سمانه بودم (۳)

…قسمت قبل

بخش سوم

تو تعجب کامل من خودش در خونه رو باز کرد و رفت خونشون ، بدون اینکه من بدرقش کنم.

میتونم به جرات بگم چند ساعت نشسته بودم و فقط تو افق محو بودم و فکر میکردم که چیکار کنم. بعد تموم شدن صحبت هاش و جمله پایانیش در گوشم ، تصمیم قطعی رو گرفته بودم و شکی توش نداشتم. در اصل تنها راهم بود. فقط انگار داشتم شجاعتم رو جمع میکردم تا فقط انجامش بدم.

بالاخره از جام بلند شدم و کمی آب خوردم رفتم رو تخت و پیش خودم گفتم: اصلا نمیدونم میخواد چی بشه. فقط میدونم باید به این زن فوق العاده اعتماد کنم. صبح زود میرم خونشون و میبینم دنیا چه شکلی میشه.

کمی استرس داشتم و هی پیچ و تاب میخوردم تو تخت تا اینکه خوابم برد و نزدیکای ساعت ۸ و خورده ای بود که از خواب بیدار شدم.

سریع دستشویی رفتم و یه چیزی خوردم و یه لباس کمی رسمی تر از لباس تو خونه پوشیدم که سریع برم خونه مینا.

داشتم لباس میپوشیدم که تلفن زنگ خورد، کمی برای اون ساعت از صبح غیر معمول بود برای زنگ خوردن تلفن.

برداشتم ، جواهر بود. تا سلام گفتم با عصبانیت و صدای بلند داد زد:

پس کدوم گور موندی ؟ مگه نگفتم ۷ اینجا نباشی دیگه نمیخوامت. بدبخت تا چند روز دیگه بی سرپناه میشی. دلم برات میسوزه. قبول، پول بیشتر بهت میدم و عیب نداره امروز دیر اومدی. بیا میبخشمت.

با اعتماد به نفس کامل جواب دادم :‌ کار پیدا کردم. لطفا دیگه باهام تماس نگیر.

کمی سکوت کرد و خیلی آروم گفت: تو هیچ گهی نمیشی ، آخرش خدمتکار خونه خودم باید باشی. خدافظ.

گوشی رو قطع کرد. منم یه نفس عمیقی کشیدم و لباسام رو اوکی کردم و در خونه رو باز کردم و دیدم دقیقا مینا تو درگاه خونه خونشون وایساده.

چه وایسادنی ، یه شورت لی تنگ و کوتاه پوشیده بود و یه تاپ صورتی خوشگل. موهای قهوه ای و موج دار شم زیبایش رو چند برابر کرده بود. دستی به کمر گرفته بود و با لبخندی زیبا داشت نگاهم میکرد. تا سلام کردم گفت: میدونستم از پسش برمیای. خیلی خوب جوابش رو دادی.

خشکم زد. از کجا فهمید. واقعا مینا کیه ؟ من دارم کجا میرم.

تو این سوال ها بودم که مینا گفت: خیلی فکر نکن بیا تو ، بیا تو.

رفتم داخل و برای اولین بار بود خونه مینا رو میدیدم. وسایل خونش تقریبا نو و گرون بود. نقشه دقیقا قرینه خونه ما بود. نشستم و برام چایی آورد و کنارم نشست و شروع کرد صحبت کردن.

سمانه یادته دیروز گفتم حواست به چند تا موضوع باید باشه، یادت هست اونا چین؟

گفتم : بله مینا خانم. گفتید و من و پسرم خیلی از آدم های پرحرف خوشمون نمیاد.

گفت :همین ؟

گفتم: اره دیگه، بیشتر بود؟

جواب داد: ببین سمانه این دقیقا موضوعیه که باعث اذیت ما میشه. وقتی خوب گوش ندی مجبوری بپرسی و وقتی خیلی بخوای بپرسی و حرف بزنی ما اذیت میشیم. گفتم بدون بحث هر چی میگیم رو انجام بده. حالا یادت اومد‌؟

گفتم : بله مینا خانوم . ببخشید یادم رفته بود. چشم

گفت : خب وظایفت رو بگم؟ خوب گوش کن. دوست دارم تکرار کنم.

بخوام باهات رو راست باشم هنوز اینکه میتونی بلند مدت اینجا کار کنی قطعی نیست و قراره یک ماه اینجا باشی و اگه من و محسن ازت راضی باشیم این موضوعی دائمی میشه. پس خوب گوش کن و قوانینی که بهت میگم تعیین میکنه بتونی بمونی یا نه.

قانون اول و مهمترین قانون : رضایت محسن. محسن اگه ازت ناراضی باشه دیگه من هیچی نمیفهمم و مجبور جور دیگه باهات رفتار کنم. در تمام طول کار کردنت تو خونه ما باید رضایت محسن رو داشته باشی. هرچی گفت فقط میگی چشم. اگه آخر این ماه بدونم باهات حال نکرده و ناراضی باشه ازت قطعا نمیتونی بمونی و میری که برای همیشه بهترین فرصت زندگیت رو از دست میدی. در ضمن ممکنه محسن یه سری قوانین خاص خودش رو داشته باشه، پس اینا صرفا قوانین کلی خونه و بخشی از قوانین شخصی منه. منم به مرور زمان قوانین مخصوص به خودمو بهت میگم. فهمیدی ؟‌

با چند ثانیه تاخیر گفتم: باشه، چشم ولی چرا فکر میکنید خدمتکاری بهترین فرصت زندگی منه ؟

گفت: خدمتکاری یه لغته فقط. این برای همیشه تنها باریه که شانس در خونت رو زده و میتونی اونجوری که براش خلق شدی زندگی کنی. حس میکنم بعد از گذشت چند هفته خودت میفهمی دارم درباره چه چیزی حرف میزنم.

کمی جدی تر شد و ادامه داد: ببین سمانه، دنیا رو واقعی ببین. تو راه دیگه ای نداری. اصلا بزار از یه مسیر دیگه ای بهت توضیح بدم. اگه من بهت بگم خدمت کردن به منو و پسرم کلید خوشبختی و کشف توئه باور میکنی ؟‌

با اطلاعات و چیز هایی که از مینا دیده بودم واقعا باور کرده بودم ولی پرسیدم:

چجوری آخه ؟‌ چجوری با خدمت کردن و کار کردن کسی خوشبخت میشه؟

گفت: سمانه خوشبختی برای همه آدما یکسان نیست. هرکسی یه جور خوشبخت میشه. مشکل تو اینه که نمیدونی حالت چجوری خوب میشه و خوشبخت میشی. کمی خودت شاید قبلا فهمیده باشی ولی من اون چیزی رو میخوام بهت بدم که حتی خودت تا حالا درباره خودت نمیدونستی.

پس بیا و بدون هیچ چک و چونه ای قبول کن هرچی میگم رو.کافیه یک تا چند ماه خونه ما کار کنی. همه چی حل میشه و زندگی واقعیت شروع میشه.

جواب دادم : چشم مینا خانوم. هرچی شما بگید.

گفت: آفرین دختر خوب. حالا قانون دوم ، صبح ساعت ۷ اینجا باش و با بیدار کردن محسن و صبحانه دادن و راهی مدرسه کردنش شروع کن کارتو. من احتمالا اون موقع ها خوابم. راستی تا یادم نرفته. من خیلی رو خوابم حساسم اصلا بی مورد بیدارم نکن یا سروصدایی ایجاد نکن وگرنه ناراحت میشم. بعد رفتن محسن شروع کن برنامه ریزی برای ناهار. یه دفتر تو آشپزخونه هست که برنامه غذایی هر روز رو نوشتم برات. باید اون غذا رو درست کنی. اگرم نیاز به خرید بود، پول تو کابینت هست ،‌بردار و برو بخر و بیار وسایل مورد نیازت رو. بقیش هم که بیدار شدم خودم بهت میگم.

قانون سوم: غذایی که ما میخوریم رو تو نمیخوری. من خودم برات غذا درست میکنم و بهت میدم. کلا ، حتی اگه بعد یه ماه ازت راضی باشیم. همیشه غذات رو خودمون بهت میدیم.

(ینی چی ؟ مگه میشه ؟)

قانون چهارم: هر روز میتونه بسته به شرایطت قانونی اضافه یا کم بشه

قانون پنجم: خیلی رک بهت میگم. تو دوست من نیستی. تو همسایه من نیستی. تو الان خدمتکار مایی. پس حواست به جایگاهت باشه. احترام من و محسن خیلی مهمه. پس حد خودت رو بدون. مطمئن باش هر موقع کاری رو اشتباه انجام بدی جریمه ای داری ، مطمئن باش. و این جریمه شدن یا از طرف منه یا محسن. البته اگه خیلی خوب کار کنی و راضی باشیم ازت احتمالا جایزه داری . اکثر اوقات خودمون جایزه رو برات انتخاب میکنیم و گاهی ممکنه از خودت بپرسیم که چی میخوای.

قانون پنجم: هر موقع خودت فهمیدی بگو

اگه سوالی نیست کارت رو شروع کن

گفتم: ببخشید مینا خانم، مورد آخر رو نفهمیدم.

گفت: معلومه خب. گفتم هر موقع خودت فهمیدی و خواستی بگو. پس نشون میده هنوز نمیدونی دیگه.

هاج و واج مونده بودم که مینا بلند شد و گفت:‌ من میرم بخوابم. از کابینت بالای اجاق گاز لیست غذا ها رو پیدا کن و غذا رو شروع کن درست کردن.

محسن خبر داره که تو خدمتکار خونمون شدی.

رفت تو اتاق منتهی به ایون. یه تخت دو نفره بود که روش دراز کشید و یه میز آرایش و کمد و … رفتم تو آشپزخونه و اون دفتر رو پیدا کردم . و برای ناهار امروز نوشته بود زرشک پلو با مرغ. فریزر رو باز کردم و دیدم پر از مرغ و گوشته. زرشک هم پیدا کردم. کاملا همه چی بود. لوازم آشپزخونه همه خارجی. مشغول آشپزی شدم و به خودم گفتم:‌ باید بترکونی. اینقدر خوب کار کن که محسن و مینا راضی باشن ازت. کمی استرس محسن رو داشتم. اون پسر حتی جواب سلام منم نمیداد قدیم که همسایشون بودم الان که خدمتکار خونشون شدم چجوری میخواد باهام برخورد کنه؟ چند ساعتی گذشت و دیدم مینا خانم اومد تو آشپزخونه. تازه از خواب بیدار شده بود. مثل همیشه قبل اینکه چهرش رو ببینم یه نگاهی به پاهای محشرش کردم. خسته نباشیدی گفت و ادامه داد: دستت درد نکنه سمانه، عجب عطر و بویی راه انداختی. آفرین. بدون مطلبی اضافه رفت و تلویزیون رو روشن کرد و شروع کردن دیدن. آیفون زنگ خورد و خود مینا جواب داد و فهمیدم محسن رسیده. در خونه که باز شد ، آشپزخونه رو رها کردم رفتم که سلامی بدم و از الان شروع کنم خودمو تو دلش جا کردن، چون همونجوری که مینا گفت رضایت محسن مهمترین چیزه. محسن وارد شد. سریع رفتم جلو و گفتم: سلام اقا محسن. خسته نباشید. بدون اینکه جواب سلامم رو بده کیفش رو داد دستم و گفت: خیلی خستم. ناهار کی آماده میشه؟

جواب دادم: تقریبا حاضره تا شما لباساتون رو عوض کنید ناهار آماده میشه.

مینا داشت کل مکالمه رو نگاه میکرد.

محسن رفت تو اتاقش و شروع کرد لباس عوض کردن.

اتاقش یه تخت تک نفره بود. یه میز کامپیوتر و با یه مانیتور خوشگل و صندلی چرخدار. کلی جام و مدال (والیبالیست حرفه ای بود) و دراور و چند تا چیز دیگه. رفتم تو آشپزخونه و مینا سریع اومد تو آشپزخونه.

گفت : غذا رو بچین رو میز ناهار خوری و خودت بمون تو آشپزخونه موقع ناهار ما. سوالی که نیست؟‌

گفتم :‌نه خانوم ،‌چشم الان میارم.

موقع آوردن وسایل ناهار محسن داشت تو اتاقش لباس عوض میکرد که قشنگ براندازش کردم. یه پسر خیلی بلند و لاغر و استخوانی. بدن سفید و بدون مو. برای یه پسر ۱۴ ساله خیلی این بدن و هیکل بعید بود. اما نکته عجیب تر که کاملا اتفاقی به چشمم خورد برآمدگی رو شرتش بود. در حدی که فکر کنم شق کرده بود. کلی خجالت کشیدم از دیدنش و سرم رو پایین انداختم و ادامه وسایل ناهار رو آوردم. قبل اینکه ناهار رو شروع کنن، مینا از اتاق بشقابی که گوشت مرغی که به رنگ سیاه بود رو آورد و داد دست من و گفت : این هم ناهارت. حتما حتما کامل بخور.

رفتم داخل آشپزخونه و شروع کردم غذا خوردن. غذا شکل خیلی عجیبی داشت ولی خیلی خوشمزه بود و با اولین قاشقی که خوردم کلی انرژی گرفتم و حال روحیم خوب شد. اصلا از کجا اومد این غذا ؟ شاید از قبل درست کرده بود. تو حین خوردن ناهار صحبت بین مینا و محسن رو میشنیدم.

اول درباره مدرسه محسن پرسید و بعد محسن کمی آروم تر گفت :‌ خوب بوده ؟

مینا آروم تر جواب داد: خوب بوده ولی خیلی مهم نیست. مهم اینه که الان دیگه خدمتکار ماست. الان هم داره میشنوه و جفتشون خندیدن.

من هیچ دیدی بهشون نداشتم ولی با شنیدن این حرف یخ کردم و ترسیدم.

یه چیزی رو تو این مدت کامل مطمئن شده بودم، اینکه مینا خارق العادست یا بهتر بگم استعداد ذهن خونی داره یا شاید از همه چی مطلع بود. حتی اینکه الان دارم به حرفاشون گوش میدم. جوری وانمود کردم که نشنیدم حرفاشون رو و ادامه غذام رو خوردم. تموم شد و ظرف خودم رو شستم و کمی داشتم آشپزخونه رو جمع و جور میکردم که مینا صدام کرد که برم سفره رو جمع کنم. با کمی خجالت رفتم و دیدم محسن رفته تو اتاقشو درم بسته.

مینا گفت: دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود.

گفتم : باعث افتخاره مینا خانوم.

گفت: همونجور که گفتم جایزه هم داریم ما و چون روز اوله و دوست دارم خوشحال باشی، خودت انتخاب کن که چی میخوای تا من ببینم میشه یا نه.

کمی فکر کردم و دیدم به غیر از تشکر از مینا که منو از اون شرایط زندگیم نجات داده چیزی به ذهنم نمیاد.

گفتم : مینا خانم همین که منو از اون زندگی نجات دادین برای من عالیه

گفت : تازه کجاشو دیدی هنوز چیزی نشده که، حتما یه چیزی بخواه.

کمی بیشتر فکر کردم و گفتم: میتونم بغلتون کنم ؟ واقعا من شما رو دوست دارم.

کمی ابروهاش تو هم گره خرد و بلند شد از جاش(تا چونه مینا بودم تقریبا) و گفت : ببین سمانه یادت نره جایگاه تو. خواسته هات و جایزه هات باید مناسب جایگاهت باشه. میدونم دوستم داری ولی باید از طریق دیگه ای ابرازش بکنی. تو هیچ وقت دیگه حق نداری منو بغل کنی فهمیدی ؟

کمی ناراحت شدم و گفتم: بله مینا خانم ببخشید. حق با شماست.

گفت: جایزت سوخت. الانم سفره رو جمع کن.

سفره و جمع کردم و منتظر کاری از سمت مینا بودم که صدای محسن از اتاق اومد که گفت : سمانه بیا اتاق من.

از اینکه منی که دو برابرش سن داشتم رو به اسم کوچیک صدا کرد کمی جا خوردم ولی آرامش خودم رو حفظ کردم و در زدم و وارد اتاق شدم.

تا وارد شدم گفت: من بهت گفتم بیا تو الان ؟‌

گفتم : نه ، ولی فکر کردم کاری داشتید و …

پرید وسط حرفم و گفت: سسسسس. چقدر حرف میزنی. مثل اینکه خوب توجیه نشدی. اصلا با من یکی به دو نکن برای خودت بد میشه. برو بیرون در بزن اجازه دادم بیا تو.

رفتم دوباره بیرون و در زدم و گفتم: آقا محسن اجازه هست بیام داخل؟

بعد چند لحظه گفت: بیا تو.

رفتم داخل و محسن روی صندلی روبه روی کامپیوتر نشسته بود.

گفت : در و ببند.

در و بستم و رفتم نزدیک بهش وایسادم.

با یه شرت پاچه دار سفید و یه عرق گیر آبی نشسته بود.

گفت: من کیم؟

کمی گیج شدم و جوابی ندادم.

دوباره گفت: اصلا خوشم نمیاد دوبار یه چیزی رو بخوام یا بپرسم. من کیم؟

گفتم : شما محسن هستید دیگه

کمی عصبانی شد و وایساد و از بالا خیلی خشمگین داشت بهم نگاه میکرد.

نهایتا من تا سینش بودم.

گفت: اولا محسن نه اقا محسن. دوما من کسیم که زنده بودنت دست منه.

میگی پیش خودت چرا ؟ من اگه این یک ماه ازت راضی نباشم مامانم پرتت میکنه بیرون و بعدشم با این زندگی که داری قطعا میمیری.

در حالی که سرم پایین بود و به پاهاش نگاه میکردم و کمی بغض کرده بودم، چند لحظه ای سکوت شد و دوباره نشست رو صندلی و ادامه داد : ببین امروز مهم ترین روز توی کارت تو خونه ماست. اگه امروز رو خوب گوش نکنی مطمئن باش سر ماهی پرت شدی از خونه ما بیرون پس حسابی گوش کن ببین چی میگم.

مامانم احتمالا بهت قوانینی رو گفته که قانونین مامانمه. من قوانین خاص خودمو دارم و هر کدوم رو انجام ندی به غیر از این که حسابی تنبیهت میکنم ،‌احتمالا باعث میشه که دیگه ازت راضی نباشم . فهمیدی ؟؟؟؟

خیلی ادبیاتش تند بود ولی…

گفتم: بله آقا محسن

ادامه داد: قانون اول ، چیزی به غیر چشم ازت نشونم هیچوقت. من یه برنامه دارم تا درست تربیتت کنم پس اگه میخوای بدون اذیت شدن جلو بریم باید فقط اطاعت کنی ازم.

قانون دوم: هر اتفاقی که بین من و تو میوفته باید بین خودمون بمونه و به مامانم نگی. البته فکر کنم فهمیده باشی که مامان من همه چی رو میدونه ولی نمیخوام تو به روش بیاری.

فعلا همین قوانینه ولی احتمالا هر روز به قانون ها اضافه میشه. بستگی به مسیر پیشرفتت داره. بزار یه چیزی رو روشن کنم برات. من ازت متنفرم.

بغضم گرفته بود و داشت گریم میگرفت

ادامه داد: از تو و اون شوهر به درد نخورت و اون پسر عقب افتادت که به لطف مامان من از زندگیت حذف شدن !!!

گریم گرفت و پیش خودم داشتم فکر میکردم ، یعنی چی به لطف مامانم ؟ علی و سعید که تصادف کردن اصلا.

تا گریم در اومد کمی مکث کرد محسن و گفت : تنفر من و مامانم از تو یه نعتمه برات ، پس ناراحت نباش. مامانمم ازت متنفره و کافیه خرش از پل بگذره ،اون موقعست که اون روشو میبینی. اگه مامانم نبود تو الان اینجا جلو من نبودی و به زندگی که برای تو نبود باید ادامه میدادی. پس روشن باش. وقتی حالم ازت بهم میخوره آمادم که حسابی اذیتت کنم. زندگی که تو براش ساخته شدی اینجا تو خدمت کردن به من و مامانم خلاصه میشه. فقط کسی نفهمیده بود و ما بودیم که کشفت کردیم.

من پسر ساکتی هستم خیلی حرف نمیزنم و اصلا حال حرف زدن ندارم پس دوستدارم خودت باهوش باشی و بفهمی روتین منو. وقتی استرس امتحان و مسابقه و … داشته باشم خیلی بد اخلاق میشم ، اون موقع ها بیشتر حواست رو جمع کن که سوتی ندی.

در حالی که داشتم همچنان گریه میکردم گفت :‌فهمیدی ؟‌ یا از همین اول سخت شروع کنیم؟‌

گفتم: نه آقا محسن فهمیدم.

گفت : معمولا کم این سوال رو ازت میپرسم ولی الان چیزی هست که بخوای بهم بگی ؟‌ یا چیزی هست که حالت الان باهاش بهتر بشه ؟

اشکامو پاک کردم و با خجالت و صدای پایین ،تمام شجاعتم رو جمع کردم و گفتم : نمیدونم آقا محسن حرفام رو باور میکنید یا نه ولی الان تنها چیزی که حالمم رو خوب میکنه اینه که شما و مامانتون از من راضی باشید و بتونم بهتون خدمت کنم.

پوزخندی زد و گفت: آفرین. خوب خوشحالی تو پیدا کردی. میخوام الان بازی کنم برو. قوانین رو یادت نره فقط.

رفتم و در اتاق رو هم بستم. تا اومدم بیرون مینا صدام کرد: سمانه ، بیا کارت دارم.

رفتم تو اتاق و دیدم رو تختش نشسته و داره کتابی رو میخونه .

چند ثانیه ای منو نادیده گرفت و بالاخره سرش رو بلند کرد و منو دید و گفت: امروز ما داریم میریم خونه خواهرم. سریع خونه رو جارو کن و بعدش برو خونتون. قبل رفتن بیا کارت دارم.

چشم گفتم و رفتم شروع کردم خونه رو جارو کردن. کار که تموم شد رفتم پیش مینا و گفتم: مینا خانوم تموم شد.

گفت: آفرین. روز اول خیلی بهت سخت نگرفتم. راستی من روزهای زوج باشگاه میرم و قوانینی هست که حالا به وقتش بهت میگم. برو خونتون استراحت کن فردا ۷ خونه ما باش و چیزایی که بهت گفتم و یادت نره.

آروم داشتم از اتاق میرفتم بیرون که مینا صدا زد: سمانه چیزی هست که بخوای بهم بگی ؟

گفتم: خانوم خیلی دوستون دارم. ممنون بابت همه چی

لبخندی زد و گفت:‌ شاید چند ماه پیش شک داشتم که به درد ما میخوری یا نه . هرچه گذشت بیشتر مطمئن شدم. ولی امروز تا حد زیادی برام قطعی شد که تو همونی هستی که سالیان سال دنبالش بودم. برو دیگه

رفتم خونه و چند ساعت فقط داشتم به دیوار نگاه میکردم.

اما امروز به من چی گذشت ؟

شما چی میگید ؟

حتما میگید خیلی سخت بوده و این چه زندگی داری و همش تحقیر و توهین. یه پسر ۱۴ ساله زمام زندگیت رو به دست گرفته و … ‌

اگه اینو میگید به نظرم داستان رو تا اینجا خوب نخوندید. و منو هنوز خوب نشناختید.

من کی بودم ؟ یه دختر تو سری خوری که از بچگی عادت به چشم گفت داشته و همه ازش سو استفاده میکردن. کسی بودم که وقتی تحقیر میشدم حالم خوب میشد. اصلا چرا پا برام جذاب بود؟‌ چون وقتی موقعیت خودمو باهاش مقایسه میکردم پست میشدم.

امروز از قبل اینکه وارد خونشون بشم تا وقتی رو به دیوار مات بشینم غرق هیجان و شور بودم. من محتاج تحقیر و خدمت کردن بودم ولی فقط عمقشو نمیدونستم. هر باری که عمق بیشتری پیدا میکرد یه ضربه به شخصیت نداشتم وارد میشد و برای بار بعدی دیگه مانعی نبود و راحت رد میشد. در اصل فقط یه مقاومت ذهنی کوچیک بود و اصلا حدی نداشت پست شدن من. قبل وارد شدن به زندگی مینا این دنیا رو با جواهر میدیدم که شاید اتفاقا میشد با اون ولی الان دیگه با مینا و محسن میدیدم. کم کم داشتم میفهمیدم. بعد این همه تحقیر امروز هر کی بود دیگه شاید نمیرفت و تو خیابون خوابیدن رو بهتر میدید از اونجا رفتن. ولی من چی‌؟ شاید پول هم بهم میدادن و هیچ مشکلی هم نداشتم باز این شانسی که در خونم زده بود و ول نمیکردم. امروز کلا خیس بودم. نمیخواستم میون بازگو کردن اتفاقات امروز خیلی از احساساتم بنویسم ولی حالم فوق العاده بود. ناگفته نمونه که بعد از خوردن اون ناهار تازه حالم خیلی بدتر هم شد. خیلی دوست داشتم بیشتر پست بشم ولی خداروشکر تونستم جلو خودمو بگیرم و ناشی بازی در نیارم.

کلی با خودم تو خونه ور رفتم و موقع خواب به خودم گفتم: سمانه بالاخره شد. تو بالاخره رسیدی به اون چیزی که میخواستی. فقط اگه اونا بیشتر نخوان چی ؟ دلم میخواد بیشتر حقیر باشم پیششون. ازم بیشتر سواستفاده کنن. شاید دارم کمی تند میرم شاید بخوان. نکنه منتظرن من خودم پیش قدم بشم برای عمیق تر شدن؟

تصمیمی که گرفتم این بود . خودم شروع کننده هیچی نباشم و فقط اطاعت کنم و همونجور که مینا گفت خودمو بسپرم به اونا.

خوابیدم و صبح با صدای ساعت کوکی که بالا سرم بود بیدار شدم. چقدر حالم خوب بود و هیجان داشتم. بدن و ذهنم بی قراری خونه مینا رو میکرد.

سریع چیزی خوردم و لباسم رو عوض کردم و عطری هم زدم و رفتم دم خونشون و بدون در زدن در رو باز کردم (دستگیره دو طرفه بود در خونشون)

خونه تو سکوت کامل بود و مثل همیشه بوی عطر مینا همه جا پیچیده بود. در دوتا اتاق بسته بود. بدون کوچکترین سروصدا رفتم آشپزخونه یه صبحونه جمع جوری آماده کردم و دیگه باید میرفتم محسن رو بیدار میکردم برای مدرسه. آروم بدون در زدن در اتاق باز کردم و محسن رو تخت تک نفره کشیدش خوابه خواب بود. چقدر این پسر بلند بود. تقریبا از ساق به پایین پاهاش افتاده بود از تخت بیرون. پتو هم رفته بود کنار و برآمدگی کیرش از شورت مشخص بود. فکر کنم تو خواب شق کرده بود. کمی براندازش کردم و پیش خودم گفتم ، چقدر دلم میخواد حقیر این پسر باشم و بهش خدمت کنم. کاش سخت گیر باشه باهام. کاش به دردش بخورم. آروم صدا زدم :

آقا محسن ، آقا محسن بیدار شید صبح شده . مدرستون دیر میشه.

چشماش رو کمی باز و بسته کرد و با پیچ و تابی به بدنش کمی بیدار شد و با تعجب با چشمایه نیمه بسته نگاهم کرد.

گفت: یادم نبود صبحا تو میخوای منو بیدار کنی. باشه ، برو صبحونم رو آماده کن الان میام.

گفتم: آقا محسن آمادست. شما فقط تشریف بیارید.

گفت: باشه اینقدر حرف نزن. میگم برو یعنی برو. مهم نیست چیکار کردی. اه

رفتم تو آشپزخونه منتظر وایساده بودم. آشپزخونه تقریبا کوچیک بود به زور توش یه ناهار خوری دونفره جا شده بود. محسن رفت دستشویی و بعد چند دقیقه اومد تو آشپزخونه و بدون هیچ کلامی شروع کرد صبحونه خوردن.

داشت چایی میخورد که گفت: راستی از فردا هم باید لباس های مدرسم رو زودتر آماده کنی ، هم کیفم رو. برنامم مشخصه از روی اون بچین داخل کیف.

پاشد و بدون تشکر رفت و آماده شد و بدون اینکه نگاهم کنه در خونه رو باز کرد و رفت.

حالم گرفته شد. چقدر منو نادیده گرفت. نادیده گرفتن هم خوبه برای من ولی من دلم بیشتر میخواد.

جرات نداشتم در اتاق مینا رو باز کنم ، ولی خیلی کنجکاو بودم که اون ملکه زیبا با پاهای فوق العادش الان چجوری خوابیده.

حس میکردم داشتم کنترل خودمو از دست میدادم. باید مقاومت میکردم. نباید تند میرفتم. به خودم گفتم ، سمانه آروم باش و فقط اطاعت کن همین. اعتماد کن به مینا.

شروع کردم به درست کردن ناهار. امروز باید قیمه درست میکردم با گوشتی که تو فریزر بود و روی گوشت به عربی چیزی نوشته شده بود که نفهمیدم.

داشتم لذت میبردم. حالم خیلی خوب بود. بی صبرانه منتظر بیدار شدن مینا و انجام دادن کاراش بودم و بی صبرانه تر منتظر برگشتن محسن و خدمت کردن به اون. ساعت ۱۰ و ۱۱ شده بود که دیدم صدای باز شدن در اتاق مینا اومد. تلو تلو خوران وارد حال شد و در حالی که موهاش رو صورتش ریخته بود و یه شورتک صورتی کوتاه پوشیده بود و یه تاپ آبی، چشماش رو میمالید و به من نگاه میکرد که تو آشپزخونه با نگاهی خمار بهش نگاه میکردم.

سریع پریدم تو حال و گفتم: سلام مینا خانم. صبحتون بخیر.

جواب داد: سلام عزیزم. آفرین. مثل اینکه همه چی خوبه. بوی غذا هم که حسابی تو خونه پیچیده.

رفت دستشویی و منم برگشتم آشپزخونه مشغول آشپزی و شستشو شدم.

از دستشویی که اومد بیرون سریع اومد آشپزخونه و گفت: آفرین. میبینم که آشپزخونه برق میزنه و همه چی عالیه. صبحونه من آمادست ؟‌

وایییییییییی. اصلا یادم نبود. چرا فکر کردم وقتی بیدار شد اگه خواست صبحونه رو آماده کنم ؟ کاملا یادم رفته بود چیزی رو برای صبحونه مینا آماده کنم.

تو شوک بودم که با صدای کمی بلند تر گفت: یادت رفته صبحونه منو آماده کنی ؟

گفتم: ببخشید مینا خانم. مشغول آشپزی بودم یادم…

پرید وسط حرفم و با عصبانیت ،بلند گفت: خفه شو. دختر که احمقه کودن. مگه من همه چی رو باید بهت بگم؟‌ پیش خودت فکر نکردی من باید صبحانه چی بخورم ؟

از ترس نارضایتی مینا داشتم میمردم و با تته پته گفتم: م م م مینا خ خانوم الان س س سریع آ آماده میکنم. توروخدا ب ب بخشید منو.

جلو اومد و دستش رو بلند کرد و یه سیلی خیلی محکم خوابوند تو گوشم.

خیلی محکم بود. گوشم داشت سوت میکشید.

گفت: کودن بی عقل. این سیلی تنبیه فراموشیت بود تا یاد بگیری فقط باید فکر و ذکرت زندگی ما باشه نه هیچ چیز دیگه ای. یالا من تو اتاقمم. سریع صبحونه رو بیار. اشک تو چشمام جمع شده بود. با این که زندگی دلخواهم بود ولی خب عادت نداشتم کتک بخورم حق بدید کمی سختم باشه. ولی فقط چند ثانیه لازم بود تا بگذره و بفهمم چقدر این سیلی حالم رو خوب کرد.

صبحونه رو سریع آماده کردم و رفتم داخل اتاق مینا.

روی میز آرایشش نشسته بود و داشت خط چشم میکشید.

خیلی سرد گفت: بزار رو میز

گذاشتم و گفتم: توروخدا ببخشید مینا خانوم. شرمندم اصلا…

پرید وسط حرفم و گفت: ببخشید باید عملی باشه نه کلامی. بهم ثابت کن پشیمونی. برو به آشپزیت برس.

پیش خودم گفتم باید بهتر کار کنم و دقیق تر باشم. حواسم به همه چی باشه.

مشغول آشپزی شدم و دیگه کم کم ساعت رسیدن محسن داشت می رسید.

ناهار آماده شده بود. محسن ولی نرسیده بود هنوز. مینا وارد آشپزخانه شد و استرسی منو فراگرفت. مطمعن بودم هنوز ازم ناراحته.

گفت: ناهار آمادست؟

گفتم : بله خانوم.

گفت: امروز محسن باشگاه میره بعد مدرسه. ناهار من رو بیار. ناهارتم گذاشتم روی میز خودم. امروز با من ناهار بخور.

خیلی خوشحال شدم. حتما دیگه بخشیده منو.

سریع وسایل ناهار رو روی میز چیدم و رفتم و نشستم رو به روی مینا.

غذای من باز هم مرغ بود ، به همون رنگ سیاهی که دیروز داشت، با یه لیوان آب که خیلی کم کدر بود.

شروع کردیم ناهار خوردن تو سکوت کامل.

مینا سکوت رو شکست و گفت: خوشمزس غذات ؟

گفتم: عالیه. ممنون واقعا. نمیدونم چرا تا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار ذهنم باز میشه.

گفت: این غذا به معدود افرادی سازگاره. من که به تصمیم شک نداشتم ولی این غذا تاییدیه که انتخاب درستی کردم. حالا که مطمئن شدیم یه قانون جدید: خیلی حواست رو جمع کن. اگه انجام ندی میفهمم. کلا هر کاری که بهت میگم و مطمئن باش انجام ندی میفهمم و تنبیهت دیگه سیلی نیست. قانون جدید اینه، کلا صبحونه ، ناهار و شام رو خودم بهت میدم. حتی آب هم خواستی بخوری آب مخصوص به خودت رو داری. اگه بین وعده باز گشنت شد به خودم بگو. بفهمم به غیر از دست من چیزی خوردی جریمه خیلی سختیت میکنم . در حدی این موضوع اینقدر مهمه که شاید دیگه قیدت رو بزنم و بیرونت کنم. فهمیدی ؟

گفتم: بله خانوم ولی خب زحمت میشه اینجوری برای شما که.

گفت: الان کمی زحمت داره ولی برای بعدا اتفاقا راحتی برام میاره.

گفتم: مینا خانوم میشه یه سوالی بپرسم‌؟

گفت: اره بپرس

گفتم: چرا باید این غذا رو بخورم؟ چرا از غذایی که خودم دارم درست میکنم نخورم؟ یا کلا فقط از دست شما بخورم؟

گفت: مجبور نیستم بهت جواب بدم. شرایط ادامه کار تو خونه من اینه. ولی مگه نمیگی حالت رو بهتر میکنه؟ پس انجام بده و حرف نزن

جفتمون غذامون تموم شد و سفره رو جمع کردم و مشغول شستن ظرف ها و کار های آشپزخونه شدم.

مینا هم رفت تو اتاقش و صدای یه موسیقی خارجی ملویی میومد از اتاق.

بیشتر کار ها تموم شده بود تو آشپزخونه که آیفون زنگ خورد و مینا گفت:

سمانه بازکن. محسنه

باز کردم و آماده جلو در بودم که سلام کنم بهش.

در باز شد و محسن با یه ساک و کیف مدرسه خیلی خسته و سنگین وارد خونه شد.

بخش چهارم

وارد خونه شد و سریع گفتم: سلام اقا محسن. خسته نباشید. بزارید کمکتون کنم.

بدون اینکه جواب سلامم و بده ،کیف هاشو داد دستم و گفت: بیا باهام تو اتاق کارت دارم.

پشت سرش باهاش رفتم تو اتاق و گفت که درو ببندم.

کیف ها رو گذاشتم گوشه اتاق و منتظر وایسادم دم در.

نشست رو صندلی. معلوم بود خیلی خستس.

چند دقیقه چشماش رو بسته بود و منم آماده به خدمت جلوش وایساده بودم.

انگار من نبودم.

بالاخره چشماش رو باز کرد و گفت: از این دوتا که میگم چندتاش آمادست:

یک ، لباس های خونه ؟

دو ، ناهارم ؟

ترس وجودمو گرفت و داشتم فکر میکردم چی بگم. هیچکدوم آماده نبودن و اصلا نمیدونستم که باید این کار رو بکنم.

قبل اینکه جواب بدم گفت : ببین یه تقلب بهت برسونم. مامان عادت داره با تنبیه، قوانین و کارایی که باید انجام بدی رو یاد بده ولی من مگه بهت این دو مورد رو قبلا گفته بودم ؟ نه ،پس اول بهت میگم ولی بیشتر از یک بار نه. اگه بعد از گفتن من قوانین یادت رفت سخت تنبیهت میکنم. پس یادت باشه . کارای صبحتو که گفتم. از امروز هم ساعتی که میام خونه رو حواست باشه اگه باشگاه داشتم یا نه رو بدون چه ساعتی میرسم خونه. ناهار باید حاضر باشه. لباس های خونم هم آماده پوشیدن باشه.

گفتم: چشم آقا محسن. ببخشید بابت امروز

گفت: بخشیدمت که تنبیهت نکردم. من تو آموزش خیلی صبورم ولی بعد آموزش خیلی نه !!

ادامه داد : در ضمن روزایی که باشگاه میرم صبح ها به غیر از کیف مدرسه ساک ورزشی منم آماده کن. و وقتی برگشتم اون روزا سریع لباس های عرقی و کثیفم رو بنداز ماشین لباسشویی. از الان بهت هشدار میدم لباس ورزشی ها نشسته بمونه یا کیف ورزشیم آماده نباشه خیلی ناراحت میشم. سریع برو ناهار رو آماده کن الان میام.

چه لذتی داشت یه پسری که ۱۵ سالش هم نشده اینجوری با تحکم زندگیم رو دستش گرفته و من باید همش حواسم به رضایتش باشه.

رفتم آشپزخونه و سریع ناهار محسن رو آماده کردم و اونم مثل اینکه حسابی گشنه بود. در کسری از ثانیه غذا رو خورد و رفت تو اتاقش تا استراحت کنه. منم کارای آشپزخونه رو انجام دادم و دیگه کاری نبود. نشستم تو آشپزخونه داشتم از فکر به سیلی که خوردم و برخورد محسن و اتفاقات امروز لذت میبردم. یعنی میشه عمیق تر بشن؟‌ به نظرم میشن. اونا برام خیلی نقشه دارن. مشخصه. تشنم شد و از آبی که مینا بهم داده بود خوردم. مزش اصلا با آب معمولی فرقی نداشت فقط گفتم کمی کدرتر بود.

مثل غذا حالم رو عوض میکرد. عطشم برای خدمت به این خانواده بیشتر میشد. اکثر طول روز شرتم خیس بود. واقعا کنترل خودم سخت بود. خیلی اوقات زانوم می لرزید و میخواستم زمین بخورم ولی تحمل میکردم. مطمئن بودم این غذا ها که دارم میخورم حالم و داره بدتر میکنه. بی تاب تر شده بودم.

تقریبا آفتاب داشت غروب میکرد. مینا در اتاق رو باز کرد و وارد حال شد.

گفت: سمانه ، یالا سریع برام چایی بیار.

خداروشکر چایی آماده بود. سریع ریختم و با یه سوهانی که توی آشپزخونه پیدا کرده بودم بردم برای مینا.

گذاشتم کنارش و گفت: حالت چطوره ؟

گفتم : مینا خانوم عالیم. ممنون

گفت: خوبه. به نظرت محسن ازت راضیه ؟‌

گفتم: من تمام تلاشم رو کردم ایشون از من راضی باشه.

اومد جلو تر و گوشم رو گرفت کشید سمت خودش و آروم گفت: همه ی زندگیت رو بزار تا محسن راضی باشه ازت.

ولم کرد و ادامه داد: دو روز که گذشت. ۲۸ روز مونده،‌ اگه میخوای بمونی باید تو این روزهای باقی مونده من و محسن رو مطمئن کنی که بد دردمون میخوری. یه تصمیم گرفتم. که تا صبح وقت داری بهش فکر کنی. قبول نکنی دیگه صبح هم نیا و برای همیشه فرصت خدمت کردن به ما از بین میره

من از خیلی احساساتت باخبرم پس فکر کنم تصمیم سختی نباشه!

حسابی ترسیده بودم، چه تصمیمی ؟ من که اینقدر حالم خوب بود و عمیق شده بودم که شاید هر چی میگفت قبول میکردم.

ادامه داد : هر دارایی داری رو بهم بگو.

چند ثانیه فکر کردم و گفتم: لوازم خونم هست، پول پیش خونه هست، چند تا تیکه کوچیک طلا دارم، پول اهدا عضو علی هست که ۵ میلیون میشه کلا که تو بانکه گذاشته بودم برای روز مبادا، لباسام. همین

کمی فکر کرد و پاش رو پاش انداخت و گفت: سمانه ، به شرطی میتونی تو خونه من کار کنی و بمونی که تمامی چیزایی که داری رو بدی من. هرچی که الان گفتی. لباسات رو که بریز دور، لوازم خونت هم برام مهم نیست. پول تو بانکت و طلاهات رو همین فردا میاری برای من. همه اونا ماله منه. دیگم برنمیگردم، چه سر ماه بنا بشه بمونی چه نه. پول پیشت هم برای منه هر وقت در دسترس قرار گرفت. لازم نیست الان جواب بدی؟ فردا صبح اگه خواستی بیای با چیزایی که گفتم حتما باید بیای.

اگه حرفی نداری بهت کار بعدیت رو بگم.

حالم خیلی خراب بود. نمیدونم چرا ولی اصلا مغزم کار نمیکرد. فقط مینا و محسن تو مغزم بودن. خودی دیگه وجود نداشت. زانو هام داشت میلرزید.

من تصمیمم رو گرفته بودم. دیگه دنیام رو تو خدمت به این خانواده فوق العاده میدیدم.

ناخودآگاه زانو زدم و به نفس نفس افتادم.

مینا داشت با یه لبخندی نگاهم میکرد. با پاهای فوق العاده مینا که لاک مشکلی بهشون زده بود و تو یه دمپایی لا انگشتی سفیدی بود فاصله زیادی نداشت صورتم. پاش رو داشت تکون میداد و من مثل سگ فقط داشتم به اون پاهای فوق العاده نگاه میکردم. تمام نیرو و شجاعتم رو جمع کردم و گفتم:

مینا خانوم، دنیایه من خدمت کردن به شماست. دنیایی که به شما و پسرتون خدمت نکنم رو دیگه نمیخوام. نیاز به فکر کردن نداره. من فقط خدمت تو خونه شما رو میخوام. فردا صبح با تمام چیزایی که گفتید میام. امیدوارم حتی اگه نتونستم رضایت شما و آقا محسن رو جلب کنم و خواستید منو بیرون کنید حداقل بمیرم. چون دیگه زنده بودن بدون این زندگی رو نمیخوام.

مینا از جاش بلند شد و با اعتماد به نفس کامل وایساد رو به روی من که زانو زده بودم. داشتم به پاهای فوق العادش نگاه میکردم من.

گریم گرفت و با هق هق گفتم: مینا خانوم التماس میکنم بهتون. هرچی دارم ماله شما فقط بزارید پیش شما باشم.

مینا یه خنده ای زد و گفت: انتظار اینقدر بی تابی رو ازت نداشتم. حتی شاید دست کمت هم میگرفتم. خیلی خوشحالم. در عرض دو روز به این پیشرفت رسیدی. جواب قانون آخر رو دادی. قرار بود هر وقت فهمیدی بگی. پیش بینیم کمتر از ۲ هفته نبود. واقعاً عالیه. یه سوال ازت دارم؟ چرا زانو زدی جلوم؟

جواب دادم : زانو هام سست شد، شما پیش من خیلی عظمت دارید نتونستم وایسم جلو تون. ببخشید الان بلند میشم.

مینا گفت: نه اتفاقا بمون تو همون حالت. خوبه که اینقدر سریع داری جایگاه تو پیدا میکنی. شاید با این سرعت زودتر از یه ماه نسبت بهت تصمیم بگیریم با محسن. سعی کن با اون هم سریع بری جلو. البته محسن خودش سریع تربیتت میکنه.

نشست دوباره رو صندلی و مشغول خوردن چاییش شد.

تو عمرم شاید اینقدر حالم خوب نبوده. بالاخره خودم رو خالی کردم. میمردم هم دست از مینا نمیکشیدم.

نیم ساعت شاید شد که من سرم پایین بود و بی صدا فقط به پاهای مینا نگاه میکردم و اراده میکرد جونم رو براش میدادم. اونم کامل بی توجه به من داشت تلویزیون نگاه میکرد و با پاش که روی پاش انداخته بود هی دمپایش رو بالا پایین میکرد و منو دیوونه تر میکرد.

سکوت رو شکست و گفت: پاشو برو به کارا برس. اگه غذا از ظهر مونده همون رو شام میخوریم اگرم نمونده برو شام درست کن. در ضمن کلا غذا رو به اندازه درست کن. دوست دارم زیاد درست کنی که شام هم مجبور باشیم همون رو بخوریم. دستت رو بیار جلو ببینم.

دستم رو آوردم جلو و یه برگ آبی رو گذاشت کف دستم و گفت: این عصرونته، بخور.

تو همون حالت گذاشتم دهنم و جویدمش. خیلی ترش بود ولی به صورت شگفت انگیزی تا رفت پایین کلی دوباره حالم خوب شد و با انگیزه گفتم: ممنون مینا خانوم. اجازه هست برم به کارا برسم؟

گفت: اره، برو.

رفتم سمت آشپزخونه و دیدم شام هست. ولی کارای تمیز کاری زیاد هست.

مشغول کار بودم که در اتاق محسن باز شد و یه مکالمه ای با مینا داشت و خندید و بعد رفت دستشویی.

کمی پریشون از دستشویی اومد بیرون، چیزی به مینا گفت و با جدیت رو کرد به من و گفت: سمانه زود بیا اتاق من.

مینا گفت: محسن شام رو بخوریم بعد

گفت: باشه سریع پس شام رو بیار.

ادامه ناهار رو بردم و مینا اومد تو آشپزخونه و بهم گفت امشب شام نمیخوری و فقط تا صبح از این آبی که بهت دادم بخور

گفتم: چشم

ولی خیلی گشنم بود.

محسن خیلی ناراحت و عبوس آروم با مینا حرف میزد و شام رو میخورد.

مینا گفت: سمانه من سفره رو جمع میکنم تو برو پیش محسن تو اتاق کار مهمی باهات داره.

ترسیدم کمی. چی شده ؟ چیکار کردم من؟

رفتم تو اتاق و درو بستم و دیدم دستش پشتشه و داره راه میره. اومد سمتمو و موهام رو گرفت و یه سیلی خیلی محکم زد تو صورتم.

داشتم از ترس میمردم.

موهام رو ول کرد و کشیده بعدی که خورد به صورتم نقش زمین شدم.

اومد دقیقا بالا سر من. پاهاش دقیقا رو به روی صورت من بود. یه لگد محکم به دلم زد. پیچیدم به خودم. داشتم از درد میمردم.

نالان گفتم: آقا محسن تو رو خدا نزنید منو. مگه چیکار کردم؟ توروخدا نزنیدم.

نشست رو صندلی و گفت: یالا بلند شو. با کمی پیچ و تاب خوردن بلند شدم و وایسادم.

گفت: قانون بعدی ، هر وقت صدات کردم و پیش من بودی حق نداری وایسی جلوم فقط باید زانو بزنی وقتی پیش منی. البته با قدی که تو داری و قدی که من دارم وایسی هم، تا نافم بیشتر نیستی.

گفتم: چشم آقا محسن فقط تورو خدا نزنید منو. من که کاری نکردم. شما گفتید من یه بار اول میگم اگه اجرا نکنی تنبیه میکنم.

دوباره بلند شد و آروم اومد نزدیک و منم از ترس سریع زانو زدم.

از موهام دوباره منو گرفت و بلند کرد و گفت: گوه نخور. فقط اطاعت کن. سرم و همراه خودش کشید و نشست رو صندلی و منم افتادم رو زانو هام.

گفت: خیلی از این که حرف خودمو به خودم گفتی ناراحت شدم. ده تا سیلی که خوردی میفهمی مطیع محض من بودن یعنی چجوری.

به گریه افتادم و گفتم: آقا محسن تو رو خدا رحم کنید بهم. صورت من تحمل سیلی شما رو نداره. التماس میکنم. غلط کردم. گوه خوردم.

خندید و در حالی که هنوز مو های منو تو دستش بودم و هر لحظه منتظر بودم سیلی ازش بخورم گفت: حتما چک میخوری ولی ممکنه کمتر.

امروز وقتی مامانم اجازه داد تا دار و ندارت رو بهش بدی ازش تشکر کردی ؟‌

گیج شدم. یعنی چی ؟

موهام رو کشید و یه سیلی معمولی خوابوند تو گوشم و گفت: کری مگه؟

این سیلی جزو اون ده تا حساب نمیشه. برای این بود که وقتی ازت سوال میپرسم سریع و بدون معطلی جواب بدی. تشکر کردی ؟

گفتم: نه اقا محسن.

گفت: مامانم از دستت خیلی ناراحته که بلد نیستی به روش درست ازش تشکر کنی. میخواد خیلی سخت تنبیهت کنه. به دو شرط به جای ده تا سیلی بهت پنج تا سیلی میزنم.

اول باید بری پیش مامانم الانو ازش خواهش کنی برای تشکر از این که داره اموالتو میگیره بزاره دستش رو ببوسی. شرط بعدیم هم وقتی برگشتی بهت میگم. اگه نتونی ده تا سیلی محکم میخوری.

تا وقتی از مامانم نتونی اینجوری تشکر کنی هر روز این ده تا سیلی رو داری.

الانم برو سریع پیشش. حداکثر تا نیم ساعت دیگه اینجا باش دوباره چه موفق شدی چه نشدی.

موهام رو ول کرد و گفتم: چشم اقا محسن. ببخشید توروخدا منو. اجازه هست برم؟

گفت برو ولی ده تا چک امشبت قطعی شد. چراش هم برگشتی میفهمی. برو برای فردا به بعدت تلاش کن.

رفتم و دیدم مینا تو اتاقشه و در بستس.

یه طرف صورتم کامل سرخ شده بود و بدنم داشت میلرزید و جای اشکام رو گونم بود.

ولی انگار رو ابرها بودم. چجوری من قبل اینجا اومدن میتونستم زنده باشم.

من با تحقیر و توهین و کتک خوردن اصلا باید انگار نفس میکشیدم.

شرتم به کسم کامل چسبیده بود، بس که موقع کتک خوردن از محسن خودم و خیس کرده بودم.

آروم در زدم و گفتم: مینا خانوم اجازه هست بیام تو ؟

بعد چند ثانیه صدا زد: بیا تو.

رفتم داخل و دیدم خیلی مغرور نشسته پشت میز آرایش و داره کتاب میخونه.

سریع رفتم جلو زانو زدم و گفتم: خانوم ببخشید. غلط کردم. ممنون که اموالم رو میخواین بگیرین.

مینا یه لبخند تلخی زد و گفت: میبینم که حسابی محسن تنبیهت کرده. خیلی از دستت ناراحتم. نه فقط این اتفاق ، کلا تو این دو روز خیلی جاها باید ازم تشکر میکردی و نفهمیدی. خواستم حسابی تنبیهت کنم ولی دلم خواست خودت بفهمی. ولی تو کودن تر از این حرفایی. حیوون نفهم.

با گریه گفتم: مینا خانوم، غلط کردم. گوه خوردم. اومدم ازتون بابت همه چی تشکر کنم. اجازه دارم برای تشکر دستتون رو ببوسم مینا خانوم؟

مینا بلند شد و گفت: الان دیگه فایده نداره. الان فقط تنبیه تو رو درست میکنه. مجازات امشبت رو میخوام خودت انتخاب کنی. دو تا گزینه میزارم جلوت. یک برگرد پیش محسن بگو مینا خانوم گفته شما تنبیهم کنید. دوم اینقدر بهت سیلی بزنم تا دستم خسته بشه.

خب کدوم؟

از ترس محسن گفتم: مینا خانوم شما تنبیهم کنید. خواهش میکنم منو ببخشید.

خندید و گفت: خوبه فعلا منو بهتر برای جریمه میبینی.

صندلی رو چرخوند و منم بین پاهاش زانو زده بودم.

شروع کرد سیلی زدن و شمردن.

یک دو سه چهار …

نسبت به خانوم بودنش خیلی دست سنگینی داشت و بی رحمانه محکم میزد.

پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده

همه رو میزد به یه سمت صورتم و دیگه لمس شده بود صورتم. بعد اون کتکی که از محسن خوردم الان زیر دست مینا بودم و بی رحمانه داشت صورتم رو سرخ میکرد. شاید حق با مینا بود. شاید تنبیه محسن کمتر بود.

روی سی توقف کرد و گفت : دست راستم خسته شد.

به خودم اومدم و پیش خودم گفتم: تشکر کن تشکر کن

با صورت سرخ و پر از اشک سریع گفتم: ممنون مینا خانوم بابت تنبیه. ممنون بابت تنبیه. اجازه بدید دستتون رو ماساژ بدم.

مینا خندید و گفت: آفرین. بالاخره یه هوشی ازت دیدم. شانس آوردی. اره شروع کن دستم رو بمال ولی کار اضافی بکنی با دستم پوستت رو میکنم.

گفتم: ممنون خانوم اجازه دادین دستتون رو ماساژ بدم.

شروع کردم مالیدن و ماساژ دادن دست خوش تراش مینا که تا ثانیه هایی پیش بی رحمانه صورتم رو کباب کرده بود. ناخن های بلند و مشکیش به جذبه و قدرتش اضافه میکرد. مثل موم تو دستش بودم.

چند دقیقه ای که از ماساژ دست های مینا که کف دست اونم سرخ شده بود گذشت رو کرد بهم و گفت: این دفعه رو کوتاه میام و بقیه تنبیهت رو میبخشم. الانم برو تا منصرف نشدم.

اومدم بهش بگم برای تشکر بزاره تا دستش رو ببوسم که یهو گفت: حرف اضافه نزن وگرنه ادامه تنبیهت رو انجام میدم. اون موقع که فرصت داشتی استفاده نکردی.

پاشدم و ناامید رفتم دم اتاق محسن. نتونسته بودم دست مینا رو ببوسم و الان فقط مونده بود شرط خودش. شاید بهم رحم کرد. امروز به اندازه کل زندگیم سیلی خورده بودم. لبام و لپام باد کرده بودن.

در اتاق باز بود و محسن داشت تو دفترش چیزی می نوشت. در زدم و وارد شدم و زانو زدم جلوش و گفتم: آقا محسن ببخشید توروخدا. بهم رحم کنید. نتونستم موفق بشم دست مینا خانوم رو ببوسم. بهم اجازه نداد بابت تشکر نکردن اون موقع دستشون رو ببوسم و کلی از ایشون سیلی خوردم. شما بهم رحم کنید.

محسن رو کرد بهم و گفت: در و ببند و دوباره جلوم زانو بزن. دقیقا جلو پام.

بلند شدم در و بستم و دوباره زانو زدم جلوش دقیقا جلو پاهای کشیده و بلندش.

گفت: دوتا شرط داشتم که اگه بتونی انجامشون بدی بهت یه تخفیفی بدم که همون موقع که از اتاق رفتی و بابت فراهم کردن شرایط بخشش ازم تشکر نکردی سوخت.

اما شرط ها پا برجاست. یکیش که نشد و تا نشه هر شب سیلی میخوری.

اما شرط بعدی که الان میگم رو نتونی انجام بدی امشب بیست تا سیلی میخوری به جای ده تا.

به نظرت شرطم چیه ؟

گفتم: آقا محسن هرچی باشه مطمئن باشید انجامش میدم. فقط بگید.

گفت: باشه، امیدوارم.

میخوام راضیم کنی از این به بعد اجازه بدم بهت برای تشکر بتونی به پام بیوفتی و پام رو ببوسی.

دیگه داشتم ارضا میشدم. خیس خیس بودم.

گفتم: آقا محسن اجازه هست برای تشکر از این به بعد پاتون رو ببوسم؟ ممکنه ؟ التماستون میکنم.

سریع جواب داد: اره میشه، تو بایدم برای تشکر از من پاهام رو ببوسی.یالا ازم تشکر کن

بی مهابا پریدم روی پاهای خوشگل و کشیده محسن و شروع کردم بوسیدن.

تو هر ثانیه چند تا بوسه به پاش میزدم.

گفت: آفرین. حین بوسیدن ازم تشکر کن.

میبوسیدم و تشکر میکردم. میبوسیدم و تشکر میکردم.

گفت: بسه ، بلند شو. آفرین. خوبه که سریع می پذیری اون چیزی که باید باشیو.

گفتم: ممنون اقا محسن.

گفت: راستشو بگم، فکر میکردم مقاومت کنی. ولی خیلی سریع قبول اطاعت کردی. باریکلا. برای احتمالا معدود دفعات، امشب تنبیهت نمیکنم چون سریع اطاعت کردی.

ادامه داد : حست چیه ؟ کلی کتک از من خوردی، کلی سیلی از مامانم خوردی، الانم التماسم کردی که بزارم برا تشکر از این به بعد پاهام رو ببوسی. یه پسر ۱۴ ساله تو چند ساعت کلی تحقیرت کرد.

گفتم: اقا محسن. دارم بهترین لحظات زندگیم رو تجربه میکنم. ممنون که این زندگی رو برام فراهم میکنید. اجازه هست پاتون رو برای تشکر ببوسم؟

محسن لبخند رضایت بخشی به چهرش نشست و گفت: اره. خیلی آروم هر دو پام رو ببوس و تشکر کن ازم.

آروم خم شدم و لب هام رو روی پاش گذاشتم و بوسیدم و گفتم: ممنون اقا محسن. برای اون یکی پا هم انجام دادم و بلند شدم.

محسن گفت : ببین سمانه نمیخواستم بگم ولی وقتی دیدم اینقدر خودت تمایل داری میگم. امروز که از خواب بیدار شدم خیلی حال و حوصله نداشتم دنبال بهونه بودم که سر تو خالی کنم. رفتم دستشویی دیدم کمی بو میده. اومدم بیرون و پرسیدم از مامانم که سمانه مگه دستشویی رو تمیز نمیکنه که گفت نه هنوز بهش این کار رو اضافه نکردم و بعد برام داستان تشکر نکردنت رو تعریف کرد. جریمه اولت که وارد اتاق شدی و چپ و راست سیلی خوردی و افتادی زمین به خاطر دستشویی بود نه تشکر از مامانم. وقتی از خواب بیدار میشم اکثرا اوقات اخلاقم خیلی بد میشه و اصلا برای من تو اینجایی که سر تو خالی کنم. بهت گفتم که ، ازت من متنفرم. لذت میبرم سختی بکشی. این که کتکت بزنم برام تفریحه. تازه من خیلی صبر کردم که روز دوم باهات اینکارا کردم. بشنوم بوسیدن پام و این داستان ها رو به مامانم گفتی بلایی سرت میارم که آرزوی مرگ کنی. همه چی بین خودمونه فقط. قوانین من قوانینه منه. من دوست دارم تورو اونجوری که میخوام استفاده کنم.

فکر میکردم شاید فردا یا پس فردا بعد از کلی تنبیه بتونم بهت یاد بدم برای تشکر پامو ببوسی ولی پیشرفتت عالی بود. مشکل خیلی دارم که میخوام از تو برای رفعشون استفاده کنم پس آماده باش. حرفی نداری ؟

من که غرق در لذت بودم گفتم: آقا محسن تمام تلاشم رو میکنم شما راضی باشید. اگه قراره با کتک خوردن از شما حالتون رو خوب کنم ، زیر دست و پاتون جون هم بدم از خدامه. شما از من متنفرید و من عاشق شما و مادرتون هستم.

محسن لبخند زد و گفت: زود پاهامو ببوس.

سریع دوباره افتادم رو پاشون شروع کردم بوسیدن. انگار داشتم با معشوقم لب میگرفتم.

بعد از چند دقیقه گفت: بسه ، پاشو برو دیگه. میدونی ساعت چنده؟ ساعت ۱۰ ۳۰ شب شد. دیگه میخوام بخوابم. صبح یادت نره چیزایی که بهت گفتمو. از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی اضافی اومدم بیرون از اتاق و دیدم مینا دم درگاه اتاقش وایساده و دست به کمر گرفته و گفت : بیا دنبالم تو اتاق.

ای خدا، نکنه دوباره تنبیه بشم!

وارد اتاق شدم و مینا نشست رو تخت و منم وایساده بودم. خواستم زانو بزنم ولی اخه چیزی بهم نگفته بود و نمیخواستم خود سر کاری رو انجام بدم.

گفت: امروز حسابی تنبیه شدی نه ؟

گفتم: بله خانوم. ولی حسابی یادگرفتم و جایگاه خودم رو پیدا کردم.

تعجب کرد و گفت: چقدر خوب که اینجوری نگاه میکنی به داستان.

گردنم درد گرفت بشین رو صندلی رو به روی من میخوام چند تا مورد رو بهت بگم و بعد برو خونتون.

نشستم رو صندلی و گفت : یه خبر خوب برات دارم. اینقدر امروز خوب بودی که به جای یه ماه ۱۲ روز دیگه دربارت تصمیم میگیریم.

فوق العاده هیجان زده شدم. من امروز خیلی خوب کار نکردم. خیلی خوب پست شدم و خودمو خاکسار این خانواده کردم. پس راه فقط اطاعت کردن محضه.

ادامه داد : فردا کمی دیرتر هم بیای ایرادی نداره. برو پول رو از بانک بگیر و همراه طلا ها بیار با خودت . من محسن رو صبح راه میندازم.

گفتم: مینا خانوم، ناراحت نشن از من آقا محسن؟

گفت: راه دیگه ای نداری. تنبیه بشی بدتره یا کلا دیگه نتونی اینجا بمونی ؟

گفتم: حق با شماست. امیدوارم خیلی سخت نگیرن بهم.

گفت: هنوز بهت خیلی سخت نگرفته. نگران نباش. من بهش میگم داستانت چی بوده امیدوارم کمی آروم تر باشه باهات.

ادامه داد: راستی ، فردا خواهرم با پسرش برای ناهار میان خونمون. باید سنگ تموم بزاری. نمیخوای که من ناراحت بشم ازت؟

گفتم: چشم مینا خانوم. هرچی شما امر کنید همون میشه.

خیلی خوشش اومد از جملم و گفت: آفرین، همین جور درست رفتار کنی کم کم میزارم ازم تشکر کنی.

حالا هم برو خونتون دیگه.صبح هم سریع کارا رو انجام بده و بیا دوباره اینجا.

بلند شدم و رفتم و بالاخره بعد یه روز خیلی عجیب و غریب رسیدم خونه خودم. دیگه خودم رو نمیشناختم. تو آینه توی خونه وقتی خودم رو دیدم تعجب کردم. واقعا خودم رو نمیشناختم. لباسم رو عوض کردم و دیدم شرتم اینقدر خیس شده و خشک شده کفش سفت شده. لباسام رو عوض کردم و خواستم کمی با خودم ور برم و خود ارضایی کنم که اومد تو ذهنم که سمانه اختیار کامل زندگی تو دست مینا و محسنه، بدون اجازه اونا نمیخوام حتی آب بخورم. تازه حالم خوب شده و دنیا برام معنی پیدا کرده. دیگه نمیخوام وارد زندگی بشم که خودم تصمیم بگیرم. فقط میخوام اطاعت کنم همین. سریع طلاهام که اصلا زیاد نبود رو جمع کردم و دفترچه حساب و مدارک شناسایی هم کنار گذاشتم که صبح سریع برم و دیر نکنم. خیلی میترسیدم که بعد از ۱۲ روز دیگه قبولم نکنن. تنها کاری که به ذهنم می رسید این بود که تمام پل های پشت سرت رو خراب کن همین. اگرم قبولت نکردن کلی اصرار کن و واقعا اگه نشد، خودکشی. تمام لباس هام رو چند تا کیسه کردم و به غیر چند دست ساده آمادشون کردم که بندازم دور. تلفن خونه رو هم کشیدم. خوابیدم و صبح خیلی زود با صدای کوک از خواب بیدار شدم و بعد از چند روز از خونه خارج شدم و دم در زیور رو دیدم. همسایه زیر مینا. سلام و اینا کردیم و گفت: چرا اینقدر رنگت پریده. کم پیدایی ؟

گفتم: زیور خانوم حالم اتفاقا خیلی خوبه. خدا شانسش رو بهم رو کرده. بالاخره کلی اتفاق خوب برام افتاد.

گفت: چقدر خوب . امیدوارم حالت همیشه خوب باشه. سرت خیلی شلوغه نه ؟ میخواستم باهات درباره یه کار صحبت کنم ؟ وقت داری‌؟

گفتم: نه زیور خانوم اصلا وقت ندارم. کار هم پیدا کردم. دست شما درد نکنه. اگه کاری ندارید من برم دیگه.

گفت: برو ولی امروز رو یادت باشه.

جوابش رو ندادم رو رفتم. فکر کنم اینکه اینقدر سریع حتی حرفاش رو نشنیدم ناراحت شد از من.

رسیدم به بانک. خیلی فاصله نداشت از خونه ما. دفترچه رو دادم و گفتم میخوام حسابم رو ببندم. هرچی هست رو بهم نقدی بدید. چند دقیقه ای طول کشید و من داشتم از گشنگی میمردم. دیشب شام هم نخورده بودم و فقط تا صبح چند جرعه از اون آب خورده بودم.

بالاخره آماده شد و دیگه ساعت ۸ شده بود و قطعا محسن رفته بود مدرسه.

من آماده بودم که اگه نشه خودم رو بکشم. اصلا قدیم اینقدر شجاعت خودکشی نداشتم. اصلا بهش فکر هم نکرده بودم. چقدر قشنگ گفت مینا : تو با ما خودت رو کشف میکنی.

من ساخته شده بودم برای خدمت کردن و خاک پا شدن. و دیگه این معنی و زندگی و حال رو نمیخواستم از دست بدم.

سریع خودم رو رسوندم خونه و بدون اینکه به خونه خودم سر بزنم آروم در خونه مینا رو باز کردم و رفتم داخل. خونه ساکت و خاموش بود. همه جا تمیز. مینا هم در اتاقش بسته بود و معلوم بود خوابه. منم سریع کمی لباس هام رو کمتر کردم و شروع کردم به درست کردن ناهار و روشن کردن ماشین لباسشویی.

امروز که مهمون هم داشتیم باید به اندازه ۴ نفر باقالی پلو با گوشت درست میکردم.حس میکردم چاق شدم. ینی باسن و سینم کمی بزرگ شده بودن. نمیدونم توهم بود یا واقعا وزن اضافه کرده بودم. با اینکه اتفاقا تو این دو روز کلی غذام کم شده بود. دیگه داشتم از ضعف میمردم. منتظر بودم مینا از خواب بیدار شد یه غذایی ، خوراکی چیزی ازش بگیرم. همه اینا به کنار یه استرس و ترس و هیجان فوق العاده زیادی داشتم که محسن برسه چی میشه؟ کلی بهم تاکید کرد کار های صبحم و یادت نره و… با تنفری که اون ازم داره امروز روز سختی میشه. یا شایدم چون مهمون داریم امروز باعث بشه فراموش کنه.

نمیدونم. هرچی باشه من برای هر چیزی آمادم. اون فقط اراده کنه تا خودم و براش بکشم. چه حس غریبیه . عاشق کسایی باشی که ازت متنفرن.

غذا داشت آماده میشد و منم کم کم صبحونه مینا رو آماده کردم و منتظر بودم بیدار بشه. رفتم که لباس ها رو روی طناب دستی پهن کنم که در اتاق مینا باز شد و ملکه زیبایی وارد حال شد. سلام و صبح بخیر گفتم و برخلاف روز های پیش که همیشه جواب سلامم رو میداد و گاهی از لغت عزیزم هم استفاده می کرد جواب نداد و گفت: صبحونم رو نگو یادت رفته که روزگارت رو سیاه میکنم.

خدا رحم کنه ، اون از محسن که منتظر بودم کلی تنبیهم کنه اینم از مینا که معلوم بود امروز اصلا رو مود نیست.

گفتم: مینا خانوم همه چی آمادست.

گفت: باشه برو به کارت برس.

از دستشویی اومد بیرون و منم دیگه لباس ها رو پهن کرده بودم و تو آشپزخونه منتظر اومدن مینا بودم.

وارد آشپزخونه شد و بدون هیچ صحبتی نشست و شروع کرد صبحانه خوردن.

سکوت رو شکست و گفت: برای چی بر و بر منو نگاه میکنی ؟ کاری نداری ؟ همه چی آمادست؟ بهت گفتما دیشب ،امروز جلو خواهرم مشکلی ببینم اشکت رو در میارم.

جواب دادم: مینا خانوم، غذا داره آماده میشه. همه چی آمادس. چیزی هست که لازمه بدونم یا ممکنه جا انداخته باشم؟

گفت: امیدوارم. خواهرم و پسرش خیلی برای من مهمن. همونطوری که با من رفتار میکنی باید با اونا هم رفتار کنی. هرچی گفتن باید انجام بدی و چشم بگی. اسم خواهرم مهرنوش و اسم پسرش پارساعه . با اقا و خانوم خطابشون میکنی. فکر کنم چند دقیقه دیگه برسن.

صبحونه رو تموم کرد و از آشپزخونه رفت و نشست تو اتاقش و مشغول آرایش شد. منم آشپزخونه رو شروع کردم تمیز کردن. ساعت ۱۲ ظهر شده بود و منتظر بودم آیفون زنگ بخوره و خواهر مینا برسه از راه.

مینا صدام کرد و گفت برم پیشش تو اتاق. دیدم مشغول زدن لاک به دست و پاشه. در اصل داشت همون رنگ مشکلی رو تازه تر میکرد.

گفت : سمانه، از توی کمد کنار تخت یه لاک مشکلی دیگه بهم بده.

کشو رو باز کردم و دیدم سه مدل لاک مشکی هست. وسطی رو برداشتم و دادم به مینا.

مینا کمی چهرش توهم رفت و گفت: تو زندگیت که بهش تعلق نداشتی اصلا لاک زده بودی؟ الاغه کم عقل این مشکی ماته من مشکی براق دارم میزنم. بیا جلوم زانو بزن ببینم.

سریع با ترس و لرز اومدم بین پای مینا زانو زدم و گفتم: ببخشید من نمیدونستم فرقشون رو. خواهش میکنم ببخشید منو.

گفت: چیکارت کنم ؟ نمیزاری حداقل چند ساعت کتک نخوری؟ بزنم سرخت کنم الان؟

گفتم: گوه خوردم مینا خانوم. من لایق تنبیهم. هر تصمیمی بگیرید من اطاعت میکنم.

کمی فکر کرد و گفت: حیف الان وقت نیست و هر لحظه ممکنه خواهرم برسه و من هنوز آرایشم رو تکمیل نکردم. بزار مهمون ها برن اون موقع ادبت میکنم. برو گمشو دم در ورودی خونه رو جارو بزن.

سریع بلند شدم و رفتم دم در خونه رو باز کردم شروع کردم جلوش رو جارو کردن. نگاه به در خونه خودم افتاد و پیش خودم گفتم:‌ از خونم متنفرم. از گذشتم متنفرم. این همه سال انگار منو از دست مینا دزدیده بودن. اصلا منه بدبخت رو چه به داشتن خونه.

مشغول جارو زدن بودم که آیفون زنگ خورد و مینا اومد و جواب داد

آیفون رو گذاشت و گفت: دم در وایسا بهشون خوش آمد بگو.

بالاخره رسیدن و وارد شدن، مهرنوش نسخه کوتاه تر مینا بود. کمی توپر تر بود و سفید تر. ولی به واقع خوشگل تر از مینا بود. چهرش خیلی مهربون بود. پارسا هم یه پسر قد بلند بود و سفید بود که تقریبا هم قد مینا بود. موهای بوری داشت و انگار اروپایی بود. مهرنوش خواهر کوچیکتر مینا بود و نهایتا ۳۰ سالش میخورد باشه. پارسا هم هم سن و سال محسن بود.

وارد شدن و گفتم: سلام خوش آمدید مهرنوش خانوم. خوش آمدید اقا پارسا.

مهرنوش کمی جا خورد و گفت : سلام. ممنون،‌شما ؟

مینا قبل اینکه بخوام جواب بدم گفت: خدمتکار خونمونه. یادته که گفتم دنبال یه خدمتکارم.

مهرنوش خنده ای کرد و گفت: آفرین مینا. بالاخره کنیز گرفتی برای خونتا. چقدرم خوب. امیدوارم همونی باشه که میخوایم.

پارسا هم فقط یه نگاه سردی بهم کرد و جواب سلامم نداد.

مینا گفت: سمانه یالا برو آشپزخونه چایی و سوهان بیار برامون.

نشستن تو حال و داشتن میگفتن و میخندیدن.

مهرنوش لعنتی با اون چهره زیباش وقتی گفت به من کنیز کلی عشق کردم.

داشتم چایی میریختم و سعی کردم کمی به صحبت هاشون گوش کنم.

مهرنوش آروم پرسید از مینا که : میخوای تبدیلش کنی یا استفادش کنی ؟

مینا گفت: میخواستم یه ماهه تبدیلش کنم ولی خیلی با استعداده احتمالا تا ۱۰ یا ۱۲ روز دیگه تبدیلش کنم، فکر کنم بالاخره بعد این همه سال گشتن نتیجه داده و یه نمونه خوب پیدا شده.

پارسا پرید وسط حرفشون و گفت: خاله ما از نمونه ها قبلی که شانس نیاوردیم. اصلا تا حالا شده یکی از ما یه نمونه درست پیدا کنه ؟ یا یه افسانست ؟‌

مینا گفت: پارسا خاله جون هیچوقت به پیشگویی بزرگمون شک نکن. من به این نمونه خیلی امیدوارم. ما که عجله نداریم. اینقدر میگردیم و نقاط مختلف رو امتحان میکنیم تا بالاخره پیدا بشه.

مهرنوش گفت: تا الان میدونی چند تا نمونه رو تبدیل کردی و نشده ؟

مینا جواب داد :‌ ۶۰۱ نمونه که هیچکدوم نشدن. ولی شاید فکر کنید دارم بلوف میزنم ولی این توی همه اون نمونه ها بهترینه. خیلی مطمئنم میتونه.

پارسا گفت: شرط ببندیم خاله. من میگم اینم نمیتونه و تهش میخوریمش.

مینا خندید و با غرور ابروش رو داد بالا و گفت: اینقدر مطمئنم که حاضرم سر هر چیزی با هم شرط ببندیم.

مهرنوش گفت: منم طرف پارسام.

مینا گفت: خب اگه این بالاخره شد چی ؟‌ من آمادم شما بگید سر چی ؟‌

مهرنوش گفت: سر یه سفر

مینا گفت: باشه یه سفر به خرج هر کسی که باخت یک هفته جاشم برنده مشخص میکنه.

همه خندیدن و مینا ادامه داد: نمونه شما چی شد؟ گفتی خوب داره پیش میره

مهرنوش لبخندی زد و گفت: اینقدر خوب پیش رفت که الان تو فریزرته.

مینا خنده بلندی کرد و گفت: بگو پس چرا غذای دیروز رو اینقدر خوشمزه درست کرده بود سمانه.

چی دارم میشنوم ؟ اینا کین؟ هر چقدر میخوام درست فکر کنم ولی نمیشه. نکنه منظورشون از نمونه من بودم ؟ نه بابا منظورشون من نبودم. شاید دام داری چیزی دارن و خیلی وقته دنباله تبدیل گاو گوساله ای چیزی هستن.نه قطعا ربطی به من نداره این موضوع.

چایی و سوهان رو روی سینی گذاشتم و بردم براشون.

بدون هیچ حرف اضافه ای برگشتم تو آشپزخونه و به کار های ناهار و دسر و … رسیدم. دوباره آیفون زنگ خورد و مینا بلند شد و در و باز کرد.

محسن بود. حداقل امیدوار بودم پیش مامانش و خالش منو تنبیه نکنه.

با اقتداری وارد خونه شد و با همه شروع کرد سلام و احوال پرسی کردن. مهرنوش گونش رو بوسید و گفت: محسن جان عزیزم چطوری ؟ چقدر دلم تنگ شده بود برات.

آخر از همه من وایساده بودم و منتظر بودم سلامی بکنم و کیفش رو ازش بگیرم. به من که رسید سلام کردم و گفتم : آقا محسن بزارید کمکتون کنم.

محسن گفت: بگیر کیفم رو.

محسن رفت تو اتاقش تا لباساش رو عوض کنه و دنیا رو سر من آوار شد.

چرا ؟‌ چرا ؟‌ همیشه آدم فراموشکاری بودم. ولی چرا الان ؟ تو روزی که منتظر بودم محسن حسابی تنبیهم کنه و مینا هم احتمالا بعد رفتن مهمون ها حسابی از خجالتم در میومد یادم رفته بود لباس های محسن رو آماده کنم.

دستم داشت می لرزید و تو آشپزخونه داشتم کار میکردم.

محسن صدام کرد و گفت: سمانه سریع بیا اتاق من.

رفتم تو اتاق و در و هم بستم. از ترس داشتم میلرزیدم. خداروشکر یادم بود که باید پیشش همیشه زانو بزنم.

رو به پنجره بود و دستش پشتش بود. لباساش رو درآورده بود و فقط یه شرت سفید پاش بود.

برگشت دید من زانو زدم و سرم پایینه. اومد رو صندلی نشست و صندلی رو کشید سمت منو و من دقیقا بین پاش بودم. دستش رو آورد زیر چونم و سرمو بالا آورد.

چشمم باز به برآمدگی شورتش خورد. پیش خودم داشتم فکر میکردم که چرا همیشه کیر محسن شقه. اصلا این سایز کیر برای یه پسر ۱۴ ساله طبیعی نیست.

نفس عمیقی کشید و گفت:‌ امروز روزیه که بخش بزرگی از تربیتت اتفاق میوفته. اینقدر خطا های مختلف کردی که نمیدونم باید کی شروع کنم که تموم بشه. تنها لطفی که میتونم بهت بکنم اینه که پیش خالم و پارسا تنبیهت نکنم که اونم اگه باز ازت خطایی سر بزنه مجبورم قبل اینکه اونا برن شروع کنم.

با ترس گفتم: آقا محسن خواهش میکنم بهم رحم کنید. صبح رفته بودم کار مامانتون رو انجام بدم. الانم اینقدر کارم زیاد بود یادم رفت لباساتون رو آماده کنم. منو ببخشید. هر تنبیهی منو بکنید حقمه.

محسن گفت: گوه نخور. من به تو دستوراتی دادم که باید اجرا بشه و انجام نشده. تو باید بفهمی که انجام ندادن دستورات من ممکن نیست. در ضمن تمام قوانینی که بهت گفتم باید اجرا بشه ربطی نداره خالم اینجاست یا بعدا جلو مامانم بود یا هر چی. پس وقتی من صدات زدم میای پیشم باید زانو بزنی و اگه لازم بود ازم تشکر کنی به زمین میوفتی و پام رو میبوسی. الان هم زود پام رو ببوس و ازم تشکر کن که جلو بقیه تنبیهت نمیکنم. زود باش

بی معطلی به زمین افتادم و شروع کردم بوسیدن پای محسن و حین بوسیدن ازش تشکر میکردم.

چند دقیقه ای میشد که داشتم پاهاش رو بوسه بارون میکردم که گفت: بسه برو به کارت برس.

چقدر امروز رو دوست دارم. بلند شدم و برگشتم آشپزخونه که دیدم پشت سرم محسن اومد و نشست پیش بقیه.

مینا بلند صدا کرد: مینا سریع ناهار رو بیار.

سریع وسایل ناهار رو چیدم رو میز و خودم رفتم تو آشپزخونه منتظر ناهارم بودم. مینا اومد آشپزخونه و گفت: به عنوان جریمه امروز ناهار نمیخوری. بعد اینکه مهمون ها رفتن درباره شامت تصمیم میگیرم.

شروع کردن ناهار خوردن و من نشسته بودم رو صندلی آشپزخانه و منتظر دستور بودم.

مهرنوش از محسن پرسید:‌ کنیزتون چطوره ؟ مامانت میگه خیلی با استعداده؟

محسن خندید و گفت: اگه این بار بدشانسی نیاریم بعد این همه سال دیگه طلسم رو میشکنیم و برای همیشه هممون یه برده داریم. واقعا با همه نمونه هایی که دیدم فرق داره. انگار خلق شده برای این جایگاه. البته امروز کلی خطا کرده و حسابی قراره تنبیهش کنم.

مهرنوش گفت:‌ من که چیز خاصی ازش ندیدم چطور میگی با استعداده ؟

محسن گفت: الان میگم چرا

صدام زد محسن و گفت: سمانه سریع بیا کارت دارم.

خیلی سخت بود جلو مینا و بقیه بخوام جلوش زانو بزنم. از خدام بود ولی خجالت میکشیدم و کسی تا الان نمیدونست.

آروم رفتم تو حال کنار صندلی محسن زانو زدم و گفتم: بله آقا محسن

گفت: بزرگترین دلخوشیت چیه الان ؟

نفس عمیقی کشیدم و شمرده شمرده گفتم : اینکه به شما و مینا خانوم خدمت کنم و بتونم شما رو خوشحال کنم بزرگترین دلخوشی زندگیمه. ممنون که این فرصت رو بهم دادید. اجازه هست برای تشکر پاتون رو ببوسم؟

خیلی سخت بود این لحظه ها ولی من دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود.

محسن رو به من کرد و گفت: نمیدونم شاید اگه اصرار کنی گذاشتم پامو ببوسی.

عاجزانه شروع کردم التماس کردن: اقا محسن خواهش میکنم بزارید پاتون رو ببوسم. التماس میکنم.

همه داشتن میخندیدن و مینا با یه لبخند شیطانی داشت کیف میکرد.

محسن کمی از خندش کم شد و با یه سیلی خیلی محکم منو نقش زمین کرد و از جاش بلند شد و وایساد بالا سرم و گفت: باشه. خیلی آروم پاهام رو ببوس و ازم تشکر کن.

خیلی آروم لبامو نزدیک پاهاش کردم و پاهاش رو می بوسیدم و می گفتم: ممنون که این فرصت رو بهم دادید تا به شما و مامانتون خدمت کنم.

همه متحیر مونده بودن و دست از غذا کشیده بودن و فقط ما رو نگاه میکردن.

بعد از چند دقیقه بوسیدن و تشکر کردن محسن گفت:‌ بسه گمشو برو تو آشپزخونه.

محسن نشست رو صندلی و داشتم میرفتم تو آشپزخونه که محسن دوباره گفت:‌سمانه برگرد دوباره پاهام رو ببوس و بعد برو.

برگشتم و افتادم رو زمین و تقریبا زیر میز بودم. چند باری پاهاش رو بوسیدم و گفت: بسه، برو به کارت برس.

دیگه رفتم و تو آشپزخونه و اگه کسی نبود با دست کشیدن رو کصم ارضا میشدم که نمیشد.

چند دقیقه ای سکوت شد و بعد مهرنوش گفت: تبریک میگم. واقعا با استعداده . اما باز سر شرطم هستم. نمیتونه تبدیل بشه. خیلی نمونه ها رو دیدم که استعداد زیادی داشتن ولی موقع تبدیل همه چی خراب شد.

مینا خندید و گفت: پولاتو آماده کن که ۱۲ روز دیگه باید یه سفر ببری همه ما رو.

پارسا پرید وسط حرف و گفت: خاله نمیشه بدون تبدیل از این نمونه استفاده کنیم؟ خیلی حیفه اگه نشه ها؟‌

مینا گفت: پارسا خاله جون. کافیه یه نمونه تبدیل نشده رو یه روز بدم دست محسن. عصر نشده پاره پارش کرده. چند بار این اشتباه رو کردم و محسن یه کاری کرد که حتی نشد بخوریمش.

مهرنوش با خنده گفت:‌اره بابا بدون تبدیل فایده نداره. همین نمونه که گفتم تو فریزر شماست دست گل اقا پارساست. هی گیر داد که ایندفعه فرق میکنه و حواسم هست آسیب نبینه. یه سر رفتم بیرون و شب برگشتم دیدم تموم شده کار. شانس آوردیم گوشتش قابل استفاده بود. اشتباه کردم قبل تبدیل اجازه استفاده دادم.

پارسا ناراحت شد و گفت:‌ من کاری نکردم که اون خیلی ضعیف بود.

وهم و دلهره و ترس منو گرفته بود. پس نمونه منم. اما اکثر ماجرا برام گنگ بود. انگار اونا آدم فضایی بودن و من منظورشون رو متوجه نمیشدم. اصلا دنیایی که ازش صحبت میکردن و رو درک نمیکردم.

مینا گفت: این آخرین نمونست. اگه دیگه نشه صرفا هرکی پیدا شد رو دیگه استفاده میکنیم و تبدیل نمیکنیم.

مهرنوش به محسن گفت: نظر تو چیه ؟ دوست داری تبدیل بشه یا استفاده کنی الان ؟

محسن خیلی قاطع گفت: من اصلا به استفاده کوتاه مدت از این نمونه راضی نمیشم. فایده نداره. کلی براش برنامه ریختم. مطمئنم میشه و برای همیشه هممون به آرامش میرسیم و خودش جاودانه میشه. خیلی خوبه این. مامان میگه واکنشش به غذا ها عالی بوده.

پارسا گفت‌: نمیشه من کمی ازش استفاده کنم؟ قول میدم سالم بمونه

مینا خندید و گفت: هیچی دیگه. دست گلت همین الان تو فریزره . میخوای اینم نابود کنی ؟

همه خندیدن و بحث دیگه کلا عوض شد.

چند دقیقه بعد مینا گفت: سمانه سریع بیا لوازم ناهار رو جمع کن.

اومدم و دیدم پارسا و محسن رفتن اتاق محسن و در هم بستس. مینا و مهرنوش هم دارن باهام صحبت میکنن.

سفره رو جمع کردم و شروع کردم شستن ظرف ها و تمیز کاری ناهار.

مینا صدام زد: سمانه، برای ما چایی بیار.

چایی آماده بود و ریختم و بردم.

مهرنوش واقعا زیبا بود. حین چایی گذاشتن خیره بهش بودم که گفت: دوست داری کنیز منم باشی؟

به مینا نگاه کردم و دیدم خیلی مغرور داره بهم نگاه میکنه

گفتم: اختیار زندگی من دست مینا خانومه هر چی ایشون تصمیم بگیرن همونه.

مینا لبخند رضایت بخشی زد و گفت: سمانه خیلی خوب جایگاهشو پیدا کرده. سمانه کنیز هر کسی که من میگم باید باشه. شما که تو اولویتی مهرنوش جان.

مینا ادامه داد: برو فعلا باهات کاری نداریم. به کارت برس.

رفتم تو آشپزخونه و خیس خیس مشغول کارام شدم دوباره.

صدای شکستن چیزی از اتاق محسن اومد.

محسن داد زد: سمانه اینجا لیوان شکست. بیا جمعش کن

جارو و خاک انداز برداشتم رو رفتم تو اتاق. محسن و پارسا داشتن با کامپیوتر دو نفری بازی میکردن. دیدم دقیقا شیشه خورده ها زیر پای بچه هاست. محسن گفت: چرا وایسادی ؟ اولا زانو بزن دوما سریع جمع کن.

باز سوتی دادم. سریع زانو زدم و شروع کردم از کنار پای بچه ها خورده شیشه هایی که خیلی هم ریز نشده بودن رو جمع کردن. محسن گفت: پارسا دوستداری پای تو رو هم ببوسه سمانه ؟

پارسا گفت: من هیچوقت مفت اجازه نمیدم بهش. الان هم مسیر های سخت که بستس. پس فعلا نه ، نمیشه ببوسه.

محسن خندید و گفت:‌ عجب ظالمی هستی. حتی اینکه پات رو ببوسه رو در دریغ میکنی؟ عیب نداره بیا پای منو ببوس.

سریع صورتم رو نزدیک کردم به پای محسن و خواستم ببوسم که پاشو گذاشت رو گردنم و فشار داد. داشتم خفه میشدم. جفتشون از خنده داشتن میترکیدن. پارسا گفت :‌ گوشتش کن محسن.

محسن پاشو از گردنم برداشت و گفت: بلند شو ببینم تن لش. جمع کن برو تا خفت نکردم. سریع جمع کردم و رفتم بیرون. خورشید داشت دیگه غروب میکرد و دیدم صدایی میاد و فهمیدم که دارن میرن.

ترس وجودمو گرفت. انگار آرامش من به حضور اونا وابسته بود. منم خدافظی کردم باهاشون و در بسته شد.

محسن سریع رفت تو اتاق و در و بست.

مینا هم دست به کمر تو درگاه اتاقش وایساده بود و منو نگاه میکرد.

داشتم میلرزیدم. مینا با انگشتش بهم اشاره کرد که برم تو اتاق.

رفتم و پشت سرم در و بست و خودش نشست رو صندلی میز آرایش و داشت منو نگاه میکرد.

به ذهنم خورد تنها چیزی که الان تنبیهم رو کمتر میکنه التماس و به خاک افتادنه. خودم رو انداختم زمین و سرم دقیقا پیش دمپایی های سفید مینا بود. تقریبا سجده کرده بودم بهش.

گفتم:‌ مینا خانوم. التماس میکنم بهم رحم کنید. من دختر احمقی هستم. من کودنم. به احمق بودنم ببخشید منو.

سکوت بود و من تو سجده کنار یکی از پاهای مینا بودم و تنها صدایی که میومد برخورد دمپایی با کف پای مینا بود که روی پاش انداخته بود.

دستم داشت خسته میشد. کمی سرم و بلند کردم و دیدم مینا چشماش رو بسته. ولی تا سرم رو بلند کردم چشماش رو باز کرد و گفت: حس میکنم امروز تنها کسی که میتونه تو رو خوب تنبیه کنه محسنه.

سریع برو پیشش و بگو مینا خانوم گفته تنبیه من رو شما انجام بدید.

من میخوام استراحت کنم. فکر کنم تا آخر شب تو اتاق محسن باشی. برو

قبل رفتنت حتما بیا کارت دارم. خوش بگذره.

بدون هیچ کلام اضافی رفتم و در اتاق محسن رو زدم و گفتم: اجازه هست بیام تو آقا محسن؟‌

سریع گفت:‌اره .

رفتم داخل و دیدم رو صندلی نشسته. لخت و فقط یه شرت پاشه. زانو زدم جلوش و منتظر موندم.

محسن گفت: مامانم تنبیهت کرد؟ چون گفت چند تا کار اشتباه کردی صبح و باید تنبیهت کنه.

گفتم: نه آقا محسن ، واگذار کرد به شما.

محسن دستاش رو بهم مالید و گفت: پس امشب خیلی کار داریم. میخوام یه شبه کلی قانون جدید برات اضافه کنم و حسابی تنبیهت کنم. به روش های مختلف.

به سجده افتادم و گفتم: آقا محسن میشه توضیح بدم؟

محسن گفت: از الان تا وقتی بهت نگفتم خفه شو. صدات در بیاد کاری که میخوام هفته بعد تازه شروع کنم باهات رو همین الان انجام میدم. میخوام بهت حق انتخاب بدم اول تنبیه یا اول گفتن قانون های جدید ؟‌

گفتم: من خیلی میترسم اقا محسن.

گفت: نترس مطمئن باش همشو دوستداری.

گفتم: اگه میشه اول قانون

گفت: پس اول تنبیه. سه تا تنبیه ماله خودمه، یکی برای آماده نکردن لباس های صبحم و آماده نکردن صبحانه که مامانم مجبور شد همه رو انجام بده و از خوابش زد به خاطر تو، دوم به خاطر آماده نبودن لباس هام وقتی از مدرسه برگشتم، سوم هم وقتی اومدی شیشه خورده جمع کنی یادت رفته بود زانو بزنی، یکی هم برای مامانم که واگذار کرده به من، تنبیه ها رو میگم و باید بتونی درست ترتیبش رو بگی. یه ترتیب منطقی. اگه همه رو درست بچینی یه جایزه داری، اگه یک غلط هم داشته باشی یه تنبیه اضافی آخرش داری. یک ، موقع بازی صندلیم میشی. دوم ، باید پاهام رو کامل با زبونت تمیز کنی، دو روزه حموم نرفتم و حسابی پاهام کثیفه. سوم کلی کتک بخوری و کونتو با کمربند سرخ کنم چهارم جوراب هایی که امروز پام بود رو تو دهنت بشوری.

به گریه و هق هق افتادم و گفتم: آقا محسن رحم کنید بهم

محسن سریع گفت: خفه خون بگیر الاغ. یه قانونی هست که مجبورم الان بهت بگم. دیگه اقا محسن نداریم. فقط منو با اسم ارباب صدا میکنی. ارباب خالی.

ادامه داد: یه سوال ازت دارم. دروغ بگی میفهمم. از تنبیه ها بدت اومد و حالت بهم خورد یا ترسیدی؟

تو همون حالت سجده که بودم کمی بلند شدم و گفتم: خیلی دوست دارم به پاهاتون خدمت کنم ارباب. کمی از کتک ترسیدم.

گفت: نترس. شیرینی کتک خوردن هنوز خیلی زیر زبونت نیومده وگرنه حسابی حالت رو خوب میکنه. وقت تلف نکن سریع ترتیب درست رو بگو.

چون فکر میکردم صندلی شدن درد کم داره گفتم: اول صندلی بشم. دوم جورابتون رو تمیز کنم. سوم پاتون رو تمیز کنم. چهارم کتک بخورم ؟

گفت: حیف که زبونت رو نیاز داریم برای آینده وگرنه میکندمش که نتونی با این عقل کمت حرف بزنی. واقعا فقط به درد چشم گفتن و کتک خوردن و استفاده شدن میخوری. احمقه الاغ ترتیب درست باید اینجوری باشه.

اول باید حسابی کتک بخوری تا به هق هق بیوفتی و بفهمی عظمت منو تا خیلی مطیع تر و با ترس بیشتر بقیه دستورات رو انجام بدی. بعد از اینکه کتک خوردی و فهمیدی فقط الان اطاعت درسته، شروع میکنی با ترس پای کسی که تا چند ثانیه پیش سرخت کرده رو تمیز میکنی. جوراب رو میکنم تو دهنت تا بشوری بعدم میشینم رو صورتت و شروع میکنم بازی کردن. دیدی چقدر ساده؟

واقعا راست میگفت، بهترین حالت همینه. واقعا من خنگم. من مدیر اشپزخونمم نمیتونستم باشم. باز خداروشکر مینا منو کشف کرد.

محسن گفت‌: یه جریمه بهت اضافه شد که آخر کار باهات غافلگیرت میکنم.

ادامه داد :ساعت چنده ؟

به ساعت نگاه کردم و گفتم: ساعت ۷ شبه

گفت: امشب تا کارم باهات تموم نشده نمیری خونتون.

ادامه داد: وقت زیاد داریم. پس عجله ای ندارم برای تموم کردن برناممون. یه کار جالب میکنیم اصلا. برو پیش مامانم و برنامه رو بهش بگو و ببین نظرش چیه؟ چینش بهتری داره براش؟

گفتم: ارباب مامانتون خوابیدن و گفتن منو بیدار نکن.

محسن یه کشیده محکم بهم زد و گفت: یه جریمه دیگه بهت اضافه شد برای بعد برنامه هامون. امشب نمیزارم بخوابی. فقط ازت چشم بشنوم. من با تبعات دستور هام کاری ندارم. به درک که حتی ممکنه بمیری. فقط انجام بده. یالا برو.

از جام بلند شدم و رسیدم دم در اتاق مینا.

چقدر بدشانسم من. با تمام عشقی که داشتم میکردم ولی امروز از اولش استرسی و وحشتناک بود. چقدر جریمه و تنبیه. لعنتی از دل هر تنبیه یه تنبیه دیگه در میومد. مطمئنم به مرور بهتر میشم و کمتر تنبیه میشم.

من راه دیگه ای نداشتم. باید در میزدم و مینا رو بیدار میکردم.

چند باری در زدم و گفتم: مینا خانوم اجازه هست بیام داخل.

جوابی نیومد. منم نمیتونستم بدون انجام دادن کار برگردم پیش محسن.

در رو آروم باز کردم و دیدم. مینا خوابه خوابه. چقدر سکسی و خوشگل خوابیده بود.

دوباره برگشتم پیش محسن و زانو زدم و بدون اجازه افتادم رو پای محسن شروع کردم بوسیدن و با گریه میگفتم: ارباب خواهش میکنم. مینا خانوم خوابه. التماس میکنم. هر کاری بگید انجام میدم فقط از این کار معافم کنید.

محسن از جاش بلند شد و من با چک و لگد از اتاق بیرونم کرد و گفت: سمانه دفعه آخره بهت میگم، یا انجام میدی کارم رو یا کاری میکنم هیشکی دیگه نشناستت.

با گریه از جام بلند شدم و وارد اتاق شدم.

نزدیک شدم و آروم گفتم: مینا خانوم ؟ مینا خانوم؟

مینا هول شد و یهو از جاش بلند شد و گفت: چی شده؟

گفتم: توروخدا ببخشید منو بیدارتون کردم. میخواستم یه چیزی ازتون بپرسم

در عرض چند ثانیه مینا دیوونه شد و موهام رو گرفت و شروع کرد سیلی زدن. خیلی عصبانی بود. چند دقیقه داشتم فقط سیلی میخوردم. منو انداخت رو تخت و بعد از چند کشیده خوردن از چپ و راست تو صورتم گفت: تکون بخوری جونتو میگیرم. از تخت اومد پایین و دمپایی لا انگشتی های سفیدش رو پاش کرد و برگشت رو تخت. بدون حتی لحظه ای درنگ یه پاش رو گذاشت رو صورتم و از صورتم کمک گرفت و بدنش رو بلند کرد و اون یکی پاش رو هم گذاشت رو صورتم. صورت من دقیقا زیر وزن کامل مینا بود و تمام چهرم زیر پاها و دمپایی های مینا محو شد.

تو همون حالت گفت: لیاقت نداشتی پوست پام رو روی صورتت لمس کنی. تکون بخوری تعادلم بهم بخوره یا صدات در بیاد تیکه تیکت میکنم.

نفسم داشت بند میومد و کلم داشت میترکید. با اون قد و حداقل ۸۰ کیلو وزن صورتم زیر پاهاش بود. کمتر از یه دقیقه شد که اومد پایین و داشت نفس نفس میزد.

من مثل جنازه افتادم بودم رو تخت و به سقف خیره بودم. با سیلی دوباره مینا به خودم اومدم.

نفس نفس زنون گفت: بدو جلوم زانو بزن.

بی جون خودم رو پرت کردم رو زمین و به زور جلوی مینا زانو زدم.

با سیلی بعدی خوردم زمین و پاشو گذاشت رو صورتم و در حالی که مثل یه شیر داشت نفس نفس میزد و کلی عرق کرده بود گفت : مگه نگفتم وقتی خوابم بیدارم نکن؟ حتما باید اینجوری کتک میخوردی ؟

پاش رو برداشت و نشست رو صندلی و گفت: بدو برام آب بیار.

به زور از جام بلند شدم و داشتم میرفتم تو آشپزخونه. نگاهی به اتاق محسن انداختم. نگاهش به نگاهم خورد یه لبخند شیطانی زد. نکته عجیب تر این بود که شرتش حسابی باد کرده بود. خیلی زیاد. انگار چیزی تو شرتش گذاشته باشه. سریع رفتم و با یه لیوان آب برگشتم پیش مینا و آب رو دادم دست مینا و جلوش و بین پاهاش زانو زدم. سرم پایین بود و داشتم به پاهای قدرتمند و زیباش نگاه میکردم که صورتم رو کامل له کرده بود.

کم کم آروم شد و چند دقیقه فقط سکوت بود

بالاخره سکوت شکست و گفت: ببخشید، خیلی عصبانی شدم. نباید شاید اینقدر شدید کتک میخوردی. صورتت خیلی اذیت شد؟

اشکم رو گونم جاری شد و گفتم: مینا خانوم، خواهش میکنم شما ببخشید نگید. من باید بگم غلط کردم. شما به من گفته بودید که از خواب بیدارتون نکنم. مجبور شدم. شما منو ببخشید. صورت من مهم نیست. پاهای شما مهمه. اذیت نشدید که؟

بh هق هق گفتم: مینا خانوم التماستون میکنم همیشه کتکم بزنید. من از شما کتک نخورم میمیرم. من عاشق شمام. همین که تو کتک خوردن عظمت شما رو لمس میکنم و فرصت برام پیش میاد که نزدیک پاهای شما باشم برام عالیه. خواهش میکنم دیگه از من معذرت خواهی نکنید.من تمام لباس هام رو ریختم دور و پیش خودم گفتم اگه نشه که کنیز شما بمونم خودکشی میکنم.

به گریه شدید افتادم و ادامه دادم: من دیگه هیچ جا نمیرم. اصلا بکشید منو حتی اگه منو نمیخواد.

مینا کمی تعجب کرد بود و در حالی که موهاش کمی بهم ریخته بود و تازه داشت از برافروختگی کم میشه گفت: چقدر لذت بخشه کسی رو به این شدت کتک بزنی و صورتش رو له کنی بعد معذرت خواهی کنه و التماس کنه که همیشه بزنمش.

کمی چهرش برافروخته شد و ادامه داد: همیشه مطمئن بودم عاشق پاهامی ولی من این که کسی چیزی بخواد و بهش ندم رو خیلی دوست دارم. اصلا چون میدونستم احساساتت رو، دمپایی پوشیدم. پیش خودم گفتم حتی موقع تنبیه به مراد دلت نرسی و پوست پام رو لمس نکنی. خیلی خیلی باید بدویی تا به پاهام برسی، کثافته حقیر.

شجاع شدم و گفتم :‌ مینا خانوم ممکنه باز کتکم بزنید؟‌ تکون نخوردم وقتی زیر پاهاتون بودم؟ التماس میکنم تنبیهم کنید.

مینا بلند بلند میخندید و سرم رو گرفته بود تو دلش و فشار میداد.

مینا سرم رو هل داد و دوباره موهام رو گرفت.

گفت: دهنتو باز کن کثافت

دهنم رو باز کردم و یه تف بزرگ جمع کرد تو دهنش و آروم سقوط داد تو دهنم.

گفت: بخور غذای امروز رو.

با ولع خوردم و گفت: آفرین. نه بیشتر کتکت نمیزنم. بیشتر ادامه بدم کنترلم رو از دست میدم و دیگه حیفت میکنم. در ضمن از این به بعد به من نمیگی مینا خانوم ، فقط ازت ملکه ی من یا ملکه مینا یا ارباب مینا یا سرور من و امثال این اینا رو بشنوم. فهمیدی آشغال؟‌

گفتم: چشم سرورم.

با عجز و حال خراب گفتم:‌ میشه من خاک پاتون باشم؟ میشه منو بی ارزش ببینید؟

صورتش برافروخته تر شده بود و چشماش کمی قرمز.

خیلی خشن نگاهم کرد و گفت: هستی، وگرنه اینجا نبودی. تو وضعیتت خیلی خرابه نمیشه تا ۱۲ روز دیگه صبر کنیم و برات تصمیم بگیرم. با این که امروز بهت غذا ندادم امروز حالت خراب تر شده. ببین غذا میخوردی دیگه الان مرده بودی. البته خودت فهمیدی که داستان فقط تصمیم نیست و قراره کاری بکنیم روت. امروز چهارشنبه بود. اگه همه چی خوب پیش بره، شنبه شب بالاخره وارد دنیا واقعی میشی. الانم برو و بیشتر خودتو بهم عرضه نکن. تو محتاج عمق بیشتری و منم عطش نابود کردنت رو دارم ولی اگه بخوام اون عمق رو بهت نشون بدم آسیب میبینی. اگه تجربه های قبلی نبود امشب جونت رو میگرفتم ولی چون تو رو برای همیشه میخوام، خودم رو کنترل میکنم. یالا برو تا نکشتمت.

گفتم: ارباب مینا؟ میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟‌ اصلا برای این پیشتون اومدم و بیدارتون کردم.

مینا گفت: دوست دارم وقتی کارم داری یا صدات میکنم بهم سجده کنی و صورتت نزدیک پاهام باشه. انگار داری زمین زیر پام رو میبوسی. هر وقت هم کارت دارم و صدات زدم میای زیر پاهام میخوابی و صورتت رو میزاری زیر دمپایی هام و تو اون حالت گوش میدی چی میگم. اگرم چیزی پام نبود همون سجده کن چون فعلا لیاقت نداری. اینا قانون جدید بود. یادت نره. بگو کارت رو.

سجده کردم و لب ها و صورتم چند میلی متری پاهای مینا بود. بوشون کامل تو دماغم بود. انگشتاش رو تکون داد و وقتی دید خیلی حالم خرابه گفت:‌خیلی دلم برات میسوزه. اینهمه سختی کشیدی تو زندگیت که بتونی حداقل بو کنی پاهام رو. میترسم شنبه نتونی موفق بشی و هیچوقت نتونی به آرزوت که پاهای منه برسی. فقط و فقط و فقط امشب چون دلم سوخته اجازه میدم انگشت پام رو بو کنی.

تمام شرتم خیس شده بود و مطمئن بودم یه انگشت به کصم بخوره ارضا میشم. تمام وجودم مثل تب کرده ها عرق کرده بود و داشتم میلرزیدم.

آروم دماغم رو بالای انگشت شصت پای مینا گرفتم و بو کردم.

موچوله شدم و مثل برگی که میسوزه جمع شدم. بله، بدون دست زدن به کصم ارضا شده بودم.

چند دقیقه ای مینا میخندید و ولی خنده هاش کمی با صدای کلفت تر بود. کم کم خودم رو جمع کردم و دوباره به حالت سجده نزدیک پای مینا قرار گرفتم.

در حالی که مینا کمی بی تاب بود و صورتش غرق عرق شده بود و چشماش بیشتر قرمز شده بود گفت: تمام زندگیم رو گشتم که کسی رو مثل تو پیدا بکنم. کسی که از بوی پای من ارضا بشه. دیووونم کردی دختر.

مینا وایساد و گفت:‌خودت خواستی.

من تو حالت سجده بودم و چیزی رو نمی دیدم ولی فهمیدم مینا لباساش رو داره در میاره. با لگدی که زیر چونم زد پرت شدم و تخت افتادم رو زمین و دیدم یه بدن شاهکار که پوستش کمی سبزه هست و زیبایی ازش میباره جلوم وایساده و فقط یه شورت و سوتین زرد تنشه.

بدنش تراش خورده بود و نگاه بهش برای ارضا شدن یک عمرم بس بود. هیچی کم و زیاد نداشت. نقاشی شده بود.

مثل سگ به زانو در اومدم و داشت آب دهنم میریخت. محتاج خدمت به این فرشته بودم.

گفت: اگه دیدی دارم زیاده روی میکنم محسن رو صدا کن.

چشماش قرمز شده بود و مردمک چشمش هم به جای گرد کمی کشیده بود. کنار گونش تیره شده بود و داشت نفس نفس میزد. ترسم گرفت ولی حشر به همه چی غالب بود اون لحظه.

نزدیک تر شد و یه تف غلیظ تو صورتم انداخت و با گرفتن موهام شروع کرد سیلی زدن. داشتم از درد بیهوش میشدم. موهام رو به قدری کشیده بود که سوزش پوست سرم داشت بیچارم میکرد. کمی جیغ زدم که کشیده بعدی اومد صورتم.

گفت:‌ در توالت رو باز کنی توش ان پر میکنم. پس خفه شو.

بعد از چند تا کشیده افتادم زمین و مثل اینکه سر من توپ فوتباله با پاش محکم سرم رو شوت کرد. بعد از یه ضربه محکم به سرم دیگه چیزی یادم نمیومد تا اینکه چشمم رو باز کردم و دیدم مینا دمه کمده و یه شلاق کوچیکه چند شاخه رو درآورد.

از شدت ضربه به سرم چند ثانیه بیهوش شده بودم.

اومدم سمت منو و با کلی کتک مثل دیوونه ها لباس هام رو پاره پاره کرد و لخت لخت شدم جلوش. از موهام منو بلند کرد و مثل خرم کرد و سوارم شد.

گفت: بچرخ تو اتاق الاغ من

به سختی راه افتادم و فضای خیلی زیادی نبود که بخوام توش حرکت کنم.

داشت نیروم تموم میشد که با ضربه محکم شلاق مینا به کونم تلاشم رو بیشتر کردم. چند دوری تو فضای کوچیک زدیم و حینش کلی با شلاقش کتکم میزد و دستور میداد به کجای اتاق برم و فقط به صفت الاغ صدام میکرد. بالاخره خوردم زمین و صورتم دقیقا کنار پای مینا فرود اومد.

پاش رو نزدیک تر کرد به صورتم گفت: انرژی از این بیشتر که نزدیک پاهامی. پاشو خر با وفای من. بلند شو ملکه رو برسون به تخت. با شنیدن این حرفا و دیدن پاهاش انرژی گرفتم و دوباره نشست رو کمرم و شروع کردم حرکت کردن و نزدیک تخت که شدم از جاش بلند شد و با سیلی از پشت به صورتم نقش زمینم کرد. لبه تخت نشست و گفت: یالا الاغ بلند شو. اربابت دستور میده.

مثل فرفره از جام پریدم و مثل سگ جلوش آماده شدم.

گفت : دمر بخواب رو تخت حیوون من.

از روی تخت بلند شد و من دمر خوابیدم رو تخت.

جلوم وایساد و دستش رو بالا برد و شلاق با شدت روی کونم فرود اومد.

اینقدر درد وحشتناک بود جیغی کشیدم و چشمام سیاهی رفت و به خودم پیچیدم. از مو، سرم رو بلند کرد و تفی تو صورتم انداخت و گفت: مگه نگفتم در توالت رو بسته نگه دار.

شرتش رو از پاش در آورد و گوله کرد و بخشیش رو فرو کرد تو دهنم و دیگه صدام بیرون نمیومد.

لرزیدم و دوباره ارگاسم بعدی رسید.

مینا فهمید ارضا شدم و با صدای عجیبی خندید و داد زد و گفت: حیوونه مریض تو برای من ساخته شدی.

کس زیبای مینا جلوی چشمم بود و شرت خوش بوش تو دهنم و بی رحمانه داشتم ازش کتک میخوردم و تنبیه میشدم.

بی رحمانه شروع کرد شلاق زدن. ملافه تشک رو چنگ میزدم و شرت تو دهنم رو گاز میگرفتم و شلاق میخوردم. مینا میخندید و شلاقم میزد. بالای ۵۰ ضربه شد و من مثل گوشت کبود و خط خطی شده روی تخت داشتم جون میدادم. سرم از تخت بیرون اومده بود و حتی توان نگه داشتن شورت مینا تو دهنم رو نداشتم.

مینا دستی به پیشونیش کشید و عرقش رو پاک کرد و از مو منو چرخوند و خودش پرید رو تخت.

تمام موهام رو یه دسته کرد و تو دست راستش گرفت و خودش بالای تخت تکیه داد و پاهاش رو باز کرد.

با یه سیلی چپ و راست به خودم اومدم.

مینا گفت:‌ سگ من، زبون نجست رو بیار بیرون

زبونم رو بیرون آوردم و سرم رو خودش نزدیک کصش کرد و گفت: لیس بزن حیوون.

با اینکه منگ بودم و از درد داشتم جون میدادم، شروع کردم بی حال لیس زدن کس شاهکار مینا.

صدای ناله سکسی مینا کل فضای اتاق رو گرفته بود و هر چند ثانیه منو مهمون چند تا سیلی میکرد و با تف هایی که میکرد یه جورایی تو لیس زدن کصش بهم کمک میکرد.

یه لحظه صورتش رو دیدم و بهت ورم داشت: چشمام کامل قرمز شده بود و مردمک مشکیش کامل کشیده شده بود مثل چشم یه تمساح. دندوناش مشخص بود و داشت لذت میبرد. آب دهنش میریخت رو شکمش و صورت من. به چند تا سیلی منو به لیس زدن کصش برگردوند.

شلاقش رو دست گرفت و در حین خوردن کصش کمر و کونم رو کمی آروم شلاق میزد.

خیلی بی تاب شده بود و صدای خر خر میداد.

با صدای لرزون و عجیب غریب گفت: میکشمت. میکشمت. زندت نمیزارم. خودت خواستی. میتونستی همیشه لذت ببری.

ضربه شلاقش شدید تر شد و منم صدام رو تو کصش خالی میکردم.

خوشمزگی بدن و کس مینا آرام بخشی بود رو پارگی و له شدگی بدنم.

مثل افراد لمس لیس میزدم و کتک میخوردم.

به خودم اومدم و دیدم بلند شد و سرم و گرفت و گذاشت بالای تخت.

دهنم رو باز کرد و دوباره شرتش رو گذاشت تو دهنم.

بدون لحظه تامل با دمپاییش دوباره وایساد رو صورتم و گفت: آخیش. فرش زیر پام باید همیشه این باشه. انگشت های پاش رو تو دمپایی تکون میداد.

بالای تخت رو گرفت ، پرید و روی صورتم فرود اومد.

گردنم صدای بدی داد و دیگه چیزی ندیدم و که با خوردن یه سیلی به خودم اومدم.

گردنم فوق العاده درد میکرد.

و تنها چیزی که جلوی صورتم بود و میتونستم ببینمش کس صورتی و زیبای مینا بود.

داد زد و گفت:‌ حیووون ، لیس بزن و بپرست کص منو.

میتونم بگم حتی اختیار گردنمم دیگه نداشم و مثل جنازه شده بودم. اون میدونست و سرم و گرفته بود نزدیک کصش و فقط از زبونم میتونستم استفاده کنم.

و دوباره شلاق و دوباره شلاق

حس کردم بدن مینا داره بیش از حد تکون میخوره و تو یه حرکت پاهاش رو بست و صورتم کیپ شد تو کصش و ملکه من داشت ارضا میشد.

فریاد خیلی بلندی زد و دیگه نمیتونستم نفس بکشم.

مینا فشار پاهاش رو بیشتر کرد و مطمئن بودم دیگه زندگیم داره تموم میشه.

مینا داشت میلرزید و آروم میگفت: گفتم دیوونم نکن وگرنه میکشمت.

داشت زندگیم بین پاهای مینا تموم میشد.

تو اون لحظه خواستم محسن رو صدا بزنم ولی پایان پیدا کردن زندگیم بین کس ملکه مینا قشنگ ترین چیزی بود که پیدا کردم.

در اتاق یهو باز شد و محسن پرید تو و داد زد : مامان چیکار میکنی ؟ کشتیش. ولش کن. حیفه.

مینا گفت: من باید بکشمش. تقصیر خودشه.

محسن چیزی در گوش مینا گفت و بالاخره راه نفسم باز شد و در حالی که مثل یه فرد لمس رو تخت بودم و آب از گوشه دهنم جاری شده بود سقف رو تماشا میکردم و لخت لخت جلو محسن بودم.

دنیا چرخید و چرخید و چرخید.

دوباره برگشته بودم به اون دشت سبز که یه تک درخت بزرگ توش بود. دوباره همون کابوس که قبل تموم اون اتفاق ها دیده بودم. مار کامل دور من پیچیده بود و نیشش داشت به صورتم میخورد. مار به صدا در اومد و گفت: چیزی نمونده.

چشمام رو به سختی باز کردم و خودم رو روی تخت مینا دیدم و هوا روشن بود و مهرنوش بالا سرم بود.

نوشته: اسیر ذهن

بازدید 8,309

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

7 پاسخ به “سمانه بودم (۳)”

  1. این چی بود؟ شما دیگه باگ خلقتین بنظرم ی سیانور بگیر هم خودت هم اون چهارتا رو خلاص کن شاید ی زره زمین جای بهتری بشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.