روز جمعه بود و همراه خانواده واسه تفریح به یکی از دهات اطراف رفته بودیم. یه آبگیر باحال که آخر هفته های فصل تابستون،اطرافش پر میشد از خانواده هایی که واسه تفریح می اومدن. بعد از ناهار یه جورایی حوصلم سر رفته بود. دوست داشتم به زری دوست دخترم زنگ بزنم ولی توی جمع خانواده و بخصوص با وجود آبجیم نرگس که خیلی هم فضول و هم خیلی تیز بود نمیشد.بلند شدم و جمع رو ترک کردم. اما هر طرف تنگ هم خانواده ها جمع شده بودن و من می خواستم راحت با زیدم لاس بزنم. پس از کنار آبگیر دور شدم و به درختزار اطراف آبگیر وارد شدم. وقتی دور و برم رو خلوت تر دیدم گوشی رو بیرون آوردم و زنگ زدم. زری جواب داد و دل و قلوه گرفتنها شروع شد. لاس زدن و از هر دری چرت و پرت گفتن و منکه همینطور جلوتر و جلوتر می رفتم. از کنار چند باغ حصارکشی شده رد شدم اما اصلا حواسم نبود کجا میرم. اونقدر با زری مشغول بودم که اصلا متوجه گذر زمان و اینکه کجا میرم نشدم بیشتر از نیم ساعتی همینطور می چرخیدم و لاس میزدم که یهو گوشیم خاموش شد. تازه اون موقع بود که متوجه شدم اصلا نمیدونم کجام!
دور و بر رو نگاه کردم وسط یه منطقه جنگلی بودم و هیچ کسی دور و برم نبود. حتی صدای تفریح و بگو بخند خانواده های شلوغی که تا ده پونزده دقیقه پیش به گوشم میرسید رو نمیشنیدم. خیلی مسخره بود ولی حتی یادم نمی اومد از کدوم طرف اومدم. از اون سمتی که فکر می کردم راه درسته یا حداقل حدس بیشتری به درست بودنش می زدم راه افتادم ولی هیچ چیز آشنایی به نظرم نمی رسید. بعد از ده دقیقه فهمیدم راه رو اشتباه اومدم. خودم رو لعنت می کردم که چرا وقتی پای زری میاد وسط دیگه هوش و حواسم جوری از سرم میپره که حساب هیچی رو ندارم. یه مسیر تازه رو در پیش گرفتم و بعد از ده پونزده دقیقه دیگه بازم فهمیدم این راه هم احتمالا به جایی نمیرسه. همه چیز دقیقا شبیه هم بود. درختها بوته ها و … انگار هر بار دوباره توی همون مسیری بودم که پنج دقیقه قبل ردش کرده بودم. کلافه شده بودم و حتی کم کم داشت ترس برم می داشت که نکنه توی جنگل گم بشم. یهو یه صدایی شنیدم. گوش هام رو تیز کردم. بله صدای حرف زدن آدم بود. مسیر صدا رو دنبال کردم و دوتا پسر نوجوون رو دیدم. حدودا” هفده هجده ساله بودن. از ظاهرشون معلوم بود بچه روستا هستن. یکیش که قد بلندی داشت بیل و اون یکی که قد متوسط و شونه های پهنی داشت چوب دست روی کولش بود.
از بین درختها خودم رو بهشون رسوندم و گفتم سلام! انگار جا خورده بودن. با تعجب برگشتن و یه نگاه به سر تا پام کردن.
_سلام
_ببخشین من گم شدم
_شهری هستی؟
_آره واسه تفریح اومده بودیم. سمت آبگیر… راه رو بلدین؟
_البته که بلدیم
_میشه بگین از کدوم طرف برم؟
قد بلنده اومد سمتم.
_ببین باید همین راه رو بگیری و بری تا…
کوتاه تره پرید وسط حرفش
_جواد جون این بنده خدا که با منطقه آشنا نیست با آدرس دادن بدتر گم میشه. این منطقه هم خرس داره یه موقع یه بلایی سرش میاد.
با شنیدن اسم خرس نزدیک بودن برینم به خودم.
_پس چیکار کنم؟
_نگران نباش خودمون تا کنار آبگیر می بریمت.
یه نفس راحت کشیدم
_مرسی خیلی لطف می کنین.
_خواهش میکنم عزیزم دنبالمون بیا
افتاد جلو و با سرعت راه افتاد. جواد هم پشت سرش راه افتاد خودش رو بهش رسوند. خیلی سریع راه می رفتن و باید به خودم فشار می آوردم تا بهشون برسم. جواد و دوستش جلوتر از من راه میرفتم و با هم حرف میزنن ولی هم لهجه شون یکم برام ناآشنا بود و هم صداشون خیلی بلند نبود. بهمین خاطر خیلی متوجه اینکه چی بهم میگن نمی شدم.
_ببخشین
_جونم؟
_میگم مطمئن هستین این راه به آبگیر می رسه؟ آخه فکر کنم من از اون طرف اومدم
یه نگاه بهم کردن و جواد زد زیر خنده
_واقعا؟ یعنی خدا بدادت رسیده که ما بهت رسیدیم اگر نه اگه از اون طرف می رفتی صاف می رفتی وسط جنگل و تا چند روز دیگه حتی جنازه ات رو هم پیدا نمی کردن!
_راست میگین؟
دوستش گفت:
_شک نکن خوراک خرسی چیزی می شدی!
_واقعا اینجا خرس داره؟
_پس چی؟ فکر کردی سر ب سرت میزارم؟
_نه بخدا…قبولتون دارم
سرعتم رو زیاد کردم و بهشون رسیدم. یه جورایی بهشون چسبیده بودم. با ترس دور و برم و درختها رو نگاه می کردم و دنبال خرس می گشتم! کم کم سر صحبت باز شد
_اسمت چی بود؟
_ساسان
_خوب آقا ساسان چی شد که جرات کردی تنهایی بزنی به دل جنگل؟
_اشتباهی یهو خودم رو توی جنگل دیدم
_می دونی با همین اشتباهی راه افتادن ها، سالی چند نفر توی جنگل گم میشن و بعدا جسدشون پیدا می شه؟ ولی نگران نباش شانس آوردی که به پست ما خوردی
فکر کنم کمه کم سی دقیقه رفتیم و دوباره منطقه جنگلی به باغهای فنس کشی شده و زمینهای کشاورزی رسید. ساعت دو بود و گرما کلافه کننده بود.
_نرسیدیم؟
_عجله نکن الان میرسیم
جواد رو به دوستش گفت:
_ایمان…یه نخ سیگار بده بکشیم
ایمان پاکت رو از جیبش بیرون کشید رو به جواد دراز کرد تا یه نخ بیرون بکشه بعد رو به من درازش کرد:
_می کشی؟
_آره بدم نمیاد… مرسی
یه نخ هم خودش گذاشت گوشه لبش و بعد فندک کشید. بعد از جواد، فندک رو زیر سیگار من گرفت. یکم خودم رو کشیدم جلو و پوک زدم تا روشن بشه.سرم رو که بلند کردم متوجه نگاه خیره ایمان توی چشم هام شدم. یه جورایی از وحشی بودن نگاهش جا خوردم و حول شدم. یه لبخند دوستانه زدم. اما حالت جدی ایمان عوض نشد فقط چشم هاش از دیدن لبخندم برق زد. فاصله گرفت. با روشن شدن سیگارش یه پوک عمیق زد و با بیرون دادن دودش گفت:خوب بریم.
یادم می اومد وقتی با زری حرف می زدم از کنار چند باغ فنس کشی شده رد شده بودم و دیدن دوباره فنسها و باغها دلم رو قرص کرد که راه رو درست اومدیم. یکم جلوتر صدای آب به گوشم رسید و خیلی زود به یه رودخونه رسیدیم.
_خیلی مونده؟
_یه دقیقه دیگه
و یک دقیقه بعد کنار یه اتاقک پر سر و صدا بودیم. یه جور تلمبه خونه واسه پمپاژ آب رودخونه به چندتا از باغ های دور و بر بود. ایمان رفت جلو و کلید انداخت توی قفل در و بازش کرد.
_بفرمایین
_اینجا کجاس؟ مگه قرار نبود من رو به آبگیر برسونین؟
_یه استراحت کوچیک می کنیم بعد می بریمت
تازه متوجه شدم توی چند دقیقه اخیر جواد جاش رو عوض کرده و پشت سرم حرکت می کنه و الان تقریبا بهم چسبیده بود.
_استراحت واسه چی؟ تورو خدا زودتر راه رو نشون بدین من خودم می رم…الان بیشتر از یک ساعته خونوادم ازم بی خبرن
ایمان خودش رو بهم رسوند.
_حالا یه نیم ساعت هم مهمون ما باش. بعد خودم می برمت. یه چایی با ما بخوری خستگیت هم در میره…
پریدم وسط حرفش
_مرسی آقا ایمان ولی اگه اجازه بدین زودتر برم
_حالا چه عجله ایه مگه با ما بهت می گذره
_نه بخدا بد نمی گذره ولی…
جواد مچ دستم رو گرفت.
_پس حله دیگه بیا بریم بشینیم یه صفایی بکنیم بعد می ری
سعی کردم دستم رو بکشم ولی محکم گرفته بودش. تازه می فهمیدم چه پسره خر زوریه!
_چیکار می کنین؟ چی از جون من می خواین؟صفا دیگه چه صیغه ایه؟
ایمان نزدیک تر شد. دست انداخت چونه ام رو محکم گرفت و سرش رو بهم نزدیک کرد.
_می خوام باهات رک و روراست باشم…تا آب کیر من رو در نیاری خبری از آبگیر نیست گل پسر!
یهو خون توی رگهام یخ زد. با اینهمه خودم رو جمع کردم
_خجالت بکش عوضی بی همه چیز
. سعی کردم خودم رو از دست جواد خلاص کنم ولی اینبار اونیکی دستش رو دور شکمم حلقه کرد و من رو کشید توی بغلش و از پشت بهم چسبید. ایمان هم یه کشیده محکم گذاشت بیخ گوشم که صدای زنگ توی گوشم پیچید.
_فحش و بد و بیراه بدی مث سگ می زنمت فهمیدی؟
سعی کردم خودم رو از دست جواد نجات بدم اما تقلاهای من فایده ای نداشت. هرچه بیشتر تقلا می کردم انگار به مذاق جواد بیشتر خوش می اومد و کم کم دراز شدن سیخش رو پشت خودم بیشتر و بیشتر حس می کردم. بیخ گوشم زمزمه کرد
_جون چه گل پسری هم هستی!
_ولم کن حروم زاده
این بار مشت ایمان توی شکمم کوبیده شد. نفسم بند اومد و بی اختیار روی زمین ولوشدم. تا بخودم بیام یه لگد هم حواله پهلوم شد که دیگه رسما از درد به خودم پیچیدم.
_مگه نگفتم جلو زبونت رو بگیر؟
جواد پرید و ایمان رو گرفت.
_حالا نمی خواد زیر مشت و لگد بگیریش. پسر خوبیه خودش میفهمه باید راه بیاد.
با هر زحمتی بود روی پاهام بلند شدم. می خواستن فرار کنم ولی چند قدم برنداشته بودم که ایمان با چوب دستش محکم کوبید روی رونم. دوباره روی زمین ولو شدم. ایمان اومد بالای سرم
_می بینی چموش تر از این حرفاس
جواد هم رسید بالای سرم و توی چشمهام نگاه کرد
_خربازی رو بزار کنار این آقا ایمان با کسی شوخی نداره.
ایمان نشست بالای سرم
_تورو خدا بزارین برم
_ببین بچه خوشگل دو تا راه داری. یا مثل بچه آدم میای توی اون اتاق و یه حالی به من و آقا جواد می دی یا اینکه همین جا لختت می کنم و زورتپونت می کنم بعدم عین سگ می کشمت و وسط جنگل یه جوری چالت می کنم که تا صد سال هم بگردن جنازه ات رو پیدا نکنن
انگار از نگاهش و چشم هاش خون می چکید. نالیدم
_بخدا من کونی نیستم!
لبخند پیروزی روی لبهاش اومد. دست کشید توی موهام
_طوری نیست عزیزم امروز می شی!
به جواد نگاه کردم. اونم نیشش باز شده بود و یه جور خاصی به سر تا پام نگاه می کرد.
_تورو خدا…
ایمان دستم رو گرفت و از زمین بلندم کرد.پاهام درد می کرد و روی پا وایسادن برام سخت بود. یه دستم رو انداخت دور گردنش و دست خودش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو تا پشت کلبه برد. یه اتاق کوچیک دیگه اون پشت بود که بعدا فهمیدم دستشوییه.
_برو داخل و خوب خودت رو خالی کن دوست ندارم کیرم عنی بشه…بدو ببینم!
رفتم داخل و شلوارم رو پایین کشیدم. جای چوب روی رونم قرمز شده بود و درد می کرد. از ترس و استرس داشتم قالب تهی می کردم. زد به در
_د زود باش دیگه…نیای بیرون میام داخل و با کتک میارمت بیرون
_صبر کن.. الان میام
بعد از چند دقیقه اومدم بیرون. ایمان دم در منتظرم بود و دوباره دستم رو انداخت گردنش و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. اما این بار خیلی زود دستش لغزید پایین و اقتاد روی باسنم اول خوب کونم رو مالید و بعد رسما دست کرد لای چاک کونم و حین راه رفتن انگولم می کرد و کونم رو مشت و مال می داد.
_جووون چه دمبه ای هم داری جیگره!
با لگد در رو باز کرد و من رو هل داد داخل و رو به جواد گفت
_پشت در باش تا نوبتت بشه
_باشه ولی زیاد طولش نده
وارد اتاقک شدم. تاریک بود و اولش چیز زیادی نمی دیدم تا چشمم عادت کرد. یه اتاق بزرگ بود که نصفش با تلمبه و لوله ها اشغال شده بود و نصف دیگه اش یه قالیچه کهنه و یه مقدار پتو و بالشت بود که کنار دیوار روی هم تلنبار شده بودن. ایمان که متوجه نگاه متعجبم به دور و بر اتاق بود نزدیک شد و دوباره دستش رو انداخت لای چاک کونم
_اینجا تلمبه خونه اس، تلمبه میزنه که آب را بیرون بکشه مثل کاری که قراره من باهات بکنم! ولی تو راحت باش فکر کن خونه خودته!
یه پتو برداشت و چندلاش کرد و روی زمین پهنش کرد.
_لخت شو دیگه
ادامه داد و یه بالشت هم وسط همون پتو گذاشت و برگشت نگام کرد
_تو که هنوز شروع نکردی؟… بازم کتک می خوای؟
_نه
_پس بجنب
تا بخودم بیام خودش شلوارش رو کشید پایین. بی اختیار نگاهم روی شورت قلمبه شده اش افتاد. متوجه نگاهم شد. نیشش باز شد اومد سمتم
_چیه دوستش داری؟
دستم رو گرفت و روی شورتش گذاشت. سعی کردم دستم رو پس بکشم ولی محکم گرفتش.
_بمالش
دستم رو روش گذاشتم. واقعا قلمبه بود و معلوم بود چیز بزرگی زیر شورتشه. با فشار دستم حالی به حالی شد.
_جووون حالا شد.
تیشرتش رو هم درآورد. جا خوردم معلوم بود بدن ورزیده ای داره که واسه یه نوجوون هفده هیجده ساله عجیب بود. ازم فاصله گرفت.
_حالا دیگه نوبت توئه.. بریز بیرون ببینم چی داری!
دوباره نگاهش کردم مور مورم شد. تا یک ساعت پیش داشتم با زری دوست دخترم لاس می زدم و حالا وسط ناکجا آباد توی یه اتاقک با پسری بودم که نیمه لخت بود و کیرش وسط شورتش یه قله درست کرده بود و قرار بود تا چند دقیقه دیگه همون کیر رو تا دسته داخلم بزاره! اونم پسری که حداقل هفت هشت سال از خودم کوچیکتر بود.
_چی رو نگاه می کنی؟ یالا دیگه. نکنه می خوای خودم لختت کنم؟
_نه
تیشرتم رو از سرم بیرون آوردم و بالا تنه ام لخت شد
_جوون چه سفیدبرفی ای هستی
اومد سمتم. بی اختیار رفتم عقب. به دیوار چسبوندم. یکی از پستونام رو کرد دهنش و یه گاز خفیف زد.
_اووف یه تار مو به بدنت نیست. ببینم پایین هم همینقدر تمیزه؟
من از خیلی وقت پیش یه جور وسواس به مو داشتم و همیشه فول شیو بودم. دست انداخت و کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو پایین داد.
_جووونم چه پاهای دخترونه ای داری!
به رونهام دست کشید و بعد دستش رفت پشتم. دستش از پشت رفت توی شورتم و قمبلم رو چنگ زد.
_جووون چه دمبه ای!…بچرخ ببینم
هنوزم شلوارم کامل از پام در نیومده بود ولی هر طور بود من رو چرخوندم و سر و سینه ام رو به دیوار چسبوند. شورتم رو هم پایین داد و شروع به مالیدن باسنم کرد.
_جانم چه کوس تپلی داری قربونت برم
چندتا اسپنک محکم بهش زد و همینجور قربون صدقه اش می رفت. صداش از شهوت به لرزه افتاده بود. قبلا در مورد گی ها چیز زیادی نمی دونستم و اصلا برام عجیب بود که یه پسر چرا باید اینهمه دختر ناز و خوشگل رو ول کنه و کون یه پسر یا مرد دیگه بزاره. اصلا یه جورایی برام عجیب یا حتی چندش بود اما الان می دیدم که ایمان چطور از دیدن کون لختم جلوش یه جوری حشری شده که صبر و قرار از دست داده و داره منفجر میشه. با خودم فکر می کردم شاید چون توی روستا، خیلی موقعیت لاس زدن و سکس با دخترها رو ندارن اینجوریه. بعد از چند اسپنک و مالش دیگه روی زانو هاش نشست. با دست چاک کونم رو باز کرد و شروع کرد سوراخم و چاک کونم رو لیسیدن و زبون زدن
_وا کن اون چاک کوست رو
زور میزد که سر زبونش رو توی سوراخم فرو کنه. می لیسد و زبون می کشید و همه اش جووون و اووف میگفت. لیسیدن هاش یه جور مور مور و قلقلک توی بدنم ایجاد می کرد.
بلند شد شورت خودش رو هم پایین کشید. با دست به کمرم فشار آورد و بهم فهموند که بیام پایین و قمبل کنم. روی پاهاش بلند شد و سر کیرش رو به چاک کونم نزدیک کرد و یکم بهش مالید. با تماس کیرش به سوراخم هری دلم ریخت. با پاهاش به پاهام ضربه زد.
_پاهات رو باز کن که قشنگ برسه بهت…آخه شاسیت هم بلنده لعنتی!
می دونستم الان دیگه هیچ راهی نداره که بی خیالم بشه. پس پاهام رو باز کردم و یکم پایینتر اومدم و آماده گاییده شدن شدم. یه توف به کیرش زد و گذاشت در سوراخم. با فشارش انگار برق از سرم پرید و یکم خودم رو جلو کشیدم اما دستهای پر زورش به عقب برم گردوند. دوباره سعی کرد ولی سرش داخل نمی شد. حس میکردم دارم جر میخورم. اشکم در اومده بود.
_نمیره داخل خوب
بعد از چند تلاش دیگه بی خیال شد. عقب کشید.
_مثل اینکه راستی راستی تا حالا کونت کیر به خودش ندیده! چه بهتر
به پتو و بالشت اشاره کرد.
_پس بخواب …شکمت رو بزار روی بالشت و قشنگ قمبل کن
برای آخرین بار گفتم
_هیچ راهی نداره بیخیال بشی؟
پوزخند زد
_ساده نباش
شورت و شلوار رو کامل بیرون آوردم و لخت مادر زاد شدم. دراز کشیدم و شکمم رو گذاشتم روی بالشت و سرم رو انداختم پایین و منتظر شدم. ایمان روم قرار گرفت. کیر کلفتش افتاد بین پاهام و بدنش که عین ذغال آتیش داغ بود به بدنم چسبید. محکم بغلم کرد و شروع کرد به لاپایی تلمبه زدن.
_جووون دیوونه ام می کنه این کوس و کون تپل و نرمت
اینبار دیگه نه فقط صداش که حتی دست و پاهاش هم لرزه و رعشه گرفته بود و اصلا توی حال خودش نبود. معلوم بود حشرش انقد زده بالا که دیوونه اش کرده. تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم و بدجوری ترس برم داشته بود. اون وسط یهو یاد یه حرفی افتادم که قبلا شنیده بودم. اینکه پسرای روستا اونقدر در مضیقه هستن که حتی ترتیب الاق ماده رو هم میدن! یه لحظه اومد توی ذهنم که یعنی ایمان هم تا حالا ترتیب الاغ داده؟ با اون حجم از حشریت دیوانه واری که ازش می دیدم حتما ترتیب داده بود. محکم بغلم کرده بود و لاپایی می زد. گردن و بازوهام رو می بوسید قربون صدقه سفیدی و تمیزی و نرمی بدنم می رفت. توی یه حال و هوای حشریت بخصوصی بود و من هی فکرم می رفت سمت اینکه کسی که از بی امکانی حتی ترتیب الاغ میده باید هم واسه یه پسر سفید و بی موی شهری اینجوری حشری بشه. باز با خودم می گفتم یعنی واقعا کیرش توی سوراخ الاغ بوده و حالا میخواد با همون کیر، ترتیب من رو بده! عه حالم بد شد. اما تا بخودم بیام دیدم از روم بلند شده و یه توف غلیظ انداخت توی چاک کونم و یهو انگشتش رو با همون توف ها توی سوراخم هل داد. سوراخم تیر کشید و خواستم بلند بشم. اما محکم به بالشت فشارم داد.
_بخواب و زیاد تقلا نکن که بدجوری حشریم یهو میبینی میزنم ناکارت میکنم!
دوباره خوابیدم و تسلیم شدم. کم کم انگشت دوم رو هم بکار گرفت و نرم نرم سوراخم رو باز و گشاد کرد.
آفرین پسر خوب! همینجور بخواب و بزار عمو ایمانت کارش رو بکنه.عمو تا آبش نیاد عصبیه ولی قول میده آبش اومد مهربون بشه!
بعد از چند دقیقه مالش دادن سوراخم بصورت دو انگشتی، حس میکردم واقعا کونم جا باز کرده و دیگه درد نداره بعد از یه عمر که از همجنس بازها بدم می اومد و چندشم میشد؛ حالا.رسما داشتم کونی می شدم! وقتی کونم حسابی باز شد. ایمان با دست دیگه اش سر کیرش رو حسابی توف مالی کرد و گفت:
_خوب بچه خوشگل حاضری اولین کیر زندگیت رو بخوری؟
می دونستم التماس و خواهش و … هیچ فایده ای نداره و فقط باید بزارم کارش رو بکنه پس هیچی نگفتم و فقط سرم رو توی قالیچه فرو کردم. ایمان خوابید روم و سر کیرش رو گذاشت روی سوراخم و اینبار با یه فشار سرش داخل شد. دردم گرفت و بی اختیار آخ گفتم و یکم بخودم پیچیدم ولی با فشار دوم تا نصفه وارد شده بود. از شدت دردش ناخودآگاه بدنم رو سفت کردم. ایمان کامل خوابید روم و بیخ گوشم گفت:
_شل کن…ببین هرچه بیشتر سفت کنی بیشترم درد داره پس وا بده بزار بدنت باز بشه برا کیرم.
دیگه فشار نداد و یکم توی همون موقعیت موندیم. مسخره بود ولی گرمای بدنش توی اون موقعیت پر درد و استرس یجورایی آرامشبخش بود و بدن من کم کم شل شد. ایمان انگار منتظر همین بود و تا شل کردم تا بیخش رو فرو کرد و کامل فتحم کرد. دوباره کامل روم خوابید و گذاشت سوراخم آروم بشه. همزمان کنار گوش و گردنم رو می بوسید و بیخ گوشم نجواهای شهوتی می کرد.
_بالاخره راه دادی و تا بیخ کیرم رو توی خودت جا دادی! اووف که عجب پسر کیر راست کنی هستی. قربون این تن و بدن گوشتی و سفید و کردنیت برم. از همون لحظه اول که توی جنگل دیدمت بدجوری کیرم نبض زد و گفت می خوادت. اون جواد کوسخوله می خواست راه رو نشونت بده که بری. کوسخوله دیگه! ولی مگه من دلم می اومد همچین گوشتی از زیر دستم فرار کنه! جیگر با پای خودش اومده توی بغلت اونوقت تو بجای اینکه بزنیش سر سیخ، بزاری در بره!
همینطور که بیخ گوشم ور می زد، کم کم و خیلی نرم شروع به عقب جلو کردن کیرش کرد. با عقب جلو شدن هاش صدای آی و آخ و اوخ من هم بلند می شد.
_جووون قربون آخ و ناله هات
_آی تورو خدا یواشتر
_تازه اولشه عروس خانوم! چقد ناز داری تو بچه خوشگل…کونت دیگه مال منه مگه نه؟
یه اسپنک محکم زد که رسما چشمهام پر اشک شد.
_آییی
_جوون بگو که کونت مال منه! بگو دیگه
یه اسپنک محکم دیگه زد
_بگو بچه کونی
_آیی مال توعه
_جوون معلومه که مال منه اگه نه چرا اینهمه سال کسی ترتیبت رو نداده بود؟
با این حرفها انگار بیشتر و بیشتر حشری می شد و ضربه ها و تقه هاش محکم تر و سریع تر می شد. بعد از پنج دقیقه تقه هاش چنان وحشیانه شده بود که نمی شد تحملش کرد و زیر پاش داشتم جیغ و زجه می زدم. در جواب جیغ و دادهای من دستش رو انداخت روی دهنم و محکم گرفتش.
_جرت میدم جوجه ماشینی! جرت میدم. مال خودمی بچه خوشگل …همین جا پارت می کنم.
چند تقه رگباری دیگه با همین شیوه زد و یهو با یه عااااخ بلند کشید بیرون و کل آبش رو روی کمرم خالی کرد.یکی دو دقیقه توی همین وضعیت بودیم. من جر خورده و بی نا و نفس، کف اتاق روی شکم دراز بودم. ایمان دوتا پاهاش دو طرف کمرم بود. همونطور کیر بدست با صدای هس هس نفس زدنش ایستاده بود. شاید کل سکمسون ده دقیقه نشده نبود اما ایمان هم انگار از این همه تقلا و تقه و تلمبه و خالی شدن یکباره شهوتش از نفس افتاده بود و احتیاج داشت یکم بمونم تا نفسش چاق بشه. بالاخره بلند شد. یه تیکه پارچه پیدا کرد و باهاش کمرم رو خشک کرد. بعد بلند شد و لباسهاش رو پوشید. من هنوز نای بلند شدن نداشتم. شایدم روم نمیشد یا نمی خواستم با ایمان رو در رو و چشم توی چشم بشم. پس همونجور خوابیده بودم و سر توی قالی منتظر بودم ایمان بیرون بره.
_همینجور خوابیده بمون تا جواد بیاد کارش رو بکنه. فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم. تا دم رفت بعد دوباره برگشت
_ببین یهو خر نشی پاشی لباس بپوشی و دوباره ادا اطوارات شروع بشه که دوباره سگ میشم ها. فهمیدی؟
_آره
_آفرین گل پسر! وقتی لباسات رو می پوشی که من بهت اجازه اش رو داده باشم.
رفت بیرون و من همونجا خوابیدم. خیلی زود جواد سیگار به لب اومد داخل و شلوار و شورتش رو بیرون کشید و انداخت روی زمین
_بیا ببینم
همونجور که خوابیده بودم سرم رو بر گردوندم و نگاش کردم. سیگار به لب ، یه دست به کمر و دست دیگه به کیرش، بالای سرم ایستاده بود. کیرش رو با دستش چند بار بالا و پایین کرد.
_بیا دیگه
نشستم و گفتم
_نه … نمی خورم
با یه حرکت سریع بهم رسید و دو طرف گلوم رو گرفت و کیرش رو تپوند توی دهنم
_بیخود کردی که نمی خوری مگه با خودته!
این دیگه واسم یه کابوس به تمام معنا بود. باورم نمیشد کیر دراز یه پسر هفده ساله توی دهنم بود و چاره ای نداشتم جز اینکه براش بخورم. تنه اش رو گرفتم و شروع به مکیدن سرش کردم.
_اوووف دیدی می خوری…ووی …اوووخ … تو که اینقده خوب کیر می خوری چرا ناز می کردی بچه خوشگل؟
بعد از یکی دو دقیقه حشرش زد بالا و همونجور که سر و گردنم توی دستش اسیر بود شروع کرد توی دهنم تلمبه زدن. کیرش از ایمان دراز تر بود اما کلفتی اون رو نداشت. تلمبه می زد سرم رو محکم گرفته بود و می زد. عوق زدم و داشتم بالا می آوردم. بیرون کشید و وقتی حالم جااومد دوباره جا داد توی دهنم و د بزن. دوباره عوق زدم. ولی ولکن نبود. آب از گوشه دهن و گوشه چشمهام راه افتاده بود که بالاخره ولم کرد.
_بخواب ببینم…نه اونجوری نه…روی کمرت بخواب
کمرم رو روی بالشت گذاشتم و خوابیدم. نشست جلوم و پاهام رو باز کرد. در سوراخم رو توف مال کرد و یکم انگشتم کرد بعد سر کیرش رو گذاشت و به راحتی داخلم شد. نازکتر بودن کیرش و باز شدنم با کیر کلفت ایمان کار رو براش راحت تر کرده بود. پاهام رو انداخت گردنش و افتاد روم. دستهاش رو دو طرفم ستون و کرد و تا خایه بهم جا کرد. درازی کیرش به ته سوراخم می خورد و سنگینی وزنش روم واقعا اذیت کننده بود و ناله هام خیلی زود شروع شدن. زل زده بود توی چشمهام ودر جواب ناله هام پوزخند می زد و توی صورتم می گفت جوووون! انگار از اینکه اینجور اسیر دستش شده بودم و داشتم زیرش درد می کشیدم و پاره می شدم لذت می برد. اصلا عجله ای نداشت و فقط تقه های عمیق می زد. می کشید بیرون و تا ته کونم می رفت و هر تا ته رفتنش کل بدنم رو در هم مچاله می کرد و آخ من رو بلند می کرد. جواد دوباره و دوباره لبخند زشتش رو بهم می زد و میگفت جووون!
بعد از سه چهار دقیقه تلمبه های عمیق و با حوصله بالاخره پاهام رو از گردنش پایین آورد و دور کمرش حلقه کرد. افتاد توی بغلم و دستاش رفت زیر کمرم و محکم بغلم کرد. سرش رو کنار سرم روی زمین گذاشت و از زیر شروع به زدن تلنبه های سرعتی و رگباری کرد. نفسم از وزن سنگینش که روم افتاده بود و از کیری که با شتاب توی کون در رفت و آمد بود داشت بند می اومد. در جواب اون تقه های رگباری، بی اختیار من هم تند تند می نالیدم. آی آی آی آخ آخ اوف اوف اوف! بعد از دو سه دقیقه رگبار تقه ها یه تقه محکم که کیرش رو به ته سوراخم کوبوند زد و همونجا نگهش داشت. اینبار واقعا جیغ زدم
_آخخخ
سرش رو که کنار صورتم بود یکم بالا آورد و همراه با یه جووون حشری از ته دل کنار گوش و لپم رو بوسید. چندشم شد و صورتم رو برگردوندم. زد زیر خنده
_خوشت نمیاد؟
جواب ندادم. کشید بیرون و بلند شد. دستش رو دراز کرد و دستم رو گرفت و از جا بلندم کرد. نفس نفس می زد. یکم که نفسش برگشت دیوار رو نشونم داد.
_برو دستات رو بزن به دیوار و قمبل کن
بدنم خسته و کوفته بود. جواد با اون قد دراز و کیر سیخش وایساده بود وسط اتاق و سرتا پام رو ورانداز می کرد. به سمت دیوار راه افتادم. نگاهش روی پاها و کونم بود.
_جووون عجب هیکل توپی داری. جووون چه شانسی آوردیم امروز…قمبل کن که آقا جواد داره میاد که پاره ات کنه!
دستهام رو زدم به دیوار و دولا شدم. خودش رو رسوند و کمرم رو بیشتر قوس داد و من رو به حالتی که می خواست درآورد. پشتم وایساد و یه توف دیگه انداخت. توفش راه گرفت لای چاک کونم و اومد پایین و به خایه هام رسید. کیرش رو لای چاک کونم و توی توف ها مالید و بالا پایینش کرد و بعد توی سوراخم تپوند. پهلوهام رو با دستهاش گرفت و شروع به تلمبه زدن کرد. رگباری تلمبه می زد و بعد از هر هفت، هشت تا تلمبه سریع، یه ضربه محکم می زد که سر کیرش به ته کونم می خورد. اون ضربه های آخر هر دور من رو از جا می پروند و جیغم رو بلند می کرد. جواد اما دوباره و دوباره همین کار رو تکرار می کرد.
_آخخخخ… درد داره
_اصلش همینه که درد بکشی
همینطور تلمبه بود که توی سوراخ تا یک ساعت پیش پلمپ من، می زد.
_جاااان عجب سوراخیه…جووون…آیییی…چه تنگه!
هفت هشت دقیقه ای تلمبه های وحشیانه زد بالاخره کشیدش بیرون. دست روی کمرم گذاشت و پایین ترم آورد. سر کیرش رو توی گودی کمرم گذاشت و آب داغش جهید و جهید و جهید. وقتی کمر خودش رو حسابی خالی و کمر من رو پر آب کرد بالاخره ولم کرد. همون تکه پارچه رو دستم داد.
_بیا…خودت رو تمیز کن
خودم رو تمیز می کردم که جواد لباسهاش رو به تنش کشید و اومد سمتم، سرم رو بین دستهاش گرفت و دوباره بوسیدم. با بیزاری سرم رو انداختم پایین. خندید
_مرسی خوشگله…خیلی حال دادی
از اتاق بیرون رفت. واقعا خسته ام کرده بود.پاهام می لرزید. دلم می خواست لباسهام رو بپوشم و از اونجا بیرون بزنم ولی حرف ایمان توی گوشم بود که فقط وقتی که من بهت اجازه دادم حق داری لباسهات رو بپوشی. راستش بعد از اینکه اون طور قدرتش رو برخم کشیده بود و با اون کیر کلفتش بزور ترتیبم رو داده بود؛ دیگه جرات اینکه بخوام کاری خلاف نظرش بکنم رو در خودم نمی دیدم.
چند دقیقه ای طول کشید تا دوباره در باز شد و ایمان وارد شد. وقتی من رو دید که هنوز کاملا لخت وسط اتاق ایستاده ام، لبش خندون شد. شروع به درآوردن لباسهاش کرد.
_آفرین پسر خوب می بینم که منتظرم بودی!
خودم رو بهش نزدیک کردم.
_آقا ایمان تو رو خدا بزار برم دیگه. کارت رو که کردی بسه دیگه …بزار برم خانواده ام منتظرن …الان سه ساعتی میشه ازم بی خبرن.
بی توجه به حرفهای من دوباره لخت مادرزاد شد. بالشت وسط پتو رو که روش درازم می کردن رو به دیوار تکیه داد و پشتش رو بهش کرد و نشست. پاهاش رو دراز و بازشون کرد.
_تورو خدا آقا ایمان …آبت که یه بار اومد…
همینطور که با دستش کیرش رو می مالید گفت:
_نگران نباش عزیزم کارمون که تموم بشه خودم می برمت…بیا دیگه
جلوی پاها و کیرش رو نشون داد
_بیا بشین اینجا و یه حالی به کیر عمو ایمانت بده…بدو خوشگلم… بزار اخلاقم همینطور خوب و مهربون باشه
کم کم داشت صداش زنگ تهدید می گرفت. چاره ای نبود. بین پاهاش نشستم. کیرش که توی دستهاش جون گرفته و سیخ شده بود رو بهم گرفت
_بخور برام
_کثیفه آخه
_حسابی شستمش…تمیزه تمیزه …بخور
دولا شدم روش و سرش رو گذاشتم دهنم و شروع به ساک زدن کردم
دستش توی موهام بود و نوازششون می داد
_جوون…یکم محکمتر….اوووف جانم…بیا اینجا
من رو برگردوند طوری که بجای اینکه روبروش باشم در کنار هم قرار گرفتیم . الان دیگه کونم روبروی دیوار و کنار بالشت و کامل در دسترسش بود. سر و صورتم از روی شکمش رد میشد تا به کیرش برسه و ساک زدن رو توی این پوزیشن شروع کردم. با ساک زدنهای من ایمان هم شروع به ماساژ دادن و مالیدن و قربون صدقه رفتن کونم کرد. بعد با توف و انگشت دوباره شروع به باز کردن کونم کرد. اولش درد داشت ولی خیلی زود متوجه شدم وقتی ریتم خوردن کیرش رو با رفت و آمد انگشتش توی کونم هماهنگ کنم انگار دیگه متوجه درد نمی شم. ایمان هم مطلب رو گرفت.
_آ باریکلا یاد گرفتیا! یکی دو جلسه دیگه در محضر من باشی یه کونی حرفه ای می شی!
بعد از اینکه حسابی براش خوردم و با انگشت حسابی بازم کرد، چند تا اسپنک محکم روی باسنم زد.
_پاشو دیگه هرچی خوردی بسته. پاشو بشین سرش
پاشدم و اومدم بالای کیرش و تنظیم کردم و سرش نشستم. توی این پوزیشن خیلی فشار روی کونم نبود . البته دو راند دادن قبلی و بازیهایی که ایمان برای گشاد کردن سوراخم کرده بود کمک کرد تا به راحتی و بدون درد و فشار زیاد تا تهش رو در خودم جا بدم. ایمان دستش رو دراز کرد و پاکت سیگار رو برداشت یه نخ روی لب خودش گذاشت و یکی روی لب من و فندک کشید. انگار هیچ عجله ای نداشت و تازه وقت، واسه سیگار کشیدن پیدا کرده بود. از اینهمه لفت دادنهاش داشت کفرم در می اومد. فکر اینکه کی قراره دوباره خواده ام رو ببینم و چقدر نگران شدن و چی باید بهشون بگم حالم رو بد کرد.
_آقا ایمان تورو خدا هر کاری می کنین زودتر تمومش کنین داره شب میشه
_نترس بابا کو تا شب هنوز تازه بعد از ظهره
واقعا هم توی اون اتاقک حساب زمان از دستم در رفته بود. دستهاش رو انداخت روی باسنم و محکم مالوندشون و بعد با فشار رو به بالا که بهشون آورد بهم فهموند باید بالا پایین بشم. شروع کردم بالا پایین شدن.
_یکم دل بکار بدی آب من رو می کشی بیرون و بعد خودم می برمت پیش خونواده ات
_پس آقا جواد چی؟
_جواد؟…جواد رفت
_رفت؟
_آره بابا الان دیگه فقط خودمم و خودت و یه حال تووپ و دلچسب!
_واقعا رفته؟
_آره بابا
انگار قند توی دلم آب می شد. اصلا تحمل اینکه یه دور دیگه اونجور خشن باهام سکس بکنه رو نداشتم. اونقدر دل شاد شدم که اصلا یه لحظه یادم رفت الان توی وضعیت گاییده شدن هستم! وقتی بخودم اومدم و نیشم رو بستم تازه متوجه نگاه حشری اما راضی ایمان شدم. زل زده بود توی چشمهام و انگار از بالا پایین شدنم و مکشی که سوراخ کونم به کیرش وارد می کرد لذت می برد و با هر بالا پایین شدن جوری با حشریت جووون می گفت که لبهاش به سمت صورتم کشیده می شدن.از شدت حشریت حتی پوکهایی که به سیگار می زد هم عمیق تر شده بود و در حالی که سیگار من هنوز نصفه بود مال ایمان تمام شده بود. ته سیگارش رو انداخت کنار و دستهای حریصش رو روی شکم و سینه هام می کشید. پستونهام رو می مالید و چنگ می زد و از لذت زیاد آخ و ناله می کرد قربون صدقه تن و بدنم می رفت. بعد سیگارم رو که هنوز به آخر نرسیده بود رو از دستم گرفت و خاموشش کرد و انداختش کنار و سرم رو با دستهاش گرفت و کشید پایین و لبش رو روی لبهام انداخت.سعی کردم لبهام رو کنار بکشم ولی صورتم رو محکم گرفته بود و ولم نکرد. لبهام رو محکم مکید. لبهاش یه جور خاصی گرم یا حتی داغ بودن و مزه و بوی سیگار رو هم همراه خودشون داشتن. مجموع اینها باعث شد لبی که ازم گرفت اونقدرها هم چندش یا حال بهم زن نباشه اونجوری که با جواد بود. وقتی بالاخره ولم کرد و دوباره بالا اومدم توی صورتم زل زد و گفت:
_جانم …چقدر تو خوشگلی!
مطمئن بودم که حشریه و اینکه کیرش توی یه سوراخ گرم و نرمه حسابی داغش کرده. با اینهمه اینکه اینقدر من رو خوشگل می دید و عین دختر، قربون صدقه ام می رفت و دستمالیم می کرد باز هم برام عجیب غریب بود. اما اون “تو چقدر خوشگلی” یه حس عجیبی رو در من ایجاد کرد. بعد از اون کتکی که ازش خورده بودم و سکس زوری که باهام کرده بود این تغییر حال و هوا و این تعریف عاشقانه یه حس آشتی جویی و دوستانه به جو اون اتاقک می داد. بخودم که اومدم دیدم در کمال تعجب، خودم هم دارم بیشترین سعیم رو می کنم که ایمان بیشتر حال کنه! یا بقول خودش دل بکار داده بودم. یه لحظه فکر اینکه اینبار نه با زور و دعوا و کتک کاری که با دل و جوون دارم کون و حال می دم حسم رو بخودم بد کرد. اما خیلی زود خودم روتوجیه کردم که این فقط واسه اینه که زودتر آب این نره خر بیاد و دست از سرم بر داره. ایمان اما از اون بالا پایین شدن های نرم و عمیق من و تا ته جا دادن کیرش انگار خیلی راضی بود. لبخند رضایت روی لبش و برق شهوت و شیطنت توی چشمهاش بود. باسن و پستونهام رو مشت و مال می داد و قربون صدقه ام می رفت.
شاید ده پونزده دقیقه ای توی همین پوزیشن بالا پایین می شدم که بلندم کرد. ازم خواست سرم رو بزارم روی بالشت و روی کمر بخوابم. خوابیدم و پاهام رو باز کردم چون فکر می کردم فرقونی می خواد. اما ایمان سکس رو شروع نکرد. بلکه وسط پاهام نشست و با دستش رونها، شکم و سینه هام رو مالید یه لحظه دستش روی رون ضربه خوردم مالیده شد که هنوز درد می کرد. خودم رو جمع کردم.
_آخ بشکنه دستم که زدم این رون سفیدت رو کبود کردم. البته تقصیر خودتم بود. آخه بچه خوشگل واجب بود اینهمه سرتق بازی در بیاری؟ هان؟
هیچی نگفتم. دوباره با دستهای هیز و شهوتیش دستمالیم کرد و بعد خودش رو توی بغلم انداخت و شروع به خوردن و مکیدن نوک پستونهام کرد. برام اذیت کننده بود و با فشار دادن سرش به پایین سعی کردم جلوش رو بگیرم ولی دستهام رو بالای سرم برد و محکم همون بالا نگهشون داشت. بعد از خوردن سینه و پستون، سراغ گلو و بعد هم لاله های گوشم اومد. طوری نفس داغ بیخ گوشهام می زد که انگار یه دختر خوشگل و ناز توی بغلشه و داره باهاش معاشقه می کنه و واسه سکس، پیش نوازی و آماده اش می کنه. عجیب بود اما نفسهای داغ و حشریش داشت من رو هم شهوتی می کرد. باز هم بالاتر اومد. گونه ها و صورتم رو بوسید. دوباره داغی لبهاش و شهوتی که انگار داشت خفه اش می کرد و باید یه جوری بیرون می ریختش و سرانجام لبهاش که روی لبهام افتاد. سعی کردم سرم رو برگردونم ولی اسیر دستش بودم و بالاخره تسلیم شدم. لبهام رو بین لبهاش رها کردم تا بخوره. لب می گرفت و ازم تعریفهای عاشقانه می کرد.
_عشق منی ساسی جوون! قربون این لبای شیرین مثل قندت بشم…دیوونه ام کردی فدات بشم
باور کردنی نبود ولی داغی لبهاش و حجم شهوتی که در من می ریخت و تعریف هایش کار خودش رو کرد و وقتی به خودم اومدم داشتم در لب دادن و گرفتن، همراهیش می کردم. عین دوست دختر دوست پسرهایی که بدور از چشم مزاحمین فرصت کوتاهی برای لب بازی پیدا کردن، بجون لبهای هم افتاده بودیم. لب می دادیم و می گرفتیم. دیگه برام چندش نبود رسما لذت خالص بود. اینکه سرچشمه این لذت چی بود و منی که اینهمه از این کارها بدم میومد چطور حالا اینقدر برام لذت بخش بود که نمیتونستم بیخیالش بشم رو نمی فهمیدم. باور کردنی نبود ولی واقعا توی بغل یه پسر بودم و داشتم از لب دادن بهش لذت می بردم.
ایمان خودش رو ازم جدا کرد غلطید و کنارم خوابید. من رو به بغل خوابوند و خودش هم از بغل بهم چسبید. یک دستش اومد زیر گردنم و اون یکی دستش رفت زیر پای بالاییم و لنگم رو بالا داد و سر کیرش رو وارد سوراخم کرد و نرم نرم شروع به تلمبه زدن کرد. همزمان گونه ها، گلو و لاله گوشم رو می بوسید و می مکید و گاهی با همون دست زیر گردنم سرم رو بر می گردوند و لب می گرفت. دیگه بی هیچ مشکلی در این لب گرفتنها همراهیش می کردم. گاهی دست بالاییش روی سینه و شکمم کشیده می شد یا پستونهام رو می مالید. بیخ گوشم از خوشگلی و سکسی بودنم زمزمه می کرد. کم کم دستش پایین رفت و کیرم رو گرفت.تازه اون موقع متوجه شق بودن کیر خودم شدم. اون مالیدن و بوسیدن ها و معاشقه ها واقعا حشریم کرده بود. سعی کردم دستش رو پس بزنم ولی گفت:
_شل کن
خودم رو توی بغلش ول کردم و همزمان با گاییدنم شروع به دست کشیدن به کیرم کرد. ترکیب بوسه ها و تلمبه ها و جلقی که برام می زد بدنم رو داغه داغ کرده بود. حس می کردم دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم ناله هام بلند و بلندتر می شد و بدنم رو سفت گرفتم.
_بسه آقا ایمان …تورو خدا..آیییی…آخخخ ولش کن
سرم آورد بالا و توی چشمهام نگاه کرد
_بزار آبت بیاد خلاص بشی
دوباره شروع به مالیدن کیرم کرد. تسلیم شدم و چشمهام رو بستم. شهوت کل بدنم رو تسخیر کرد. دستم رو بردم بالا پشت گردنش رو سمت خودم کشیدم. همزمان سر خودم رو هم چرخوندم و بهش نزدیکش کردم. لبهامون روی هم چفت شد و وحشیانه لبهاش رو می خوردم. ایمان هم شدت جلق زدنها رو تند و تندتر کرد. یه لحظه حس خالی شدن بهم دست داد و آبم تا زیر گلوم پاشید. پاشش های بعدی روی شکم و سینه ام و آخخخ از سر راحت شدن من بلند شد. ایمان از تلمبه زدن دست کشید و فقط من رو توی بغلش نگه داشت. چند بار دیگه خیلی نرم دستش رو به کیرم کشید و آخرین قطره ها هم روی دستش خالی شد. با اومدن آبم همه حسهای بد سراغم اومدن. حس بد اومدن از خودم، حس گناه، عذاب وجدان، افسردگی و بیشتر از همه خجالت از اینکه توی بغل و سر کیر پسری کم سن تر از خودم گذاشته بودم اونجور حشری بشم که اختیار از کف بدم و آبم بیاد. شرم از اینکه چرا باید با پسری که با زور و کتک بهم تجاوز کرده بود اونجور عاشقانه لب بدم و … بی اختیار سرم رو انداختم پایین و توی خودم رفتم. ایمان می خواست دوباره لب بگیره ولی صورتم رو ازش دزدیدم. متوجه حال و هوام شد. کیرش رو بیرون کشید. برم گردوند و دوباره بغلم کرد.
_چیه؟ خجالت می کشی؟ آخه از چی؟ از اینکه لذت بردی؟
هیچی نگفتم. شروع کرد به بوسیدن و ناز و نوازشم کردن.
_خوشگل منی تو عشق منی…اینکه خجالت نداره. این فقط یه سکسه…
هیچی نمی گفتم. ایمان دوباره بوسیدم.
_تو باید بخودت افتخار کنی که اینقدر خوشگل و سکسی هستی
آخرش قفل زبونم باز شد
_خوشگل و سکسی؟ مگه من دخترم که اینقدر این حرفا رو می زنی؟
_دختر سگ کی باشه؟ تو اونقدر خواستنی هستی که هر مردی رو …بشرطی که واقعا مرد باشه دیوونه خودت می کنی. نمی بینی من چجوری روانیت شدم؟ جواد رو ندیدی آب از لب و لوچه اش واسه تو راه افتاده بود؟
دوباره بغلم کرد. شروع کرد کون و تن و بدنم رو دستمالی کردن. کیرش به بدنم مالیده می شد و داغیش رو حس می کردم. می بوسیدم و قربون صدقه ام می رفت. دوباره حشرش داشت به اوجش بر می گشت. اونطوری که بغلم کرده بود و ناز و نوازشم می کرد، گرمای بدنش، داغی کیرش و اینکه می دیدم واقعا اینقدر براش خوشگل و خواستنی هستم کم کم حسهای بد رو ازم دور می کرد. یه لحظه چشم تو چشم شدیم. برق شهوت توی چشمهاش شعله می کشید.
_دیگه ناراحت نباشی ها؟
_باشه
بوسیدم.
_یه لب به عمو ایمانت بده!
یه لب کوچولو گرفتیم.
_جووونم قربونت برم سفید برفی من! …می خوام آبم رو بیاری
_باشه
پاشد بالشت رو گذاشت زیر شکمم و براش قمبل کردم. دراز کشید روم و داخلم گذاشت و تلمبه هاش شروع شدن. لحظه به لحظه تلمبه هاش محکمتر و رگباری تر می شدن و خودش وحشی تر می شد. من اما زیر پاش توی فکرهای خودم رفته بودم به اون روز و حس های عجیبی که تجربه کرده بودم فکر می کردم. چی شد که توی بغل ایمان و سر کیرش ارضا شدم؟ اونم همچین ارضای عمیق و دلچسبی؟ به جرات می تونستم بگم توی تمام عمرم تا اونروز همچین لذتی رو تجربه نکرده بودم. توی تمام جلق زدنهام و چند باری که با دخترها ارضا شده بودم هیچوقت حتی نصف اینبار هم دیوونه وار لذت رو تجربه نکرده بودم.
_جوونم خوشگل منی تو…هااای اووف ..قربون این کون تپلی و سفیدت برم…زن خودمی عروسکه
با خودم می گفتم واقعا من اینقدر براش سکسی و حشری کننده ام؟ چطور تا حالا هیچ مردی همچین حسی بهم نداشته؟ شاید ایمان هم از شدت پر شدن کمرش و حشری بودنشه که من رو خوشگل می بینه. ولی هر چی که بود اون روز و اون لحظه من از نظر ایمان، خوشگلترین و حشری کننده ترین موجود روی زمین بودم. فکرش حالی به حالیم کرد. مخصوصا وقتی می گفت تو زن منی دوباره دلم می خواست مردی که اینقدر دوستم داره ببوستم. ایمان انگار داشت میشد. محکم بغلم کرد.
_وقتشه که حامله ات کنم ساسی جووون! قراره دوقلو واسم بزایی و بشی مامان بچه هام!
طوری دستهاش محکم دورم حلقه شدن که یه لحظه حس کردم دنده هام میشکنه و بعد با آخ و ناله و چند بار تکون خوردن های شکم و کل بدنش داخلم خالی شد و بالاخره آروم گرفت. بعد از اونهمه زور و تقلا بالاخره هر دو برای چند دقیقه ای آروم شدیم و یجورایی از حال رفتیم. بالاخره بلند شد و کیرش رو بیرون کشید و شیره وجودش از سوراخم به پایین شره کشید.
بلند شد و شروع به پوشیدن لباسهاش کرد.
_پاشو بپوش تا ببرمت
بلند شدم و شروع به پوشیدن لباسهام کردم. اینبار هر دو خجالت می کشیدیم و از چشم تو چشم شدن پرهیز می کردیم. وقتی لباس پوشیدیم خواستم به سمت در حرکت کنم.
_وایسا یه نخ سیگار دیگه بکشیم بعد بریم
یه نخ سیگار گذاشت گوشه لبم و فندک که کشید ناگزیر و درست مثل اولین سیگار، چشمهامون با هم برخورد کرد. اینبار اما توی نگاهش یه جور سوال بود. انگار دنبال یه چیزی توی چشمهام می گشت ولی چیزی نگفتیم. بی عجله سیگار دود کردیم و وقتی تموم شد جلوی در ،دستم رو گرفت.
_بازم میای اینجا؟
_اینجا؟… دوباره بیام؟
_آره خوب…اولش باهات بد بودم ولی می دونم تو هم لذت بردی
_فکر نکنم بیام
_حالا شماره ام رو بگیر ضرر که نداره…فکراتو بکن خواستی بیای که چه بهتر نخواستی هم…خوب…طوری نیست…فدای سرت
می خواستم بگم نه و بزنم بیرون ولی دو دل شدم. می دونستم لذتی که تجربه اش کردم یه چیز فوق العاده بود که احتمالا وسوسه اش بعدا دیوونه ام می کنه. ایمان که سکوتم رو دید ادامه داد.
_نه نگو دیگه…شماره ام رو بزن… قول میدم دفعه بعدی اصلا و ابدا اذیت نشی…فقط ناز و نوازشت کنم و بهت خوش بگذره
با خودم گفتم داشتن شماره اش چه ضرری داره تا بشه جلوی خودم رو می گیرم که دیگه با هیچ پسری همچین اتفاقی برام نیوفته اما اگه دیدم نمیتونم مقاومت کنم چه بهتر که با کسی باشم که یکبار این کار رو کردیم و رومون تو روی هم باز شده و اینقدر بهم احساس و شهوت داره. گوشیم رو باز کردم و شماره اش رو گرفتم.
_یه تک بزن
_قرار شد فقط شماره ات رو بهم بدی نه اینکه منم بهت شماره بدم
_اذیت نکن دیگه بزن…قول میدم از پشت گوشی نخورمت هرچند خیلی خوردنی هستی!
بازم تسلیم شدم. انگار اصلا توان نه گفتن بهش نداشتم. یه تک زدم.
_آفرین جیگر خودم…حالا دیگه بریم
_ببین من اگه بیام چند تا شرط داره
_باشه هر چی باشه
_اول اینکه از این ببعد فقط خودت تنها باشی
بغلم کرد و بوسیدم
_تو از این ببعد زن خودم شدی! نمیزارم دست هیچ مردی به زنم بخوره
_از وحشی بازی هم خوشم نمیاد. دوست دارم مثل دور دومی باشی
_نترس عزیزم اون وحشی بازی ها واسه زهر چشم گرفتن و رام کردنت بود. بعد این مهربونه مهربونم. اوکیه دیگه؟
_گفتم اگه بیام
خندید
_می آی!
راه افتادیم و وقتی به نزدیکی آبگیر رسیدیم تعجب کردم که فاصله مون اینقدر نزدیک بوده. نزدیک های آبگیر یعنی اونقدر نزدیک که صدای خونواده ها و شلوغ بازیهاشون از دور بگوش می رسید، ایمان دستم رو گرفت و سمت خودش برم گردوند. می خواست لب بگیره
_دیوونه یکی می بینتمون
_نترس حواسم هست
ولکن نبود. به تنه یک درخت تنومند چسبیدم که شانس دیده شدنمون کمتر بشه. دو طرف صورتم رو گرفت و لبهاش رو روی لبهام انداخت. با وجود استرس دیده شدن باهاش همراهی کردم و بهش لب دادم. دستش رفت پشتم و هر جور شده از شلوار و شورتم ردش کرد و قمبلم رو چنگ زد.
_کاش می شد یه دور دیگه می رفتیم! بد جوری دلم می خواد
_سیرمونی نداری؟
_نه بخدا!…طوری نیست باشه واسه دفعه بعدی که اومدی
_باشه حالا ببینیم چی میشه…ببین ایمان خان تو دیگه نیا خودم میرم
_کجا؟ می خوام بیام به همه بگم من از دست حیوونای وحشی جنگل نجاتت دادم. تازه خونواده زنم رو هم می تونم ببینم
_واقعا که دیوونه ای…حالا واقعا این جنگل خرس داره؟
قاه قاه خندید.
_نه بابا خرسش کجا بود! ولی تا دلت بخواد گرگای نر گشنه ای مث من داره که دنبال شکار ماده آهوهای خوردنی ای مثل توان!
بعد از اینکه رسیدیم و در مقابل سوالهای خانواده که اینهمه مدت کجا بودم و چرا تلفنم خاموشه؟ گفتم که توی جنگل گم شده بودم و لطف آقا ایمان بوده که راه رو پیدا کردم. خونواده ام کلی از ایمان تشکر کردن . ولی نرگس نگاهی به سر تا پای ایمان کرد و با لحن خاصی گفت باریکلا به آقا ایمان! در جواب نرگس، ایمان سمتش برگشت و یه لحظه چشمهاشون در هم گره خورد و حتی حس کردم چشمهای ایمان برقی زدن.
ایمان در جواب تشکرهای من و خونواده و تعارفهامون برای اینکه بمونه و یه استکان چایی باهامون بخوره تشکر کرد و گفت از ظهر تا همین الان سر زمین بودم. آبیاری می کردم و این آبیاری حسابی خسته ام کرده! اگه اجازه بدین برم خونه استراحت کنم. البته موقع به زبون آوردن آبیاری یه نگاه شیطنت آمیز هم به من انداخت که معنیش رو فقط من و خودش می فهمیدیم.
البته نرگس بعدا کلی بهم گیر داد که خوب این آقا ایمان رو از کجا پیدا کردی؟ یعنی اینهمه وقت رو گم شده بودی؟ از کی ایمان پیدات کرد؟ راستش رو بگو کجا بودی و چیکار می کردی؟
_یعنی میگی دروغ میگم؟
_نمی دونم راست میگی یا دروغ ولی تو کتم نمی ره چهار ساعت گم شده باشی. آخرش میفهمم چه کاسه ای زیر نیم کاسته!
داخل ماشین و در مسیر برگشت به خونه فکرم همه اش درگیر ایمان و سکس دومی بود که با هم داشتیم. لذتی که برده بودم. شور و شهوت و علاقه وحشیانه ایمان به خودم و ناز و نوازش هاش، قربون صدقه رفتن ها که حتی یاد آوردنش هم الان دوباره دلم رو می لرزوند. ذهنم گیر کرده بود که چطور تا قبل از این تا این حد از گی و همجنس بازی حالم بهم می خورد و امروز ازش لذت برده بودم. یه چیزی ته ذهنم بهم می گفت تو دیگه بعد این نمیتونی بی خیال این حس بشی و دوباره تجربه اش نکنی.
آخرش واسه آروم کردن ذهنم یا توجیه ذهنم به خودم گفتم شاید از لحاظ جنسی و تمایلاتم تا الان در گمراهی بودم و امروز توی اون جنگل از این لحاظ هم ایمان کمکم کرده که خودم و تمایلات جنسیم رو پیدا کنم
.
.
.
شاید ادامه داشته باش
نوشته: ساسان سوسنی
8 پاسخ به “پیدا کردن مسیر”
دمت گرمقشنگبود
عالی و درجه یک . بیشتر و بهتر بنویس . صدتا لایک
گوشیت وسط تماس با زری خاموش شد یهو روشن شد باز رسیدی پیش آبجی جونت روشن شد
خیلی داستان کامل و جالبی بود خیلی قشنگ بود
عالی از هر نظر ❤️
چه عجب یه داستان خوب و حشری کننده
کن یکی دو روزی بود به یاد شما و داستان های شما بودم…… در اولین فرصت میخونم و لذت میبرم از توانایی و قلم شما
اول از قوت داستان بگم. نوشتار روان و داستانی سرراست. پرداخت روایت به گونه ای است که برای یک داستان تک قسمت کافی است و موشکافی بیشتر در شخصیت ها و داستان و گره ها لازم نیست. اروتیک و توصیف اعمال جنسی جذاب و درست است. این داستان برای من که خیلی گی نمیخونم حقیقتا تحریک کننده بود. این یعنی مسیر درست داستان. اما ضعفی هم به نظرم میرسه. شخصیت اصلی زود وا داد. تلفن همراه اگر سیگنال نمیداد باید اشاره مستقیم تری میشد. برای سکس ما چالش بیشتری میخواستیم. نه لزوما خشونت حتی با کلام. تطمیع یا چیزهای دیگه. واکنش خانواده غیر منطقی بود و به داستان خوب شما ضربه میزند. البته از دید من مرسی