سلام مملیم خواستم رابطهایی که دوباره با مهرشاد رو داشتم براتون بنویسم ببخشید اگر جایی غلط املایی داشتم وارد نیستم زیاد به نوشتن سومین داستانمه و ادامه داستان قبلیه👇
بعد از اینکه عمم و بابامو ایناها اومدن برای اینکه ظرف های دیشبو بشورن مهرشاد رفت بیرون و ظهر هم برای ناهار نیومدش خونه مامانبزرگم ولی بهم پیام میداد و باهم چت میکردیم
۴ روز همینطوری میگذشت باهم چت میکردیم و همش هم با حرفاش خرم میکرد توی چت منم دیگه کمکم رفتارام داشت عوض میشد درحدی که هر وقت بابام میومد تو اتاق میدید دارم چت میکنم میخندید میگفت چی میگی با دوست دخترت منم میخندیدم میرفت
من با اینکه بعد از چهلم مامانبزرگم ۲ بار دیگه هم رابطه داشتیم هنوز مطمئن نبودم که حرفاش راست باشه و واقعا از روی حشریتش نباشه اخه میترسیدم یهبار نه یهبار دیگه جلو داداشاش از دهنش بپره یهچی بگه که دیگه نشه درستش کرد
توی چت خیلی بهش میگم بین خودمون باشه و کسی نفهمه از رابطمون اونم همش میگفت نه دیگه یکم باهام سنگین شد که چرا بهمن اعتماد نداری و از این حرفا (حرفی که من میزنمو فقط کسایی میفهمن که با فامیل رابطه داشتن) کم بهم پیام میداد ازش هر چه میپرسیدم جواب های سربالا می داد و میپیچوند به قول معروف.
یه روز گذشت کامل هیچ پیامی نداده بود بهم منم بهش یه حالت وابستگیایی پیدا کرده بودم و اصلا حالم داغون بودم
بهش پیام دادم حرف زدیم بهش گفتم چرا مثل بچهها میمونی تو حداقل ۱۰ سال از من بزرگتری و باید راحت حرفت رو بزنی نه اینکه قهر کنی بهمن یهروز پیام ندی(شده بودم مثل این دخترا که پارتنرشون اگه یهروز پیام نده شهرو به آتیش میکشن و دنبال یه چیزی هستن که طرف رو مقصر کنن😂) همینطوری من پیام می فرستادم هیچی نمیگفت فقط سین می کرد دیگه پیام آخرم نوشتم اگه خستهشدی ازم بگو بهم خودت رو راحت کن
دیدم داره تایپ میکنه هرچی صبر کردم دیدم پیامش نمیاد و زده تایپینگ گفتم این اینترنتش خرابه رفتم از تو یخچال شیربرداشتم با کیک بخورم دیدم گوشی زنگ میخوره مهرشاد بود
برداشتم خیلی عادی حرف زدم انگار نه انگار چیزی بوده اونم فقط گفت فردا ساعتهای ۴ عصر میام دنبالت بریم بیرون منم گفتم باشه بدون خداحافظی قطع کرد
تلگرام رو چک کردم دیدم یه متن بلندبالا نوشته که من دوست دارمو نمیتونم بدون تو باشمو نمیتونم باهات قهر باشم
۳ دقیقه بعدش نوشته بود همین قدر برات اهمیت دارم که وسط چت افلاین میشی
اونجا فهمیدم جدی جدی از دستم ناراحت شده و بهش برخورده
براش نوشتم که قضیه چیه من اصلا رفتم کیک بخورم دیدم درجا سین زد فقط نوشت ساعت ۴ میام دنبالت گفتم باشه خوشتیپ با قلب سبز و علامت خنده
فرداش ساعت ۲ بود بعد از ناهار رفتم دوش گرفتم و برای اولین بار باسنم رو شیو کردم (عقلمو از دست داده بودم با ژیلت زدم که کلی هم طول کشید) ۲۵ دقیقه به ۴ بود از حمام اومدم بیرون تازه لباس پوشیدم نشستم و طبق روال معمول من رفتم کلش بازی کردم😂🤦♂️
راس ساعت ۴ رفتم دم در حیاط واستادم و منتظر بودم بیاد مهرشاد
حالا دم در واستادم کونم میخارید برا که شیو کرده بودم اون با ژیلت اصلا داغون بود اوضام همش دستم تو شلوارم بود و میخاروندم کونمو
ساعت ۴:۱۰ اومد بوق زد با ماشین نشستم تو سلام کردم بهش گفتم دیر کردی چیزی نگفت
تو راه بهش گفتم کجا میریم گفت فعلا جایی نداریم کس چرخ میزنیم تو خیابونا
گفتم ساعت ۴ منو کشوندی بیرون میگی تو خیابونا کس چرخ بزنیم؟
اینو گفتم انگار بلا گفتم دلش پر بود هرچی خواست گفت منم چیزی نگفتمگوش دادم (حرفایی که میزد خیلی روم تاثیر گذاشتش و کلا نظرم راجبش عوض شدش فهمیدم واقعا دوستم داره روی شهوتو هوس نیست کاراش) دیگه آخرای صحبتش بود گفتم بهش مهرشاد همونقدر که تو از من خوشت میاد منم دوست دارم و خوشم میاد ازت و این که من اصلا گی نبودم چه برسه بخوام بات بشم تو رابطه همه ایناها بخاطر توئه حرفی که من سر اعتماد میزنم فقط بخاطر اینه نمیخوام کسی متوجه بشه آتو بیوفته دستشون دیگه تو رو هم از دستت بدم تو با اون کارت که اون روز کردی بهکل حس منو عوض کردی شده بودم مثل بچها دیگه بغض داشتم میکردم ساکت شدم
گفت قربونت بشم توی کل چت هایی که داشتیم اگه ۱۰۰ تا باشه ۹۰تاشو بهت گفتم خیالت ازم راحت باشه من تورو ولت نمیکنم چه برسه بهاینکه بخوام به کسی حرفی بزنم
حرفاشو دیگه باورکردم و واقعاهم اینطوری بود که میگفت
بهش گفتمگیج شدم از بس چرخیدیم تو خیابون بزن بغل حداقل یکم استراحت کنیم من که رانندگی نمیکنم خسته شدم توکه حق داری دیگه
زد کنار ماشینو دراشو قفل کرد یه آبمیوه فروشی نزدیک بود گفت بریم یه معجون بزنیم گفتم نه بابا چیه هم هوا گرمه هم معجون گرمه دونه میزنیم تو هوا گفت حالا بیا بریم
در حد ۵ دقیقه یا کمتر راه بود تا آبمیوهفروشی هر قدمی که برمیداشتم مرگم بود اینقدر که میخوارید کونم منم میخاروندم
مهرشاد فکر کرد دارم نخ میدم بهش گفت به حساب اونم میرسم عجله نکن گفتم چی میگی بابا من شیو کردم میخاره یهو بلند زد زیر خنده گفت اخ اخ بمیرم برات(با لحن مسخرهآمیز) گفتم برو برو حوصله ندارما
رفتیم نشستیم گفت چی میخوری گفتم یهچیز خنک بگیر هوا گرمه پختم
رفت سفارش داد اومد نشست صندلی روبهروییم بهم نگاه میکرد بهش گفتم دیوونه زشته من گفتم تو خانواده نکن این کاراتو حالا تو مکان عمومی میکنی این کارا رو خندیدش گفت باشه بابا بچه
رفت سفارشو آورد دوتا معجون بود گفتم من اینو بخورم بدنم میریزه بیرون از دونه پر میشم گفت نترس اونطوریم دوست دارم. بخور کاریت نمیشه ممد
دیگه خوردیم معجونو سوار ماشین شدیم گفت برنامهت چیه شب گفتم من بیکارم ولی اصلا خونهخالی نمیشه
گفت یهکاری میکنیم دیگه نگران نباش ممد کوچولو( عجیبه برام یکی با این قد و هیکلم بهم میگم ممد کوچولو)
شب شد ساعت ۸نیم ۲۰ دقیقه به ۹ بهش پیام دادم چی شدش چکار کنیم مهرشاد
ساعت ۹:۱۵ جواب داد امشب کنسله فردا شب بیا عصر خونه مامانجان شبش هر جوری شده خودم میمونم تو هم نگهمیدارم دیگه گفتم باشه باهم همینطوری یه ساعت چت کردیم
موقع شب بخیر گفتنش برام یه استیکر فرستاد گی بود داشت لبای اون یکی رو میخورد ( گفتم بلده چطوری خرم کنه میدونست من از لب گرفتم خوشم میاد) گفتم نفرست بابا من یهو دلم میخواد
ایموجی خنده فرستاد گفت بخواب به فردا فکر کن
صبح فردا پاشدم یکم کارای کلاسمو انجام دادم که عصر باید میرفتم کلاس زبان
ساعت ۵ بود اسنپ گرفتم برم کلاسم که ۵:۱۵ شروع میشه
تو راه چت میکردیم باهم دوباره استیکر لاو فرستاد تو اسنپ باز دوباره حس حشریتم زد بالا
تمام زمان کلاس همش به مهرشاد فکر میکردم که چرا من دربارش فکر بد میکردم اینکه منو اینقدر دوست داره باهام خوبه حقش نبود اون جوری خودم قضاوت کنمش
تو راه برگشتم دیگه حوصله نداشتم برم لباسارو عوض کنم باز بیام
یه راست رفتم خونه مامانبزرگم
عمه بزرگم بود با عمو کوچیکم کسی دیگهایی نبودش به مهرشاد پیام دادم کجایی چرا نیومدی سین نزد ساعت نزدیک ۸ بود اومدش دیدم پلیاستیشنش رو هم آورده
همونجا بابامم اومد با مامانم
دیگه گفت بشین شرطی بزنیم منم کری میخوندم(طبل تو خالی بودم) گفت سر شام همین جمع منم گفتم حله
دست اولو باختم پیاس
دست دومم باختم گفت حالا شام چی میدی
گفتم زنگ میزنم ساندویچ بیارن گفت نمیخواد پاشو بریم با ماشین بگیریم
با ماشین رفتیم تو راه هیچی از اینکه شب بمونیم نگفت بهش گفتم شبو چکار کنیم گفت هیچی دیگه میریم خونه منم دیدم داره اذیت میکنه گفتم باشه بریم خب
ساندویچ گرفتیماوردیم عمو که رفته بود عمم مونده بود با بابامو مامانم
یه ساندویچ اضافه بود که عموم رفته بود ولی خواهرم نیومده بود خونه مونده بود غذا خوردیم گفتم من اینو می برم برای آبجی بابامم گفت آره ببر غذات هم هضم میشه
دیدم مهرشاد به بابامگفت دائی بزار ممد شب اینجا بمونه باهم پیاس میزنم بابام خندید گفت که جیبشو خالی کنی گفت نه دائی اینم خودش گفت شرطی اگهنه من شرطی بازی نمیکنم
بابام گفت محمد که بچهنیست به خودش بگو خواست بمونه خواستم بیاد خونه
منم گفتم میمونم با هم پیاس بزنیم
تو راه بهش پیام دادم باز تو چه ادمی هستی ۲ دقیقه بعدش ایموجی خنده فرستاد
رفتم غذای خواهرمو دادم لباس راحتی هم برداشتم( شلوارک با تیشرت نخی) که راحت باشم مثل اونسری یکیمون لخت نخوابه 😂
برگشتم اومدم بابامو دم در دیدم میخواستن برن خونه عمم سر راه برسونن خداحافظی کردم رفتم مهرشاد دستشویی بود
منم تو اتاق لباسامو عوض کردم اومدم نشستم رو عیوون(نمیدونم املاش چطوریه ولی همون تیکه حیاطی که فرش پهن میکنن میشینن منظورمه) مهرشاد از دستشویی اومد بیرون لب حوض دستشو شست یکی با انگشتت زد پشت گوشم(به نرده ها تکیه دادم بودم و پشتم بود به مهرشاد) گفتم عوض اینکه هوامو داشته باشی میزنی منو مرد مومن
خندیدش گفت من که هوات که هیچ زمینتم دارم
از پلهها اومد بالا گفتم لباساتو عوض نمیکنی؟
گفت لباس ندارم با خنده گفتم لباس های دائی رضا هست ها گفت ع راست میگی
رفت لباساشو عوض کرد اومد بغلم نشستش
گفت لبو رد کن بیا
گفتم بریم تو اینجا یکی از آپارتمانش نگاه کنه راحت مارو میبینه گفت اینم چشم
پاشدم رفتم پشت سرم داشت میومد یهو گفت کو ممد شلوارکتو بده بالا پشت رون پات چرا این رنگیه یه لحظه ترسیدم فکر کردم چیزی شده دادم بالا یهو یه جوون غلیظ کشید گفت چیکار کردی با دلم وای چه دافی شدی موهات کوووووو خندید
رفتم تو اتاق رو مبل نشستم سریع اومد رو مبل ۳ نفره دراز کشید گفت بدو بیا بغلم گفتم زود نیست؟ تازه سر شبه
گفت بیا بابا یه بوسه دیگه رفتم رو کیرش(جفتمون لباس تنمون بود) دراز کشیدم رو شکمش لباشو میخوردم با ولع
در حدی که دیگه لباش قرمز شده بودن گفت چیکار میکنی تو که گفتی زوده چی شد پس
بهش گفتم میشه تیشرت رو دربیاری گفت آره عزیز دلم چرا نشه
دراورد منم دیگه مثل گشنهها بدنشو میخوردم (تازه شیو کرده بود ولی کم کم داشت موهایه سینهش در میومد) بدنش قبلا بدنسازی میرفت و رو فرم بود همینطوری رفتم پایین دیگه خوردم ته مبل
رفتم پایین رو دو زانو بهش گفتم بشین امشب من میخوام حرفه من باشه
گفت باشه آقا خوشگله
شلوارشو دراورد شورتش هم من در اوردم تا زیر زانوهاش کشیدم پایین
کیرشو گرفتم دستم باهاش بازی کردم تا بیدار شد
بعد گذاشتم دهنم یکم با زبون سرشو لیس میزدم به چشمام نگاه میکردم دیگه سفید شده بود چشمام اینقدر که حال میکرد
گفت ممد نکن امشب شبه دردناکی میشه برات ها
محل ندادم از سر کیرش تا زیر خایه هاشو لیس میزدم تو فضا بود دستشم گذاشته بود رو سرم همراهی میکرد
منم رفتم رو دوتا دسته های مبل شلوارکو شورتمو کامل درآورد قمبل کردم سمتش
کیرشو گذاشت دم سوراخم یواش فشار داد
درسته خیس بود کیرش ولی نمیرفت تو سوراخم دوباره تنگ شده بود
گفتم روغن داره مامان جون تو آشپزخونهس برو بیار بزن
رفت روغن جامد آورد زد سر کیرش به سوراخمم زد کیرشو تنظیم کرد خیلی یواش یواش فشار داد
دردم گرفت ولی مثل قبل نبود یواش عقب جلو میکرد گفت ممد درد نداری؟
اگه داری در بیارم گفتم نه تو ادامه بده به کارت به اینها کار نگیر
دیگه تلمبه هاشو محکم کرده بود صدای گوز میومد از تو کون در این حد گشاد شده بود
در اورد کیرشو بهش گفتم فیلم میگیری ببینم چقدر بازه؟
گفت اره اومد گوشیمو برداره گفت اول برو دستت رو بشور چربه گوشی چرب میشه چیزی نگفت رفت شست اومد فیلم گرفت از سوراخم.
سوراخم شده بود مثل ورودی غار حرا
گفتم چکار کردی باهام مهرشاد گفت خودت خواستی منم انجام وظیفه کردم
رفت دراز کشید رو زمین گفت بیا بشین روش گفتم اون مدلی نمیتونمو اینها گفت بیا سرپا بشین من تلمبه میزنم بابا
رفتم نشستم رو کیرش تا تهش رفته بود توم دیگه درد نداشتم
کیرشو میاورد بیرون یهو تا خایه میکرد تو از بغل سوراخم باد میومد بیرون صدا میداد
داشت تلمبه میزد ابم یهو با فشار ریخت رو سینهش و صورتش بدون اینکه حتی دست بزنم به کیرم گفت ممد چیکار کردی باما
خجالت کشیدم گفتم ببخشید دست خودم نبود یهو اومد
گفت حالا تو بخواب پاهاتو بده بالا
پاهامو گذاشت رو شونه هاش اومد پایین لب گرفت گفت فدای سرت عزیزم آی غریبه که نبوده برا نفسم بوده
کیرشو دراورد گفت ممد دهنتو باز کرد سریع باش داره ابم میاد
گفتم نمیخورم گفت باشههه یهو تو کونم خالی کرد
داغ شد کونم میسوخت
مهرشاد ولو شد روم مثل جنازه
لباشو میخوردم گه گاهی نگاه چشماش میکردم میخندیدیم
کیرش از کونم افتاد بیرون
آبش هم داشت میریخت جمع کرد با دستش مالوند به سینه هام
در حد یه ثانیه چشمم خورد به لبش سفیده سفید بود خیلی باحال بود حاضرم شرط ببندم هیچکس در اون حد سفید ندیده
پاشد رفت تو دستشویی کیرشو شست منم ولو شده بودم وسط فرش اومد بیرون گفت پاشو پاشو برو خودتو بشور چربی بچه
رفتم تو حمام صابون بردارم نبود باز برگشتم زیر دستشویی صابون برداشتم خم شدم مهرشاد کونم دید گفت ممد صبر کن صبر کن تو همون حالت بمون من ازت عکس بگیرم
گفتم با گوشی خودم بگیر گفت چشم
عکس گرفت دیدم دور کونم برق میزد یکمم از ابش مونده بود
سوراخمم گشاده گشاد بود
صابون برداشتم شستم خودمو میسوخت یکم
اومدم بیرون لباسامو پوشیدم بهش گفتم مهرشاد یهچیزی بگم به کسی نمیگی؟
گفت ممد جون مادرت شروع نکن دوباره گفتم نه تو بگو به کسی نمیگی من بهت بگم
گفت نمیگم بخدا نمیگم اون قسم دومشو بخوره بهش گفتم عاشقتم مهرشاد با هیچی عوض نمیکنم تورو
یهو خشکش زد
بوسم کرد و سرمو فشار داد تو سینه هاش گفت منم همینطور
شب تا صبح بیدار بودیم باهم حرف میزدیم درباره بازیای پیاس
هر حرفی میزد من بهش زل میزدم نگاهش میکردم(اونایی که داستانای قبلو خوندن میدونن من به جا خیره میشم و عادتمه) با خودم میگفتم اگر مهرشاد بره چیکار کنم از این حرفا
یه جورایی واقعا بهش دل بستم و عاشقش شدم یه روز اگه بهم پیام نده واقعا دق میکنم در این حد دوستش دارم
حقیقتش تا ۳ ماه پیش هیچ حسی به مردا نداشتم اونم تازه مهرشاد کسی هیچوقت فکر نمیکردم بشه کسی که زندگی کردن بدونش برام مثل مرگ باشه
.
.
.
مرسی که وقت گذاشتین داستانم رو خوندید
امیدوارم به هرکسی که توی زندگی دوست دارید برسید چه گی هستید چه استریت چون خودم این چند وقت فهمیدم که عاشقی چیه و چقدر سخته یه لحظه آدم از کسی که دوستش داره جدا بشه یا حرفی چیزی بزنه ناراحت بشه
.
.
رابطه بازم داشتم با مهرشاد اگه موافق بودید براتون میزارم
مرسی که وقت گذاشتین و خوندین داستان رو 💝💕
بعد از اینکه عمم و بابامو ایناها اومدن برای اینکه ظرف های دیشبو بشورن مهرشاد رفت بیرون و ظهر هم برای ناهار نیومدش خونه مامانبزرگم ولی بهم پیام میداد و باهم چت میکردیم
۴ روز همینطوری میگذشت باهم چت میکردیم و همش هم با حرفاش خرم میکرد توی چت منم دیگه کمکم رفتارام داشت عوض میشد درحدی که هر وقت بابام میومد تو اتاق میدید دارم چت میکنم میخندید میگفت چی میگی با دوست دخترت منم میخندیدم میرفت
من با اینکه بعد از چهلم مامانبزرگم ۲ بار دیگه هم رابطه داشتیم هنوز مطمئن نبودم که حرفاش راست باشه و واقعا از روی حشریتش نباشه اخه میترسیدم یهبار نه یهبار دیگه جلو داداشاش از دهنش بپره یهچی بگه که دیگه نشه درستش کرد
توی چت خیلی بهش میگم بین خودمون باشه و کسی نفهمه از رابطمون اونم همش میگفت نه دیگه یکم باهام سنگین شد که چرا بهمن اعتماد نداری و از این حرفا (حرفی که من میزنمو فقط کسایی میفهمن که با فامیل رابطه داشتن) کم بهم پیام میداد ازش هر چه میپرسیدم جواب های سربالا می داد و میپیچوند به قول معروف.
یه روز گذشت کامل هیچ پیامی نداده بود بهم منم بهش یه حالت وابستگیایی پیدا کرده بودم و اصلا حالم داغون بودم
بهش پیام دادم حرف زدیم بهش گفتم چرا مثل بچهها میمونی تو حداقل ۱۰ سال از من بزرگتری و باید راحت حرفت رو بزنی نه اینکه قهر کنی بهمن یهروز پیام ندی(شده بودم مثل این دخترا که پارتنرشون اگه یهروز پیام نده شهرو به آتیش میکشن و دنبال یه چیزی هستن که طرف رو مقصر کنن😂) همینطوری من پیام می فرستادم هیچی نمیگفت فقط سین می کرد دیگه پیام آخرم نوشتم اگه خستهشدی ازم بگو بهم خودت رو راحت کن
دیدم داره تایپ میکنه هرچی صبر کردم دیدم پیامش نمیاد و زده تایپینگ گفتم این اینترنتش خرابه رفتم از تو یخچال شیربرداشتم با کیک بخورم دیدم گوشی زنگ میخوره مهرشاد بود
برداشتم خیلی عادی حرف زدم انگار نه انگار چیزی بوده اونم فقط گفت فردا ساعتهای ۴ عصر میام دنبالت بریم بیرون منم گفتم باشه بدون خداحافظی قطع کرد
تلگرام رو چک کردم دیدم یه متن بلندبالا نوشته که من دوست دارمو نمیتونم بدون تو باشمو نمیتونم باهات قهر باشم
۳ دقیقه بعدش نوشته بود همین قدر برات اهمیت دارم که وسط چت افلاین میشی
اونجا فهمیدم جدی جدی از دستم ناراحت شده و بهش برخورده
براش نوشتم که قضیه چیه من اصلا رفتم کیک بخورم دیدم درجا سین زد فقط نوشت ساعت ۴ میام دنبالت گفتم باشه خوشتیپ با قلب سبز و علامت خنده
فرداش ساعت ۲ بود بعد از ناهار رفتم دوش گرفتم و برای اولین بار باسنم رو شیو کردم (عقلمو از دست داده بودم با ژیلت زدم که کلی هم طول کشید) ۲۵ دقیقه به ۴ بود از حمام اومدم بیرون تازه لباس پوشیدم نشستم و طبق روال معمول من رفتم کلش بازی کردم😂🤦♂️
راس ساعت ۴ رفتم دم در حیاط واستادم و منتظر بودم بیاد مهرشاد
حالا دم در واستادم کونم میخارید برا که شیو کرده بودم اون با ژیلت اصلا داغون بود اوضام همش دستم تو شلوارم بود و میخاروندم کونمو
ساعت ۴:۱۰ اومد بوق زد با ماشین نشستم تو سلام کردم بهش گفتم دیر کردی چیزی نگفت
تو راه بهش گفتم کجا میریم گفت فعلا جایی نداریم کس چرخ میزنیم تو خیابونا
گفتم ساعت ۴ منو کشوندی بیرون میگی تو خیابونا کس چرخ بزنیم؟
اینو گفتم انگار بلا گفتم دلش پر بود هرچی خواست گفت منم چیزی نگفتمگوش دادم (حرفایی که میزد خیلی روم تاثیر گذاشتش و کلا نظرم راجبش عوض شدش فهمیدم واقعا دوستم داره روی شهوتو هوس نیست کاراش) دیگه آخرای صحبتش بود گفتم بهش مهرشاد همونقدر که تو از من خوشت میاد منم دوست دارم و خوشم میاد ازت و این که من اصلا گی نبودم چه برسه بخوام بات بشم تو رابطه همه ایناها بخاطر توئه حرفی که من سر اعتماد میزنم فقط بخاطر اینه نمیخوام کسی متوجه بشه آتو بیوفته دستشون دیگه تو رو هم از دستت بدم تو با اون کارت که اون روز کردی بهکل حس منو عوض کردی شده بودم مثل بچها دیگه بغض داشتم میکردم ساکت شدم
گفت قربونت بشم توی کل چت هایی که داشتیم اگه ۱۰۰ تا باشه ۹۰تاشو بهت گفتم خیالت ازم راحت باشه من تورو ولت نمیکنم چه برسه بهاینکه بخوام به کسی حرفی بزنم
حرفاشو دیگه باورکردم و واقعاهم اینطوری بود که میگفت
بهش گفتمگیج شدم از بس چرخیدیم تو خیابون بزن بغل حداقل یکم استراحت کنیم من که رانندگی نمیکنم خسته شدم توکه حق داری دیگه
زد کنار ماشینو دراشو قفل کرد یه آبمیوه فروشی نزدیک بود گفت بریم یه معجون بزنیم گفتم نه بابا چیه هم هوا گرمه هم معجون گرمه دونه میزنیم تو هوا گفت حالا بیا بریم
در حد ۵ دقیقه یا کمتر راه بود تا آبمیوهفروشی هر قدمی که برمیداشتم مرگم بود اینقدر که میخوارید کونم منم میخاروندم
مهرشاد فکر کرد دارم نخ میدم بهش گفت به حساب اونم میرسم عجله نکن گفتم چی میگی بابا من شیو کردم میخاره یهو بلند زد زیر خنده گفت اخ اخ بمیرم برات(با لحن مسخرهآمیز) گفتم برو برو حوصله ندارما
رفتیم نشستیم گفت چی میخوری گفتم یهچیز خنک بگیر هوا گرمه پختم
رفت سفارش داد اومد نشست صندلی روبهروییم بهم نگاه میکرد بهش گفتم دیوونه زشته من گفتم تو خانواده نکن این کاراتو حالا تو مکان عمومی میکنی این کارا رو خندیدش گفت باشه بابا بچه
رفت سفارشو آورد دوتا معجون بود گفتم من اینو بخورم بدنم میریزه بیرون از دونه پر میشم گفت نترس اونطوریم دوست دارم. بخور کاریت نمیشه ممد
دیگه خوردیم معجونو سوار ماشین شدیم گفت برنامهت چیه شب گفتم من بیکارم ولی اصلا خونهخالی نمیشه
گفت یهکاری میکنیم دیگه نگران نباش ممد کوچولو( عجیبه برام یکی با این قد و هیکلم بهم میگم ممد کوچولو)
شب شد ساعت ۸نیم ۲۰ دقیقه به ۹ بهش پیام دادم چی شدش چکار کنیم مهرشاد
ساعت ۹:۱۵ جواب داد امشب کنسله فردا شب بیا عصر خونه مامانجان شبش هر جوری شده خودم میمونم تو هم نگهمیدارم دیگه گفتم باشه باهم همینطوری یه ساعت چت کردیم
موقع شب بخیر گفتنش برام یه استیکر فرستاد گی بود داشت لبای اون یکی رو میخورد ( گفتم بلده چطوری خرم کنه میدونست من از لب گرفتم خوشم میاد) گفتم نفرست بابا من یهو دلم میخواد
ایموجی خنده فرستاد گفت بخواب به فردا فکر کن
صبح فردا پاشدم یکم کارای کلاسمو انجام دادم که عصر باید میرفتم کلاس زبان
ساعت ۵ بود اسنپ گرفتم برم کلاسم که ۵:۱۵ شروع میشه
تو راه چت میکردیم باهم دوباره استیکر لاو فرستاد تو اسنپ باز دوباره حس حشریتم زد بالا
تمام زمان کلاس همش به مهرشاد فکر میکردم که چرا من دربارش فکر بد میکردم اینکه منو اینقدر دوست داره باهام خوبه حقش نبود اون جوری خودم قضاوت کنمش
تو راه برگشتم دیگه حوصله نداشتم برم لباسارو عوض کنم باز بیام
یه راست رفتم خونه مامانبزرگم
عمه بزرگم بود با عمو کوچیکم کسی دیگهایی نبودش به مهرشاد پیام دادم کجایی چرا نیومدی سین نزد ساعت نزدیک ۸ بود اومدش دیدم پلیاستیشنش رو هم آورده
همونجا بابامم اومد با مامانم
دیگه گفت بشین شرطی بزنیم منم کری میخوندم(طبل تو خالی بودم) گفت سر شام همین جمع منم گفتم حله
دست اولو باختم پیاس
دست دومم باختم گفت حالا شام چی میدی
گفتم زنگ میزنم ساندویچ بیارن گفت نمیخواد پاشو بریم با ماشین بگیریم
با ماشین رفتیم تو راه هیچی از اینکه شب بمونیم نگفت بهش گفتم شبو چکار کنیم گفت هیچی دیگه میریم خونه منم دیدم داره اذیت میکنه گفتم باشه بریم خب
ساندویچ گرفتیماوردیم عمو که رفته بود عمم مونده بود با بابامو مامانم
یه ساندویچ اضافه بود که عموم رفته بود ولی خواهرم نیومده بود خونه مونده بود غذا خوردیم گفتم من اینو می برم برای آبجی بابامم گفت آره ببر غذات هم هضم میشه
دیدم مهرشاد به بابامگفت دائی بزار ممد شب اینجا بمونه باهم پیاس میزنم بابام خندید گفت که جیبشو خالی کنی گفت نه دائی اینم خودش گفت شرطی اگهنه من شرطی بازی نمیکنم
بابام گفت محمد که بچهنیست به خودش بگو خواست بمونه خواستم بیاد خونه
منم گفتم میمونم با هم پیاس بزنیم
تو راه بهش پیام دادم باز تو چه ادمی هستی ۲ دقیقه بعدش ایموجی خنده فرستاد
رفتم غذای خواهرمو دادم لباس راحتی هم برداشتم( شلوارک با تیشرت نخی) که راحت باشم مثل اونسری یکیمون لخت نخوابه 😂
برگشتم اومدم بابامو دم در دیدم میخواستن برن خونه عمم سر راه برسونن خداحافظی کردم رفتم مهرشاد دستشویی بود
منم تو اتاق لباسامو عوض کردم اومدم نشستم رو عیوون(نمیدونم املاش چطوریه ولی همون تیکه حیاطی که فرش پهن میکنن میشینن منظورمه) مهرشاد از دستشویی اومد بیرون لب حوض دستشو شست یکی با انگشتت زد پشت گوشم(به نرده ها تکیه دادم بودم و پشتم بود به مهرشاد) گفتم عوض اینکه هوامو داشته باشی میزنی منو مرد مومن
خندیدش گفت من که هوات که هیچ زمینتم دارم
از پلهها اومد بالا گفتم لباساتو عوض نمیکنی؟
گفت لباس ندارم با خنده گفتم لباس های دائی رضا هست ها گفت ع راست میگی
رفت لباساشو عوض کرد اومد بغلم نشستش
گفت لبو رد کن بیا
گفتم بریم تو اینجا یکی از آپارتمانش نگاه کنه راحت مارو میبینه گفت اینم چشم
پاشدم رفتم پشت سرم داشت میومد یهو گفت کو ممد شلوارکتو بده بالا پشت رون پات چرا این رنگیه یه لحظه ترسیدم فکر کردم چیزی شده دادم بالا یهو یه جوون غلیظ کشید گفت چیکار کردی با دلم وای چه دافی شدی موهات کوووووو خندید
رفتم تو اتاق رو مبل نشستم سریع اومد رو مبل ۳ نفره دراز کشید گفت بدو بیا بغلم گفتم زود نیست؟ تازه سر شبه
گفت بیا بابا یه بوسه دیگه رفتم رو کیرش(جفتمون لباس تنمون بود) دراز کشیدم رو شکمش لباشو میخوردم با ولع
در حدی که دیگه لباش قرمز شده بودن گفت چیکار میکنی تو که گفتی زوده چی شد پس
بهش گفتم میشه تیشرت رو دربیاری گفت آره عزیز دلم چرا نشه
دراورد منم دیگه مثل گشنهها بدنشو میخوردم (تازه شیو کرده بود ولی کم کم داشت موهایه سینهش در میومد) بدنش قبلا بدنسازی میرفت و رو فرم بود همینطوری رفتم پایین دیگه خوردم ته مبل
رفتم پایین رو دو زانو بهش گفتم بشین امشب من میخوام حرفه من باشه
گفت باشه آقا خوشگله
شلوارشو دراورد شورتش هم من در اوردم تا زیر زانوهاش کشیدم پایین
کیرشو گرفتم دستم باهاش بازی کردم تا بیدار شد
بعد گذاشتم دهنم یکم با زبون سرشو لیس میزدم به چشمام نگاه میکردم دیگه سفید شده بود چشمام اینقدر که حال میکرد
گفت ممد نکن امشب شبه دردناکی میشه برات ها
محل ندادم از سر کیرش تا زیر خایه هاشو لیس میزدم تو فضا بود دستشم گذاشته بود رو سرم همراهی میکرد
منم رفتم رو دوتا دسته های مبل شلوارکو شورتمو کامل درآورد قمبل کردم سمتش
کیرشو گذاشت دم سوراخم یواش فشار داد
درسته خیس بود کیرش ولی نمیرفت تو سوراخم دوباره تنگ شده بود
گفتم روغن داره مامان جون تو آشپزخونهس برو بیار بزن
رفت روغن جامد آورد زد سر کیرش به سوراخمم زد کیرشو تنظیم کرد خیلی یواش یواش فشار داد
دردم گرفت ولی مثل قبل نبود یواش عقب جلو میکرد گفت ممد درد نداری؟
اگه داری در بیارم گفتم نه تو ادامه بده به کارت به اینها کار نگیر
دیگه تلمبه هاشو محکم کرده بود صدای گوز میومد از تو کون در این حد گشاد شده بود
در اورد کیرشو بهش گفتم فیلم میگیری ببینم چقدر بازه؟
گفت اره اومد گوشیمو برداره گفت اول برو دستت رو بشور چربه گوشی چرب میشه چیزی نگفت رفت شست اومد فیلم گرفت از سوراخم.
سوراخم شده بود مثل ورودی غار حرا
گفتم چکار کردی باهام مهرشاد گفت خودت خواستی منم انجام وظیفه کردم
رفت دراز کشید رو زمین گفت بیا بشین روش گفتم اون مدلی نمیتونمو اینها گفت بیا سرپا بشین من تلمبه میزنم بابا
رفتم نشستم رو کیرش تا تهش رفته بود توم دیگه درد نداشتم
کیرشو میاورد بیرون یهو تا خایه میکرد تو از بغل سوراخم باد میومد بیرون صدا میداد
داشت تلمبه میزد ابم یهو با فشار ریخت رو سینهش و صورتش بدون اینکه حتی دست بزنم به کیرم گفت ممد چیکار کردی باما
خجالت کشیدم گفتم ببخشید دست خودم نبود یهو اومد
گفت حالا تو بخواب پاهاتو بده بالا
پاهامو گذاشت رو شونه هاش اومد پایین لب گرفت گفت فدای سرت عزیزم آی غریبه که نبوده برا نفسم بوده
کیرشو دراورد گفت ممد دهنتو باز کرد سریع باش داره ابم میاد
گفتم نمیخورم گفت باشههه یهو تو کونم خالی کرد
داغ شد کونم میسوخت
مهرشاد ولو شد روم مثل جنازه
لباشو میخوردم گه گاهی نگاه چشماش میکردم میخندیدیم
کیرش از کونم افتاد بیرون
آبش هم داشت میریخت جمع کرد با دستش مالوند به سینه هام
در حد یه ثانیه چشمم خورد به لبش سفیده سفید بود خیلی باحال بود حاضرم شرط ببندم هیچکس در اون حد سفید ندیده
پاشد رفت تو دستشویی کیرشو شست منم ولو شده بودم وسط فرش اومد بیرون گفت پاشو پاشو برو خودتو بشور چربی بچه
رفتم تو حمام صابون بردارم نبود باز برگشتم زیر دستشویی صابون برداشتم خم شدم مهرشاد کونم دید گفت ممد صبر کن صبر کن تو همون حالت بمون من ازت عکس بگیرم
گفتم با گوشی خودم بگیر گفت چشم
عکس گرفت دیدم دور کونم برق میزد یکمم از ابش مونده بود
سوراخمم گشاده گشاد بود
صابون برداشتم شستم خودمو میسوخت یکم
اومدم بیرون لباسامو پوشیدم بهش گفتم مهرشاد یهچیزی بگم به کسی نمیگی؟
گفت ممد جون مادرت شروع نکن دوباره گفتم نه تو بگو به کسی نمیگی من بهت بگم
گفت نمیگم بخدا نمیگم اون قسم دومشو بخوره بهش گفتم عاشقتم مهرشاد با هیچی عوض نمیکنم تورو
یهو خشکش زد
بوسم کرد و سرمو فشار داد تو سینه هاش گفت منم همینطور
شب تا صبح بیدار بودیم باهم حرف میزدیم درباره بازیای پیاس
هر حرفی میزد من بهش زل میزدم نگاهش میکردم(اونایی که داستانای قبلو خوندن میدونن من به جا خیره میشم و عادتمه) با خودم میگفتم اگر مهرشاد بره چیکار کنم از این حرفا
یه جورایی واقعا بهش دل بستم و عاشقش شدم یه روز اگه بهم پیام نده واقعا دق میکنم در این حد دوستش دارم
حقیقتش تا ۳ ماه پیش هیچ حسی به مردا نداشتم اونم تازه مهرشاد کسی هیچوقت فکر نمیکردم بشه کسی که زندگی کردن بدونش برام مثل مرگ باشه
.
.
.
مرسی که وقت گذاشتین داستانم رو خوندید
امیدوارم به هرکسی که توی زندگی دوست دارید برسید چه گی هستید چه استریت چون خودم این چند وقت فهمیدم که عاشقی چیه و چقدر سخته یه لحظه آدم از کسی که دوستش داره جدا بشه یا حرفی چیزی بزنه ناراحت بشه
.
.
رابطه بازم داشتم با مهرشاد اگه موافق بودید براتون میزارم
مرسی که وقت گذاشتین و خوندین داستان رو 💝💕
نوشته: مملی
3 پاسخ به “گی با مهرشاد (۳)”
داستان عالی بود ولی هر کی. مزه متفاوت داره از من گفتن .امتحان کن جونی تو پای به نفر نریز .گروپ گروپ واقعا یه چی دیگه هست امتحان کن . کیر های مختلف لذت بالا .زنپوشی رو هم اضافه کن.افرین کونی
داستان عالی بود مخصوصا قسمتای احساسیشخیلی دوست دارم خودتو مهرشاد رو ببینمیه پورن استار شبیه خودتون پیدا کن عکسشو بذار یا بده هوش مصنوعی درست کنه 👍
خوب و عالی بود