سلام دوستان من م ش هستم از م
الان ۴۲سالمه الان که این داستان یا واقعیت رومیخوام بنویسم خاطره اش دوباره زنده شد برام و جدا دوستدارم یه بار دیگه اونروز تکرار بشه
حدود ۱۰سالم بود و خونه ی بزرگی داشتیم که بعداً تبدیل به ۲۷تا خونه یا حیاط شد اون موقع حتی توی حیاط خونمون گلخونه های سیصد متری بین شش تا هشت تا هرسال پدرم برپا میکرد و اونموقع یه خونواده مهاجر هم توی خونه ما پدرم بهشون خونه ساخته بود تا زندگی کنند تا زمانیکه کشورشون آروم بشه و بتونن برن تا اونموقع این خونواده که دوتا دختر که یکی از من بزرگتر و یکی هم تازه بدنیا اومده بود و چهارتا پسر هم داشتن که همشون به اتفاق توی. زمینهای کشاورزی ما کار میکردند جز دوتا دخترشون و پسر بزرگشون زمانیکه درس میخواند و کتاب همش دستش بود یکی از روزهای اواسط فروردین بعداز سیزده به در بود و اونروز من ظهر به بعد مدرسه میرفتم و بخاطر بارون دیشب پدرم و کارگرها که این خانواده هم همراهشون بود صبح زود رفتن سر زمین های کشاورزی مون برای کار و منو هم بیدار کردن و گفتن برو توی حیاط پشت و آب بارون که پلاستیک گلخونه یا همون نهال خونه رو چسبونده به زمین و آبها روبردار تا از روی نهالها بیاد بالا من اون وقت ها از گاییدن و کوس و کون و کیر هیچی نمیفهمیدم اون روز من سر صبح رفتم با کاسه آبها رو بردارم و وقتی رسیدم جمعه اونجا بود جمعه ۱۷سالش بود و هیکل و ورزیده بود و من هم سفید و بی مو و قد بلند خلاصه رفتم اونجا و داشتم آبها رو برمیداشتم جمعه گفت دیشب دوتا بره گوسفندا به دنیا آوردن من گفتم عاشق این لحظه ام بگیرم بغلم و تند تند آبها رو سریعتر برداشتم که برم بره ها رو ببینم آخه اینا توی حیاط پشتی جای خونشون یه بیست سی تا گوسفند نگه میداشتن من کارم تموم شد کاسه رو گذاشتم بدو رفتم پیش جمعه که یهو خوردم زمین وسط گل و آبهای گل آلود و شلوارم پر گل شد و بلند شدم و نمیشد پاک کنم گل ها رو و جمعه گفت واستا برم یه چیزی بیارم پاک کنی و رفت و تا وقتی اومد من رفتم پیش گوسفندا و مشغول نگاه کردن بره ها شدم که اومد یه پارچه دستش بود و داد من و مالیدم به خودم تا پاک کنم گل ها رو و توی همین حین جمعه مانع سرراه رو برداشت و رفتیم داخل که گفت بده من پاک کنم من یکی از بره ها رو گرفتم و اونم پارچه رو گرفت و کمرم و رونم رو میمالید و همینطور مشغول بودم فهمیدم دستش رفت روی کونم و اونجارو پاک کرد گفتم داره تمیز میکنه کمکم احساس کردم بیش از حد معمول داره میماله کونم رو گفتم چکار میکنی گفت چقدر نرمه کونت مثل بره نرمه گفتم ولم کن گفت جدی ببینم کونتو مثل صورتت سفیده من داشتم ناراحت میشدم که گفت دوساله توی کف کونت موندم اگه بذاری بکنمت منم هرروز میذارم با بره ها بازی کنی گفتم نه اونم گفت بره رو بذار برو پس هیشکی نمیفهمه بجان خودم گفتم گاییدن چیه که همه بچهها بهم میگن مادرتو گاییدم گفت خب بره رو بردار یکیم خودش برداشت و گفت بیا بریم توی انبار کاه بهت بگم چیه منم باهاش رفتم رسیدیم شلوارشو در آورد و کیرشو دیدم چقدر بزرگتراز مال من بود و گفت توهم کیرتو نشون بده و شلوارمو درآورد و گفت حالا بیا اینجا روی شلوارامون دراز بکش و اینکارو کردم و اونم یه تف کرد روی کیرش و یه تف هم کرد وسط کونم و کیرش رو گذاشت وسط چاک کونم و خوابید روم و هی عقب جلو میکرد میگفت الان نمیشه خوب بگایمت باید چندبار بکنمت تا قشنگ بفهمی گاییدن چیه کمکم داشت خوشم میومد و اونم بیشتر صداش بلند شد اون کیرشو توی چاک کونم از پایین تا بالا میمالید و تف میکرد و صدای خرس میداد که یهو محکم منو بغل کرد و چند بار محکم کیرش کونمو داغ کرد و بعدش یکم روم دراز کشید و بعد بلند شد و گفت برو تا بعداً شاید ظهر قبل اینکه مدرسه بری بیا تا بکنمت گفتم دیگه نمیام این چی بود بلند شدم دیدم کونم چسبناک شده و سریع اومدم رفتم. دستشویی و با آب تمیزش کردم ولی توی دلم جدی لذت عجیب و غریبی داشت که اونجا رو نکردم.
ممنون از همه تون بابت خواندن داستانم
نوشته: م از م
4 پاسخ به “بچگی و بره”
به یکشنبه هم بده
به یکشنبه هم بده
من تو روستا با ی دختره دوست شدم بعدش باهاش قرار گذاشتم تو انبار رفتیم لختم کرد سوراخ کونمو میبوسید بعد شروع کرد انگشتم کردن همزمان ساک میزد میگفت کون بچه شهری خیلی خوشمزه ست میخندید تا ابم بیاد دهنش حسابی انگشتم کرد بعد ارضا رفتیم بیرون بهش گفتم چرا انگشتم کردی گفت دفعه بعد میخوام زبونمو بکنم تو سوراخ کون سفیدت بچه شهری
قشنگ بود