اولین ماجراجویی نرگس (۵ و پایانی)

…قسمت قبل

پارت پنجم و آخرین پارت فصل اول

ساعت از ۷ صبح گذشته بود که بدون زنگ موبایل بیدار شدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام؛ سقف ناآشنا، نور ملایم صبح که از لای پرده‌های کرم رنگ می‌اومد تو، و بوی عجیبی که ملحفه رو پر کرده بود… بوی اون. بوی پوستش، بوی صابون، بوی چیز دیگه‌ای که نمی‌تونستم اسمش رو چی بذارم.

احسان هنوز خواب بود. دستش سنگین بود روی کمرم، نفس‌هاش آروم و منظم، مثل بچه‌ای که توی شکم مادرش آروم گرفته. برگشتم سمتش. چند دقیقه فقط نگاهش کردم. خط فک محکمش که توی خواب نرم شده بود، موهای به‌هم‌ریخته‌اش روی پیشونی، و لب‌هایی که دیشب…

آهسته دستش رو از روی خودم برداشتم. بلند شدم. ایستادم کنار تخت و به بدن لخت و خسته‌ام نگاه کردم. زیر نور ملایم صبح، لکه‌های کبودی روی باسنم واضح‌تر دیده می‌شد. رد انگشتاش روی کمرم، همون جایی که دیشب محکم گرفته بود. و یه چیز عمیق‌تر توی دلم، یه حفرهٔ جدید که نمی‌دونستم پر شده یا خالی‌تر از همیشه.

واسه اولین بار، سوال ترسناک توی ذهنم پیچید: «الان چی؟»

لباسام رو پیدا کردم و پوشیدم. شورت ساتن خشک شده بود، سوتین هنوز یه کم نمناک. شلوار جین تنگ رو کشیدم رو پاهام. هر حرکت، یه یادآوری بود از دیشب؛ از اون دست‌هایی که بدون اجازه، همه جای این بدن رو گشته بودن.

وقتی در اتاق رو بی‌صدا باز می‌کردم، صدای احسان اومد: «نرگس؟»

برگشتم. توی نیمه‌تاریکی، دیدم چشماش رو باز کرده. نگاهمون تو هم گره خورد. چند ثانیه سکوت سنگین بینمون افتاد…

زمزمه کردم: «میرم دانشگاه، کلاس دارم. تو بخواب»

چند لحظه نگام کرد. چیزی توی چشاش بود که نتونستم بخونمش. بعد، فقط گفت: «باشه.» و چشاش رو بست.

با شروع فصل امتحانات، دیگه بهانه‌ای برای موندن تو خوابگاه نداشتم. هر روز بعد امتحان، مستقیم می‌رفتم کرج، خونه خودمون.

برخلاف تصورم، اون سه هفته دوری، نه برای فکر کردن به اون شب، که برای درس خواندن گذشت. عجیب اینکه دیگه اون کشش وسواس‌گونه برای دیدن فیلم‌های سکسی رو نداشتم. انگار تشنگی عمیقی که نمی‌دونستم دلیلش چیه، اون شب به طور موقت تسکین پیدا کرده بود.

فکر می‌کردم شاید تموم شده باشه. ولی ته قلبم، وقتی ماجرای اون شب رو مرور می‌کردم، یه چیز کوچیک و گرم مثل ذغال زیر خاکستر، توی وجودم تپیدن می‌گرفت.

روز ثبت‌نام ترم جدید، واحدها رو جوری جابه‌جا کردم تا سه‌شنبه‌ها کلاسم تا عصر کش بیاد. یه توجیه محکم برای موندن توی تهران.

واقعاً حس می‌کردم دارم یه نقشه نظامی می‌کشم!

اولین سه‌شنبه موعود رسید. توی راه، تارا دستمو گرفته بود و بی‌خیال از یه بازیگر ترکی حرف می‌زد، ولی من تقریباً هیچی نمی‌شنیدم. ضربان قلبم با هر ایستگاه تندتر می‌زد.

در خونه تارا که رسیدیم، خانم رحیمی با لبخند همیشگیش در رو باز کرد: «دخترای گلم! خوش اومدین!»

صداش گرم و صمیمی بود. ولی توی ذهن من فقط یه سوال بود:

احسان خونه‌ست؟

و بعد، پشت سرش، احسان ظاهر شد. موهای کمی به هم ریخته، با همون لبخند همیشگی. نگاهمون به هم افتاد. برای یه ثانیه، همه چیز وایستاد. اون یک ماه نبودن، توی همون یه نگاه آب شد.

توی اون یک ماه، تلگرام تنها پل ارتباطیمون بود. از خونه کرج، پشت در بسته اتاقم، چت‌هامون معمولی به نظر می‌رسید: «حالت چطوره؟»، «امتحانت چطور بود؟»، «هوا سرده، مواظب باش». اما بین همین خط‌ها، گاهی یه پیام دوپهلو می‌فرستاد: «امشب تو خونه‌ای؟ مواظب مارهای خواب‌آلوده باش.» یا من می‌نوشتم: «لیموی جدیدی خرید مامانم ، خیلی ترش بود!» و او جواب می‌داد: «من عاشق ترشی ام…»

این پیام‌ها، مثل یه یادآوری ملایم بود از رازی که بینمون بود. حالا، توی همون راهرو، راز دیگه فقط یه متن روی صفحه نبود. دوباره زنده شده بود.

سه‌شنبه‌ها که می‌رفتم خونه تارا، این بازی ادامه داشت. اما گاهی وقتا، اوضاع فرق می‌کرد.

بعضی سه‌شنبه‌ها، تارا از دوستای دیگه‌ش هم دعوت می‌کرد. مثلاً سارا با اون خنده‌های بلندش، یا مریم با اون چشم‌های درشت معصومش. اون موقع بود که من واقعاً می‌فهمیدم حسادت یعنی چی.

احسان با همون صمیمیت همیشگی باهاشون رفتار می‌کرد. برای سارا از کتابی تعریف می‌کرد، یا برای مریم یه خاطرهٔ بامزه تعریف می‌کرد. یا موقع ورق بازی، اگه قرعه می‌افتاد با یکی از اونا هم‌تیم بشه، دلم می‌گرفت. دلم می‌خواست داد بزنم: «این شوخی‌های گرم، این نگاه‌های معنادار، فقط مال منه!»

پس، راه ارتباطی مخصوص خودمون رو پیدا کردم: نگاه. وسط جمع، وقتی کسی حواسش نبود، چشمامو به چشاش می‌دوختم. یه نگاه خیره، کمی اخم‌آلود، با یه ابروی بالا انداخته. یعنی: «بسه دیگه. خودتو واسه اونا لوس نکن.»

و جالب اینجا بود که همیشه می‌فهمید. یه نگاه سریع بهم می‌انداخت، گوشه لباش یه ذره بالا می‌رفت — تقریباً غیرقابل تشخیص — و بعد، یا موضوع رو عوض می‌کرد، یا از اون دختر فاصله می‌گرفت. این بازی نگاه‌های مخفی، تبدیل شده بود به یه راز دو نفره‌ی دیگه.

فصل امتحانات میانی تموم شد. درس‌ها سنگین‌تر شده بودن، ولی انگیزه‌ی اول ترم رو نداشتم. توی خونه‌ی ساکت کرج، حواسم پرت می‌شد. خطوط کتاب توی چشمام گم می‌شد و ذهنم می‌رفت سمت اون شب. به گرمای دست‌های احسان روی پوستم. به اون حس رهایی.

مغزم گرسنه بود. گرسنه‌ی اون هیجان. و از اونجایی که نمی‌تونستم به منبع واقعی‌ش برسم، ذهنم رفت سراغ جایگزین‌های ارزان‌قیمت.

دوباره فیلترشکن نصب کردم. دوباره، تو تاریکی اتاقم، رفتم سراغ سایت‌های کیرتوکص. ولی اینبار هیچکدومشون اون حالت قبل رو نداشتن. صحنه‌های ساختگی و خشن، دیگه برام جذاب نبودن.

داشتم فیلمی رو با بی‌حوصلگی جلو می‌بردم که یهو صحنه‌ای اومد: مردی پشت دختر جوان ایستاده بود و دستش رو روی گردن و شونه‌هاش گذاشته بود — نه با خشونت، با یه تسلط آروم. نفس‌م در سینه حبس شد. یاد احسان افتادم که پشت سرم ایستاده بود و نوک انگشتاش رو روی گردنم می‌کشید.

موبایلم رو پرت کردم کنار. فیلم و داستان دیگه جوابگو نبود. اونها فقط یه تصویر مات بودن، در حالی که من اصل ماجرا رو چشیده بودم. اون نسخه فقط سه‌شنبه‌ها، توی خونه‌ی امیرآباد در دسترس بود.

بدنبال بهانه بودم تا دوباره آتش زیر خاکستر رو شعله‌ور کنم.

یه روز بعدازظهر دوشنبه، وقتی می‌دونستم احسان هنوز نرفته خونه، توی تلگرام یه لینک از سایت پورنهاب براش فرستادم.

تم و موضوع ویدئو: «real first time anal».

همون لحظه که فرستادم، پشیمون شدم. دلم می‌خواست برگردونمش. اما احسان فوری «seen» کرد.

قلبم تند زد. صورتم گل انداخت. هیجان و وحشت قاطی شده بودن. خودمو لعنت می‌کردم. چرا این کار رو کردم؟ اگه فکر کنه چیه؟ اگه…

اما دیگه دیر شده بود.

واکنش احسان برام جالب بود. هیچ نشونه‌ای از نصیحت و توصیهٔ توش نبود — اون چیزایی که بابام همیشه می‌گفت. برعکس، انگار فیلم رو با جزئیات دیده بود.

واقعاً همینطور بود. انتظار داشتم حداقل یه تذکر پدرانه بده: «نرگس جان، این چیزا رو نگاه نکن، ذهنت خراب میشه.» ولی هیچی.

برعکس، انگار با یه شریکِ هم‌سطح حرف می‌زد. حتی لحنش یه کم تکنیکی شده بود. مثلاً نوشت:

«اگه دقت کرده باشی تو ویدیو، پوزیشن اشتباهه. فشار مستقیم روی مهره‌های کمر دختره داره میاد. واسه بار اول، بهتره طرفِ گیرنده کنترل بیشتری داشته باشه روی عمق و سرعت. مثلاً موقعیتی که خودت تصمیم بگیری چقدر عقب بیای.»

اول باورم نمی‌شد دارم اینارو از احسان می‌خونم. بابای تارا. داشت در مورد تکنیک آنال با من حرف می‌زد. یه لحظه فکر کردم شاید داره مسخره‌م کنه، ولی لحنش جدی و آموزشی بود —

این برخورد، بیشتر از هر چیزی منو غافلگیر کرد… و بی‌نهایت تهییج کرد. چون نشون می‌داد اونم دقیقاً مثل من، داره به اون «فیلم» فکر می‌کنه. نه به عنوان یه تابو، بلکه یه موضوع قابل بررسی. یه پروژهٔ مشترک.

جوابش دیر اومد. مکثی کرد، انگار داشت کلمات رو وزن می‌کرد. «راستش… تجربه داشتم. ولی نه اون شکلی که تو می‌خوای. نه با اون حساسیت و آگاهی که حالا برام اهمیت داره.». «اون موقع… چیزای دیگه برام مهم بود. حالا فرق کرده. می‌خوام این بار، اگه قرار باشه، یه کشف مشترک باشه. نه یه عمل یک‌طرفه. نه خشن.»

این حرف، اون آتش زیر خاکستر رو برای همیشه شعله‌ور کرد. دیگه بحث سر یه هوس زودگذر نبود. داشتیم در مورد یه «کشف مشترک» حرف می‌زدیم. و من، کنجکاو و بی‌تاب، منتظر بودم ببینم این نقشه رو چطور اجرا می‌کنیم.

درسته. اون چت‌ها دیگه یه گفت‌وگوی ساده نبود. تبدیل شده بود به یه زمین بازی رمزی. با کد حرف می‌زدیم.

مثلاً من می‌نوشتم: «تو اون صحنه که دختره بالش رو زیر باسنش گذاشته، به نظرم فشار رو کمتر می‌کنه، درسته؟»

احسان جواب می‌داد: «دقیقاً. بالا آوردن لگن، کنترل بیشتری به طرفِ گیرنده میده. ولی باید عضلاتش رو شل کنه، وگرنه درد می‌گیره.»

یه پیامِ خشک و آموزشی به نظر می‌رسید، ولی من پشتش رو می‌خوندم: «اگر ما این کار رو بکنیم، من مراقبتت رو می‌دونم.»

یا یه بار فرستاد: «این ویدیو مشکلش توی لوبریکانته. باید از اول به اندازه کافی لغزنده باشه، نه اینکه وسط کار قطع کنن. اونوقت ریتم به هم می‌ریزه.»

من می‌خوندمش و بدنم واکنش می‌داد. چون این یعنی: «اگه این اتفاق بیفته، من حواستم به راحتی تو هست.»

ما داشتیم زیر نقاب «تجزیه و تحلیل فنی»، قرارداد می‌بستیم. هر نکته، یه قول بود برای زمان عمل. من با پرسیدن جزئیات، تمایل و ترس‌هام رو نشون می‌دادم. اون با توضیح دادن، مهارتش رو القا می‌کرد.

و توی همه اینا، یه چیز غیرقابل انکار موج می‌زد. هر «دقت کن» و هر «بهتره که»، پر از این معنا بود: «منم بهش فکر می‌کنم. منم می‌خوام.»

سه‌شنبه از راه رسید. اینبار اضطرابم بوی هیجان می‌داد. توی راه کنار تارا نشسته بودم و صحنه‌های چت رو مرور می‌کردم.

وقتی در خونه تارا رو زدیم، همه چیز ظاهراً عادی بود. ولی تو نگاه اولی که با احسان رد و بدل کردیم، یه تفاهم جدید بود. یه آگاهی مشترک از اون گفت‌وگوی پنهان.

بعد شام، من و تارا مثل همیشه رفتیم تو اتاقش درس بخونیم. احسان هم گفت میره به کاراش برسه. من توی اتاق تارا نشسته بودم و به ساعت موبایلم زل زده بودم

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌های احسان رو شنیدم که رفت سمت آشپزخونه.

از جام بلند شدم. به تارا گفتم: «برمی‌گردم. فقط برم یه چایی بریزم برامون…»

راهرو رو طی کردم تا به دهانهٔ آشپزخونه رسیدم. نورش کم بود. احسان پشت به من، کنار سینک ایستاده بود. صدای آب تنها صدای فضا بود.

وارد شدم. آب رو بست. ولی برنگشت.

صدام رو بلند کردم، آروم: «سلام.»

او برگشت. صورتش تو نور ملایم چراغ بالای سینک، نصفه‌نیمه روشن بود.

با آرامش خاصی گفت: منتظرت بودم می‌دونستم تو میای… از سینک فاصله گرفت و قدم به قدم به سمتم اومد. فاصله مون کم و کمتر شد، تا جایی که می‌تونستم گرمای بدنش رو حس کنم. کنار گوشم پچ پچ کرد: «خوب… این همه تئوری خوندیم. تا کی می‌خوایم فقط تحلیل کنیم؟»

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. بعد، بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو دراز کرد سمت کابینت. یه تیوپ کوچک و ناشناس اونجا بود. لوبریکانت.

گرفتش و گذاشت تو کف دستم. نوک انگشتاش به آرومی به کف دستم خورد.

«اینو بردار. برای دفعهٔ بعد. اگه خواستی.»

هیچی نگفتم. فقط تیوپ رو تو مشتم گرفتم. گرمای دستش هنوز روی فلز سردش بود. یه لحظه ایستادم و به تیوپ تو دستم نگاه کردم. هنوز باورم نمی‌شد. همه اون چت‌ها، اون تحلیل‌های فنی — حالا تبدیل شده بودن به یه شیء کوچک و ملموس تو کف دست من.

تیوپ رو قایم کردم تو جیب شلوارم و دو استکان چایی ریختم و رفتم سمت اتاق تارا.

اون شب هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط من، توی تاریکی اتاق تارا، با یه تیوپ لوبریکانت تو دستم، به سقف خیره شده بودم.

دیگه رابطه‌مون وارد فاز دیگه‌ای شده بود. چت‌های تلگرامی تبدیل شده بودن به فضای امن ماجراجویی‌مون. بعد از احوال‌پرسی‌های معمولی، مکالمه خودبه‌خود می‌چرخید به سمت اون موضوع واحد.

دیگه مثل قبل هیجان‌زده و دست‌پاچه نبودم. یه کنجکاوی عمیق‌تر و جدی‌تر جایگزینش شده بود. مثلاً می‌نوشتم:

«راستی، اونجا رو اصلاً باید از قبل تمرین داد؟ منظورم اینه که ماهیچه‌هاش آمادگی داره یا نه؟»

احسان با دقت جواب می‌داد، انگار درس عملی می‌داد:

«بله. مثل هر عضله دیگه‌ای. با یه سری تمرینات ساده برای کنترل اون ناحیه، هم درد کمتر میشه، هم لذت بیشتر. می‌تونم برات لینک بفرستم؟

» این لینک فرستادن، خودش یه مرحله جدید بود. اعتماد کامل. من لینک رو باز می‌کردم و واقعاً می‌خوندمش. بعد برمی‌گشتم و سوالای فنی‌تر می‌پرسیدم. حتی گاهی عکسی از یه نمودار آناتومیک می‌فرستاد که نشون می‌داد کدوم عضلات درگیر هستن.

بحث‌هامون به سایز و تناسب هم کشیده شد. من با شرم ولی مصمم، اندازه‌های حدودی خودم رو گفتم. اون نه با تعریف شهوت‌آمیز، بلکه با تحلیل منطقی جواب داد:

«با توجه به چیزایی که گفتی، باید حتماً مرحله‌بندی کنیم. نمی‌شه عجله کرد. بهتره اول با انگشت شروع کنیم، بعد…»

پرسیدم: «چند انگشت؟»

جواب داد: «بستگی به تو داره. تا جایی که راحت باشی. من فقط راهنمایی می‌کنم.»

این گفت‌وگوهای خشکِ به ظاهر علمی، در واقع کیرتوکص‌ترین ارتباطی بود که تا حالا با کسی داشتم. چون پر از انتظار و برنامه‌ریزی برای تماسی بود که قرار بود اتفاق بیفته. هر پیام، یه قدم نزدیک‌تر شدن به اون لحظه بود. و این بار، برخلاف دفعه اول، با چراغ خاموش وارد عمل نمی‌شدیم. با نقشه و علم وارد می‌شدیم. و این، هم ترس رو کمتر می‌کرد، هم هیجان رو به مراتب بیشتر.

احسان توی چت‌های روزانه، به طور دوپهلو بهم سیگنال می‌داد که قبل از تجربه‌ی اول، لازمه تمرین کنم و فرصت بدم تا آماده بشم. حتی از خیار و بادمجون هم پیشنهاد می‌داد، ولی می‌گفت: «اگه می‌تونی، از ابزار استاندارد بهتره استفاده کنی.»

منم باهاش همراهی می‌کردم. اما این وسایل توی ایران که از داروخونه پیدا نمیشه. باید راه دیگه‌ای پیدا می‌کردم.

چند روز بعد، توی یکی از کانال‌های تلگرامی که تبلیغ محصولات «بزرگسال» می‌کرد، یه صفحه دیدم. جعبه‌های سیاه و سفید با نوشته‌های انگلیسی. کلی ورق زدم تا به یه مدل ساده و کوچیک رسیدم — مخصوص مبتدیان، با قطر کم. با خودم گفتم این همونیه که احسان گفت. شماره رو ذخیره کردم و یه پیام دادم.

فروشنده جواب داد: «بله موجوده. ارسال با پست مخفی، دو تا سه روز کاری.»

پول رو کارت به کارت کردم. انگار یه معاملهٔ زیرزمینی بود — که واقعاً هم بود. توی این چند روز، هر بار گوشیام زنگ می‌خورد، دلم می‌ریخت تو لای پام. تا اینکه یه بعدازظهر، بسته رسید. توی یه پلاستیک مشکی، محکم چسب خورده بود. دویدم سمت اتاقم و در رو بستم.

جعبه رو باز کردم. شیء کوچک و نرمی بود، با انحنای ملایم و سطح صاف. حسش مثل یه موجود بی‌آزار بود، ولی می‌دونستم برای چی ساخته شده. با نوک انگشت بهش فشار آوردم. واقعاً نرم بود.

بعد، چیزی که احسان گفته بود رو انجام دادم: از لوبریکانی که ازش گرفته بودم، یه کم زدم به نوکش. و آروم، خیلی آروم، شروع کردم به آشنا شدن باهاش. نه برای لذت بردن، برای تمرین. برای اینکه وقتی اون روز برسه، بدنم از قبل بدونه چطور باید واکنش بده.

نوشتم: «رسیدش.»

جواب داد: «آفرین. حالا یادت باشه، عجله نکن. چند روز فقط به خودت وقت بده. اگه دردی بود، فوراً قطع کن. و همیشه… لوبریکانت زیاد.»

طبق روال سه‌شنبه‌ها خونه تارا بودم. بعد از شام — که معمولاً قبل از هشت سرو می‌شد — توی اتاق داشتیم درس می‌خوندیم که مامانم زنگ زد.

گفت یکی از اقوام بابام فوت کرده. اون و بابا و داداشم دارن راه می‌افتن برن شهرستان و تا فردا شب برمی‌گردن. بعد اضافه کرد: «فردا از دانشگاه برگشتی شام رو تو آماده کن. ما دیروقت می‌رسیم.»

گفتم باشه و خداحافظی کردم. ولی همون لحظه یه وسوسهٔ ترسناک گرفت وجودم.

امشب خونه ما کسی نیست. فرصت کم‌نظیری بود که بعد از بیش از یک ماه بتونم با احسان تنها باشم.

اما چطوری؟

همش داشتم غر می‌زدم که کاش زودتر خبرش رو بهم می‌داد. می‌تونستم از دانشگاه برم خونه و به احسان بگم بیاد پیشم. اما الان هر دو اینجاییم. چه بهانه‌ای بیارم که همزمان هر دو بریم؟

یه فکری رسید به ذهنم. تیره در تاریکی، ولی شاید جواب بده.

با تاسف و فیلم بازی کردن، برگشتم به تارا: «وای، تحقیق کلاسیم رو که فردا باید تحویل بدم، خونه جا گذاشتم.»

تارا بنده خدا اومد کمکم: «اگه فایلشو داری، الان بریم پرینت بگیریم.»

گفتم: «نمیشه. ندارم.»

«به مامانت بگو اسنپ بگیره بفرسته.»

دیدم دارم گیر می‌افتم. گفتم: «نمیتونه. ولش کن، فردا یه بهانه میارم. تهش نمرشو نمیگیرم.»

خودم می‌دونستم دارم الکی غصه می‌خورم. ولی تارا باور کرد.

بعد، به احسان پیام دادم: «اینطوری شد. خونه ما کسی نیست. کاش میشد با هم باشیم، ولی به ذهنم نمی‌رسه چه بهانه‌ای بیارم.»

زود «seen» کرد و جواب داد. یه استیکر شیطون، بعدش نوشت: «تکالیفتو مرور کردی؟ آماده‌ای؟»

خندیدم توی دلم. گفتم: «کلاس آنلاین کارایی نداره. کلاس حضوری باید برام بزاری.»

و یه استیکر گربه لوس فرستادم.

چند لحظه بعد، تلفن احسان زنگ خورد. با صدای بلند داشت با «مهندس» حرف می‌زد: «باشه، الان راه میافتم، خودمو میرسونم…»

بعدش به مامان تارا گفت باید بره سیمین دشت کرج، جلسه ضروری با کارفرما داره.

من امیدوار بودم تارا متوجه بشه و خودش پیشنهاد بده. اما دیدم تو باغ نیست. حرص می‌خوردم از دستش. همش بی‌حواسه به موبایلش.

تا اینکه باباش اومد دم اتاق و رو به تارا گفت: «بابایی من، میرم کرج. دو ساعت جلسه دارم، برمیگردم. درستونو بخونید تا بیام ورق بازی کنیم.»

من نگاه تارا کردم و با اشاره یادآوری کردم: تحقیق من.

تازه دوزاریش افتاد. گفت: «بابا، نرگس تحقیقش رو خونه جا گذاشته. زحمت نمیشه بری براش بیاری؟»

من با عجله گفتم: «نه نه، زحمت نمیدم…»

احسان که فهمید منظور تارا اینه که اون تنهایی بره خونه ما، گفت: «من خیلی عجله دارم. مسیر من به گوهردشت نمیخوره.»

فوری پریدم تو حرفش: «منو فقط تا میدون کرج ببرید. خودم میرم خونه. از اونجا همیشه تاکسی هست.»

منتظر نموندم تارا یا مامانش یه نسخه جدید بپیچن. فوراً پاشدم، لباسمو پوشیدم و گفتم: «من خونه خودمون میخوابم. صبح زود میام دانشگاه.»

از مامان تارا تشکر کردم. تارا میخواست باهاش بیاد، ولی من پیچوندمش.

وقتی سوار ماشین احسان شدیم و از پارکینگ خارج شدیم، یه نفس راحت کشیدم. از کوچه که زدیم بیرون، دیگه طاقت نیاوردم: «هورااا!»

احسان خندید.

گفتم: «چه قدر خوش‌شانسیم که برات جلسه پیش اومد!»

با طعنه نگاهم کرد: «اگه جلسه واقعی بود، بازم تو بدشانس بودی…»

یه کم فکر کردم. «یعنی… خودت الکی با تلفن حرف زدی؟»

«نخیر. به همکارم پیام دادم زنگ بزنه و ازم بخواد. فردا باید کلی بهش باج بدم بابت این برنامه.»

گفتم: «تو هم خیلی حقه‌باز هستی… بگو چند بار دیگه اینجوری از خونه جیم زدی؟»

نوک دماغمو گرفت و یه کم فشار داد. «بخاطر تو وروجک، این حقه رو سوار کردم. حالا داری به خودم گیر میدی؟»

گفتم: «آخ! ول کن بابا، درد گرفت!»

بابات بهت یاد نداده با بزرگترا چطور حرف بزنی.»

خندیدم و دستش رو زدم کنار. «باشه باشه. پس تو واقعاً واسه من… نقشه کشیدی؟»

احسان یه آهنگ ملایم از ابی پلی کرد با هم شروع کردیم به همخوانی. من داشتم پر می‌کشیدم و بدون اینکه بدونم چه چیزی توی انتظارمه، می‌رفتم سمت خونه‌ای که شاید فقط دو ساعت باهاش تنها باشم.

توی خیابون آزادی، نزدیک تقاطع استاد معین، احسان جلوی یه داروخونه نگه داشت. گفت: «یه دقیقه، برمیگردم.»

وقتی برگشت، یه نایلون مشکی کوچیک داشت. گذاشتش صندلی پشتی و راه افتاد.

حس فضولی‌ام گل کرد. چند بار پرسیدم چیه، ولی فقط با یه لبخند رمزآلود جواب می‌داد: «بعداً می‌بینی… واسه وقتش که برسه.»

این رمز و راز، منو بیشتر تشنه کرد.

ماشین داشت توی اتوبان کرج سرعت می‌گرفت که دیگه طاقت نیاوردم. بلند شدم و نایلون رو از صندلی پشتی برداشتم.

احسان گفت: «نرگس، نکن…»

ولی من حسابی فضول شده بودم. دستش رو دراز کرد که بگیره، منم ندادم. یه لحظه با هم کلنجار رفتیم. یه کم هم قلقلکم داد که رهاش کنم. نتونست.

نایلون رو باز کردم.

اولین چیزی که از توش درآوردم… انگار برق منو گرفت.

دلم ریخت تو لای پام.

یه پاکت کاندوم سه‌تایی.

وجودم لرزید. توی ذهنم یه فیلم رژه رفت. تمام چت‌ها، اون تحلیل‌های فنی، اون لوبریکانت، اون «ابزار استاندارد» — همه چی یهو شد یه واقعیتِ توی دستم.

دستم رو گذاشتم روی کصم — زیر شلوارم حس کردم اونم مثل من ترسیده بود. برگشتم به احسان، با صدایی که لرز داشت: «احسان… اینو اجازه نداری ها!»

احسان، اون نامرد، دقیقاً وقتی استیصال منو دید، بیشتر تلاش کرد اذیتم کنه.

با لبخند دوپهلو گفت: «مگه خودت نگفتی بعضی وقتا باید کنترل رو از دست داد؟»

گفتم: «نه… من نگفتم…»

«گفتی نرگس جان، تو بغل من، اون شب توی حموم… یادت رفت؟»

داشتم حسابی پس می‌افتادم که یهو با خنده گفت: «خیلی بامزه‌ای تو دختر…»

همزمان، دستش رو گذاشت روی دستام که پوشونده بودم روی کصمو — و اونها رو کنار زد. «بذار نفس بکشه اون ملوس تپلوی خوشمزه. باهاش کاری ندارم تا وقتی خودت نخوای.»

نگاهش کردم. «مطمئن باشم؟ قول میدی؟»

«قول میدم. حتی اگه التماسم بکنی و خودت هم بخوای… من از این در بهشت وارد نمی‌شم. درهای جذاب دیگه‌ای داری که من روی اونا برنامه دارم.»

و غش غش خندید.

راستش منم از طرز فکرم خندم گرفت. آروم شدم. نفس عمیقی کشیدم.

احسان آهنگ رو عوض کرد. مهستی داشت می‌خوند — یه آهنگ رقصی شاد. من مثل یه دختر مست، هم می‌خوندم هم دستام رو آوردم بالا و می‌رقصیدم. باسنم رو روی صندلی قر می‌دادم.

احسان نگاهم می‌کرد و می‌خندید. «ببین، این همون نرگس واقعیه که من می‌شناسم. نه اون دختر ترسویی که دو دقیقه پیش داشت می‌لرزید.»

گفتم: «اونم من بودم. اینم منم. هر دومون یکیم.»

با راهنمایی من رسیدیم نزدیک خونه. ماشین رو کمی دورتر از در پارک کرد و گفت: «تو جلو برو. اگه همه چی اوکی بود، منم میام.»

خلاصه با یه پلیس بازی بدون جلب توجه همسایه‌ها، اومدیم توی آپارتمان. وقتی در رو بستم، یه نفس راحت کشیدم.

برق رو روشن کردم. نگاهم به ساعت افتاد: ۹:۱۵.

توی ذهنم مرور کردم که تایم خیلی کوتاهیه. پس نمیشه خیلی به حاشیه بپردازم. خودم رو داشتم هل می‌دادم که مقدمه‌سازی لازم نیست.

احسان رو با لوس بازی خوش‌آمد گفتم و راهنمایی کردم روی مبل بشینه. رفتم توی اتاق تا لباس راحتی تنم کنم. داشتم مرور می‌کردم چی بپوشم که یه فکر شیطونی به ذهنم رسید: بذار جسور و بی‌پروا استارت بزنم.

یه ست شورت و سوتین قرمز پوشیدم. روی شورت، قسمت پشت، به انگلیسی نوشته شده بود: «DISCOVER ME» — «منو کشف کن.»

بعدش یه صندل مشکی براق پاشنه‌دار پوشیدم. وقتی راه می‌رفتم، باسنم رو بالا و پایین می‌داد.

با جسارت اومدم بیرون. مستقیم، بدون اینکه به احسان نگاه کنم، رفتم سمت آشپزخونه. با صدایی که کمی ناز توش بود گفتم: «خدا کنه یه چیزی برای پذیرایی توی یخچال داشته باشم… وگرنه جلوی مهمون خجالت می‌کشم.»

مطمئن بودم احسان رو مبهوت اندام خودم کردم.

توی یخچال کمی گشتم. یه بطری شیر کاکائو و یه پاکت سن‌ایچ انبه — هر دوتاشون تقریباً نصفه بودن.

هر دو رو برداشتم و برگشتم سمت احسان. دوتا رو توی دو دستم بالا گرفتم — یه جوری که زیر بغلم رو که کاملاً شیو کرده بودم، ببرم تو رخ. خم شدم کمی جلو، سوتین قرمز زیر نور آشپزخونه می‌درخشید.

پرسیدم: «احسان جون… کدوم رو میلت می‌کشه؟»

احسان نگاهش رو از بطری‌ها بلند کرد و دوخت به چشمام. بعد، آروم، گفت: «میدونی… من هیچکدوم از اینارو نمی‌خوام.»

«نرگس… اون دو تا لیموی قشنگی که چند وقت پیش گفتی آبشون رو چلوندی ترش بودن، کجان؟»

از روی مبل بلند شد. قدم به قدم به سمتم اومد… من میخوام ازش شیر تازه بچشم. شیری که فقط مال من باشه.»

دستش رو گذاشت روی کمرم. من عقب کشیدم. «درخت لیمو شیر نداره احسان. شاید قاطی کردی با گاومیش.»

«گاومیش نه… تو یه بعبعی ای نازی. یا شاید یه درخت لیموی وحشی و ترش و شیرینی. میخوام بچشمش. ببینم ترشیش بیشتره یا شیرینیش.»

گفتم: «اگه ترش باشه چی؟»

«شکر میریزم روش.»

«اگه نخوام؟»

«تو که نخواستن بلد نیستی نرگس…

نزدیک شد. دستش رو گذاشت آروم روی سوتینم — روی اون بافت قرمز. نه مالش، فقط گذاشت.

«نرگس… اون دوتا لیمو رو نشونم بده. بدون اینکه دست بزنم بهشون. فقط ببینمشون. قول میدم.»

نگاهش کردم. چشماش شفاف بود. شهوت توش بود، ولی قول هم توش بود.

گفت: «هوای خیلی گرمه…»

خندیدم. «مگه بخاری روشنه؟»

«بخاری نه… تو روشنی.» یه دست کشید به موهام. «نرگس، من با این تیپت دارم جادو میشم. بذار امشبو بی‌پرده ببینم.»

زیر لب گفتم، طوری که بشنوه: «از دست زبونت که بیشتر از هر کسی منو به اطاعت وادار می‌کنه…»

خندید. اون خندهٔ آروم و شیطونش. «اطاعت؟ تو که از اولش رهبر بودی، نرگس جان. من فقط دارم دنبال تو میام. حالا بذار یه کم منم جلو بیام…»

دستش رو گذاشت زیر چونه‌ام و سرم رو بالا گرفت. «قول میدم اطاعت کردن برات لذت بخش باشه.»

دستام رو بردم پشت گردنم. بند سوتین رو باز کردم. بندها رو از رو شونم سروندم پایین. سوتین روی زمین افتاد.

چشمای احسان روشن شد. نه از تعجب — از ستایش.

و گفت: «هی… این دوتا لیمو که ترش نیستن… عسلی ان.»

خون به صورتم پرید.

«الان میتونم بچشمشون؟»

گفتم: «زنبوره نیشت نزنه.»

خم شد جلو. اول، فقط نفس کشید رو سینه‌م. بعد، نوک زبانش رو کشید آروم روی نوک سینه.

یه موج از پاهام تا مغزم دوید.

دیگه طاقت حرف زدن نداشتم. فقط گذاشتم بچشه. بچشه. و بچشه.

درست همون لحظه‌ای که زبان گرم احسان دور نوک سینه‌ام می‌چرخید و من دیگه نمی‌تونستم بفهمم مرز من کجاست و اون از کجا شروع می‌شه. دستام رفت توی موهاش و محکم گرفتمشون، نه برای هل دادن، برای چسبوندن. باسنم رو روی میز تکون دادم و با یه نفس بریده، خودمو از لای دستاش کشیدم بیرون. نه برای فرار — برای اینکه نشون بدم منم توی این بازی حرفی برای گفتن دارم. موهای بهم ریخته‌م رو عقب زدم و بدون نگاه کردن بهش، رفتم سمت پذیرایی. می‌دونستم چشاش تا وقتی دارم راه میرم، داره انحنای کمرمو می‌خونه.

کنترل اسپیکر رو از روی میز تلویزیون برداشتم و روشنش کردم. از روی موبایلم یه آهنگ لایت خارجی پلی کردم — «Earned It» از The Weeknd. اون آهنگِ کند و نفس‌گیر که باهاش میشه آروم آروم آب شد.

مثل یه خوانندهٔ حرفه‌ای، یه میکروفن خیالی برداشتم دستم و باهاش همخونی کردم. کمی هم جلویش قر دادم و نگاش کردم. داشت ذوب می‌شد زیر هجوم این بی‌پروایی و جسارتم.

تو حس خودم بودم که موبایلم زنگ خورد.

مامانم بود.

فوری صدا رو قطع کردم و با ایما به احسان گفتم ساکت باشه. مامانم پشت خطه.

گوشی رو برداشتم.

مامان: «نرگس جان، رسیدیم شمال. هواش خیلی خوبه. تو خوبی؟»

من: «آره مامان، خوبم. رسیدین؟ خسته نباشید.»

مامان: «بابات داره با عمتون حرف میزنه. گفتم یه زنگ بزنم ببینم تو خونه‌ای یا خوابگاهی؟»

من: «خونه‌ام مامان. دارم شام رو آماده کنم.»

مامان: «آفرین دخترم. راستی، فردا شب شام چی درست میکنی؟ اون ماهیچه‌هایی که توی فریزر داشتم رو بذار یخ‌زدایی بشه. فردا که رسیدیم، باهاش درست می‌کنیم.»

من: «چشم مامان. حتماً. نگران نباش.»

مامان: «در رو هم بسته باشی ها. مواظب خودت باش. چراغا رو موقع خواب خاموش کن. گاز رو هم چک کن…»

این حرفا که داشت طولانی می‌شد، من رفتم روی همون کاناپه‌ای که احسان نشسته بود، سمت دیگه‌اش نشستم. پاهام رو به سمت احسان دراز کردم و صندل دارِ پاشنه‌بلند رو گذاشتم روی رون پاش. مثل فیلمای خارجی که دختره میخواد لاس بزنه.

مامان هنوز داشت نسخه می‌پیچید. من گفتم: «باشه مامان، حتماً.»

اما تمرکزم روی حرفاش نبود. چون احسان، در کمال آرامش و وقار، با نوک انگشتش شروع کرد به نوازش پام.

اول آروم روی قوزک پام. بعد بالاتر، روی ساق پام.

تنم مور مور شد. ضربان قلبم تند زد. با چشم خماری نگاهش کردم — یعنی: «خودتو کنترل کن.»

اما ول نمی‌کرد. صدام داشت می‌لرزید.

پاهام رو بلند کردم که دستش نرسه بهم. ولی اون پررو شد. بلند شد و اومد سمت من. چسبوند خودش رو به باسنم. کنارهٔ رون پاش به باسنم چسبید و پاهام رو با دستاش بالا نگه داشت.

مامان هنوز داشت برام می‌گفت. ولی دیگه چیزی نمی‌شنیدم. چشم غره می‌رفتم به احسان — اما اون وحشی‌تر می‌شد. سرش رو آورد جلو و زیر ساق پام رو بوسید.

یه موج از پاهام به مغزم دوید. هوا در سینه ام حبس شد. صدام پرید تو گلویم.

مامان: «نرگس؟ نرگس، صدات چی شد؟»

من (با صدایی که سعی می‌کردم معمولی باشه): «هیچی مامان… عطسه کردم. باشه، قول میدم حواستم به همه چی هست. خداحافظ.»

گوشی رو قطع کردم.

همون لحظه، برگشتم به احسان و الکی سرش داد زدم: «بی‌شعور! چیکار داری می‌کنی؟ نمی‌گی مامانم می‌فهمه؟ صدای من تغییر می‌کنه…»

احسان با خونسردی کامل گفت: «جلوی مامانت هم همین کارو می‌کنم. ببینم اون چیکار می‌تونه بکنه.»

گفتم: «مامانم که نمیتونه! بابام که می‌تونه!»

نگاهم کرد با یه لبخند دوپهلو. «آره… اون بابات خوووب می‌کنه.»

با خنده گفت، ولی تهش یه چیز شیطون بود.

تلفن که تموم شد، من همون حالت رو حفظ کردم: به دستهٔ مبل سه‌نفره تکیه داده بودم، پاهام روی پاهای احسان بود، و خودش چسبیده بود به باسنم.

احسان گفت: «یه آهنگ ایرانی بذار. فضا رمانتیک بشه.»

و یه چشمک بهم زد. یعنی: «ادامه بدیم بازی رو.»

احسان گفت: «یه آهنگ ایرانی بذار. فضا رمانتیک بشه.» و یه چشمک بهم زد.

از روی موبایلم «هاره هاره» از شادمهر رو پلی کردم. اون آهنگِ کند و جنوبی با ریتم عربی که توش صدای نی و دف، آدم رو می‌بره به یه جای دیگه.

با صدای آروم شروع کردم به زمزمه کردن. چشمام رو بستم. احسان پای منو گرفته بود و آروم نوازش می‌کرد. از ساق پام شروع کرد، آروم آروم بالاتر اومد. تا نزدیک شورت. هر بار دستش می‌اومد بالاتر، تنم یه لرزش می‌گرفت. مست و خمار می‌شدم زیر این نوازش حساب شده. نمی‌خواستم چیزی بگم. فقط می‌ذاشتم فضا عمیق‌تر بشه.

صدام داشت می‌لرزید ولی سعی می‌کردم آهنگ رو ادامه بدم. بین پاهام یه رطوبت گرم حس کردم. ترشح کرده بودم. شرم‌آلود، ولی تهش یه لذت پنهون بود. نمی‌خواستم احسان متوجه بشه. فوری بلند شدم و گفتم: «بیا یه کم جنب و جوش کنم برات.»

آهنگ رو عوض کردم. یه آهنگ جنوبی شادتر و ریتمیک بندری. سریع و نفس‌گیر.

رقص عربی بلد نبودم، ولی بدنم خودش می‌دونست چیکار کنه.

دستام رو آوردم بالا، انگار دارم توی هوا نقاشی می‌کشم. شونم رو چرخوندم، بعد کمر رو. باسنم رو قر دادم — اول آروم، بعد با ریتم تندتر آهنگ. موهای بلندم رو چرخوندم دور سرم. شکمم رو جمع و باد می‌کردم به ریتم ضرب. هر بار که باسنم رو محکم می‌کوبیدم به پایین، احسان یه آه می‌کشید.

نگاهش داغ بود. داشتم می‌دیدم کیرش زیر شلوارکش داره قد علم می‌کنه. نتونست خودش رو کنترل کنه. زبونش رو درآورد و مثل یه بچهٔ شیطون، لیس زد توی هوا. بعد با لب گفت: «جووون… نرگس جووون…»

دستش رو برد پایین و از روی شلوار، کیرش رو مالید. حواله کرد سمت من. بهم گفت: «این رقص واسه کیه؟»

عرق کرده بودم. نفس‌م داشت تموم می‌شد. ولی بازم حرکات رو تندتر می‌کردم.

در آخر، دیگه طاقت نیاوردم. نفس زنان، با نازی کشدار گفتم: «بسه… دیگه نمیتونم… داره نفسم بند میاد…»

با ادای خسته، رفتم سمت اتاقم. در رو باز گذاشتم. روی تخت ولو شدم. به شکم دمرو دراز کشیدم، دستام رو بالا بردم بالای سرم، و نگاهم رو دوختم به در.

می‌دونستم دارم دعوتش می‌کنم.

صداش کردم: «احسان… نمیای کمکم نفس بگیرم؟»

چند ثانیه معطل موند. من از گوشه چشم دیدم که ایستاد دم در. نگام کرد، بعد قدم برداشت تو.

اتاقم کوچیک بود، دیوارهاش سفید، با یه کمد چوبی قدیمی که درش قلق داشت. روی میز تحریر، کتابای درسی لم داده بودن کنار هم. یه عکس از خودم و بابام توی قاب کوچیک، مربوط به سال‌های پیش. تخت که بچگی روش می‌پریدم، حالا زیر من ولو شده بود. ملحفه‌ها تمیز و خنک بودن، بوی پودر لباس‌شویی مامانم می‌داد.

ولی احسان به هیچکدوم اینا نگاه نمی‌کرد.

چشماش روی کون من بود. دمر خوابیده بودم، شورت قرمز روی باسن توپرم کشیده می‌شد. می‌دونستم چه شکلیه. می‌دونستم داره نگاه می‌کنه به انحنایی که سالها ازش خجالت می‌کشیدم، ولی حالا برام شد بود یه سلاح.

اومد نزدیک تخت. نشست لبه‌اش. وزنش ملحفه رو کشید.

بدون اینکه برگردم، گفتم: «مامانم گفته هیچوقت با لباس بیرون نباید رفت روی تخت…»

صدام پر از ناز و شیطنت بود. سیگنال رو فرستادم.

احسان خندید. یه نفس عمیق کشید و بلند شد. چند ثانیه بعد، صدای افتادن شلوارش رو شنیدم. لباسش رو درآورد. برگشت نشست.

فقط یه شورت تنش بود. زیر پارچه، برجستگی کیرش کاملاً معلوم بود. شکلش، حجمش، حتی انحناش.

دلم هری ریخت پایین.

گفتم با خودم: «چند دقیقه دیگه… برای اولین بار… تسخیر می‌شم. دیگه برنمی‌گرده به قبل.»

یه تردید کوچیک تو وجودم پیچید. انگار یه چیز می‌گفت «هنوز وقت داری»، ولی چیز دیگه‌ای، خیلی قوی‌تر، می‌گفت «این دقیقاً همون چیزیه که می‌خواستی. از همون روز اول خیابون امیرآباد.»

احسان دستش رو گذاشت روی رون پای من. نوازش کرد. آروم اومد بالا. از ساق پا، از پشت زانو، از رون. رسید به باسن.

دست گرمش روی شورت قرمز، کف دستش کامل نشست روی انحنای باسنم. نه مالش، فقط گذاشت.

گفت: «نرگس… می‌دونی این کونِ تو، هر مردی رو می‌تونه به زانو دربیاره؟»

برگشتم یه کم، یه چشم غره بهش کردم. «فقط تو رو می‌خواد به زانو دربیاره. بقیه برام مهم نیستن.»

دستش رو کشید روی باسنم، آروم، از این سمت به اون سمت. «من از همون روز اول توی آشپزخونه، وقتی اینو دیدم، می‌دونستم یه روز می‌رسه به اینجا.»

گفتم: «کدوم روز؟ اون روز که مادر تارا رو زدی، بعد تارا رو، بعد من… ؟»

خندید. «آره. اون روز تو یه جوری ایستاده بودی که انگار می‌خواستی بگی «منم همینجام. منم هستم.» و من… نتونستم رد بشم.»

دستش رو برد روی کش شورت. با نوک انگشت، آروم لبه‌ش رو کنار زد. پوست سفید باسنم پیدا شد.

گفتم: «پس اون روز… از همون روز می‌دونستی؟»

«می‌دونستم تو چیزی رو می‌خوای که حتی خودت هم اسمش رو نمی‌دونستی.»

نفس عمیقی کشیدم. راست می‌گفت.

گفتم: «احسان… بگو ببینم… تا حالا با کسی… مثل من… این کار رو کردی؟»

نگاهم کرد. دستش هنوز روی باسنم بود، بی‌حرکت.

«نه. تو اولین باری که انقدر… صادقانه جسور بود. بقیه یا می‌ترسیدن یا زیادی بازی درمیآوردن. تو فقط اینقدر شجاعی.»

سکوت کردم. دلم می‌خواست این لحظه رو نگه دارم.

ولی بدنم چیز دیگه‌ای می‌خواست.

گفتم: «خب… پس حالا که اینجاییم… کجا بودیم؟»

خندید. اون خندهٔ آروم و شیطونش.

دستش رو برد پایین، روی قسمت پایین باسنم، نزدیک به جایی که شورت تموم می‌شد. نوازش کرد.

گفت: «اینجا بودیم. درست همین جا.»

پلکام رو بستم.

و گفتم: «پس ادامه بده.»

احسان رفت بیرون. چند لحظه بعد برگشت. نایلون مشکی تو دستش بود. رفت کلید برق رو زد. نور سفید لامپ سقفی، یهویی همه چیز رو روشن کرد.

غر زدم: «چرا برق رو روشن کردی؟»

نایلون رو باز کرد. کاندوم سبز رو با دندون باز کرد، شورتش رو پایین کشید و شروع کرد به رول کردنش روی کیر نیمه‌سفتش. با دو انگشت، آروم و با اطمینان.

با ناز گفتم: «چه جالب… من همیشه فکر می‌کردم چه جوری می‌پوشوننش.»

لبخند زد. «همینجوری بود که دیدی. یاد بگیر بهد از این بکارت میاد!!.»

بعد، شیاف رو درآورد و در پاسخ به نگاه متعجب من گفت: «این کمکت می‌کنه.»

اومد سمت من. دستش رو گذاشت روی لبه شورت قرمزم. با یه حرکت آروم، کشیدش پایین. هوای خنک اتاق خورد به پوست باسنم. لرزیدم.

صدایم گرفته بود: «من بی‌تجربه‌ام… نمی‌دونم چی کار داری می‌کنی.»

آروم گفت: «برای شل کردن عضلاته. فقط به من اعتماد کن.»

ترس دوباره برگشت. پرسیدم: «درد داره؟ نکنه زخم و زیلیم کنی؟»

دستش رو گذاشت روی شونم. محکم، اما نه زورکی. «نترس. کون محشر تو برای این کار ساخته شده. فقط آروم باش.»

نگاهش کردم. چند ثانیه. بعد سرم رو تکون دادم.

«پاهات رو باز کن. کمی قوس به باسنت بده.»

همین کار رو کردم. انحنای کمرم رو بیشتر کردم، لگنم رو پایین دادم. حالا اون ناحیه کامل باز شده بود. خجالت می‌کشیدم، ولی دیگه دیر شده بود.

انگشت سردش روی ورودی کشیده شد. شیاف رو گذاشت آروم.

ناله کردم: «یواش…»

«دارم آهسته می‌رم.»

فشار داد. لیز خورد و رفت تو. تا آخر. با انگشت بیشترش کرد تو. نفسم بند اومد.

بعد — تَپ!

یه اسپنک محکم روی باسنم کوبید. گرمیش روی پوست داغم موند.

گفت: «امشب دیگه با جرات باش. نترس. وقتشه تسخیر بشی.»

دو سه دقیقه گذشت. دست احسان هنوز روی اون ناحیه بود. آروم، با نوک انگشت، دور تا دور ورودی شیاف رو ماساژ می‌داد. نه فشار، فقط یه نوازش مدور و گرم که داشت کم‌کم پوست حساس اونجا رو عادت می‌داد به تماس.

چشمام رو بسته بودم. حس می‌کردم عضلاتم دارن شل می‌شن. نه از شیاف، از دستاش.

همینطور که ماساژ می‌داد، زمزمه می‌کرد: «آروم باش عزیزم… عضلاتت رو رها کن… نترس، من با توام.»

صداش آروم بود، مثل همون شبایی که توی خونه تارا ورق بازی می‌کردیم و راهنمایی می‌کرد منو. ولی حالا فرق داشت. حالا داشت جایی از من رو لمس می‌کرد که هیچکس حتی نزدیکش نشده بود. و من داشتم می‌ذاشتم باهام بازی کنه.

هر بار که می‌خواستم دوباره بترسم، یه جمله می‌گفت: «نفس عمیق بکش… تو قوی‌ترین دختری هستم که دیدم… نه، به خودت سخت نگیر… طبیعیه…»

کم‌کم دیگه اون لرزش اولی نبود. یه جور آرامش عجیب جایگزینش شد.

بعد دستش رو کشید. صدای باز شدن درِ یه بطری پلاستیکی اومد. چشمام رو باز کردم. یه بطری صورتی بود، با نوشته‌های ریز. قبل از اینکه بپرسم، گفت: «ژل بهداشتی بانوان. برای بهداشت و کنترل آلودگی. همیشه باید قبل از هر چیزی به لای پات بمالی.»

کمی ژل رو کف دستش ریخت. سرد نبود، ولرم بود — معلوم بود چند دقیقست توی دستش گرم کرده. شروع کرد به مالیدن به اطراف سوراخ کونم. آروم، با تمام کف دست. ژل لیز و نرم بود، انگار داره یه مراسم خاص رو اجرا می‌کنه.

بعد گفت: «حالا برگرد. رو کوصت هم بمالم.»

برگشتم به پشت. پاهام رو باز کردم. خجالت می‌کشیدم، ولی دیگه برام عادی شده بود. ژل سرد نبود، گرم بود — از دستاش.

دستش رو گذاشت روی کصم. پر آب شده بود. از خودم خجالت کشیدم. داشت با کف دستش، آروم، اون نرمی و رطوبت رو همه جا پخش می‌کرد.

با لحنی که هم تعریف بود هم شوخی، گفت: «خوش به حال شوهر آینده‌ات… یه بهشت کم‌نظیر بهش می‌رسه.»

صورتم داغ شد. غر زدم: «کوفتش بشه… مگه مال من چه فرقی با بقیه داره؟ الکی داری اغراق می‌کنی.»

دستش رو نگه داشت. نگاهم کرد. یه لبخند کوچیک روی لبش بود، ولی چشماش جدی بود.

«نرگس… کص تو، از اون قشنگ‌هایی نیست که توی مجله‌ها می‌بینی. از اونا قشنگ‌تری. لبای کصت پر و گوشتیه، مثل میوه‌ی رسیده. رنگش صورتیِ گرمِ مایل به ارغوانیه، نه اون صورتی سرده که مال فیلماس. موقعی که خیسه، برق می‌زنه زیر نور. چوچولت — اون غنچه‌ی کوچولو که هر دفعه با یه لمس خودش رو جمع می‌کنه — یه جور خاصی بیرون زده، دقیقاً همون جایی که باید باشه تا بیشترین لذت رو بده. و وقتی بازش می‌کنی… انگار داری گلبرگای یه ارکیده رو از هم جدا می‌کنی. این رو من بهت می‌گم که کلی زن دیده‌م توی عمرم.»

فقط نگاهش کردم، انگار فراموش کردم چطور نفس بکشم. نمی‌دونستم چی بگم. دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه قورتم بده.

بعد دوباره دستش رو گذاشت روی کصم. مالش داد. آروم. چند دقیقه ای به همین شکل گذشت. ژل گرم، دست گرم، نوازش آروم.

اما دوباره… یه لرز از پشتم شروع شد. نه از سرما، از اون ترس قدیمی. ترس از ناشناخته. ترس از اینکه مبادا نتونم.

صدام درنیامد. فقط گفتم: «احسان… می‌ترسم.»

دستش رو برداشت. اومد بالاتر. منو در آغوش گرفت. محکم. صورتم رو چسبوند به سینه‌اش.

دستش روی پشتم بود. نوازش می‌کرد، آروم، مثل بچه که آروم می‌کنن.

گفت: «می‌دونم. حق داری. ولی من اینجام. ولت نمی‌کنم. هیچی نمیشه.»

نفسام آروم‌تر شد. بوی عطر مردونه اش پر کرد ریه‌ام رو.

چند لحظه بعد، از بغلش جدا شدم. نگاهش کردم. دیگه نمی‌لرزیدم.

دوباره سرحال اومدم. اون لرزش ترس داشت کم‌کم جای خودش رو به یه شیطنت آشنا می‌داد. نگاهم رو دوختم به کیر احسان که هنوز با اون کاندوم سبز پوشیده بود.

با نازی توی صدا گفتم: «این مار وحشی… با این ماسکی که براش گرفتی، خفه نمیشه؟»

احسان لبخند زد. دید فضا داره به نفعش پیش می‌ره. با طعنه گفت: «شاید نیاز به تنفس دهان به دهان داره. یه کم هوای تازه حالش رو بهتر می‌کنه.»

همون نگاه دعوت‌کننده. نیازی به اصرار بیشتر نبود. خودم رو روی تخت به سمتش کشوندم.

اول با نوک زبان لمسش کردم. بوی توت‌فرنگی و طعم شیرین مصنوعی کاندوم، چیز عجیبی بود — نه بوی واقعی پوست، ولی به اندازه‌ای تحریک‌کننده که زبونم رو بازتر کرد. لیس زدم. از ته تا سر. با کف دست حلقه کردم دورش و آروم شروع کردم به مکیدن.

احسان نفسش گرفت. دستش رفت توی موهای من. ولی اجازه نداد به همین راحتی تموم بشه.

گفت. «بیا یه پوزیشن بگیریم که هردومون بتونیم باهم بازی کنیم.»

با شیطنت نگاهش کردم. چند ثانیه بعد، جابه‌جا شدیم. احسان به پشت دراز کشید. من برعکس، روی صورتش نشستم. کص برهنه و مرطوبم، درست بالای لبای اون.

خودم هم خم شدم و کیر کاندوم‌پوش رو دوباره بردم توی دهنم.

حالا هردو غرق هم بودیم. زبان احسان آروم شروع کرد به لیسیدن کص من — از پایین به بالا، دور چوچول، توی شیارها. از شدت لذت، کیر رو از دهنم درآوردم و یه ناله بلند کشیدم.

«آه… جونمو داری در میاری احسان! بخور برام ول نکن…»

صدام گرفته بود، نفس‌هام بریده. انگار دارم غرق می‌شدم توی یه استخر آب داغ سرعین.

برگشتم به مکیدن. اینبار عمیق‌تر. کیر تا ته حلقم می‌رفت و برمی‌گشت. صدای خیس دهنم، همراه با ناله‌های خفه‌ام، پر کرده بود اتاق رو. هر بار که می‌رفتم پایین، احسان یه ناله می‌کرد توی کصم. هر بار که می‌اومدم بالا، زبانش رو عمیقتر می‌کرد توی شیارها.

انگار هر دو توی یه ریتم بی‌نهایت گیر کرده بودیم. نفس نفس‌زنان، خیس از عرق، و فقط لذت.

همونطور که داشتم وا می‌رفتم روی صورت احسان، یه یادآوری توی دلم پیچید. اون شب توی حموم… نوک سفت و خیس کیرش رو حس کرده بودم که به سوراخ کونم فشار می‌آورد. اون موج برق‌وار که از پشتم تا مغزم دوید. اون حس شهوت خالص، بی‌پرده، حیوانی.

ولی اون موقع، انگار یه چیزی بین من و خودم فاصله انداخته بود. همه چیز انقدر سریع و نفس‌گیر بود که فرصت نمی‌کردم فکر کنم.

اما حالا… حالا توی بدن خودم بودم. هر میلی‌متر پوست، هر تپش، هر نفس، مال خودم بود. نه تماشاگر، نه دختری که غرق شده باشه توی طوفان. اینبار خودم تصمیم می‌گرفتم. خودم می‌گذاشتم.

احسان انگشتش رو آروم گذاشت روی اون نقطه. دورش چرخید، بدون فشار. یه نوازش حساب‌شده.

با خودم گفتم: اینبار توی بدن خودم حسش می‌کنم. نه از دور، نه توی اون هیجان عجله‌دار. اینبار آگاهانه دارم به درونم واردش می‌کنم.

انگشتش لیز خورد. فقط نوکش. ولی این دفعه، فرق می‌کرد. چون من بودم که می‌خواستم. من بودم که لگنم رو بیشتر باز کردم. من بودم که باسنم رو قوس دادم.

احسان یه تیوپ وازلین برداشت. با همون انگشت، کمی وازلین مالید.

اینبار نرم‌تر. لزج‌تر. انگشت دوباره اومد سمت ورودی.

نگاهش کردم. سرم رو تکون دادم. یعنی: «بیا…»

انگشت رفت تو. فقط یه بند. نفس عمیقی کشیدم. نه درد بود، نه ترس — یه حس عجیب پرشدگی، یه «دارم می‌پذیرم»ی بی‌کلام.

احسان ولش کرد همونجا بمونه. چند ثانیه بعد، آروم، آرومتر از همیشه، شروع کرد به حرکت دادنش. بیرون و داخل.

با حرف زدن کنترل رو دست گرفت: «آروم… اینجوری… آره… می‌بینی می‌تونی دختر؟»

چشمام رو بستم. زمزمه کردم: «آره… حسش می‌کنم…»

دیگه نمی‌ترسیدم. دیگه فقط منتظر بودم.

احسان دست از کار کشید. نگاهم کرد، با اون چشمایی که هم حالا می‌تونستن محکم باشن، هم صبور.

«این مدت که آموزش آنلاین داشتی… تونستی با خیار تمرین کنی؟»

صورتم حسابی سرخ شد. خجالت کشیدم، ولی راستش رو گفتم: «راستش… نه. کمتر پیش اومده توی خونه تنها باشم. فقط گاهی، وقتی همه می‌رفتن بیرون…»

دستش رو گذاشت روی شونم. «پس چی کار کردی؟»

هیچی نگفتم. فقط رفتم سمت کشوی آخر کمد. از تهش، زیر یه پشته لباس کهنه، جعبه سیاه رو درآوردم. با دست لرزون، گذاشتم جلوش روی تخت.

احسان نگاهش کرد، بعد نگاه کرد به من. ابروش یه کم بالا رفت.

«از کجا آوردیش؟»

«از یه کانال تلگرامی…» صدایم گرفته بود. «برای خودم خریدم. نمی‌دونستم چطور بهت بگم.»

جعبه رو باز کرد. ابزار کوچک و نرم و همرنگ گوشت رو درآورد. توی دستش چرخوند. نگاهش می‌کردم، نمی‌دونستم چی فکر می‌کنه.

بعد لبخند زد. اون لبخند آروم و مطمئن همیشگی. «خوب… تمرین کردی باهاش؟»

سرم رو تکون دادم. «اولش سخت بود… سوزش داشت. ولی کمکم عادی شدم. هر وقت خونه خلوت می‌شد… یا دزدکی توی حموم.»

«حالا دیگه نمی‌ترسی؟»

نگاهش کردم. «نه. دیگه نمی‌ترسم.»

احسان نگاه عمیقی بهم کرد. ابزار رو گذاشت کنار. بعد گفت: «حالا برو روی تخت. پوزیشن سجده. کونت رو بده بالا.»

همین کار رو کردم. زانوها رو زیر شکمم جمع کردم، باسنم رو دادم بالا، صورتم رو گذاشتم روی ملحفه.

اومد پشت سرم. ابزار رو برداشت. گفت: «گام به گام می‌ریم جلو تا شرایط عضلاتتو بسنجم. ولی بدون…» صداش محکم شد، قاطع، یه جوری که پشتم میلرزید. «در هر صورت امشب باید بگامت با این کیرم.»

نفسم بند اومد. اون لحن… قاطع، بی‌بازگشت، انگار نه از من سوال داره، نه انتظار حرفی داره. فقط می‌گه و من باید گوش کنم. باید اطاعت کنم.

و عجیب… این برام لذت‌بخش بود. نه اینکه دوست داشته باشم کسی بهم امر بده. نه. ولی از اون… از احسان… شنیدن این لحن، این که حق انتخاب ازم گرفته می‌شه، این که تکلیفم با یه کلمه روشن می‌شه… یه جور رهایی بود. رهایی از تصمیم گرفتن. از فکر کردن به «درست یا غلط». فقط بودم و فرمان.

توی دلم گفتم: بگو بازم… بگو چکار کنم. من انجام می‌دم.

چون اون لحن، برام از هر نوازشی داغ‌تر بود.

احسان ابزار رو برداشت. نه مثل قبل که فقط فشار می‌داد و می‌رفت تو. اینبار با حوصله بیشتر، با چرخش و دوران دادن. هر بار که می‌چرخوندش، حس می‌کردم یه لایه از مقاومت عضلاتم داره کنار می‌ره. باز می‌شدم. نه با زور، با آرامش.

چند دقیقه بعد که درآوردش، نفس عمیقی کشیدم. جای خالیش حس می‌شد. احسان با دستمال کاغذی خشکش کرد. بعد دوباره ژل بهداشتی مالید به اطراف. اینبار ولرم بود. انگشتش رو هم با وازلین چرب کرد و دوباره فرو برد تو — نه برای ورود، برای مالیدن به دیواره‌ها. انگشتش توی من می‌چرخید، آروم، صبور، مثل یه معلم حرفه‌ای که می‌دونه شاگردش تازه‌کاره.

چند دقیقه بعد، هر دو آماده بودیم.

نفس‌هام تند شده بود. نه از ترس، از انتظار. صدام می‌لرزید، ولی سعی می‌کردم محکم باشم: «همون پوزیشن سجده رو بگیرم؟»

احسان سرش رو تکون داد. «نه. این دفعه فرق می‌کنه.»

دو تا بالشت زیر شکمم گذاشت. دمر خوابوندم. گفت: «خودت هم قوس بده به باسنت. پاهات رو کمی باز کن. دستات رو به سمت جلو دراز کن.»

همین کار رو کردم. حالا کص و کونم کامل در معرض بود. نمی‌دیدمش، ولی حس می‌کردم داره نگاه می‌کنه. بین پاهام نشست. اول با دست، کیرش رو مالید به سوراخ کونم. بعد هدایتش کرد سمت کصم. اونجا رو هم مالید. ژل و وازلین و رطوبت خودم، همه قاطی شده بود. نفس‌هام بریده بریده می‌شد.

نوک کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونم.

فشار زیادی نیاورد. فقط گذاشت.

منتظر موند. تا وقتی نتونستم تحمل کنم و گفتم: «آخ…»

همون لحظه، یه ذره فشار رو بیشتر کرد. بازم منتظر موند. بازم نفس عمیق. بازم «آخ». بازم فشار بیشتر.

این بار، یه میلی‌متر رفت تو.

ناله کردم. صدای احسان آروم بود: «آروم باش… عضلاتت رو شل کن… بهش فکر نکن…»

سعی می‌کردم. ولی مغز من فقط روی اون نقطه متمرکز بود. جایی که هیچوقت چیزی اینقدر بزرگ واردش نشده بود.

هر بار که نفس می‌کشیدم، یه ذره بیشتر می‌رفت تو. نفس‌هام و فشارش، هر دو توی یه ریتم افتاده بودن. صدای ناله من و نفس‌های بریدهٔ احسان، قاطی شده بود توی اتاق.

احسان زمزمه کرد: «داری عالی پیش می‌ری… فقط تحمل کن…»

چشمام رو بستم. گفتم: «بیا تو… بیا منو بگا… بیا تو…»

صدایم خواهش داشت. نه التماس، یه جور دعوت از ته دل.

احسان آروم، با صبر بی‌نهایتش، راهش رو طی کرد. من داشتم می‌رفتم توی یه جای ناشناخته. هم درد بود، هم یه جور پرشدگی عجیب.

تا اینکه یه دفعه — جیغ کشیدم.

نه از ترس، از شدت اون لحظه. سر کیرش رفته بود تو. تا ختنه‌گاه. توی کونم.

درد تیر کشید تا پشتم. با التماس گفتم: «در بیار… نمی‌تونم…»

بعد خودم هم فهمیدم دارم چه می‌گم. نفس عمیق کشیدم. با صدایی که می‌لرزید گفتم: «گوش نکن … به حرفم… توجه نکن که زجه می‌زنم… ولی بخدا جر خوردم…»

احسان دستش رو گذاشت روی کمرم. محکم. «بیشتر راه رو رفتیم. تو واقعاً ظرفیتشو داری. فقط چند دقیقه تحمل کن. عادی می‌شه.»

چشمام پر اشک شد. از شدت حس درد سرم رو تکون دادم.

کشید بیرون. دوباره آروم فرو کرد. بازم درد. ولی این دفعه، یه چیز دیگه هم بود. ته اون درد، یه جرقهٔ کوچیک از یه حس ناشناخته. شاید همون لذتی که احسان می‌گفت.

دوباره رفت و برگشت. آروم‌تر. بازم. بازم.

کم کم درد داشت عادی می‌شد. یا من دیگه یاد گرفته بودم باهاش کنار بیام. عضلاتم دیگه مقاومت نمی‌کردن. داشتن ول می‌کردن. باز می‌شدم. نه از زور، از خواست خودم.

همینطور که داشت آروم می‌رفت و می‌اومد، دستش رو کشید روی پشتم. نوازش کرد. انگشتاش رو از ستون فقراتم پایین کشید، آروم، آروم، تا رسید به قوس کمرم. اونجا نگهش داشت.

گفت: «نرگس… باور نمی‌کنی چقدر قوی‌ای… توی کونت انقدر نرم و گرمه که انگار کیرم همیشه مال تو بوده. انگار این جای خالی، همیشه مال من بوده. فقط منتظر بوده تا پر بشه.»

چشمام رو بستم. کلماتش توی من پیچید. همونقدر عمیق که کیرش.

نفسم آروم‌تر شد. دیگه فقط فشار سنگین کیرش توی من نبود. یه جور آرامش عجیب هم بود.

بعد از چند دقیقه، نفس‌هام سنگین شد. از وزن خودم، از فشار فعالیت، از همه چی. گفتم: «احسان… نفسام داره بند میاد… نمی‌تونم…»

بلند شد از روم. برگشت.

آمد روبرویم. دستش رو گذاشت زیر چونه‌ام و صورتم رو بلند کرد. نگاهم کرد. چشماش خیس بود؟ نه، شفاف. پر از یه چیزی که نمی‌تونستم اسمش رو چی بذارم.

لبام رو گرفت. آروم. اول فقط لب پایینم رو مکید. بعد لب بالا. بعد زبانش رو فرستاد تو دهنم. اینبار نه عجله، نه شکار. یه بوسه آروم، نفس‌گیر، پر از حرفایی که نمی‌شد گفت.

بعد از بوسه، پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم. دستش رو کشید روی گونه‌ام. «چقدر قشنگی… می‌دونی؟ نه فقط توی این لحظه. همیشه. از همون روز اول توی خونه ما… وقتی با اون خجالت و شیطنت وایساده بودی… می‌دونستم تو خاصی.»

سرم رو تکون دادم. چیزی نگفتم. فقط گذاشتم دستش رو روی صورتم بمونه. گذاشتم اون حرفا بره تو دلم.

برای چند لحظه، هیچی نبود جز نفس‌هامون و گرمای پوست هم.

و من آماده بودم دوباره شروع کنم.

نفسم هنوز درنمیومد. بدنم خسته بود، کونم می‌سوخت، ولی یه جای عمیق‌تر… راضی بودم. به احسان گفتم: «استاد، درس امروز رو تموم کنیم… جونم دیگه طاقت نداره.»

احسان دستش رو کشید روی کمرم. «امشب بتونی نصف کیرمو توی خودت جا بدی، دفعه بعد خود به خود می‌ره تو. فقط همین یکی رو تحمل کن عزیزم.»

با عشوه گفتم: «بازم مگه می‌خوای؟! من همین امشب نمره پاسی بگیرم برام کافیه. دیگه سمتت نمیام.»

خندید. «بچه جان، مزشو که بچشی دیگه ولش نمی‌کنی.»

نگاهش عوض شد. جدی شد. اون نگاهی که دلم می‌خواست دوباره ببینمش.

«جنده کوچولو… پاشو. می‌خوام کون تنگتو بگام.»

لرزیدم. نه از شرم — از اون لذتی که توی اطاعت بود. گفتم: «چشم! خواهش می‌کنم… کونمو بگا…»

ناز کردم. می‌دونستم از این لحن خوشش میاد.

«پاشو بشین روش.»

احسان رفت لبه تخت نشست. پاهاش رو گذاشت روی زمین، کمی بازتر از شونه‌هاش. منم رفتم بین پاهاش. برگشتم به پشت، صورتم رو به آینه میز توالتم، پشتم رو به سینه‌اش. خودم رو آروم پایین بردم روی رون‌هاش نشستم. باسنم درست روی کیرش قرار گرفت، ولی هنوز نرفته بود تو.

نشستم روی پاشنه‌هام، زانوهام خم، پاهام روی زمین کنار پاهاش. تعادلم رو با دستام که گذاشتم روی زانوهاش حفظ کردم. از این حالت، حس می‌کردم تمام وزنم روی کیرشه، ولی فقط فاصله یه نفس باهاش فاصله داشتم.

دست خودم رو بردم پایین، بین پاهام. کیرش رو گرفتم، سفت و داغ بود. سرش رو پیدا کردم، هدایتش کردم روی سوراخ کونم. اون ورودی که ساعت‌ها روش کار کرده بودیم، حالا آماده بود. لبه کیر روی ورودی حساس و لغزنده و آماده شده قرار گرفت.

گفتم: «اینطوریه؟»

سرش رو تکون داد. «آره. خودت کنترل داری. آروم برو پایین.»

نشستم. فشار دادم. نوکش آروم لبه‌ها رو کنار زد. اولش حس کردم یه چیزی داغ داره پوستم رو سوراخ می‌کنه — نه درد، یه فشار عجیب. بعد یه «شلپ» کوچیک و رفت تو. همون لحظه یه آه از عمق سینم دراومد که خودم هم نتونستم جلوش رو بگیرم.

نفس عمیق کشیدم. دستام رو گذاشتم روی زانوهاش. تعادلم رو نگه داشتم…

پرسید: «می‌تونم برم جلو؟» گفتم: «آهسته… خواهش می‌کنم…» فشار داد. یه میلی‌متر دیگه رفت تو. حس کردم دارم نه از درد، از اون پرشدگی عجیب، نفسام رو حبس می‌کنم.

گفتم : «بازم…». بازم رفت.

. دستش رو گذاشت روی کمرم.

«حالا چطوره؟»

گفتم: «… خوبه. ادامه بده.»

همون موقع، دستاش اومد از پشت. سینه‌هام رو گرفت. شست‌هاش رفت روی نوک سینه‌هام. چلوند. کشید. دردی که می‌اومد از نوک سینه، می‌رفت پایین تا لای پام. انگار یه سیم برق بود وصل شده بود به کصم.

با خودم گفتم: نمیتونم همزمان هم درد سینه رو تحمل کنم، هم فشار کیر توی کونم رو.

احسان گفت: «هر چی دیرتر کیرمو بکنی توی خودت، بیشتر فشار می‌دم.»

نیشگونش رو محکم‌تر کرد. جیغ کوچیکی کشیدم. فشار آوردم پایین. کیر رفت بیشتر توی کونم.

«آه… آه…»

«بازم.»

نیشگون محکم‌تر. منم بازم پایین رفتم.

هر بار که داد می‌زد، یه فحش تازه می‌گفت: «جنده… بی‌شرف… کونتو بده پایین… می‌خوام همشو بکنم تو کونت…»

و من… هرچقدر بیشتر تحقیرم می‌کرد، بیشتر برام لذت‌بخش می‌شد. نه اینکه کلماتش برام مهم بود، اون لحن بود. اون که می‌دونستم دیگه منو نمی‌بینه به عنوان دختر دوستش. فقط یه کون بودم برای پر کردن. و من… من این رو می‌خواستم.

تا اینکه بالاخره حس کردم نصف کیرش رفت توی من. بدنم داشت می‌لرزید، اشک توی چشمام جمع شده بود، نفس‌م بند اومد. گفتم: بسه… دیگه جا ندارم

احسان نگام کرد. «نفس عمیق بکش. تو می‌تونی. بگو می‌تونی.»

گفتم: «می‌تونم…» ولی صدایم می‌لرزید.

تَپ!

یه اسپنک محکم روی کونم.

ولی اینبار احسان دست از کار نکشید. نفس‌هاش تندتر شده بود. بدنش داشت داغ می‌شد. ناله‌های خفه‌ای می‌کرد که از ته گلوش بیرون می‌اومد.

دستاش رو محکم حلقه کرد دور کمرم. کشید. به سمت خودش چسبوند. کیر رفت یه ذره بیشتر تو.

صدایم گرفت. فقط تونستم بگم: «نههه… ولی انگار نه انگار که چیزی گفتم

می‌دونستم داره وقتش می‌رسه. نه از حرفاش، از تکوناش. کیرش توی من سفت‌تر و داغ‌تر شده بود. نفس‌هاش بریده بریده و پشت گردنم. حس می‌کردم عضلات شکمش داره جمع می‌شه. هر ثانیه منتظر بودم یه نعره بزنه و تمومش کنه.

با خودم گفتم: داره می‌اد.

دستام رو گذاشتم روی رون احسان. محکم گرفتم. فشار آوردم که بالاتر بیام. نمی‌ذاشتم بیشتر فرو بره. یه سانت دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم.

ولی احسان دیگه حرفم رو نمی‌شنید. یه عربده کوتاه از گلوش دراومد — خفه، نفس‌گیر، مث حیون وحشی که داره می‌پره روی طعمه‌ش.

«همینجایی… نرو…»

و بعد یه نعره. کوتاه. خشک.

و بعد یه نعره. کوتاه. خشک. یهو همه چیز ایستاد. نفسش تو گلوم موند، بدنش مثل یه کمان کشیده شد، بعد — رها. یه لرز طولانی از پاشنه‌هاش تا شونه‌هاش دوید. حس کردم کیرش داره توی من می‌تپه. یه‌بار، دوبار، سه‌بار. هر تپش با یه ناله از ته گلوش همراه بود.

شل شد روی من و زمزمه کرد توی گوشم: «مال منه این کون… فهمیدی؟ قلبم ایستاد با اون لحن. نتونستم جواب بدم.

احسان توی کونم خالی شده بود. توی کاندوم. ولی من حسش می‌کردم. گرماش رو. نبضش رو. تموم شدنش رو.

همینطور که هنوز می‌لرزید، صورتش رو چسبوند به گردنم. نفسش داغ بود. زمزمه کرد: «نرگس… تورو …»

نتونست تموم کنه.

منم چیزی نگفتم. فقط گذاشتم دستام از روی رونش بره. بدنم رها شده بود. نه حتی انرژی حرف زدن. ولی تهش یه رضایت عمیق بود که نمی‌تونستم اسمشو چی بذارم.

بالاخره تموم شد.

احسان کمکم کرد بیام بالا. کیرش هنوز تو من بود، ولی دیگه سفت نبود. کیرش رو آروم کشید بیرون. یه حس عجیب خالی شدن ، یه جور سبکی.

به رو افتادم رو تخت. کونم مثل آتیش می‌سوخت — همون جایی که کیرش بود، هنوز گرماش رو حس می‌کردم. سینه‌هام زیر فشار انگشتاش کبود شده بود. ولی توی دلم یه چیز عجیب بود… پیروزی. انگار یه جنگ رو برده بودم که هیچکس نمی‌تونست

کاندوم رو درآورد. پر از منی بود، سنگین. داد دستم. نگاهش کردم. زیر نور لامپ، سفید غلیظ توی اون پلاستیک شفاف می‌درخشید.

بردمش زیر بینی‌ام. بو کردم. بوی تند و نمکی خودش، با یه ته‌مزه شیرین که یادم نمی‌اومد کجا. همون بوی اون شب حموم، ولی اینبار قاطی با بوی عرق خودم و ژلی که مالیده بود. دوباره بو کردم. نمی‌تونستم دست بردارم. انگار بو کردنش، خودش یه جور تملک بود.

احسان نگاهم می‌کرد. لبخند کوچیکی زد. «خوشت میاد؟»

سرم رو تکون دادم. «بوی خاص خودته…»

خندید. کاندوم رو از دستم گرفت، بنداز دور.

من خودم رو جمع کردم تو خودم، مث یه توپ کوچولو، زانوها رو بغل کرده بودم. کونم می‌سوخت، ولی ته دلم حس عجیبی داشتم. نه خستگی، نه پشیمونی. یه جور ارامش.

اومد کنارم. دستش رو گذاشت رو کمرم.

«حالت خوبه؟»

نگاهش کردم. صورتش رو نور چراغ، نصفه روشن بود. عرق روی پیشونیش هنوز خشک نشده بود.

گفتم: «آره. مرسی.»

«هر وقت گفتم بسه، به این معنی نیست که تموم شده. این کون مال منه. هر وقت من بخوام، باید بهم کون بدی. فهمیدی؟»

صدایم نمی‌اومد. فقط اشکام بدون صدا می‌ریخت روی ملحفه. نه از درد، نه از ترس — از شدت اون لحن. اون که اینقدر راحت می‌گفت «مال منه» و من می‌دونستم راست می‌گه.

گفتم: «آره… فهمیدم… مال توئه…»

صدایم می‌لرزید. ولی تهش یه رضایت عجیب بود. انگار بالاخره یه جایگاه پیدا کرده بودم. مال کسی بودن.

یه لحظه بعد، بی‌حال افتادم روی تخت. خودم رو جمع کردم. کونم می‌سوخت، سینه‌هام کبود شده بود، ولی یه جای عمیق‌تر… حس پیروزی بود.

نگاهش کردم. گفتم: «هیچوقت اینقدر لذت نبرده بودم. ممنونم احسان.»

دستش رو گذاشت روی گونه‌ام. «نرگس قشنگم… خودت باعثش شدی.»

همین موقع، تلفن احسان زنگ خورد. نگاه کرد. گفت: «زهراست .»

گوشی رو برداشت. «آره عزیزم… دارم کارم رو جمع می‌کنم. چند دقیقه دیگه راه می‌افتم. نگران نباش… بله… ببوسش… خداحافظ.»

گوشی رو گذاشت. من عبوس شده بودم.

«کاش می‌تونستی بمونی… دلم می‌خواد توی بغلت بخوابم.»

آمد کنارم. دستش رو گذاشت روی سرم. «به زودی یه شب کامل می‌مونم. قول می‌دم.»

به هم نگاه کردیم. لباش رو به سمتم دراز کرد. منم بوسیدمش. آروم، نه مثل قبل. اینبار یه بوسه خداحافظی.

بلند شد. دستش رو یه بار دیگه کشید روی موهای من. «تو همینجوری بخواب.» چشمام رو بستم. چند دقیقه صدای قدمهاش تو راهرو، بعد صدای در، بعد سکوت. رفته بود. هنوز بوی عطرش توی ملحفه بود.

من موندم، با بدن خسته و دلی پر از یه چیزی که نه غم بود نه شادی — یه جور انتظار شیرین برای سه‌شنبه بعد.

خب عزیزان… فصل اول خاطرات من اینجا تموم می‌شه.

می‌دونم بعضیهاتون هنوز سوال دارید، بعضی‌هاتون شاید دلتون می‌خواد بیشتر بدونید. راستش خود من هم تازه دارم با این همه احساس و اتفاقی که افتاد کنار میام.

سایت کیرتوکص محدودیت داره تا ۵ پارت برای هر داستان، پس فعلاً باید باهاش کنار بیایم. ولی این فقط پایان فصل اوله، نه پایان ماجرا.

خیلی ممنونم از تک‌تک شما که خوندید، کامنت گذاشتید، راهنمایی کردید، حتی اونایی که نقد داشتید. واقعاً بهم کمک کردید که بهتر بنویسم و صادق‌تر باشم.

اگه از خاطرات من خوشتون اومد، لایک کنید که بدونم باید براتون ادامه بدم.

به زودی با فصل دوم برمی‌گردم. ماجراهای بیشتری در راهه… شاید تلخ‌تر، شاید داغ‌تر. نمی‌دونم. فقط می‌دونم هنوز چیزای ناگفته زیادی توی دلم مونده.

تا بعد…

نرگس

نوشته: نرگس

بازدید 5,626

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

7 پاسخ به “اولین ماجراجویی نرگس (۵ و پایانی)”

  1. مرسی که قسمت بعد رو زود فرستادی تا منتشر بشه اول لایک کردم، تا کمی بعد بیام و سر فرصت بخونم ❤️

  2. مرسی که قسمت بعد رو زود فرستادی تا منتشر بشه اول لایک کردم، تا کمی بعد بیام و سر فرصت بخونم ❤️

  3. فقط می‌تونم بگم: واووووووو دستمریزاد بهت دختر. چقدر خوب بود خیلی دوستش داشتم

  4. لطفا ادامه بده بی‌صبرانه منتظر فصل دوم و پارت‌های بعدی داستان و خاطراتت هستم

  5. کردن کون یک دختر ۱۹ ساله که تجربه اولشم هست از بالاترین لذتهای روزگاره. مخصوصا اون قسمت لاپایی زدن از پشت درحالیکه اب کصش جاری شده اوج لذته. کردن تو کونش گه دیگه معرکه ست. قسمت همتون بشه ایشالا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...