سلام
از اول داستان بگم که اسما عوض میکنم
من امیرم
۳۵ سالمه
متاهلم
ولی اصلا از زندگیم راضی نیستم و خداروشکر بچه ندارم
دلیل اینکه راضی نیستم هم قسمت قسمت با هم میریم جلو ، متوجه میشید
داستان از اواسط سال ۱۳۸۸ شروع میشه
۱۸ سالم بود و سر و گوشم میجنبید و بدون اطلاع از آیندم
اون زمان ساکن تهران بودیم
محله تهرانپارس
وضعیت مالی متوسط رو به بالایی داشتیم
من بچه آخر خانواده بودم و ته تغاری
دو تا برادر داشتم
پدرم محمد دیگه پا گذاشته بود تو ۷۰ سال و مادرم معصومه ۶۹ سالش بود
دو تا برادرام مسعود و سعید
مسعود دو سالی بزرگ تر بود از سعید
همسرش نازنین با یه اندامی که هر مردی رو عاشق خودش میکنه
دخترش مریم و پسرش امیر علی که امیرعلی ۶ ماهی از من کوچیکتر بود
سعید و همسرش سحر که از اول آبم با سحر تو یه جوب نمیرفت، برعکس نازنین خیلی خودشو میگرفت
من از همون اوایل دوران بلوغ با خودم عهد کردم یه بار به معنای واقعی اینو بگام که بشینه سر جاش
خانواده ما مذهبی نبودن و سحر به شدت مذهبی بود
خدا وکیلی برعکس اخلاق و عقاید گوهش ، اندامش رو فرم بود
بچه دار نمیشدن
حالا مشکل از سعید بود یا سحر من نمیدونم
ما تو یه ساختمون سه طبقه زندگی می کردیم که طبقه اول مال من و پدر مادرم بود
دوم سعید
و اخر هم مسعود
یه خونه ۱۲۰ متری دو خواب
همین الانشم تو تهران خونه خودتو داشته باشی خیلیه
خلاصه سرتون رو خیلی درد نیارم
گفتم که خانواده من زیاد مذهبی نبودن ، یعنی با روابط دختر و پسر هیچ مشکلی نداشتن و من از ۱۵ سالگی دوست دختر داشتم
سال ۸۸ بود
من تازه وارد ۱۸ سالگی شده بودم و بعد از کلی برو بیا و کلاس و فلان و غیره تونسته بودم گواهینامه بگیرم و معمولا ماشين حاجی (پدرم) دستمبود
یه پژو ۴۰۵ صفر به شدت تمیز داشت
یه روز داشتم تو حیاط خونه سیگار میکشیدم و بالا رو نگاه میکردم که سحر اومد تو تراس
اول با یه لباس راحتی اومد اما تا اومد لبه تراس و من رو دید یه جیغ آرومی کشید
از پایین گفتم چیه جن دیدی؟
گفت صد رحمت به جن
برو داخل میخوام لباس پهن کنم
گفتم منکه جام خوبه و راحتم
گفت من راحت نیستم
میگم برو تو بچه
خندیدم گفتم باشه بابا انگار حالا چه تحفه ای هستی
گفت هرچی باشم از دوست دخترات بهترم
منمیه جونن گفتم که اونم یه خفه شو ای گفت و شیلنگ تراس رو گرفت سمت حیاط
منو میگی
سر تا پام خیس شد
خواستم برم بالا مثل سگ بکنمش ، نازنین که خونه مادرم بود و صدا داد و بیداد هاشو شنیده بود اومد ببینه چه خبره که وقتی دید خیس آبم فهمید داستان از چه قراره و جلوم گرفت و کشوندم سمت خونه
مادرم خونه نبود خداروشکر مگر نه حتما یه جنگجهانی سومی میشد
شب با رفیقم علی طرفای تهرانپارس دور میزدیم که یه دختر نظرم جلب کرد
تازه یکی دو ماهی از رابطه قبلیم میگذشت
به علی چشمک زدم و گفتم چطوره؟ علی سریع گرفت گفت بگیر بغلش
راهنما زدم و گرفتیم بغل بلوار و شیشه علی رو زدمپایین
علی رو به دختره گفت خانمی ، برسونیمت
دختره هم گفت برو آقا مزاحم نشو
ولی علی یه اخلاق خوب یا شايدم گندی داشت که مثل کنه به طرف میچسبد تا به خواستش برسه
اون شب که تازه طرفای اسفند ماهم بود ، از این قضیه مستثنی نبود و علی تونست یه جوجه واسه من بکشه
از خصوصیات ظاهری طرف بگم
بهش میخورد چند سالی ازم بزرگ ار باشه اما به کیرم
مهمنبود
مهم این بود تونسته بودم شماره بدم
خلاصه شماره ها رو رد و بدل کردیم و گفت فقط برید که الان برادرم میرسه
و قبل اینکه راه بیفتم گفتم خانم به این خوشگلی ، اسم نداره ؟
خندید گفت رها هستم
گفتم خوشبختممنم امیرم و خداحافظی کردیم و دنده رو جا انداختم و رفتیم ادامه دور دور
حس میکنم خیلی حرف زدم
بقیه دلستان باشه برای بعد
نوشته: امیر
یک پاسخ به “عشق یا اجبار (۱)”
برعکس خیلی کوتاه بود و جا داشت طولانی تر باشه منتظر قسمت هستم