داستان و مطالعه

شب‌های تسخیر: وقتی میل و هوس توی بدن مردونه‌ات شعله می‌کشه

شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ 3 دقیقه مطالعه

قبل از شروع اینو میگم که سعی کردم هنر نوشتن رو بدون کلمات مستقیم و عدم استفاده از دایره لغات پورنو بنویسم
اگر وجودت رو لرزوند و حالت خوب شد نظر قشنگتو برام بنویس
و اینکه داستان فانتزی هست و واقعیت نداره
دوستتون دارم ❤️

شب با بوی دریا و چوب خیس شروع شد. کنار پنجره ایستاده بودی، پرده‌های نازک با باد ملایمی تکون می‌خوردن. نور چراغ‌ها یک خط کم‌رنگ روی زمین می‌انداخت و لیوان نیمه‌پری که دستت بود، آروم لرزید. ولی چیزی که تو رو درگیر کرده بود، بیرون پنجره نبود—بیشتر پشت سرت بود. چهار نفر، چهار جفت چشم که فقط تو رو نگاه نمی‌کردن، بلکه حس می‌کردن. هرکدوم یه چیزی ازت می‌خواستن. نفسشون توی گردنت پیچید. صدای یکی‌شون خیلی نزدیک به گوشت گفت: «تو می‌دونی که ما اینجاییم فقط واسه تو.»

سکوتت مثل یه زبان بود که با نگاهت حرف می‌زد. هیچ چیزی نمی‌گفتی، اما بدن و چشمای تو داشتند همه‌چیز رو می‌گفتن. یکی‌شون دستش رو گذاشت روی شونه‌ت، با آرامش. دومی لبخند زد و یه قدم عقب رفت، نه اینکه صحنه رو بذاره، بلکه منتظر بود ببینه چی می‌شه. چهارمی فقط نگاهت می‌کرد. هیچ حرفی نمی‌زد، اما می‌خواست چیزی رو ازت ببینه که خودت هنوز نمی‌دیدی. وسطشون ایستاده بودی. نه به عنوان طعمه، بلکه به عنوان کسی که می‌خواست انتخاب کنه. یک صدای آرام درونت گفت: «حالا نوبت توئه.»

بدون مکث، قدم برداشتی و شروع کردی به لمس کردن. از هر کدوم یه چیزی می‌خواستی، بدون کلمه، بدون هیچ توضیحی. یکی رو برای پناه می‌خواستی، یکی دیگه رو برای لرزش، سومی رو برای سقوط و چهارمی رو برای تاریکی. هیچ‌کدوم نه شگفت‌زده شدن، نه عقب کشیدن، فقط همه‌چیشون رو به راحتی پذیرفتن. اتاق دیگه روشن نبود. چراغ‌ها هیچ معنی‌ای نداشتن و موسیقی هم قطع شده بود. هیچ‌چیز جز نفس‌ها و بدن‌ها نبود. و تو، وسط همه‌ی این‌ها، چیزی جز خودت نبودی، خودت به طور کامل.

یک لحظه همه‌چیز متوقف شد. انگار زمان از حرکت ایستاد. خودت رو از بیرون دیدی. نه با ترس، نه با دلهره، بلکه با یک احساس جدید. فهمیدی دیگه همون آدم قبلی نیستی. کسی که همیشه فقط تحمل می‌کرد و هیچ وقت نمی‌خواست، حالا وسط همه‌چی قرار گرفته بود، خواسته، میل کرده و تماماً بیدار. بلند شدی، نه برای رفتن، بلکه برای ایستادن، برای درک کردن چیزی که حالا بودی.

رفتی به سمت پنجره. پرده رو کنار زدی. نسیم سرد صورتت رو لمس کرد. درست مثل اولین بار که یکی اسمت رو صدا زد و تو اون رو شنیدی. از پشت یکی پرسید: «کجا میری؟»
لبخند زدی. نه برای دلبری و نه برای اطمینان. لبخند زدی چون فهمیدی که رسیدن، فقط با ایستادن وسط خواسته‌ها به دست میاد.

و گفتی: «نمی‌رم… تازه رسیدم.»

به قلم رایان

نوشته: پیمان

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
زمان مطالعه3 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید9,139

دیدگاه‌ها (3)

  1. DoDo54

    اقا اولش خوندم گفتم شاهکار ادبی انگار قراره بخونم.ولاکن تخماتیک ادبی هم نبود

  2. Fael shiraz

    دوست عزیز گی نبودمحرک جنسی نبودسکسی نبودمتاسفانهدیس🐐

  3. Yaldaa.77.6.29

    نمیدونم چی بگم والا … حالا ربطش به گی چی بود؟دیوونه جون

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی