه مخ میترا و فرنوش رو حسابی زدم و فهمیدم عاشقم شدن. خیالم راحت شد که اگه یه روز این رابطه تموم بشه، این دوتا رو از دست نمیدم و حالا حالاها مال خودم هستن. یه عشق بازی خوب و دلنشین باهاشون کردم و رفتیم پیش پسرها. نزدیک غروب ازشون خداحافظی کردم و زدم بیرون. زنگ زدم به ملیکا و گفتم میخوام بیام دنبالت. گفت بیا همونجا که پیاده م کردی. با بچه ها میام اونجا.
-باشه عشقم، منتظرتم.
راه افتادم و وقتی رسیدم ملیکا زودتر از من اونجا بود.
اومد سوار شد و گفتم فکر میکردم دیرتر از من برسی.
خندید و گفت لباس پوشیده بودم و منتظر زنگت بودم. تا زنگ زدی راه افتادیم.
-پس تا آخرین لحظه سوارت نبودن.
دوباره خندید و گفت نه بابا، دیگه مثل اون موقع ها نیستن. یه بار همون اول که رسیدیم سکس کردیم. همون موقع که زنگ زدی تازه مشغول ساک زدن شده بودم دستام به کیرشون بند بود. یه بارم بعد از ظهر شروع کردیم و تا عصری تمومش کردیم. بعدش دیگه مشغول صحبت و یادآوری خاطراتمون بودیم.
-حالا بریم خونه برام تعریف میکنی.
-آخه چیز خاصی نبود. همونجوری که با نیما و مهرشاد حال میکنیم بود. اول هر کدوم تک به تک از کوس کردن و گفتن چه کوس خوبی داری ملیکا. بعد از دو سال کوس دادن هنوز تنگه. بعد دو به تک گاییدن. بعد از ظهرم همینطور. اول تک به تک و بعد دو به تک، با این تفاوت که بعد از ظهر ابشون دیرتر اومد و دوبار دو به تک ارضام کردن و دفعه ی دوم جاشون رو عوض کردن.
-حالا راضی بودی؟ اون لذتی که انتظار داشتی بهت دادن؟
-آره بد نبود، ولی کاش اونا هم مثل نیما و مهرشاد قرص میخوردن و بیشتر میکردن. هنوز کوسم خیسه و کیر میخواد.
-پس بریم پیش بچه ها که دلخور بودن نیومدی.
-آره بریم. شبم میمونم پیششون و صبح خودم میام شرکت. یعنی من نمونم و برم خونه؟
-نه منظورم این نبود، گفتم یعنی اگه تو دیگه حال سکس نداری و نمیخوای بمونی، اشکال نداره، برو خونه استراحت کن، من میمونم و صبح میام.
-نه اتفاقا میخوام بمونم و سکستون رو ببینم. شبم میخوام پیش دخترها بخوابم.
-پس چه بهتر. الان زنگ میزنم میگم داریم میریم.
-زنگ بزن به نیما و بگو شنیدم دلخور بودی که نیومدم، الان دارم میام که کمرتو خالی کنم.
خندید و زنگ زد. همینو گفت و نیما از خوشحالی یه هورای بلند کشید که جفتمون زدیم زیر خنده.
اونشب ملیکا با پسرا و حتی با دخترها حسابی حال کرد و خودشو خوب خالی کرد. منم که از دیدن سکس و شهوتش دوباره حشری شده بودم یه بار دیگه دخترها رو کنارش گاییدم و حالمو کردم. بعدش من کنار دخترها و ملیکا کنار پسرها خوابید. اینبار نوبت ما بود که توی پذیرایی و روی زمین بخوابیم. فرنوش گفت اینجوری نمیشه، باید یه خونه ی دو خوابه براشون بگیرم. میترا گفت روی منم حساب کن. یه جا نزدیک خونه ی امید بگیریم. اینجوری یه شب درمیون خونهی همدیگه ایم.
-ایول، اگه اینکارو کنید که عالی میشه. ولی ملیکا میخواد سکس رو به هفته ای بار برسونه و میگه نباید زیاده روی کنیم.
-باشه، همین کارو میکنیم ولی دور همی رو بدون سکس حفظ میکنیم…
فردا عصر که از سر کار برمیگشتیم خونه، ملیکا گفت امید خیلی خوابم میاد، دیشب تا نصفه شب بیدار بودم.
-آره معلومه، دیدم امروز سر کار کسل و خسته بودی.
-آخه دیروز خیلی سکس کردم. دو دفعه با ارشیا و سیاوش، شبم که مهرشاد و نیما. تاز وقتی رفتیم توی اتاق تا نصفه شب نذاشتن بخوابم و فقط یه ساعتش داشتن کوس و کونمو میخوردن و دوباره شروع کردن به گاییدنم. فقط یه ذره همدیگه رو کردن و بیشتر منو میکردن. تک به تک یه بار ارضام میکردن و استراحت میکردن تا اون یکی بکنه. واسه همین خیلی بیشتر طول کشید و تا نصفه شب نذاشتن بخوابم.
-ولی حسابی سیر کیر شدی ها.
-آره، تا دو سه شب دلم نمیخواد سکس کنم. ناراحت که نمیشی؟
-نه عشق، تو استراحت کن. فردا شب قراره فرنوش و میترا با هم بیان و جورت رو میکشن.
-خوبه دیگه، پس با من کاری نداری.
-نه عشقم، تو راحت باش و به خونه داری و استراحتت برس. اصلا الان میگم مبینا بیاد تا واسه من و خواهرش آشپزی کنه.
خندید و گفت مبینا؟!! آشپزی؟!! خواب دیدی خیر باشه. اون توی خونه دست به سیاه سفید نمیزنه. عزیز دردونه ی مامانمه.
-باشه، حالا میبینیم.
زنگ زدم و باهاش سلام علیک گرمی کردم و گفتم میتونی بیای خونهی ما؟
-چیزی شده؟
-نه قربونت برم، بیا بهت میگم.
-ملیکا کجاست؟
-اینجا کنار منه، داریم از سر کار برمیگردیم خونه. گوشی…
دادم ملیکا و اونم باهاش حرف زد و یواش گفتم چیزی نگو بهش. فقط بگو بیا شام پیش ما باش.
مبینا قبول کرد و اومد خونهمون. ملیکا که خسته بود، رفته بود توی اتاق و مست خواب بود.
همین که مبینا وارد شد با من دست داد و سلام علیک کردیم. کاپشنش رو در آورد و با تاپ تنگ و کوتاه سفید رنگش که برجستگی سینه های خوشگل و خط سینه و نافش معلوم بود و اون شلوار جین جذب که رونهای ناز و کون خوشکل و سکسیش رو به نمایش میذاشت رفت سمت مبل و کاپشنش رو انداخت روی پشتی مبل. گفت ملیکا کجاست؟
گفتم هیسسس، خوابه. هم خسته بود هم دیشب خوب نخوابیده بود و خوابش میومدم.
-مریض شده؟
-نه، فکر نکنم. صبر کن واست چایی بیارم و بهت بگم قضیه چیه.
-دستت درد نکنه، خودم میرم میریزم.
-نه عزیز دلم، تو بشین خستگیت در بره تا بیام.
داشتم چایی میریختم که رفت یواشکی داخل اتاق رو نگاه کرد و دوباره آروم درو بست و اومد نشست.
چایی رو بردم و گفتم بفرما خوشگل خانم. من امروز روی تو شرط بستم. رو سفیدم کنی ها.
-چه شرطی؟
قضیه رو براش گفتم و خندش گرفت گفتم یواش دختر، بیدارش میکنی.
رفتم کنارش نشستم و دستمو گذاشتم روی رونش گفتم حالا میخوای کمک کنی باهم شام درست کنیم یا میخوای ملیکا برنده بشه و ثابت بشه تو کار کن نیستی و هیچی از آشپزی سرت نمیشه.
دستشو گذاشت روی دستمو گفت ملیکا الکی گندهش کرده. من آشپزی بلدم ولی وقتی مامانم خودش کار میکنه و از من نمیخواد، منم از خدا خواسته کار نمیکنم. حالا ببین امشب چه غذایی واست درست کنم، همونی که خودت دوست داری خوبه؟ زرشک پلو با مرغ.
-جان امید جدی میگی؟
-آره، مگه چیه؟ نکنه تو هم حرفشو باور کردی؟
-اگه قبولت نداشتم که روت شرط نمیبستم. فقط نگی من بهت قضیه ی شرط بندی رو گفتما. بگو امید گفت دلم میخواد امشب دست پخت تو رو بخورم. منم واسش پختم.
-باشه، بیا بریم. تو فقط هر چی میخوام بهم بده که دنبالش نگردم.
-دمت گرم، بعدا یه حال مشتی بهت میدم و جبران میکنم.
خندید و گفت نمیخواد، همین که خوشحالت کنم کافیه.
بغلش کردم و گفتم خیلی خانمی مبینا. منتظر یه سوپرایز از طرف من باش. خندید و لپش رو گرفتم گفتم قربون خواهر کوچولوم برم.… رفتیم توی آشپزخونه و گفتم اول باید مرغ بذاریم بیرون یخش باز بشه دیگه؟
-آره.
از فریزر درآوردم و گفتم خب دیگه چی؟
-قابلمه ها و ماهی تابه که اینجاست. اینم پیاز و سیب زمینی و ادویه ها.… حله، تو فقط سه تا پیمونه برنج خیس کن.
-ای به چشم خانم خانمها، سرآشپز عزیز مبینا خانم.
خندیدم و خودشم خندید. برنج رو شستم و خیس کردم و گفتم دیگه چکار کنم سرآشپز.
-هیچی آقا، شما بشین و راحت باش. داشت پیاز خُرد میکرد که گفتم بده من دختر، چشمات میسوزه.
-امیییید، قراره من درست کنمها.
-باشه باشه، ببخشید. داشتم به سینه ها و خط وسطش که از بالا تا نصف سینه هاش رو میشد دید نگاه میکردم که گفتم مبینا بیا بریم لباست رو عوض کن و لباس راحتی بپوش. یه وقت لباسات روغن میپاشه روشون کثیف میشه.
-نمیخواد، لباس نیاوردم.
-عیب نداره، از لباسای ملیکا بهت میدم. دستشو گرفتم بردمش توی اتاق. یواش و بیصدا یه تاپ و شلوارک جذب و نازک که تاپش خیلی یقه باز بود و شلوارکشم فاق کوتاه و از جنس ساپورت بود برداشتم و گفتم اینا خوبه؟
درست نگاه نکرد و گفت آره، هر چی بیاری خوبه.
دادم بهش و رفتیم بیرون و در اتاق رو بستم. گفتم برو توی اون اتاق بپوش و بیا.
وقتی اومد و نگاهش کردم دهنم باز موند و فکر میکردم به تنش گشاد باشه. چون اندامش به درشتیه ملیکا نبود. اما کاملا جذبش بود و چقدرم بهش میومد و سکسیش کرده بود. گفت چیه، چرا اینجوری خیره شدی؟
-وای دختر چقدر بهت میاد و دقیقا اندازته. فکر میکردم بهت گشاد باشه.
-نه، اینا جذبه و به هر سایزی میخوره.
نصف سینه هاش معلوم بود و کوسش قلمبه شده بود و شلوارک رفته بود لای چاکش. وقتی از کنار من رد شد و رفت سمت آشپزخونه، چشمم به کونش افتاد که شلوارک رفته بود لای کونش و دوتا لپ گرد و قلمبه و نرمش افتاده بود بیرون و با راه رفتنش مثل فنر می لرزید و بالا پایین میشد. به خاطر فاق کوتاه و مدل کمرش که سمت وسطش کوتاه تر هم میشد، یه ذره از چاک کونش هم معلوم بود و میدونستم اگه خم بشه بیشتر از اینم معلوم میشه. مثل وقتی که ملیکا اینو میپوشه. رفتم روبروش توی آشپزخونه نشستم و در حالی که پیاز خورد میکرد به سینه هاش نگاه میکردم. گفتم مبینا، این مال خودت.
-چی؟
-همین تاپ شلوارکه. خیلی بهت میاد و ناز شدی.
با شیطنت نگام کرد و گفت یعنی سکسی شدم؟
-ای شیطون، خوب میفهمی چی میگم.
-بالاخره منم هم توی همین مملکت زندگی میکنیم و ۱۸ سالمه. بچه که نیستم.
-درسته، همینه که گفتی. در هر صورت خیلی بهت میاد و فوق العاده سکسیت کرده. هر چند تو همیشه خوشتیپ و سکسی میگردی ولی این دیگه عالیه. هر وقت اومدم خونه تون اینو به خاطر من بپوش.
-نمیشه، بابام گیر میده و میخواد یه سره چپ چپ نگام کنه تا برم عوضش کنم.
-چطور توی خیابون با نیم تنه میری از پایین ناف و از بالا خط سینه رو میندازی بیرون هیچی نمیگه؟
-اینجا رو آره ولی منظورم اون پایینه. خودت دیدی که چطوری از جلو و عقب قلمبه شده.
خندیدم و خودشم خندید گفت دیدی خودتم قبول داری. پیازها رو خورد کرد و رفت توی ماهیتابه سرخ کنه که منم از پشت نگاش میکردم و همه ی حواسم به کونش بود که با تکون خوردنش و این پا اون پا شدنش میلرزید. صداش کردم و برگشت گفتم عشقم مواظب باش روغن نپره روی پوست لطیف و خوشگلت.
خندید و شلوارک رو کشید بالاتر گفت نگران نباش آقا، من خودم حواسم به پوستم هست.
به کوسش نگاه کردم و گفتم به خدا حیفه. مامانت حق داره نمیذاره کار کنی. تو بیا بشین من خودم کار میکنم. خندید و خط نگاهم رو دنبال کرد و به کوسش ختم شد و گفت بسه بابا، خوردیش.
-یعنی میشه؟
-دوباره خندید و برگشت سمت اجاق گاز. کونشو با یه حرکت بالا پایین انداخت و دل منم باهاش بالا پایین رفت و مثل کونش لرزید. دیگه طاقت نیاوردم و رفتم از پشت بغلش کردم و یه بوس نرم از کنار گردنش کردم و گفتم شیطون بلا، من قلبم ضعیفه و طاقت دیدن این همه زیبایی رو نداره. فقط میتونم بگم خوش به حال دوست پسرت. اونی که مخ همچین فرشته ی خوشگل و سکسی ای رو زده حتما باید دودولش طلایی باشه.
از این حرفم خنده ی بلندی کرد گه گفتم یواش دیوونه، بیدارش میکنی ها، بذار بخوابه طفلی حالش خوب نبود.
-تقصیر خودته، یه چی گفتی که خیلی خنده دار بود و تا حالا کسی بهم نگفته بود. کیر شقم رو با اون شلوارک نازک و لختی که پام بود چسبوندم به کونش و گفتم حالا اون پسر خوش شانس کیه؟
-نمیشناسیش، بچه محلمونه.
-نکنه همون پسره که اون روز باهم بودید… آره راستی خودشه، حال شناختمش. اسمش مسعوده، نه؟
-تو از کجا میشناسیش؟ ملیکا گفته؟
-نه، الان یادم افتاد، گفتم چقدر قیافه ش آشنا بود. آخه اون موقع ها بچه بود.
-یعنی قبلا میشناختیش؟
بیشتر خودمو بهش چسبوندم و در گوشش گفتم اگه قول بدی بین خودمون بمونه بهت میگم.
-بگو بابا، من دهنم قرصه. وقتی کسی چیزی بهم بگه و بگه هیچ کسی نفهمه، به عزیزترین کسمم نمیگم.
کیرمو بیشتر به کونش فشار دادم تقریبا سرش رفته بود لای کونش. یه بوس دیگه از کردنش کردم که قلقلکش گرفت و کونش رو داد عقب تر و کیرم تا ته رفت لای کونش. گفت نکن امید، من قلقلکی ام.
-قلقلکی ای یا مثل ملیکا به گردنت حساسی؟
-آره همین.
اصلا اعتراضی نکرد که کیر شقمو کردم لای کونش و هیچ تکونی هم نخورد.
-پس بهت میگم و لطفا بین خودمون بمونه. خواهرش اعظم با من دوست بود. وقتی مسعود مدرسه بود میرفتم خونه شون و ترتیبش رو میدادم. بابا مامانشونم که همیشه سرکار بودن.
از نشونه هایی که دادم تعجب کرد و دیگه جایی واسه سوال نمونده بود. خبر نداشت که اینا رو ملیکا برام تعریف کرده و از دوستیش با اعظم گفته بود و حتی پیج اینستاشون رو هم نشونم داده. گفت تو از کجا اونو پیدا کرده بودی؟
-اتفاقی شد. ولی باورت نمیشه، چقدر کونش گذاشتم و واسه کیرم میمرد. اما خبر نداشت من عاشق ملیکا بودم و فقط میخواستم از طریق اون به ملیکا برسم.
چرخید و کیرم از لای کونش در اومد و گفت ای بی ادب، آدم جلوی خواهر زنش از این حرفها میزنه؟
البته با لبخند و شیطنت خاصی گفت. بوسش کردم و گفتم تو که خودت ختم روزگاری و صد دفعه با داداشش خوابیدی. واسه من دیگه فیلم بازی نکن. بازم لبخند زد و برگشت سمت اجاق گاز. اینبار دیگه خیلی راحت دوباره بغلش کردم و در حین فرو کردن کیرم لای کونش گردنش رو بوسیدم و یه کم طولانیش کردم. کیرمو تا آخر فرو کردم و کامل چسبیدم به اون کون نرم و قلمبه ش که کیرمو بدجور شق کرده بود و در حد انفجار بود. گفتم دروغ میگم؟ منم یه زمانی هم سن شماها بودم و این دوره ها رو گذروندم، ولی یه چیزی بهت میگم که فقط از روی عشق و علاقه ی خالصیه که بهت دارم. از روی دوست داشتنه و فکر نکنی حسودیم میشه یا میخوام بابابزرگ بازی در بیارم و نصیحتت کنم و ناراحت بشی.
-نه بگو، ناراحت نمیشم.
-اول بگو ببینم باور میکنی من دوستت دارم؟
کونشو بهم فشار داد و گفت آره، مشخصه.
در گوشش گفتم نه دیوونه، این که از دیوونگیمه. چون بدجوری دیوونم کردی. بعد بوسیدمش و گفتم ولی این یکی از عشقه. خدایی خیلی دوست دارم و خیلی وقته عاشقتم. چون گفتی دهنت قرصه دارم بهت میگم. حالا باور کنی یا نه با خودته.
سرشو چرخوند و صورتمو که کنار گوشش حرف میزدم رو بوسید و گفت منم دوست دارم. همیشه اینقدر ملیکا از تو و مهربونی و خوش اخلاقیت تعریف میکنه که بهش حسودیم میشه.
-قربونت برم، دیگه حسودی نکن، چون اونی که تعریفش رو میکنه خیلی وقته عاشق تو شده. نمیگم ملیکا رو دوست ندارم، اتفاقا خیلی خیلی عاشقشم ولی تو رو هم همونقدر میخوام و دوست دارم که اونو دوست دارم.
-چرا؟
-مبیناااا، عشق چون و چرا داره؟
-نه.
-حالا حرفمو بگم؟
-آره بگو.
-زیر اینو خاموش کن تا نسوخته. بیا بشین برات بگم. عقبکی بردمش و نشستم روی صندلی و نشوندمش روی پام. طوری که کیرم افتاد کنار کونش. یه دستم دور کمرش بود و یه دستمو گذاشتم روی رون نرمش. یه بوسشم کردم و گفتم اول بگو ببینم قصد ازدواج دارید یا فقط دوست و پارتنر سکسی هستید.
-والا حرفی از ازدواج نزدیم، ولی خیلی ابراز عشق و علاقه میکنه.
-یعنی باورش میکنی؟
-آخه تا حالا هیچ بدی و اذیت و آزاری ازش ندیدم.
-خوب سکس میکنه؟ به زور و اجبار یا تهدید خواسته ش رو بهت تحمیل نمیکنه؟
-هومممم نه، معمولا با رضایت خودم بوده و همیشه هم اونجوری که خواستم بوده.
-تو رو پیش دوستاش میبره؟ خونه شون.
-آره رفتیم، دورهمی داشتیم و پارتی های کوچیک.
-جلوی هم سکس کردید؟
-جلوی دوستاش؟
-آره دیگه.
برگشت به اتاق خواب ما نگاه کرد و گفت آره.
-فقط موازی؟
-واسه چی اینا رو میپرسی؟
-مبینا به من اعتماد کن، بذار تا آخرش بریم و اون وقت نتیجه رو میگم. من ۱۳-۱۴ سال از تو بزرگترم و اونقدری تجربه دارم که بتونم به عشق زندگیم کمک کنم. پس اعتماد کن و همینطور صادقانه جوابمو بده.
-به جون خودت هر کی دیگه بود یه کلمه هم بهش نمیگفتم. ولی خب تو برام فرق داری.
-پس قبول داری که این عشق دو طرفه ست. حالا جوابمو بده. فقط موازی؟
-نه، دو سه بارم ضربدری شده.
-حالتون عادی بود یا چیزی مصرف کرده بودین؟
-نه، من چیزی نمیزنم، در حد دو سه پیک مشروب که فقط شنگولمون میکنه. همیشه حواسمون سر جاشه.
-پس چطوری حاضر به این کار شدی؟
-امید من،… باور کن اونجوری که فکر میکنی نیست. فکر نکن من هرزه ام، توی اوج شهوت ممکنه هر کاری از آدم سر بزنه.
-میدونم. حالا بگو تو رو برده با دوستاش تنها باشی و تریسام یا فورسام بزنه؟
لبشو گاز میگرفت و انگشتهاشو میمالید گفت جان امید بین خودمون میمونه؟ بگو جان مبینا.
-به جان تو و خودم و ملیکا فقط بین من و خودت میمونه و هیچ کسی نمیفهمه. بگو راحت باش.
-آره، چندین بارم اینجوری شده.
-به همشونم از عقب دادی دیگه، جلوت که باز نیست؟
-نه به خدا، هنوز دخترم. فقط از عقب.
-پس بریم سراغ نتیجه گیری. همه ی حرفی که از عشق و محبت بهت زده، دروغه و فقط و فقط قصد خر کردن و سوءاستفاده کردن از تو و این بدن خوش تراش و کون فوق العاده سکسیت داره. وگرنه کسی که مرد باشه و غیرت داشته باشه، عشقش رو جلوی دیگران لخت نمیکنه و جلوی چشم کسی باهاش سکس نمیکنه. از اون بدتر باهاش ضربدری نمیزنه و به خاطر یه دختر دیگه، عشقشو نمیندازه زیر یه پسر دیگه. باز از اون بدتر کسی عشقش رو نمیبره بده چند تا پسر دیگه جلوی چشمش بکننش و اون تماشا کنه و از دیدنش لذت ببره.
به من زول زده بود و با تعجب نگام میکرد. گفتم اگه بد میگم بگو.
-نه، حرفت درسته. ولی…
-ولی چی عشقم، راحت باش و حرفتو بزن.
-ولی اون تقصیری نداره، من خودم خواستم اینجوری حال کنیم.
-واوووو،… یعنی تو خودت عاشق این فانتزیهایی؟
سرشو انداخت پایین و گفت اوهوم.
دستمو گرفتم زیر چونه ش و سرشو آوردم بالا. به چشمام نگاه کرد و خجالت میکشید. لبخند زدم و گفتم خوب از اول بگو، من ساده رو باش که فکر کردم داره ازت سوء استفاده میکنه.
لبمو گذاشت روی لبش و یه بوسه آروم و نسبتا طولانی زدم و گفتم پس هر جور خودت دوست داری خوش باش و حالتو بکن. فقط جان من مواظب باش پرده ت رو نزنن. من که نمیتونم با خواهر زنم ازدواج کنم ولی دلم میخواد یه ازدواج خوب و موفق داشته باشی. با یه پسری که واقعا لیاقت تو رو داشته باشه و خوشبختت کنه. پس بکارتت رو نگه دار واسه اون.
لبخند زد و گفت اگه میشد حاضر بودی با من ازدواج کنی؟
-از خدام بود.
-با همه ی این کارایی که کردم؟
-با همه ی اینها. چون واقعا عاشقتم و میتونم ببخشمت.
-ولی من شوهرم کنم، یه شوهری میکنم که از اول بدونم از این برنامه ها دوست داره و پایه ی منه، یا یه روزی راضیش میکنم که قبول کنه تا اینجوری باشیم. من عاشق این کارهام و دلم آزادی میخواد.
-ولی میدونی آخر این کارها انواع بیماریهای جنسیه که بیچاره کننده ست. از همه بدترش ایدز.
-میدونم، منظورم هرزگی و با هر کسی پریدن نیست. دو سه تا دوست ثابت و مطمئن که همیشه فقط با اونها باشیم.
-این شد یه چیزی، یعنی یه حرف قابل قبول. اگه در این حد باشه و کنترلش کنی خوبه. به شرطی که اون دوستاتون هم فقط با شما باشن و نرن جای دیگه گند کاری کنن و بعدش مریضیشون رو بیارن و شما رو هم مبتلا کنن.
-آره درست میگی. واسه همین میگم قابل اعتماد و مطمئن باشن.
-مثلا به من مطمئنی و قابل اعتمادت هستم؟
لبخند زد و گفت کی از تو مطمئنتر.
حاضری با من باشی. قول میدم چنان لذتی رو با من تجربه کنی که خودت دیگه ول کن من نباشی.
لبشو گاز گفت و برگشت به در اتاق نگاه کرد و با به لبخند گفت من که از خدامه ولی اگه مبینا بفهمه خیلی بد میشه ها.
-تا ما چیزی نگیم هیچ کسی نمیفهمه.
لبمو گذاشتم روی لبشو شروع کردم به خوردنش که خودشم شروع کرد و چند دقیقه بدون توقف لب گرفتیم و زبونمون لای لبهای همدیگه میچرخید و دیوونم کرده بود. دستشو گذاشت روی کیرم و گفت وویییی چه گنده و داغه.
-مگه مال دوست پسرت چقدیه؟
-از مال تو کوچیکتره. حتی دوستاشم اینقدری ندارن.
-یعنی این بده؟
-نه، وقتی کردیش لای کونم دیوونش شدم.
از شلوارکم کشیدمش بیرون و گفت وای امید چه کیری داری، چه خوشکل و گردن کلفته.
-این خیلی خاطر خواه داره ها. به هر کسی نمیدمش و واسش ارزش قائلم. اگه میخوای مال تو باشه باید قول بدی دختر خوبی باشی و با هر لش و لوشی نخوابی. هر کاری میخوای کنی اول به عنوان شوهرت از من اجازه بگیری و بهم اطلاع بدی. البته من جلوتو نمیگیرم ولی دلم میخواد در جریان باشم عشقم کجاست و چکار میکنه. که مثلا اگه یه جایی به کمک احتیاج داشت بدونم کجا برم دنبالش. کیرمو گرفت و گفت فقط همین؟
-آره، هر وقتم گفتم بیای پیشم، نگی با دوستمم یا با یکی قرار دارم. من همیشه اولویت اولت باشم. همون طور که واسه ملیکا اولویت اولشم. البته از این به بعد تو هم مثل ملیکا واسه من اولویت اولم میشی.
-باشه، هر شرطی بذاری قبوله. ولی بعدا نگی یه ساعته مخ خواهر زنمو زدم. من خودم دوستت داشتم که زود پا دادم.
خندیدم و گفتم حق با توئه. من ادعایی ندارم.
دوباره لب تو لب شدیم و کیرمو توی دستش میمالید. گفتم میخوای بخوریش.
-آره، تو حواست به ملیکا باشه.
نشست جلو پام و چند تا بوسه به کیرم زد و بعد از پایین تا بالا لیس میزد. چند دفعه مالید به لب هاش و صورتش و گفت امید هنوز باورم نمیشه. واقعا کیرتو به دست آوردم؟
-آره عشقم، مال خودته. میخوای بخورش، میخوای بشین روش، هر کار دلت میخواد باهاش بکن.
یه دفعه لرزید و گفتم چی شد؟
-هیچی، فکر کنم ذوق زده شدم.
سر کیرمو کرد توی دهنش و مشغول ساک زدن شد. با چه آرامشی می خورد و توی چشمهام نگاه میکرد و باز نگاهش رو میدزدید. بهش لبخند زدم و گفتم مبینا منو نگاه کن. چشم تو چشم که شدیم گفتم خیلی میخوامت خوشگل خانم. چشمک زد و کیرمو از دهنش درآورد یه بوس فرستاد و دوباره ادامه داد. چند دقیقه فقط ساک میزد و کیرمو همزمان میمالید. خوب بلد بود چکار کنه اما بیشتر از نصف کیرمو نمیتونست توی حلقش کنه. گفتم تا فرصت هست بیا کونتم یه امتحان کنم. بلند شد آروم گفت نمیگم نه، ولی تا حالا کیر به این کلفتی نرفته توش. لطفا یواش بکن که صدام بلند نشه و آبرومون بره.
-باشه عشقم، نمیشه برم از اتاق کرم بیارم، ولی اینجا روغن هست. با روغن چربش میکنم. بریم اون طرف میز که اگه ملیکا اومد بیرون، نبینه کون لختی…
روی صندلی زانو زد و پشت شلوارشو کشیدم پایین. وای خدا چی میدیدم. یه کون تپل و گرد و قلمبه با پوست سفید و صاف و شفاف، بدون یه لک یا جوش و خال. بازش کردم و سوراخش رو نگاه کردم
کار کرده بود، ولی خیلی بهتر از زمانی بود که واسه اولین بار سوراخ کون ملیکا رو دیدم. خب این تازه ۱۸ سالش بود و هنوز خیلی مونده بود تا به اون زمان ملیکا برسه. بی اختیار سرمو کردم لای کونش و چند تا لیس زدم و سوراخ کونشو تند تند زبون زدم. بعد انگشت زدم توی روغن و مالیدم روی سوراخ کونش. به سر کیر خودمم زدم و مالیدم بهش. یه توفم زدم روش و گذاشتم روی سوراخ کون خواهر زن خوشگل و سکسیم.آروم آروم فشار دادم و ورود کلاهکش رو به داخل حلقه ی سوراخش حس کردم. حلقه که افتاد پشت کلاهک کیرم گفتم مبینا ادامه بدم؟
-آره همینجوری نم نم بیا جلو.
آروم آروم رفتم و تا ته کیرم رو که جا دادم و کامل چسبیدم به کون نرمش یه هوفففف کرد و گفت بالاخره همش رفت توی کونم.
-مبینا خیلی کونت عالیه، از کون ملیکا هم بهتره، خیلی خیلی بهتری. حلقه ی سوراخت هنوز به کلفتی و گشادیه اون نشده.
-خوشت اومده؟
-خوشم اومده؟ عاشقش شدم. قدر این گوهر رو من میدونم که گوهر شناسم نه اون بچه سوسول هایی که خودشون کونی هستن و کون میدن. دختر خودتو حیف نکن و ننداز زیر اینا. تو باید فقط با من که با تجربه ام و واقعا از صمیم قلب دوستت دارم باشی.
برگشت به کونش نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد گفت بکن تا ملیکا نیومده. فقط اروم بکن که سر و صدام در نیاد. شالاپ و شولوپم راه ننداز. دلم نمیخواد همین اول کاری از دستت بدم.
تلمبه زدن رو شروع کردم و خم شدم بوسش کردم گفتم از این حرفت خوشم اومد. دختر عاقل و حواس جمعی هستی. آفرین. به کون نازش نگاه میکردم و آروم تلمبه میزدم. یه فشارم آخرش میدادم و کونش دور کیرم پهن میشد. دو سه دقیقه همینجوری داشتم میکردمش که گفتم بلند شو سرپا… دستاتو بذار روی میز… ایول…
دستمو بردم جلو و کوس تپلش رو که مثل کوس خواهرش نرم و تپل بود و آبش هم راه افتاده بود گرفتم توی دستمو و گفتم جوووون کوستم عالیه عشقم. همزمان کوسش رو میمالیدم و توی کونش تلمبه میزدم. سینه ش رو هم گرفته از روی تاپ میمالیدمش که خودش از بالای تاپ کشیدش بیرون و گفت بگیرش، امید آروم بمالی ها.
-میدونم قربونت برم، داری به من یاد میدی؟
با آه و ناله های آروم گفت آخه بچه ها حشری که میشن فشارش میدن.
-خودت داری میگی بچه ها. الان شوهر خواهرت پشتته. پس راحت باش و فقط حالتو ببر.
-یه کم تلمبه هام رو تند تر کردم و کوسشم تند تر میمالیدم که نفس نفس افتاد و کونش رو بهم فشار داد و گفت یواش، الان از لذت داد میزنما. بغلش کردم و نشستم روی صندلی و با خودم نشوندمش روی کیرم. گفتم هر جور خودت دوست داری حرکت کن. یه روز که تنها بودیم درست و حسابی میکنمت تا سکس واقعی رو نشونت بدم. آروم کوس و سینهش رو میمالیدم و خودش روی کیرم بالا پایین میکرد و کونش پخش میشد روی من. گردنش رو میخوردم و پشت گردن و شونه و کتفش رو هم میخوردم و آروم گاز میگرفتم و دندون میکشیدم. دستشو گذاشت جلوی دهنش و توی دلش داد میزد. دیدم اینجوری فایده نداره و نمیتونم اونجوری که میخوام بکنمش. بیخیال شدم و با خودم گفتم بذار زودتر ارضاش کنم و بزارم بعدا سر یه فرصت مناسب درست و حسابی بکنمش. خیالمم راحت بود که دیگه مال خودم شده. تکیه دادم به خودم و دستمو دور شکمش گرفتم. آروم روی کیرم تکونش میدادم و گفتم فایده نداره. میترسم صدات در بیاد و شر بشه. صبر کن ارضات کنم و جمعش کنیم واسه یه وقت مناسب. باشه عشقم؟
-باشه.
-آروم کوسش رو مالیدم و کیرمو از زیر بالا پایین میکردم و خودشم کونشو تکون میداد روی کیرم تا حس کردم داره ارضا میشه. دستمو گرفتم جلوی دهنش گفتم گازش بگیر و خودتو راحت کن. با گاز گرفتن دستم و مالیدن کوسش همزمان ارضا شد. آروم که شد دستمو بوس کرد و گفت ببخش امید، خیلی محکم گرفتم.
-فدای سرت خواهر زن خوشگلم. تو بگو تا امید واسهت بمیره. چرخید و از روی کیرم بلند شد دستاشو دور گردنم حلقه کرد و محکم بغلم کرد. کونشو دو دستی گرفتم و گفتم قربونت برم. فکر نمیکردم یه روزی با فرشته ی آرزوهام سکس کنم.
-منم همینطور. خیلی دوست دارم. هر وقت بگی میام پیشت و هر کار بخوای برات میکنم.
کونش رو ول کردم و صورتش رو گرفتم جلو صورتم یه نگاه چند ثانیه ای به هم کردیم و لب تو لب شدیم. شلوارشو کشیدم بالا و هنوز داشتیم لب میگرفتیم. بلند شدم و شلوارک خودمم درست کردم و هنوز داشتیم لب میگرفتیم. سینه هاش رو هم انداختم توی تاپ و بعد دوباره نشستم روی صندلی و نشست توی بغلم و هنوز داشتیم لب میگرفتیم. نه من دلم میخواست لبشو ول کنم، نه اون. خیلی خوشمزه و خوردنی بود و نفس خوش عطر و گرمش بهم انرژی میداد. صورتشم حسابی بوسیدم و بعد محکم بغلش کردم. در گوشش گفتم قول میدی همیشه تا آخر عمر باهم باشیم؟
-قول میدم، شوهرم کنم بازم باهات می مونم.
-تو که عاشق فانتزی هستی، دلت میخواد با شوهرت و من و ملیکا ضربدری بزنیم؟
-یعنی تو قبول میکنی؟
-واسه داشتن تو هر کاری میکنم.
-وای امید دیوونتم. خوش به حال ملیکا که تو رو داره. اگه یه شوهر مثل تو پیدا کنم ولش نمیکنم.
-ای شیطون. صبر کن و ببین بعدها با هم چه عشق و حال هایی بکنیم. کاری کنم که به تمام آرزوهات برسی. تو فقط بگو چی دوست داری و چی میخوای. خودم واست فراهم میکنم. خیلی عاشقتم دختر.
-منم عاشقتم پسر.
خندیدیم و گفتم حالا برو شامت رو درست کن و روی ملیکا رو کم کنیم. امشبم نگهت میدارم اینجا و پیش خودمون میخوابونمت.
-پیش تو و ملیکا بخوابم؟
-آره، دوست نداری؟
-من از خدامه ولی ملیکا…
-تو نگران نباش، بسپارش به من.
-باشه، اگه اینکارو کنی یه جایزه پیش من داری. همیشه دلم میخواست واسه یه شبم که شده تا صبح کنارت بخوابم. حتی دلم میخواست یه بار سکستون رو ببینم که چکار میکنی اینقدر ملیکا عاشقته و از زناشوییتون تعریف میکنه.
-چی میگه؟
-میگه امید خیلی قویه و همیشه منو به اوج میرسونه. حسابی سیرم میکنه و سبک میشم میخوابم.
خندیدم و گفتم به همین راحتی اینا رو بهت گفته؟
-به من نه، به مامانم میگفت و من شنیدم.
-به مامانت؟
-آره، با هم راحتن. منم با مامانم راحتم و میدونه دوست پسر دارم. فقط میگه مواظب باش بابات نفهمه. بابام روی این چیزا حساسه. اگه بهش رو بدم به لباس پوشیدنمم گیر میده.
خندیدم و گفتم دوستت داره و نگرانته. طرز فکر اون با بچه های الان فرق داره. از دستش ناراحت نباش.
-آره میدونم، اتفاقا من خیلی بابامو دوست دارم ولی حس میکنم اون بیشتر ملیکا رو دوست داره.
خندیدم و گفتم نه عشقم، اون بچه ی بزرگشه، واسه همین یه توجه خاصی بهش داره. ولی همیشه پدر و مادرها همه ی بچه هاشون رو به یه اندازه دوست دارن. اتفاقا ملیکا هم فکر میکنه مامانت تو رو بیشتر از اون دوست داره و لوست میکنه.
-آره میدونم.
یه بوسه به لبم زد و گفت برو بذار من کارمو بکنم. تو اینجا باشی حواسم پرت میشه.
پس میرم کنار ملیکا یه چرتی میزنم تا بیدار بشه.
-آره برو.
رفتم دستشویی کیرمو شستم و رفتم کنار ملیکا. هنوز غرق خواب بود. یه کم دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد…
ادامه دارد…
نوشته: امید بیخیال
4 پاسخ به “من و خانمم ملیکا با مهرشاد و نیما (۴)”
دمت گرم، بازم یه قسمت دیگه و یه داستان عالی. همه چیش عالیه. نگارش، تصویر پردازی، واقعی گرایی، تحریک کنندگی و شهوت امیز بودن. همه عالی و بی نقص. واقعا دمت گرم. 👍👌🤩😘
بلور کن دست من بود هزار تا لایک میدادم. ولی نمیدونم چرا بچه ها تنبل شدن. میخون و حال میکنن ولی لایک نمیکنن. بعد یه داستانهای مصخره با کلی غلط املایی و نگارش داغون، کلی لایک میگیره. واقعا عجیبه. نمیدونم چی بگم. 🤔
سلاماین قسمت ۵ نداره
خیلی دوست دارم منم اینجوری باشم