سمانه بودم ، زندگی سختی داشتم تقریبا ، از کودکی تا همین الان که دارم داستان رو مینویسم. این سختی به مرور بیشتر شد و بعد از زمانی به بالاترین حدش رسید. همیشه تو سری خور بودم و زیر بار هر حرف زوری میرفتم. بقیه راحت حقم رو میخوردن و من نمیتونستم اعتراضی بکنم. شاید میترسیدم…
همین سبک زندگی علایق و تمایلات ادامه زندگیم رو شکل داد.
توی خانواده تقریبا ضعیف و با ارفاق متوسطی به دنیا اومدم و هیچ موقع خبری از غذا خوب و لباس زیبا و رسیدن به آرزو و علایق نبود. تنها چیزی که از همون بچگی یادم دادن، آشپزی و لباس شستن و خدمت کردن به بزرگترها و راضی کردن اون ها بود . بزرگترین لذتم این بود کاری و درست انجام بدم و کسی اعتراض یا تنبیهی منو نکنه و بتونم بی درد سر فقط زنده باشم. کلا آدم صبوری بودم و ساکت ، و هرموقع پدر و مادرم یا کسی بهم چیزی میگفت تا انجام بدم بدون هیچ فکری فقط انجامشون میدادم و فقط با یه لبخند کوچیک واکنش نشون میدادم. خیلی طول نکشید که دوست های نزدیکم تو محله
(محله های پایین تهران) و مدرسه بفهمن که چقدر آدم آروم، ساکت و تو سری خوردی هستم . تا سن ۱۶ و ۱۷ سالگی تقریبا تمام تلاشم این بود که دردسرهای زندگیم رو بیشترش نکنم و بدون هیچ فکری برای آینده فقط داشتم بزرگ میشدم. خیال پردازی خیلی قوی داشتم و همیشه پیش خودم میگفتم تو نویسنده خوبی میشی. خیلی خیلی حشری بودم و اگه ور رفتن با خودم و خود ارضائی نبود شاید کارم خیلی زودتر از اینا تموم میشد. میون این همه سیاهی دوستم جواهر دلگرمی روز های من بود. خیلی درکم میکرد ، سعی نمیکرد از ضعف های من استفاده کنه البته من براش خیلی کارا انجام دادم ولی نمیدونم سوء استفاده بود یا نه که بعدا برام خیلی چیزا روشن شد و اون بیشتر زرنگ بود و بلد بود چجوری با زبون خرم کنه و ازم استفاده کنه.
میخواستم کنکور بدم ، خیلی هم نخونده بودم و اصلا هدفی برای دانشگاه نداشتم ، اصلا شک داشتم خانوادم اجازه بدن که دانشگاه برم. همین آرزوی نصفه نیمه هم به ثمر ننشست و تو سال کنکور خانوادم منو به پسر همسایه علی که پسر خوب و آرومی بود شوهر دادن. من خیلی داغ و حشری ولی خجالتی و تو سری خور ، علی سرد و آروم و خجالتی. تو دوران نامزدی وقتی دستم رو بهش میزدم کلی خجالت میکشید و عرق میکرد. خیلی دوست داشتم باهاش زندگی داغی رو تجربه کنم ولی اون فقط برای زندگی کارمندی خلق شده بود. عروسی کردیم و تو خونه پدر علی زندگی می کردیم و بعد چند ماه رفتیم یه آپارتمان چند تا محله بالاتر و دیگه پایین شهر حساب نمیشد. کیر کوچیکی داشت (البته اینو بعدا فهمیدم) تمام موارد عجیبی که فکر کنید تو رابطه ما بود. از اصرار من برای سکس و قبول نکردن علی تا این حد که میگفت برام ساک نزن کیر کثیفه !!!
خیلی میخواست باهم سکس داشتیم باشیم میشد هفته ای یکبار اونم به اصرار من و فرو کردن به زود کیرش تو کس خیس و تنگ من.
زندگیم شده بود فقط خیال بافی ، چقدر هم قدرتمند بود قدرت خیالم
شاید اگه یه روز نویسنده میشدم حسابی میترکوندم واقعا ذهن قوی داشتم.
زندگی خیالی داشتم برای خودم ولی مطمئن بودم هیچوقت محقق نمیشه
شاید کنجکاو بشید که خوب زندگی خیالی من چی بود ؟
من از اطاعت کردن و تحت کنترل بودن خوشم میومد
از این که با بی رحمی ازم استفاده بشه خوشم میومد
از اینکه شوهر با کیر بزرگ داشته باشم و رسمو بکشه خیلی خوشم میومد
رویا های سیاه تری هم داشتم که بماند.
البته بعدا فهمیدم ذهن من فقط مرز های تمایلاتم رو کشف کرده بود و چه چیزهایی که خودم نمیدونستم ولی مثل اکسیژن برام حیاتی بودن.
شاید به جلو تر داستان برید بگید خوش شانس بودم یا بد شانس بودم که اینجوری شد ، قضاوت با شما.
من نسبت به هیچ حسم مطمئن نبودم به غیر دو مورد : داغ بودن و مطیع بودن. دقیقا شوهر من سرد و آروم و بی حاشیه بود. اون از ازدواج با من حتی بیشتر از اون که باید بدست آورده بود ، یه دختر حشری و مطیع و تو سری خور که همیشه حواسش به خونه و نظافت و … بود.
خیلی بی تفاوت بود، انگار اصلا غیرت براش تعریف نشده بود
هر وقت کسی بهم تیکه مینداخت یا فحش ناموسی بهش میداد فقط میخواست فرار کنه و جواب نده.
چند سالی گذشت و ما بچه دار شدیم بالاخره و سال های بی لذت و سرد و بی هیچی میگذشت و کم کم سعید دبستانی شد.
هنوز با جواهر دوست بودم و تنها تفریحم دیدنش و صحبت کردن با اون بود.
سعید دیگه دبستانی شده بود ولی من تازه ۲۶ – ۲۷ سالم بود. جواهر تقریبا از تمامی تمایلاتم خبر داشت و همش میگفت شیطونی کن و دوست پسر برای خودت پیدا کن ولی من هیچ جوره نمیتونستم قبول کنم که خیانت کنم.
داشتم میساختم و می سوختم. جواهر گاهی بهم زنگ میزد و میگفت برم خونشون تو کار های خونه کمکش کنم. قشنگ میدونست که چقدر مطیع و تو سری خور هستم. دیگه براش عادت شده بود و هفته یه بار میرفتم خونشون و مثلا تو کار خونه بهش کمک میکردم ولی اون همش یه جا میشست و دستور میداد. رفتارش رو باهام صمیمی و دوستانه نگه داشته بود ولی میفهمیدم که داره بچه خر میکنه و همه اینا به خاطر سواستفاده از منه نه علاقه. تو همین حین علی بیکار شد و با وساطت یکی از آشنا هم کمک راننده اتوبوس بین شهری شد. زندگیمون بسیار سخت شده بود. تو هزینه خورد و خوراک و تحصیل سعید و مخصوصا اجاره خونه مونده بودیم. صاحب خونمون هم واقعا آدم خشک و بی رحمی بود، به غیر اجارش هیچ چیز دیگه ای رو نمیفهمید. هیچ تفریحی نداشتیم. فقط کار بود و کار و کار. سعید هم حتی تو فشار بود. علی فقط چند شب درمیون میومد خونه و بیهوش رو تخت می خوابید تا صبح زود که دوباره بزنن تو جاده.
خیلی اصرار میکرد که تو هم کار کن. جواهر از وضعیت ما خبر داد شده بود. اون برعکس ما زندگی خیلی خوبی داشت و شوهرش هم حسابی ورزشکار بود هم پولدار.
یه روز بهم زنگ زد و گفت : سمانه اگه قول بدی خوب و دقیق کار کنی همین هفته ای یه بار رو میکنم هر روز و یه چیزی هم میدم تا زندگیت بهتر بشه با اینکه اصلا نباید بهت چیزی بدم چون که دوستمی و یه جورایی وظیفته کمکم کنی.
خوب بلد بود بهم زور بگه و از اوضاع سواستفاده کنه. در عین اینکه از این موضوع کمی خوشم میومد عجیب بود برام چرا دلش برای وضعیت من نمیسوزه.
گفتم : اخه هر روز بیام که کاری نیست باهم انجام بدیم که
گفت : کار همیشه هست و البته وقتی شاید بخوام بهت پولی بدم که دیگه کمکت نمیکنم. تو قرار کارگر خونه ما باشی دیگه و بلند خندید !
خیلی ناراحت شدم ، شاید اولین باری بود که تنها دوستی که تو زندگیم داشتم و اذیتم نمیکرد نشون داد که نگاهش بهم چجوریه ولی خب گفتم مطیع بودن و خدمت کردن یه جورایی تو خون من بود و ته دلم لرزه ای رفت و کمی لذت بردم ولی چون جواهر دوستم بود باعث شد ناراحت بشم
بهش جواب دادم : باشه بزار فکر کنم ببینم چی میشه
گفت : من دارم بهت لطف میکنم ، من باید فکر کنم نه تو خنگه ، فردا صبح خونه ما باش
شب به علی گفتم : یه جا کارگر خونه شدم و از فردا میرم سر کار.
خیلی براش واقعا انگار مهم نبود، فقط کار و رو میفهمید
انتظار داشتم کمی کنجکاو بشه که اصلا کجا دارم میرم و کی اونجاست ولی هیچی نپرسید.
چند ماهی از این وضعیت گذشت به معنی واقعی کلمه هر روز سخت تر شد
جواهر دیگه دوست من نبود ، هر روز دوستیمون کم رنگ تر میشد و بیشتر رابطه خدمتکار و صاحب کار میومد وسط . مدام دعوام میکرد و تا ببخشید نمیگفتم کوتاه نمیومد. دست به سیاه و سفید نمیزد و حتی شوهرش هم دیگه باهام بد رفتار شده بود و با اسم کوچیک صدام میزد. محال بود چیزی رو غیر دستوری بهم بگه . موقع پول دادن هم به زور بهم پول میداد . میگفت خیلی خوب کار نکردی و راضی نبودم و کاری میکرد برای همون مقدار کمی که میداد التماس کنم . اجاره خونه ماهی ۹۵ هزار تومن بود و کل پولی که جواهر بعد کلی خواهش التماس بهم میداد ۱۵ هزار تومن بود و واقعا داشتم انگار مفت نوکری میکردم. شاید باورتون نشه ولی حالم پیش جواهر خوب بود و دلیلش برای نامعلوم. حتی شاید اگه پول هم بهم نمیداد ، میرفتم و بهش خدمت میکردم.
اینا یه داستان ، کار علی و بی پولی و … یه داستان ،بالاخره روز لعنتی فرا رسید.اون روز با دعوا سعید با پسر همسایه روبه رویی که خیلی خانواده عجیبی بودن شروع شد.
بزارید کمی از ساختمونمون بگم
خونه ما ۴ طبقه داشت و هشت واحد که ما دقیقا واحد ۸ بودیم. یه خونه قدیمی بدون آسانسور که همه میگفتن قدیمی ترین آپارتمان کوچه بود. به غیر سه تا واحد بقیه رو اصلا حتی نمیشناختم. واحد رو به رویی که یه خانم بسیار خوشگل و شیک به اسم مینا با پسرش محسن بود که هر وقت مینا خانم رو میدیدم ابهتش منو میگرفت نه میشد گفت وزنش زیاد بود نه میشد گفت کم انگار بدنسازی کار میکرد و میشه گفت انگار ساخته شده بود که ملکه سرزمینی باشه ولی خب فعلا که همسایه ما بود .
خیلی عجیب بودن. رفتارهاشون ، لباس پوشیدن هاشون ، نگاه هاشون. بوی لباس هاشون حالم رو یه جوری میکرد انگار خیلی وقته میشناسمشون و بهشون خیلی وابستم. مینا فکرکنم نهایتا ۳۰ تا ۳۵ سالش بود و محسن ۱۵ سالش بود و چند سالی از پسر من بزرگتر بود . قدش خیلی بلند بود و حتی چند سانتی از مامانش هم بلند تر بود. با ارفاق من تا سینه های مینا بودم و محسن حتی از مینا هم کمی بلند تر بود با این سن. خبر داشتم که والیبالیست حرفه ایه. چند باری به محسن تو راه پله سلام کرده بودم ولی تو چشمام خیلی بی اهمیت نگاه میکرد و جواب نمیداد که دیگه تصمیم گرفته بودم بهش سلام نکنم. همیشه خیلی عجیب نگاهم میکرد و با اینکه ۱۵ سالش بود حس ترس میکردم از نگاهش. مینا ولی حداقل جواب سلام رو میداد ولی خیلی با تفکر و غرور همیشه بهم نگاه میکرد. باری نبود این خانواده رو ببینم و فانتزی هام و تفکرات و آرزوم هام جلو چشمام نیاد. دوتا همسایه دیگه رو خیلی کم میشناختم. همسایه طبقه پایین ما که میشه طبقه ۳ هم دقیقا مثل واحد رو به رو ما بودن با این تفاوت که یه دختر هم داشت. خانومی بود با هیکلی تقریبا درشت و صورت معمولی و خشن به اسم هلما که ۳۵ – ۴۰ سالش بود و یه پسر به اسم نوید که دقیقا همسن پسر خودم بود یعنی ۸ سالش و یه دختر به اسم لیلی که ۱۶ و ۱۷ سال داشت و واحد رو به رویشون که کل خانواده شبیه شرق آسیایی ها بودن و پوست هایی کمی تیره که یه خانوم میانسال ۴۵ – ۵۰ ساله به اسم زیور با یه پسر به اسم سپهر که ۱۸ ۱۹ ساله بود و دوتا دختر دوقلو که اسمشون هم نمیدونستم و خیلی به ندرت میدیدمشون تو ساختمون و بخوام واقعیت رو بگم اونا به خیلی حسی بهم منتقل نمیکنند فقط کمی هلما خانم پایینی. هر سه تا خانواده انگار مرد نداشتن تو خونه و همیشه برام عجیب بود که چی شده ؟فوت شدن یا طلاق گرفتن یا چی ؟ وجه اشتراک های خیلی زیادی داشتن از لحاظ اخلاق و رفتار و پوشش و نگاه
البته حسی که همیشه از خانواده مینا دریافت میکردم قوی تر و واقعی تر و دربرگیرنده تر بود. همشون همیشه پاهاشون معلوم بود ، خب ینی چی ؟ ینی یا دمپایی پاشون بود یا صندل یا پاشنه بلند جلو باز یا … حتی بچه ها خیلی اوقات پا برهنه بودن. شاید فقط زمستون کمی پاهاشون رو نمیدیدم. چرا اینجا داستان تازه یادم افتاد بگم رو نمیدونم ولی به نظرم الان بهترین موقعست.
بعضیا بهش میگن شرایط محیطی ، بعضیا بهش میگن فطرت ، بعضیا بهش میگن مریضی و بعضیا بهش میگن توهم ولی هر چی که هست شاید به خاطر شرایط خانوادگیم که منو تو سری خور و مطیع و مظلوم بار آورده بودن یا هرچی وقتی پا می دیدم از خودم بیخود میشدم. انگار قدرت یه انگشت پا از من بیشتره. فرقی نمیکرد تو تلویزیون تو خیابون یا … بیشترین عضوی که تا اون موقع داغم میکرد و حشری میشدم پا بود. پس با توضیحات بالا دلایل حال عجیب من مشخصه دیگه. شاید بگین خب فوت فتیش بودی ولی باید بگم خیلی اوضاع فرق داشت. میدونید مثل چی میمونه ؟ مثل این میمونه که مثلا شما با استخر حال میکنی پس بگیم از آب خوشش میاد ؟؟ من از اطاعت کردن و استفاده شدن و تحقیر شدن خوشم میومد و پا این حس رو بهم منتقل می کرد وگرنه اگه فردی حتی با پا به شکل مورد علاقم رو میدیدم ولی حس صاحب و مالک بودن رو بهم نمیرسوند خیلی روم تاثیر نداشت.
برگردیم به داستان ، پیش جواهر بودم داشتم جارو میکشیدم و اونم پاش رو انداخته رو پاش ( پاهاش عالی بود ، زیبا ، لاک زده و تمیز ، همیشه با صندل یا دمپایی تو خونه بود) که گوشیم زنگ خورد و دیدم شماره غریبست
جواب دادم دیدم میناست ، مادر محسن
با عصبانیت و فحش و بد و بیراه
دیدم هر چی از دهنش درمیاد رو داره بهم میگه
مثل اینکه سعید با سنگ تو بازی زده بود تو سر محسن و سر پسر مردم رو شکسته بود.
سریع قطع کردم و به جواهر گفتم : جواهر خانم خیلی خیلی ببخشید ،اجازه هست برم خونه ، مثل اینکه مشکلی پیش اومده با همسایه ها ، سعید زده سر پسر همسایه رو شکونده.
جواهر گفت : کجا کجا ؟ هنوز خیلی کار مونده. دستشویی هنوز تمیز نشده ، آشپزخونه رو هم جارو نزدی ؟ نخیرم باید بمونی کار تموم شد میتونی بری.
گفتم جواهر دیگه دوست من نبود بیشتر من دیگه کلفت خونشون بودم.
گفتم : جواهر خانم ، تروخدا خواهش میکنم بزارید برم ، سعید تنها گیر افتاده اونجا. باید برم ، باید!!
با صدای بلند گفت : چه غلطا ؟؟ باید باید رو من تعین میکنم نه تو فهمیدی ؟
سکوتی بعد فریاد اخر جواهر حکم فرما شد
سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم به پاهای بی نظیرش نگاه میکردم
وسط اون روز لعنتی با اون همه استرس وقتی دیدم یه زن خوشگل با اون پاها سرم داد زد و تحقیرم کرد چه خوشگل میتونم همه چی رو فراموش کنم و فهمیدم که خیس شدم.
پاشد و با انگشت خیلی خشن صورتم رو بالا آورد و داد زد تو صورتم :فهمیدییییی ؟؟؟؟
گفتم :بله جواهر خانم فهمیدم
گفت : پس من باید اجازه بدم که بری فهمیدی ؟
گفتم : بله
گفت : میزارم بری و پولت رو سر ماه نصف میدم حله ؟
پیش خودم فکر کردم : من که دیگه داشتم مفت کار میکردم ، عیب نداره بزار اونم نصف بده. و از اینکه بخوام براش مفت کار بکنم خوشحال هم میشدم . دنبال راهی بودم تا باهام خشن تر بشه و حالم رو بهتر کنه ولی هر بار عقب نشینی میکرد و عمیق ترش نمیکرد این تسلطی که روی من داشت رو.
البته امروز کمی عمق داد با این حرکتش
گفتم : باشه جواهر خانم فقط لطفا اجازه بدید برم.
کمی عقب عقب رفت و نشست رو مبل و دوباره پاشو انداخت رو پاشو با دست فقط اشاره کرد برو
سریع لباسام رو عوض کردم و رفتم که دست بدم و خدافظی کنم
دستم رو دراز کردم و با یه نگاه سرد بهم نگاه کرد و گفت : دستشویی و آشپزخونه رو تمیز نکردی . کثیف میمونه تا فردا بیای. حالا هم برو تا منصرف نشدم.
دست نداد و با بدون خدافظی رفتم به سمت خونه
تو راه خونه پر شده بودم از دوگانگی
هم کمی از رفتار جواهر ناراحت بودم هم خیلی زیاد خوشحال
بالاخره آدم با شکل های مختلف به خودش نگاه میکنه.
کمی استرس خونه رو هم داشتم
ته دلم امیدوار بودم کمی رابطم با جواهر داره شکل خوبی میگیره ولی از اینکه به زندگیم هم آسیب بزنه میترسیدم
رسیدم خونه دیدم آمبولانس دم دره و همه تو حیات جمع شدن
تا در رو باز کردم مینا دوید جلو در و یه سیلی خیلی محکم زد تو صورتم و گفت : پدرت رو در میارم ، به خاک سیاه میشونمت ، تقصیر توئه که پسرت اینجوری بزرگ شده.
هیچ جوابی ندادم بهش و با خجالت فقط زمین رو نگاه کردم و ای خداااا
باز داشتم لذت میبردم.
تو این حین دیدم محسن رو سکو حیات نشسته و سرش رو گرفته و اورژانس داره سرش رو میبنده. اصلا گریه نمی کرد یا خیلی ناراحت نبود.
رفتم جلو تر تا زخم سرش رو ببینم دیدم یه خراش رو پیشونیشه ولی اصلا خون یا چیزی نیومده.
سعید هم گوشه حیات داشت گریه میکرد و کز کرده بود.
رفتم پیش مینا و گفتم : مینا خانم ببخشید واقعا ، شرمنده . خداروشکر خیلی هم چیزی نشده
مینا با عصبانیت گفت : اصلا مهم نیست چیزی شده یا نه ، مهم اینه پسرت جرات کرده دست رو پسر من بلند کنه ، تو و کل خانوادت ارزش یه تار موی محسن رو هم ندارید.
در مبارزه با تمایلاتم بودم که دیگه واقعا بهم برخورد
به حالتی که کمتر تو زندگیم قرار گرفتم عصبانی شدم و کمی صدام رو بلند کردم گفتم : حتما چیزی شده که زده . شما هم درست صحبت کن وگرنه …
گفت : دعا کن زندگیت درست جلو بره و گیر من نیوفتی که بیوفتی روزگارت رو سیاه میکنم
این رو گفت و سریع رفت پیش محسن و اورژانس گفت : ضربه شدید بوده ولی به صورت عجیب اصلا خونریزی نداره پسرتون ، نیاز به انتقال به بیمارستان نیست.
مینا دست محسن رو گرفت و با یه نگاه غضب آلود به من رفتن طبقه خودشون و بقیه همسایه ها هم کم کم رفتن و من و سعید رفتیم بالا دیگه.
رسیدیم تو خونه و سریع زنگ زدم علی و داستان رو بهش گفتم و اونم زود خودش رو رسوند خونه .
تا علی بیاد سعید و رو کمی آروم کردم و بهش ناهار دادم و اون خوابید
همش تو ذهنم جمله مینا میومد : دعا کن زندگیت درست جلو بره و گیر من نیوفتی که بیوفتی روزگارت رو سیاه میکنم.
یعنی چی این جمله ؟
کیه که زندگیم ممکنه گیر اون بیوفته ؟
چرا با این که ضربه با سنگ به سر محسن شدید بود خون نیومده ؟
علی در و باز کرد و اومد تو
چایی براش آوردم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم
گله داشت چرا بد برخورد کردم با مینا
میگفت: ما زدیم سر پسر مردم و شکوندیم و تو شاکی بودی ؟
گفتم: آخه خیلی بد حرف زد
گفت: اونا عصبانی بودن باید سکوت میکردی
گفت : فردا ازشون معذرت خواهی کن
گفتم : چشم ولی حال سعید خیلی وضع روحیش بد بود ، چیکار کنیم ؟
علی گفت : فردا که جمعس مدرسه نداره، امشب با من بیاد بریم با من سرکار یه جاده ای هم میبینه حالش بهتر میشه. تو استراحت میکنی
منم قبول کردم.
موقع شام شد و سعید بالاخره بیدار شد ولی خیلی بی حال و ناراحت،
علی اصلا دعواش نکرد ، به من گفته بود تو سفر باهاش حرف میزنم که دیگه دعوا نکنه.
ساعت ۲ باید ترمینال میبودن . وسایل رو جمع کردم برای جفتشون و رفتم اتاق سعید دیدم زانوشو بغل گرفته و خیلی غمگینه
گفتم : سعید ، پسرم ناراحت نباش. تموم شد رفت. الان هم با بابات میری یه آب و هوایی عوض میکنی . سوغاتی هم یادت نره بیاری
گفت : مامان ببخشید که دعوا کردم ولی به خاطر شما دعوا کردم
تعجب کردم و پرسیدم : به خاطر من ؟ چرا ؟ چه ربطی به من داشت ؟
گفت : داشتیم والیبال بازی میکردیم که پام رفت رو پای محسن و دردش گرفت. اونم گفت : عیب نداره لگد کن پامو . یه روزی اشک مادرتو در میارم.
ادامه داد : منم عصبانی شدم با سنگ زدمش
الکی خودم رو آروم نشون دادم گفتم : شما ها بچه اید خیلی به حرف هم دقت نکنید
خیلی تعجب برانگیز بود جمله محسن برام. چرا باید اینو به سعید بگه. یعنی چی اشک منو درمیاره. ترسیدم کمی ولی گذاشتم به حساب سن کمشون
تازه ۱۴ سالش تموم شده بود و فک کنم دوران راهنمایی بود هنوز ولی خب قد بلندش کاری میکرد دبیرستانی به نظر بیاد.
شب سعید و علی و راهی کردم و تا دم در آپارتمان هم رفتم باهاشون.
بعد اینکه رفتن اومدم از حیات به سمت راه پله که برم سمت خونه
راه پله تاریک و ترسناک بود
چند وقتی بود چراغ های راه پله اتصالی داشت و یهو روشن نمیشدن .
کمی ترسم گرفته بود. هم تنها بودم. هم شب بود. روزم که کلا اعصابم رو بهم ریخته بود. رسیدم به طبقمون و دیدم مینا تو تاریکی تو درگاه خونشون با لباس خیلی کمی وایساده. یهو جا خوردم، یه صدای ریزی ازم دراومد که فهمید ترسیدم. خیلی خوشگل بود و بدنش تراشیده بود لعنتی.
ولی اینقدر سرد و بی روح نگاهم میکرد که بدنم یخ کرده بود.
یاد حرف علی افتادم که میگفت یه معذرت خواهی ازشون بکن فردا
ترسیدم نکنه بلایی سرم بیاره. سریع پیش خودم گفتم با یه معذرت خواهی حرف و باز کن که فضا بشکنه و بعد هم برو خونه
گفتم : مینا خانم معذرت میخوام بابت امروز . حق با شما بود . ببخشید که کمی بد صحبت کردم.
یه لبخند خیلی تحقیر آمیزی به لبش اومد و دوباره لبخند محو شد و به جاش یه نگاه ترسناک نشست و گفت : گفتم که فقط دعا کن
در و محکم بست و من ترسیده ، رنگ پریده سریع رفتم تو خونه
واقعا ترسیده بودم . حس عجیبی داشتم. یه صدایی پشت در اومد و جرات نداشتم باز کنم. رفتم رو تخت و به زور فقط میخواستم بخوام تا صبح بشه.
کمی خوابم برد و خواب عجیبی دیدم : جایی بسته شده بودم ، انگار به یه درخت تنها وسط یه دشت سبز بسته شده بودم . یه ماری داشت آروم سمتم میومد. ترسیدم تو خواب خواستم فرار کنم ولی نمیشد. مار خیلی بهم نزدیک شد و چند باری خواست نیشم بزنه که تا حدی تکون خوردم انگار نتونست.
ولی بعد چند بار بالاخره نیشم زد و شروع کرد دورم پیچیدن که از خواب با بدن خیس عرق بلند شدم. دیدم دم دمایه صبحه
چه روز بدی و چه شب ترسناکی
آبی به سر و صورتم زدم و یادم افتاد که پشت در و ببینم که سر شب صدا میومد چی بوده. کمی به خودم اعتماد به نفس دادم که تو قوی و نترس و ببین چی بود. در رو باز کردم چیز عجیبی به چشمم نخورد. در خونه مینا هم بسته بود و کفش و دمپایاشون دم در بود. داشتم در و می بستم که دیدم تو کفشم یه چیزیه . دلا شدم دیدم یه عروسک خیلی خیلی کوچیک که شبیه بافت کاموا توی لنگه کفش منه. آوردمش تو.
خیلی عروسک عجیبی بود هم جالب بود و هم ترسناک. اندازه یه بند انگشت بود و صورتش هیچ چیزی نداشت . یعنی چشم و دهن و اینا براش درست نکرده بودن. یه سوزن هم که خیلی کوچیک بود تو دلش جا مونده بود انگار. من که اصلا بینیشی نسبت به این که این چیه نداشتم. خوابم میومد. کمی فکر کردم که این تو کفش منو چیکار میکرده ولی خیلی عمیق نشدم و سعی کردم فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. عروسک رو گذاشتم تو کتابخونه و رفتم رو تخت و خوابیدم.
دوباره خواب دیدم : داشتم خودم رو میدیدم که به درخت بسته شدم و یه مار دورمه ولی اینبار داشتم خودم رو میدیدم و خودم نبودم .انگار روحی بودم که داشتم جسمم رو میدیدم. مار اومد و کامل دورم حلقه زد و داشت سعی میکرد منو بخوره. از خواب با صدای تلفن بیدار شدم. انقدر حالم بد بود از خواب که انگار نخوابیده بودم. بدنم درد میکرد. تا به تلفن برسم تلفن قطع شد و شماره هم رو تلفن ما نمیومد.
صبح شده بود و کمی داشت حالم بهتر میشد. چایی رو گذاشتم و یه دستشویی رفتم و داشتم به این فکر میکردم که بود این موقع صبح و چه خوب که زنگ زد و از کابوس بیدار شدم.
از دستشویی که اومدم بیرون تلفن دوباره زنگ خورد : برداشتم و دیدم پدر شوهرمه. گفتم : سلام بابا خوبید شما ؟ صبحتون بخیر
گفت : سلام دخترم من خوبم تو خوبی ؟ علی هست ؟
گفتم : باباجون دیشب با سعید رفتن سرکار فکر کنم چند ساعت دیگه برسن
گفت : باشه پس مواظب خودت باش و خدافظی کرد.
تا اومدم بگم رسید میگم تماس بگیره قطع کرد
صبحونه رو خوردم و دوباره تلفن زنگ خورد
برداشتم و دیدم مامانمه گفتم : سلام مامان خوبید شما ؟
گفت : سلام دخترم خوبم . علی خونست ؟
گفتم : نه ، چه امروز همه دنبال علی هستن
گفت : میخواستم حالش رو بپرسم . سعید چطوره ؟ کجاست ؟
گفتم : دیشب با باباش رفت سرکار کمی حال و هواش عوض بشه
گفت :دخترم خیلی مواظب خودت باش خدافظ
قطع شد و کمی به فکر فرو رفتم . انگار یه کاسه ای زیر نیم کاسست.
داشتم دیگه حاضر میشدم که برم خونه جواهر برای کار امروز که دوباره تلفن زنگ خورد : برداشتم یه آقایی بود. گفت خانم سماواتی ؟ گفتم بله البته فامیلی شوهرم هست این . گفت من از اورژانس بیمارستان حضرت رسول قزوین با شما تماس میگیرم.
قلبم ریخت ، دستام سرد شد . خدایا از بیمارستان تو قزوین با من چیکار دارن اونم با فامیلی شوهرم.
همون لحظه که داشتم فکر میکردم چشمم به اون عروسک کوچیک تو کتابخونه افتاد و اون مرد ادامه داد: خانم شما همسر آقای علی سماواتی هستید ؟
گفتم :بله ،چیزی شده ؟
گفت : اتوبوس ایشون دیشب تصادف کرده تو جاده قزوین-زنجان
حالشون خیلی مساعد نیست با خانواده سریع خودتون رو به بیمارستان برسونید…
همین سبک زندگی علایق و تمایلات ادامه زندگیم رو شکل داد.
توی خانواده تقریبا ضعیف و با ارفاق متوسطی به دنیا اومدم و هیچ موقع خبری از غذا خوب و لباس زیبا و رسیدن به آرزو و علایق نبود. تنها چیزی که از همون بچگی یادم دادن، آشپزی و لباس شستن و خدمت کردن به بزرگترها و راضی کردن اون ها بود . بزرگترین لذتم این بود کاری و درست انجام بدم و کسی اعتراض یا تنبیهی منو نکنه و بتونم بی درد سر فقط زنده باشم. کلا آدم صبوری بودم و ساکت ، و هرموقع پدر و مادرم یا کسی بهم چیزی میگفت تا انجام بدم بدون هیچ فکری فقط انجامشون میدادم و فقط با یه لبخند کوچیک واکنش نشون میدادم. خیلی طول نکشید که دوست های نزدیکم تو محله
(محله های پایین تهران) و مدرسه بفهمن که چقدر آدم آروم، ساکت و تو سری خوردی هستم . تا سن ۱۶ و ۱۷ سالگی تقریبا تمام تلاشم این بود که دردسرهای زندگیم رو بیشترش نکنم و بدون هیچ فکری برای آینده فقط داشتم بزرگ میشدم. خیال پردازی خیلی قوی داشتم و همیشه پیش خودم میگفتم تو نویسنده خوبی میشی. خیلی خیلی حشری بودم و اگه ور رفتن با خودم و خود ارضائی نبود شاید کارم خیلی زودتر از اینا تموم میشد. میون این همه سیاهی دوستم جواهر دلگرمی روز های من بود. خیلی درکم میکرد ، سعی نمیکرد از ضعف های من استفاده کنه البته من براش خیلی کارا انجام دادم ولی نمیدونم سوء استفاده بود یا نه که بعدا برام خیلی چیزا روشن شد و اون بیشتر زرنگ بود و بلد بود چجوری با زبون خرم کنه و ازم استفاده کنه.
میخواستم کنکور بدم ، خیلی هم نخونده بودم و اصلا هدفی برای دانشگاه نداشتم ، اصلا شک داشتم خانوادم اجازه بدن که دانشگاه برم. همین آرزوی نصفه نیمه هم به ثمر ننشست و تو سال کنکور خانوادم منو به پسر همسایه علی که پسر خوب و آرومی بود شوهر دادن. من خیلی داغ و حشری ولی خجالتی و تو سری خور ، علی سرد و آروم و خجالتی. تو دوران نامزدی وقتی دستم رو بهش میزدم کلی خجالت میکشید و عرق میکرد. خیلی دوست داشتم باهاش زندگی داغی رو تجربه کنم ولی اون فقط برای زندگی کارمندی خلق شده بود. عروسی کردیم و تو خونه پدر علی زندگی می کردیم و بعد چند ماه رفتیم یه آپارتمان چند تا محله بالاتر و دیگه پایین شهر حساب نمیشد. کیر کوچیکی داشت (البته اینو بعدا فهمیدم) تمام موارد عجیبی که فکر کنید تو رابطه ما بود. از اصرار من برای سکس و قبول نکردن علی تا این حد که میگفت برام ساک نزن کیر کثیفه !!!
خیلی میخواست باهم سکس داشتیم باشیم میشد هفته ای یکبار اونم به اصرار من و فرو کردن به زود کیرش تو کس خیس و تنگ من.
زندگیم شده بود فقط خیال بافی ، چقدر هم قدرتمند بود قدرت خیالم
شاید اگه یه روز نویسنده میشدم حسابی میترکوندم واقعا ذهن قوی داشتم.
زندگی خیالی داشتم برای خودم ولی مطمئن بودم هیچوقت محقق نمیشه
شاید کنجکاو بشید که خوب زندگی خیالی من چی بود ؟
من از اطاعت کردن و تحت کنترل بودن خوشم میومد
از این که با بی رحمی ازم استفاده بشه خوشم میومد
از اینکه شوهر با کیر بزرگ داشته باشم و رسمو بکشه خیلی خوشم میومد
رویا های سیاه تری هم داشتم که بماند.
البته بعدا فهمیدم ذهن من فقط مرز های تمایلاتم رو کشف کرده بود و چه چیزهایی که خودم نمیدونستم ولی مثل اکسیژن برام حیاتی بودن.
شاید به جلو تر داستان برید بگید خوش شانس بودم یا بد شانس بودم که اینجوری شد ، قضاوت با شما.
من نسبت به هیچ حسم مطمئن نبودم به غیر دو مورد : داغ بودن و مطیع بودن. دقیقا شوهر من سرد و آروم و بی حاشیه بود. اون از ازدواج با من حتی بیشتر از اون که باید بدست آورده بود ، یه دختر حشری و مطیع و تو سری خور که همیشه حواسش به خونه و نظافت و … بود.
خیلی بی تفاوت بود، انگار اصلا غیرت براش تعریف نشده بود
هر وقت کسی بهم تیکه مینداخت یا فحش ناموسی بهش میداد فقط میخواست فرار کنه و جواب نده.
چند سالی گذشت و ما بچه دار شدیم بالاخره و سال های بی لذت و سرد و بی هیچی میگذشت و کم کم سعید دبستانی شد.
هنوز با جواهر دوست بودم و تنها تفریحم دیدنش و صحبت کردن با اون بود.
سعید دیگه دبستانی شده بود ولی من تازه ۲۶ – ۲۷ سالم بود. جواهر تقریبا از تمامی تمایلاتم خبر داشت و همش میگفت شیطونی کن و دوست پسر برای خودت پیدا کن ولی من هیچ جوره نمیتونستم قبول کنم که خیانت کنم.
داشتم میساختم و می سوختم. جواهر گاهی بهم زنگ میزد و میگفت برم خونشون تو کار های خونه کمکش کنم. قشنگ میدونست که چقدر مطیع و تو سری خور هستم. دیگه براش عادت شده بود و هفته یه بار میرفتم خونشون و مثلا تو کار خونه بهش کمک میکردم ولی اون همش یه جا میشست و دستور میداد. رفتارش رو باهام صمیمی و دوستانه نگه داشته بود ولی میفهمیدم که داره بچه خر میکنه و همه اینا به خاطر سواستفاده از منه نه علاقه. تو همین حین علی بیکار شد و با وساطت یکی از آشنا هم کمک راننده اتوبوس بین شهری شد. زندگیمون بسیار سخت شده بود. تو هزینه خورد و خوراک و تحصیل سعید و مخصوصا اجاره خونه مونده بودیم. صاحب خونمون هم واقعا آدم خشک و بی رحمی بود، به غیر اجارش هیچ چیز دیگه ای رو نمیفهمید. هیچ تفریحی نداشتیم. فقط کار بود و کار و کار. سعید هم حتی تو فشار بود. علی فقط چند شب درمیون میومد خونه و بیهوش رو تخت می خوابید تا صبح زود که دوباره بزنن تو جاده.
خیلی اصرار میکرد که تو هم کار کن. جواهر از وضعیت ما خبر داد شده بود. اون برعکس ما زندگی خیلی خوبی داشت و شوهرش هم حسابی ورزشکار بود هم پولدار.
یه روز بهم زنگ زد و گفت : سمانه اگه قول بدی خوب و دقیق کار کنی همین هفته ای یه بار رو میکنم هر روز و یه چیزی هم میدم تا زندگیت بهتر بشه با اینکه اصلا نباید بهت چیزی بدم چون که دوستمی و یه جورایی وظیفته کمکم کنی.
خوب بلد بود بهم زور بگه و از اوضاع سواستفاده کنه. در عین اینکه از این موضوع کمی خوشم میومد عجیب بود برام چرا دلش برای وضعیت من نمیسوزه.
گفتم : اخه هر روز بیام که کاری نیست باهم انجام بدیم که
گفت : کار همیشه هست و البته وقتی شاید بخوام بهت پولی بدم که دیگه کمکت نمیکنم. تو قرار کارگر خونه ما باشی دیگه و بلند خندید !
خیلی ناراحت شدم ، شاید اولین باری بود که تنها دوستی که تو زندگیم داشتم و اذیتم نمیکرد نشون داد که نگاهش بهم چجوریه ولی خب گفتم مطیع بودن و خدمت کردن یه جورایی تو خون من بود و ته دلم لرزه ای رفت و کمی لذت بردم ولی چون جواهر دوستم بود باعث شد ناراحت بشم
بهش جواب دادم : باشه بزار فکر کنم ببینم چی میشه
گفت : من دارم بهت لطف میکنم ، من باید فکر کنم نه تو خنگه ، فردا صبح خونه ما باش
شب به علی گفتم : یه جا کارگر خونه شدم و از فردا میرم سر کار.
خیلی براش واقعا انگار مهم نبود، فقط کار و رو میفهمید
انتظار داشتم کمی کنجکاو بشه که اصلا کجا دارم میرم و کی اونجاست ولی هیچی نپرسید.
چند ماهی از این وضعیت گذشت به معنی واقعی کلمه هر روز سخت تر شد
جواهر دیگه دوست من نبود ، هر روز دوستیمون کم رنگ تر میشد و بیشتر رابطه خدمتکار و صاحب کار میومد وسط . مدام دعوام میکرد و تا ببخشید نمیگفتم کوتاه نمیومد. دست به سیاه و سفید نمیزد و حتی شوهرش هم دیگه باهام بد رفتار شده بود و با اسم کوچیک صدام میزد. محال بود چیزی رو غیر دستوری بهم بگه . موقع پول دادن هم به زور بهم پول میداد . میگفت خیلی خوب کار نکردی و راضی نبودم و کاری میکرد برای همون مقدار کمی که میداد التماس کنم . اجاره خونه ماهی ۹۵ هزار تومن بود و کل پولی که جواهر بعد کلی خواهش التماس بهم میداد ۱۵ هزار تومن بود و واقعا داشتم انگار مفت نوکری میکردم. شاید باورتون نشه ولی حالم پیش جواهر خوب بود و دلیلش برای نامعلوم. حتی شاید اگه پول هم بهم نمیداد ، میرفتم و بهش خدمت میکردم.
اینا یه داستان ، کار علی و بی پولی و … یه داستان ،بالاخره روز لعنتی فرا رسید.اون روز با دعوا سعید با پسر همسایه روبه رویی که خیلی خانواده عجیبی بودن شروع شد.
بزارید کمی از ساختمونمون بگم
خونه ما ۴ طبقه داشت و هشت واحد که ما دقیقا واحد ۸ بودیم. یه خونه قدیمی بدون آسانسور که همه میگفتن قدیمی ترین آپارتمان کوچه بود. به غیر سه تا واحد بقیه رو اصلا حتی نمیشناختم. واحد رو به رویی که یه خانم بسیار خوشگل و شیک به اسم مینا با پسرش محسن بود که هر وقت مینا خانم رو میدیدم ابهتش منو میگرفت نه میشد گفت وزنش زیاد بود نه میشد گفت کم انگار بدنسازی کار میکرد و میشه گفت انگار ساخته شده بود که ملکه سرزمینی باشه ولی خب فعلا که همسایه ما بود .
خیلی عجیب بودن. رفتارهاشون ، لباس پوشیدن هاشون ، نگاه هاشون. بوی لباس هاشون حالم رو یه جوری میکرد انگار خیلی وقته میشناسمشون و بهشون خیلی وابستم. مینا فکرکنم نهایتا ۳۰ تا ۳۵ سالش بود و محسن ۱۵ سالش بود و چند سالی از پسر من بزرگتر بود . قدش خیلی بلند بود و حتی چند سانتی از مامانش هم بلند تر بود. با ارفاق من تا سینه های مینا بودم و محسن حتی از مینا هم کمی بلند تر بود با این سن. خبر داشتم که والیبالیست حرفه ایه. چند باری به محسن تو راه پله سلام کرده بودم ولی تو چشمام خیلی بی اهمیت نگاه میکرد و جواب نمیداد که دیگه تصمیم گرفته بودم بهش سلام نکنم. همیشه خیلی عجیب نگاهم میکرد و با اینکه ۱۵ سالش بود حس ترس میکردم از نگاهش. مینا ولی حداقل جواب سلام رو میداد ولی خیلی با تفکر و غرور همیشه بهم نگاه میکرد. باری نبود این خانواده رو ببینم و فانتزی هام و تفکرات و آرزوم هام جلو چشمام نیاد. دوتا همسایه دیگه رو خیلی کم میشناختم. همسایه طبقه پایین ما که میشه طبقه ۳ هم دقیقا مثل واحد رو به رو ما بودن با این تفاوت که یه دختر هم داشت. خانومی بود با هیکلی تقریبا درشت و صورت معمولی و خشن به اسم هلما که ۳۵ – ۴۰ سالش بود و یه پسر به اسم نوید که دقیقا همسن پسر خودم بود یعنی ۸ سالش و یه دختر به اسم لیلی که ۱۶ و ۱۷ سال داشت و واحد رو به رویشون که کل خانواده شبیه شرق آسیایی ها بودن و پوست هایی کمی تیره که یه خانوم میانسال ۴۵ – ۵۰ ساله به اسم زیور با یه پسر به اسم سپهر که ۱۸ ۱۹ ساله بود و دوتا دختر دوقلو که اسمشون هم نمیدونستم و خیلی به ندرت میدیدمشون تو ساختمون و بخوام واقعیت رو بگم اونا به خیلی حسی بهم منتقل نمیکنند فقط کمی هلما خانم پایینی. هر سه تا خانواده انگار مرد نداشتن تو خونه و همیشه برام عجیب بود که چی شده ؟فوت شدن یا طلاق گرفتن یا چی ؟ وجه اشتراک های خیلی زیادی داشتن از لحاظ اخلاق و رفتار و پوشش و نگاه
البته حسی که همیشه از خانواده مینا دریافت میکردم قوی تر و واقعی تر و دربرگیرنده تر بود. همشون همیشه پاهاشون معلوم بود ، خب ینی چی ؟ ینی یا دمپایی پاشون بود یا صندل یا پاشنه بلند جلو باز یا … حتی بچه ها خیلی اوقات پا برهنه بودن. شاید فقط زمستون کمی پاهاشون رو نمیدیدم. چرا اینجا داستان تازه یادم افتاد بگم رو نمیدونم ولی به نظرم الان بهترین موقعست.
بعضیا بهش میگن شرایط محیطی ، بعضیا بهش میگن فطرت ، بعضیا بهش میگن مریضی و بعضیا بهش میگن توهم ولی هر چی که هست شاید به خاطر شرایط خانوادگیم که منو تو سری خور و مطیع و مظلوم بار آورده بودن یا هرچی وقتی پا می دیدم از خودم بیخود میشدم. انگار قدرت یه انگشت پا از من بیشتره. فرقی نمیکرد تو تلویزیون تو خیابون یا … بیشترین عضوی که تا اون موقع داغم میکرد و حشری میشدم پا بود. پس با توضیحات بالا دلایل حال عجیب من مشخصه دیگه. شاید بگین خب فوت فتیش بودی ولی باید بگم خیلی اوضاع فرق داشت. میدونید مثل چی میمونه ؟ مثل این میمونه که مثلا شما با استخر حال میکنی پس بگیم از آب خوشش میاد ؟؟ من از اطاعت کردن و استفاده شدن و تحقیر شدن خوشم میومد و پا این حس رو بهم منتقل می کرد وگرنه اگه فردی حتی با پا به شکل مورد علاقم رو میدیدم ولی حس صاحب و مالک بودن رو بهم نمیرسوند خیلی روم تاثیر نداشت.
برگردیم به داستان ، پیش جواهر بودم داشتم جارو میکشیدم و اونم پاش رو انداخته رو پاش ( پاهاش عالی بود ، زیبا ، لاک زده و تمیز ، همیشه با صندل یا دمپایی تو خونه بود) که گوشیم زنگ خورد و دیدم شماره غریبست
جواب دادم دیدم میناست ، مادر محسن
با عصبانیت و فحش و بد و بیراه
دیدم هر چی از دهنش درمیاد رو داره بهم میگه
مثل اینکه سعید با سنگ تو بازی زده بود تو سر محسن و سر پسر مردم رو شکسته بود.
سریع قطع کردم و به جواهر گفتم : جواهر خانم خیلی خیلی ببخشید ،اجازه هست برم خونه ، مثل اینکه مشکلی پیش اومده با همسایه ها ، سعید زده سر پسر همسایه رو شکونده.
جواهر گفت : کجا کجا ؟ هنوز خیلی کار مونده. دستشویی هنوز تمیز نشده ، آشپزخونه رو هم جارو نزدی ؟ نخیرم باید بمونی کار تموم شد میتونی بری.
گفتم جواهر دیگه دوست من نبود بیشتر من دیگه کلفت خونشون بودم.
گفتم : جواهر خانم ، تروخدا خواهش میکنم بزارید برم ، سعید تنها گیر افتاده اونجا. باید برم ، باید!!
با صدای بلند گفت : چه غلطا ؟؟ باید باید رو من تعین میکنم نه تو فهمیدی ؟
سکوتی بعد فریاد اخر جواهر حکم فرما شد
سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم به پاهای بی نظیرش نگاه میکردم
وسط اون روز لعنتی با اون همه استرس وقتی دیدم یه زن خوشگل با اون پاها سرم داد زد و تحقیرم کرد چه خوشگل میتونم همه چی رو فراموش کنم و فهمیدم که خیس شدم.
پاشد و با انگشت خیلی خشن صورتم رو بالا آورد و داد زد تو صورتم :فهمیدییییی ؟؟؟؟
گفتم :بله جواهر خانم فهمیدم
گفت : پس من باید اجازه بدم که بری فهمیدی ؟
گفتم : بله
گفت : میزارم بری و پولت رو سر ماه نصف میدم حله ؟
پیش خودم فکر کردم : من که دیگه داشتم مفت کار میکردم ، عیب نداره بزار اونم نصف بده. و از اینکه بخوام براش مفت کار بکنم خوشحال هم میشدم . دنبال راهی بودم تا باهام خشن تر بشه و حالم رو بهتر کنه ولی هر بار عقب نشینی میکرد و عمیق ترش نمیکرد این تسلطی که روی من داشت رو.
البته امروز کمی عمق داد با این حرکتش
گفتم : باشه جواهر خانم فقط لطفا اجازه بدید برم.
کمی عقب عقب رفت و نشست رو مبل و دوباره پاشو انداخت رو پاشو با دست فقط اشاره کرد برو
سریع لباسام رو عوض کردم و رفتم که دست بدم و خدافظی کنم
دستم رو دراز کردم و با یه نگاه سرد بهم نگاه کرد و گفت : دستشویی و آشپزخونه رو تمیز نکردی . کثیف میمونه تا فردا بیای. حالا هم برو تا منصرف نشدم.
دست نداد و با بدون خدافظی رفتم به سمت خونه
تو راه خونه پر شده بودم از دوگانگی
هم کمی از رفتار جواهر ناراحت بودم هم خیلی زیاد خوشحال
بالاخره آدم با شکل های مختلف به خودش نگاه میکنه.
کمی استرس خونه رو هم داشتم
ته دلم امیدوار بودم کمی رابطم با جواهر داره شکل خوبی میگیره ولی از اینکه به زندگیم هم آسیب بزنه میترسیدم
رسیدم خونه دیدم آمبولانس دم دره و همه تو حیات جمع شدن
تا در رو باز کردم مینا دوید جلو در و یه سیلی خیلی محکم زد تو صورتم و گفت : پدرت رو در میارم ، به خاک سیاه میشونمت ، تقصیر توئه که پسرت اینجوری بزرگ شده.
هیچ جوابی ندادم بهش و با خجالت فقط زمین رو نگاه کردم و ای خداااا
باز داشتم لذت میبردم.
تو این حین دیدم محسن رو سکو حیات نشسته و سرش رو گرفته و اورژانس داره سرش رو میبنده. اصلا گریه نمی کرد یا خیلی ناراحت نبود.
رفتم جلو تر تا زخم سرش رو ببینم دیدم یه خراش رو پیشونیشه ولی اصلا خون یا چیزی نیومده.
سعید هم گوشه حیات داشت گریه میکرد و کز کرده بود.
رفتم پیش مینا و گفتم : مینا خانم ببخشید واقعا ، شرمنده . خداروشکر خیلی هم چیزی نشده
مینا با عصبانیت گفت : اصلا مهم نیست چیزی شده یا نه ، مهم اینه پسرت جرات کرده دست رو پسر من بلند کنه ، تو و کل خانوادت ارزش یه تار موی محسن رو هم ندارید.
در مبارزه با تمایلاتم بودم که دیگه واقعا بهم برخورد
به حالتی که کمتر تو زندگیم قرار گرفتم عصبانی شدم و کمی صدام رو بلند کردم گفتم : حتما چیزی شده که زده . شما هم درست صحبت کن وگرنه …
گفت : دعا کن زندگیت درست جلو بره و گیر من نیوفتی که بیوفتی روزگارت رو سیاه میکنم
این رو گفت و سریع رفت پیش محسن و اورژانس گفت : ضربه شدید بوده ولی به صورت عجیب اصلا خونریزی نداره پسرتون ، نیاز به انتقال به بیمارستان نیست.
مینا دست محسن رو گرفت و با یه نگاه غضب آلود به من رفتن طبقه خودشون و بقیه همسایه ها هم کم کم رفتن و من و سعید رفتیم بالا دیگه.
رسیدیم تو خونه و سریع زنگ زدم علی و داستان رو بهش گفتم و اونم زود خودش رو رسوند خونه .
تا علی بیاد سعید و رو کمی آروم کردم و بهش ناهار دادم و اون خوابید
همش تو ذهنم جمله مینا میومد : دعا کن زندگیت درست جلو بره و گیر من نیوفتی که بیوفتی روزگارت رو سیاه میکنم.
یعنی چی این جمله ؟
کیه که زندگیم ممکنه گیر اون بیوفته ؟
چرا با این که ضربه با سنگ به سر محسن شدید بود خون نیومده ؟
علی در و باز کرد و اومد تو
چایی براش آوردم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم
گله داشت چرا بد برخورد کردم با مینا
میگفت: ما زدیم سر پسر مردم و شکوندیم و تو شاکی بودی ؟
گفتم: آخه خیلی بد حرف زد
گفت: اونا عصبانی بودن باید سکوت میکردی
گفت : فردا ازشون معذرت خواهی کن
گفتم : چشم ولی حال سعید خیلی وضع روحیش بد بود ، چیکار کنیم ؟
علی گفت : فردا که جمعس مدرسه نداره، امشب با من بیاد بریم با من سرکار یه جاده ای هم میبینه حالش بهتر میشه. تو استراحت میکنی
منم قبول کردم.
موقع شام شد و سعید بالاخره بیدار شد ولی خیلی بی حال و ناراحت،
علی اصلا دعواش نکرد ، به من گفته بود تو سفر باهاش حرف میزنم که دیگه دعوا نکنه.
ساعت ۲ باید ترمینال میبودن . وسایل رو جمع کردم برای جفتشون و رفتم اتاق سعید دیدم زانوشو بغل گرفته و خیلی غمگینه
گفتم : سعید ، پسرم ناراحت نباش. تموم شد رفت. الان هم با بابات میری یه آب و هوایی عوض میکنی . سوغاتی هم یادت نره بیاری
گفت : مامان ببخشید که دعوا کردم ولی به خاطر شما دعوا کردم
تعجب کردم و پرسیدم : به خاطر من ؟ چرا ؟ چه ربطی به من داشت ؟
گفت : داشتیم والیبال بازی میکردیم که پام رفت رو پای محسن و دردش گرفت. اونم گفت : عیب نداره لگد کن پامو . یه روزی اشک مادرتو در میارم.
ادامه داد : منم عصبانی شدم با سنگ زدمش
الکی خودم رو آروم نشون دادم گفتم : شما ها بچه اید خیلی به حرف هم دقت نکنید
خیلی تعجب برانگیز بود جمله محسن برام. چرا باید اینو به سعید بگه. یعنی چی اشک منو درمیاره. ترسیدم کمی ولی گذاشتم به حساب سن کمشون
تازه ۱۴ سالش تموم شده بود و فک کنم دوران راهنمایی بود هنوز ولی خب قد بلندش کاری میکرد دبیرستانی به نظر بیاد.
شب سعید و علی و راهی کردم و تا دم در آپارتمان هم رفتم باهاشون.
بعد اینکه رفتن اومدم از حیات به سمت راه پله که برم سمت خونه
راه پله تاریک و ترسناک بود
چند وقتی بود چراغ های راه پله اتصالی داشت و یهو روشن نمیشدن .
کمی ترسم گرفته بود. هم تنها بودم. هم شب بود. روزم که کلا اعصابم رو بهم ریخته بود. رسیدم به طبقمون و دیدم مینا تو تاریکی تو درگاه خونشون با لباس خیلی کمی وایساده. یهو جا خوردم، یه صدای ریزی ازم دراومد که فهمید ترسیدم. خیلی خوشگل بود و بدنش تراشیده بود لعنتی.
ولی اینقدر سرد و بی روح نگاهم میکرد که بدنم یخ کرده بود.
یاد حرف علی افتادم که میگفت یه معذرت خواهی ازشون بکن فردا
ترسیدم نکنه بلایی سرم بیاره. سریع پیش خودم گفتم با یه معذرت خواهی حرف و باز کن که فضا بشکنه و بعد هم برو خونه
گفتم : مینا خانم معذرت میخوام بابت امروز . حق با شما بود . ببخشید که کمی بد صحبت کردم.
یه لبخند خیلی تحقیر آمیزی به لبش اومد و دوباره لبخند محو شد و به جاش یه نگاه ترسناک نشست و گفت : گفتم که فقط دعا کن
در و محکم بست و من ترسیده ، رنگ پریده سریع رفتم تو خونه
واقعا ترسیده بودم . حس عجیبی داشتم. یه صدایی پشت در اومد و جرات نداشتم باز کنم. رفتم رو تخت و به زور فقط میخواستم بخوام تا صبح بشه.
کمی خوابم برد و خواب عجیبی دیدم : جایی بسته شده بودم ، انگار به یه درخت تنها وسط یه دشت سبز بسته شده بودم . یه ماری داشت آروم سمتم میومد. ترسیدم تو خواب خواستم فرار کنم ولی نمیشد. مار خیلی بهم نزدیک شد و چند باری خواست نیشم بزنه که تا حدی تکون خوردم انگار نتونست.
ولی بعد چند بار بالاخره نیشم زد و شروع کرد دورم پیچیدن که از خواب با بدن خیس عرق بلند شدم. دیدم دم دمایه صبحه
چه روز بدی و چه شب ترسناکی
آبی به سر و صورتم زدم و یادم افتاد که پشت در و ببینم که سر شب صدا میومد چی بوده. کمی به خودم اعتماد به نفس دادم که تو قوی و نترس و ببین چی بود. در رو باز کردم چیز عجیبی به چشمم نخورد. در خونه مینا هم بسته بود و کفش و دمپایاشون دم در بود. داشتم در و می بستم که دیدم تو کفشم یه چیزیه . دلا شدم دیدم یه عروسک خیلی خیلی کوچیک که شبیه بافت کاموا توی لنگه کفش منه. آوردمش تو.
خیلی عروسک عجیبی بود هم جالب بود و هم ترسناک. اندازه یه بند انگشت بود و صورتش هیچ چیزی نداشت . یعنی چشم و دهن و اینا براش درست نکرده بودن. یه سوزن هم که خیلی کوچیک بود تو دلش جا مونده بود انگار. من که اصلا بینیشی نسبت به این که این چیه نداشتم. خوابم میومد. کمی فکر کردم که این تو کفش منو چیکار میکرده ولی خیلی عمیق نشدم و سعی کردم فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. عروسک رو گذاشتم تو کتابخونه و رفتم رو تخت و خوابیدم.
دوباره خواب دیدم : داشتم خودم رو میدیدم که به درخت بسته شدم و یه مار دورمه ولی اینبار داشتم خودم رو میدیدم و خودم نبودم .انگار روحی بودم که داشتم جسمم رو میدیدم. مار اومد و کامل دورم حلقه زد و داشت سعی میکرد منو بخوره. از خواب با صدای تلفن بیدار شدم. انقدر حالم بد بود از خواب که انگار نخوابیده بودم. بدنم درد میکرد. تا به تلفن برسم تلفن قطع شد و شماره هم رو تلفن ما نمیومد.
صبح شده بود و کمی داشت حالم بهتر میشد. چایی رو گذاشتم و یه دستشویی رفتم و داشتم به این فکر میکردم که بود این موقع صبح و چه خوب که زنگ زد و از کابوس بیدار شدم.
از دستشویی که اومدم بیرون تلفن دوباره زنگ خورد : برداشتم و دیدم پدر شوهرمه. گفتم : سلام بابا خوبید شما ؟ صبحتون بخیر
گفت : سلام دخترم من خوبم تو خوبی ؟ علی هست ؟
گفتم : باباجون دیشب با سعید رفتن سرکار فکر کنم چند ساعت دیگه برسن
گفت : باشه پس مواظب خودت باش و خدافظی کرد.
تا اومدم بگم رسید میگم تماس بگیره قطع کرد
صبحونه رو خوردم و دوباره تلفن زنگ خورد
برداشتم و دیدم مامانمه گفتم : سلام مامان خوبید شما ؟
گفت : سلام دخترم خوبم . علی خونست ؟
گفتم : نه ، چه امروز همه دنبال علی هستن
گفت : میخواستم حالش رو بپرسم . سعید چطوره ؟ کجاست ؟
گفتم : دیشب با باباش رفت سرکار کمی حال و هواش عوض بشه
گفت :دخترم خیلی مواظب خودت باش خدافظ
قطع شد و کمی به فکر فرو رفتم . انگار یه کاسه ای زیر نیم کاسست.
داشتم دیگه حاضر میشدم که برم خونه جواهر برای کار امروز که دوباره تلفن زنگ خورد : برداشتم یه آقایی بود. گفت خانم سماواتی ؟ گفتم بله البته فامیلی شوهرم هست این . گفت من از اورژانس بیمارستان حضرت رسول قزوین با شما تماس میگیرم.
قلبم ریخت ، دستام سرد شد . خدایا از بیمارستان تو قزوین با من چیکار دارن اونم با فامیلی شوهرم.
همون لحظه که داشتم فکر میکردم چشمم به اون عروسک کوچیک تو کتابخونه افتاد و اون مرد ادامه داد: خانم شما همسر آقای علی سماواتی هستید ؟
گفتم :بله ،چیزی شده ؟
گفت : اتوبوس ایشون دیشب تصادف کرده تو جاده قزوین-زنجان
حالشون خیلی مساعد نیست با خانواده سریع خودتون رو به بیمارستان برسونید…
نوشته: اسیر ذهن
7 پاسخ به “سمانه بودم (1)”
موضوع خیلی خوب بود ولی اول داستان خوب و جا افتاده نوشتی آخر داستان جای اساسی انگار که خسته شده باشی سریع جمعش کردی
قلمت خوبه ولی کمی از این شاخه به اون شاخه پریدی.خلاصه بد نبود تا ادامه اش چی باشه. 🤞🏻
ریتم نوشتن شما عالیه. لذت بردم مشتاقم حالات سکسیتون رو بیشتر شرح بدین.
سلام،داستانت کلا بد نبود،منتها طوری نوشتی که خوبیشم دیده نمیشه،بخاطر عجبب غریب نوشتنت،نمیشه گفت لهجه نمیدونم اسمشو چی باید بزارم،افعالت پسوپیش بودن و همین باعث شده که داستانت عجیب و غریب باشه،موضوع داستانت و تم ترسناکو با اینکه چیز خاصی تو نوشتهات مشخص نیود ولی حس ترسو یه جاهایی القا کردی…باید رو نوشتنت بیشتر دقت کنی.ادامه بده ببینیم خدا چی میخواد و…مرسی
منتظر ادامه اشم
عالیه حتماااا ادامه بده حتما
چی نوشتی کسکش افتادم یاد بدبختی ها ، یه مشت جقی ام اومدن کامنت ماشالا ایوولا گذاشتن