سلام داستانی که دارم مینویسم یک داستان واقعی است من میمی هستم حدوداً ۱۵ ساله که ازدواج کردم کارمند یکی از بانکها هستم الان یه دختر دارم ولی داستان وقتی اتفاق افتاد که بچه نداشتم .
شوهرم یک مهندس نسبتا خوش قیافه و خوش قد و قامت ولی به شدت به من بیتوجه. خیلی وقتا توی سکسامون اسم نفر سوم میآورد حس میکردم یه حس بیغیرتی داره. گاهاً پیش میومد که میگفت دوست داره نفر سومی باشه و منو بکنه. بعضی وقتا از دستش عصبانی میشدم ولی کم کم نسبت به این حرفش احساس پیدا کردم گذشت و گذشت تا توی آزمون استخدامی یه بانکی قبول شدم و وارد بانک شدم.
یک سال که از کارم گذشته بود به یه شعبه نسبتاً کوچیکتر منتقل شدم.
رئیسم یه مرد نسبتا کوتاه قامت بود و لر تبار چیزی که از روز اول توجهمو بهش جلب کرد نوع لباس پوشیدنش بود اینکه خانم های زیادی دورش جمع میشدن.
کم کم بهش کنجکاو شدم، این همه زن چه جوری دورش جذب میشدن. مگه اون چی داشت که بقیه مردا نداشتن. داشت به من هم توجه میکرد
کم کم داشتم بهش حس پیدا میکردم. خیلی وقتا وسط سکس با همسرم به اون فکر میکردم فکر میکردم با دستای مردونش لای کونم رو باز میکنه منو انگشت میکنه و کیرش رو تا ته فرو میکنه توی کسم. آتیشی می شدم. یه بار اشتباهی اسم بهمن آوردم داشتم. رئیسم هم سعی کرد ارتباطشو با شوهرم بهتر کنه یکی دوبار ما رو مهمون کرد خونش. چند بار هم من با اشتیاق تمام سعی میکردم اونو مهمون کنم خونمون. همسرش یکم شکاک بود ولی چیزی نمی گفت.
یه روز که مهمون ما بودن خونمون، لحظهای که داشت از کنارم رد میشد قشنگ دستشو وسط کسم فشار داد یه حس عجیبی پیدا کردم ، دوست داشتم همونجا لنگامو بدم بالا و بهش بدم.
خیلی دوسش داشتم ولی نمیتونستم کاری کنم؛ یه بار وقتی که رفته بودم توی آبدارخونه بانک، پشت سرم اومد و در بست. بغلم کرد، لباش رو گذاشت روی لبهام. توی آسمونها بودم و عشق واقعی رو پیدا کرده بودم. کیر بزرگش که شاید دو برابر مال شوهرم بود رو قشنگ لای پاهام احساس کردم. بازم دوست داشتم بهش بدم ولی موقعیتش نبود. کم کم رابطمون بیشتر و بیشتر شد شاید بیشتر اوقات بیداری رو داشتم تلفنی با اون حرف می زدم. از همه چیز می گفتم و اون بهترین گوش دنیا بود. حتی از سکس با شوهرم براش درد و دل می کردم. از اینکه هیچ وقت ارضا نشدم و اون آبش زود میاد. اینکه فقط با انگشت و کلیتوریس ارضام میکنه و اذیت میشم. اینکه دلش نمیاد کسم رو بلیسه… اونم از سردی زنش می گفت، اینکه نزدیک یکساعت طول میکشه که بشه و این وسط زنش مثل گوشت سرد میفته زیرش. و اینکه زنها بخاطر کمرش و کیرش عاشقش میشن ولی زنش نه.
حتی با حرف زدن باهاش خیس خیس می شدم.
یه روز گفت خانم میمی امروز دیرتر برید منزل. همه کارمندا رو مرخص کرد، آبدارچی هم گفت اگر می خوای بری برو…
یعنی زیر این همه دوربین می خواست چکار کنه… کل حرکات ما شده بود یه بوس و بغل تو آبدارخونه. نمی خواستیم کسی شک کنه. منم جدیدا به خودم بیشتر می رسیدم. اپیلاسیون رو دیگه ترک نمی کردم… همیشه برای مبادا کاستوم ها و لباسهای سکسی زیر مانتو می پوشیدم. اون روز یه ست عالی مشکی پوشیده بودم. همیشه از هیکلم تعریف می کرد و منم براش عکسهای نود می فرستادم.
ولی اون روز، هر چی شعبه خلوت تر می شد من هات تر می شدم. می خواستم بپرم روی میزش و مثل گربه وحشی از سر تا پا بلیسمش… دیوانه وار می خواستمش. رفت آبدارخانه و منو صدا زد… پریدم اونجا و رفتم تو بغلش… مقنعه ام رو درآورد و لبامو خورد و خورد… دیوانه شده بودیم. کمربندش رو باز کردم و اولین بار کیر خوش تراشش رو دیدم… زانو زدم و این معبد عشق رو گذاشتم تو دهنم. بهمن… بهمن من… دوستت دارم.
منو بلند کرد، دکمه مانتوم رو باز کرد و شلوارم رو کشید پایین… گفت عجب هیکل نازت به این ست مشکی میاد… تو باید مانکن میشدی نه زن اون شوهر دیوثت… سینه هام رو انداخت بیرون و شروع کرد خوردنشون. گردن و لب و سینه و همه هیکلم رو خورد. روی ابرها بودم که سرش رو برد وسط پاهام. بو می کشید و قربون صدقه می رفت… زبونش رو کرد وسط کلوچه ام و خورد و خورد و خورد… به دقیقه نکشید که ارضا شدم و چند دقیقه ای خوابم برد… منو گذاشت بعدش روی میز و کیر بزرگش رو هل داد داخلم… عجب حس عجیبی داشت… داد میزدم بهمنم. بهمن جون من… دوست دارم عزیز دلم. داشتم دیوونه می شدم. عجب حس عجیبی بود… من و برگردند و داگی شدم… همزمان انگشت شستش رو کرد تو کونم. گفت کیر من بهتره یا شوهرت… گفتم دیوونه تو کل هیکلت می ارزه به کل زندگیم. اون که دیگه کیه. من فقط مال توام عشقم. جرم بده. جرم بده عزیزم. تلمبه های وحشتناکش داشت حالم رو جا می آورد. تا به اون زمان همچین حس لذتی رو تجربه نکرده بودم. نیم ساعت منو کرد. حتی کونم که اجازه نمی دادم شوهرم بکنه رو افتتاح کرد. تو کونم هم لذت داشت. منو بکن بهمن منو بکن که جز تو هیچکی رو نمی خوام… دوبار دیگه ارضا شدم. عالیییی بود. حس غریبی بود…
بعد از اون بهمن منتقل شد شهر دیگه. سخت بود به وصالش رسیدن هر چند خیلی به من سر می زد ولی امکان سکس نبود.
یک بار زنگ زد شوهرم و ما رو دعوت کرد خونشون… بازم چند بار تو اتاقهای خونشون یه شیطونی ریز کرد و منو بوسید و انگشت کرد. دلم هری می ریخت… اگر شوهرم می فهمید چی؟! هیچ بهانه ای برای جدا شدن ازش نداشتم، هیچ اشکالی نداشت که بتونم خانوادم رو راضی کنم.
شب موقع خواب جای منو انداختن پیش خانمش… شوهرم ولی رفت تو حیاط تو چادر پیش بهمن و پسرش بخوابه… ولی گویا شب به بهانه سرما اومده بود تو… یواش اومد سراغ من. منم نخوابیده بودم و استرس و شهوت داشت میکشتم… پشت سرش رفتم بالا… یه بهار خواب طبقه بالا داشتن. منو چسبوند به دیوار و لبش رو فشار داد روی لبهام. خودش و چسبوند بهم و وزنش رو انداخت روم… بهترین عطر دنیا رو داشت. سریع لباسام رو درآورد. داگیم کرد و شروع کرد سوراخ هام رو از پشت لیسیدن. حس فوق تصوری داشت. از پشت بغلم کرد و سینه هام رو محکم گرفت و گردنم رو می خورد. سخت بود در برابرش مقاومت کردن. خیس خیس بودم و آماده کیرش… همونجوری سرپا چسبوندم به دیوار و کیرش رو تا ته کرد تو کسم… رفتم آسمون. یهو حس کردم یکی داره سینه هام رو میخوره ولی بهمن نبود… زنش اومده بود بالا و داشتن عملا دو نفری من رو می کردن. اون تلمبه می زد و زنش سینه هام رو می خورد و با انگشتاش چوچوله رو می مالید. لعنت این دیگه چه حسی بود، عالی تر از دفعات قبل. هر بار با این مرد لعنتی حس جدیدی تجزیه می کردم. در گوشم می گفت می خوای شوهر جاکشت رو بیدار کنیم کس دادن مینی کس طلاش رو ببینه. می خوای همزمان سه تایی بریزیم روت و ساندویچت کنیم؟ ارضا شدم در جا… بعد کیرش رو کرد تو کس زنش و من شروع کردم سینه های زنش رو خوردن. انقدر حشری شدم که دوباره دلم خواست. دستش رو مکیدم و کیرش رو گرفتم تو دست های ظریفم… می گفت پوست سبزه من همیشه حشریش می کنه… میگفت تا حالا ظریف تر و خوش تراش تر از هیکل من ندیده… آروم گوشم رو گاز گرفت. زنش هم نشست و شروع کرد خوردن کسم. کیرش رو اروم مالید در کونم و دیوانه ام کرد. زنش کونم رو با زبونش باز کرد و خیس کرد. یهو کل کیرش رو تا ته هل داد تو کونم. آنقدر عالی تلمبه می زد که حشرم سه برابر شد. بازم ارضا شدم و اونم شد و تو کونم خالی کرد… خودمون رو مرتب کردیم و برگشتیم سر جامون…
ادامه دارد…
نوشته: میمی
12 پاسخ به “از دوستی تا سکس با رئیسم (۱)”
قشنگ نوشتی خسته نباشید
قشنگ نوشتی خسته نباشید
کس شعر بود
نویسنده جان به فکر اینترنت باش که گرون شده دفعه بعدی بگو هزینشو از بانک برات شبا کنن. ⚡خستمون کردی با اون…هات
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کیرم تو مغزت نوع بیانت و همون عکس نود گفتنت مشخصه مرد اینو نوشته هیچ زنی غیر از دخترای الان عکس ۹۰ نمیدونم چیه یا کاستوم لباس
مدیونین فکر بکنین اینو بهمن کونی نوشته مردک سر میدون میره کارگری تو توهوماتش ریس بانک شده
خوب بود میمی جان. بقیه اش رو هم بنویس
اوفففف جون عالی بود میمی مخصوصا اخرش
کسشعر بود ولی یکی به من این قسمت رو توضیح بده ((شب موقع خواب جای منو انداختن پیش خانمش… شوهرم ولی رفت تو حیاط تو چادر پیش بهمن و پسرش بخوابه… ولی گویا شب به بهانه سرما اومده بود تو… یواش اومد سراغ من. منم نخوابیده بودم و استرس و شهوت داشت میکشتم… پشت سرش رفتم بالا… یه بهار خواب طبقه بالا داشتن. منو چسبوند به دیوار و لبش رو فشار داد روی لبهام. خودش و چسبوند بهم و وزنش رو انداخت روم… بهترین عطر دنیا رو داشت. سریع لباسام رو درآورد. داگیم کرد و شروع کرد سوراخ هام رو از پشت لیسیدن.)) وقتی شوهرت سردش بود امد داخل چطوری یهو تبدیل به بهمن شد خدای من اول فکر کردم رفت به شوهرش بده .بعد از پشت بغلت کرده و چسبودنت به دیوار و کرده تو کست بعد یهو یکی سینه هاتو خورده اولا که معلومه یارو از پشت نمیتونه سینه هاتو بخوره بعدشم وقتی به دیوار چسبیدی زنش چطوری سرش به سینه هات رسید
فقط میتونم بگم نگارش و صحنه سازیت خوب بود ولی قسمت اخر که زنش اومده داستانتو از واقعیت دور کرد و کلا سعی کردی تو داستان احساس بخرج بدی ولی اکثرا از خودت تعریف کرده ای که کفه داستانتو بهم ریخته
موقع جق زدن چه داستانهایی از مخت گذر کرده