سه شنبه بود و مثل هر هفته که مامانم می رفت سرکار و خواهر برادرم مدرسه می رفتن و منم کلاس نداشتم خونه تنها می شدم و روز شیطونی من می شد . میرفتم سر کمد مامان و از توی کشوی لباس زیرهاش می پوشیدم و امتحان می کردم. راستش این نیمه مخفی من بود، حتی به محسن که در واقع پارتنرم حساب می شد و باهاش سکس میکردم هم نگفته بودم که من زنپوشی دوست دارم . محسن همکلاسی دانشگاه بود و یک سال از من بزرگتر بود . 23 سالش بود، ولی از نظر قد و هیکل گنده تر بود و خیلی رفتار و منش مردونه داشت. تنها عیب محسن این بود که خیلی دیر حشری می شد و ماهی یک بار و یا نهایت دو بار سکس می کردیم … خیلی با هم اوکی بودیم و خونه هم می رفتیم و خانواده ها خب به عنوان دوست می شناختن … نمی دونم زن پوشی من بخاطر این بود که درونم این حس رو داشتم یا بیشتر این بود که دوست داشتم شبیه مادرم باشم . من از نظر قیافه به مادرم رفته بودم. چشمای رنگی، پوست سفید و موهای قهوه ای … خیلی موقع ها از اینکه توی جاهای عمومی مردا نگاهش میکردن یه جوری میشدم … یه حس لذت و شهوت توم می جوشید.
برخلاف همه ی دوستا که اگر مادرم رو می دیدند درباره اش حرف می زدن و شوخی می کردن، محسن اصلا انگار حسی به زن ها نداشت. حتی یه بار که کلیپ پورن زنپوشی براش فرستادم خوشش نیومد و منم جرات نکردم پیشنهاد کنم یا اصلا بهش بگم که زن پوشی دوست دارم، با مامانم خیلی صمیمی بود ولی حتی توی سکس هم نه فحش ناموسی می داد و نه درباره مامانم کنجکاو می شد .
رفتم از کشوی مامانم یه ست شورت و سوتین برداشتم و پوشیدم و توی خونه می چرخیدم و خودم رو توی آینه نگاه می کردم . رفتم توی اتاق خودم که با گوشی از بدنم عکس بگیرم … یه کم برای خودم رقصیدم و نشستم پای لپ تاپ و چند تا پورن زن پوشی دیدم ، وسط پورن دیدن بودم که زنگ واحد رو زدند. هول شدم … اول از چشمی نگاه کردم که ببینم کیه و مامانم یا خانواده نباشن چون گاهی خاله ام می اومد سر می زد .. دیدم آقای همسایه، که جمعه اسباب کشی کرده بودن… رفتم توی اتاق و یه تیشرت و شلوار پوشیدم روی همون لباسها که چشمم به پنجره روبرویی افتاد که بازه … خب اون واحد برای یه پیرزنه بود که مرده بود و دو سالی بود که خالی بود و توی انحصار وراثت … تازه یادم افتاده بود برحسب عادت که پرده رو نمی کشم چون اونجا همیشه خالی بوده، همونجوری توی اتاق بودم … استرس گرفتم …
برگشتم و رفتم در رو باز کردم … با مهربونی احوالپرسی کرد و گفت : ببخشید من تازه اومدم اینجا … میخوام سیم ماهواره رو از پاسیو بیارم … می شه ببینم شما از کجا آوردید ؟ هنوز هول کرده بودم … ولی آروم شدم که خب ندیده احتمالا منو و بالا بوده … من من کنان تعارف اش کردم، یه جوری نگاهم می کرد .. اومد توی خونه … پرسید : کسی نیست … می خواید جلوتر برید ؟ گفتم گفتم نه .. بفرمایید … بهش نشون دادم که از پنجره آشپزخونه آوردیم و بعد گفت : اونجا اتاق شماست ؟ گفتم بله … گفت میشه از پنجره اش نگاه کنم … گفتم بله … رفتیم توی اتاق خودم … پنجره رو باز کردم خواستم بیام عقب که پشتم ایستاد و خودش رو چسبوند بهم و بالا رو نگاه می کرد …
یه لحظه دوباره ترس برم داشت که نکنه وقتی که توی اتاق نشسته ام و پورن می دیدم با اون وضع من رو دیده باشه … خودم رو نگاه کردم … رد و برجستگی سوتین از زیر تیشرت معلوم بود … وای … داغ شدن و سرخ شدن صورتم رو حس می کردم … بعد آروم گفت : پسری که لباس زیر میپوشه ، چیزای دیگه هم میخواد نه !!!! خشکم زده بود .. دستش رو از زیرتیشرتم برد تو و رسوند به سینه هام و سوتینی که تنم بود … گفت اینا مال کیه ؟ مال خودت ؟ یا مامانت ؟ خودم رو عقب کشیدم که ولم کنه و عقب رفت و نگاهش کردم … لبخند زد و گفت : نترس .. نمیخوام اذیتت کنم … رفت عقب و در اتاق رو بست و گفت : داشتم تماشات می کردم … نترس … منم دلم میخواد ببینم … راستش ترسیده بودم و خجالت می کشیدم … خشکم زده بود … چه سوتی بدی داده بودم … نزدیک اومد و چونه ام رو گرفت و گفت : آفرین پسر خوب … رازت بین من و خودت می مونه … چهره مهربونی داشت و باشخصیت به نظر می رسید، ادامه داد : به شرطی که منم ببینم و دست انداخت پایین تیشرتم و درآورد … از خجالت سرخ شدم … سرم پایین بود … بعد شلوارم رو دست گرفت که ترجیح دادم خودم دربیارمش … حالا به شورت و سوتین و یه جوراب مچی جلوش ایستاده بودم …
اومد کنارم و دست رو دورم حلقه کرد و با هم نشستیم بغل تخت … دستش دورم بود و رونها و پشتم رو نوازش می کرد … بعد گفت :اسمت چیه خوشگل خانم … ؟ راستش خیلی بهم چسبید این نوع صدا شدنم … گفتم مهرداد … خندید و گفت : خوشت می آد ؟ و از روی سوتین دست کشید روی سینه هام… سرم رو تکون دادم … گفت مال کیه ؟ گفتم مامانم … گفت : با اینا سکس هم می کنی ؟ گفتم نه … گفت : اصلا سکس داری … می خواستم بگم نه … خیلی ضایع بود بگم کون می دم … اما نمی دونم چی شد که گفتم اوهوم … گفت چند وقته … نمی تونستم جواب بدم … خب تقریبا از دبیرستان شروع شده بود … ولی بهش گفتم دو سال … بعد برای اینکه فکر نکنه خیلی ضایع ام .. گفتم فقط با همکلاسی ام … گفت برای اون هم می پوشی … یخ ام باز شده بود …. آروم گفتم نه … کسی نمی دونه … دستش که روی رون و کونم بود رو کمی مالید و گفت : به غیر از من ؟ گفتم اوهوم… گفت : دوست داری برای من بپوشی ؟ … بعد دستم رو گرفت و از روی شلوار روی کیرش گذاشت … بعد ادامه داد : حالا که من می دونم با این لباسها شیطونی کنیم ؟ بعد صورتم رو بوسید و خندید … دستم رو روی کیرش کمی مالید و بعدش دیگه خودم می مالیدم … سرش رو نزدیک آورد و آروم لب هام رو بوسید … بعد پرسید تا کی تنهایی ؟ گفتم تا ظهر … موبایل اش رو نگاه کرد … زیر لب گفت ای بابا … دیر می شه … یه کم ازم لب گرفت و بدنم رو مالید … بعد بلند شد و گوشی اش رو داد دستم و گفت : شماره ات رو بهم بده … براش زدم و گرفت و خواست سیو کنه و با خنده گفت : اسم خانوم خوشگله رو چی بگذاریم .. خنده ام گرفت : گفتم نمی دونم … گفت اسم مامانت چیه ؟ نگاهش کردم … گفت دیدمش تو به مامانت رفتی … گفتم الهام … گفت خب پس … الهام کوچیکه … سیو کرد و میس انداخت … بلند شده بود و یه کم دست روی سینه هام کشید ورفت …
نمی دونم می خواست من رو تحریک کنه که مشتاق بشم یا واقعا دیرش شده بود، بدجوری حشری شده بودم، در آپارتمان و بستم و توی پذیرایی نشستم و خشکم زده بود تا به خودم بیام و برگشتم توی اتاق که دیدم پنجره اش رو بسته … توی همون لباس زیر روی تخت دراز کشیدم و هنوز توی شوک بودم… حسی که از همه کس حتی محسن مخفی کرده بودم رو حالا یه غریبه می دونست، رفتم پروفایل اش رو نگاه کردم دیدم شماره ای که داده اصلی اش نیست … تا شب که پیام بده کلی چیز از توی سرم گذشت …
شب پیام داد که الهام جون من خوبه ؟ گفتم : ممنون … گفت از اون بدن قشنگت عکس بفرست برام … از زنپوشی هام کلی عکس داشتم … قشنگ هاش رو براش فرستادم … کلی ری اکشن خوب داد و تعریف کرد … از خانواده و اینا پرسید و منم گفتم … گفت تو شبیه مامانت هستی … هم قیافه و هم هیکل … راستش خوشم اومد … خیلی حس خوبی بهم می داد … درباره بدنم و زنپوشی ام حرف می زد… اینکه بهم می گفت شبیه مامانت هستی حشری ام می کرد… برام از بدن و کیرش که عکس فرستاد دیونه شدم، خب همیشه با پسرا بودم و تهش طرف یکی دو سال ازم بزرگتر بود ولی حالا یه مرد هیکلی و پشمالو بود… و این مردونه بودن طرف که همیشه توی ذهنم بود رو ارضا می کرد … اونم خیلی زیاد …
گفت ببخشید امروز نشد … باید جایی می رفتم … یه کم درباره اینکه چی میپوشی و چی دوست داره سوال و جواب کردیم …از زن پوشی و اینکه حتی طرف آرایش کنه خوشش می اومد … منم از اینکه دوست دارم بد و زشت خطاب بشم توی سکس هم گفتم بهش … خندید و گفت : بعضی ها دوست ندارد … ولی خوبه … حالا بهم بگو ببینم کی قراره کونی خودم زیرم بخوابه ؟ گفتم : جووون … هر وقت شما بگید … من فقط سه شنبه ها تنها می شم … گفت : اوووف .. من که نمیتونم تا اون موقع صبر کنم … نیاز نیست تو تنها باشی … خونه من همیشه خالیه … فردا که باید برم سرکار … ولی پنج شنبه خوبه … گفتم : اونجوری نمیتونم لباس بپوشم برات … گفت : نمی تونی بیاری یعنی ؟ تلاشت رو بکن حالا … نشد هم عیب نداره ..
راستش حالا که جور شده بود اصلا دلم نمی خواست بدون لباس زیر سکس کنم … فردا غروب تا مامانم بیاد و خواهر برادرم مشغول تی وی بودن رفتم توی اتاق مامانم و یه ست شورت و سوتین که خودم خیلی دوستش داشتم رو برداشتم و یه رژ لب و یه پالت سایه کوچیک اش رو برداشتم، اونقدر زیاد داره که اصلا معلوم نشه نیست.یه کرم پودر نصفه بود و یه ریمل هم برداشتم … زیر لباسم گذاشتم و رفتم اتاق خودم… به فرهاد پیام دادم که پنج شنبه اوکی ام … قرار شد سر ظهر برم پیشش … از صبح خیلی استرس داشتم … مامانم پنج شنبه ها سرکار نمی ره و خونه بود … از هیجان و استرس ناهار هم نمی تونستم بخورم … بعد از ناهار رفتم حموم و دوش گرفتم و خودم رو توی فرنگی خالی کردم و لباس های رو گذاشتم توی کوله دانشگاه و به مامانم گفتم میخوام با محسن بریم انقلاب و کتاب بخریم …
به فرهاد پیام دادم که درب آپارتمانش رو باز بگذاره … رفتم بیرون و آسانسور رو زدم بره پایین و یه کم چک کردم و آروم رفتم توی خونه فرهاد و در رو بستم … فرهاد با شلوارک و حلقه ای منتظرم ایستاده بود توی راهرویی ورودی … از حالتم استرس می بارید … اومد نزدیک و بغلم کرد و بدون مقدمه و حرفی شروع کرد به لب گرفتن … بغلم کرده بود این حس واقعا آرومم کرد … دستش رو حلقه کرد دورم و نشستیم پذیرایی … آروم شدم … یه کم درباره اینکه چه جوری زدم بیرون و اینا حرف زدیم و بعد بلند شد و گفت : خوب الهام جون، سرویس اونجاست … می خوای بری .. گفتم : نه اوکی ام … گفت پس برو توی اتاق و آماده شو تا بیام … لبهام رو بوسید و رفتم توی اتاق … یه تخت دونفره داشت … در و دیوار رو نگاه کردم ولی اثری از زن و اینا ندیدم … یادم افتاد اصلا ازش نپرسیدم متاهل ه یا نه … تقریبا هیچی ازش نمی دونستم غیر از اینکه همسایه ماست …
حس عجیبی بود … قرار بود مثل یه زن باشم و توی لباس های زیرزنانه اون هم برای مامانم آماده باشم برای سکس … لخت شدم و فقط با یه جوراب مچی … خودم رو توی آینه قدی که کنار تخت بود نگاه کردم … یه کم خودم رو نگاه کردم … از توی کوله نایلون لباس زیر و لوازم آرایش و برداشتم … شورت رو پوشیدم و دودول کوچولوم رو توی شورت جا دادم … شورت سبز آبی که فقط جلوش پارچه داشت و عقب دو سانت هم نمی شد و می افتاد لای کونم … سوتین رو پوشیدم و خوب سینه های مامانم از هم خیلی بزرگتر بود و دوست نداشتم کاپ اش خالی باشه … کاپ اش فرم داشت و برجسته بود ولی زیرش خالی بود و سفت نبود … یه حلقه دستمال توالت روی میز بود، برداشتم و چندلای توی کاپ ها گذاشتم … خودم رو توی آینه نگاه کردم، حالا سینه هام جلو بود و وقتی خودم رو تماشا میکردم حشری میشدم …بدن سفید و صیقلی ام توی اون رنگ سبز آبی پاستیلی طور خیلی جذاب بود … حالا موقع آرایش بود … یه کم رژ لب شرابی که وقتی مامانم میزد خیلی خوشم میومد رو آورده بودم … زدم و داشتم دیوونه میشدم . اولین بارم بود آرایش می کردم و خیلی حس هیجان انگیزی بود … کرم پودر زدم و حالا حس می کردم چشمام جمع شده … ریمل زدم به پلک هام و بعد سایه رو برداشتم … نمیدونستم کدوم رو بزنم … دوست داشتم تیره باشه … شبیه فیلم پورن ها … بین سرخ تیره و سیاه مونده بودم … یه کم سرخ زدم و روش یه کم سیاه و هرچی بیشتر پهنا می دادم جذاب تر می شد … حالا بیشتر از همیشه شبیه مامانم شده بودم … الهام کوچیکه شده بودم … می چرخیدم و خودم رو نگاه می کردم … هیجان و شهوت کل بدنم رو پر کرده بود …
از در اتاق اومدم بیرون و نگاه کردم ببینم فرهاد کجاست … لخت شده بود و با شورت همونجا توی پذیرایی نشسته بود … با خجالت صداش کردم : من آماده ام … فقط سرم بیرون اتاق بود … نگاهم کرد … بلند شد و نزدیک شد … دوست داشتم بدن لخت مردونه اش رو تماشا کنم … کیرش نیمه شق بود و راه که می رفت توی شورتش تکون می خورد … دم در اتاق من رو که دید صورتش پر از هیجان شد و چشماش برق زد … دستاش رو دو طرف کمرم گرفت و گفت : اوووف عجب چیزی شدی لعنتی … چونه ام رو گرفت و لبهام رو بوسید و چرخوندم و از پشت بغلم کرد و یه کم رفتیم جلوتر و جلوی آینه قدی توی بغل و بازوهای مردونه اش بدن من جا گرفته بود … گردنم رو می بوسیدم و لاله گوشم رو می خورد و با شهوت گفت : الهام جون … الان خیلی شبیه مامانت شدی … با ناز گفتم : من بهترم یا مامانم … خندید و گفت : اون رو ندیدم که … ولی خب … فعلا تورو که پسندیدم و می برم تا ببینیم مامان رو می دن ببریم … دستاش روی بدنم می چرخید … از سرش کنار سرم بود و ازم لب می گرفت …
همونجوری که توی بغلش فشارم میداد و با ولع داشت لب میگرفت و زبونش توی دهنم بود منو برد سمت تخت و روی تخت دراز کشیدیم و پاهام رو توی پاهاش پیچید و بدنم کامل توی دست و پاش بود و دستاش روی بدنم و رونام می چرخید و رونهام رو میچلوند و چشمام رو بسته بودم و از اینکه کامل در تسلطش ام و لب میگرفت و بدنم رو میمالیدم شهوتم داشت اوج می گرفت …
سرش رو عقب کشید و گفت : مامانت خونه بود ؟ گفتم آره … گفت عجب چیزی زاییده … مثل خودش سکسی و … بعد یه کم مکث کرد و گفت : از مامانت حرف بزنم ناراحت که نمیشی ؟ گفتم نه … خوشم می آد … روی کونم زد و با خنده گفت : ای کونی بی غیرت … بعد پرسید : با کسی هست ؟ گفتم نمی دونم … گفت : روی زمین نمیمونه یه همچین تیکه ای … گفتم پس من چی ؟ گفت : تو رو که بلندت کردم … دیگه مال خودمی … دستم رو بردم پشتم و روی کیرش که از زیر شورت معلوم بود داره شق می شه مالیدم و نازش می کردم و می مالیدم … گفت : دوسش داری ؟ گفتم : جوون … می خوامش … گفت : حشری میشی شیطون میشی … اون روز خیلی خجالتی بودی … چرخید و خودش رو بالا کشید روی تخت و گفت : خب الهام جونن … سرحالش بیار ببینم …
رفتم بین پاش نشستم و شورتش رو پایین کشیدم و کیرش نیمه شق افتاد بیرون … توی دستم گرفتمش و شروع کردم به مالیدن … اول با زبون یه کم سرش رو زبون زدم و بعد شروع کردم به چرخوندن زبونم رو کلاهکش و می لیسیدمش، سرم رو میچرخوندم و حسابی کلاهکش رو می لیسیدم و بین لبهام نگه میداشتم و میچرخوندم … با شهوت گفت : آفرین هرزه … کارت رو بلدی جنده کوچولو … شروع کردم یه کم بیشتر داخل دهنم کنم و روی همون سرش شروع کردم عقب جلو کردن و ساک زدن … زبونم رو زیر لبه کلاهکش فشار می دادم و ساک می زدم براش … انگشتام رو حلقه کردم پایین کیرش رو کیرش رو کمی عمودی نگه داشتم و جلوتر اومدم و شروع کردم کیرش رو کامل توی دهنم عقب و جلو کردن و ساک زدن … سفت شدن کیرش روی زیر انگشتم حس می کردم … کیرش شق شق شده بود و توی دهنم به سختی جا می شد … دهنم کامل باز بود ….
قشنگ مشغول شده بودم و از کیر کلفت و مردونه اش توی دهنم لذت می بردم و دیگه دستم رو ول کردم و دو تا دستم رو گذاشتم روی رونهای پشمالوش و روی کیرش تا جایی که عق نزدم بالا و پایین میکردم و جون گفتن ها و آفرین گفتن های فرهاد معلوم می کرد که حسابی راضی ه … بعد گفت : حلقی هم بزن کونی … روی کیرش بالا و پایین می کردم و دستام رو روی رانها و شکمم می مالیدم و نوازش می کردم و موهای بدنش زیر دستم حس خوبی بهم می داد … فرهاد جدی تر و دستوری تر گفت : گفتم حلقی کن جنده … نکنه دوست داری بگم مامانت بیاد انجام بده … !؟ سرم رو تا ته پایین بردم… سر کیرش تا حلقم رسید، نگه داشتم … گفت آفرین … یه کم فشار دادم و نگه داشتم و عقب کشیدم و نفس کشیدم و دوباره چند تا ساک زدم و بعد یه حلقی … با هر بار حلقی زدن صدای تشویق کردنش با آفرین جنده … تشویقم می کرد که کارم رو بهتر انجام بدم ….
گفت : مامان جنده ات هم بلده ؟ سرم رو از روی کیرش کشیدم و نگاهش کردم و گفتم : باید یاد بگیره … رفتم ادامه ساک زدن و هی حرف می زد و منم جواب می دادم و دوباره ساک می زدم براش، گفت : دوست دارم دوتایی برام بزنید … گفتم : آره … گفت : باید مامانت رو هم بیاری … اینجا برام لخت اش کنی … برام ساک بزنه با اون لبای خوشگلش … باشه کونی بی غیرت ؟ گفتم : چشم … دستاش رو آورد روی سرم و آروم موهام رو نوازش کرد و بعد که کیرش رو تا ته داخل کردم که حلقی اش کنم و نگه داشتم دستش رو فشار داد و نگه داشت … نفسم بند اومده بود … دستم رو روی رون پاش فشار می دادم و سرم رو عقب می کشیدم ولی محکم نگه داشته بود … بعد با تحکم گفت : اینجوری باید بخوری جنده … بعد کمی دستش رو شل کرد و سرم رو عقب آوردم و عق زدم و کمی توی اون حالت نگه داشتم و بعد نفس که جا اومد یه دستش رو ول کرد ولی دست دیگه اش هنوز روی سرم بود … یه کم فشار بده که یعنی ادامه بدم، شروع کردم به ساک زدن و آماده شدم برای حلقی … سر کیرش که توی حلقم اومد و سرم رو روش فشار دادم و نگه داشتم، دستش هنوز فشار نمی داد … خودم نگه داشته بودم… تحمل می کردم که عق نزنم … بعد دیگه نمی شد ولی خب چون دست خودم بود عق زدن رو میشد کنترل کرد و دوباره ساک زدن عادی و دیگه دستش رو برداشت … کیرش شق شق شده بود و گاهی در می آوردم و نگاهش که میکردم سرش سرخ سرخ شده بود و قلمبه شده بود …
وسط ساک زدن بودم که خودش رو عقب کشید و بلند شدم … رفت پایین تخت و کمرم رو گرفت و سمت لبه تخت کشید … و چهار دست و پا روی تخت و اون هم نشست پایین تخت و کونم حالا توی دستاش و جلوی صورتش بود … بند پشت شورتم رو کشید رو روی لپ کونم کشید و بعد یا شست اش روی سوراخم کشید و گفت : این کص الکی ات رو امروز حسابی بازش می کنم برات … بعد گفت لاش رو باز کن ببینم هرزه … قشنگ حالت سجده روی تخت قمبل شدم و با دستام لای کونم رو باز کردم و بعد شروع کرد به سیلی زدن روی سوراخم و با انگشت روی سوراخم رو مالیدن … ببینم لخت مامانت رو دیدی تا حالا ؟ گفتم نه … گفت : حتما کس خوبی داره … نه ؟ گفتم آره … گفت : باید اینجا بود و خودت کیرم رو توی دستت بگیری و بکنی توی کس اش … دوست داری مامانت رو جلوت بگام ؟ گفتم : آره …
لای کونم رو باز کرد و شروع کرد به خوردن و لیسیدن سوراخم … داشتم دیوونه میشدم … اولین بارم بود که کسی سوراخ رو می خورد … داغی زبونش و خیسی و نوازش اش دیونه ام می کرد و با شهوت ناله می کردم … با یه دست یه لپ کونم رو باز کرده بود و با دست دیگه انگشت می کرد و زبون می زد … انگشتش کامل توم بود و بازی میداد و تکون می داد … انگشت دوم رو داخل کرد و ناله ام در اومد … بازی می داد و گاهی به سمت پایین می کشید و یه درد خفیف توم می پیچید … آروم آروم دو انگشت رو عقب وجلو می کرد … هر بار سریعتر می شد و بعد بلند شد و یه دستش رو روی کمرم گذاشت و شروع کرد تند تند دو انگشت رو توم عقب وجلو می کرد … دیوونه کننده بود … بعد درآورد و شستش رو تا ته کرد و محکم به سمت پایین کشید ، سوراخم تیر کشید و پریدم جلو … درآورد و رفت سر میز اونطرف اتاق … ژل و کاندوم آورد …
من همون مدلی سجده بودم و داشتم نگاهش می کردم … یه لحظه وایساد و نگاهم کرد و گفت : دوست پسرت آبش رو توت می ریزه ؟ گفتم آره … گفت حیف شد … کاندوم رو کشید روی کیرش و با ژل اومد پشتم و شورت رو تا پایین رون پام کشید پایین و بعد یه کم روی سوراخم انداخت و با انگشت فرستاد تو … بعد کیرش رو لای کونم می کشید و ضربه می زد . لای کونم رو .. .روی لپای کونم و بعد آروم به لپای کونم سیلی می زد و گفت : آماده ای جنده ؟ گفتم بله … گفت چکارت کنم ؟ گفتم جرم بده فرهاد … منو بگا … گفت : مامان جنده ات رو چکار کنم ؟ گفتم اونم بگا … فرهاد مامانم رو بگا … جرمون بده …
کیرش رو توی دستش گرفت و سرش رو روی سوراخم میمالید و آروم آروم فشار می داد … بعد سرش رو فرو کرد و کلاهکش از حلقه سوراخم رد شد و سر خورد توم … لای کونم رو با دو دستش گرفت و باز کرد … جوری که چاک کونم کشیده شد و درد و سوزش توش تیر کشید … بعد یه فشار داد و چند سانتی داخل شد … همیشه این لحظه با محسن با درد بود ولی اینبار درد خفیف و لذت بخشی داشت … بعد زد به کونم و گفت : پاهات رو یه کم باز کن … کونت رو بده پایین تر … جابجا شدم و دوباره لپای کونم رو توی دستش گرفت و باز نگه داشته بود و فشار داد و کیرش سر خورد و فرو شد توم و درد بیشتر و فشار خفنی توم پیچید … قابل تحمل بود ولی خب کیر بود و داشت راهش رو باز می کرد و داخل می شد … با شهوت ناله کردم و تقه آخر رو زد و بدنش چسبید به بدنم و کیرش تا ته رفت …
کونم رو ول کرد و کیرش بین لپای تپل کونم جا گرفت و لپای کونم بهم رسید و دور کیرش رو گرفت … پهلوهام رو گرفت و گفت : خب جنده … وقتی میکنمت مثل یه جنده ناله میکنی ها … می خوام مثل مامانت زیر کیر آه و ناله کنی … باشه جنده ؟ گفتم چشم … باشه کونی بیغیرت ؟ گفتم چشم … کیرش رو کمی بیرون کشید و داخل کرد … شروع کرد به آروم آروم تلمبه زدن و من سعی می کردم با صدای نازک همزمان با فرو شدن کیر داخلم و حس کردن این درد و فشار خفیف که هی داشت کمتر می شد ناله کنم …
اصلا سرعتش رو زیاد نمی کرد. عوضش کیرش رو زیادی عقب می کشید و تا ته می کرد … وقتی کیرش شروع می کرد داخل شدن واقعا لذت بخش بود .. یه کم بعد شروع کرد به کوتاه و سریعتر تلمبه زدن … هیچوقت اینقدر توی سکس لذت نبرده بودم . حالا با شورت و سوتین و آرایش شده زیر کیر بودم و از طرفی حالا یه مرد هیکلی و پشمالو و مردونه داشت می گاییدم … ضربه های بدنش به بدنم و صدای برخورد بدنش روی رانها و کون تپلی و صیقلی ام قاطی صدای ناله های زنانه من میشد و دستاش روی پهلوهام و بالای کونم رو می فشرد و نگه ام داشته بود … روی فضا بودم و چشمام رو بسته بودم و با تمام وجودم لذت می بردم و مثل یه جنده ناله می کردم … با صدای نفس نفس فرهاد به خودم اومدم: از مامانت عکس چی داری ؟ گفتم : چی ؟ گفت : می خوام با تیپ خونه ببینمش … خودش که نیست . دوست دارم وقتی پسر کونی و بیغیرت رو میکنم جلوی چشمم باشه … توی گوشی داشتم … بهش گفتم : آره … هیچی نگفت و شروع کرد به ادامه کارش و قوی تر و جون دار تر از قبل شروع به گاییدنم کرد … تند تند تر شد و سوراخم داغ داغ شده بود و حس می کردم هر تلمبه ای که میزنه یه چیزی شبیه سوزش یا فشار یا درد توی سوراخم ه و تحمل تلمبه های سریع اش مدام کمتر می شد … دیگه صدای ناله ام جیغ شده بود … چند تا محکم کوبید توم و ولم کرد … به پهلو غلت خوردم و دستم رو از پشت به سوراخم رسوندم . نرم و شل شده بود و باز باز بود … ملتهب بود و کمی با تف خیس اش کردم … فرهاد داشت کیرش رو می مالید و کاندوم روی کیرش کشیده می شد و فیت تر می شد …
رو کرد به من و گفت : پاشو بیار ببینم … گفتم چی ؟ گفت گوشی ات رو … عکسای مامان خوشگلت رو … از روی تخت بلند شدم .. شورت رو بالا کشیدم و از اتاق رفتم بیرون . گوشی رو یادم رفته بود … مامانم دو بار میس انداخته بود و محسن هم زنگ زده بود … گوشی سایلنت بود و متوجه نشده بودم … کلی نوتیف واتس آپ بود که هر دو پیام داده بودند . پاک کردم که بعدا ببینم … اومدم توی اتاق و فولدر هیدنی که عکس های خانوادگی توش بود باز کردم … تولد ها بود و جایی رفته بودیم عکس انداخته بودم … نمی شد جداشون کرد … یه کم اسکرول کردم و رسیدم به تولد خواهرم که توش مامانم تیپ کوتاه تر داشت … گوشی رو دادم به فرهاد … نشست روی تخت و منم کنارش نشستم ، چشماش برق زد و گفت : اوففف . جاش خیلی خالیه نه ؟ می زد جلو و نگاه می کرد … مامانم با یه تاپ یاسی و دامن کوتاه صورتی چرک و موهای بلوند کوتاه و آرایش غلیظ … توی عکس ها بود … پاهای جذابش توی کفش های پاشنه بلند و خط سینه اش که از بالای تاپ اش بیرون زده بود، فرهاد می زد جلو و گاهی زوم می کرد، سینه ها و رونهاش که توی یکی نشسته بود و پاهاش رو روی هم انداخته بود معلوم می شد … زد جلو و رسید به ویدئو که یادم انداخت که از رقصش هم فیلم گرفتم … فرهاد با شهوت داشت تماشاش می کرد …
وقتی می چرخید کون گنده اش زیر اون دامن خودنمایی می کرد … ویدئو که تموم شد ، فرهاد گفت : عجب تیکه اییه … لامصب … حیف نیست این تپلی بمونه زمین … هیچوقت فکر نمی کردم وقتی مردی از بدن مامانم تعریف کنه و با نگاه خریدارانه نگاهش کن من شهوتی بشم … فرهاد گوشی رو گذاشت بالای تخت و گفت : بخواب به شکم ببینم … خواستم شورت رو در بیارم که گفت نه … تنت بمونه … داشتم روی شکم دراز می کشیدم که ادامه داد : امروز باید جور مامانت رو هم بکشی … روی تخت به شکم خوابیدم و فرهاد اومد روم و شورت رو کشید تا زانوهام و خیز برداشت و سر کیر رو توم جا داد و اومد روم و خوابید روم و دستاش رو دورم حلقه کرد و منم دستام رو بالای سرم خم کردم و کیرش رو هل داد و تا ته کرد توم … سرش کنار سرم بود … یه کم لب گرفت و بعد ویدئو رو پلی کرد و همونجوری که داشت تماشا می کرد شروع کرد به تلمبه زدن و
گفت : به نظرت مامانت دوست پسر داره ؟
گفتم که نمی دونم …
دوست پسر که می خواد … نه ؟
با خنده گفتم آره …
حیف که مامان ات جنده نباشه …نه …؟ وقتی کونی ای مثل تو زاییده … خودش هم باید جنده باشه …
با شوخی گفتم : پس پسندیدی آره
آره … خیلی … الان به عشق بدنش و فکر اینکه زیرمه دارم میکنمت … دوست داری خودش رو هم بکنم ؟
اوهوم …
دوست داری تماشا کنی … وقتی دارم مامانت رو می کنم و ناله می کنه ؟
اوهوم …
خب …پس دیگه الهام جون میشی … فهمیدی ؟
نمی فهمیدم چی میخواد .. .گفتم اوهوم
خب الهام جون … میدونی پسرت یه کونی هرزه است …
آره … پسر شیطونی ه … دیگه همه توش کردند … جنده است
پسرت رو به جای تو می کنم … توی لباسهای خودت …
خوب کاری کردی … جرش بده … بگاش …
تو رو چی
من رو هم بگا … جرم بده … جلوی پسرم بکن … ما رو با هم بکن …
فرهاد دستاش از زیر سوتین رفت روی سینه هامو توی مشتش فشار داد و گرفت و شروع کرد به لب گرفتن و زبونش رو توی دهنم کردن و پاهام رو با پاهاش بهم فشار داد و شروع کرد به محکم و بی رحمانه تلمبه می زد … وسط نفس گرفتن و استراحت با میکنمت جنده … ناله کن هرزه … دارم پاره ات می کنم … زیرم ناله کن هرزه … اینقدر محکم توم تلمبه میزد که صدای تخت و نفس نفس زدن و ناله های من و برخورد بدنش با بدنم توی اتاق پر بود … گاهی فقط قدر اینکه ویدئو رو دوباره پلی کنه متوقف میشد … زیر فرهاد توی لباس های زیر مامانم داشتم گاییده میشدم و مردی که من رو می کرد ویدوی مامانم رو تماشا می کردیم و اینکه فرهاد به سینه ها و خط سینه و شکم و ناف مامانم و رونها و پاهای لخت اش نگاه میکرد دیوونه و شهوتی ترم می کرد … نفس نفس می زد و قشنگ معلوم بود که در اوج شهوته و وحشی شده بود … آخرین تلمبه های عمیق رو توم کوبید و متوقف شد و همونجوری روم بود … خودش رو شل گرفته بود و زیر فشار بدن و وزنش داشتم له می شدم …
گفت : جنده خانم … آبم رو کجات بریزم ؟ راستش اونقدر شهوتی بودم که دوست داشتم اون مرد همه آبش رو توم خالی کنه و حس کنم که کامل من رو تصرف کرده و عمیق ترین تجربه آمیزش جنسی رو داشته باشم … گفتم توم بریز فرهاد .. .می خوام حامله ام کنی … آبت رو بریز توی سوراخم … خندید و گفت : آخه هرزه و جنده ای … از روم بلند شد و کیرش بیرون درومد و روی رونهام نشسته بود و محکم با دو دست روی کونم سیلی زد و ادامه داد : چند نفر این کون رو گاییدن جنده ؟ … چیزی نگفتم : دومین سیلی ها رو محکم زد و گفت : ها … ناله ام در اومد و گفتم : نمیدونم … 4/5 نفر … سیلی بعدی اومد و گفت : پس هرزه ای … یه جنده هرزه … گفتم : آره … بعد سیلی های بعدی و بعدی … درد خوشایندی داشت … آخری رو که زد گفت : آبم رو باید بخوری کونی … فهمیدی ؟ گفتم چشم … از روم بلند شد و کنار تخت ایستاد و گفت : مامانت بدجوری حشری ام کرده … پاهام رو کشید لب تخت و تا به خودم بیام شورتم رو درآورد و کرد توی سوتینم و سر کیرش رو توم جا داد و کمی به سمت خودش کشید و مچ پاهام رو محکم گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن … توی صورتم نگاه می کرد و انگار وقتی ناله می کردم و از درد کوبیده شدن کیرش توم، درد توی صورت رو تماشا می کرد و لذت می برد. توی اون حالت وقتی توم می کوبید، بدنم که زیر ضربه هاش می لرزید و شکمم و پهلوهام و رونام که موج برمی داشت و می لرزید صحنه جذابی شده بود … فرهاد صورتش سرخ شده بود و نفس نفس میزد، وحشی وحشی شده بود، گاهی خم می شد و توی صورتم سیلی آروم می زد …
سوراخم دیگه توان نداشت و جوری گاییده شده بود که تحمل تلمبه های فرهاد رو نداشتم و قشنگ زیرش ناله های جیغ آلود می کردم و هق هق می زدم … یه لحظه توقف کرد .. خم شد روم و پاهام رو ول کرد و من پاهام رو کنارش نگه داشتم و شورت رو از توی سوتین کشید بیرون و با لحن دستوری گفت : دهنت رو باز کن … دهنم رو باز کردم و شورت رو کرد توی دهنم و چند تا تلمبه زد و همونجوری تماشام می کرد … بعد عقب کشید و کیرش رو درآورد و من رو کشید و پایین تخت نشستم و تکیه دادم به تخت و شورت رو از توی دهنم درآورد و انداخت روی تخت و کاندوم رو از کیرش کشید و نزدیکم شد و جلوش روی زانو بلند شدم و کیرش رو گرفتم توی دستم که دستم رو پس زد و سرم رو روی بالای رونش گرفت با یه دست نگه داشت و کیرش رو توی اون یکی دستش گرفت و شروع کرد کیرش رو توی دهنم فرو کردن و درآوردن و با کیرش روی صورتم زدن و دهنم رو باز کردم و زبونم رو بیرون آوردم و روی زبونم می زد …
سرم رو جابجا کرد و روی اون یکی رونش گذاشت که خودم رو توی آینه قدی کنار تخت دیدم … یه سوتین تنم بود و آرایش صورتم کمی ماسیده بود و کیرش فرهاد توی دهنم عقب جلو می شد و گاهی می کرد تو و انگار بخواد صورتم رو به خودم نشون بده نگاه می داشت … سرم رو رها کرد و جلوش دهنم رو باز کردم و زبونم رو کامل بیرون آوردم و فرهاد شروع کرد کیرش رو روی صورت و دهنم مالیدن که یه نعره زد و آبش پاشیده شد روی گونه و دهن و چونه ام و بعدی روی زبون و دهن و لبهام … کیرش رو دو سه تا ضربه به زبونم زد و آخرین قطرات رو ریخت روی زبونم و همونجوری با کیرش از روی گونه و چانه و لبهام آبش رو جمع کرد و هل داد توی دهنم … بعد کیرش رو ول کرد و آروم زد توی صورتم و گفت : همه اش رو بخور کونی بیغیرت …
بعد با دستمال کیرش رو تمیز کرد و دستمال داد بهم و صورتم رو پاک کردم و فرهاد روی تخت ولو شد و دستم رو گرفت و کشید توی بغلش و از پشت بغلم کرد … بعد سوتین رو باز کرد و انداخت اونطرف و لخت لخت بغلم کرد و شروع کرد به نوازش بدنم … همه جام رو می مالید … بعد آروم پرسید : چرا ارضا نشدی ؟ گفتم : من دیر ارضا می شم … دودولم رو نمی مالم موقع سکس … دستش رو برد روی دودولم که کمی سفت شده بود … یه کم مالید و گفت : این که به درد نمی خوره … گوشی ام رو برداشتم و رفتم سراغ واتس اپ که دیدم واویلا …
محسن پیام داده بود که برم پیشش و جواب ندادم و تقریبا 5 دقیقه پیش اومده خونه امون … پیام های مامانم رو دیدم که گفته کجایی ؟ محسن که اینجاست و با تو نبود ه… آخرین پیام اش هم این بود که دوستت اومده اینجا ووو چرا جواب نمیده … زیر لب گفتم : ای وای … فرهاد گفت چی شد .. گفتم : الکی به خونه گفتم با دوستم هستم … اونم شانسی پاشده اومده خونه دنبال من … با خنده گفت : عیب نداره … بگو گوشی رو جایی جا گذاشتی … بعد دستش رو روی سینه ام فشار داد و مالید و گفت : بگو زیر کیر بودم و جای مامانم داشتم کون می دادم … بلند شدم و خواستم برم بیرون که لباس بپوشم یاد آرایش افتادم … رفتم سرویس و آرایش رو شستم … به سختی شسته شد و برگشتم توی پذیرایی . فرهاد شورتش رو پوشیده بود و نشسته بود داشت سیگار می کشید …
استرس من رو که دید گفت : خوبی ؟ گفتم آره … لباس پوشیدم و کوله ام رو برداشتم که یاد لباس و لوازم آرایش افتادم .. ترسیدم با خودم ببرم … به فرهادگفتم لباس ها بمونه … دم در کفش پوشیدم و داشتم فکر می کردم که چکار کنم .. فرهاد همونجوری لخت ایستاده بود … برم گردوند و آروم لبم رو بوسید و چونه ام رو گرفت و گفت : از پله ها برو پایین و آیفون رو بزن …
زدم بیرون و رفتم توی کوچه … زنگ زدم به مامانم … گفت کجایی ؟ گفتم گوشی ام توی اسنپ جا مونده بود … زنگ زدم طرف اومد … الان دیدم پیام ها رو … گفت کجایی … گفتم نزدیکم … یه کم ایستادم و اِیفون رو زدم و رفتم بالا … محسن داشت با برادرم ps بازی می کرد … مامانم گفت : کجا موندی … گفتی با محسنم … گفتم داشتم می رفتم پیش محسن گوشی جا موند توی اسنپ …
رفتم توی اتاق ومحسن پشت سرم اومد … گفت خوبی ؟ گفتم آره … صداش رو آروم کرد و گفت : کجا بودی ؟ یه لحظه فکرم رو جمع کردم و یادم افتاد پیام داده بود … گفتم داشتم میومدم پیشت … نشست کنار تختم و با حالت ناراحتی گفت : الان بریم هم دیر می شه … در اتاق رو بستم و لباس هام رو درآوردم و محسن گفت : چرا شورت نداری ؟ با حالت ناراحت گفتم : داشت می اومد پیشت … بلند شد و از پشت بغلم کرد و بدن لختم رو دست کشید و آروم گفت : عیب نداره … یه دفعه دیگه … لباس پوشیدم و کمی با محسن حرف زدیم و رفت …رفتم سر گوشی و دیدم فرهاد پیام داده : همه چی اوکیه ؟ گفتم آره … جمع اش کردم ☺
نوشت : خیلی حال دادی امروز
مال خودتم … مرسی که من رو کردی
جووون ، یه موقع چیزی گفتم ناراحت نشی … موقع سکس حال میده دیگه
گفتم . نه خیلی هم خوب بود … در ضمن حرف بدی نزدی
قربونت برم الهام کوچیکه … به الهام بزرگه هم سلام برسون
چشم … سلام کیرت رو هم برسونم ؟
اوووف . آره … برام ازش عکس بفرست … عاشق بدنش شدم …
باشه …
براش یه دوست پسر پیدا کن حتما … این تیکه حیفه بدون کیر بمونه
تو مگه نپسندیدیش ؟
جووون … دوست پسر مامانت بشم ؟
باشه …
اونوقت دیگه به تو نمی رسما …
ای بابا …
مگر اینکه دوتایی اتون رو کنار هم بکنم … دوست داری ؟
آره …
تماشا کنی مامانت رو جلوت بکنم … کیرم رو از توی کس اش در بیارم و بکنم توی کونت ؟
اوففف جووون …
عکس هاش رو بفرست برام … شبت بخیر
نوشته: Ornetpub
10 پاسخ به “پسر مامانی قسمت (۱)”
اوم بد نبود…
اوووم خیلی خوب نوشتی الهام کوچیکه
خوب بود بیشتر و بهتر بنویس لایک
فانتزیم ️
فانتزیم
نمیای واحدم
خوشبحال فرهاد خداشانس بده
خیلی خوب داستان مینویسی میشه داستانمو خودت بنویسی
بازم بنویس
نمی دونم داستان بود یا واقعیت. ولی من همچین کارایی کردم و همچین دیالوگایی در مورد مامانم داشتم