کیر همدیگه رو تو باغ خوردیم (۲)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

سلام به همه بچه های خوب شهوانی و ممنون بابت کامنتهای خوبی که برای ماجرای عشقبازی من با کیر رفیقم توی باغ ارسال کردید.
بزارید راستش را بهتون بگم. اون روز که من برای اولین بار با کیر دوستم عشق بازی کردم، آنقدرها هم که فکر میکنید شیرین و لذتبخش تموم نشد.
اون روز وقتی از باغ برمیگشتیم تو راه هیچ کدام با هم حرف نزدیم ، من حتی موقع رانندگی سعی می کردم توی آینه بغل سمت راست که دوستم نشسته بود نگاه نکنم که یهو باهاش چشم تو چشم نشم . انگار که یک حس گناه و پشیمانی بی حد و مرز افتاده بود به جونم، دلم می خواست بمیرم ، از خودم خجالت می کشیدم و احساس می کردم به رفاقتی که بین خودمون بود خیانت کردم . با خودم فکر می کردم این رفاقت چند ساله دیگه برای همیشه با خجالت و سرافکندگی تموم شد.
مشکل اینجا بود که دوستم هم هیچ‌حرفی نمیزد . سعی نمی کرد ماجرا را توجیه کنه ، این سکوت باعث میشد من فکر کنم اونم مثل من داره از خجالت و شرمندگی می میره ،

وقتی رسیدیم جلو‌خونه شون یه خداحافظی سریع کرد طوری که من فقط فظ آخرش را شنیدم ، پرید پایین و در را بست و رفت. من چند ثانیه که به نظرم یه عمر اومد همونجا موندم ، خیلی از دست خودم ناراحت بودم ، احساس گناه ولم نمی کرد . به خودم گفتم خاک بر سرت کنن، احمق، بیشعور، حالا با چه رویی میخوای بری خونه و توی چشم مامان و بابا نگاه کنی . داشتم دیوونه می شدم . سرم را گذاشتم روی فرمون ماشین ، چشمام را بستم که آروم بشم ، لحظه لحظه اون صحنه های کیر شق شده خودم و عشقبازی هایی که با کیر همدیگه کرده بودیم مثل فیلم سینمایی توی ذهنم پخش شد ، از تصور اون صحنه ها کیرم سفت شد و همون حس و حال اومد سراغم و حالم عوض شد. انگار که کیرم به دادم رسیده بود و با شق شدنش باعث شد که از اون حال بدی که به خاطر احساس گناه و پشیمانی بهم دست داده بود خودم را بکشم بیرون و بعدش خودم را جمع کردم و رفتم بطرف خونه.
مطمئن بودم با اون حالی که من دارم اگر چشمم توی چشم مامان یا بابا می افتاد بدون شک اون حالت برافروختگی که توی وجودم احساسش می کردم من را لو میده . باید هر طور شده یه جوری خودم را به اتاق می رسوندم که چشم مامان اینا بهم نیفته. وقتی رسیدم پشت در خونه ، یه کم مکث کردم ، کلید را انداختم و رفتم داخل ، مامان توی آشپزخونه مشغول بود و پشتش به من بود ، یه سلام کردم نصف راه تا اتاق را با سرعت رد کردم، نزدیک اتاقم که شدم گفتم : مامان من با دوستم بیرون شام خوردیم ، من خسته هستم و‌ فردا هم باید صبح زود بیدار بشم ، بعدش یه شب بخیر گفتم و قبل از اینکه مامان فرصت کنه به طرفم بچرخه و من را ببینه پریدم تو اتاق و در را بستم . از خودم بدم اومده بود ، حالا علاوه بر احساس خیانت به خودم و خیانت به رفاقت چند ساله مون ، احساس خیانت به مامان و بابا هم اضافه شده بود . دلم می خواست بمیرم . رفتم تو تخت و پتو را کشیدم روی سرم که اگر مامان بیاد تو اتاق و بخواد باهام حرف بزنه نتونه چشمام را ببینه. لامصب چشم ها همیشه آدم را لو میدن. احساس گناه داشت همه وجودم را می خورد. انگار که تاوان همه لذتی که اون روز برده بودم را باید پس می دادم . سرم را توی بالش فرو کردم ، دوباره ناخودآگاه یه دور ماجرای امروز را توی سرم مرور کردم ، یادم اومد که اول دوستم‌ لخت شده بود و من کیرش را دیده بودم، بعد یادم اومد که دوستم همون اول کار دست من را گرفت و گذاشت روی کیر خودش، بازم یادم اومد که اون بود که کیر من را تو‌ دستش گرفته بود . یادآوری اینها بهم کمک می کرد که خودم را تبرئه کنم و همه چیز را بندازم گردن اون. تو همین فکرا بودم و داشتم ماجرای امروز را توی افکارم مرور می کردم که شاید بتونم چیزای بیشتری پیدا کنم که همه چیز را بندازم گردنش و این عذاب لعنتی را کم کنم، اما این یادآوری دقیقا برعکس عمل کرد و دوباره باعث شد تصویرسازی اون لحظه ها همون احساس شهوتی که داشتم را برام زنده کنه و کیرم یواش یواش داشت سفت میشد. با ناراحتی و عصبانیت کیرم را از روی لباس گرفتم و فشارش دادم و فکر کردم که ازش متنفرم. خلاصه حسابی قاطی کرده بودم . اون شب با عذاب وجدان و احساس گناه و پشیمانی زیادی خوابم برد.

یادم هست که تا هفت هشت روز اصلا سراغ دوستم‌ نرفتم. ما دوتا قبل از اون روز، بدون استثنا هر روز با هم بودیم ، فوتبال بازی می کردیم ، ولگردی تو‌ شهر و پاساژها و خیابونا و خلاصه بیشتر ساعت های روز را با هم بودیم . از اونم خبری نبود . انگار که هر دوتامون داشتیم دوران سخت عذاب وجدان و پشیمانی بابت اون روز را تجربه می کردیم.
تقریبا هفت روز شایدم هشت روز گذشت تا اینکه یه روز بطور اتفاقی همدیگه را تو کوچه دیدیم ، از دور دیدمش ، دلم یهو ریخت ، قلبم انقدر تند میزد که احساس کردم از گلوم داره میاد بیرون ، می خواستم مسیرم را عوض کنم که باهاش روبرو نشم اما نمی تونستم ، هر چی نزدیکتر میشد ضربان قلبم تندتر میشد ، زبونم توی دهنم خشک شده بود ، حتی نمی تونستم آب دهنم را قورت بدم . نزدیک شدیم ، چشم تو چشم ، صورت به صورت ، نگاهش کردم ، همه اون احساس گناه و عذاب وجدان و اون کس شعرهای لعنتی از سرم پرید و رفت ، یهو سبک شدم ، به صورتش نگاه کردم ، چشماش ، گونه هاش ، حالت موهاش ، همه اینا حالم را خوب می کرد ، حس کردم خیلی دوستش دارم، حس کردم ندیدنش چقدر برام سخته . دوستم بهم سلام کرد ، بی اختیار بغلش کردم و گفتم چطوری بی معرفت ؟؟؟ کجا بودی؟ چرا سراغی از من نگرفتی؟؟ دوستم به جای اینکه به اون سوال ها جواب بده ، سرش را انداخت پایین و گفت: راستش فکر می کنم این چند روز هر دوتامون مثل هم بودیم, درسته؟؟ وقتی این سوال را پرسید دوباره همه خاطره های اون روز برام تکرار شد و تصویر ذهنی لذت بخشی برام درست کرد. برای همین هم فکر کردم که هیچ‌ توضیحی لازم نیست بهش بدم و خودش فهمیده بود که کاملا متوجه منظورش از این سوال شده بودم، بهش گفتم: آره ، درسته. بهم گفت : خیلی باحالی ، دمت گرم که راستش را گفتی . بعدش چند ثانیه دوتامون ساکت شدیم. به نظرم سکوت طولانی بود. یه نفس عمیق کشیدم ، خودم را جمع کردم و بهش گفتم بابت اون روز معذرت می خوام . بهش گفتم قول بده فراموشش کنیم . گفتم قول میدم دیگه تکرار نمیشه. گفتم تو بهترین رفیق منی و دلم نمی خواد از دستت بدم. ولی اون بهم گفت چرا فراموشش کنیم؟؟ گفت: مگه اصلا فراموش شدنیه ؟؟ من سرم را انداختم زیر و نمی تونستم بهش نگاه کنم چونکه
حس کردم که واقعا دوستش دارم ، حس عجیب و خوبی بود ،اما لامصب خیلی زود به عذاب وجدان و احساس گناه تبدیل میشد. وقتی نگاهش می کردم دلم می خواست همه عمرم را باهاش باشم ، ولی یه چیزی مثل یه صدای گناه آلود توی وجودم بهم می گفت خجالت بکش ، اون صدا بهم می گفت: فکر کردی نمیدونم برای چه کثافتکاری هایی دلت می خواد کنارش باشی ؟ خودت را به نفهمی زدی ؟؟ خجالت نمی کشی که چه تصوری از با هم بودن با دوست صمیمی خودت داری ؟؟ اون صدای لعنتی خیلی اذیتم میکرد ولی وقتی به دوستم نگاه می کردم ساکت میشد ، قلبم تاپ تاپ می کرد و دلم می خواست همه اون چیزایی که تو‌سرم میگذشت را بهش بگم . تو همین افکار بودم که دوستم بهم گفت : میای بریم یه چرخ بزنیم و با هم حرف بزنیم ؟؟ من با حرکت سر اوکی دادم و مثل یک برده بی اختیار دنبالش راه افتادم . باور نمی کنید اگر بهتون بگم چقدر عاشقش شده بودم ، چقدر کنارش آروم بودم ، وقتی با هم بودیم هیچ صدای لعنتی از درونم هیچ حرفی نمی زد . دلم می خواست تا ابد باهاش باشم . همینطور که با هم راه می رفتیم داشت برام حرف می زد اما راستش من چیز زیادی یادم نمیاد که چی می گفت ، وسط حرفا ازم پرسید: مگه نه ؟؟ تو هم اینطوری هستی؟ من انگار یهو به خودم اومدم ، گفتم ببخشید حواسم نبود. دوباره گفت: بهت میگم اینطوری هستی؟؟ گفتم : چطوری؟؟ نگام کرد و گفت انگار تو باغ نیستی بعدش خندید و گفت : ببین ، من این مدت خیلی فکر کردم و حتی رفتم با یکی از بچه ها که اطلاعات پزشکی داره صحبت کردم. بهم گفته این حالت ممکنه برای بعضی آدما پیش بیاد . بهم گفت سلولهای تحریک کننده تمایلات و احساسات جنسی توی مغز برای آدمای عادی با بعضی های دیگه از نظر بیولوژیک فرق داره. بهم گفته این حالت مثل یه جور سیستم متفاوت توی وجود بعضیا هست که در کنترل و اختیار خودشون نیست . گفت حتی یه تحقیق انجام شده که نشون میده فرم سلولهای مغزی این آدما فرق داره و به جای اینکه دایره ای باشه حالت بیضی داره و این رفتار و تمایلات جنسی یه جور ریشه بیولوژیک داره که باعث میشه تمایلات جنسی این آدما فرق داشته باشه. میفهمی چی میگم ؟؟؟ بهش گفتم : پسر تو‌ که ریدی به آبرومون ، رفتی به یارو چی گفتی ؟؟؟ حالا فکر می کنه ما کونی هستیم . خندید و گفت نترس ، بهش گفتم یه پسر تو خیابون دیدم که مثل دخترا بوده و رفتارش به نظرم عجیب بوده و خواستم در موردش بیشتر بدونم. منم یه نگاه بهش انداختم و گفتم : هااا ، چه روش خویی ، اونم حتما خر بوده باور کرده بعدم بهش گفتم : پسر ریدی ، نابودمون کردی با این تحقیقات علمیت

بهم گفت : این حرفا را ول کن ، راستش را بگو ، بگو اون روز واقعا چه حالی داشتی ؟؟ نتونستم بهش بگم چقدر حال خوبی بوده و از اون بدتر اینکه نتونستم بهش بگم که بعد از اون روز چقدر دیوانه وار دوستش دارم ، ولی بهش گفتم : خب شاید یه کم فرق داشته باشه ، ولی دلیلش این بوده که ما تجربه سکس نداشتیم و اون اتفاق توی باغ بهمون لذت زیادی داد، ولی این دلیل نمیشه که. کونی باشیم. باز خندید و گفت : هی انقدر کونی کونی نکن ، مگه ما اون روز دلمون میخواست بهم دیگه کون بدیم ؟؟ بعد خودش جواب داد : نه ، معلومه که نه . بعد پرسید: تا حالا شده از دیدن یه دختر خوشگل کیرت راست بشه؟؟ دوباره خودش جواب داد: نه ، نشده ، بعد پرسید: تا حالا با خودت فکر نکردی که چرا ما دوتا دوست دختر نداریم و دنبال دوست دختر هم نیستیم ؟؟ دوباره خودش جواب داد: چونکه میل جنسی ما با دخترا تحریک نمیشه. بعد بهم گفت : خنگ خدا ، من فکر کنم ما از اون سلول بیضیا هستیم و زد زیر خنده ، من نگاهش کردم و بازم دلم ریخت ، صدای خنده هاش حالم را خوب میکرد ، احساس کردم وای خدا چقدر من این بچه را دوست دارم . تو همین حال بودم که یهو گفت : یه کاری می کنی ؟؟ گفتم : چه کاری ؟؟ یه خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت نوبت دو هفته ای آبیاری باغ عموت اینا این هفته هست ، کلید را ازش بگیر که بریم باغ و سلول های بیضی خودمون را تست کنیم و دوباره خندید. گفتم : بیخیال ، من دیگه تا آخر عمو توی اون باغ نمیرم . با خنده بهم گفت : اتفاقا باید بریم و باید با هم بریم که ته و توی این سلول های بیضی لامصب را در بیاریم. راستش خیلی هیجان داشتم ولی ترسیده بودم که موضوع باغ رفتن را ادامه بدم. برای همینم بهش گفتم : حالا صبر کن تا آخر هفته ببینم چی میشه. بعدش یه نیم ساعت دیگه با هم چرخیدیم و خداحافظی کردیم و من رفتم خونه.

اعتراف می کنم که رویای تکرار خاطرات باغ با دوستم از سرم بیرون نمی رفت. اعتراف میکنم که کاملا احساس می کردم برای آخر هفته بی تاب شدم. انگار که همه فضای مغزم با تصور اینکه چه اتفاقاتی توی باغ در انتظار مون هست پر شده بود. اعتراف میکنم که دیگه طاقت نداشتم دوری از دوستم که حالا یه جور دیگه دوستش داشتم را تحمل کنم چونکه حالا دیگه همه چیز برام فرق داشت . این اعتراف هایی که به خودم کردم و اینکه با خودم در مورد نوع خاصی از احساس دوست داشتن رفیقم کنار اومده بودم باعث شد که دوران پشیمانی و عذاب وجدان و احساس گناه برام تموم بشه و جای خودش را به یک انتظار لذتبخش بده. حالا دیگه انتظار برای لحظه هایی که آخر هفته توی باغ تصور می کردم دلم را آب کرده بود. حتی از تصورش هم حالم خوب میشد. اون لحظه ها را برای همتون آرزو می کنم. امیدوارم فرصتی پیش بیاد که خاطره دومین آبیاری باغ عمو را براتون تعریف کنم. زندگی شاد و‌ پر از سکس براتون آرزو میکنم.

نوشته: مهرداد

بازدید 10,008

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “کیر همدیگه رو تو باغ خوردیم (۲)”

  1. این که همش شد درموندگی و تاسف . حالمون بد شد . از سکس و لذت بردن بنویس واسمون . لایک

  2. حس گناه همیشه از باورهای فرهنگ مذهبی و چیزایی هست که از بچگی بهمون یاد دادن. اکثرا این تجربه شما رو دارین. مشکل این حس گناه اینه که همون لذتی رو که می‌تونستیم راحت تجربه کنیم، برای خودمون کوفت می‌کنیم و بعدش هم منتظریم یه اتفاق بد بیفته و فکر کنیم «این تاوان همون کاره». واقعیت اینه که صرفِ داشتن یک میل یا فانتزی جنسی، به کسی آسیب نمی‌زنه و چیزی از ارزش یا انسانیت ما کم نمی‌کنه. تا وقتی ما با کارمون یا به اجبار به کسی آسیب نزنیم ، دلیلی نداریم بابت چیزی که در ذهنمون یا در یک رابطه‌ی رضایت‌مندانه تجربه می‌کنیم، خودمون رو تنبیه کنیم. زندگی اون‌قدر کوتاهه که بهتره به‌جای جنگیدن با بخش طبیعی وجودمون، یاد بگیریم بدون شرم و ترس از لذتمون لذت ببریم؛ مثل خیلی از آدم‌های دیگه‌ی دنیا که سال هاست با این قضیه ها کنار اومدن . من خودم در شروع فانتزیم این مشکل رو داشتم با گذشت زمان تونستم با این مشکل کنار بیام .

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

برای ویدئوهای بیشتر، به چپ بکشید
دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی