تنش گرم بود ، داغ تر از کویر به هنگام نوازش خورشید
اما از درون گویی کولاک برف .
چشمانش ابر های غروب گیلان بودند ، می باریدند اما شهوت متجاوز شکوفه میزد .
چه کسی گناهکار است ؟ تن من یا باطن تو ؟
این سوال در ذهن شلوغش، در میان هزاران هزار همهمه بلند تکرار میشد
ابتدا بدن کمی تابع روح بود …
روحی که همین لحظاتی پس به پاکی آب های گوارای جاری از دماوند بود
هنوز هم پاک است ؟
اما اکنون دیگر توان مبارزه ندارد ، همان اول هم نداشت ولی مقاومت میکرد
تن به این کار نداد اما تنش را ربودند …
قلبش از سینه اش می خواست بیرون بزند ، نمیدانم شاید این شرم آنقدر سنگین بود که حتی قلب نیز نمی توانست آن را تحمل کند .
چه میشود که بدن آن فرزند آدم ، آن خردمند صلح طلب ، آن متفکر شایسته را ناگهان شهوت فتح میکند و فرشته را به دار می آویزد
شهوت زده ادامه داد نه توجهی به رد پنجه های فرشته میکرد و نه به جیغ هایی که حال دیگر خفه شده بودند .
حتی نویسنده از بیان حس این جنایت به هنگام زوال باکرگی ، قاصر است
به نهایت کار رسید
هر چقدر هم گرم باشد نمیتواند سردی وجود او را جبران کند .
فرشته بی گناه ؟
بلند شو ! دوباره در آسمان آرزوهایت پر بکش
دوباره بخند و رویا پردازی کن
فرشته ؟ …
نمیدانم شاید از شرم گناه تن ، روح او را ترک کرد
شاید تن ، نتوانست طاقت بیاورد از این شرم که جامعه بر او تحمیل میکرد .
حتی اگر باز نفس میکشید و خودش را از زیر این آوار بیرون میکشید ، توسط آنان که ادعای خیر و صلاح او را دارند ، به دار آویخته میشد .
آغاز یک شهوت و پایان یک زندگی .
حال در این تئاتر گناهان ، چه کسی گناهکار است و چه کسی بیگناه ؟
من نویسنده هستم
اما مخاطبی ندارم برای نوشته هام
نمیدونم فضای مناسبی رو انتخاب کردم یا نه
اما این متن رو نوشتم تا بازخورد مخاطبین رو ببینممنون از وقتی که گذاشتید ❤️
نوشته: پارادوکس
عالی بود ادامه بده دوست عزیز نوشتن، خالی کردن ازدحام افکار پر هیاهوی نویسنده اس من هم خیلی دوست داشتم بنویسم، تو مدرسه نفر اول مسابقه داستان نویسی شدم دریغ از یک توجه، حمایت، تشویق و پیگیری شکوفا کردن استعداد سرم پره از حسرت روزهای گذشته