غروب زمستانی در ساحل

فرناز و من مدتی بود تو نخ هم بودیم و با هم چت و تلفنی حرف میزدیم، ما همسایه روبروی هم تو یه کوچه بن بست بودیم… فرناز ۲۵ سالش بود و قد متوسط و اندامی پر و مثل میلف های جا افتاده بود… مدتی بود که از شوهرش جدا شده بود. و همین واسه من که ۲۷ سالم هست خیلی دلنشین بود… از وقتی باهم دوست شدیم و حرفامون از حالت معمولی به حرفهای سکسی و تمایلات و علاقه مندی هامون کشیده بود گاهی لباسهای جالبی می پوشید و به بهانه های مختلف در کوچه خودنمایی میکرد و گاهی هم اگه موقعیت بود با هم و با ماشین من میزدیم بیرون و در حد دستمالی و انگولک همدیگه یه کارایی می کردیم…

من بیشتر عاشق کون تپلش بودن دستمو بردم داخل شلوارش و لای کون گرم و نرمش رو دست میکشیدم و اونم یه آخو اوخی میکرد… یه بار کنار دریا تو تاریکی یک غروب زمستانی که داشتم باهاش ور میرفتم و دستماز پشت تو کونش بود و اونم خودشو از صندلی بغلی ماشین انداخته بود رو من از رو شلوار داشت کیرمو میمالید و لب میگرفتیم با انگشت وسطم داشتم با سوراخ کونش بازی میکردم با یه حالت ناله گفت برو جلوتر… من تا اون لحظه مستقیم به کوسش دست نزده بودم و همیشه از رو شلوارش دستمالیش میکردم…اما الان داشتیم با ولع همدیگه رو میخوردیم و میمالیدیم… گفت زود برو جلوتر منم آروم با حالت جستجو دستمو بردم جلوتر…

گفتم وایی… چقدر خیسه…

لای کوسش حالت لزج داشت و با انگشتم داخلش عقب جلو میکردم و اونم داشت ناله میکرد تو دلم گفتم عجب گرمایی داره و اگه بتونم بکنمش عالیه…

همونجور که انگشتم تو کسش بود کف دستم رو رو سوراخ کونش آروم میکوبیدم و صداش داشت دیوونم میکرد…

گفتم در سمت خودتو باز کن و من میام اونور کارت دارم…

از اونور اومدم از جلو بغلش کردم و هردومون سرپا شدیم و قشنگ لبای همو میخوردیم…

فرناز کمر شلوارشو بدون مقدمه کشید پایین و برگشت سمت داخل و صندلی ماشین و خم شد و گفت زود باش دارم میمیرم زودتر بکن منو.

منم از خدا خواسته کیرمو در آوردم و مالیدم لای کونشو تا خیسی کوسشو پیدا کردم و آروم فرو کردم توش…کون نرمش میخورد به شکمم و حس لذت بخشی داشت و شروع کردم تلمبه زدن و چند دقیقه بعد هر دومون ارضا شدیم و منم آبمو ریختم بیرون که دردسر نشه… البه خیلی دوست داشتم با تمام قوا خودمو بهش فشار بدم و کلا آبمو تخلیه کنم تو وجودش…

این اولین اتفاق سکسی ما بود الان حدود یک ساله گاهی به همدیگه حال میدیم…

خواستم تا حد ممکن خلاصه و کوتاه بشه به همین خاطر از جزئیات بی مورد دوری کردم…

نوشته: مسعود

بازدید 7,350

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

7 پاسخ به “غروب زمستانی در ساحل”

  1. میشه بگی موقع نوشتن حواست کجا بوده؟ لطفاً به شعور و وقت خواننده احترام بگذار که از خوندن داستان پشیمون نشه بیشتر شبیه انشای یک بچه مدرسه‌ای بود

  2. طرف ۴۰، ۵۰ سالشه جاافتاده اس اما خوب مونده و حشری و تو دلیرو و لونده اصطلاحا بهش میگن میلف! حالا شما ببینید این دختر یا زن ۲۵ ساله که چقدر داغون شده که بهش میگه مثل میلف جا افتاده اس!!! بازم میگم ، اوسکول عزیز میلف جانیفتاده نداریم ، به زن یا مادری که در عین جا افتاده گی و میانسالی همچنان لوند و تودلبرو و حشری باشه میگن میلف!! گل نکشید اینطوری مغزتونو میگاد نوار ساحلی تو باسنت.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...