سلام
اسم من مهرداد هست، و قراره ماجراجویی هامو تو خدمت براتون تعریف کنم، البته کمی تغییر توی واقعیت میدم، اسامی شهر کمی تغییر کرده.
حدود دوسال پیش میخواستم بیام خدمت،هیچ تصوری از اینکه قراره چی تو خدمت بگذره ، چه مشکلاتی و اتفاقاتی قراره بیوفته نداشتم، اصلا هم دوست ندارم با سوال پرسیدن از بقیه یا گشتن تو نت سر در بیارم میخواستم همه چیز انی تجربه کنم تا برام جذاب باشه، خلاصه تو یه اموزشی سخت توی خراسان، اعزام شدیم به بندر، توی ستاد مارو به یگان باید میرفتیم تقسیم کردن من افتادم آشپزخانه، از نگاه های پایه بالا میشد میفهمید جای خوبی نیفتادم(بخاطر کار زیاد) با اینکه تجربه نداشتم از اشپزی وارد یگان شدم با شستن ظرفها ، نظافت کارمو شروع کردم ، ما به کل یگانها و پاسگاه زیر نظر ما بودن غذا میرسوندیم،منم موقع تقسیم غذا وظیفم این بود غذا تحویل مسئول هر یگان که با ماشین خودش اومده بود بدم امضا بگیرم.
تحویل گیرنده اکثرا سرباز صفر بودن یه قول خودمون کص موتور، و با کادر که راننده ماشین میومدن غذا تحویل میگرفتن میگفتن.این وسط فرماندهی با اینکه زیر نظر یه یگان بود خودش جداگانه غذا می گرفت، برای سران ارشد شهر، که شامل چند کادر بود چند تا سرهنگ یه سردار،غذا هم بیشتر بقیه بود هم از جای خوب غذا کی بهتر پخته شده بهشون میدادن، میشه هم از روی ترسه ، هم احترام، تحویل گیرنده غذا یه سرباز خوشگل، خوش پوش به اسم طاها بود.
برعکس همه سربازا باید مو کوتاه کنن ، طاها همیشه موهاش بلند بود، خیلی سر وضع مرتب تمیز داشت، عطر سکسی خوشبویی میزد، از مایی بخاطر محیط کارمون با گند عرق میداد بوی غذا حالمون بد میکرد، وقتی بو بدن طاها به مشامم میخورد مست میشدم .
طاها موهای سیاه ، بدن سفید، چشمای سبز یشمی داشت، وقتی از پشت نگاش میکردی کون قلمبش کیرتو به حرکت در میاورد،من بعد یه شیفت سخت کاری تنها دلخوشیم این بود که طاها بیاد با اون کون قلبمه بوی خوبش، حرف زدن باهاش حال هوام عوض شه، چون همیشه من غذا تحویل میدادم، بیشترین برخورد من باهاش داشتم تقریبا با هم دوست شده بودیم.
طاها بومی بندر بود بعد تایم اداری میرفت خونه ،ولی ما تازه کارمون شروع میشه باید شام ، مواد اولیه ناهار فردا اماده میکردیم،ماه اول گذشت ، ماه دوم ، ماه سوم، وقتی ماه سوم تموم شد ، هرچی روز ها بیشتر جلو می رفت ،من نسبت به کردن طاها مصمم تر میشدم تو ذهنم کردنشو تصور میکردم، دوستی ما هم به عمیق تر شده تو تلگرام ، با هم در ارتباط بودیم ، یروز قرار گذاشتیم تا بریم بیرون.
با کادر هماهنگ کردم خروج زدیم یه میدون طبق قرار قبلی همو پیدا کردیم، دیدن طاها توی لباس غیر نظامی ، منو به شق درد انداخت، بهار بود میخواستیم اول بریم بازار بعدش لب ساحل قدم بزنیم.
طاها با تیشرت سفید، یه شلوارک ابی اومده من ، یه شلوار نیم بگ یه تیشرت مشکی تنم بود، من داشتم ساق پای خوردنی طاها میدیدم ،حشری تر میشدم ،ایام عید بود ، بازار شلوغ، رفتیم چندتا بوتیک لباس تن زدیم هم من هم اون لباس خریدیم،توی اتاق پرو لباس میپوشید از من نظر میخواست، من با ذوق راهنماییش میکردم، توی یکی بوتیکا ، کی خیلی هم بزرگ بود، اتاقک پرو انقدر بزرگ بود دو نفر با هم میشد لباس عوض کرد، ما هم چند تا تیشرت، شلوار برداشتیم که اگر اندازه بود بخریم،طاها گفت این اتاقه بزرگه بیا با هم یجا لباسمون عوض کنیم ، من اوکی دادمو رفتیم تو درو بستیم، اون تیشرت کند ، وقتی داشت شلوارش در میاورد خم شد که پاچه راحتر دربیاره قوس کونش خورد به کیرم ،منم پیرهن شلوارمو در اورده بودمو ، مثل همیشه کیرم نیم شق بود، بعد ابنکه شلوارش کامل در اورد متوجه شد گه کیرم شقه ، داره به کونش گیر میکنه، یه لبخند زدو لباس پوشید ، منم پوشیدم ازم نظر خواست ، گفتم خیلی خوشکل شدی اونم گفت تو هم بهت میاد ، لباس در اوردیم،من این دفعه سعی کردم جاشو تنگ کنم که وقتی شلوار در میاره بیشتر بمالمش ، اونم با اینکه اینو فهمیده بود هیچی نگفت.
خریدامون تموم شد رفتیم ساحل هوا بخوریم، مسافر نوروزی خانوادگی یا کاپلی تو کافه لب ساحل نشسته بودن ، من طاها قدم میزدیم ، رفتیم یه قلیون سفارش دادیم کلی با هم گپ زدیم،از خودش خانوادش ، چیزایی دوست داره گفتم من بیشتر گوش میدادم، بهش گفتم طاها تو دوست دختر داری؟
گفت قبلا داشتم وقتی اومدم خدمت با کسی رابطه. ندارم، اون ازم تو چی دوست دختر داری یا زن نگرفتی(به شوخی) گفتم من دوست دختر ندارم چه برسه به زن ،گفت معلومه نداری، از اون نگاهات تو اتاق پرو بوتیک بهم، با هم زدیم زیر خنده ، این دود قلیون گیجم کرده بود دوتا چایی نبات سفارش دادم، بهش گفتم از نگاهام عادی بود منظور خاصی نداشتم، اونم گف وقتی داشتم شلوارمو در میاوردم بهم داشتی تقه میزدی، از اون اصرار از من انکار، کلی شوخی کردیم امروز بعد یه فلافل مشتی تموم شد، ولی صبر من برا کردن طاها صفر شده بود، به جایی طاها عشقم صداش میکردم، تو چت کلی شوخی باهاش میگردم کلی سوپر، کنارش گیف مورد علاقم که لاپای ، لب گرفتن لیسیدن گردنه براش میفرستادم ،اونم یجورایی داشت چراغ سبز بهم نشون میداد.
یبار که اومد غذا بگیره بره گفت: امشب میتونی بیایی بیرون ، گفتم طاها تو که میدونی من باید یک روز قبل تر هماهنگ کنم تا بتونم مرخصی بگیرم وقت بگذرونیم گفت، گفت اون کیه واسه فردا شب بگیر ولی حتما زیر دو سه ساعت نباشه ، گفتم باشه ، هماهنگ کردم فردا عصر که پنج شنبه بود خروج زدم
بهم ادرس یه خیابون داد وقتی رسیدم اونجا بهش زنگ زدم ،باز بهش ادرس یه کوچه یه خونه داد خلاصه رسیدم دم خونه در باز کرد رفتم تو، روبوسی کردم و نشستم تو پذیرایی،گفت چایی قهوه، گفتم چایی بی زحمت یه چایی خوردیم، ps5 داشت ، چند دسته pes زدیم ،دو دست اول باختم ، ولی سه دست بعدی بردم دستم گرم شده بود ،کلی کل کل کری خونی کردمو حسابی رفتیم رو مخ هم ، بعدش همینطور رو مبل نزدیک هم نشسته بودیم صدا کم شد یجورایی میشن گفت سکوت شد
من فکرم دوباره رفته سمت کونش،با اینکه دوستیم باهاش بخاطر خوشکل بودن کردنش بود ولی رفتارش احترام به هم داشتیم باعث میشد دوست باشیم رفاقت کنیم، خونه تنها بودبم من داشتم زل میزدم باز به کونش اون سنکینی نگاهمو فهمبده بود ,گفت کصکش با نگات حاملم کردی، من میرم از یخچال میوه بیارم بخوریم، خلاصه که همینطور داشتم میوه میخوردیم من دست میزدم به کونش ،رونهاشو میمالیدم،طاها اصلا مقاومت نمیکرد، دستمو از تو شلوارکش کردم تو کشاله رونش نوازش کردم، تیشرت تنش نبود منم همینطور فقط یه شرت پام بود، وقتی دستمو تو شرت طاها تکون دادم طاها اروم افتاد رو مبل کامل شل کرده بود ، منم کیرم داشت شرت از جا میکند حسابی تو چشم بود، دستمو دور کیرش حلقه زدم ، اروم تو گوشش گفتم، بالاخره بهت رسیدم، گردنشو میخوردم،براش جق میزدم،اونم دستشو ، کرد تو شورت من وقتی گرفتش تو دستش گفت : مثل سنگ شده،یکم برا هم مالیدیم، شرت در اوردیم رو مبل دراز کشیدیم، طاها پشت به من خوابید،کیرم گذاشتیم لای پای طاها کیرشو میالیدم هم زمان عقب جلو میکردم، تو گوشش بهش میگفتم تو زن منی ، دوس دارم بکنمت، طاها حشری شده بود نفس نفس میزد، اب دهنش قورت میداد، منم گردنش میخوردم لاپایی میزدم،یکم که گدشت کیرمو گذاشتم رو سوراخش، بازی بازی میدادم، طاها گفت میخوای بکنی تو؟ گفتم اره، گفت درد داره، گفتم مگه بار اولته گفت نه قبلا به یکی پسر عمو هاش داده تجربشو داشته،سر همون میگفت دردش خیلی زیاده گفتم، اگر کرم وارلین هست بیار ، رفت از اتاق مامان باباش، یه ژل کدکس، که برا رابطه هست اورد،گفت بیا ولی اورم بکنیا، منم کیرمو ، سوراخ طاها تا جایی میشد چرب کردم ، قبل اینکه بکنم توش انگشتش کردم،انقدر تنگ بود سر انگشت کردنا ، ناله میکرد
سر کیرمو گذاشتم تو سوراخ کون طاها اروم کردم تو ، طاها جیغ زد میگفت ایی نکن، من پاهامو انداختم رو پاهاش، جمعش کردم تو بغلم، گفتم اروم باش عشقم،دستمو انداختم تو گردنش ، کیرمو هل دادم جلو ، طاها ناله میکرد، تا نصفه رفته بود طاها میگفت میسوزه ، یکم عقب جلو کردم ، دردش کمتر شد خواستم تا ته ببرم، باز طاها محکم گرفتم بغلمو فهمیده بود میخوام تا ته بکنم توش التماس میکرد این کارو نکنم ،ولی من تا ته کردم توش ، جیغ ، میزد میگفت درش بیار، با تمام زورش دست پا میزد، یه چند ثانیه شد، دردش کم شد عقب جلو کردم ،بوسش میکردم، ازش تشکر میکردم، داشت بهش حال میداد،کم کم آبم میومد گفتم دوس داری بریزم توت گفت نه ، کشیدم بیرون اون لحظات آخر بهش لاپایی میزدم میگفتم تو کونی منی، ابم که اومد گفت: من ابم نیومده که، منم چون هم عاشقش بودم و سفید بود، ساک زدم واسش، موقع اومدن ابش جق زدم واسش ، وقتی اومد ، لب گرفتیم تو بغلم خوابید
بهم گفت تو مثل یه دختر باهام رفتار کردی، اون حس مردونه بهم خیلی بهم حال میده،بهش گفتم تو عشق منی ، تا هروقت بخوای شوهرت میمونم، بعد این رفتیم حموم همو شستیم اونجا یه لب لاپایی ریز زدیمو بعد برگشتم یگان ، یه شب بیاد موندنی تجربه کردم، بعد این شب طاها که کسری داشت سربازیش تموم شد ، ارتباطمون هم کم شد، ولی این تجربه تا ده ها تا یاد من اون میمونه، الان تقریبا یک سال گذشته
نوشته: ققنوس
5 پاسخ به “خاطرات سربازی مهراد (۱)”
تا اونجا که نوشته بود مسئول غذا اسمش طاها بود و موهاش بلند و بدنش سفید بود خوندم دیگه تا تهش رفتم فهمیدم بعدش کوس شعر قراره بخونم ادامه ندادم.
تا اونجا که نوشته بود مسئول غذا اسمش طاها بود و موهاش بلند و بدنش سفید بود خوندم دیگه تا تهش رفتم فهمیدم بعدش کوس شعر قراره بخونم ادامه ندادم.
تنها روشی که میشه با مو بلند تو پادگان بگردی کسی بهت گیر نده یا پارتی کلفت داشته باشی یا کونی فرمانده ها و کادری هایه پایه بالا پادگان باشی
نظر اینه که ریدم تو املاء شما
ققنوس عزیز سبک نگارشت قناس بود