♥️
با صدای در دستشویی به خودم اومدم و دفترو بستم و چند قدم از میزش دور شدم. اومد تو اتاق گفت دنبال چی میگردی؟
+هیچی. حوصلم سر رفت اومدم اتاقتو ببینم. نمیدونستم انقد عشق موتوری.
_بدجوووور
+موتورسواری ام بلدی؟
_هی بگی نگی
+من هم موتورسواری بلدم هم موتور دارم. اگه خواستی بیا بهت یاد بدم
_جددددی میگی؟ باورم نمیشه افشین.
+عععه بچه پررو رو ببینا. مگه باهات شوخی دارم؟
پرید بغلم و دستاشو قفل کرد دور گردنم و لپمو ماچ میکرد.
بدجوری شوکه شدم. معلوم بود خودشم کلی با خودش کلنجار رفته بود که بغلم کنه یا نه. منتظر واکنش من بود تا ادامه بده.
ولی من هنوز با خودم کنار نیومده بودم. از لحاظ روحی نمیتونستم هضمش کنم. از خودم جداش کردم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم: دیگه دیر وقته. من صبح باید برم سرکار. امشب خیلی خوش گذشت، دمت گرم…..
نمیدونم ساعت چند بود ولی صدای اذان صبحو میشنیدم. خوابم نمیبرد. تو رخت خوابم هی میچرخیدم و به ارمان فکر میکردم. به حسی که حالا ازدوطرفه بودنش مطمئن بودم. به آرامشی که کنارش داشتم.تو همین فکرا بودم که یه اس ام اس اومد از یه خط ناشناس: افشین بخدا نمیخواستم ناراحتت کنم. ببخش منو. قول میدم دیگه تکرار نکنم. فقط میخواستم بدونی چقد دوستت دارم♥️ ولی اگه ط بهم حسی نداری دیگه اصرار نمیکنم….
نمیدونستم چی باید بگم و جوابی ندادم. فردا نرفتم سرکار. مهندسو دیدم و کلی تشکر کرد که میخوام به آرمان موتور سواری یاد بدم و از علاقش به موتور میگفت، اخرشم گفت حالا که همه زحماتشون گردن منه اگه آشنایی دارم واسش یه ماشین پیدا کنم. وضع مالیش یه کم بهتر شده بود و بدهی هاشو داشت تسویه میکرد و دنبال ماشین بود. منم که اوضاع احوال خوبی نداشتم گفتم باشه و رو چشمم و از این حرفا.
یه هفته اینطورا گذشت. تو این مدت با ارمان بیرون نرفتم. یعنی اون دیگه سمتم نمیومد. ازم خجالت میکشید و نگاهشو ازم میدزدید.انگار که کار بدی کرده یا اینکه عذاب وجدان داشت. دیگه داشتم دیوونه میشدم. غروب بهش زنگ زدم. جواب نداد. رفتم در خونشون زدم. اومد با بی حوصلگی گفت: بله،کاری داری؟
+مگه نگفتی میخوای موتورسواری یاد بگیری؟ بپوش بریم دیگه!
_نه الان حوصله ندارم.
+اذیت نکن دیگه! بیا بریم.
_میگم حسش نیست دیگه بیخیال. چه گیری هستی تو!
+جونه افشین بپوش بریم
_نقطه ضعفمو میدونی دیگه. واستا دو دقیقه دیگه اومدم……
موتورسواریش خوب بود بلد بود تقریبا. رفتیم چرخیدیم بستنی خوردیم، قلیون کشیدیم، کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم.
سعی کردم دلشو دوباره بدست بیارم. تو این یه هفته ای که ازش جدا بودم فهمیدم چقدر بهش وابسته شدم. فرداش افتادم دنبال ماشین و واسشون یه پراید تمیز پیدا کردم. مهندس دید و خوشش اومد و درجا معامله کردن! ماشینو که گرفت گفت: خیلی وقته یه مسافرت درست حسابی نرفتیم. این بچه ها دیگه تو خونه دارن دق میکنن.
این حرف مهندس دل منو بدجوری لرزوند.معنی حرفش این بود که چند وقت باید از آرمانم دور باشم…..
شب که داشتن وسایل سفر شونو می گذاشت تو ماشین جدیدشون کل غم دنیا تو دل من و ارمان بود. هنوز نرفته بود ولی دلتنگی من شروع شده بود!…..
پنج روز بود که رفته بودن مسافرت و من واقعا افسردگی گرفته بودم. میرفتم تو حیاط کنار حوض، کوچه هایی که با موتور با هم میچرخیدیم، قهوه خونه پیش رفقا، مغازه هایی که باهم میرفتیم خرید،حتی بستنی فروشی ای که با آرمان ازش بستنی گرفتیم، بدون ارمان من یه ادم مرده بودم. نه سرکار میرفتم نه دست و دلم به کاری میرفت. رسما دیوونه شده بودم.
گوشیو برداشتم و شروع کردم به اس ام اس دادن:
سلام زندگیم؛امیدوارم حالت خوب باشه و مثل من نباشی. منو ببخش، من اشتباه کردم، بدون تو زندگی واسه من هیچ ارزشی نداره. خواستم بگم حسی که نسبت به من داری دوطرفس.بدجوری عاشقتم ارمان بدجووووری. از او لم بودم. خیلی دلم واست تنگ شده. لحظه شماری میکنم تا وقتی برگردی. فقط میخواستم توام بدونی چقد دوستت دارم
نوشته: خرس وحشی
2 پاسخ به “پسر فضایی”
کلیت داستانت خوبه، فقط یه موضوعی که هست اینه که فکر کنم ادامه داره، اگه ادامه داره باید طولانی تر بنویسی چون محدودیت تعداد داستان مجموعه ای دای
الان این داستان سکسی بود عنتر