زنگ آپارتمان را زدم.
چند ثانیه صبر کردم تا در باز شود. زنی حدود سی و سه چهار ساله پشت در ایستاده بود. موهای مشکی صاف، صورت آرام، لباس مشکی ساده. نگاهم کرد و کنار رفت.
«مهسا؟ بیا تو.»
وارد شدم. خانه بزرگ و خلوت بود. کف چوبی تیره، مبلهای تیره، بوی ملایم قهوه و چوب. کفشهایم را درآوردم و دنبالش رفتم توی پذیرایی.
هنوز ننشسته بودم که زنگ دوباره به صدا درآمد. ماریا رفت و اینبار یک پسر جوان را با خودش آورد. لاغر، کمی نحیف، موهای قهوهای نامرتب، صورت ریز. کولهپشتی کوچکی روی شانهاش بود. وقتی مرا دید فقط سرش را کمی پایین انداخت.
ماریا به ما اشاره کرد.
«هر دو بنشینید. امشب مصاحبه مشترک است.»
نشستیم. ماریا روبهروی ما روی مبل نشست، پاهایش را روی هم انداخت و نگاهمان کرد.
«اول از همه اسم و سنتان را بگویید. کامل.»
من گفتم: «مهسا. بیست و دو سالمه.»
پسر با صدای آرام گفت: «خوان. بیست و پنج. از کاتالونیا.»
ماریا سر تکان داد.
«سابقه کار؟»
من جواب دادم: «تو ایران فقط تدریس خصوصی زبان و یک دوره کوتاه گارسونی. اینجا هنوز کاری نکردم. بورسیه ارشد روانشناسی دارم.»
خوان گفت: «تو بارسلونا دو سال بارتنر بودم. بعدش یک سال تو یک کافه شبانه. اینجا سه ماهه که اومدم و هنوز کار ثابت ندارم.»
ماریا لیوان آب را برداشت و جرعهای نوشید.
«تمایلات. صادقانه بگویید. زن، مرد، هر دو، یا هنوز مطمئن نیستید؟»
من چند ثانیه فکر کردم.
«تا حالا فقط با مرد بودم. ولی… کنجکاوم. بعضی وقتها فکرهایی دارم که خودم هم نمیدونم از کجا میان.»
خوان بدون مکث گفت: «با هر دو. بیشتر مواقع با مردها راحتترم، ولی زنهای مسلط برام جذابترن.»
ماریا لبخند کوچکی زد.
«ترسهاتون چیه؟ تو رابطه یا تو زندگی.»
من گفتم: «از دست دادن کنترل. یا اینکه کسی بفهمه چقدر تنها هستم.»
خوان گفت: «از این که هیچوقت نتونم کامل تسلیم بشم. همیشه یه بخشی ازم مقاومت میکنه.»
«از کی تنها زندگی میکنید؟»
خوان چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «از سیزدهسالگی. بعد از مرگ مادرم، پدرم مرا سپرد به صومعه. تا نوزدهسالگی آنجا بودم. تحت نظم خواهرها و کشیش. ساعت خواب، ساعت عبادت، ساعت کار. کسی با من دوست نمیشد. بیشتر اوقات تنها بودم.»
ماریا سر تکان داد و رو به من کرد.
«تو چطور بزرگ شدی؟»
«بیشتر با پسرها. تو محلمان دختر کم بود. با پسرها بازی میکردم و معمولاً کتکشان میزدم. هیچکدامشان جرات نمیکردند جدی جوابم را بدهند. الگوی من مادرم بود. هم درس میخواند، هم کار میکرد. هیچوقت منتظر کسی نمیماند. اولین دوستپسرم چهار سال از خودم کوچکتر بود. پانزده سالم بود و او یازده ساله. خودم انتخابش کرده بودم.»
ماریا سؤالهای بیشتری پرسید. از بچگیمان، از اولین تجربههای جنسی، از اینکه آیا تا حالا کسی را کنترل کرده بودیم یا کنترل شده بودیم، از مرزهامان، از کلماتی که دوست داریم بشنویم یا از شنیدنشان متنفریم. حرف زدیم نزدیک به چهل دقیقه. من بیشتر از آنچه فکر میکردم از خودم گفتم. خوان هم همینطور. گاهی وقتی یکی حرف میزد، دیگری فقط نگاه میکرد.
بالاخره ماریا دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و صاف نشست.
«خب. مصاحبه تمام شد. حالا واقعیت را میگویم.»
لیوانش را زمین گذاشت.
«درآمد این کار، اگر بمانید، بین پنج تا شش هزار یورو در ماه است. بدون مالیات. انعام جدا. گاهی خیلی بیشتر.»
نگاهش بین من و خوان چرخید.
«ولی کلاب معمولی نیست. اصلاً بار تن در نیست.»
بلند شد و وسط اتاق ایستاد. صدایش آرام و یکنواخت بود.
«سلطه تاریخ طولانی دارد. از معابد قدیمی گرفته تا دربارها، از اتاقهای خصوصی اشراف تا زیرزمینهای قرن بیستم. آدمها همیشه دو چیز را همزمان میخواستند: قدرت مطلق و رهایی از قدرت. لذت تسلط، لذت دیدن کسی که کامل در اختیار توست. و لذت تسلیم، لذت اینکه دیگر لازم نیست تصمیم بگیری، لازم نیست قوی باشی، فقط باشی و اطاعت کنی. این دو لذت مثل دو روی یک سکهاند.»ماریا وسط اتاق ایستاده بود. لیوانش را روی میز گذاشت و نگاهمان کرد. صدایش مثل همیشه آرام و یکنواخت بود، انگار داشت درسی را که بارها تکرار کرده شروع کند.
«حالا که کلمهها را بلدید، باید ریشهشان را هم بدانید. چون اگر ندانید از کجا آمدهاید، نمیفهمید چرا بدنتان اینطور واکنش نشان میدهد.»
کمی قدم زد و ادامه داد:
«سلطه و تسلیم مال امروز و دیروز نیست. سه هزار سال پیش، در معابد اینانا در بینالنهرین، مردها میآمدند و خودشان را در اختیار کاهنهها میگذاشتند. شلاق میخوردند، تحقیر میشدند، گاهی لباس زنانه میپوشیدند. این کار را میکردند چون باور داشتند از طریق درد و تسلیم، به الهه نزدیک میشوند. همانجا بود که شکل اولیهی چیزی که امروز به آن فمدام میگوییم، متولد شد. زن مسلط، مرد مطیع. نه از روی اجبار قانونی، از روی نیاز
«بعدها در یونان و روم هم همین چیزها بود. در اسپارت، جوانها را برای آیین آرتمیس شلاق میزدند. در روم، نوشتههایی هست از زنانی که مردانشان را با شلاق و دستور کنترل میکردند. حتی ارسطو را متهم کرده بودند که زنی سوار بر پشتش میشده و شلاقش میزده. اینها افسانه نیست. ثبت شده.»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«اما شکل امروزیاش از قرن هجدهم شروع شد. مارکی دو ساد. مردی که از شکنجه و تحقیر دیگران لذت میبرد و کتاب نوشت. اسم سادیسم از او آمد. صد سال بعد، مردی اتریشی به اسم زاخر-مازوخ کتابی نوشت به نام «ونوس در پوست خز». داستان مردی که عاشق این بود که زنی کامل کنترلش کند، تحقیرش کند، مالک او باشد. اسم مازوخیسم از او آمد. این دو نفر، بدون اینکه خودشان بدانند، زبان ما را ساختند.»
ماریا رو به من کرد.
«فمدام هم ریشهاش همان معابد قدیمی است، اما شکل مدرناش از قرن بیستم جدی شد. زنانی که دیگر نمیخواستند فقط در فانتزی مردها باشند. میخواستند خودشان صحنه را بچینند. از دههی شصت و هفتاد، دومینatrixها پیدا شدند. زنانی که پول میگرفتند تا مردها را کنترل کنند. بعد اینترنت آمد و فمدام از یک عمل حاشیهای تبدیل شد به یک هویت.»
کمی سکوت کرد.
«رابطهی ارباب و برده بین مردها هم داستان خودش را دارد. بعد از جنگ جهانی دوم، سربازهای همجنسگرایی که از جبهه برگشته بودند، سلسلهمراتب نظامی و چرم و انضباط را با خودشان به اتاق خواب آوردند. صحنه از آنجا شکل گرفت. یقه، قرارداد، مراسم مالکیت… خیلی از چیزهایی که امروز در بیدیاسام میبینید، از همان بارهای چرمی نیویورک و سانفرانسیسکو آمده. آنها اولین کسانی بودند که رابطهی ارباب و برده را از یک فانتزی تبدیل کردند به یک ساختار جدی و طولانیمدت.»
ماریا نشست روی لبهی میز.
«و پکینگ… این یکی جدیدتر است. ابزارش قدیمی است، قرنهاست که وجود دارد. اما اسمش را مردی به اسم دن سویج در سال ۲۰۰۱ گذاشت. قبلش فقط میگفتند “با استراپآن کردن”. او از خوانندههایش خواست اسم انتخاب کنند و “پکینگ” برندهشد. از آن به بعد وارد زبان روزمره شد.»
صدایش کمی پایینتر آمد، انگار بخش مهمتری را شروع کرده باشد.
«حالا بخش علمیاش. چون بدن شما دروغ نمیگوید.
وقتی زنی استراپآن میبندد و مردی را میکند، دو چیز همزمان رخ میدهد. برای زن: فشار هارنس روی کلیتوریس و استخوان شرمگاهی تحریک فیزیکی ایجاد میکند. اما مهمتر از آن، مغز است. Circuiت پاداش مغز وقتی قدرت را حس میکند، دوپامین ترشح میکند. دیدن اینکه کسی زیر دست تو خرد میشود یا لذت میبرد، خودش یک ارگاسم ذهنی است.
برای مرد: پروستات. غدهای به اندازهی یک گردو، پنج شش سانتیمتر داخل، به سمت شکم. پر از عصب. وقتی فشار درست به آن وارد شود، ارگاسمی میدهد که خیلیها میگویند از ارگاسم معمولی عمیقتر و طولانیتر است. گاهی بدون اینکه حتی به آلت دست بزنند. به این میگویند ارگاسم پروستاتی. بعضی مردها بعد از اولین بار، دیگر نمیتوانند بدون آن راضی شوند.
فینگرینگ هم همین است. برای زن، پیدا کردن نقطهی جی و فشار دادن مداومش. برای مرد، همان پروستات با انگشت. دقیق، با حوصله، با روغن.
فیستینگ اما چیز دیگری است. بدن را تا حدی باز میکنی که مغز پر از اندورفین میشود. درد و لذت با هم قاطی میشوند و بعضیها به حالتی میرسند که به آن ساباسپیس میگویند. انگار ذهن شناور میشود. برای همین است که بعدش بعضیها گریه میکنند. نه از ناراحتی. از تخلیهی کامل.»
ماریا نگاهمان کرد. اول به من، بعد به خوان.
«اینها را گفتم تا بفهمید چه کار میکنید. شما دارید با چیزهایی بازی میکنید که انسانها هزاران سال است با آنها درگیرند. احترام بگذارید. دقیق باشید. و هیچوقت فراموش نکنید که قدرت واقعی، در رضایت طرف مقابل است. بدون آن، فقط خشونت است.»
ساکت شد. اتاق چند ثانیه هیچ صدایی نداشت.
کمی سکوت کرد.
«حالا باید دقیقتر حرف بزنیم. چون امشب اگر بمانید، دیگر با کلمههای مبهم طرف نیستید.»
«دام یعنی کسی که کنترل را به دست میگیرد. کسی که فرمان میدهد، مرز را مشخص میکند، شدت را تعیین میکند و مسئولیت جلسه را روی شانهاش میگذارد. دام بودن فقط داد زدن نیست. دام باید ببیند، بشنود، و بداند طرف مقابل کجاست.»
«ساب کسی است که کنترل را واگذار میکند. کسی که تصمیم میگیرد برای مدتی، بدن و ارادهاش را در اختیار دیگری بگذارد. ساب بودن ضعف نیست. یکی از سختترین کارهاست. چون باید بتوانی ترس را حس کنی و باز هم بمانی.»
«بیدیاسام یک چتر بزرگ است. باندج و دیسیپلین، دومیننس و سابمیشن، سادیسم و مازوخیسم. همیشه یک قانون طلایی دارد: رضایت. بدون رضایت، دیگر بی ری لس ام نیست .
«زیرزمین کلاب ما دقیقاً برای همین چیزهاست. ما دنبال افراد بایسکشوال هستیم. بعضی برای دام بودن، بعضی برای ساب بودن.»
رو به خوان کرد.
«تو اگر بخوای با ما کار کنی برده میشوی.با توجه به جوابات تو سال ها توی این موقعیت بودی فقط پول نمی گرفتی من مطمئنم اون کشیش چاقال بهت تجاوز میکرده و اون زن های صومعه کنتر کامل روت داشتن مشتری مرد باشد یا زن، باید در اختیارش باشی. کلمهات قرمز است. هر وقت بگویی قرمز، همان لحظه همه چیز تمام میشود.»
بعد رو به من کرد.
«تو اگر بیایی، دام میشوی. میسترس. تو هم توی خودت قدرت و خصوصیات روانی رو داری امشب یک تست داریم. تو با کمک من دام میشوی. خوان ساب میشود.»
به خوان نگاه کرد.
«قبول میکنی امشب این لیست را انجام بدهی؟»
خوان چند دقیقه سکوت کرد. نفس عمیقی کشید.در حالی که دستاش میلرزید و پاش با حالتی استرسی به زمین میکوبید با صدای بریده بریده گفت
«بله. قبول میکنم.»
ماریا گفت باید بگی بله قبول میکنم خانم یا میسترس یا اگر ارباب مرد بود ارباب یا دام یا ددی
خوان گفت بله مام
ماریا سرش را به سمت من چرخاند.
«تو چطور؟»
با ترس گفتم بله
ادامه دارد
نوشته: مارمولک سرگردان
3 پاسخ به “جاب آفر قسمت (۱)”
مارمیلک سرگردان
عالی .. عالی ارگاسم پروستاتی توسط ددی یا زنی که روی تو تسلط پیدا میکند و تو فقط باید لذت بدهی … و تو دیگر نمیتوانی ترکش کنی
داستان خوبی بود