چیزی که میخوام تعریف کنم واسه خیلی وقت پیش و زمانی که مثل الان اینقدر اطلاعات باز نبود و اینقدر سریع و راحت همه چی قابل یادگیری نبود اما آدم خوب و بد آدم سالم ناسالم همه جا هستند چه عصر تکنولوژی باشه چه عصر حجر، چند روز پیش رفته بودم محله قدیمیمون که هنوز که هنوز همون فرم خاص شو حفظ کرده و چشمم خورد به مغازه سوپر مارکت که نه، بقالی جمال بی گوش، که زنده بود و نشست بود دم در، اون یادش نیومد من کی ام اما من خووووب یادمه که چه آدم مریض و بیشعوریه، مو هاش ریشش سفید شده اما هنوز تو چشمش اون خطرناکی دیده میشد، من ناهید هستم و ۳۶سالمه دیگه و این چیزی که میخوام بگم واسه سال ۷۷ حدودا که من ۱٠یا ۱۱سالم بود و توی محله قدیمی زندگی میکردیم. من درک درستی از مسائل جنسی نداشتم و خوب متوجه نبود، راستش دقیقا یادم نیست که کی حس کردم که جمال بی گوش آدم خیلی خوبی نیست از وقتی یادمه یه حس ترس همه داشتن. نه تنها من بلکه همه، حتی پسرا هم حس خوبی نداشتن. بقالیش یه مغازه تاریک طور بود و درررراز و اینور و اونور یادمه توپ و پفک و برنج و… بود، من نه لاغر بودم نه چاق یه دختر متوسط و حتی چهره خیلی خیلی خوشگل خاصی نداشتم که بگم دنبال من بود، جمال یکی از گوش هاش نصفه اش نبود یعنی بریده شده بود، و ما خیلی میترسیدیم ازش، اما خب چکار میشد کرد فقط اون بود نزدیک ما
ببخشید که نمیتونم خییلی جزئیاتش و بگم چون واسه خیلی سال پیش و کلیت ها و خوب یادمه، نه اینکه مثلا اول پفک خریدم یا آدامس، چند بار دیده بودم که وقتی رفتم اونجا تنها بودم زیپ شلوارشو باز بود و کیرشو انداخت بود بیرون. مثلا اون پشت بود من میرفتم سلام میکردم میومد یهو چشمم میخورد به کیرش که انداخته بیرون و چشم مینداخت ببینه کسی باهامه یا نه
منم خودمو میزدم به اون راه که مثلا هیچی ندیدم خیال میکردم که اینجوری اون خیال میکنه من کلا ندیدم
و این موضوع بارها تکرار شد من که میرفتم یهو چشمم می خورد بهش و اونم انگار که هیچی نشده حرف میزد. و زیر چشمی نگاه میکرد. هم از جمال بی گوش می ترسیدم و جیک نمیزدم و هم از بابام که برم چیزی بگم کتک میزنه منو، و کسی باور نمیکرد حرفمو که
همه چی همینجوری عادی بود تا اینکه یه روز بابام پول داد که برم نوشابه و تخم مرغ و ماست و… بخرم با حالا یه بستنی چیزی برای خودم اون موقع پانصد تک تومنی خیلی پول بود، الان شاید خم نشی برداری اما اون موقع خیلی بود و تخم مرغ ۱٠تا تک تومنی بود دیگه تصور کنید که پونصد تومن چقدر بود، بابام پول و داد و گفت اینو بخر من تو کوچه بودم داشتم واسه خودم با دوستم بازی میکردم که بابام اومد پولو داد گفت تا نیم ساعت دیگه اینا بخر بیا خونه سرظهره دیگه. بیا خونه ناهار، یادمه چند بار گفت مراقب باش یادت نره گفتم باشه و بیخیال، و وقتی همه چی بهم ریخت که رفتم اونجا و دیدم پول گم کردم. وای که چقدر حس بدی بود، گریه ام گرفت گفتم پولم الان دستم بود و… کاغذ که توش لوازم نوشته شده بود دستم بود اما پول که وسطش بود نه
سرجام خشکم زد بود، جمال اومد گفت اروم باش ببینم چی شده. کاغذ و ازم گرفت سر بردم دیدم زیپش باز. اما انقدر فکرم درگیر بود که فقط اینکه پولم پیدا شه و اجناس بخرم مهم بود. کاغذ و خوند گفت گریه نکن درست میشه. دستمو گرفت گفت بیا ببینم کجا گم کردی. به خودم اومدم دیدم پشت دخل داخل مغازه ام و نازم میکرد گفت ایراد نداره برو پول بیار گفتم بابام میکشتم. اینجا بود که دستشو قشنگ حس کردم رو بدنم کشید و یهو لپمو یه ماچ هیزی طور کرد گفت نمیزاریم بکشتت. من هاج واج موندم که چی شده. حالیم بود که کارش درست نیست اما احمقانه تصمیم میگرفتیم اون زمان یا بهتر بگم تصمیم بلد نبودیم بگیریم، همه اونا و حاضر کرد یه بستنی یخی هم از تو یخچال اورد داد بهم گفت اینا شد دقیقا پونصد تومن. گفت نگران نباش بجاش هر وقت پول تو پیدا کردی بیا بده. گفتم باشه گفت وایسا بستنی تو بخور بعد برو
رفت اونور دیدم درو پیش کرد و اومد. قشنگ میشد فهمید فکرایی داره. اومد گفت من به کسی نمیگم که پولت گم شد توام نگو اینجا بودی. تا خواستم بفهمم چی گفت. تیشرتمو داد بالا
خواستم یه جوری نزارم و ترسیدم. گفت باشه اینا هم نمیخواد ببری پس گفتم نه. گفت پس بستنی تو بخور
منم نمیدونم چرا ساکت شدم. تیشرتمو داد بالا و تنمو دست میکشید. بوسم میکرد. فقط داشتم نگاهش میکردم. پشت بهش بودم دست کشید رو پام و باسنم و شلوار خونگی تنم بود گرم کن معمولی.گرفت کشید پایین
اصلا نتونستم حرف بزنم.استرس گرفته بودم بشدت. گفتم میخوام برم گفت الان میری. میخواستم شلوارمو بکشم بالا با دستش هی دست منو میداد کنار .دستم لرزش گرفت بود چون نمیدونستم چی میشه.یهو دیدم پامو نگه داشت دوسه تا اب دهن انداخت، من تا خاسم اصلا بگم چی شد.که بغلم کرد یه چیزی گرم سفت و داد لای پام. خوب فهمیدم چه خبره اما نه تجربه ای داشتم نه سطح اطلاعاتم بالا بود خلاصه گیج گیج بودم، دو دستی بغلم کرد بود.و عقب جلو میکرد.قلقلکم میومد. و اژ خجالت دستم و گذاشت بودم رو کسم که مثلا نبینه عیب. بستنی دستمو انداختم تو یه سطل آهنی. البته بی فایده بود چون خیلی راحت دستمو گرفت جدا کرد.سرمو انداخته بودم پایین.کیرشو میدیدم که زیر کسم هی سرش میومد بیرون. یه لحظه انگار تسخیر شده بودم، داشتم اونو میدیدم. چسبیده بود بهم.چندبار لپمو لبم بوس کرد من مانع شدم.ول کرد.اما دست میکشید رو سینم و صدای نفس زدنش و سبیل بزرگ ش که میخورم پشت گردنم مورمورم میشد و هنووزززز خوب یادمه
گفتم باید برم.گفت الان میری.تندتر تلمبه میزد و اونجا بود که دیدم چجوری آب منی میاد، تو خیالم درکی نداشتم فکر کردم شاشه. که از زیر کسم دو سه مرتبه منی اش پاشید. رو این یخچال نقره ای ها که هنوزم هست جاهایی. که پشتش دستگیره مشکی داره پایینش هم موتورشه
ازم جدا شد، یه دستمال اورد لای پامو پاک کرد باسنمو گفت با دست باز کردم پاک کرد جلومو هم پاک کرد.شلوارمو دادم بالا۰ بهم گفت که من به بابات نمیگم که پولت گم کردی توام نگو که اینجا اومدی. من حالیم بود که الان کار خطا کردم و جایی بگم کمه کم زیر کتک میکشن منو. بابای منم که سر این چیزا شوخی هم نداشت. روسری سرمون نمی کردیم کتک میخوردیم وای به اینکه اینو میفهمید. این جمال بی گوش خیلی لاشی بود. بهم گفت یه بار دیگه همینجوری که بیای وایسی دیگه کلا پول نمیخواد بدی
منم ساده گفتم باشه.رفتم خونه.و چیز خاصی نشد و بابامم چیزی نگفت. انقدر ساده بودم که تو خیالم میگفتم این بارو زود برم که ولم کنه.عقلم نمیرسید که خب نرررو. پس فرداش ظهر بود از مدرسه اومده بودم تراشم گم کرده بودم بیست پنج تومن بود پول تراش، رفتم یه تراش بگیرم، که درو پیش کرد، گفتم که الان نگرانم میشن گفت دو دقیقه دیگه برو.درو پیش کرد اینجوری مثلا بسته ست ظهره خوابه. به معنی این بود که کسی نیاد. کیفمو گذاشت پشت یخچال. سریع مانتومو داد بالا.خود احمقم مانتومو نگه داشتم.شلوارم هم رسما شلوار کردی بود. سرمه ای بود لباسمون که رو آستینمون روبان صورتی بود مقنعه ام سفید بود با روبان صورتی . شما و نمیدونم اما واسه ما شبیه سرباز های الان. رو آستین اسم و فامیل و شماره کلاس رو مینوشتن. ناهید… کلاس چهار خط تیره شش
یعنی سال چهارم کلاش شش، شلوارمو داد پایین.از اونور کرم دست صورت گرفت دو انگشت برداشت.مالید زیر باسنمو لای باسنم.یه جوری کرم زد که انگار میخواست تموم کنه کرمو.من مانتومو گرفته بودم تو دستم. و یهو گفت اینجا دراز بکش، یه فرش طور یا گلیم بود. دراز کشیدم لباسمو بالا کرد. خیلی هم استرس داشتم.یکی نبود بهم بگه آخه کم عقل خودت رفتی تو چنگال اون؟ الان که میبینی دارم عادی میگم واسه این که یه جورایی قبولش کردم که این بخشی از دوران کودکیم.و خریت و درس عبرت بود، شلوارشو داد پایین نشسته بودم پشتم هی با انگشتش بین باسنمو کرم زد. کیرشو میکشید پشتم، پاهامو بهم دیگه گفت چسبوندم و کرد لاپام. دراز کشید تن لش سنگینش داشت لهم میکرد و تلمبه میزد، درمیاورد باسنمو باز میکرد نوکشو میزاشت فشار میداد. من دردم میومد خوب، بازی بازی میداد من خودمو سفت میکردم هی، میگفت شل کن کاری ندارم. تا شل میکردم دردش میومد تو وجودم. حس میکردم نوکشو که داره فشار میده اما هی در می رفت، ایقدر کرم زده بود که وایمیساد کیرش، دوباره می کرد لای پام و تلمبه شو میزد چند دقیقه ای شد و تلاش میکردم که تموم شه من فقط بررررم، کیرشو باز گذاشت بین باسن من فلک زده و با دستش نگه داشت بود و حالت عقب جلو کردن بازی میداد. دردمم میگرفت خب، گفت تموم شد خودتو سفت نکن. نوکشو گذاشت بودم دم باسنم و فشار میداد و ور میرفت. که حس کردم ابش اومد. نگه داشت دم باسنم، یه حس نوچ مانند داشت و ارضا شد. منی اش تمام باسنمو لای پامو. حتی یکم اش رفت بود توی باسنمو. کلا به گند کشید بود. من سریع پاشدم شلوارمو دادم بالا مانتوم درست کردم کیفمو برداشتم. دیگه نگاه نکردم که کسی بیرون یا نه. فقط دوییدم سمت خونه. لباس عوض کردم و رفتم سرویس، یعنی لای پاهام، روی باسنم. بین باسنم که افتضاح بود. جوری بود که رفتم خونه مامانم گفت این بو چیه میدی، بوی کرم های زمان ما هم که از ده کیلومتری میومد. جوری شد که با صابون تمام پشتمو پاهامو شستم. شورتم که هم کرمی شده بود هم منی اون بود
یواشکی انداختم تو مشما سیاه. و به یه بهونه ای رفتم انداختم تو اشغالی کوچه، حالا اتفاق جالب اینجا بود که دو روز بعد اون دوستم که تو کوچه بازی میکردیم اومد یه پونصد تومنی داد گفت داداش کوچیکش اون روز نمیدونسته چیه برداشت بود. و مامانش فهمیده آمد داد بهم. منم اینقدر بی فکر بودم که یه لحظه خواستم برم بدم به جمال بی گوش و بگم بیا من گدا نیستم که، اما یه لحظه به خودم گفتم پس اون کارا که کرد چی؟؟ منم صداشو در نیاوردم و خرج کردم و میشه گفت واسه خودم ضیافت راه انداختم. بعد اون دو سه بار جمال بی گوش میخواست باز منو ببره اون پشت اما نرفتم، حتی یه بار دستمو گرفت به زور میخواست ببره اما گریه کردم ول کرد، من فکر میکردم که فقط من واسم پیش اومده که بعدا فهمیدم دختره توی کوچه پشتی ما اسمش لیلی بود اونو هم شبیه من برد بود تو مغازه. بعد اون نداشتم که کاری بکنه، البته دو سه بار می خواست حرفی بزنه و اقدام کنه باز،حتی یه بار به بهانه پول نگرفتن میخواست کاری کنه اما من نمیزاشتم که بره اون در مغازشو پیش کنه و بخواد کاری کنه.گذشت و یک سال بعد شنیدم که یه پسر و اینکار کرد بود. اما هیچوقت کسی نتونست بهش یه درس خوب بوده، یادمه دو سه سال بعد اون جریان که واسم پیش اومد یه پسره هم سن سال من بود تو کوچه ما
اینکه آیا اونم چیزی بود یا نه و نمیدونم، اما گویا از جمال بی گوش وسایلشو دزدید بود منم ته دلم خنک شد
بعدها ما از اونجا رفتیم، و جمال بی گوش که راست راستی شبیه یه خفاش شب برای همه بچه ها بود و دیگه ندیدم تا الان
هنوزم قیافه اش کریه و تو چهرش یه شیطان دیده میشه، پیر شده اما هنوزم ترسناک. بقالیش خیلی خالی بود و انگار با زمان اصلا تغییر نکرده. حتی اون در که پیش میکرد همونه. وقتی دیدمش تو دلم گفتم یعنی تا حالا چند نفر و کشوند اونجا، یا اینکه هنوزم اونجوریه؟ من که رفتم یه مایه ظرف شویی گرفتم نگاش کردم ببینم آیا میشناسه یا نه، اما نچ یه جوری ادای این پیرمرد خوبا و درمیاورد که همه شما که اینو گفتم بهتون. میدیدین میگفتین خجالت بکش این پیرمرد و چه به آزار دختر پسرای مردم. یه لحظه خواستم بگم منو یادته؟ به خاطر یک پونصد تک تومنی دو بار تعرض کردی، گفتم لعنت به دل سیاه شیطون
خیلی جلوی خودمو گرفتم هیچی نگفتم اما نتونستم هم بیخیال باشم، دو روز پیش دقیقا ۲۶ خرداد. که اسرائیل بیشرف بمب زده و اومدیم اینجا تا ابا از اسیاب بیوفته. یه پونصد تومنی پیدا کردم روش نوشتم، بخاطر این تو گولم زدی و به هدفت رسوندی خودتو، من فقط ۱۱سالم بود. اون دنیا سر پل صراط اگر گفتن ناهید یقتو گرفت بدون که منم
گذاشتم تو پاکت.دادم یکی برد داد. پشت دیوار نگاهش کردم. درست فکر کرده بودم. هنوزم یک شیطانه. چون می خندید و اینور اونور و نگاه کرد. پاره کرد پولو رفت تو مغازه
یه دلم میگه برو بروش بیار حداقل فحش بده. ی دلم میگه ولش کن تموم شد…
امیدوارم سریعتر تموم شه این جنگ و استرس ها برگردم سر خونه زندگیم
ناهید
خرداد۱۴٠۴
نوشته: ناهید
16 پاسخ به “جمال بی گوش کابوس دخترای محله”
دم شما گرم که با جسارت هستی
دم شما گرم که با جسارت هستی
ضربه روحیش بدتره سعی کن به ادامه زندگیت فکر کنی تا آینده بهتری داشته باشی تا افکارت رو توی گذشته غرق کنی
جالب بود دیگه یه سری پیرمردا هوس آلود و خارکس زیاده دیگه حالا بماند که بزرگ شدی چند بار به یاد اون پیرمرده که لاپایی گذاشته جق زدی
اگه واقعی باشه مطمئنم بیشتر از دوبار رفتی بهش دادی.یبار گولت زده کردتت توام خوشت اومده بعدش رفتی بجای پول دادن کونتو دادی رفته
ناهید جون الانم باید میرفتی بهش میدادی تازه به همه بکن های کیرتوکص هم باید بدهی چون تو طرف دار نظام آدم کش جمهوری اسلامی هستی و ادای تنگ هارو در میاری
ناهید جون الانم باید میرفتی بهش میدادی تازه به همه بکن های کیرتوکص هم باید بدهی چون تو طرف دار نظام آدم کش جمهوری اسلامی هستی و ادای تنگ هارو در میاری
جوری که گفتی اسرائیل بیشرف مشخصه از اون خواهرای مسجدی هستی جمال بی گوش رو دیدی هوس کیر کردی ، تو تا دوباره بهش ندی کرم دلت نمیخوابه
الشق! برای تجربه وحشتناکی که تجربه کردی متاسفم و میدونم برای خیلی ها اتفاق افتاده اما تا جایی که من میدونم گربه رو پیش میکنند در رو پیش کرد یعنی چی؟ میدونم منظورت اینه در رو بست اما پیش کرد چه زبونیه؟!
و اون پول اولین پول جندگی تو فاحشه شد
پدوفیلی بدترین جرمیه که میشه تصور کرد پدوفیل رو باید هزاران بار کشت و دوباره زنده کرد و باز هم کشت چون بچه یه موجود بیدفاع هستش و آینده و روح و روان اون بچه نابود میشه
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
بیا دوکله لاپایی پونصد تومن ارزونی بود اونموقع کجایی شاه رضا
یه سوال ذهنمو درگیر کرده.تو میگی شرتتو انداختی بیرون بخاطر کثیف شدنش بعدش مامانت نگفته اون شرتت چیشد؟
بامدادی یه بار دیگه هم امتحان می کردی خب پیرمردها هم دل دارن خخخخ
مزه داده بت ها