تجاوز هایی به من احمق

سلام. اسمم النازه و الان ۱۸ سالمه.

پیشنهاد میکنم تا اخر بخونید چون داستان زندگیم واقعا متفاوت و شخمیه و از خودم به خاطر احمق بودنم متنفرم. من همیشه دختر ساده و ترسویی بودم همینم منو بگا داد… من از ۸ سالگی سینه هام و باسنم رشد زیادی داشتن. پوستم خیلی صاف و سفید، بدن تپل چشمای عسلی، لبای کوچیک صورتی و همیشه خندونم آدما رو جذب میکرد،سایز سینه هام از سنم بیشتر میخورد( شاید ۶۵،۷۰، الانم با سن کمم ۹۰) و متاسفانه مادر و خواهرم هم عهد بوقی بودن و برام سوتین نمیگرفتن منم که ساده حتی نمی دونستم چیزی بنام سوتین هست(تو روستا زندگی میکردم) . خلاصه راه میرفتم سینه سپر میکردم و نوک سینه های تپلمو تو چشم همه میکردم بدون اینکه متوجه بشم نباید اینکارو کنم یا حداقل شال سرم کنم اینقدر آدما رو حشری نکنم…

اولین تعرضو پسر همسایه مون که فامیل هم بودیم بهم کرد. ساعت ۵ عصر وقتی که خانواده اش خونه نبودن منو میبرد خونشون و دراز میکشید جلوی تلویزیون صدای برنامه کودک ماهواره رو بالا میبرد و منو مینشوند رو مردونش! منو میمالوند رو خودش و سینه هامو چنگ میزد. یادم نیست ارضا میشد یا نه اونموقع هم توجه نمیکردم چون اون موقع هیچ چیزی درمورد رابطه جنسی یا کمتر از اون نمیدونستم و فکر میکردم داره باهام بازی میکنه. من حتی به پریودم نمیشدم و درموردش نمیدونستم. گذشت تا چند ماه من هفته ای یبار میرفتم اونجا تا مامانم فهمید من به دروغ بهش میگم میرم پیش دوستم(اون عوضی گفت به مامانم بگم میرم پیش دوستم بازی میکنم) و بدون اینکه به روم بیاره نذاشت دیگه برم خونشون که خداروشکر. گذشت تا چند ماه بعدش من ۹ ساله شدم. چند روز بعد تولدم، یکی از فامیلای دور تو روستا مرد. ما خونمون رو به قبرستون بود و باید میرفتن مراسم. من رفتم خونه بابابزرگم (خونه ما و عموها و بابابزرگم همه کنار هم بودن) و از تو پنجره به مراسم و زنا که شیون میکردن نگاه کردم.حواسم فقط به زنا بود که صدای قفل درو شنیدم.برگشتم دیدم پسرعموی ۱۸ ساله ام اومده داخل و درو قفل کرده.من اونموقع هیچوقت معنی نگاه هاشو نفهمیدم و بعدها فهمیدم اون بشدت حشری و خمار و پرنیاز نگاهم میکنه. از نگاهش میترسیدم و حس بدی میگرفتم.اومد سمتم و من سعی کردم عادی باشم.گفتم+اینجا چیکار میکنی مگه درس نداری.اما هیچی نگفت و اومد سمتم من چرخیدم سمت پنجره‌پشت به اون ولی بخدا قلبم تو دهنم میکوبید. اتاق باریک و بلند بود و وسایل زیادی توش بود برا همین اصلا نمیتونستم یجوری در برم. نفسام تند شده بود، صورتم داغ و خشک شده بود پشت پلکم میپرید. زانوهام داشت خالی میکرد. نمیدونستم چرا فقط میترسیدم.حتی نمیدونستم میتونه با یه سکس منو بدبخت کنه‌ و آبرومو ببره. از پشت چسپید بهم و دستاشو از زیر بازوهام رد کرد. یه دستشو دور سینه هام و اونیکی رو دور شکمم انداخت. سرشو پایین اورد تو گردنم و عمیق نفس کشید و گفت( چه بو شکلاتی میدی)؛(من همیشه شکلات می خوردم چون تند فشارم میوفتاد همه جا با خودم داشتم واسه همینم تپل بودم)… بدنش داغ بود و از اونجایی که خیلی قد بلند بود(فک کنم ۱۸۵، الان ۱۹۰ قدشه) مردونشو یکی بالاتر از گودی کمرم حس میکردم. شق کرده بود و من داشتم از ترس میمردم. قلبم تو مشت یکی، تو دهنم میکوبید. سینه امو تو مشت گرفت و دستش داشت میرفت لای پاهام بخدا نمیدونم چطوری ولی درجا برگشتم عقب و زدم تو سینه اش. اون خمار بود و سست واسه همین دستاش شل شد و سریع رفتم بیرون. دنیالم اومد اما وقتی صدا عمه ام رو شنید، از اتاق بیرون نیومد. عمه ام متوجه رنگ زردم شد و گفت الناز چته گفتم هیچی داشتم قبرستونو نگاه میکردم. گفت نرو روحا تو قبرستون ببیننت ولت نمیکنن و رفت. من برگشتم یه لیوان آب بخورم و برم در یخچالو باز کردم آب سرد دربیارم. یخچال بدجوری صدا میداد و درش رو به در اتاقی که اون توش بود باز میشد برا همین ندیدم که بیرون اومد. من آب خوردم و در یخچالو بستم که دیدم وایساده دم در آشپزخونه. سرش رو به پایین نگاهش بالا رو به من. صورتش سرخه سرخ بود. نفس نفس میزد و عصبی نگاهم میکرد. رگ گردن و دستاش زده بود بیرون. منه خر باز عادی شدم و گفتم تو که باز اینجایی و خواستم بیتفاوت رد بشم از کنارش برم ولی بخداهااااا، دستمو گرفت و چنان کمرمو کوبید به اوپن سنگی، که احساس کردم کمرم شکست. خودشو چسبوند بهم و سرشو برد تو گردنم و محکم شروع کرد مکیدن گردنم. مردونه راست شده اشو میمالید به شکمم. خودشو میکشید پایین و به نازم میکشید.موهای مصریمو میگرفت و سرمو عقب میبرد. اونقدر حشرش زده بود بالا متوجه نشده بود که داره منو رو اوپن خم میکنه و کمرم داشت نصف میشد. بخدا الان یادم میاد کمرم میگیره. دقیقا وسط پشتم رو اوپن خم بود و اون داشت گردنمو زبون میزد. صدام از درد بلند شد+نکن عوضی برو عقب کمرم شکست! حاضرم قسم بخورم یه کلمه از حرفامو نمیشنید. من الانم عضوشو رو نازم حس میکنم که چجوری شق بود. سرشو بلند کرد و اینار لبامو بوسید. با توجه به رمانایی که خوندم اون بلد نبود ببوسه( چون خانواده امون بشدت اینچیزا براش مهم بود و همیشه پسر و دختر محدود میشدیم تو خونه تا فقط درس بخونیم. بابام و عموهام تحصیل کرده اند و بابابزرگم اولین باسواد روستا بود و درس همبیشه اولویت بود. حتی پسرعموهام تا قبل دانشگاه گوشی نداشتن.) از زبونش استفاده نمیکرد ولی بالا و لب پایینمو میمکید و میجوید. بوی همون نسکافه ای رو میداد که همیشه یه جعبه تو اتاقش بود. من حتی گریه هم نمیکردم کل صورتم داغ بود. دیدید یخ بزارید رو صورت چطور بعد چندثانیه پوست داغ میشه، من اونجوری داغ بودم. از ترس و وحشت خشک بودم و عضلات صورتمو نمیتونستم حرکت بدم.سرشو یکم عقب برد در حالی که دستشو رو نازم گذاشت و با صدای گرفته گفت+ یعنی سینه و لباتو که میبینم ک*یرم میترکه! من اونجا گفتم این چی میگه. و برای بار دوم فقط زدم زیر دستش و زدم بیرون و رفتم خونه. هیشکی نبود منو تو اون حال بیینه. گذشت و اون هرجا منو میدید اگه تنها میبودم یا حتی بچه های کوچیک دورم بودم منو انگولک میکرد، یبار تو کوچه خواستم از کنارش رد بشم ولی یه دستش بازومو گرفت و دست دیگه اش اونقدر سینه امو چنگ زد که تو مشتش یذره شد از درد در صدم ثانیه گریه کردم( دارم با گریه مینویسم) اونقدر هق زدم. چنگ ثانیه طولانی تو مشتش بود و بعد ولم کرد . بچه کوچیکای عموم پشت سرش میگفتن چمه و من فقط اشک میریختم و میخواستم دستشو برداره و برداشت و رفت. یبارم همه خونه بابابزرگم جمع بودم. مردا تو یه اتاق زنا یه اتاق و ما بچه ها تو حال داشتیم فوتبال بازی میکردیم. رفت اشپزخونه آب خورد و برگشت بره اما بین همه بچه ها دستش رو پهلوم نشست و جوری سینه امو چنگ زد که فقط جیغ زدم و گریه ام از درد بلند شد. من تو سن رشد بودم و سینه هام حساس و اون چنگ میزد بهشون که جونم میرفت. اون با جیغم تند رفت تو اتاق مردا. مامانم از اتاق اومد بیرون گفت چته من گفتم پام خورد به در یه سیلی زدم و گفت یاد بگیری تو جمع جیغ نزنی و شعور داشته باشی!

دوباره میرفتیم بازی والیبال یا فوتبال من و اون همیشه یار بودم بقیه ۵،۶ نفری باهم. گل که میزد میومد سمتم پشت به بقیه جوری که نفهمن سینه هامو چنگ میزد یا والیبال بازی میکرد باهام تا وقتی میپرم و سینه هام و باسنم تکون میخوره نگاهم کنه.( بعدها اینو فهمیدم). چندبارم داداش کوچیکش که بازم دوسال ازم بزرگتره منو تو خونه مون تنهایی گیر آورد و میگفت بیا زن و شوهر بازی و منو میبرد دستشویی و از پشت میکردم. کامل نه چون دودولش کوچولو بود نمیتونست ولی همیشه سر دودول شو میکرد تو باسنم اونم با مایع دستشویی به زور! من تا یه هفته یبوست و دل درد داشتم. حتی تا سال بعدش من شبا از دل درد زوزه میکشیدم و همش تو دستشویی بودم و آزمایشام میگفتن سالمم ولی من همیشه دل درد داشتم.

زندگیم جایی تخمی شد که پدربزرگم ( پدر مادرم)هم سه بار منو از پشت کرد! من اونموقع اواخر ۹ سالگین بود. تو رشد بودم و در اثر چنگای پسرعموهام، سینه هام بیشتر شده بود. بابابزرگم دستمو میگرفت میبرد تو خونه نیمه ساخت دایی و میگفت خم شو. من تا کمر خم میشدم و باز میگفت خم شو. اولین بار خواستم برگردم نذاشت و گفت وایسا. اون سن داشت و دستاش میلرزید تا میخواست زیپ شلوارو باز کنه. من صدای نفس نفس هاشو پشتم، صدای کشیده شدن زیپش، پایین کشیدن شلوارش رو میشنیدم و اون عضوشو لای باسنم میمالید.( من اصلا مو نداشت بدنم و کلاس هشتم تازه موهام بخاطر تنبلی تخمدان رشد کرد) تجربه ای از سکس ندارم ولی با توجه به اینکه دردی نداشتم فقط تا اون سرشو میذاشت رو سوراخم،سوراخ باسنم سفت میشد… اما بار سوم بزور فک کنم سرشو واردم کرد چون درد داشت و یه انقباض بدی سوراخم داشت و جالب اینجا بود میگفت با اینکار قدت بلند میشه! ‍ و بعد هربار این اتفاق، من شبش تب میکردم…

بار چهارم که بهم گفت بریم دوباره واسه اون کار من گفتم نمیام هرچی گفت، با اینکه میترسیدم و داشتم پس میوفتادم گفتم نه اگه بخوای اینکارو کنی به مامانم میگم. و اون دیگه نزدیکم نشد. بعدها به مامانم گفتم ولی مامانم گفت شاید خواب دیدی یا یچیزی تو شلوارت بود

بگم بهتون من تمام این اتفاقاتو که تو یسال مدام برام افتادو فراموش کردم تا ۱۶ سالگی یادم اومد با یه تلنگر،که ی روانشناس گفت مغزم تشخیص داد این رویداد ها میتونست منو حاد افسرده کنه و طی یه حرکت محافظه کارانه تو ذهنم عقب فرستادش تا سنی که توان درک و مقاومت در برابر آسیبشو داشته باشم یادم بیاد!

الان داداش دیگه پسرعموم که دومیه‌( اون داداش کوچیکه سومیه) خواستگارمه و قطعا جوابم نه!

من کلاس هشتم فهمیدم انگشت وسط و رابطه جنسی چیه و بچه چجوری به وجود میاد! تا حالا نه دوست پسر دارم و نه سکسی داشتم. با چادر میرم خیابون چون از نگاه کثیف مردم بیزارم. و تا عمر دارم از جنس مرد و حتی زن بیزارم. حتی به بابام هم دیگه دست نمیزنم. قصد توهین ندارم ولی با این اتفاقات به خودم حق میدم که از همه متنفر باشم از مردا که همه ازم سوء استفاده کردن و از مادر و خواهرم که باورم نکردن…)

نوشته: الناز

بازدید 6,211

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

18 پاسخ به “تجاوز هایی به من احمق”

  1. سلطان، اگر واقعی گفتی، حداقل تو کیرتوکص نگرد. از هر ۱۰۰۰ مسیر زندگی، ۹۹۹ تاش دست ادم نیست. منظورم تو بچگیه. برای خیلیا پیش میاد و چیزی نمیگن و راه درست زندگی کردن رو پیدا میکنن و ادامه میدن. البته امیدوارم راست بگی ، ولی اینو هم در نظر بگیر که خونواده های روستایی، اتفاقا خیلی حواسشون به سینه ها و برامدگی ها و حیای دختراشون هست و این میتونه احتمال راست بودن داستانت رو کم کنه. در هر حال قابل درک نیست، اما اکثر ماها به شکل های مختلف، مورد تجاوز قرار گرفتیم و ادامه دادیمو ایستادیمو ایستادگی کردیمو و راه درست رو انتخاب کردیم، که البته راه درست هر چیزی که هست، تنفر از دیگران نیست

  2. Miss کاملاً حق داری برای خودت خط قرمز داشته باشی و با توجه به تجربه‌ای که داشتی، خیلی طبیعی‌ه که در انتخاب و اعتماد به آدم‌ها محتاط‌تر باشی. مهم‌ترین چیز اینه که خودت احساس امنیت و آرامش داشته باشی.

  3. خیلی جاهای داستانت طبیعی بنظر میرسید تا به اینجاش رسیدی که سر کیرشو میکرده تو کونت ولی تو بجای اینکه باز بشی یبوست میگرفتی و از این بدتر تا یه سال دلدرد داشتی دلدرد رو کسایی تجربه میکنن که کیر دراز تو کونشون رفته عزیزم اینم از کجا تجربشو دارم یکیو یه بارتا دسته انداختم توش شبش از دلدرد شدید بیمارستانی شد

  4. متاسفانه داستان خیلی تلخی هستش بچه هایی که توی سن پایین بهشون تعرض میشه خدامیدونه چه اینده ای دارند. افسردگی استرس اضطراب نداشتن تمرکز دور شدن از ادم ها و جامعه تاثیر روی درس و خیلی چیزهای دیگه را داره خانواده ها باید مراقب بچه هاشون باشند باید بهشون اموزش بدهند باید نقطه امن اونها باشند تا اگر کسی خواست اقدامی بکنه همون جا جلوش گرفته بشه.

  5. شما هم جوانی و سنی نداری حتما برو پیش تراپیست و کم کم زندگی جدید خودتو شروع کن مطمن باش اتفاقات خوبی هم برات می افته و گذشته را پشت سر میزاری

  6. من هم کارهای احمقانه زیادی کردم. غصه نخور همه توی زندگی‌مون از اینجور اتفاقات داریم…

  7. کسشعر محض کـــ‌یرم تو مغز کسایی که باور کردن میگی که با بچه ها توی حیاط داشتین بازی میکردین و یهو اومد سینه‌ت رو چنگ زد، وقتی مادرت اومد بچه های اونجا مگه بز بودن وقتی تو لال بودی چیزی بگو اونا چرا خفه شدن؟ بعد وقتی پسرعموی خیالیت داشت می‌رفت تند توی اتاق مردونه چطور اون مادرجــ‌نده و خیالیت ندیدتش؟ اتاق مردونه و زنونه جدا دیگه چ کسشعریه اون عمه‌ت اومد و گفت چرا زرد شدی و بعد سریع رفت؟ از پسر همسایه تا پسرعمو هات و پدربزرگت تو رو گایــ‌یدن؟ 100% فیکه، وقتی دیدم راجب پدربزرگ‌ت نوشتی متوجه شدم 100% فیکه! بعد تو چرا هر چی میشد نمیگفتی؟ اوکی تا از سکس و اینجور چیزا نمیدونستی، ولی میدونستی که پسرعموی خیالیـت(چون داستانت فیکه میگم خیالیت )، داره سینه‌ت رو چنگ میزنه، همین رو به مادرجــ‌نده‌ت میگفتی، بعد اینجاش خنده داره که وقتی گفتی پدربزرگت داره تو رو میگــ‌اد مادرت گفت لابد خواب دیدی این چ کسشریه نوشتی انشالله واقعا همین چیزایی که نوشتی سر خودتو ناموستو و نسلت بیاد تا دیگه داستان فیک و کسشر ننویسی این داستان فیک و تخیلیت خیلی تناقض های دیگه هم داشت، حالا بماند…

  8. حتما برو دکتر وخیلی چیزارو فراموش کن متاسفانه اینا همهش تقصیر پدرومادرته وبرای خیلی ها هم اتفاق میاقته

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...