سلام. اسم من حسینه و تازه ۲۷ سالم شده. داستانی که میخوام بگم مربوط به حدود ۱۱ سال پیشه، زمانی که خودم ۱۶ و دختر خالم چهار سال از خودم کوچیکتر بود، پس اگه تمایل ندارین نخونین. چون تم داستان که در واقع خاطره واقعی خودمه، کمی بچگونست. بریم سر داستان:
اواخر سال ۹۵ بود. دبیرستانی بودم و دیوونه، از دیوار راست بالا میرفتم و روزی سه بار خودارضایی میکردم. هر چیزی برام تحریک کننده بود و خلاصه حسابی تو حال و هوای بلوغ بودم. ورامین زندگی می کردیم، به خاطر کار پدرم دو سال بود مستاجر شده بودیم و از رزن(همدان) به ورامین اومده بودیم.
دوران راحتی نبود. پدرم تازه یه گوشی HTC خریده بود که باهاش پز میدادم، اما اون موقع فقط مرکز ورامین و کارخونه قند و اینا اینترنت 3G داشت و ما که تقریبا توی منطقه ی فقیر نشین شهر بودیم، همون اینترنت E رو هم به زور داشتیم. برای همین همیشه لنگ فیلم سوپر بودیم و با بچه های مدرسه برای هم میفرستادیم.
اون سال یه هفته مونده به عید، راهی رزن شدیم. عید شلوغی بود و کل خاندان مادریم تو خونه ی مادربزرگم جمع شده بودن. بذارید از خونهش براتون بگم:
یه خونه قدیمی بود، دقیقا مثل فیلما. یه حیاط بزرگ داشت و پر حجره و پستو بود. یه سریاش خالی بود، یه سریاش به عنوان انباری استفاده می شد، یکیش حموم و یکیش هم دستشویی بود. حتی یادمه یکی از این حجره ها تنور هم داشت و هنوزم گاهی استفاده میشد. در کل فکر کنم ۷ ۸ تا حجره کوچک و بزرگ داشتن و یه خونه ی اصلی که وسط اینا بود.
تو حیاطش یه درخت سیب و یه درخت انگور داشت که از اون زمانی که خاطرم هست اونجا بود، هر چند انگور هاش هنوز غوره بود که توسط من و سایر نوه ها خورده میشد.
اما بذارید از یکی از این نوه ها براتون بگم، ریحانه دختر خالم اون موقع ۱۲ ۱۳ سالش بود. قیافه و رفتارش حتی کوچکتر هم میزد، پوست سفیدی داشت و اونطوری خوشگل که نه، اما کمی تپل، بامزه و تو دل برو بود.
خالم کمی مذهبی بود و بهش اجازه نمیداد با پسرا بازی کنه. برای همین گاهی اوقات تنها میموند و منم برای اینکه دلم میسوخت یواشکی میرفتم باهاش حرف میزدم، هر چند همیشه مامانم و خالم دعوام میکردن.
وسط های تعطیلات بود، یکی از فامیل های دور که هیچکس ازش خوشش نمیومد برای عید دیدنی اومد خونه مامان بزرگم و ما هم به بهانه ی اینکه ازش خوشمون نمیاد رفتیم توی کوچه.
با بقیه قایم موشک بازی میکردیم ولی ریحانه همش آویزون من بود. تا جایی که چند بار بهش گفتم گمشو یه جای دیگه قایم شو همش لوم میدی، اونم بهم گفت میام جرت میدما. بهش گفتم نمیتونی چیز نداری. اون موقع از اینجور لفظا و کل کل کردنا واقعا لذت می بردم، به هر حال نوجوونه و گنده گوزیاش دیگه.
گفت بیا جرم بده ریغو، منم خندیدم و از پشت چسبیدم بهش. باسن کوچک و گردش که بهم خورد، یه دفعه گرمای لذت کل وجودمو گرفت. در حالی که به شدت عذاب وجدان گرفتم، زانوهامو خم کردم و چند ثانیه کیرم که رو به پایین شق شده بود رو لای کونش فشار دادم.
ریحانه یه جیغ کوتاه زد و خودمو سریع جدا کردم. تموم وجودم از لذت پر شده بود، قلبم تند تند میزد و دستام میلرزید. از اون لحظه به بعد به ریحانه یه طور دیگه نگاه میکردم. اصلا برام یه موجود دیگه شده بود. ولی برگشتیم خونه و تا دو روز بعد فرصت نشد هیچ کاری بکنم، جز اینکه همون شب با فکر چند ثانیه لذت دیوانه واری که از کون نرم ریحانه گرفته بودم خودارضایی کردم.
دهم یازدهم فروردین بود، بعد ظهر دوباره تنها شدیم. این دفعه تو حیاط، توی صف دستشویی. دوباره حشرم برگشته بود و با دیدنش فورا یاد اون حس دیوونه کننده افتادم. به شدت خجالت میکشیدم برای همین سعی کردم خودمو پررو نشون بدم. بهش گفتم: چی شد جر خوردی یا نه؟
مثل بچه ها بلند بلند خندید و ضد حال تلخی خوردم. با خودم گفتم این کسخل اصلا نمیدونه قضیه چیه، دوباره گفتم درد داشتااااا.
فقط گفت خفه شو. زیاد نمیخواست باهام صحبت کنه ولی من تحت فشار جنسی، دوباره با همون لحن پرروی مصنوعی گفتم: میخوای دوباره جرت بدم؟
بازم هیچی نگفت فقط خندید.
(اینجا دیگه کفری شده بودم، مطمئن بودم که این بچه تر از اونیه که بدونه چرا اینا رو دارم میگم)
دوباره گفتم میخوای یا نه؟ گفت نمیتونی. این حرف خوشحال کننده ترین چیزی بود که میتونست بهم بزنه. گفتم بعد دستشویی نرو خونه تا بهت بگم.
اول اون رفت دستشویی و وقتی اومد بیرون بهش گفتم جرات داری بمون تو حیاط تا بیام. داخل دستشویی که رفتم، از خوشحالی دستام دوباره داشت میلرزید. کیرمو رو به بالا کردم که شق بودنش مشخص نشه و با ذوق پریدم بیرون، ریحانه نبود.
غم دنیا رو سرم خراب شد. دونه دونه حجره ها رو نگاه کردم و دیدم نیست. رفتم سمت در که دیدم تو کوچه وایساده و داره میخنده. گفت بدو بیا دیگه الاغ، منم با تموم قدرتم دوییدم.
از عمد سرعتم رو کم میکردم که تو کوچه گیرش نندازم و یه جای خلوت باشیم. وقتی رفت سمت چشمه، از شدت اضطراب و ذوق همزمان، دست و پام داشت میلرزید.
دقیقا رفت همون جایی که میخواستم. پشت چشمه یه تپه کوچیک بود و پشت تپه چند تا درخت و نهال که هیچکس سمتشون نمیرفت. با تموم قدرتم که از میل جنسی شدیدم ناشی می شد، گرفتمش و بردمش لای اون دو سه تا درخت که هیچکس دید نداشته باشه.
گفت چرا آوردیم اینجا عنتر، گفتم چون میخوام کسی نبینه جرت میدم. خندید گفت بده ببینم. سریع چرخوندمش و چسبیدم بهش. آخ اون حس لعنتی، اون حس لذت که کل بدنمو پر میکرد، دوباره شروع شد. احساس میکردم الانه که منفجر بشم. شروع کردم به ضربه زدن که ریحانه فکر کنه هنوزم دارم شوخی رو ادامه میدم، شلوارش رو هم دست نزدم، ولی زیاد دووم نیاوردم و دوباره چسبیدم بهش، در حالی که زانو هامو کلی خم کرده بودم کیرمو لای کونش بالا پایین میکردم.
دیوونه شده بودم و بلند بلند نفس میکشیدم، واقعا عقلم رو از دست داده بودم. گفت چته، مغزم خوب کار نمی کرد که جواب بدم. با صدای لرزون گفتم خم شو خیلی حال میده. هیچی نگفت، یکم تعلل کرد و خم شد دستاشو گذاشت رو زانو هاش. پشت هم دستور میدادم: پاهاتو باز کن، زانوهاتو خم کن، صدا در نیار، تکون نخور و …
کونش با اینکه بچگونه بود، خیلی خوش فرم و نرم بود. هر بار لای کونش عقب جلو میکردم، ناخودآگاه بلند و با لرزش نفس میکشیدم. یکی دو دقیقه تو این بهشت بودم، که با صدای ریحانه تمرکزم بهم خورد. گفت چیکار میکنی بریم دیگه، گفتم یه دقیقه دیگه وایسا و شروع کردم محکم تر مالیدن. کیرمو تند تند لای کونش بالا پایین میکردم و خودمو بهش فشار میدادم. دو تا شلوار مانع بود وگرنه زودتر اومده بودم. ثانیه های آخر دستمو بردم زیر لباسش و گذاشتم روی شکمش. تو لحظات ارضا شدن، هر لمسی برام ارزشمند بود و هم اینکه دستمو رو شکم نرمش گذاشته بودم برام غنیمت بود.
دوباره گفت بسه دیگه، حتی نمیتونستم جوابشو بدم. فقط محکم تر فشارش دادم و شروع کردم به لرزیدن. انقدر آب ازم اومد که فکر نمیکنم تا به امروز انقدر شدید ارضا شده باشم.
آفتاب تقریبا غروب کرده بود. عذاب وجدان شدیدی داشتم، سریع بهش گفتم بدو بریم خونه تا کسی ندیده. واقعا اون لحظه از اینکه با همچین بچه کم سن و سالی خودمو ارضا کرده بودم خجالت میکشیدم، هر چند که خودمم بچه بودم.
سر کوچه ریحانه یه دفعه دهنشو باز کرد، فکر کردم میخواد بگه به مامانم میگم و اینا. به شدت ترسیده بودم و دنیا داشت رو سرم خراب میشد که گفت:
جرم که ندادی احمق خر.
بعد هم بلند بلند خندید و دویید رفت داخل خونه.
(ادامه دارد)
نوشته: Hossein27-
5 پاسخ به “منِ تازه بالغ و دخترخاله ی خنگم (۱)”
خنگ نیست خوشش اومده بود
خنگ نیست خوشش اومده بود
9070 ادامشو بزار سال دیگه بده بیرون
نمیدونم ریاضی من ضعیفه یا منظورم تو ۱۱ سال هجری قمری بوده نه شمسی الان ۱۴۰۴ هستیم ۱۱ سال پیش میشه ۱۳۹۳ بعدش میگی اواخر سال ۹۵ بود کلا مخم درد گرفت خدا ازت نگذره
جرت بدم