این داستان دنباله دار و چهار قسمت دارد
…
مثل همیشه باز خواب مونده بودم ساعت رومیزی داشت خودشو میکُشت تا منو از تخت بلند کنه ، بلاخره تسلیم شدم کمی چشم های پف کردمو مالیدمو خمیازه ای از ته دل کشیدم دیشب تا دم دمای صبح داشتم برای کنکور درس میخوندم و الان حس میکنم چیزی یادم نیست تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد مهدیه بود ، بهترین و البته تنها دوستم که از دوران بچگی دوستیمون شکل گرفت از دبستان باهم بودیم تقریبا خواهر نداشتم شده بود و بیشتر ساعات روز کنار هم بودیم .
گوشی رو برداشتم مثل همیشه بدون اینکه سلامی بده سریع گفت هووو کوالا هنوز تو تختی پاشو دیگه کلاس کنکورمون دیر شد نمیرسیما ، گفتم علیک سلام باشه یه آبی به دست و صورتم بزنم بیست دقیقه دیگه جلو ایستگاه مترو ام …
باشه ای گفت و قطع کرد ، منم سریع بلند شدمو کارامو کردم یکم به خودم رسیدم تا مثل جن زده ها به نظر نرسم چون حوصله شونه کردن موهای بلندمو نداشتم کُلشونو تو کلیپس کردمو زیر مقنعه سرمه ایم قایمشون کردم راه افتادم به سمت مترو وقتی رسیدم دیدم مهدیه جلو ورودی وایساده و کلافه به نظر میرسه ، تا نزدیکش شدم غر غراش شروع شد معلومه تو کجایی نگار رسما دیگه کوالا شدی ، از این لفظ کوالا بدم میومد ولی خب چه میشد کرد از بچگی به من همینو میگفت ، گفتم خب حالا مگه چیشده میترسی دیر به استاد ابراهیمی جونت برسی مهدیه مُشتی به شونم زد و گفت نه که تو خودت بدت میاد ازش هروقت میبینیش گل از گلت میشکوفه ، اخمی کردمو گفتم من الان تمام تمرکزم رو کنکورمه باید هرطوری شده دانشگاه دولتی خوب تو تهران قبول بشم توام همینطور مهدیه یکم کمتر سر و گوشت بجنبه بهتر میشه …
بلاخره وارد مترو شدیم و تا از پله برقی ها بریم پایین دیدیم قطار میخواد حرکت کنه و پشت سرهم داره صدای بوق دَرش میاد ، خودمونو سریع پَرت کردیم تو قطار تا جانمونیم و انقدر شلوغ بود که نتونستیم از تو واگن به سمت واگن بانوان بریم از اونجایی که تقریبا زمان برگشت کارمندا از محل کارشون بود حسابی داخل قطار شلوغ بود مهدیه روبه رو من بود و پشت سر من هم یه آقا تقریبا سن بالایی بود، تو ایستگاه بعدی دوباره جمعیت زیادی با هر زور و هول دادنی بود وارد قطار شدن و باعث
فشرده تر شدن جمعیت شدن بعد از چند لحظه حس کردم که کسی داره خودشو به باسن من میماله اولش گفتم شاید اتفاقی و به خاطر جمعیت باشه اما اینکار رو هی تکرار و تند تند انجام میداد سرمو کمی به عقب برگردوندم و دیدم همون آقا در حالی که کوچک ترین نگاهی به من نمیکنه داره اینکارو انجام میده تقریبا میتونستم سفتی کیرشو از رو شلوار پارچه ایش حس کنم خیلی حس بدی داشتم اما نمیتونستم به خاطر آبروم حرفی بزنم تو همین فکرا و حس بد بودم که دیدم ایندفعه با دستش بازو دست چپ من رو گرفت و کامل خودش رو به من چسبوند و بعد چند ثانیه جدا شد ، مهدیه تو کل این فعل و انفعالات با ایرپادی که تو گوشش بود اصلا حواسش به من و این اتفاقات نبود ، بلاخره به ایستگاهی که میخواستیم رسیدیم و به هر سختی و تلاشی بود پیاده شدیم ، از مترو که اومدیم بیرون مهدیه ایرپادشو دراورد و رو به من گفت : نگار از این به بعد اگه قطاری هم خواستیم از دست بدیم بزار بدیم ولی دیگه سوار واگن مردا نشیم …
ترس تمام جونمو گرفت یعنی مهدیه متوجه منو و اون مرده شده بود ، درسته از بچگی باهم بودیم ولی خب این مسئله هر طور بهش نگاه کنی شرم آوره ، با ترس گفتم چرا چیزی شده مگه ، نگار قول میدی بین خودمون بمونه ، گفتم آره مگه از من دهن لقی تو دیدی مهدیه سرشو انداخت پایینو گفت : وقتی سوار شدیم یه پسر بچه ای پشت سر من بود انقدری جاهم نداشتم که بخوام برم کنار موقعی که به ایستگاه بعدی رسیدیم مردم سوار شدن خیلی دیگه فضا تنگ شده بود و کامل از پشت چسبیده بود بهم چند لحظه بعدش حس کردم یه دست دقیقا رو کونمه هی داره فشار میده از خجالت داشتم آب میشدم به توام نتونستم اونجا بگم آخه چیکار میتونستیم بکنیم اونجا ، آب دهنمو قورت دادمو رو به مهدیه گفتم : فقط همین بود ؟ مهدیه که حسابی تعجب کرده بود گفت : ببخشید نگار خانوم که وسط واگن طرف کونم نزاشته …از این رُک بودنش فهمیدم که خیلی عصبانی شده سریع گفتم نه منظورم این نبود تو ذهنم گفتم طرف واسه تو دست گذاشته ولی فکر کنم اون یکی طرف با من ارضا هم شده …تو مسیر بودیم و بلاخره رسیدیم به کلاس ،استاد ابراهیمی که عادت داشت کلاس رو با شوخی و خنده شروع کنه چندتایی شوخی کرد که باعث شد کمی فکر و حس اون لحظه ام بهتر بشه ، جدی مرد جذابی بود موهای جوگندمی و پوست صاف صورتش که مثل آینه بود اندام کاملا ورزیده ای داشت که معلوم بود روزانه باشگاه میره به دور از همه اینها وضع مالی خوبیم داشت چندباری دیده بودیم که با پورشه ماکان میاد تو پارکینگ ساختمون برای کلاس … با دقت به مبحث های درس گوش دادمو نفهمیدم که کی زمان کلاس تموم شد ، بچه ها یکی یکی با استاد خداحافظی کردنو رفتن منم داشتم آخرین جزوه هارو از رو تخته نوت برداری میکردم
مهدیه برای خودشیرینی به استاد ابراهیمی گفت : استاد خیلی خوب توضیح میدید تمام نکته هارو …با شما مگه میشه آدم کنکور رو خراب کنه ، استادم رو به مهدیه گفت : بیشترش به خودتون بستگی داره که چجوری و با چه رتبه ای تموم کنید کنکور رو من بیشتر کمک کننده ام و ضربه آخر رو خودتون میزنید ، مهدیه گفت :منو و نگار که خیلی به شما و تدریس هاتون مدیونیم اگه بتونیم دانشگاه دولتی خوب تو تهران قبول شیم حسابی از خجالتتون درمیایم … از این حرف مهدیه یه خورده تعجب کردم آخه دختر این چه حرفیه میزنی به استاد ، استاد ابراهیمی گفت : منکه در راه رضای خدا اینکارو انجام نمیدم شما دارید شهریه شو میپردازید هر اتفاقی بیوفته نتیجه تلاش خودتونه ، دفترو بستمو از استاد خداحافظی کردمو و به مهدیه گفتم بدو بریم
جلو در بودیم که استاد گفت : راستی اگه انقدر مهمه براتون و علاقه و هدف جدی دارید من میتونم برای دوتاییتون کلاس خصوصی بزارم
که اونجا بیشتر و تخصصی تر راجب نکات طلایی براتون توضیح بدم ، مهدیه سریع گفت : جدی میگید استاد یعنی امکانش هست ؟
استاد گفت : آره چرا که نه نگران هزینه اش هم نباشید اصلا اونو میزاریم بعد اینکه تو کنکور به موفقیت رسیدین و تو دانشگاه مورد علاقتون قبول شدید بپردازید … من تعجب کرده بودم و از طرفی هم خوشحال که میتونیم بیشتر و بهتر مطالبو مرور کنیم و خب تعریف استاد ابراهیمی رو هم شنیده بودم که اکثر دانشجوهای دانشگاهای خوب تهران توسط همین استاد ابراهیمی کلاس کنکورشونو گذروندن و حالا چی بهتر از کلاس خصوصی با این استاد … مهدیه گفت : کلاسمون بعد همین کلاسیه که با بچه ها تموم میشه ؟
استاد گفت : نه مدیر این مجموعه اجازه برگزاری کلاس خصوصی رو نمیده اگه مشکلی نداشته باشید میتونیم کلاس هامون رو تو خونه شخصی من داشته باشیم … تو فکر بودم که چه جوابی بدم که مهدیه سریع گفت باشه استاد قبوله چی از این بهتر فقط چه روزی باشه ؟ استاد گفت فردا چطوره ؟ تو هفته فردای کلاس همگانیمون کلاس خصوصی داشته باشیم ، مهدیه گفت باشه موردی نداره
استاد ابراهیمی رو به من کرد و گفت : خانوم توحیدی نظر شما چیه ؟ منم که دیدم این دوتا برنامشونو چیدن موافقت کردم . استاد گفت پس یکیتون شمارشو به من بده که من آدرس رو براتون پیامک کنم ، مهدیه سریع شمارشو داد و گفت : خیلی ممنونیم از لطفتون استاد باشه که براتون جبران کنیم این محبتتونو … دوباره این دختر این جمله رو گفت آخه چجوری میخوای جبران کنی با جعبه شیرینی !
استاد بعد سیو کردن شماره گفت : خواهش میکنم فردا منتظرتونم
مهدیه گفت :خدمت میرسیم …
دوستان این داستان ادامه داره و دارای چهار قسمته ، قسمت اول بیشتر معرفی شخصیت ها و عمق رفتار های اوناس و صحنه سکسی نداره … از قسمت بعد داستان اصلی و پیچیدگی سکسی و شکاف اخلاقی در دل قصه نمایان میشه …
نوشته: بلو اسپایدر