چگونه سیسی شدم (۱)

با سلام و درود

اولین‌بارمه داستان مینویسم و پیشاپیش بابت ضعفایی ک دارم از مخاطبین عزیزم عذر میخوام

این داستان متعلق به سالها زندگی منه و نخواستم خیلی بسطش بدم و سعی کردم چکیده و فشرده بیان کنم.

بهرحال امیدوارم دوست داشته باشین و نظراتتون رو بهم بگید

️توجه : لازم میدونم بگم که به هیچ وجه من این سبک زندگی و این مسیرو به هیچ کسی پیشنهاد نمیکنم و فقط دارم قصه خودمو روایت میکنم!

از همون دوران ابتدایی مدرسه منو بعنوان بچه خوشگل میشناختن

به نسبت بقیه خوش پوشتر ،خوش لباستر ،تمیزتر و سفیدتر بودم و جوّ مدارس پسرونه هم یجوری بود که اینجور چیزا برات داستان میشد

خیلی از بچه های بزرگتر مدرسه انگشتیم میکردن و خیلیا ب دروغ به همدیگه میگفتن که من فلانیو کردم و پُز میدادن. درحالیکه واقعا اینجوری نبود و من اصلا تا سن ۱۷ سالگی با کسی نبودم حتی یادمه بعضی معلما هم روم کراش میزدن و حتی لمسم میکردن.

یادمه زیر ۱۲ سالم بود که یه روز پسرخالم خونمون بود و از من چندسالی بزرگتر بود و بعد از کنجکاوی و صحبت کیرشو دراورد تا به من نشون بده

وااای خیلی بزرگ بود؛ سیاه و کلفت ! به من گفت دست بزن بهش.

اولین بار اونجا من یه کیر واقعیو لمس کردم .بعد از آب منی حرف زد و منم تو اون سن اصلا نمیدونستم آب منی چیه خلاصه جلوم جق زد و آب زیاد و غلیظشو نشونم داد. من خیلی مات و مبهوت نگاه میکردم فقط.و این قضیه دیگه تکرار نشد

از ۱۳ سالگی هم با خودارضایی آشنا شدم و تقریبا هر روز انجامش میدادم و به زندگی جنسیم به همین منوال میگذشت

خلاصه بدون اتفاق خاصی ۴ سالی گذشت و یه نفر وارد زندگیم شد و با زبون بازی و هزارتا داستان مخمو زد و چند وقت منو میکرد اما من واقعاً دوست نداشتم و لذت نمیبردم اما گیر کرده بودم

تا اینکه ب لطف خدا از شرش خلاص شدم

اون رابطه خیلی تاثیرات مخربی روی روحیه ام و تحصیلم گذاشت

احساس حقارت‌داشتم و از خودم و اون شخص متنفر شده بودم چون اجباری بود همه چیز.

از سن ۱۸ سالگی من با دختر اوکی شدم و با جنس مخالف سکس داشتم و اتفاقا براشون پارتنر خوبی هم بودم اما بعد از سکس با حدود بیست تا زن و دختر، از سکس با جنس مخالف مثل قبل لذت نمیبردم و اون هیجانو برام نداشت .

رفته رفته توجهم به بدن خودم جلب شد و دیدم چقدر اندامم دخترونه و سکسیه

پوست نازک و سفید ، بدن بی مو، دستای ظریف مچ ظریف،

باسنی که برای این جثه ، بزرگ و زنونه بنظر میومد و رونای تپل و توپر زنونه،دودولو بیضه های کوچولو،و کمبود شدید تستسترون و انرژی مردونه ، همه و همه این فاکتورا منو نسبت ب خودم هورنی تر میکرد …

البته هیچوقت مثل بعضی از دوستان تابلو نبودم و بجز توی خلوت خودم همیشه مردونه و معمولی بودم و هستم

دنبال یه چیز جدید و یه حس تازه و ناب بودم تا اینکه چندسال پیش با این سایت و مفاهیمی مثل سیسی و فمبوی و زنپوش و… آشنا شدم البته این کلمات اونموقع مثل الان اینقدر رایج نشده بود.

اوایل فقط توی چت روم میرفتم و حرفای معمولی رد و بدل میکردم تا یواش یواش شروع کردم اونجا از بدن خودم عکس گذاشتن ودیدم چقدر خوششون میاد و چقدر تحریک میشم ازینکه مردای دیگه ازم تعریف میکنن و رو عکسام راست میکنن و بم پیشنهاد میدن و … منم شروع کردم زنپوشی و عکاسی و دیدم چقدر خوبه و چقدر حشری تر میشم با شرت زنونه و چقدر بهم‌میاد

شبا و روزا میگذشت و من هرشب تو چت بودم و یواش یواش تلگرام و ویدیو و عکس و ویدیو کال و … بی پرده بگم عاشق لوندی و دلبری کردن شده بودم عاشق هرزگی، عاشق کیر خوردن شده بودم عاشق مردای پشمالو و سن بالا و قوی که آب مردونگیشونو تو کص پسرونم خالی کنن، با دیدن بدنهای مردونه و هیری و کیرای بزرگ خیس میشدم و سوراخم نبض میزد همه فکر و ذکرم شده بود دادن و خوردن و جندگی.

یه زن تو وجودم بود که انگار بیدار شده بود

تا صبح شهوترانی میکردم و لذت میبردم و به خیال خودم هر وقت بخوام میتونم این عادتو ترک کنم درحالیکه بدون اینکه بفهمم داشتم هویت جنسی خودمو تغییر میدادم و توی مسیری قدم برمیدارم که برگشتنش از تقریباً غیر ممکنه !

شبا کارم شده بود جندگی و عکس و ویدیو کال و آوردن آب مردای دیگه و بعدم ارضای خودم .

وقتی عکسای خودمو با شرت زنونه و ساپورت و سوتین و فیشنت میدیدم

انگار یه صدایی بهم میگفت تو یک دختر جنده ای تو کالبد پسرونه

هرچند سرکوبش میکردم اما حسش خیلی قوی تر ازونی بود ک کلا خاموش بشه

زمان میگذشت و روز ب روز حس من قوی تر میشد طوری که دیگه نمیتونستم مهارش کنم و خود ارضایی با فکر گاییده شدن و ساک زدن کیرای کلفت و جنده بودن مجازی دیگه ارضام نمیکرد و دلم یه لذت قوی تر میخواست

بعد از ماهها چت و عکس دادن و عکس گرفتن و هرزگی مجازی،

جرقه قرار حضوری تو ذهنم زده شد

یه شب با تردید توی تلگرام با یه مرد سن بالای محترم آشنا شدم

بعد از چندشب چت و تبادل عکس و… باهاش قرار گذاشتم ک بریم دور بزنیم با ماشین و حرف بزنیم

اونشب ساعت ۱۰ باهاش قرار گذاشتم و رفتم البته اون مال شهرما نبود و واسه یه ماموریت کاری اومده بود. وقتی رسیدم سر قرار کلی با خودم کلنجار رفتم و از دور نگاهش میکردم

با کلی دودلی و ترس و استرس تونستم خودمو راضی کنم که سوار ماشینش بشم

وقتی نشستم و سلام‌دادم تمام بدنم یخ کرد

هیچوقت اونشب و اون لحظاتو فراموش نمیکنم

اسمش مهدی بود یه مرد ۵۰ و خورده ای ساله با قد متوسط و چهره مردونه و باحال

آرامش خاصی داشت و حال منو میفهمید بهش گفتم من خیلی استرس دارم حالم بده نمیدونم چجوری شد که به اینجا رسیدم و مث یه دختر بایه مرد قرار گذاشتم

گفت حستو قبول کن و ازش لذت ببر

دستشو که گرفتم قلبم آروم گرفت و با حرفاش حالمو بهتر کرد

نمیدونم چیشد ولی یهو مث وحشیا رفتم تو لباش و اونم زد بغل و همراهیم کرد و دوسه دقیقه ای لب گرفتیم

باورم نمیشد ک من دارم اینکارو میکنم

یه حس خیلی عجیب و آمیخته با شهوت و حیا و ترس و تعجب و …

اما هرچی بود خیلی شیرین بود خلاصه راه افتادیم و از خودمون گفتیم و تحصیلات و خانواده و شغل و …

توی مسیر خونشو بهم نشون‌ داد و گفت اینجارو سازمان برام کرایه کرده و چندماه دیگه تو شهرتون هستم و بعدش باید برم

با اینکه فقط چند دقیقه از آشناییمون میگذشت فکر کردم اگه بره تنها میشم

دوتا خیابون اونطرف تر از جای اولی که قرار گذاشته بودیم پیاده شدم و باز لباشو خوردم دیدم کیرش راست شده و چشاش خماره

دستشو گذاشتم رو کونم و دیدم داره دیوونه میشه

یهو گفتم خدافظ

همینجوری مات موند

خندیدم گفتم هماهنگ میشم باهات…

ادامه دارد…

نوشته: پاییز چالوس

بازدید 4,576

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “چگونه سیسی شدم (۱)”

  1. شیطون منم الان تو مرحله همین عسکو اینام به قول خودت عاشق دلبری کردن برای مردای سن بالا و خود ارضایی با فکر ساک زدن و دادن اینا نمیدونم چیکار کنم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...