یک تصادف کوچک

سلام دوستان اولین داستانمه مینویسم قبلا زیاد داستان نخوندم و بلد نیستم چطور باید بازگو کنم اگه خوب ننوشتم ببخشید .
برم سر خاطره ای که خیلی زیاد ازش نمیگذره و کلش تو حدود یک ماه اتفاق افتاد . روزای آخر فصل بهار بود و داشتم با موتور میرفتم سر یکی از پروژه ها سرکشی کنم تو یه خیابون نسبتا شلوغ که دو طرفه هم هست داشتم لا به لای ماشین ها با سرعت کم رد می‌شد که دو تا ماشین جلو تر من یه ۲۰۶ اس دی سفید از پشت زد به یه پارس البته با سرعت کم ولی چون توقف کردن ترافیک درست شد منم که از لای ماشین ها خواستم رد شم برم قبل اینکه به ماشین هایی که بهم خورده بودن برسم دیدم راننده ماشین جلویی که یه آقا هم سنای خودم بود حدود ۳۰ سال با عصبانیت آمد پایین که ای چته کوری مگه . وقتی به ماشین عقبی که مقصر بود رسیدم نگاه کردم شناختمش اونم چون منو دید و شناخت دیگه نمیشد بیخیال رد بشم برم موتور زدم کنار و رفتم به پسره گفتم داداش چی شد گفت این خانم از پشت زده به من گفتم اون خانم دختر عموی منه هر اتفاقی افتاده هر خسارتی شده بگو من نقدی پرداخت کنم . ندا اون موقع از ماشین پیاده شده بود و دید من دارم با پسره حرف میزنم دیگه حرفی نمیزد . با پسره یکم حرف زدیم شماره دادم گفتم داداش ببر هرجا دوست داری نشون بده هر خسارتی بود فقط زنگ بزن شماره کارت بفرست اونم چون دید واقعا ضربه ای نبوده شماره گرفت و رفت . حالا راننده ماشین عقبی کی بود ، ندا دختر پسر عموی بابام یه زن حدود ۲۵ ساله که هرچی از خوشگلیش بگم کم گفتم ، بدن فوق العاده سفید صورت تقریبا گرد با چشمای رنگی آبی که نچرال هستش نه لنز باشه . خب ندا رو من از بچگی میشناختم اصلا قدیما زیاد رفت آمد داشتیم خونه هم و چون ندا خیلی خوشگل بود بیشتر از ۱۷ ۱۸ سالگی نتونستن به خواستگار نه بگن آخرش به یه پسر که اونم من میشناختم و دوران راهنمایی تو یه مدرسه بودیم ولی یه سال از من بزرگ‌تر بود دادن . پسره وکیل بود و وضعیت مالی نسبتا خوبی داشتن خانوادگی . خب ما کلا تو یه محل بودیم و اکثر اون منطقه همو میشناختیم . منو ندا بعد ازدواجش خیلی کم گذری شاید در سال یکی دوبار همو میدیدم یا مهمونی جایی جوری بشه . اون روز کلی تشکر کرد و رفتیم . راسی از خودم بگم اسمم مهدی ۲۹ سالمه تو کار ساختمان و بیشتر دکوراسیون داخلی . ندا بعد اون روز حتی قضیه به شوهرش علی گفته بود و علی هم منو تو کوچشون دید و لی تشکر کرد و گفت اگه مبلغی دادی پرداخت کنم که گفتم نه اوکیه . بعد اون روز ندا بیشتر تو خیابون یا ماشین میدیم یا شاید بیشتر تو چشم میومد ولی خب رفتارش خیلی فرق کرده بود هر وقت میدید لبخند رو لبش و با سر از دور سلام علیک می‌کرد . راستش این رفتار برام توهم زا بود که داستانیه فکری به سرم زد تو همه رو امتحان کنم ، گشتم تو اینستا پیداش کردم و فالو کردم گفتم اگه بک بده یعنی اره . البته این اره نه اینکه بخواد بکشه پایین بده در حد همین که می‌خواد ارتباط بگیره . یکی دو ساعت بعد اینکه فالو کردم بک داد و چون پیجش خصوصی بود و باز شده بود کلی عکس با شوهرش و پسرش داشت . ندا یه پسر حدود ۴ ساله داشت فتوکپی خودش ، بعد اینکه چندتا از عکساش لایک کردم یه پیامی دادم ماشالا پسرت شبیه خودت ناز و خوشگله اون پیام داد مرسی . چند روزی همین طور گذشت و این چند روز چندتا پیام کوتاه طنز مانند میدادم که تو خدا مواظب ماشین های شهر باش و ترمز اون وسطی که اونم با استیکر خنده جواب میداد . یه روز که داشتم از کوچه اونا میگذشتم علی شوهرش دیدم . کوچه اونا سر مسیر میان برم بود معمولا از اونجا میرفتم . کشیدم کنار یکم حرف زدیم ، علی وکیل بود و میان حرفا کار کاسبی چه خبر که گفت دارم میرم فلان شهرستان و اونجا دادگاه دارم که اون شهرستان جوری بود نمیشد شب برگرده خونه اینجا بود که فهمیدم ندا امشب تنها باید باشه . کلی نقشه کشیدم که شب بهش پیام بدم یکم لاس بزنیم ببینم ندا چند چنده . شب حدود یازده باز بهش پیام دادم و زیر زبون کشیدم که شوهرت کجاست راحت گوشی گرفتی دستت گفت که رفته شهرستان و منم با خیال راحت شروع کردم لاس زدن بحث بردم سر خوشگلیش اونم وقتی ازش تعریف میکردم کلی ذوق می‌کرد منم بیشتر انجام میدادم . هی بحث بردم سمت چیزای خصوصی تر و وقتی میدیم ندا با یکم خجالت جواب میداد منم بحث باز تر میکردم . اون شب تا حدود ۴ چت کردیم و شما فکر کن تا تایم پریود و رنگ لباس زیراش من ازش کشیدم بیرون . صبح شد و حدود ۱۱ پیام دادم ببینم از پیام های دیشب ناراحت یا پشیمون نشده گفتم اگه جواب بده مشخص میشه . حدود ۱۱.۵ جواب داد گفت بازارم آمدم فلان چیز بخرم اون وسیله چون یکم سنگین بود گفتم تنهایی گفت اره گفتم وایسا منم نزدیکم بیام کمکت . زود با موتور خودم اینجا رسوندم یه جا پارک و قفل کردم رفتم پیشش . به خاطر دیشب معلوم بود یکم خجالت داشت و زیاد تو چشمام نگاه نمیکرد ولی خب حس نکردم پشیمون باشه . کمک کردم وسیله بردم گذاشتم تو ماشینش و گفت وسیله داری دروغی گفتم نه گفت پس بشین خودت رانندگی کن برسونمت . نشستم پشت فرمون و گفتم اخه مزاحمت نمیشم گفت نه کاری ندارم پسرش گذاشته بود پیش مامانش و شوهرش هم گفت عصر آخر وقت میاد . گفتم پس عجله نداری باید یکی از پروژه ها سر بزنم باهم بریم گفت اوکیه . یکی از دوستا کلید واحدش داده بود کارای داخلیش انجام بدیم چون میدونستم سال به سال سمت اون واحدش نمی آمد اونجا هم قبلا دیده بودم خیلی بود فقط یه دست مبل تقریبا کهنه که حتی صاحب خونه قبلیش نبرده بود جا مونده بود . تو ماشین باز شروع کردم شوخی و لاس و گفتم ندا چه دستایی خوشگلی داری چه انگشت هات کشیده اونم گفت مرسی گفتم میشه بگیرم تو دستم یکم با اکراه ولی قبول کرد یکم دستش گرفتم و بردم سمت دهنم بوسش کردم با خنده گفت مرسی . رسیدم به آپارتمان گفتم نمیای تو گفت نه منتظر میمونم گفتم بیا کسی نیست بیا تو هم نظر بده خانم تو این موارد خب نظر میدن . خلاصه با خودم بردمش تو یکم از این اتاق به اون اتاق بردمش و توضیح دادم چیکار میخوایم بکنیم تا آمدیم پذیرایی چند دقیقه تو صورتش خیره شدم با خنده گفت چیه گفتم ندا یه چیزی ازت میخوام گفت چی گفتم یه لب از لبات بگیرم با خنده گفت نه مسخره نمیشه که گفتم چرا نمیشه داشت میگفت دیوونه که من … منتظر بقیش نموندم صورتم بردم سمت لبش اولش مقاومت کرد ولی اجازه داد ازش بگیرم برای بار دوم دوباره رفتم که ازش لب بگیرم که داشت میگفت مهدی نه من . که منظورش شوهر دارم بود ولی فکر کنم خودش هم نمی تونست به شهوتش غلبه کنه . اینبار لب طولانی تری ازش گرفتم یه جورایی اونم همراهی می‌کرد منم دیدم که داغه گفتم یا الان یه هیچ وقت روسری از سرش در آوردم رفتم از پشت بغلش کردم چسبیدم بهش از پشت زیر لاله های گوشش خودم با دستام هم سینه هاش گرفتم با دستاش دستام از سینه هاش دور می‌کرد ولی خودم به زود دوباره از رو مانتو جلو بازی که داشت و یه تیشرت سفید زیرش داشت باز گذاشتم رو سینه هاش ندا رفته رفته مقاومتش کم می‌شد و داشت شل تر می‌شد سمت خودم برش گردوندم دوباره فیس تو فیس شدیم و یه جورایی نگام نمیکرد . مانتو از تنش درآوردم دوباره لبم رو لبش گذاشتم و همزمان تیشرتش از تنش درآوردم یه سوتین مشکلی رو اون تن بلوری داشت که خیلی جذابش کرده بود همینطور که داشتیم لب همو میخوردیم بند سوتینش از پشت باز کردم اووووف چه ممه هایی حدود ۷۵ که آدم از دیدنش سیر نمی شد همون سر پا گرفتمشون و نوکش کردم دهنم ندا هم انگار رو ابرا فقط میگفت مهدی بسه دیگه . بعد اینکه چند دقیقه ای سینه هاش خوردم گرفتمش و بردم انداختم رو کاناپه مبله دوباره شروع کردم از لبش تا سینه هاش و شکمش تا رسیدم شلوارش دکمه شلوارش باز کردم داشتم زیپ شلوارش می کشیدم پایین که گفت نه مهدی زشته نکن منم که گوش نمیدادم گرفتم شلوارش از تنش در آوردم یه شرت ست با سوتینش مشکی تنش بود اونم در آوردم یه کوص سفید بلوری صاف صاف جلوم بود که حتی از شب قبل میدونستم هفته پیش لیزر کرده . سرم بردم بین پاهاش و شروع کردم به خوردنش ندا سرم گرفته بود و گاهی از خودش دور می‌کرد گاهی به خودش میچسبوند حسابی خیس کرده بود عین مار به خودش ول می خورد حسابی صداش در آمده بود داشت اه ناله می‌کرد که دیدم سرم کشید عقب گفت بسه فهمیدم داشت ارضا می‌شد ولی دوست داشت با کیر ارضا بشه زود بلند شدم کل لباسم کندم و کیرم که حدود ۱۷ میشه و تقریبا کلفت دادم دستش . داشت نگاش می‌کرد و بازی می‌کرد گفتم نمیخوای بخوریش یکم با اکراه قبول کرد ولی معلوم بود هم بلد نبود هم دوست نداشت . بعد اینکه خیس شد کیرم از دهنش کشیدم بیرون و رفتم بین پاهاش و سرش کردم تو کوصش اونم خیلی رو ابرا بود تا ته کردم تو کوصش یکم اه ناله می‌کرد منم تلمبه هام زیاد کردم روش خوابیده بودم و در کوشش میگفتم ندا میخوام جرت بدم اونم میگفت اخ جر بده تلمه هام بیشتر کردم اونم فقط میگفت آخ بسمه جر خوردم یواش یکم منم بدتر تند میکردم ندا داشت صداش بلند تر می‌شد همش میگفت جر خوردم اخ ای که دیدم یهو صداش رفت بدنش سفت شد بعد شل شد فهمیدم ارضا شد منم دیدم وقت کمه تلمه ها بیشتر کردم و ریختم رو شکمش و یکم پاشید رو سینه هاش از رو کاناپه بلند شدم و گفت از تو کیفم دستمال کاغذی بده خودم پاک کنم منم لباسام پوشیدم ندا هم داشت لباسش می پوشید کمک کردم سوتینش ببنده گفتم ندار چطور بود حال داد گفت اره گفتم من خوب کردمت یا علی جواب نداد انگار بدش آمد . بعدش سوار ماشین شدیم خودش رانندگی کرد نزدیکای خونشون پیاده شدم دیگه یکم سرسنگین رفتار می‌کرد به نظرم با اون حرف آخرم گند زده باشم . بعد اون روز آنفالو نکرد فقط پیام داد کار اشتباهی کردیم فقط بین خودمون بمونه عین یه راز انگار اتفاق نیفتاده منم دیگه بهش پیام ندادم فقط در حد لایک کردن استوری های هم
ببخشید یکم طولانی و غلط املایی اگه داشت خواستم یکم کامل باشه .

نوشته: مهدی

بازدید 14,372

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

3 پاسخ به “یک تصادف کوچک”

  1. تلمه هات هم مثل خودت خرابه. نصفه نیمه تلمبه زدی. دفعه دیگه یادت باشه تلمبه بزنی

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...