سلام اسم من سامان هست. نوزده سالمه. متاسفانه تو سن ده سالگی وقتی هنوز ۱۴۰ سانت بودم یک اختلال هورمونی توی بدنم باعث شد که من از اون سن دیگه قدم رشد نکنه. جایی ماجرا سخت تر میشه که من از بچگی پیش مادرم زندگی میکنم و اون قدش ۱۷۰ هست و خب جزو خانوم های قد بلند حساب میشه. برای یک مرد نوزده ساله بسیار سخته که مادرش اینقدر از خودش بلندتر و حتی سنگین تر باشه (وزن من ۳۵ و مادرم ۶۵ کیلو).درسم از روز اول به طرز فوق العاده ای عالی بود طوری که به غیر از نمره بیست نمره دیگه ای تو هیچ کلاسی نگرفتم. تا سال نهم یجوری با قدم کنار میومدم. اما زمانی که وارد دبیرستان شدم و دیدم با اختلاف از تمامی مدرسه کوتاه ترم داشتم خیلی اذیت میشدم. هر سال مسخره و آزار و اذیت بچه ها بیشتر میشد تا جایی که دیگه قادر به تحمل تحقیر ها نبودم و با این که بهترین دانشگاه تهران قبول شدم تصمیم گرفتم نرم و توی خونه بمونم و مامانم در عین ناباوری از این اتفاق استقبال کرد. تقریبا یه چند هفته ای از تموم شدن مدرسه گذشت و من تمام روز توی خونه بودم و هیچ کاری نداشتم و تقریباً داشتم از بی حوصلگی کلافه میشدم . مادرم شاغل بود و من از صبح تا غروب خونه تنها بودم. یه شب که مامانم از سر کار اومد دیدم یک جعبه بزرگ توی دستش هست. گذاشت زمین و اومد سمتم. گفت همراه من بیا و دست گذاشت روی چشمام وقتی دستاش برداشت دیدم یه دستگاه پلی استیشن با یه عالمه بازی برام گرفته. گفت این دستگاه برای تو سامان فقط عزیز مامان حواست باشه که توی روز بیشتر از دو ساعت بازی نکنی. سه ماه از خریدن پلی استیشن توسط مامانم میگذره تو این مدت من تمام ساعت روز فقط مشغول بازی کردنم. از صبح تا شب فقط و فقط دارم بازی کنم. تقریبا تو این مدت مامانم بار ها دستگاهم رو قایم کرده ولی من اینقدر گریه کردم تا مجبور شد دوباره بهم بده. به معنای واقعی تمام زندگیم شده بود بازی کردن و اصلا کار دیگه ای نمیکردم. یه شب موقع شام مادرم صدام زد :سامان شام حاضره بیا سر میز. من گفتم گشنم نیست تو بخور. مامانم که فهمید بخاطر بازی کردن نمیام داد زد: اگر همین الان نیای میام دستگاه رو میشکنم خودت هم میندازم تو اتاقت. به ناچار رفتم سر میز و شروع به خوردن شام کردم . وسطای خوردن بودیم که مامانم گفت: راستی سامان بهت گفتم چند تا کوچه بالاتر همسایه جدید اومده. منم با بی حوصلگی گفتم: خب این چه چیز عجیبی داره؟ مامانم گفت: عجیبیش اینجاست که یه مادر و دو تا دخترن امروز من مادر و دختر کوچیکه رو دیدم. حدس میزنی قدش چقدر بود دختره؟ من که علاقه ای نداشتم به بحث جوابی ندادم مامانم ادامه داد: ۱۸۸ تازه فقط ۱۲ سالشه. من خشک شدم . رو کردم سمت مامانم گفتم: مطمئنی غول نیست؟ مامانم زد زیر خنده گفت: این غول تازه کوچیکشونه خود مادر ۲ متر و ۲۵ سانته و یه دختر ۱۸ ساله هم دارن اما قد اون رو نمیدونم. من واقعا چند لحظه توی شوک بودم و تصور کردنش هم برام دشوار بود. به مامانم گفتم: خب حالا تو چی شد که دیدیشون؟ مامانم گفت اتفاقی امروز تو کوچه همو دیدیم و خیلی با هم دوست شدیم. من که بین خانمای محله قد بلند ترین بودم جلوشون موش بودم. من شامم رو خوردم و چون تازه غذام رو خورده بودم دراز کشیدم روی مبل و چشمام سنگین شد و خواب رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم هوا روشن شده بود و من طبق همیشه بدون انجام کاری رفتم سراغ بازی بعد از چند دقیقه مامانم از اتاقش اومد بیرون و آماده شده بود که سرکار بره. با دیدن من که دارم بازی میکنم اخم کرد و در حالی که داشت میرفت گفت سامان باید یه راهی پیدا کنم تا روزا توی خونه نباشی شاید اینجوری خوب بشی. بعد در رو بست و رفت. چند دقیقه از رفتنش گذشته بود که به موبایلم زنگ زد. جواب دادم مامانم گفت سامان دو دقیقه دیگه یک نفر میاد جلو در در رو براش باز کن. گفتم کی هست؟ که دیدم مامانم تلفن رو قطع کرده. منم مشغول ادامه بازیم شدم که زنگ در رو زدن. رفتم در رو باز کردم و چیزی که میدیدم یه دختر بلند و درشت که از صورت و مدل لباس هاش مشخص بود سن کمی داره. اول که در رو باز کردم فقط یه جفت سینه جلوم دیدم و مجبور شدم عقب تر برم تا صورتش ببینم. توی ذهنم باورم نمیشد اون توی این سن این حد از من بزرگ تر باشه. بالاخره رشته افکارم با حرفش پاره شد. گفت: سلام خوبی؟(صداش حتی از سنش هم بچگانه تر بود و پر از ذوق) گفتم: ممنونم کاری داشتین؟ اون گفت: مامانت پایین کار داره باهات. گفتم نیازی به پایین اومدن نیست خودم بهش زنگ میزنم. وقتی خواستم در خونه رو ببندم. دختره گفت: اما به من یه چیزه دیگه گفت. من گفتم چی گفته. گفتش: مامانت بهم گفت اگه خودت نیومدی پایین من خودم ببرمت پایین. با تعجب گفتم: منظورت چیه الان چیکار کنم؟ اومد جلو و جلوم خم شد شونه اش رو گذاشت روی دلم و ایستاد. من انگار که توی صدم ثانیه پرواز کردم. وقتی به پایین نگاه کردم از ترس چسبیدم بهش. با صدای بلند گفتم: چیکار داری میکنی بزارم زمین. اون هیچ جوابی نداد و رفتیم پایین وقتی رسیدیم ماشین مامانم رو دیدم و خودش که نشسته بود توی ماشین با دیدن من لبخندی زد. نزدیک ماشین شدیم. مامانم به دختره گفت: ممنونم ملیکا جونم پس من شب میام دنبال سامان. اونجا بود که فهمیدم اسم دختره ملیکاست. ملیکا گفت: مرسی خاله اجازه دادید من ببرمش باهام بازی کنه. مامانم با خنده گفت: خاله فدات بشه من امشب یه کپی از کلید خونمون میدم به مامانت که دیگه هر موقع خواستی بیای ببریش. ملیکا از خوشحالی جیغ زد گفت مرسی خاله. من به مامانم گفتم: مامان معلوم هست چیکار میکنی؟ چرا با من این کار رو میکنی؟ مامانم گفت: عزیز مامان کم کم عادت میکنی اولش سخته. گفتم منظورت چیه مامان من روزا برم با یه دختر بچه بازی کنم؟ مامانم با خنده یه نگاه تمسخرآمیز بهم کرد و گفت: خب اگه نمیخوای نذار دختربچه ببرتت! دیگه کم کم داشت بغض گلوم رو میگرفت . گفتم: مامان خواهش میکنم بگو منو نبره با خودش. مامانم به ملیکا گفت: خب دیگه میتونی ببریش. من باورم نمیشد همینجور که تو بغل ملیکا بودم از مامانم دور تر میشدیم. رسیدیم به خونشون. وارد که شدیم انتظار داشتم منو بزاره زمین اما منو با خودش به آشپزخونه برد و اونجا مادرشو دیدم. دومین شوک بهم وارد شد. توی عمرم هیچ مرد و زنی به این اندازه ندیده بودم حتی توی فیلمها. مادرش مشغول تلفن حرف زدن بود . با دیدن من قطع کرد. گفت: وای ملیکا چقدر کوچولوئه حواست باشه یهو از بغلت نیوفته پایین دست و پاش میشکنه. ملیکا گفت: خب مامان ما رفتیم تو اتاق بازی کنیم. رفتیم داخل اتاقش. داخل اتاق وقتی دیدم قصدی برا زمین گذاشتنم نداره بهش گفتم میشه منو زمین بزاری. ملیکا گفت بازیمون که تموم شد. بعد شروع کرد یکی یکی اسم عروسک هاش رو گفتن. برای هر کدوم یه اسم خاصی گفته بود. من اصلا به حرفاش توجه نمیکردم. تا این که بالاخره تموم شد. بعد نشست روی لبه تختش و بهم گفت الان چه بازی بکنیم؟ من که دیگه تحمل نداشتم گفتم من بازی بلد نیستم. ملیکا بلند شد منو تو بغلش گرفت و به آشپزخونه برد. مادرش داشت موبایل اش رو چک میکرد. ملیکا گفت مامان اسباب بازی ها برام تکراری شده. سامان هم بازی بلد نیست. مادرش گفت: تو که همیشه میگفتی دوست داری نقش مامان ها رو بازی کنی .خب سامان هم باشه پسر کوچولوت. با این حرفش از مغزم دود بلند شد. دیگه این بدترین تخریب زندگیم بود. ملیکا که از خوشحالی داشت بالا پایین میپرید: گفت وای اره مامان این بهترین بازیه. منو داخل اتاق برد به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت تازه ده صبحه. تقریبا یه چند ساعتی که گذشت مادرش صداش زد که بریم ناهار بخوریم. اما وقتی رفتیم دور میز بشینیم. ملیکا منو جلوی مادرش بلند کرد و گذاشت رو پاش و شروع کرد به غذا دادن بهم. مادرش گفت: وا ملیکا چیکار میکنی بزار خودش بخوره. ملیکا گفت: مامان تو خودت گفتی که بچه ی منه پس خودم میخوام بهش غذا بدم. مادرش خندید و گفت از دست تو! غذامونو که خوردیم ملیکا منو گذاشت زمین گفت همینجا بمون تا برگردم. رفت دستشویی. من حتی بدون فکر کردن با سرعت رفتم سمت در خروج. از خوشحالی با تمام سرعت رفتم و درو باز کردم. وقتی خواستم برم بیرون یه نگاهی به پاهام کردم و یادم اومد که بدون کفش اومدم. همینجور داشتم فکر میکردم.که حس کردم ملیکا داره بیرون میاد. با خودم گفتم پاهام رو زمین زخم و خونی بشه بهتر از یه دقیقه اینجا موندنه. نگاهم به پشت بود که ملیکا نیاد و جلو میرفتم که یک دفعه به چیزی برخورد کردم. افتادم زمین خیلی دردم گرفت. تازه کسی که جلوم ایستاده بود رو دیدم. یه دختر بود. قد بلند حتی بلندتر از ملیکا. هر دو بهم خیره شده بودیم. دختره تا جایی که تونست خم شد و منو از زمین بلند کرد و تو بغلش گرفت. به قدری بالا رفته بودم که جرعت نگاه به پایین رو نداشتم . باهم به داخل رفتیم. ملیکا منو تو بغل خواهرش که دید گفت بچه ی من رو کجا میبری؟ خواهرش که تعجب کرده بود گفت: چی میگی؟ این که داشت فرار میکرد. مادرش با دیدن من تو بغل دختر بزرگش گفت سلام مارال جان خسته نباشی. مارال گفت: مامان جریان این پسر بچه چیه؟ مادرش اومد نزدیک و چونه مو گرفت و گفت: آقا سامان کجا داشتی میرفتی؟ نمیگی مسئولیتت الان با ماست؟ اگه میرفتی بیرون و اتفاقی برات می افتاد من چی جواب مامانتو میدادم، هان؟ از ابهتش چشمام پر اشک شد. مارال سریع گفت: مامان ببخشیدش مطمئنم دیگه چنین کاری نمیکنه. مامانش انگار یه کم آرومتر شد و ملیکا رو صدا زد و گفت: بیا پسرت رو ببر و مواظبش باش. ملیکا هم منو از بغل خواهرش گرفت و برد روی پاش نشوند و شروع کرد به حرف زدن من اصلا به حرفاش گوش نمیدادم و همش سعی میکردم بشنوم که مارال و مامانش چی میگن. به سختی میشنیدم که مارال به مادرش میگفت: مامان جریان این پسر بچه چیه؟ مادرش با خنده گفت: این پسر بچه نوزده سالشه! مارال با تعجب گفت: یعنی یه سال از من بزرگتره؟ مادرش گفت اره. مارال گفت: خب چرا اینجاست؟ مامانش گفت: دیروز با ملیکا رفته بودیم خرید کنیم. خرید هامون خیلی زیاد شده بود یه دفعه یه خانومی گفت با ماشین ما رو میرسونه. وقتی رسیدیم نزدیک خونه بهمون گفت خونه شون چند کوچه پایین تره. من هم خوشحال شدم و هر جور شد راضیش کردم بیاد داخل خونه. بعد از کلی بگو و بخند باهم وقتی حرف خانواده شد دیدم خنده اش تموم شد. وقتی دلیلش پرسیدم بهم گفت از شوهرش جدا شده و یه پسر نوزده ساله داره. من هم در جواب بهش گفتم باز هم خوبه یه مرد کنارت هست. جواب داد پسرش مشکل هورمونی داره و از ده سالگی رشد نکرده و خیلی ظریفه. بعد بهم گفت چند ماه هم هست که چسبیده به یه دستگاه بازی و زندگیش شده اون. صدای مارال اومد گفت خب؟ مادرش ادامه داد: تا این که صبح بهم زنگ زد و ازم یه خواهشی داشت. گفت: چطوره پسر من با دختر کوچولوتون باهم بازی کنن؟ گفتم اخه شما که میگید از خونه بیرون نمیره. گفتش الان میاد دنبال ملیکا اون رو میبره در خونه خودشون بعد پسرش هم به یه بهونه ای میاره جلو در. گفتم خب اگر راضی نشد همراهش بیاد؟ گفت پسره من با عروسک های ملیکا جون فرقی نمیکنه بغلش میکنه میارتش. من هر چی بهش گفتم گناه داره ممکنه اذیت بشه اما مادرش گفت اشکال نداره باید عادت کنه اون پلی استیشن رو ول کنه. همینجور داشتم صداشونو گوش میکردم که ملیکا گفت خب بریم بخوابیم گفتم من خوابم نمیاد. ملیکا گفت پسر های خوب روی حرف مامانشون حرف نمیزنن. دیگه واقعا میخواستم با دو دستام خفه اش کنم این بچه رو. خوابید و دستش رو انداخت روی بدنم جوری که نمیتونستم تکون بخورم. چند دقیقه گذشت و اون کامل خوابیده بود. من هر چقدر زور میزدم نمیتونستم دستشو از روی سینه ام بردارم . چند دقیقه زور زدم تا جایی که خسته شدم و نا امید. یهو در باز شد و مارال اومد داخل. اومد سمتون. دست ملیکا رو از روی سینم برداشت. از تخت بلند شدم. مارال بهم گفت همراه من بیا. رفتم بیرون و دیدم دو تا لیوان قهوه روی میز گذاشته رفت روی مبل نشست و اشاره کرد من روی اون مبل بشینم. رفتم نشستم و مارال گفت بابت اتفاق ظهر ازت معذرت میخوام. من گفتم نه تقصیر من بود باید حواسمو جمع میکردم. مارال لبخندی زد گفت راستش من درکت میکنم. میدونم حس بدی داره تو این سن مجبور به بازی کردن با بچه ها بشی مخصوصا که از خودت اراده ای نداشته باشی. اما الان شرایط جوری شده که مجبوری باهاش کنار بیای. من بهش گفتم اینجا اومدن امروز من یک اتفاق بوده و دیگه تکرار نمیشه. مارال گفت ببین وقتی سعی میکنی با خودخواهی کاری انجام بدی خب مامانت هم مجبوره با زور بهت جواب بده .ادامه داد متاسفانه ملیکا ازت خوشش اومده و هر روز تو رو با خودش میاره اینجا و خودت میدونی با عروسکاش برای اون فرقی نداری. نمیدونستم چی باید جواب بدم و سرم رو پایین انداختم و حرفی نزدم. صدای مارال اومد که گفت حالا بیا بحث رو عوض کنیم. از خودت بیشتر برام بگو. من گفتم و زمانی که بحث درس شد فهمیدم رشته تحصیلی مون باهم یکی هست و اون رشته ی منو داره میخونه. وقتی فهمید من جزو بالاترین نفرات کنکور شدم و بهترین دانشگاه شهر قبول شدم خیلی تعجب کرد. گفت اخه خب چرا نرفتی دانشگاه؟ که من سکوت کردم. مارال ولی انگار فهمید دلیلشو گفت ناراحت نباش بگو من گوش میکنم و من خاطرات مدرسه و آزار هایی که توش کشیدم رو گفتم و مارال با توجه کامل به حرفام گوش میکرد. من حرفام که تموم شد بعد از چند ثانیه سکوت مارال گفت باورم نمیشه اینقدر بهم شبیه باشیم.من با تعجب گفتم چه شباهتی.گفت من هم مثل تو درسم عالی هست؛ من هم مثل تو شاگرد اول کلاسم؛ اما من هم مثل تو همیشه توسط معلم ها و همکلاسی ها تحقیر میشم. تو بخاطر کوچیکی و من بزرگی. بهم گفت اما منو تو نباید بخاطر حرف مردم از هدف و آرزو هامون دست بکشیم. مارال بهم گفت سامان ازت میخوام وقتایی که اینجا هستی بهم کمک کنی تا درسام رو بهتر کنم تا دانشگاه تهران قبول بشم. تو هم دوباره کنکور بده تا سال دیگه همین موقع باهم به دانشگاه بریم. نمیدونستم چی باید جواب بدم اما حرفاش عجیب بهم حال خوب میداد انگار بعداز سال ها یه انگیزه جدید پیدا کرده بودم. بهم گفت کمک میکنی یا نه. گفتم هر کاری بتونم انجام میدم تا قبول بشی. مارال خوشحالی کاملا از چهره اش مشخص بود. تقریبا یه دو ساعت مشغول حرف زدن بودیم و اصلا متوجه گذر ساعت نمیشدیم و من میون حرفاش خیلی اتفاقی فهمیدم قدش دو متر هست. خیلی از مارال خوشم اومده بود. اون به اندازه سنم بهم احترام میگذاشت. نگاه به بیرون کردیم و دیدیم هوا تاریک شده. مارال گفت وای چقدر حرف زدیم که شب شده فکر نمیکردم اینقدر حرف زدن باهات لذت بخش باشه. من در جواب گفتم برای من خیلی بیشتر. مارال گفت چطور؟ گفتم تو اولین نفری هستی که رفتارت با من مثل مردهاست و مطابق سن واقعیم باهام رفتار میکنی. مارال گفت مرد بودن به زور نیست به شعور و لیاقت آدمهاست. صدای زنگ تلفن اومد. مامانش گوشی رو برداشت جواب داد فهمیدم مامانمه. وقتی تلفن قطع کرد اومد پیشم گفت سامان مامانت امشب نمیتونه بیاد دنبالت از من خواست که ببرمت خونه تون. گفتم راه نزدیکه خودم میتونم برم گفت: لابد مثل ظهر میخوای با پای لخت بری! بعد اومد نزدیکم و دستاشو زد زیر بغلم و مثل پَرِ کاه بلندم کرد. انقدر رفتم بالا که وقتی پایینو نگاه کردم از ترس چشمامو بستم. ارتفاع اصلا قابل مقایسه با وقتی بغل مارال و ملیکا بودم نبود. هم خیلی بلندتر بود هم چاق تر(بعدا فهمیدم ۱۴۰ کیلوئه یعنی چهار برابر وزن من و بیشتر از دو برابر وزن مامانم و مارال هم ۱۰۰ و ملیکا ۸۵ کیلو هستن) گفت خب بریم. گفتم نه اینجور که زشته مردم میبینن. یه دفعه صدای ملیکا اومد گفتش: خب مامان بذار امشب همینجا بمونه پیش خودم میخوابونمش. من که تصورش هم دیوونم میکرد فورا گفتم: خب بریم خاله. مامان مارال خندید و انگار خوشش اومد خاله صداش کردم. بوسم کرد و گفت: قربونت بره خاله مهناز. من کل مسیر نمیتونستم به صورتش نگاه کنم. سرم رو شونه اش بود و چشامو بسته بودم و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. از خواب که بیدار شدم دیدم توی تختم خوابم و صبح شده با سرعت از اتاق رفتم بیرون و جریان رو از مامانم پرسیدم گفتش دیشب مهناز منو تا خونه اورده فهمیده خواب هستم منو همینجور داخل اتاقم آورده و رفته. صبحونه رو که خوردم مامانم داشت آماده میشد بره سر کار. من با این که به مارال قول داده بودم صبح خودم به خونشون برم اما تصمیم گرفتم اول یکم بازی کنم چون تا شب اونجا بودم و دیگه نمیتونستم بازی کنم. مشغول بازی شدم که مامانم با دو تا ساک لباس از اتاق بیرون اومد. داشت کفشاشو میپوشید بره که گفتم مامان چرا ساک برداشتی. مامانم جواب داد از طرف شرکت دارم میرم ماموریت نیستم تا فرداشب گفتم تو که هیچ موقع ماموریت بیرون شهری قبول نمیکردی. مامانم گفت خب قبلا نمیتونستم ولی الان دیگه شرایطش فراهمه. گفت سامان بیا اینجا. رفتم جلوش. خم شد و من رو گرفت توی بغلش گفت دلم برات تنگ میشه زندگیم، زود بر میگردم. همینجور منو گرفته بود. من جوابی بهش ندادم فقط چشمام رو بسته بودم و از آخرین لحظات بودن مامانم استفاده میکردم. همینجور چشمام بسته بود که حس کردم دیگه پاهام روی زمین نیست. چشمام باز شد دیدم مامانم بلندم کرده و داره از پله ها پایین میره. گفتم مامان حواست هست داری منو هم با خودت میبری. مامانم خندید اما چیزی نگفت تا جایی که رسیدیم جلوی در وقتی رفتیم بیرون چشمم خورد به ملیکا و تازه فهمیدم که باز هم گول خوردم. ملیکا اومد جلو و گفت سلام خاله خوبی؟ مامانم گفت مرسی عزیزم بیا اینم امانتیت ازش خوب مراقبت کن. وقتی رفتم تو بغل ملیکا فهمیدم دیگه همه چی تمومه و کاری از دستم بر نمیاد. ملیکا از مامانم خداحافظی کرد و رفتیم. تو راه به ملیکا گفتم برا چی هر روز اینجوری میای منو میبری، آبرو من میره جلو همسایه ها. ملیکا گفت تازه امروز شانس آوردی من میخواستم اگه امروز هم نخواستی بیای با کتک بیارمت ولی مامانم و مامانت نذاشتن. جوابی نداشتم دیگه بدم و به اندازه کافی تحقیر شدم. رسیدیم خونه و ملیکا مثل دیروز منو اول پیش مادرش برد. گفت مامان بیا بگیرش تا من برم. مهناز منو گرفت و روی پاش گذاشت و به ملیکا گفت مواظب خودت باش. من روی پاش بودم. نمیدونم چرا اما وقتی روی پاهای مهناز بودم از وقتی که توی بغل دختر هاش بودم هم بیشتر خجالت میکشیدم. مشغول تلفن حرف زدن بود و وقتی که قطع کرد نگاه به من کرد.گفت سامان جان برو کفشاتو بپوش من بیرون خرید دارم باید همرام بیای. گفتم من کفشم خونه خودمون مونده. گفت یعنی امروز هم به زور اومدی؟ من سرم پایین بود و جوابی ندادم. از جاش بلند شد و منو تو بغل گرفت. من خودم هم نمیفهمیدم چرا اما تو بغل اون بیشتر خجالت میکشیدم و چشمام بسته بود. راستش از اون لحظه که چونه مو گرفت و دعوام کرد یه کمی هم ازش میترسیدم. واقعا اگه با اخم نگاهم میکرد چشمام خیس اشک میشد. تصور کن یکی که قدت تا نافشه و وزنش چهار برابرته با اخم نگات کنه! منو گذاشت روی مبل و رفت آماده شد. رفت جلوی در صدام زد سامان جان بیا اینجا مامان. تعجب کرده بودم فکر میکردم قاطی کرده که بهم میگه مامان. رفتم جلو خواست پاهای منو بکنه توی کفش های بچگی ملیکا اما خیلی بزرگتر از من بود. پاهای منو تو دستش گرفت گفت چقدر که تو کوچولویی مامان! مامان گفتن هاش داشت اذیتم میکرد و حس بدی بهم میداد. بهم گفت خب دیگه راهی نیست بیا بغلم تا بعداً به مارال زنگ بزنم بیاد دنبالمون. از یه طرف نمیخواستم اینجور توی محله همه من رو ببینن و از یک طرف نمیخواستم مارال ببینه وقتی دیشب از خودم تعریف کردم و اون من رو مثل یک مرد میبینه امروز ببینه تو بغل مامانش هستم. گفتم شما برید من میمونم. مهناز گفت واقعا میتونی بمونی؟ گفتم اره میتونم. گفتش بزار از مامانت بپرسم زنگ زد به مامانم و مشغول حرف زدن بود که گفت سامان جون رو همراه خودم ببرمش خرید یا خونه بمونه. صدای مامانم رو نمیتونستم بشنوم اما دیدم مهناز همینجور که با تلفن صحبت میکرد خم شد و منو بغل کرد و پشت تلفن گفت خیالت راحت مثل بچه خودمه همه جا میبرمش و قطع کرد. بهم نگاه کرد گفت مثل اینکه خدا یه پسر کوچولو بهم داده و خندید. میدونستم که مامانم چی بهش گفته و دیگه ازش نپرسیدم. تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که صورتم رو رو شونه اش مخفی کنم تا کسی نشناسه منو. وقتی خرید هاشو کرد گوشیشو بیرون اورد به مارال زنگ زد گفت کجایی و مارال گفت بیاییم بیرون از مغازه. فکر نمیکردم رانندگی بلد باشه چون نگفته بود. سوار شدیم و من فکر میکردم من رو بزاره عقب ولی خودش نشست جلو و منو گذاشت رو پاش.مارال گفت سلام سامان حالت خوبه؟ با سر تایید کردم و مارال فهمید خجالت میکشم و ادامه نداد. مارال به مامانش گفت چرا اینقدر دیر اومدی خرید؟ مادرش زیر بغل های من رو گرفت و مثل عروسک اورد بالا گفت چون ایشون دوباره نمیخواستن بیان. مارال با تعجب به من نگاه کرد گفت یعنی امروز هم ملیکا رفته آورده اش؟ مادرش گفت اره صبح زود من منتظر بودم تا بیاد که مادرش زنگ زد میخواد امروز سفر کاری بره عجله داره گفتم خب پس الان به ملیکا میگم بیاد دنبالش که مادرش گفت خودم میارمش پایین فقط ملیکا جون بیاد ببرتش. مارال گفت یعنی مامانش امروز از خونه اوردتش بیرون که مادرش جواب داد اره مامانش هم قد و هیکلش درشته، درسته اندازه ما نیست اما ده تای سامان رو هم حریفه و خندید اما مارال چون میدونست ناراحت میشم نخندید. رسیدیم خونه و مارال ماشین پارک کرد و گفت مامان شما سامانو ببرید من خرید ها رو میارم که مادرش گفت نه تو خسته هستی بیا سامان رو ببر خودم میارم و من رو پرت کرد سمت مارال و اون من رو روی هوا گرفت. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت داخل خونه وارد که شدیم منو گذاشت زمین و بهم گفت باهاش برم تو درس هاش کمکش کنم و من رفتم. داخل اتاق شدیم و مارال رفت پشت صندلی میزش نشست و گفت منم بشینم گفتم یک صندلی که بیشتر نیست من کجا بشینم. مارال زد روی پاش و گفت صندلی تو اینجاست. سرم پایین بود که مارال بغلم کرد و خودش منو گذاشت رو پاهاش و در گوشم گفت وقتی تنهاییم خجالت نکش از هیچی. وقتی موضوع درسش دیدم با شور و شوق شروع به توضیح دادن براش کردم چون درس مورد علاقه ام بود. وسط درس بودیم که مهناز در رو باز کرد و چون پشت به در بودیم گفت پس سامان کجاست.مارال صندلی رو چرخوند و مهناز با دیدن من خندید و گفت جات راحته مامان؟ مارال گفت چی!مامان؟ مهناز گفت اره مگه نمیدونی یه پسر کوچولو هم دارم؟ مارال خندید گفت به به مبارکتون باشه و رفتیم سراغ ادامه درس که من دستشوییم گرفت و به مارال گفتم و بهم گفت کفش های دستشویی اندازه پاهات نیست میخوای خودم ببرمت که من گفتم نه خودم از پسش بر میام. مارال گفت هر جور مایلی. از اتاق رفتم بیرون خواستم در دستشویی رو باز کنم. صدای ملیکا رو شنیدم که گفت بالاخره اومدی؟ چرخیدم و ملیکا رو دیدم پشت سرم. گفتش وقتشه دیگه باهم بازی کنیم گفتم الان دستشویی دارم گفت پس منتظرم تا بیرون بیای که من جواب دادم من باید تو درس های مارال کمکش کنم نمیتونم. چرخیدم برم داخل دستشویی که دیدم از روی زمین بلند شدم و ملیکا منو تو بغلش گرفت و به راه افتاد. هر چی ازش خواستم منو زمین بزاره اهمیت نداد و رفت داخل اتاقش. گفتم بذار برم من مثانه ام مشکل داره نمیتونم زیاد خودم رو کنترل کنم. ملیکا بدون توجه به حرفم شروع به آوردن عروسک هاش کرد. گفتم من باید همین الان برم نمیتونم خودم رو نگه دارم. ملیکا گفت من مامانت هستم بهتر میفهمم پسرم کی دستشویی داره! من از بچگی مشکل داره مثانه ام و نمیتونم خودم رو نگه دارم و چند بار توی خودم کار خرابی کردم . نمونه اش آخرین بار بود که مامانم دستگاه بازی خریده بود اینقدر مشغول بازی شدم که متوجه نشدم و کارم رو توی شلوارم کردم و حسابی مامانم کتکم زد. دیگه داشت صبرم تموم میشدکه در اتاق ملیکا باز شد و مارال وارد شد. مارال با دیدن من گفت معلومه کجا رفتی؟ گفتم من داشتم میرفتم دستشویی اما ملیکا نذاشت. مارال که از دست ملیکا عصبانی بود بهش گفت همین الان بزارش زمین و اون هم انجام داد. با سرعت رفتم سمت دستشویی. نمیدونم اینقدر بد شانس بودن من اتفاقی هست یا برنامه ریزی شده. نتونستم دیگه کنترل کنم و شلوارم کثیف شد. خواستم برم دستشویی که یادم اومد من شلوار ندارم اینجا و چیکار باید بکنم. نمیدونستم چه جوری به مهناز بگم. رفتم داخل اتاقش و مهناز با دیدن قیافه من اومد جلوم و نشست روی زانو هاش. عمق فاجعه اونجا بود که باز هم اون کلی ازم بلند تر بود. گفتم خاله من نمیدونم چجوری بهتون بگم. مهناز گفت هر اتفاقی افتاده راحت به مامان مهناز بگو. با این حرفش برام سخت تر شد. اول شروع کردم از مشکل مثانه ام از بچگی گفتم و اون هم گوش کرد. گفت حالا اینا رو چرا میگی گفتم الان میخواستم برم دستشویی اما ملیکا نذاشت. مهناز یه نگاه به شلوارم کرد و یه نگاه به من گفت یعنی منظورت اینه که من زودتر گفتم اره. مهناز بلند شد وایستاد ترس برم داشته بود. گفتم من خودم میخواستم برم دستشویی لباس شلوارم عوض کنم اما وسایل ام همه خونه هست. مهناز گفت اگر امروز خودت مثل یه پسر خوب اومده بودی الان این مشکل رو نداشتیم. با شرمندگی گفتم ببخشید خاله. مهناز گفت تنها راهی که داریم من بگردم از تو لباس های خیلی بچگی ملیکا ببینم چیزی اندازت پیدا میکنم.
تو برو توی دستشویی درم قفل کن اگه نمیخوای دخترا بفهمن. سریع رفتم داخل دستشویی. بعد چند دقیقه مهناز اومد داخل گفت پس چرا شلوارتو در نیاوردی؟ زود درش بیار تا دخترا توی اتاقشونن. تو شک بودم گوش به حرفش کنم یا نه که اومد روی زانو نشست و کامل شلوارمو کشید پایین گفت تا تو فکر کنی همه فهمیدن. بغلم کرد و رفتیم سمت شیر دستشویی و کامل پاهام رو شست و بدنم رو پاک کرد. گفتش تا من شلوارت رو میشورم اون لباس هایی که آوردم بپوش. دیدم یه شلوارک بنفش و یه تاپ بچگونه آورده. پوشیدم اما شلوارک میومد پایین ازم چون گشاد بود برام. رفتم جلوی مهناز و با دیدن من گفت خب دیگه بریم از خونه تون لباس برداریم برات. گفتم حتما. دستاش باز کرد و گفت پس بپر بالا که بریم. سریع با ماشین رفتیم و برگشتیم. با این اتفاق دیگه واقعا مهناز رو به عنوان مامان دوم پذیرفتم واقعا هیچ چیز خصوصی ازش نداشتم. خوشبختانه مارال و ملیکا چیزی نفهمیدن. برگشتم پیش مارال تا نزدیکای نصفه شب روی پاهاش نشسته بودم و بهش درس توضیح میدادم اون هم گوش میکرد. شب شده بود مارال گفت بیا یه کاری کنیم بعد منو گذاشت زمین لباساشو عوض کرد از زیر بغلم گرفت و بلندم کرد و با سرعت از خونه بیرون رفت. وقتی بیرون رفتیم گفتم چیشد؟ گفت شام دوتایی میریم بیرون. سوار ماشین شدیم.هوا نم نم بارون میبارید و ما داخل ماشین بیرون نگاه میکردیم البته مارال حواسش به رانندگی هم بود.رسیدیم یه یک ساندویچی که شلوغ بودمارال گفت تو چی میخوری گفتم هر چی تو بخوری.مارال خندید گفت منم میخواستم هر چی تو بخوری بخورم. جفتمون خندیدیم بعد بلخره تصمیم گرفتیم ساندویچ بخریم توی ماشین بخوریم. مارال بعد از خوردن دو تا ساندویچ دو نون همچنان گرسنه بود اما من حتی نصف ساندویچ خودم هم نمیتونستم بخورم. مارال دو تا نوشابه کوچیک سفارش داده بود. نوشابه خودش خورده بود ولی نوشابه من دست نخورده بود چون میدونستم زورم نمیرسه درش باز کنم. مارال گفت غذات که کامل نخوردی چرا نوشابه نمیخوری. گفتم نوشابه ضرر داره. مارال گفت ضرر داره یا درش سفته؟ باورم نمیشد که دلیلشو فهمیده. گفتم نه در نوشابه رو که هر بچه ای میتونه باز کنه. مارال نوشابه رو داد دستم و گفت خب باز کن ببینم. هر چی زور تو دستم بود گذاشتم روی درش اما باز نمیشد. مارال ازم گرفتش. منو بلند کرد نشوند روی پاش. در گوشم گفت آخه فدای اون دست های کوچولوت بشم چرا میخوای خودت رو قوی نشون بدی من همینجوری تورو دوست دارم عزیز دلم. نگاهی بهش کردم و اون هم نگاهم کرد. سکوت بینمون شکست. گفت تو نمیخوای یه ذره قربون صدقه من بری؟ گفتم با وجود این اتفاق ها چجوری میتونم بهت ابراز علاقه کنم؟ مارال محکم منو چسبوند به خودش گفت الهی که من فدات بشم هر که بخواد اذیتت کنه باید اول از من رد بشه. گفتم مارال یعنی واقعا میشه منو تو مال هم بشیم؟ مارال سریع جواب داد شک نکن که این اتفاق میوفته تو بد جوری به دلم نشستی و قرار نیست از دستت بدم. چشمای مارال به من بود که صورتش رو آورد جلوی صورتم و بوس محکمی از لبهام گرفت که ناخودآگاه چشمام بسته شد. بالاخره شروع به حرکت کردیم تو راه برگشت من تو بغل مارال بیرون رو نگاه میکردم و از منظره بارونی بیرون لذت میبردم. داخل ماشین بخاری روشن بود و جای من هم گرم و نرم بود و باز هم اونچه که میخواستم نشه اتفاق افتاد و من تو بغلش خواب رفتم و چشمم که باز کردم دیدم روز هست و آفتاب شده
از تخت بلند شدم خواستم بیام پایین که دیدم مارال روی زمین خوابیده. وقتی فهمیدم اون حاضر شد برای اینکه من راحت بخوابم خودش روی زمین خوابیده حسابی ناراحت شدم. نگاه به ساعت کردم دیدم نه صبح هست. اروم خواستم برم دستشویی که مارال صدام زد کجا میری؟ چرخیدم دیدم مارال بیدار شده و نشسته. گفت خوب خوابیدی عزیزم؟ گفتم اره ببخشید اذیتت شدی. مارال خندید گفت لوس نشو دیگه. صدای مهناز اومد: بچه ها بیاید صبحونه. من گفتم میل ندارم ولی مهناز گفت نه پسرم صبحونه رو حتما هر روز باید بخوری. صبحونه نیمرو خوردیم. مارال گفت بعد از ظهر مامانت از سفر میاد و اول میاد دنبال تو پس بریم یکم درس بخونیم باهات کار دارم. گفتم چیکار؟ گفتش حالا بهت میگم. یه چند ساعتی مشغول درس خوندن شدیم و من اکثر جاها رو براش توضیح میدادم. وقتی نزدیک بود هوا تاریک بشه مارال من رو گذاشت زمین رفت دستشویی و من تو اتاق منتظرش بودم که چشمم خورد به یه مکعب روبیک که کنار تختش بود رفتم و مشغول حل کردنش شدم که صدای باز شدن در اومد. من پشتم به در بود و با خیال اینکه مارال هست نچرخیدم و گفتم اومدی… جملم تموم نشده بود که دو تا دست از پشتم اومد و از زمین بلند شدم. احساس میکردم دارم پرواز میکنم چون همیشه از جلو بغلم میکردن اما اینبار از پشت بود و حتی من نفهمیدم کی هست. گفتم مارال چیکار میکنی وقتی چرخیدم چهره ملیکا رو دیدم حسابی ترسیدم فکر کردم منو دوباره داره میبره اتاقش گفتم ملیکا من مامانم داره میاد نمیتونم باهات بازی کنم اما دیدم ملیکا داره سمت در خروج میره گفتم لطفاً منو نبر بیرون همسایه ها منو میبینن. در خونه رو باز کرد و دیدم مامانم جلوی در کنار ماشینش وایستاده و با دیدن من اومد سمتم و دستاش رو باز کرد و به ملیکا گفت بدش به من و ملیکا از همون بالا من رو ول کرد و من افتادم تو بغل مامانم. مامانم تا خونه منو بوس میکرد و میگفت از دوری من داشته دیوونه میشده. رسیدیم خونه مامانم در ماشین رو باز کرد گفت بپر بغل مامان که بریم یه شام خوشمزه برای پسر خوشگلم درست کنم. سر شام گفتم: مامان منو مارال هم رو دیدیم. مامانم گفت خب ببینید. گفتم فقط دیدن نبود ما ساعت ها باهم حرف زدیم.حس کردیم خیلی هردومون به هم شبیه هستیم.کنار هم حالمون خوب هست.میتونیم به هم کمک کنیم چجوری بگم هم رو دوست داریم.حرف اخرم رو با صدای خیلی آرومی گفتم که اصلا فکر کردم مامانم نشنیده.سرم رو اوردم بالا و دیدم مامانم خیره شده تو چشمام.گفت سامان جواب دادم بله گفت مارال هم همین حس رو به تو داره گفتم اره اول خودش مطرح کرد. مامانم گفت کاری که تو میخوای انجام بدی اگر اتفاق بیوفته تا اخر عمر جفتتون باید سختی های زیادی تحمل کنید. بابات از من کوتاه تر بود که آخرش جدا شدیم. حتی مهناز هم بهم گفته شوهرش خیلی ازش کوتاه تر بوده و برای همینم مارال به بلندی مهناز نشده، بازم خداروشکر مارال و ملیکا کامل به باباشون نرفتن و تا حدی قد مهناز رو ارث بردن. ولی تو با اون بیماری از باباتم کوتاه تر شدی. گفتم مامان حالا نظر تو چیه؟ مامانم گفت از هر لحاظ نگاه کنی حتی فکر کردن هم به این اتفاق خنده دار و محال بنظر میرسه اما من باهاش موافقم. تو بخاطر شرایط بدنت باید حتما یه همسر خیلی قوی داشته باشی تا بتونه ازت مراقبت کنه و من هم خیالم ازت راحت باشه. مامانم گفت الان ولی بزرگترین مسئله واکنش مهناز به این موضوعه اون حتما از شنیدنش شوکه میشه. گفتم مامان من میترسم مطرحش کنم. تو این کارو میکنی؟ مامانم گفت فردا شب که میام دنبالت باهاش حرف میزنم. شب با یه حال بین خوب و بد خوابیدم. نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.حتی اگر مارال هم زنم بشه قطعا خیلی مشکلات برام به وجود میاد.تو همین فکر ها خواب رفتم و صبح چشمام باز کردم و دیدم هوا روشن شده.از اتاقم بیرون رفتم و دیدم مامانم نیست.فهمیدم رفته سر کار.رفتم داخل دستشویی و دست و صورتم رو شستم و بیرون اومدم. داشتم دست و صورتم رو خشک میکردم.تو حال خودم بودم متوجه نبودم که اومدم از سر جام بچرخم که سرم به یه چیز سفتی خورد و به عقب رفتم.با دیدن ملیکا چند قدم عقب رفتم و اول ترسیدم. گفتم ملیکا تو اینجا چیکار میکنی چجوری اومدی داخل. ملیکا به کلید های دستش اشاره کرد. گفتم این ها رو از کجا اوردی. ملیکا گفت خاله بهم داده. گفتم خب حالا برو بیرون از اتاق تا آماده بشم. ملیکا به حرفم خندید گفت برم بیرون که در رو قفل کنی. گفتم نه نمیکنم برو تا لباس هام… حرفم نصفه کاره بود که اومد جلو و منو گذاشت روی دوشش گفت پیش به سوی خونه. من لباس هام به شدت افتضاح بود. گفتم مارال کجاست؟ گفت پایین داخل ماشینه. برق از سرم پرید و شروع کردم به دست و پا زدن چون نمیخواستم مارال منو اینجوری ببینه اما خیلی دیر بود. رسیدیم پایین دیدم مارال پشت فرمون هست و مهناز هم نشسته کنارش. با ملیکا سوار صندلی عقب شدیم. رسیدیم خونشون و قبل از اینکه مارال ماشین رو پارک کنه ملیکا منو از صندلی بلند کرد و تو بغلش گرفت. به محض خاموش شدن همه پیاده شدیم و من تو بغل ملیکا بودم و راه افتادیم سمت داخل وقتی وارد شدیم ملیکا منو سمت اتاقش برد که صدای مارال اومد کجا ملیکا خانم؟ ملیکا جواب داد داخل اتاقم مارال گفت این رو میدونم سامان رو کجا میبری؟ گفت بازی کنم باهاش مارال اومد جلو دستاش رو اورد جلو و گفت سریع بدش به من .من از بغل خواهر کوچکتر رفتم بغل خواهر بزرگتر و ارتفاع بیشتر شد مارال به ملیکا گفت از این به بعد هر وقت من بهت گفتم اجازه داری سامان رو ببری باهاش بازی کنی. منو مارال رفتیم داخل اتاق مارال گوشه تختش نشست و منو چرخوند رو به روی خودش روی پاهاش نشوند و بهم نگاه میکرد. گفتم خب حالا چیکار کنیم گفت امروز باید تا آخر شب که مامانت میاد درس بخونیم و البته یک فکری هم برای شب دارم. گفتم چی .گفتش حالا میگم. تا شب بدون استراحت روی پاهای مارال بودم و مشغول درس خوندن بودیم حتی فرصت غذا خوردن هم نکردیم. تقریبا نزدیک ساعتی بود که مامانم میومد دنبالم و مارال منو چرخوند روی پاهاش و نشوند رو به رو صورتش. مارال گفت سامان بهترین کار این هست همین امشب همه چیز رو بفهمه مامانم . گفتم مامانم قرار بود امشب بگه اما بخاطر مشغله زیاد کارش حتما فراموش میکنه. گفتش خب پس باید مدل خودمون وارد عمل بشیم. گفتم چجوری گفتش باید روش اومدن تو توسط ملیکا انجام بدیم با این تفاوت که جای تو مامانت هست و جای ملیکا مامانم هست. زبونم بند اومد نمیدونستم چی بگم و فقط به مارال خیره شدم. مارال در جواب نگاهم گفت چرا اینجوری نگاه میکنی خب چاره دیگه ای نداریم در ضمن مامانت که قرار نیست اذیت بشه.گفتم خودت بیارش داخل که مارال مخالفت کرد گفت نه من اگر انجام بدم هم مامان من هم مامان تو واکنش خوبی ندارن.گفتم حالا چجوری میخوای به مامانت بگی گفتش به مامانم میگیم مامانت چند شب هست که میخواد بیاد بالا اما خجالت میکشه تو برو هر جور شده بیارش اینجوری مامان من هم شب حتما زوری میارتش. گفتم خب پس عجله کن مامانم الان میرسه. مارال منو گذاشت زمین و رفت به مهناز بگه و بعد از پنج دقیقه برگشت گفت بیا بریم پشت پنجره ببینیم چی میشه نگاه به پنجره کردم خیلی بالا بود هنوز نگاهم بهش بود که دیدم سر مارال اومد بین پاهام و مثل یک فضانورد که شلیک میشه اسمون با سرعت رفتم بالا.ارتفاعی که بودم غیر قابل توصیف بود و با دو تا دستهام محمم گردن مارال رو گرفته بودم. رفتیم پشت پنجره و دیدم که مامانم داخل ماشین نشسته بود و مهناز هم کنار ماشین وایساده بود. مارال گفت وقت شروع عملیات هست که دیدم مامانم از ماشین پیاده شد. تلفنش زنگ خورد با دیدن صفحه سریع تلفن رو گذاشت رو گوشش و به مهناز اشاره کرد صحبت نکنه و مشغول حرف زدن بود. نگاهم به مهناز بود که دیدم یک دستش رو گذاشت زیر کمر و اون دست زیر زانو های مامانم و مثل یک بچه سه ساله مامانم رو توی بغلش گرفت اما مامانم در عین ناباوری مشغول حرف زدن بود هنوز و چیزی نگفت. مارال منو از شونه هاش گرفت و گذاشت روی زمین و گفت بریم استقبال مامانت. رفتیم بیرون اتاق و دیدیم مهناز و مامانم اومدن داخل اما مامانم تو بغلش نبود. مامانم با دیدن من نتونست طاقت بیاره و اومد جلوی همه روی زانو هاش نشست و منو تو آغوش گرفت. منم نمیخواستم از آغوشش بیرون بیام. بلخره منو ول کرد و مارال اومد جلو و سلام کرد به مامانم و خیلی گرم جواب سلامش رو مامانم داد. مامانم گفت پس ملیکا کجاست؟ که مهناز گفت از وقتی سامان رو مارال ازش گرفته قهر میکنه از اتاقش بیرون نمیاد. مامانم گفت الهی بگردم بچم بزار من برم بیارمش. رفت پشت در اتاقش و بعد از در زدن وارد اتاق شد و صدای جیغ ملیکا با دیدن مامانم اومد که گفت وای خاله تو اینجا چیکار میکنی؟ مامانم در جوابش گفت اومدم دختر خوشگلمو ببینم. مامانم و ملیکا از اتاق اومدن بیرون و مهناز گفت همه بشینیم روی مبل تا چایی بیاره. من و مامانم نشستیم کنار هم و همچنین مارال و ملیکا و مهناز روی مبل های تک نفره. مامانم و مهناز در حال حرف زدن بودن که مامانم اروم در گوشم گفت برو توی اتاق میخوام همه چیز رو بگم بهتره نباشی اما من میخواستم واکنش مهناز رو ببینم .مامانم یبار دیگه آروم بهم گفت اما من توجهی نکردم که صدای مامانم بلند شد و به ملیکا گفت ملیکا جونم من تا ده دقیقه دیگه میرم تو این دقیقه میتونی سامان رو با خودت ببری تو اتاق باهاش بازی کنی. ملیکا از جاش بلند شد و اومد سمتم و از رو مبل بلندم کرد و مثل همیشه گذاشت روی دوشش سریع جواب دادم منو بزاره زمین من هنوز باید درس به مارال یاد بدم که مارال جواب داد نه برای امشب کافیه و به ملیکا گفت پس چرا وایستادی ببرش دیگه. رفتیم داخل اتاق. وارد اتاق شدیم و ملیکا منو گرفت از زیر بغلم و آورد منو بالا جلوی صورتش گرفت و گفت بالاخره اومدی پیش مامان خودت. من تو اون لحظه فقط میخواستم ملیکا رو با دستام خفه کنم چون بزرگترین مشکل زندگیم هست. ملیکا گفت چه بازی کنیم گفتم برو تمام عروسک هات رو یکی یکی بیار اینجا بازی کنیم و از اونجایی که تعدادشون زیاد بود میتونستم از زمان استفاده کنم و حرفاشون رو گوش کنم اما انگار ملیکا متوجه هدفم شده بود و منو هم مثل عروسک هاش زیر بغلش گرفت و مشغول اوردنشون شد تقریبا نیم ساعت گذشته بود و هیچ صدایی از بیرون نمیومد و من میخواستم هر جور شده برم بیرون ولی ملیکا از زمان اومدن تو اتاق هنوز اجازه نداده بود پاهای من زمین رو لمس کنه. بالاخره در اتاق باز شد و مارال بود و به ملیکا اشاره کرد ساعت رو دیدی؟ قرار بود ده دقیقه بازی کنین. ملیکا با بی میلی منو زمین گذاشت و رفت داخل رخت خوابش .من و مارال از اتاق خارج شدیم. یکی از مشکلات بزرگ بین من و مارال این بود وقتی کنارش بودم اصلا نمیتونستم صورتش ببینم و زیر سینه هاش میتونستم سایه بگیرم. رفتیم داخل اتاق مارال و بهم گفت بشین تا آماده بشم. گفتم کجا میخوای بری؟ گفت معلومه دیگه میخوام تو رو ببرم خونتون. نگاهی به بیرون اتاق انداختم و گفتم پس مامانم کو؟ مارال جواب داد مامانت میخواست صدات بزنه من نذاشتم گفتم ملیکا ناراحت میشه و شب خودم میارمش. اونم تشکر کرد و رفت. جرعت پرسیدن سوال اصلی رو نداشتم و مارال هم آماده شد دستاش رو باز کرد سمتم و گفت سوار شو که الان هواپیما میره. وقتی رفتم تو بغلش اول منو تو سینه اش فشار داد و بعد گفت به سوی خونه. وقتی از خونه اومدیم بیرون گفتم مارال ببخشید نمیدونم چرا هر روز یه اتفاقی میوفته نمیتونم با کفش بیام. مارال گفت عزیزم تو کفش هم بپوشی مهم نیست چون من اینجوری میبرمت البته بعد ازدواج که دیگه احتیاجی به کفش نداری تمام وقت تو بغل خانومت هستی. گفتم منظورت چیه؟ گفتش امشب من و مامانم و مامانت توافق کردیم بعد ازدواج تو تمام وقت توی خونه باشی و من خرج خونه رو بر عهده بگیرم. حرفاش عصبانیم کرد و گفتم امکان نداره من اجازه بدم خرج خونه با مرد هست. مارال در گوشم گفت مرد خونه فعلا چشماتو ببند که مامانت فکر کنه خوابی و گرنه بخاطر حرف گوش نکردن امشبت احتمال کتک خوردنت بالاست، خانومت هم که نیست تا مواظبت باشه. عصبانیتم تبدیل به بغض توی گلوم شد. رسیدیم جلوی خونه و بعد از زدن زنگ در باز شد و وارد شدیم و من چشمام بسته بود و مامانم اومد استقبالمون و به مارال گفت لازم نیست کفشاتو بیرون بیاری بدش به من ببرمش تو رخت خوابش و مارال گفت اخه دوست دارم خودم بخوابونمش که مامانم گفت بعد ازدواج هر شب میتونی این کارو کنی. من از بغل مارال به بغل مامانم رفتم و ارتفاع خیلی کمتر شد برام. وقتی مامانم منو خوابوند چشمام رو دیگه باز نکردم تا خوابم از سرم نپره و خواب رفتم. صبح چشمام رو باز کردم و سرم رو چرخوندم دیدم مامانم روی مبل نشسته و موبایلش رو چک میکنه. از تخت اومدم پایین و رفتم پیش مامانم و بهش گفتم چرا نرفته سر کار. مامانم جواب داد صد بار بهت گفتم وقتی از خواب بیدار میشی اول برو دست صورتت رو بشور بعد ادامه داد امیدوارم حداقل مارال بتونه یادت بده این چیزارو، بعد هم گفت امروز پنجشنبه هست و نمیرم سر کار. رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم رفتم بیرون و خواستم آماده بشم که برم خونه مارال که مامانم گفت کجا؟ گفتم برم پیش مارال که مامانم گفت نه امروز لازم نیست. گفتم برا چی؟ گفت چون گفتم ملیکا بیاد اینجا پیش تو و من برم اونجا که جهیزیه مارال رو ببریم خونه. خشک شدم از حرف مامانم گفتم جهیزیه چی؟ هنوز در حد حرفه. مامانم گفت نه دیشب توافق کردیم این دو روز رو وسایل رو ببریم شنبه صبح هم برید محضر برای عقد. گفتم مامان مگه مسابقه هست چه عجله ای هست حالا بزارید چند ماه دیگه. مامانم گفت نه هر چه زودتر باشه خیال من هم راحت تره. صدای زنگ در اومد و از تصویر دیدم مارال هست مامانم گفت مارال اومده دنبالم تو برای ناهار با ملیکا بیاین خونه ی اونا. گفتم مامان ازت خواهش میکنم ملیکا رو هم ببر با خودت. مامانم گفت چی میگی اون باید باشه حواسش به تو باشه گفتم مامان اون فقط به بچه است. مامانم گفت سنش مهم نیست همین که مواظب تو هست کافیه. ملیکا وارد خونه شد و مامانم گفت بابت ناهار چیکار کنیم و رفت. وقتی در رو مامانم بست . ملیکا گفت من عروسک هام نیستن چه بازی بکنیم. گفتم من امروز اصلا حوصله ندارم پس تنها بازی کن و بدون صدا. گفت من نمیتونم چون اول باید مراقب تو باشم. با صدای بلند گفتم تو فقط یک بچه ای و باید بری با عروسک هات بازی کنی. ملیکا اومد سمتم و جلوم ایستاد. از اختلاف بینمون پاهام داشت میلرزید .دو دستاش رو زیر بغلم گذاشت و منو اورد بالا جلوی صورتش. ملیکا گفت امروز باید ادب بشی. راه افتاد سمت انباری خونمون و من شروع به دست و پا زدن کردم. وقتی وارد انباری شدیم گفتم باشه بیا با هم بازی کنیم. ملیکا خندید گفت نه ترجیح میدم تو اینجا باشی تا پسر خوبی باشی از این به بعد. تقریبا ده دقیقه ای بود که ملیکا منو داخل انباری اورده بود و چون فوبیا تاریکی دارم اصلا نمیتونستم تحمل کنم. مشغول جیغ و داد کردن بودم که در باز شد و دیدم مارال جلوی در وایساده. با دیدن مارال از خوشحالی جیغ زدم و گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ مارال گفت حدس میزدم ملیکا اذیتت کنه برا همین اومدم.از انباری اومدیم بیرون و دیدم ملیکا روی مبل نشسته و چشماش پر از اشک هست. صدای مارال اومد که گفت سریع میری آماده میشی بریم خونه تا به حسابت برسم. اصلا فکر نمیکردم ملیکا اینقدر از مارال بترسه و ازش حساب ببره. خواستم منم برم آماده بشم که مارال گفت تو بمون همینجور خوبه. رفتیم و سوار ماشین مارال شدیم. ملیکا خواست جلو بشینه اما مارال گفت حق نداره و باید عقب بشینه. توی راه ملیکا باز هم بی صدا داشت گریه میکرد اما مارال اهمیتی به گریه های ملیکا نمیداد. وقتی رسیدیم. مارال بهم گفت بریم خونمون رو ببینیم. با تعجب گفتم خونمون. مارال گفت اره دیگه قرار شد ما بریم طبقه بالا خونه مامانم. گفتم چرا اونجا.مارال گفت اینجوری بهتره اگر کمک خواستم مامانم هم هست. رفتیم داخل و به محض وارد شدن یه صحنه عجیب دیدم.مامانم روی شونه های مهناز بود و داشت لوستر رو نصب میکرد.از چیزی که فکر میکردم هم خونه کامل تر بود و همه چیز تکمیل بود. مارال با دیدن این صحنه خندید و گفت مامان مواظب باشید. مهناز خم شد مامانم پرید پایین. ملیکا که از در وارد شد هر دو مامان ها با سرعت رفتن پیشش و گفتن چیشده که مارال اومد و همه چیزو تعریف کرد.وقتی مارال همه چیز رو گفت مهناز با عصبانیت سر ملیکا داد زد که برو پایین تو اتاقت تا بیام ادبت کنم دختره بی ادب. ملیکا با همون چشم هایی که حالا سرعت اشک ریختنش بیشتر شده بود رفت طبقه پایین که بره داخل اتاقش. مامانم رفت که بره دنبال ملیکا که مهناز گفت کجا میری؟ مامانم گفت گناه داره. مهناز گفت نه فعلا باید تنها باشه. مارال برای اینکه فضا عوض بشه گفت خب بریم خونه رو نشون سامان بدیم.خونه زیاد بزرگی نبود اما چون خیلی خوب چیدمان شده بود مشخص نبود. مهناز گفت فردا رو استراحت میکنیم و شنبه ایشالا میریم محضر برای انجام عقد. مامانم گفت نظرتون چیه فردا عقد کنن؟ مهناز گفت فردا که جمعه هست تعطیله. مامانم گفت من همه جا اشنا دارم درستش میکنم. مارال گفت من موافقم و بعد نگاهی به من کرد و گفت نظر تو هم همینه؟ من هم که جرات مخالفت نداشتم گفتم اره. توی دلم یه حال عجیبی بود اصلا حس خوبی نداشتم که این اتفاق اینقدر زود بیوفته. وقتی داشتم میرفتم گفتم مارال اگر میخوای بمونم باهم درس بخونیم. مارال گفت نه دیگه باید کم کم عادت کنم تنها بخونم چون تو که نمیتونی بیای همراهم دانشگاه گفتم برا چی؟ مارال گفت یادت رفته قرار شد تو توی خونه باشی؟ گفتم مارال امکان نداره من قبول کنم مارال گفت قبلا هم گفتم اولش سخته کم کم عادت میکنی عزیزم. مارال با صدای بلندی ملیکا رو صدا زد و ملیکا اومد پیشمون مارال روی مبل نشسته بود و من ایستاده بودم مقابلش. ملیکا اومد کنارم و چشماش هنوز اشکی بود. مارال گفت ملیکا سامان رو میبری خونه و مستقیم میبریش داخل اتاقش مامانش خسته هست و فردا هم صبح زود باید بیدار بشیم پس تا خواب نرفته بمون. حرفای مارال بدجوری آزارم میداد و اصلا شبیه اون مارالی که فکر میکردم نبود. گفتم لازم نکرده خودم میرم. مارال به ملیکا گفت پس چرا وایسادی مگه نگفتم ببرش؟ ملیکا گفت اخه میگه خودش میره. مارال با تندی به ملیکا گفت تو فقط به حرفای من گوش میکنی متوجه شدی؟ ملیکا گفت چشم. خم شد و منو گذاشت رو دوشش و رفت سمت در خروج. صدای جیغ و دادم کل خونه رو گرفته بود و یه لحظه هم ساکت نبودم. نگاهم افتاد به مارال که مشغول خندیدن بود. ملیکا منو از خونه بیرون اورد و راه افتاد سمت خونمون. تو راه از شانس بدم یکی از همسایه ها که با مامانم دوست بود ما رو دید. فکر کرد ملیکا همسر آینده ام هست. تبریک گفت بهمون و ملیکا هم خندید و رفت. وقتی رسیدیم داخل خونه. دیدم مامانم داره دنبال قرص میگرده . ملیکا گفت چیشده خاله چرا دنبال قرص هستید؟ مامانم گفت نگران نباش عزیز دلم سرم یکم درد میکنه باید سریع قرص بخورم و برم سر کار. ملیکا گفت نه خاله ممکنه بدتر بشه حالتون. مامانم خندید گفت نگران نباش قشنگم حواسم هست راستی چرا سامانو دوباره اینجوری اوردیش؟ من که کفشهاشو اورده بودم و ملیکا همه چیز رو تعریف کرد. مامانم گفت باشه پس ببرش اما نیاز نیست باشی تا خواب بره من حواسم هست تو برو. ملیکا من رو برد داخل اتاقم و خوابوند روی تخت گفت ده دقیقه دیگه بر میگردم باید خواب باشی. ملیکا از اتاق بیرون رفت و در هم پشت سرش قفل کرد. من از پنجره ام میتونستم داخل خونه رو ببینم .دیدم مامانم لباس کارش رو پوشیده و داره میره. ملیکا به مامانم گفت خاله قرص خوردید؟ مامانم گفت اره خوردم من دیگه دیرم شده برم. ملیکا گفت خاله من گوشیم همراهم نیست میشه گوشیتونو بدید یه زنگ به مامانم بزنم. ملیکا شماره ی مامانش رو گرفت و وسط حرفاش گفت مامان، خاله حالش بده اما میخواد بره سر کار. نمیدونم مهناز چی گفت که ملیکا میگفت چشم خیالت راحت باشه. گوشی رو قطع کرد و گوشی رو داد مامانم. مامانم گفت ملیکا عزیزم بیا من تورو هم برسونم خونه دیگه پیاده نری. ملیکا گفت خاله من که نمیتونم بیام مامانم گفت چرا گفت بهم گفتن شب اینجا بمونم کامل. مامانم گفت اشکالی نداره عزیزم تو برو تو اتاق من روی تخت من بخواب دونفره هست فقط خاله یکمی کوچیک بخواب نصفه شب که من اومدم بتونم کنارت بخوابم کاری نداری؟ ملیکا گفت اما خاله شما هم که نمیتونید برید. مامانم با تعجب گفت چرا؟ گفت اخه گفتن شما هم نباید برید. مامانم خندید گفت عزیزم چقدر مهربونی تو نگران نباش زود بر میگردم. مامانم خواست بچرخه که ملیکا بازوی مامانم رو گرفت و در یک حرکت همونطور که من رو بلند میکرد مامانمو هم برد هوا و گذاشت روی دوشش. انگار یه خرس بزرگ یه خرس کوچیک رو بلند کرده بود. مامانم با اون همه زور حریف ملیکا نمیشد و داشت مامانم رو میبرد داخل اتاقش. کل خونه از جیغ مامانم پر شده بود اما رفتن داخل اتاق و ملیکا در رو قفل کرد ولی صدای مامانم میومد که داد میزد ولم کن لباس شلوارم رو در نیار. من هر چقدر تلاش کردم نتونستم از اتاق خارج بشم. هوا روشن شده بود اما من هنوز بیدار بودم. نگران مامانم بودم و میخواستم ببینم چیشد اخرش. ساعت اتاقمو نگاه کردم شش و نیم بود که در اتاق مامانم باز شد و ملیکا اومد بیرون و پشت سرش مامانم که یک تاپ زنونه و شلوارک بر عکس پوشیده بود. اولین بار بود که مامانم رو اینجوری میدیدم. مامانم همیشه داخل خونه لباس های ست و گرون میپوشید. از اتاق اومدن بیرون. ملیکا رفت سمت آیفون و در خونه رو باز کرد. مارال و مهناز اومدن داخل. مارال یه مانتو سفید پوشیده بود و آرایش زیاد کرده بود. ملیکا به مهناز گفت مامان خاله باهام قهر کرده. مامانم خیلی عصبانی بود و حتی به اونها سلام نکرد. مهناز رفت سمت مامانم گفت زهره برو آماده شو داره دیر میشه. مامانم با صدای بلند گفت نه من نه پسرم قرار نیست جایی بیایم. مهناز گفت حرف اخرته؟ و مامانم تایید کرد. مهناز یه کم خم شد و مامانمو از زیر بغلاش گرفت و بلندش کرد. مامانم مثل دیشب شروع به جیغ و داد کرد. مامانم با اون قد و وزنش مثل یه بچه بود تو بغل مهناز. رفتن داخل اتاق و در بسته شد. صدای جیغ و داد مامانم تمومی نداشت تا اینکه مهناز داد زد گفت: زهره اگر یه بار دیگه جیغ بزنی به جون مارالم میزنمت. صدای مامانم دیگه قطع شد و مهناز ادامه داد تو خودت میدونی وقتی سرت درد میگیره باید استراحت کنی. دیشب هم به ملیکا گفتم تورو نگه داره چون آینده بچه هامون به امروز بستگی داره و نمیتونستم بزارم تو اینقدر نسبت بهش بی تفاوت باشی. همش میگی سامان بی مسئولیته و زندگی رو به بازی گرفته ولی ببین خودتم مثل پسرتی. باورم نمیشد بعد چند دقیقه هر دو با خنده اومدن بیرون. مهناز گفت بریم دیگه خیلی دیر شده. مارال گفت پس خود سامان کجاست؟ مامانم گفت وای از دیشب تا حالا تو اتاقه بچم. مارال گفت من میرم دنبالش. من سریع از پنجره اومدم کنار و خودم رو به خواب زدم. مارال اومد داخل گفت هنوز خوابی تو. بعد اومد کنارم و در گوشم گفت پس اون فسقلی که پشت پنجره داشت نگاه میکرد کی بود؟ با این حرفش چشمام باز شد. نگاهم خیره شد به چشمای مارال. مارال گفت بلند شو عزیزم دیر شده همین الانم. حرفی نزدم و فقط بهش نگاه کردم. مارال گفت از دست تو و با صدای بلندی ملیکا رو صدا زد. ملیکا اومد داخل و مارال گفت ملیکا سریع لباس های سامانو تنش میکنی و میاید بیرون. گفتم خودم میپوشم که مارال گفت من بهت فرصت دادم استفاده نکردی و از اتاق رفت بیرون. ملیکا با سرعت لباس و شلوارم رو تنم میکرد و بر عکس دفعه های قبل بغلم نکرد و گفت بیا بریم. رفتیم بیرون و همه منتظر ما بودن. مامانم و مهناز با دیدن من دست زدن و گفتن به به اقا داماد اومدن. همه کفشاشون رو پوشیدن و داشتن حرکت میکردن سمت ماشین. من تمام مدت چشمم به کفش ها بود اما کفش من نبود. مارال گفت منتظر چی هستی کفشاتو بپوش بریم نکنه انتظار داری تا محضر بغلت کنم؟ گفتم کفشم نیست اخه. مامانم که ماجرا رو فهمید گفت وای اره کفشاشو من دیروز اوردم خونه شما که بپوشه. ملیکا گفت حالا چیکار کنیم؟ مهناز گفت اشکال نداره تو راه یکی میخریم. مارال گفت صبح جمعه جایی باز نیست مامان. مهناز اومد سمتم و نشست کامل رو کفشهاش و دو دستهاش رو زیر بغلم زد و منو همراه خودش بالا برد. گفت الان وقت نداریم فعلا بریم تا اونجا یه راهی پیدا میکنیم. من تو مهناز بودم و سوار ماشین شدیم. مامانم توی راه گفت فهمیدم چیکار کنیم. همه گفتن چی؟ مامانم گفت باید طوری رفتار کنیم که انگار سامان معلوله و نمیتونه راه بره اینجوری زشت هم نیست. رسیدیم به محضر و همه پیاده شدن به جز من. مامانم گفت من و مهناز که باید بریم با عاقد صحبت کنیم. مارال هم که عروسه. فقط میمونه ملیکا. مامانم گفت ملیکا پنج دقیقه دیگه سامان رو بغل میکنی میاری بالا فقط حواست باشه مثل دفعه های قبل مثل کیسه برنج نزاریش رو دوشت قشنگ بغلش کن و بعد هم جوری رفتار کن انگار داداشته. همه رفتن و فقط من موندم و ملیکا. گفتم راستی ملیکا دیشب مامانت چی بهت گفت پشت گوشی؟ ملیکا گفت مامانم وقتی جریان سردرد مامانت رو فهمید از ترس اینکه حالش بدتر بشه و قرار امروز کنسل بشه گفت به مامانت اجازه ندم بره. من خیلی دو دل بودم که انجام بدم یا نه اما وقتی مامانت رو بلند کردم دیدم نه کار سختی نیست. سخت ترین جا اونجایی بود که رفتیم داخل اتاق و مامانت جیغ و داد میکرد و من نتونستم جلوی خودم بگیرم و ناخواسته زدم تو گوشش اونم ساکت شد و شروع کرد بی صدا گریه کردن. بعد خودم اینقدر از کاری که کردم گریه کردم که خود مامانت ارومم کرد چون ما کلا خانوادگی عصبانی بشیم متوجه کارمون نمیشیم راستی تو با این بدنت حواست خیلی جمع باشه چون مارال یه ضربه کوچیک هم بهت بزنه زنده نمیمونی. یهو گوشی ملیکا زنگ خورد و مارال گفت پس چرا نمیاریش؟ ملیکا قطع کرد و با عجله منو بلند کرد و رفتیم سمت طبقه بالا. وقتی رسیدیم بالا دیدم مامانم و مهناز کنار میز عاقد وایسادن و مارال نشسته رو صندلی عروس.عاقد با دیدن ما به ملیکا گفت آفرین دخترم که به داداش معلولت کمک میکنی. ملیکا حواسش نبود با تعجب گفت داداش معلولم؟ مامانم گفت اره دیگه عزیزم حالا سریع برو سامان رو بشون کنار عروس که خطبه رو بخونن. خطبه رو خوند که موقع مهریه گفت هزار سکه. من سریع گفتم چند تا سکه؟ مامانم سریع گفت ببخشید من پسرم یکمی حواس پرته فراموش میکنه شما ادامه بدید. عاقد به من نگاه کرد و گفت آقا ادامه بدم؟ من به مامانم نگاه کردم و مامانم اشاره کرد تایید کنم. گفتم بله و خطبه جاری شد و هر دو بله رو دفعه اول گفتیم. بعد از عقد همه خواستن برن که من اومدم از روی صندلی بلند بشم که مارال با دستش من رو گرفت در گوشم گفت معلومه چیکار میکنی؟ مثلا معلولی. بعد ملیکا رو صدا زد گفت معلومه چیکار میکنی؟ خب بیا ببرش دیگه. ملیکا منو تو بغلش گرفت و به مارال گفت بریم تو ماشین؟ و مارال تایید کرد. همه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و من هم مثل مسیر رفت نشستم روی پای ملیکا. رسیدیم جلو در خونه مهناز ماشین رو پارک کرد. همه پیاده شدن و مامانم رفت پیش مارال خواست صورتش رو ببوسه اما اصلا قدش نمیرسید و مارال تا جایی که تونست خم شد و با هم روبوسی کردن. مامانم گفت خوشبخت بشید دخترم. مارال هم گفت ممنون که مامانم سریع گفت دیگه بگو مامان به من. مارال لبخندی زد و گفت ممنون مامان زهره. مهناز گفت خب دیگه بریم داخل که ناهار باید بپزم هنوز. مامانم گفت نه دیگه من مزاحمتون نمیشم سر کار باید برم ببینم چه خبره خیلی کار دارم. مارال گفت مامان زهره نه لطفاً امروز کار رو کلا کنسل کنید. مامانم گفت نه نمیتونم. مهناز گفت نه راست میگه فقط شما همتون برید داخل من با زهره کار دارم. من و ملیکا و مارال رفتیم داخل و وقتی رسیدیم داخل ملیکا منو گذاشت زمین. مارال گفت ناهار چی میخوری مرد من؟ که یه لحظه صدای جیغ مامانم اومد و باز هم دیدم مامانم تو بغل مهناز هست و اومدن داخل. مامانم میگفت مهناز ولم کن باید برم ولی مهناز اصلا اهمیت نمیداد میگفت وقتی میری که من بگم پس خودت رو اذیت نکن. اما مامانم ادامه میداد که میخواد بره. مهناز مارال رو صدا زد و گفت بیا اینجا مارال رفت کنار مامانم و مامانش .مهناز گفت مارال مادرشوهرتو میبری داخل اتاق هر موقع اروم شد میاریش مارال گفت چشم و مامانم رفت توی بغل مارال. صحنه عجیبی بود. تو تمام زندگیم هیچوقت فکر نمکیردم مامانم که تا یک ماه پیش بلندترین زنی بود که تو زندگیم دیده بودم الان تو بغل یک زن دیگه هست و در ضمن اون زن همسر منه. مارال مامانم رو برد داخل اتاق و خودش اومد بیرون در رو روی مامانم قفل کرد. مهناز به مارال و ملیکا گفت برید لباس هاتون عوض کنید تا ناهار آماده بشه. من نمیدونستم چیکار کنم. تمام ذهنم پیش مامانم بود و منتظر فرصت بودم تا مامانم رو بیرون بیارم چون میدونستم چقدر کارش مهمه براش. مارال گفت سامان تو هم لباس هات همه رو بردم بالا برو عوض کن و بیا. رفتم طبقه بالا که خونه منو و مارال هست لباس هام روی تخت چیده بود و من پوشیدم و برگشتم پایین. مهناز مشغول غذا پختن بود. مارال داخل اتاقش داشت درس میخوند و ملیکا هم با عروسک هاش بازی میکرد. رفتم تو اتاق مارال و با دیدن من لبخندی زد و گفت اومدی بالاخره خیلی دلم برای باهم درس خوندمون تنگ شده حیف نمیتونی با من دانشگاه بیای. گفتم خب پس من قراره چیکار کنم؟ مارال گفت کار های خونه دیگه آشپزی و شست و شو تمیز کاری و هزار تا کار دیگه. گفتم من که نمیتونم صبح تا شب تو خونه باشم. مارال گفت نگران نباش مامانم که هست اکثرا ملیکا هم که مدرسه اش داره تعطیل میشه. گفتم مارال نگاه کرد بهم ادامه دادم میشه بزاری مامانم بره؟ مارال گفت دست من نیست مامانم باید اجازه بده. گفتم خب چرا نمیزارید بره؟ مارال گفت دقیق نمیدونم ولی فکر کنم مامانم میخواد یه کار کنه مامانت همیشه اینجا زندگی کنه دیگه و به خاطر سلامتیش دیگه نره سر کار. صدای مهناز اومد که ملیکا رو صدا میزد ملیکا اومد بیرون و جواب داد: بله مامان؟ مهناز گفت ملیکا برو خونه سامان اینا و چند دست لباس های مامانش رو بیار منتها حواست باشه فقط لباس خونگی هاشو رو بیار نه لباس های بیرون رفتن. ملیکا گفت خب برا چی؟ مهناز گفت برای اینکه اگرم خواست بیرون بره نتونه. در ضمن در خونه شون هم قفل بزن. ملیکا گفت خب الان که لباس بیرونی تنشه. مهناز گفت اره راست میگی خب یکیتون بره لباس هاشو در بیاره. ملیکا به مارال گفت مارال تو برو .مارال گفت من خجالت میکشم که مهناز گفت خجالت نداره که فوقش جیغ و داد میکنه تو کار خودتو بکن. مارال رفت داخل و صدای مامانم دوبرابر شد میگفت دست به من نزن. مارال اومد بیرون و دیدم لباس های مامانم رو همراه خودش اورده. چشمم خورد به دست مارال که داشت خون میومد مامانش پرسید چی شده؟ گفت چیزی نیست دندون گرفت. مهناز عصبانی شد و خواست بره داخل اتاق که مارال مانع شد و گفت نه مامان نیاز نیست. لباس هارو داد به ملیکا و ملیکا رفت سمت خونه. مارال به مامانش گفت مامان منو سامان هم میریم خونمون تا تو هم مامان زهره رو بیرون بیاری دیگه. منو مارال راه افتادیم به سمت پله ها و رسیدیم به خونمون. وقتی وارد شدیم مارال گفت من خستم میرم بخوابم گفتم باشه برو مارال گفت وقتی میگم میرم بخوابم یعنی تو هم باید بیای. گفتم ولی ظهر ها نمیخوابم هیچ موقع. مارال اومد جلوم و کاملا نشست و گفت ببین چون بار اولت هست و نمیدونستی اینبار میبخشم ولی از این به بعد به هیچ عنوان روی حرفم حرف نمیزنی و فقط انجام میدی. گفتم چشم و رفتیم خوابیدیم. در همین مدت ملیکا با لباس خونگی های مامانم برگشت و لباس ها رو داد به مهناز. مهناز رفت قفل در اتاق رو باز کرد و رفت داخل به مامانم گفت: زهره جان بیا اینم لباسات. مامانم با عصبانیت لباس ها رو پرت کرد یه طرف و گفت: این چه رفتاریه با من میکنین مگه من بچه ام؟ مهناز گفت: رفتارت که مثل بچه هاست وقتی به شغلت بیشتر از سلامتیت اهمیت میدی! بعد مامانمو از زیر بغلاش گرفت و بلند کرد و پرتش کرد هوا. مامانم جیغ میزد از ترس. مهناز همینجوری مامانمو پرت میکرد بالا و دوباره میگرفتش و حین این کار میگفت: پس بچه نیستی؟ هان؟ مامانم وسط جیغ ها و نفس نفس زدناش گفت: هر چی تو بگی مهناز جون تو رو خدا بذارم زمین. ببخشید معذرت میخوام هر چی تو بگی. مهناز گفت: بگو مامان مهناز! مامانم که چاره ای نداشت گفت: چشم مامان مهناز تو رو خدا ببخشید. بالاخره مهناز دیگه پرتش نکرد و توی بغلش گرفت مامانمو. مامانم محکم چسبیده بود به مهناز. مهناز مامانمو بوسید و همین طور که توی بغلش نوازشش میکرد گفت: قربونت برم دختر قشنگم. حالا بریم لباساتو تنت کنم. مامانمو وایسوند روی تخت خودشم کنار تخت ایستاد تا لباسها رو تن مامانم کنه. هنوزم قدش یه کم بلندتر از مامانم بود. مامانم هیچ مقاومتی نمیکرد و مهناز حین لباس پوشوندن به مامانم گفت: شنیدم از جفت دخترهام سیلی خوردی. امیدوارم هیچ وقت لازم نشه طعم سیلی های مامان مهنازو بچشی دختر گلم. مامانم مطلقا هیچی نمیگفت. من چشممو که باز کردم دیدم هوا تاریک شده و مارال هم نیست.از اتاق اومدم بیرون دیدم مارال توی آشپزخونه هست.رفتم پیشش با دیدن من گفت برو دست و صورتت بشور تا شام آماده میشه. گفتم مارال دستگاه بازی منو آوردین از خونه مون؟ مارال گفت اره اگر میخوای بازی کنی برو پایین از ملیکا بپرس ببین اجازه میده بازی کنی یا نه. گفتم منظورت چیه چرا از اون اجازه بگیرم؟ مارال گفت چون مامانت هدیه داد به ملیکا. گفتم مامانم کجاست؟ گفتش یه ساعت پیش که رفتم پایین مامانم ناهارش رو داده بود گفتم یعنی چی داده بود گفتش خودش نمیخورده مامانم هم به زور بهش داده الان هم فکر کنم مامانم رفته بنگاه محل یه کاری رو انجام بده و مامانتو سپرده به ملیکا. صبح روز بعد میخواستم برم طبقه پایین تا اگه بتونم با مامانم صحبت کنم! برام جای تعجب و سوال داشت که چرا رفتار مارال با من و رفتار مارال و مهناز با مامانم بعد عقد به کلی تغییر کرد! چرا مهناز به ملیکا گفت بره و تموم لباسهای مامانمو از خونه بیاره ! چرا با مامانم هم مثل من رفتار کردن ! در صورتی که اون نسبت به من خیلی قویتر بوده و نیازی نداره که کسی ازش مراقبت کنه! اصلا چرا مهناز به مامانم گفته نباید بره سر کار و چه کسی قراره هزینه زندگیشو بده! کلی سوال تو ذهنم بود که تنهایی نمیتونستم به جوابشون برسم ! قبل اینکه برم پایین از تلفن خونه با موبایل مامانم تماس گرفتم ولی گوشیشو ملیکا جواب داد ! ازش پرسیدم مامانم کجاست ! میتونی گوشی رو بدی بهش ؟ که ملیکا گفت مامانم گفته خاله زهره حق استفاده از گوشی رو نداره و بهم سپرده گوشیشو ازش بگیرم تا نتونه به کسی زنگ بزنه! یعنی چی؟ یه دختربچه گوشی زن بالغ رو از دستش گرفته و مثل بچه ها باهاش رفتار میکنه !
از مارال اجازه گرفتم و رفتم پایین تا با مامانم صحبت کنم ! زنگ در رو زدم و ملیکا اومد دم در و بهم سلام کرد و گفت به به آقا دوماد ! بفرمایید! خاله ! بیا ببین کی اومده ! مامانم هم اومد دم در و سلام کردم بهش و سه تایی برگشتیم تو پذیرایی! ملیکا هم در رو دوباره قفل کرد و کلیدش رو هم گذاشت تو جیب شلوارکش! با مامانم مشغول احوالپرسی بودم که ملیکا گفت خاله من میرم تو اتاقم ! اگه کاری داشتی صدام بزن! مامانم هم گفت باشه عزیزم تو برو راحت باش ! منم با سامان صحبت میکنم ! مامانم رو به من کرد و گفت همه چی خوبه؟ خوب خوابیدی؟ منم گفتم: آره. مامان میتونم یه چیزی بپرسم ازت؟ در مورد محضرخونه یه چیزی ذهنمو درگیر کرده از دیروز! چرا با هزارتا سکه مهریه موافقت کردی؟ اصلا چه اصراری بود که همه چیز انقدر سریع پیش بره. درسته من شیفته مارال شدم! ولی ما که تازه باهاشون آشنا شدیم! مامانم در جواب گفت: ببین پسرم میخوام چیزی رو بهت بگم. تو همیشه خیلی کوچولو و ضعیف بودی و دقیقا مثل الان همیشه به کسی نیاز داشتی که ازت مراقبت کنه. همیشه آینده تو دغدغه اصلی من بوده پسرم متاسفانه من نمیتونم تا آخر عمر ازت محافظت کنم و تو هم به خاطر ضعفت نمیتونی تنهایی از عهده کارات بربیای و به این نتیجه رسیدم که با توجه به هیکل کوچولوت و برخی لجبازیات شاید به سختی دختری قبول کنه که باهات ازدواج کنه و اگه دختری هم قبول کنه احتمالا خودش از تو نحیفتر باید باشه تا تو رو قویتر از خودش بدونه اونجوری مشکلاتت دوبرابر میشد! واقعیتش اینه که وقتی با مهناز و مارال آشنا شدیم و از علاقه مارال به تو باخبر شدم به یک قوت قلب و آرامشی رسیدم که دیگه کسی هست که بی قید و شرط دوستت داشته باشه و ازت مراقب کنه! حتی منم تا اون لحظه تو محضر نمیدونستم که قراره ۱۰۰۰ تا سکه مهر کنن ولی باید تصمیم سخت رو سریع میگرفتم ! اگر موافقت نمیکردیم شاید اونا هم نظرشون برمیگشت و این وصلت بهم میخورد ! واسه همین به نظرم بهترین کار این بود که مهریه رو قبول کنیم !
تازشم کی مهریه داده و کی گرفته آخه ! یه لحظه خودمو گذاشتم جای مامانم ! حرفاش منطقی به نظر میومدن !
مشغول صحبت کردن بودیم که صدای گوشی خونه زنگ خورد! ملیکا اومد جواب داد و گفت مامانه و فقط جوابهای ملیکا به صحبتهای مهنازو میشنیدیم در حالی که به مامانم نگاه میکرد پشت تلفن میگفت: قرصاش کجاست! … اگه نخواست بخوره چی؟ … چشم مامان! بعدش گوشیو قطع کرد و رو به مامانم گفت: خاله! مامانم زنگ زده گفته وقت خوردن قرصاتونه! پاشو خاله بیا قرصاتو بهت بدم! مامانم هم گفت چه قرصی؟ من حالم خیلی بهتره دیگه به قرص نیازی ندارم! ملیکا هم گفت: خاله مامانم گفته اگه با اختیار خودت نخوردی به زور بدم بخوری! مامانم هم زیر بار نرفت ملیکا گفت: خودت خواستی خاله زهره! اومد سمت مامانم و به راحتی بغلش کرد و بردش! مامانم با ۱۷۰ سانت قد توی بغل دختری که همسن دختر نداشتش بود سمت آشپزخونه برده شد! ملیکا نشست روی صندلی و مامانمو بین پاهاش وایسوند و پاهاشو قفل کرد و به زور قرصو گذاشت تو دهنش و بعدش منتظر شد تا مامانم همه آب رو به همراه قرص بخوره! بعدش گفت : آفرین خاله! حالا خانوم شدی! مامانم که حسابی جلوی من احساس تحقیر میکرد داشت تقلا میکرد که خودشو از بین پاهای قفل شده ملیکا رها کنه ولی تلاشش کاملا بی فایده بود! در نهایت هم خود ملیکا پاهاشو باز کرد تا مامانم خارج بشه و برگرده پیش من مامانم که همچنان اضطراب ناشی از رفتار جدید مهناز تو صورتش مشخص بود رو کرد بهم و ازم پرسید: سامان جان! تو تغییری تو رفتار مهناز نسبت به من حس نکردی؟ گفتم چطور مگه؟ تا حالا چند باری شده بود که مهناز منو بلند کنه و با حالت شوخی و تعارف منو بیاره تو خونه و تا شام نخوردم نذاره برم! ولی دیشب رفتارش ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود! هیچ وقت اونو اینقدر جدی ندیده بودم و حتی هیچ وقت مارال رو به جونم ننداخته بود! اینکه به مارال سپرد تا لباسمو بکنه خیلی تحقیرآمیز بود برام و جلوی عروسم خرد شدم و مجبور شدم از روی استیصال مثل بچه ها دستشو گاز بگیرم و اون هم تو گوشم زد و اشکم در اومد! تو چیزی نشنیدی از مارال در مورد دیشب؟ گفتم راستش مامان، من از مارال شنیدم که مامانش دیگه قرار نیست اجازه بده از خونه بری بیرون قراره همیشه پیش خودش نگهت داره! مامانم که حسابی با شنیدن این جمله ناراحت به نظر میرسید گفت: یعنی چی نگهم داره! مگه من وسیله یا حیوونم که میگی نگهم داره! بعدش با ناراحتی و اضطراب ادامه داد: نه عزیزم اینطور نیست به نظرم! خاله مهناز داره شوخی میکنه باهامون. مگه میشه یه نفر رو همیشه تو خونه نگه داری؟ اونم کسی مثل من که سر کار میرم و کسیم برای خودم! ولی مامان به نظرم خاله مهناز خیلی جدی به ملیکا گفت بره وسایلتو از خونه بیاره و مارال هم وقتی داشت بهم میگفت جدی بود انگار! مامانم ازونجایی که زنی مقتدر و خودرای بود به بهترین شکل سعی کرد غرورشو حفظ کنه و گفت نه عزیزم! نگران نباش! من یکی دو روز اینجا مهمونم تا تو عادت کنی به خونه جدیدت و بعدش میرم خونه خودم! ولی من در جواب گفتم: هر چند من که دوس دارم نزدیکم باشی مامان…
هنوز حرفامون تموم نشده بود که ملیکا دوباره از اتاقش بیرون اومد و با حالت کلافه ای گفت: وای چقدر حرف میزنید! حوصلم سر رفت! سامان دیگه حرف بسه بیا بریم بازی کنیم! در ضمن خاله جون مامانم گفته ده دقیقه بعد قرص بخوابونمتون! من و مامانم حرفمونو قطع کردیم و ملیکا همینطور بهمون نزدیکتر شد تا اینکه رسید بینمون و خم شد و دوتاییمون رو مثل پر کاه از جامون بلند کرد و به سمت اتاق مامانش حرکت کرد! خیلی تحقیرآمیز بود که من و مامانم دوتایی تو بغل ملیکا آویزون بودیم! ملیکا اول در حالی که مامانم همچنان تو بغلش بود منو پشت در اتاقش گذاشت زمین و بهم گفت همینجا بمون تا برم خاله زهره رو بخوابونم و بیام! مامانم تو بغل ملیکا شبیه بچه ها بود! ملیکا مامانمو برد تو اتاق مامانش و بهش گفت: خاله مامانم سپرده که حتما بخوابونمت و اگه بخوای مقاومت کنی قرص خواب بدم بهت! دوس داری دوباره مقاومت کنی؟ مامانم دیگه فهمیده بود مقاومت فایده نداره خیلی آروم گفت نه! ملیکا هم از رفتار مامانم خوشش اومده بود و گفت آفرین خاله خوبم، ظهر که شد مامانم خودش میاد بیدارت میکنه برای ناهار تا اون موقع در اتاق قفله و نمیتونی خارج بشی، بهترین کار اینه که استراحت کنی و وقتی اومد ازش تشکر کنی که انقدر به فکر سلامتیته، به وسایل اتاقش هم دست نزن که یه موقع عصبانی نشه! دختر خوبی باش خب؟ صدای ضعیفی از مامانم شنیدم که گفت: باشه. مامانم که خوابید ملیکا از اتاق اومد بیرون و گفت خب بریم بازی کنیم. رفتیم داخل اتاق و پلی استیشن رو روشن کردیم وقتی خواستم بشینم ملیکا منو گذاشت روی پاهاش.
فیفا بازی میکردیم و ملیکا واقعا ضعیف بود ولی چون روی پاهاش بودم و بهم تسلط داشت نمیذاشت گل بزنم هر موقع تک به تک میشدم یهو روی پاهاش تکونم میداد یا جلوی چشمامو میگرفت و منم فرصت گلزنی رو خراب میکردم اونم میخندید بهم. البته خودشم بلد نبود حمله کنه و گل بزنه پس هر بازی صفر صفر تموم میشد و به پنالتی میرسید و چون روی پاهاش نشسته بودم از بالا جهت تمام پنالتی های منو میدید و همه رو میگرفت و برنده میشد . بعد از یه ساعت بازی کردن البته بازی که چه عرض کنم اذیت کردن های ملیکا، مهناز از سر کار اومد و با دیدن ما گفت: سامان تو چرا اینجایی نیاید پیش زنت باشی؟ ملیکا خاله زهره کجاست؟ ملیکا: خاله قرص هاشو خورده و تو اتاق شما خوابیده مامان. مهناز گفت: خب پس برو دست و روی خودتو سامانو بشور و ببرش بالا تا من هم برم خاله زهره رو بیارم. ملیکا : چرا بالا خب؟ مهناز:چون مارال برای همه ناهار درست کرده. ملیکا منو برد دستشویی گفتم: خودم دست و صورتمو میشورم گفت: فکر نکنم قدت به روشویی ما برسه! راست میگفت شیر آب شاید 30 سانت ازم بالاتر بود. ملیکا منو چسبوند به شکمش و یه دستشو محکم دورم حلقه کرد و بلندم کرد. با اون یکی دستش مشغول شستن دست و صورت من شد و همزمان مثل خاله بازی برا خودش میگفت: دست و صورت بچه مو بشورم تمیز بشه! بعد منو گذاشت زمین تا دست و صورت خودشو بشوره منم خواستم از فرصت استفاده کنم و تنها برم بالا که دیدم دستم به دستگیره در دستشویی نمیرسه. چند بار پریدم و هر بار یه ضربه بهش میزدم و بالاخره بازش کردم ولی همین که در باز شد ملیکا گفت: آفرین بالاخره تونستی درو باز کنی باید فیلمشو به مارال نشونم بدم. برگشتم دیدم داشته ازم فیلم میگرفته. گوشی رو گذاشت تو جیبشو از زیر بغلام گرفت و بلندم کرد و رفتیم طبقه بالا. مارال مشغول چیدن میز با دیدن من اخمی کرد و گفت معلومه کجا رفتی دو ساعته؟ قرار شد بری فقط یه لحظه به مامانت سر بزنی! سریع گفتم: ببخشید دیگه تکرار نمیشه. مهناز هم رفت داخل اتاقش و کنار مامانم که خوابیده بود نشست و شروع کرد به نوازش صورتش تا بیدار شه، همین که مامانم چشماشو باز کرد مهناز گفت: سلام دختر قشنگم. بعد بلندش کرد و نشوندش رو پاهاش. مامانم: سلام مهناز جون ببخشید یعنی مامان مهناز، راستش من دیگه خیلی زحمت دادم میشه… مهناز میپره تو حرفش: بچه ها سر میز ناهار منتظر ما هستن بهتره بریم بالا همونجا هر حرفی داری بگو به مامان. حالا زود برو دست و صورتتو بشور تا بریم برای ناهار. مامانم هنوز میخواست حرف خودشو بزنه که مهناز گفت: اگه هنوز خسته ای ملیکا رو صدا کنم ببرتت؟ مامانم اینو که شنید فورا حرکت کرد سمت دستشویی و کمی بعد مهناز و مامانم هم اومدن خونه ما برای ناهار. دور میز فقط سه تا صندلی بود. مامانم گفت: بریم دو تا صندلی از پایین بیاریم ولی مهناز گفت: اونطوری غذا سرد میشه. بعد دست مامانمو گرفت و کشید سمت خودش و نشوندش روی پای خودش و گفت: صندلی راحت تر از پاهای من وجود نداره زهره جونم. سامان تو هم بشین روی پای مارال. شروع کردیم به ناهار خوردن که مامانم گفت: خب مامان مهناز من دیگه خیلی زحمت دادم با اجازه تون بعد از ناهار دیگه. تو این لحظه مهناز با قرار دادن قاشق غذا توی دهن مامانم ساکتش کرد و گفت: اول بگو ببینم سردردت در چه حاله؟ مامانم: کاملا خوب شدم حالا دیگه اگه… قاشق بعدی وارد میشه. مهناز: خب زهره جان میدونی چرا حالت بد شده بود دخترم؟ مامانم: آره احتمالا از فشار کارم بوده وای این دو روز که نرفتم سرکار… قاشق بعدی. مهناز: حالا بگو ببینم میدونی چرا الان حالت کاملا خوب شده؟ مامانم: خب معلومه به خاطر استراحت و قرص هایی که خوردم… بعدی. مهناز: ولی این دو تا هیچ کدوم به میل خودت نبوده و اگه دست خودت بود بازم رفته بودی سرکار و حالت هم بدتر شده بود الان. با این اوصاف دیگه نمیتونم اجازه بدم سر کار بری. مامانم: ولی اگه سر کار نرم چجوری خرج… . مهناز: دخترم سلامتی مهمتر از پوله، وقتی سلامتی نباشه ناچار میشه همون پول رو خرج سلامتی کنی ضمنا نیاز نیست فکر خرج خونه باشی. الان ما یه خونواده ۵ نفره هستیم یعنی تو و سامان هم بچه های من هستین درست مثل مارال و ملیکا و من به عنوان سرپرست این خانواده مخارج همه مونو تامین میکنم. مامانم: ولی… . مهناز: البته در این شرایط که تامین مالی همه با منه دیگه به کارهای خونه نمیرسم پس کارهای خونه طبقه پایین با زهره است و طبقه بالا هم با مارال و سامان. مامانم: آخه… . مهناز: وقتایی که خونه هستم خودم همیشه حرف آخرو میزنم و مواقعی که نیستم اینجا سامان به حرف مارال گوش میده و پایین هم زهره به حرف ملیکا گوش میده. مامانم با بغض گفت: مامان مهناز؟… . مهناز: میدونم که پیش خودت فکر میکنی تو بالغی و ملیکا بچه. ولی ملیکا این مدت حرف های منو گوش داده و ازت مراقبت کرده تا حالت خوب بشه، در حالی که تو در برابر تلاش های ما برای سلامتیت هم مقاومت میکردی، پس تویی که رفتار بچگانه از خودت نشون دادی ولی اگه از این به بعد دختر خوبی باشی و وظایفتو به درستی انجام بدی به مرور اجازه میدم از گوشیت استفاده کنی و خدا رو چه دیدی شاید جایگاهتو با ملیکا عوض کردم. ملیکا هیجان زده گفت: یعنی الان خاله بچه منه؟ مهناز: آره دخترم فقط حواست باشه خوب ازش مراقبت کنی! راستی مارال آقای پناهی زنگ نزد برای قرارداد خونه؟ مارال: چرا مامان زنگ زد گفت همه چیزو همونطور که گفتین نوشته و آماده است فقط بعد از ظهر میاد برای امضای مادرشوهر عزیزم و بعدش تمومه. مامانم: امضای چی؟ مهناز: اجاره خونه ات دیگه دخترم، برای تامین مخارجمون به اجاره اون خونه نیاز داریم، تامین مالی خانواده با منه پس طبیعیه که من راجع به اموال تصمیم بگیرم.
دیگه ناهار تموم شده بود و مهناز گفت: زهره جان میزو تمیز کن، مارال تو هم با سامان ظرف ها رو ببرید بذارید توی ماشین ظرفشویی. ملیکا باهام بیا پایین کارت دارم و بعدش سریع باید برم بیرون. کارها رو که انجام دادیم ملیکا زنگ زد بالا و مارال بعد جواب دادن گفت: مامان زهره ملیکا گفت زود برید پایین کارتون داره! مامانم گفت: حالا چه نیازیه؟ مارال جواب داد: اگه دست من بود اجازه میدادم تا شب همینجا بمونید ولی همونطور که مامانم گفت مسئولیت شما با ملیکاست، به نظرم زودتر برید وگرنه خودش میاد میبردتون! مامانم با اکراه رفت پایین و اونجا ملیکا بهش گفت: خاله جون مامانم گفته که شما باید مایعات زیاد بخورید تا دوباره حالتون بد نشه، منم ۳ تا لیوان آبمیوه مختلف براتون آماده کردم که باید همین الان بخورید. مامانم چون میدونست مخالفت هیچ فایده ای نداره به سختی هر ۳ تاشو خورد و بعد ملیکا بغلش کرد و دوباره بردش توی اتاق مهناز تا بخوابه و درو هم قفل کرد تا بیرون نیاد. دو ساعت بعد مهناز با آقای پناهی اومدن خونه و مهناز سریع رفت توی اتاقش و گفت: زهره آقای پناهی اومده زود بیا قرارداد رو امضا کن. مامانم: وای مامان خداروشکر اومدی ملیکا درو قفل کرده بود منم انقدر دستشویی دارم که نگو. مهناز در حالی که دست مامانمو گرفته بود و دنبال خودش میکشید گفت: وای زهره آقای پناهی از سر کارش اومده باید برگرده، این همه صبر کردی یه دقیقه دیگه هم روش، امضا کن بعد برو دستشویی. مامانم فورا امضا کرد و گفت مبارکه و مهناز هم دستشو رها کرد که بره دستشویی. آقای پناهی واقعا از رفتار مامانم تعجب کرده بود که مهناز بهش گفت: از دست این زهره، مثل بچه ها میمونه. پناهی: چک رو به نام خودتون بنویسم. مهناز: بله اینطوری بهتره. آقای پناهی رفت و مامانم از دستشویی برگشت و گفت: راستی مهناز جون مدت قرارداد کوتاه بود دیگه؟ من نتونستم بخونم فقط امضا کردم. مهناز: نه عزیز دلم قرارداد دائمی بود یعنی خونه رو فروختیم و فردا میرم بانک چکش رو نقد میکنم. مامانم: چی؟؟؟ ما همه سرمایه مون همون خونه بود. حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ مهناز: سرمایه تو و سامان الان همین خانواده جدیدتون هست. تو تا آخر عمرت نیاز نیست نگران مادیات باشی فقط کافیه حرفای منو گوش کنی دخترم. ضمنا من که نمیتونم برای سیر کردن شما برم دو شیفت کار کنم! پول خونه رو لازم داشتم تا فردا برم باهاش تو یه شرکت بزرگ سرمایه گذاری کنم و سهامدار بشم تا بتونم از پس مخارج بر بیام. مامانم: ولی وسایلم؟ مهناز: تمام وسایل روی خونه فروخته شدن و تو الان به جز چند تا لباس خونگی هیچی نداری. در واقع بیرون این خونه هیچی برای تو وجود نداره حتی لباس! مامانم پاهاش لرزید و زانو زد. مهناز: وای دختر گلم چی شد؟ بعد مامانمو بغل کرد و همینطور که راه میرفت و تکونش میداد گفت: دختر گل من نباید نگران هیچی باشه! اگه دختر خوبی باشه و حرفای مامان مهنازو گوش بده مامان براش لباس میخره، مامان میبردش بیرون، میبردش گردش، هر چی دلش بخواد براش میخره و تا آخر عمر ازش مواظبت میکنه.
بعد مهناز ملیکا رو صدا زد و گفت: ملیکا بیا بچه تو ببر توی بغل خودت بخوابونش، انگار فشارش افتاده خوب مراقبش باش. من دیگه باید برم. وقتی بقیه رفتن پایین و با مارال تنها شدم رفتم روی پاهاش نشستم و یه کم خودمو براش لوس کردم تا احساساتیش کنم و گفتم: مارال میشه یه خواهشی ازت بکنم؟ مارال گفت: معلومه که میشه کوچولوی من. تو دنیای منی! هر چی میخوای بگو. گفتم: میشه بریم پایین و اگه مامانت نبود، مامانمو ببریم بیرون و ببریمش خونه خودش. آخه میبینی مامانت و ملیکا چطوری باهاش رفتار میکنن؟ تو با این کاراشون مشکلی نداری؟ مارال گفت: چرا منم مخالف این کارهام، راستش اولش فکر کردم مامانم به خاطر سلامتی مامانت میخواد نگهش داره ولی دیگه این رفتار و سپردنش دست ملیکا دیگه واقعا داره زیاده روی میشه. باشه بیا بریم پایین ببینیم میشه ببریمش بیرون یا نه، البته حتی اگه موفق بشیم وقتی مامانم بیاد تنبیه سختی میشیم هردومون. گفتم: خب چطوره خودمون هم پیش مامانم همونجا بمونیم و زندگی کنیم؟ مارال جواب داد: فعلا بریم پایین با مامانت صحبت کنیم ببینیم چی میشه.
رفتیم پایین و از ملیکا که مشغول بازی با پلی استیشنم بود پرسیدم مامانم کجاست و ملیکا گفت: بچمو تو اتاق خوابوندم. رفتیم تو اتاق و بیدارش کردیم و گفتم: مامان منو مارال اومدیم ببریمت خونه خودت بیا زود بریم مامان مهناز که نیست ملیکا هم تو اون اتاق مشغول بازیه. زهره: کدوم خونه؟ من دیگه خونه ای ندارم. مارال: مامان جون این چه حرفیه؟ خودم به آقای پناهی میگم پشیمون شدیم و اجاره نمیدیم دیگه. زهره: اجاره چیه اون خونه الان مال آقای پناهیه! قراردادی که امضا کردم قرارداد فروش بود نه اجاره و چکشم فردا مامان مهناز نقد میکنه و میره توی حسابش. انگار میخواد سهام یه شرکتو بخره و سرمایه گذاری کنه. حتی وسایل خونه هم فروخته شده. من دیگه هیچ مال و اموالی ندارم. مطلقا هیچی.
ناگهان تلفن زنگ زد و مارال جواب داد که: بله شب تشریف بیارین خدانگهدار. گفتم مهمون داریم که گفت اره عموم داره امشب میاد اینجا . گفتم اون که گفتی بعد فوت بابات خارج رفته برای همیشه.گفت یه کاری براش پیش اومده برگشته و همین امشب پرواز داره باید برگرده. گفتم: ولی مارال حالا مامانم چی میشه؟ زهره: پسرم من چاره ای ندارم جز اینکه همینجا بمونم. مگه اینکه اون بیرون جایی برای رفتن داشته باشیم. فعلا مهمون داریم امشب، شما برید بالا و آماده بشید. من و ملیکا هم یه کم دیگه میایم. رفتیم بالا و مارال گفت: لباسهاتو گذاشتم تو اتاق برو بپوش.داشتم آماده میشدم که در خونه باز شد و ملیکا و مامانم داخل شدن.مهناز هنوز بیرون بود و نیومده بود. صدای زنگ در اومد و مارال در رو باز کرد و به من گفت تو برو تو اتاق هر موقع گفتم میای بیرون. بعد از رفتنم به اتاق عموی مارال هم وارد شد.وقتی از لای در دیدمش باورم نمیشد.در حالی که انتظار داشتم یک مرد قد بلند خیلی قوی باشه اما یک مرد لاغر با قدی نسبتا کوتاه بود.شاید قدش ۱۷۰ هم نبود و من باورم نمیشد که چجوری عموی مارال هست.مشغول حرف زدن بودن و همه نشسته بودن روی مبل .عموی مارال: آقا داماد پس کجا هستن من اومدم یه لحظه ببینمشون رو برم. مارال با صدای نسبتا بلندی صدا زد سامان جان عزیزم عمو میخوان شما رو ببینن.از اتاق اومدم بیرون و عمو با دیدن من کاملا لبخندش محو شد و چشماش داشت از حدقه بیرون میزد.مارال گفت این هم سامان همسر من.عمو با صدای ضعیفی گفت چی؟ مارال گفت عمو جان نشنیدین چی گفتم میگم سامان همسر من.عموی مارال خودش رو جمع و جور کرد گفت منظورت چیه مارال جان این پسر بچه شوهرته؟! مامانم که دید داره در مورد پسرش اینجور صحبت میکنه گفت پسر من نوزده سالشه.عمو:خانوم شما متوجه حرف من نمیشید دارم میگم این پسر بچه چجوری شوهر برادر زده قوی هیکل منه.مامانم هم که زن اصالتا با اقتداری هست برای دفاع از بچش جواب داد مگه میخوان با هم کشتی بگیرن که هیکل هم براشون اهمیت داشته باشه مهم اینه که همو دوست دارن و کنار هم خوشبختن.عمو مارال:امکان نداره من اجازه بدم. بعد از فوت برادرم مسئولیت بچه هاش سپرده شد به من و من اشتباه کردم همه چیز رو سپردم به زنداداش. عموی مارال ادامه داد مارال جان من به هیچ وجه این ازدواج رو به صلاحت نمیدونم باید همین امشب جدا بشید.مامانم بعد از شنیدن جمله اخر کاملا عصبانی بالا سر عمو رفت و گفت چی داری برا خودت میگی تو تا حالا کجا بودی که حالا از راه رسیدی داری تعیین و تکلیف میکنی؟ عمو مارال هم به تقلید از مامانم از سر جاش بلند شد و گفت من ولی این بچه هستم و اصلا نمیزارم برادر زاده ام یه پسر بچه رو شوهر خودش بدونه. مامانم که دید عمو ازش کوتاه تر و لاغرتره گفت: اگه به هیکل باشه تو خودتم بچه ای! بعد هلش داد و عمو افتاد روی مبل. عمو بلند شد که با مامانم درگیر بشه که مارال سریع رفت بینشون و مانع شد. مارال مثل یه کوه بینشون قرار گرفته بود و با هر دستش یکیشونو کنترل میکرد و عمو و مامانم اصلا نمیتونستن از این کوه عبور کنن و درگیر بشن مخصوصا عمو خیلی بیشتر تلاش میکرد و وقتی دید فایده نداره شروع کرد به فحاشی و مامانم هم جوابشو میداد. همین طوری داشتن داد و بیداد میکردن که صدای بلندی از سمت در اومد که: دیگه کافیه نمیخوام چیزی بشونم. مهناز بود گفت: زهره برو پایین شامو آماده کن. مامانم گفت: آخه مامان میبینی که این آقا. مهناز سریع رو کرد به ملیکا گفت بچتو ببر پایین. زهره گفت من جایی نمیرم اما ملیکا اهمیت نداد و جلوی همه مامانمو بغل کرد و مامانم مشغول دست و پا زدن بود.عمو مارال بعد از بردن مامانم به مهناز گفت: زنداداش به موقع اومدی. من همینجا منتظر میمونم تا اماده بشید بریم. سریع آماده شو بریم تا محضر بسته نشده. من تمام نگاهم به مارال بود و از اول جریانات یک کلمه حرف هم نزده بودم. عمو مارال گفت پس چرا بلند نمیشی مارال؟ مهناز گفت یه لحظه صبر کنید الان درست میشه. مارال گفت چی درست میشه مامان؟ مهناز گفت همه چیز. بعد رفت نزدیک عمو و تقریبا چسبید بهش طوری که عمو کاملا سرشو بالا گرفته بود. مهناز گفت: پس تو ولی مارال هستی درسته؟ عمو که دستپاچه شده بود گفت: خب زنداداش درسته شما مادرشی ولی خب از نظر قانونی. ناگهان مهناز عمو رو از زیر بغلاش گرفت و بلندش کرد و رفت سمت مارال و بهش گفت: دخترم میبینی چه ولی نازی داری؟ دوست داری بغلش کنی؟ بعد منتظر جواب مارال نموند و عمو رو داد به مارال. مارال در حالی که حسابی گیج شده بود عمو رو به راحتی توی بغلش گرفت و به مامانش گفت: خب حالا چیکارش کنم مامان؟ مهناز جواب داد: واا مارال؟! دلت میاد ولی به این نازی رو به اهل محل معرفی نکنی؟ همینطور که تو بغلته با هم برید سر کوچه و برای شام پیتزا بگیرید بیارید. توی راه هم هر کیو دیدی معرفی میکنی میگی ایشون ولی منه!
عمو با حالت بغض گفت: زنداداش تو رو خدا، آبرومو نبر، مارال بذارم زمین، زنداداش غلط کردم، اصلا هر کاری میخوایید بکنید فقط بزارید من برم سه ساعت دیگه پرواز دارم همکارام همه منتظرم هستن تو فرودگاه. مهناز نگاهی به عمو کرد و گفت: مگه تو ولی مارال و ملیکا نیستی؟ عمو گفت: من گوه بخورم زنداداش، من مثل یه بچه تو بغلشم چطوری میتونم ولی مارال باشم؟ ولی بچه ها خودتی زنداداش اصلا بزرگ فامیل خودتی، تو رو خدا فقط بذار برم. مهناز گفت: میتونی بری اما باید تنبیه بشی بخاطر کارت. مهناز رو کرد به مارال و گفت عموت رو میبری تا پایین راه پله تا دوربین های راه پله فیلمشو بگیره وقتی توی بغلته. بعدش بذارش زمین تا بره ولی آقا کوچولو حواست باشه بخوای دست از پا خطا کنی و بری دنبال مسائل قانونی حضانت اون وقت این فیلم دوربین ها پخش میشه. مارال اصلا نمیدونست چی باید جواب بده و گفت آخه که سریع مهناز حرفش رو قطع کرد گفت اخه وچرا نداریم سریع برو.مارال رفت بعد از رفتن مارال مهناز رفت کنار سامان نشست و گفت خب داماد من بیا بشین رو پای مادر زنت تا یکم حرف بزنیم.مهناز با یه حرکت سامان رو بلند کرد و نشوند روی پاش . سامان چیزی نگفت و فقط سرش پایین بود مهناز که فهمید خجالت کشیده گفت عزیزم هنوز خجالت میکشی دیگه باید بزاری کنار خجالتو من دیگه مامانت هستم نه مامان تو بلکه مامان زهره و هر کسی تو خونه هست.
نوشته: بیبی سیتر
9 پاسخ به “همسایه های عجیب (۱)”
این چی بود من خوندم اصلا یعنی چی
این چی بود من خوندم اصلا یعنی چی
کارتون میشا و ماشا رو برامون تعریف کرده خودش جای بچه زنش جای خرسه. کس خل شدیم تو این مملکت
توروخدا ننویسید…اینا چی بودن اخه:///////////
توروخدا ننویسید…اینا چی بودن اخه://///////// تازه قسمت یک بود:////////
یعنی ریدم تو اول و اخرت دیوث
داستان یک پسره کص ندیده جغی بدبخت بیناموس دلقک کص ننت کیرم تو اول آخرت این چی بود نوشته بودی تو کص ننت
اینقدر کصشر بود ادم نمیدونه از کجا برینه بش
داستان خیلی جالب و باحالی بود دلم میخواد ادامش بخونم و منتظر بقیه قسمت هاش هستم ❤️