داستان و مطالعه

دو معادله دو مجهول (۱)

دوشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۴ 10 دقیقه مطالعه
گرمای هوا جهنم محض بود و کلاس ریاضی از اونم جهنم‌تر ! معلم داشت با جدیت درس می‌داد و پشت سر هم یه مزخرفاتی روی تخته می‌نوشت و پاک می‌کرد . جوری دستاشو توی هوا تکون می‌داد و با حرارت حرف می‌زد که انگار همین چند لحظه پیش پشم‌ریزون ترین کشف قرن حاضر رو انجام داده!
بی‌توجه به تموم خزعبلاتی که دبیر ریاضی می‌گفت و همه آسمون ریسمون‌های بی‌فایده‌‌ای که به‌ هم می‌بافت ، روی صندلی آخرین ردیف کلاس به پشت لم داده بودم ! گوشه دیوار نشسته بودم و با بی حوصلگی سرمو به عقب تکیه داده بودم و آجرهای سقف رو یکی یکی می‌شمردم ! لعنتی … هر چقدر می‌شمردم همونقدر بودن ! دقیقاً ۷۳ تا!
این دنیا به یه خلاقیت جدید ، یه حرکت نو احتیاج داشت ! همه چیز اونقدر تکراری و معمولی و خسته کننده بود که آدمو کلافه می‌کرد ! توی این افکار فلسفی و بغرنج بودم و با جدیت سرمو به چپ و راست تکون می‌دادم و با حالتی تاسف‌بار و عاقل اندر سفیه به شمردن آجرها ادامه می‌دادم که موبایلم توی جیبم ویبره خورد ! یه نوتیف از واتساپ رفیقم داشتم ! رفتم توی پی‌وی و روی ویدیویی که فرستاده بود و زیرش چند تا ایموجی چشم قلبی ردیف کرده بود ، زدم و منتظر موندم تا دانلود شه . از اونجایی که به حول و قوه الهی میانگین سرعت اینترنت توی کشور ما هشت برابر میانگین جهانیه و با این حرکت مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی زدیم ، یه دقیقه‌ای دانلود شد! صدا رو کم کردم و فیلمه رو باز کردم ! یه پورن نیم ساعته بود ! زیر لبی فحش زیبایی به رفیقم دادم و خواستم بیام بیرون که دیدم هم طرف چیز حقی‌یه و هم من کار بهتری برای انجام دادن ندارم ! برای همین شروع کردم به دیدن ! بعد چند دقیقه یه نگاه به وسط پاهام کردم و دیدم یا اباالفضل ، یه چیز بزرگ و دراز از توی شلوارم بیرون زده ! حسابی شق کرده بودم ! سوئی‌ شرت‌مو روی پاهام انداختم و دستمو از زیرش روی شلوارم بُردم و کیرمو مالیدم ! دیدم نه ، این جوری فایده نداره ! یه نگاه به معلم و بچه ها که گرم درس بودن کردم و توی دلم گفتم ای امیدهای آینده ، ای طالبان علم و عشق و معرفت ، بخوانید … بخوانید که تنها راه نجات آدمی همین دانش اوست و دیگر هیچ ! یه تف کف دستم انداختم و دِ برو که رفتیم ! کیرمو از توی زیپ شلوار در آوردم و شروع کردم به جق زدن ! دستمو روی کیرم بالا و پایین می‌کردم و آروم نفس نفس می‌زدم ! اونقدر گرمم شده بود که با اون یکی دستم دکمه بالای پیرهنمو باز کردم ! می‌دونستم دارم کار خطرناکی می‌کنم ! می‌دونستم هر لحظه ممکنه لو برم ! ولی نمی‌تونستم دستامو متوقف کنم ! انگار اون دستای صاحب مرده نه از مغزم و بلکه از کیرم دستور می‌گرفتن و هر لحظه تندتر از قبل به بالا و پایین رفتن ادامه می‌دادن ! لبمو گاز می‌گرفتم که یه وقت صدایی از دهنم بیرون نیاد ! فقط یه نگاه کوچیک معلم به این گوشه کافی بود تا همه چی رو بفهمه ! دستامو اونقدر تند و محکم و سریع از زیر سوئی‌شرت روی کیرم حرکت می‌دادم که هر کسی منو می‌دید دو تا چیز بیشتر به ذهنش نمی‌رسید ؛ یا داشتم با سرعت هشت برابر میانگین جهانی اون زیر اورانیوم غنی می‌کردم یا … جق می‌زدم ! به همین راحتی!
اما بالاخره چیزی که می‌ترسیدم سرم اومد ! همونطوری داشتم به عمل زشت و شنیع خود ارضایی ادامه می‌دادم و کیرمو توی دستم گرفته بودم و کف دستمو هی عقب و جلو می‌کردم و شر شر عرق می‌ریختم که یه مرتبه جوگیر شدم و انگشتامو محکم دور کیرم فشار دادم و دستمو اونقدر با قدرت سُر دادم و پایین آوردم که … با صدای بلند ناله کردم!!!
یه مرتبه کل کلاس رو سکوت عجیبی فرا گرفت ! سر همه به عقب چرخید ! توی حالت عجیبی گیر افتاده بودم ! رو به جلو خم شده بودم و دو تا دستام زیر سوئی‌شرت مونده بودن و نگاهم به جلوی پام میخکوب شده بود ! سنگینی نگاه همه رو روی خودم حس می‌کردم ! ولی جرئت نداشتم سرمو بلند کنم ! “چیزی شده ، آقای مهراد ؟!” معلم بود که داشت می‌پرسید!
نفسم توی سینه حبس شده بود و توی همون حالت عین برق گرفته‌ها خشکم زده بود ! آقای ذوالفقاری با خط‌کش بلند توی دستش داشت قدم قدم به من نزدیک می‌شد ! “آقای مهراد … همه چیز خوبه؟!”
” نه!! ” بی هوا جواب داده بودم ! ذوالفقاری شکاکانه براندازم کرد . “اون‌وقت چرا‌؟!”
بی اختیار دستامو بیرون کشیدم و روی شکمم گذاشتم و تا جای ممکن طبیعی و باور پذیر ناله کردم . “معده‌م می‌سوزه ! فکر کنم مسموم شدم!”
“خب کاری هست که بتونیم واست انجام بدیم؟!” مرد میانسال همچنان به طرز مشکوکی نگاهم می‌کرد . تنها چیزی که برای خلاص شدن از این مخمصه به فکرم می‌رسید فرار بود . اما چطوری ؟! سرمو به نشونه نفی تکون دادم. “پس بلند شو برو یه آبی به سر و صورتت بزن!” کیرم هنوزم بیرون از شلوار بود و تمام قد ایستاده بود ! اگه از جام بلند می‌شدم ، رسوای دو عالم می‌شدم ! با استرس آب دهنمو قورت دادم و خواستم بهونه‌ای بیارم که ذوالفقاری پشت به من کرد و در حالی که دور می‌شد ، گفت : “زود باش . بیشتر از این وقت کلاس رو نگیر . اگرم دیدی حالت خوب نیست با هماهنگی آقای مدیر یه سر به درمانگاه کنار مدرسه بزن.”
با اولتیماتوم آقای ذوالفقاری همه بچه‌ها چرخیدن و نگاهاشونو از من برداشتن ‌. باید از فرصت استفاده می‌کردم . سریع بلند شدم و با دو تا دستام دو طرف سوئی‌شرت رو گرفتم و آستین‌هاشو از پشت به هم گره زدم . باید قبل از اینکه ذوالفقاری به اون طرف کلاس می‌رسید و به طرف من برمی‌گشت ، در می‌رفتم ! نباید اون حجم بزرگ و شق شده توی شلوارمو می‌دید ! خوشبختانه با وجود قدم‌های آروم و با حوصله‌ای که برمی‌داشت اصلاً کار سختی در پیش نداشتم ! به سرعت خودمو به در رسوندم و معذرت‌خواهی کردم و مثل مرغ از قفس پریده زدم بیرون ! نفس عمیقی کشیدم و دو طرفمو نگاه کردم ! خدا رو شکر کسی نبود ! با عجله از پله‌ها پایین رفتم و از سالن رد شدم و رفتم تو حیاط ! هوا هنوز به شکل غیر قابل تحملی گرم بود ! پوفی کردم و اون حجم بیرون زده بزرگ و کلفت رو از روی سوئی‌شرت بین دستام گرفتم و زیر لب زمزمه کردم ؛ ” باید یه فکری به حال تو بکنم ، مهراد کوچولو!”
به سرویس بهداشتی رسیدم و خودمو انداختم توی یکی از دستشویی‌ها ! خیلی سریع سوئی‌شرت رو انداختم روی دیوار و یه تف انداختم روی سالار و از اونجایی که مونده بود ، ادامه دادم ! اونقدر محکم کیرمو بین دستام عقب و جلو می‌کردم که ناله امونمو بریده بود ! کمرم به تندی پس و پیش می‌شد و هر بار که جلو می‌رفتم ، کیرمو تا انتها توی حفره‌ای که با دستام ساخته بودم ، فرو می‌کردم و می‌نالیدم ! دوباره توی مشتم تف کردم تا حرکتم روون‌تر شه! نفس نفس می‌زدم و قطره‌های عرق از پیشونیم پایین میومد ! دکمه‌های پیرهنمو یکی یکی باز کردم تا به نافم رسیدم ! پیرهنو عقب دادم و با عزم و اراده بیشتری ادامه دادم ! بدنم داشت سست می‌شد و چشمام کم کم سیاهی می‌رفت ! صداهایی که از گلوم خارج می‌شد داشت از کنترل خارج می‌شد و هر لحظه ممکن بود یکی بیاد ! دستمو روی دهنم گذاشتم و کف اون یکی دستمو محکم و سفت و سخت‌تر از قبل حرکت دادم ! دیگه چیزی نمونده بود ! کف دستمو به دیوار تکیه دادم و با سرعت دیوانه‌واری ادامه‌ دادم ! دستم اونقدر تند و تیز روی کیرم سُر می‌خورد که همه وجودم داشت می‌لرزید ! یه مرتبه نعره بلند و پر از لذتی کشیدم و همزمان آبم با فشار روی دیوار پاشیده شد!
مثل هر بار که ارضا می‌شدم ، پاهام سست شدن ! بی‌اراده به دیوار پشت سرم تکیه دادم و نفسمو با صدا فوت کردم ! یه نخ سیگار از توی پاکت سیگار توی جیبم در آوردم و با فندک روشنش کردم ! یه نگاه به مایع سفید و غلیظی که کل دیوار رو به رو رو گرفته بود ، کردم و پک محکمی به سیگار لای انگشتم زدم ! به دودی که از دهنم بیرون میومد و توی هوا پخش می‌شد ، نگاه کردم و لبخند زدم ! حتماً الان ذوالفقاری عقب مونده داشت حل دستگاه دو معادله دو مجهول رو یاد بچه‌ها می‌داد!
ax+by=m
cx+dy=n
هنوز دومین نیش رو به سیگار نزده بودم که یهو انگار یه چیزی به در خورد ! هول شدم و سیگار رو زیر پام له کردم و انداختم توی چاه فاضلاب و سریع کمربندم رو بستم و زیپ شلوارمو بالا کشیدم ! دکمه‌های پیرهنم رو با عجله بستم و آروم سرمو کشیدم بیرون ! وقتی کسی رو ندیدم ، نفس راحتی کشیدم ! حتما باد یا گربه‌ای چیزی بوده ! لعنتی نذاشت با خیال راحت یه نخ سیگار بکشم ! سوئی‌شرت رو از روی دیوار برداشتم و خواستم برم که یه مرتبه صدای زنگ تلفن بلند شد ! خشکم زد ! همون‌جا سر جام فلج شدم ! صدای موبایل من نبود ! پس … یعنی یه نفر دیگه اینجا بود ! ولی کی ؟! صدای زنگ توی کسری از ثانیه قطع شد . ولی دیگه کار از کار گذشته بود . با قدمای آروم و بی صدا خودمو به جایی که صدا ازش اومده بود ، رسوندم . خیلی بی سر و صدا صورتمو جلو بردم و چشمامو روی سوراخ کوچیکی که روی در دستشویی کناری بود ، گذاشتم ! با دیدن چهره‌ای که اون ور در با وحشت و اضطراب منتظر ایستاده بود ، چشمام از شدت تعجب دو تا شد ! آقای مدیر اینجا چیکار می‌کرد؟!
چند لحظه‌ای طول کشید تا بتونم قضیه رو هضم کنم . اینکه چرا آقای مؤمن اینجا بود ؟! چرا خودشو مخفی کرده بود ؟! صدایی که موقع سیگار کشیدن شنیده بودم و چیزی یا کسی که به در خورده بود ! وقتی همه اینا رو به هم ربط دادم ، با یه سر سنگین از فکر و با همون قدمای سبک و بی صدا از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و کنار دیوار پنهون شدم . چند دقیقه‌ای که گذشت ، صدای باز شدن درو شنیدم . آقای مدیر از اون‌جا بیرون اومد و چند لحظه با تردید همون وسط ایستاد . بعد انگار تصمیم خودشو گرفته باشه ، نگاهی به ساعتش کرد و به سرعت وارد دستشویی‌ای که من چند دقیقه پیش اون‌جا بودم ، شد ! درو پشت سرش بست و من هنوز با حیرت گوشه دیوار وایستاده بودم و همه این اتفاقات رو می‌دیدم!
گیج و منگ راه افتادم اون طرف ! رو به روی در وایستادم و از درز کوچیک کنارش داخل رو دیدم . چشمام از تعجب و ترس گشاد شد ! آقای مدیر روی دو زانو نشسته بود ، کیرشو در آورده بود و توی دستاش نگه داشته بود و با هیجان و شهوتی باور نکردنی دیوار رو می‌لیسید … دقیقاً جایی که من چند لحظه پیش آب منی‌ام رو روش پاشیده بودم!!!

ادامه دارد …

نوشته: هم الف ، هم میم

اطلاعات داستان

تاریخ انتشاردوشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۴
زمان مطالعه10 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید6,292

دیدگاه‌ها (4)

  1. farbod92

    این لحن کصنمکانه رو به کار بردی که مثلا بگی کونی نیستی؟

  2. Atishi_gay1

    الله اکبر این چه سمی بود من خوندم

  3. زیرورو

    تخیلت عالی ولی خراب کردی آخرش

  4. Agvvvvvvv

    با این که آخرش غیر قابل باور بود ولی با طرز نوشتنت خیلی حال کردم،موفق باشی:)

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی