سلام خدمت دوستان داستان من مقدمه زیادی داره من آریا هستم و الان ۳۵ سالمه از اصفهان تقریبا ۱۵ یا ۱۶ سالم بود که خانواده عموم از شهرستان مهاجرت کردن اصفهان پسر عموی من تقریبا ۷ سال از من بزرگتره منم بدنم سفید و بدون مو بود تو اون سن خلاصه هر روز با این آقا به بیرون و گردش و بحث رسید به سکس خیلی سوال داشتم و ازش میپرسیدم راجع به حجله راجبه حاملگی و… یه بار که رفتم دم خونشون که بریم بیرون گفت بیا داخل تا آماده بشم منم رفتم لباس تو خونه را در آورد و فقط یه شورت تنش بود گفت دوست داری ببینیش منم اول قبول نکردم و بعد از سر کنجکاوی اوکی دادم لخت شد منم دیدم خلاصه منم لخت کرد و یکم نوازش و بهم گفت با یه دست واسه خودت را بمال و با یه دست واسه من همین کار را کردم آب دوتامون اومد.خلاصه از فرداش فقط دنبال مکان بودیم زیر زمین،پشت بام،تو ماشین و هر جایی که فکر کنید و پیشروی کردیم تا حد خوردن و لاپایی یه روز خونشون خالی بود گفت به پهلو بخواب خوابیدم حسابی کیرش را چرب کرد و فشار داد و با یکم درد رفت داخل تقریبا تا سن بیست سالگی رابطه داشتیم در جاهای مختلف در پوزیشن های مختلف و بعدش اون ازدواج کرد رفت.ما هم هر روز دلمون میخواست کون بدیم.تقریبا ۲۱ سالم بود و بهمن ماه رفتم دانشگاه گذشت و عید شد خانوادم میخواستن برن مسافرت به دلایلی اسم شهر مقصد را نمیتونم بگم ولی کل فامیل از اول عید میرن اونجا منزل اقوامشان تا آخر عید خلاصه رفتن و من با هزار مکافات و بهانه نرفتم اصلا حوصله نداشتم.روز دوم عید بود زنگ زدم پسر عمم اسمش احمد است گفتم کجایی گفت با رفیقم (که البته من رفیقش را از قبل میشناختم اسمش محمود بود )دنبال مکان میگردیم بشینیم شیره بکشیم پسر عمم تقریبا ۵ سال از من بزرگتر قد بلند و سفید و پسر خوب شیره هم تفریحی میزدن.بهشون گفتم تشریف بیارید خونه ما من تنهام بعد از کلی تعارف اومدن خونه ما و شروع کردن به کشیدن و خودمم هرزگاهی یه کام میگرفتم شب شد و گفتن بریم خونمون از پسر عمم خواهش کردم که بمونه یه زنگ زد خونشون و پیچوند البته نگفت که پیش منه و اونجا موند بعد از چند دقیقه گفتم احمد من برم دوش بگیرم و بیام ظهر هم تخم مرغ خورده بودیم گفت برو و بیا تا شام بخوریم من رفتم تو حموم اونم رفت کباب لقمه آماده خرید و اومد زنگ آیفون را زد چون درب حمام باز بود شنیدم و در را باز کردم اومد داخل درب حال را باز کرد دید من تو حمام هستم گفت چرا در حمام را نبستی گفتم بیا کارت دارم اومد داخل ژیلت را دادم دستش موهای پشت ران و ساق پا در کل همه جا را با چندتا ژیلت یکم پودر موبر زد در حین کار گفتم لباست را در بیار در آورد و با شرت بود اومدیم بیرون خودمون را خشک کردیم دیدم از تو پاچه شرت زده بیرون یهو گفتم این چرا اینطوریه خندید دستم را گذاشتم روش گفت نه خجالت بکش این همینطوری سیخ شده گفتم خواهش میکنم بزار بخورم یکم من من کرد و اوکی داد لختش کردم وای چی میدیدم ۲۰ سانت و کلفت باهاش بازی کردم و یکم خوردم گفتم به پهلو میخوابم بکن ولی کامل نکن توش خوابیدم و کرم زد و یه ذره که رفت داخل جیغ و دادم رفت هوا گشاد بودم ولی نه آنقدر تا نصفه بیشتر نکرد و آبش اومد البته بعد از دو ساعت شیره لامصب ببین چکار میکنه.شام خوردیم و دوباره کشیدن و در حین کشیدن گوشی من زنگ خورد رفتم رو تخت مامانم اینا خوابیدم و حرف زدن رفیقم بود یه چند دقیقه ای حرف زدیم دیدم احمد اومد داخل افتاد کنارم گفت وای چه تخت نرمی دوست دارم اینجا بکنمت هر دو هم لخت بودیم خلاصه شروع کرد نوازش و اومد به پهلو کنارم خوابید و آروم کرد توش چندتا تلمبه که زد گفت رو تخت مامانت اینا خوابیدیم چه حسی داری گفتم خوبه گفت الان هم مامانت رو این تخت داده هم تو یه لحظه یه جوری شدم گفتم منظورت چیه گفت مگه رو این تخت کاری نمیکنن گفتم خب حتما میکنن آقا دیگه ول نکرد هی گفت و همینطور داشت میزد یکم که جا باز کرد به صورت داری شدم لبه تخت و اون ایستاد رو زمین و میزد البته خیلی آروم دیدم داره کشو های دراور که نزدیک تخت بود را یکی یکی از بالا به پایین باز میکنه گفتم احمد چی میخوای هر دو هم تو حس بودیم اساسی،کشوی لباس مامانم سومی بود از بالا رسید بهش دیکه کیرش در اومد تمیزش کرد و حالا یه کشو پر از لباس زیر و رو گفت اینا میخواستم ،گفتم اذیت نکن وجدانن ببندش دوباره گذاشت تو کونم شروع کرد زدن و گفت آریا فقط بزار سوتین ببینم همین گفتم میفهمه شر میشه خلاصه گفتم باشه دقیقا یادمه یه سوتین برداشت رنگ زمینه زرد بود روش دایره ای مشکی داشت هی نگاه کرد تاپ برداشت شورت هاش ساده و معمولی بود بعد از چند دقیقه آبش اومد و ریخت تو کونم رفت سر کشو ایستاد با دقت نگاه کرد یه سوتین قرمز با یه شورت صورتی با یه تاپ پیدا کرد گفت میپوشی واسم با اکراه اوکی دادم ولی خودمم بدم نمیمد یه کم گذشت دوباره رفتیم تو کار سکس یعنی راند سوم و ساعت نزدیک سه شب بود خلاصه پوشیدم براش سوتین سایز ۸۵ کاپ متوسط تاپ بندی نارنجی تو سینه باز شورت صورتی معمولی یهو گفت جووون چه چیزی شدی دل به دلش دادم گفتم خوبه زن نیستم گفت رو بدن تو انقدر نشسته ببین رو بدن مامان چه کار میکنه گفتم همیشه این تاپ را تو خونه یا بیرون زیر مانتو میپوشه من دیدم گفت تا کجای سینش پیداست دقیقا چهار انگشت از نوک به بالا پوشیده بقیه لخت.تا اینا گفتم یعنی کیرش مثل فنر شد اومد سراغم دوباره به بغل خوابیدم و آروم فشار داد و سرش را آورد پشت گردنم گفت دیگه چی دیدی گفتم کلا هر موقع میخواد لباس بپوشه یا عوض کنه میگه آریا صورتت را اونطرف کن نبینی منم یه کوچولو اونطرف میکنم ولی تا حالا خیلی بدون سوتین با سوتین با شورت دیدمش گفت سینه هاش چطوریه گفتم بزرگه و نوک قهوه ای روشن داره هیکل هم که خودت دیدی شکم و کون بزرگ و رنگ پوست سفید اینا را شنید فرت آبش اومد گفتم چی شد گفت یه لحظه تصور کردم دارم میکنمش آبم اومد من هنوز لباسای مامانم تنم بود فقط شورت را زده بود کنار و داشت میکرد کارش که تموم شد ریخت تو کونم و تمیز کاری کرد و گفت لباس ها را در بیار فوری بزار سر جاش این شد باب این حرف ها بعد از تمیزکاری و سرویس رفتن اومدیم کنار هم خوابیدیم و از مامانم حرف زدیم گفت من همیشه تو کف این ممه ها بودم مخصوصا یه جا که یه ذره روسری میره کنار یا میفته و یه کوچولو گردن و همون بالاها پیدا میشه که من دیگه میمیرم.خلاصه این چند روز بیشتر اونجا بود و بساط کشیدن و چون آشپزی بلد بود غذا هم اوکی میکرد و کردن و ور رفتن با لباس ها به پا بود(البته وقتی محمود بود خیلی عادی بودیم) بعضی موقع ها میرفت خونشون که عمم هی بهش غر نزنه روز آخر بهش گفتم احمد یه عکس از این لباس ها بگیر که بعدا باهاش جق بزنی گفت باشه از همه لباس ها تک به تک گرفت و رفت و فرداش خانوادم اومدن و همه چیز کاملا عادی بود داستان از اینجا شروع میشه.مامانم دقیقا ۲۵ سال با من اختلاف سنی داره یعنی موقع حدود ۴۵ سال داشت خیلی سفیده قد تقریبا ۱۷۰ یکم تپل و کاملا عادی و معمولی یه داداش دارم با اختلاف ده سال کوچکتر از خودم و پدرم که بیشتر مواقع سر کار هست.خیلی روی این قضیه فکر کردم و تقریبا دو هفته گذشت و به این نتیجه رسیدم برای یکبار هم که شده تجربش کنم دوست داشتم سکس مامانم را ببینم اسمش مریمه.یه روز صبح دانشگاه نداشتم داداشم مدرسه بود خلاصه رفتم تو کار عملی کردن فکرم.گفتم راستش تو ایام عید احمد میمد اینجا بهم سر میزد و بدون اینکه من متوجه بشم رفته سر کشو لباسی تو و از همه چیز عکس گرفته اصلا مات و مبهوت شد الانم داره تهدید میکنه.هم میتونیم شکایت کنیم که ابرو خودمون میره هم به بابا و خانوادش بگیم که اونا شهید میکنن و بازم ابرو خودمون میره هم میتونیم باهاش کنار بیایم تا عکس ها را پاک کنه هر کدوم تو بگی اجرا میکنیم آقا یهو جیغ و داد و دعوا خلاصه آرومش کردم گفتم چکار میگی بکنیم گفت نمیدونم صبر کن گفتم فقط یا کسی حرف نزن خودت فکر کن گفت یه چند روز بزار فکر کنم و فقط داشت فحش میداد که چرا این کار را کرده هفته بعدی دقیقا همون روز که بیکار بودم صدام کرد من اتاق روی پارکینگ هست و اصلا کاری به ساخت نداره یعنی از درب حیاط که در به ساخت هم هست وارد میشی اتاق من مثل یه واحد جدا گانست صدام کرد اومدم پایین یه تاپ خاکی رنگ پوشیده بود کلا فقط نوک سینه را داشت با یه سوتین آبی گفت از ابرو میترسم به نظرت پاک کنه بهتره گفتم صد در صد بهتره گفت خب چی میخواد گفتم هیچی فقط میگه به بهانه تدریس فیزیک بیام خونتون و مامانت یه لباس همینطوری باز بپوشه من یکم نگاش کنم همین دوباره مامانم عصبانی شد.گفتم هر جور میدونی من که دیگه مغزم جواب نمیده.گفت باشه ولی نمیزارم دست بزنه و بلدم باهاش چکار کنم اشغال حرومزاده را.گفتم اوکی پس من بهش میگم بیا.زنگش زدم گفتم احمد به آرزوت رسیدی گفت چطور گفتم یادته تو عید همش میگفتی مامانت گفت آره گفتم کار حله و کل داستان را براش گفتم البته قضیه سو استفاده از عکس ها را من خودم انداختم وسط اون اصلا روحش خبردار نبود احمد کارش آزاد بود درس هم میخواند هفته بعدی شب قبل از انجام کار زنگش زدم گفتم صبح ساعت ۹ اینجا باش اوکی داد و صبح اومد رفتیم بالا تو اتاق من و بساط درس فیزیک را پهن کردیم به مریم جون هم گفتم چند دقیقه دیگه با یه سینی چایی بیا بالا و تاپ خاکی رنگ بپوش با سوتین قرمز با یه دامن اکثرا دامن هاش تا زانو بود و یه چادر هم سرت بکن و بیا داخل من میرم بیرون که زود کار حل بشه و باهاش صحبت کردم که حق نداری دست بهش بزاری و فقط نگاش کن و برو ولی مامان اگر یه ذره هم دستمالی کرد اشکال نداره فقط بزار زود بره گفت باشه به احمد هم از قبل گفته بودم پر رو و بی پروا برو جلو نترس.نشستیم سر درس احمد گفت تا خرخره شیره خوردم و کشیدم گفتم نوش جانت فقط کوتاه نیا و امروز کار را حل کن گفت باشه مامان اومد و در زد و خیلی عادی اومد داخل لب چادر دم دهنش لختی پا پیدا بود سلام سردی کرد و چایی را گذاشت لب تخت من ،منم فوری گفتم من شارژ خطم تمام شده برم سوپری بخرم و بیام آخه شاید یادتون باشه تقریبا ۱۵ سال پیش شارژ فقط از طریق سوپری و یا دستگاه پوز بود. از اتاق اومدم بیرون رفتم درب حیاط را باز کردم و زدم به هم که یعنی رفتم و سریع اومدم یه صندلی برداشتم و اومدم گذاشتم دم در اتاقم و از شیشه بالای اتاق که البته قبلا روزنامه چسبونده بودم و یه گوشه باز بود که مشرف بود به تخت میشد دید بزنی همه ماجرا را دیدم
مریم:خاک بر سر بی شعورت تو اومدی از لباس های من عکس گرفتی حالا تهدید میکنی بی شرف حرام زاده…
احمد:همیشه میخواستمت واقعا دوستت دارم
مریم:تو گوه خوردی که عاشق زن شوهر دار شدی الانم زود ببین و گورت را گم کن(دیگه چادر را انداخته بود)
احمد:من امروز آبم بیاد عکس ها را پاک میکنم و میرم فقط تروخدا حال بده فقط همین یک بار
مریم:اگر به خاطر آبروم نبود بیچاره ت میکردم فقط زود باش ببین و اونجا را بمال تا بشی و برو تا آریا نیومده یکم از رو شلوار مالید و بعد گفت دیدن فایده نداره بزار یکم دست بزنم و مامانم با لحن بدی گفت زود باش فقط تمومش کن دستش رسید وسط سینه مریم و مالید و رفت تو آسمونا کیرش را در آورد که بماله تا ارضا بشه مریم یهو بی اختیار گفت اوه خرطوم فیله و یه لبخند ریز زد احمد هم خندید یواش یواش تاپ را داد بالا و در آورد و شلوار خودشم درآورد مامان هی غر میزد زود باش حالا میاد احمد گفت خب لخت شو که همه جا را ببینم زود میشم.با نثار کردن چهارتا فش شلوارش را کشید پایین و گفت سوتین را باز کن بازش کرد و وقتی ممه ها افتاد بیرون دیگه احمد وحشی شد مامان را خوابوند رو تخت و افتاد روش و فقط میخورد از سینه و گردن و شکم و رون ها و همه جا هنوز مامانم شورت تنش بود.گردن و سینه تو دهنش بود گفت بزارم لا سینه زود میشم و فقط قربون صدقه سینه ها میرفت مامانم گفت هر کاری دوست داری بکن که زودتر بیاد ولی این دفعه اول و آخر هست سری بعدی وجود نداره.چند دقیقه گذاشت لا سینه مامانم فقط با تعجب به بزرگی این کیر نگاه میکرد.گفت چرا نمیاد احمد گفت عزیزم اینطوری هم نمیاد بزارم توش دو ثانیه ای میاد با یه حالت اکراه گفت فقط سریع.وای احمد به آرزوش رسید و شرت مامان را در آورد و آروم گذاشت توش با هر فشار کوچیک چشمای مامان بسته میشد و باز میشد سینه ها را چنگ زده بود و میمالید چند دقیقه کرد مامانم گفت بیا داری بکن گفت نه میخوام ممه ببینم گفت خب بزار بشینم روش نشست روش و بالا و پایین میپرید یکبار تو حالت خوابیده ارضا شد دو بار وقتی اومد نشست روش ارضا شد بعد خوابید احمد اومد رو کونش خوابید و حسابی میکرد سینه های مامان در همه حالت تو دستش بود واقعا بدنش را دیده بودم ولی خوده کوس و کون را ندیده بودم خیلی تمیز و قشنگ بود بعد هم مامان را برگردوند و یکم لا سینه و دوباره گذاشت تو کوس بعد از چندتا تلمبه کشید بیرون و ریخت رو شکمش مامانم یه لبخند ریزی زد و گفت خیلی عالی بود مرسی احمد گفت شما هم عالی بودی فقط حیف که دفعه آخر بود دوتاشون خندیدن و مامانم گفت چه روزهایی میای به آریا فیزیک یاد بدی و دوباره خندیدن.رفتم صندلی را گذاشتم پایین و صدای درب حیاط را در آوردم و آروم اومدم تو پله ها احمد از اتاق اومد بیرون و گفت آریا من باید برم بهم زنگ بزن گفتم اوکی به سلامت رفتم داخل اتاق دیدم مامان پتو روش کشیده گفت برو بیرون لباس بپوشم خندم گرفت گفت چرا میخندی گفتم تا الان داشتی به چهل روش میدادی بوی آبش فضا را پر کرده حالا برم بیرون گفت نه فقط دست زد گفتم عشقم من همه چیز را دیدم و پتو را برداشتم کاملا لخت و جای آب رو شکمش بود گفتم خوش گذشت خندید و گفت جلسه بعدی آموزش چه روزی هست؟از اینجا شروع شد دیگه تو هر فرصتی و هر مکانی سکس داشتن که اگر خواستین در قسمت های بعدی میگم ببخشید که طولانی شد
نوشته: آریا
7 پاسخ به “سینه بزرگ و دردسرهایش (1)”
حیف درد زایمانی که مادرت کشیده کونی دامن پای مامانت بود بعد شلوارو دراورد کونی
حیف درد زایمانی که مادرت کشیده کونی دامن پای مامانت بود بعد شلوارو دراورد کونی
کاش ی مفعول اینجوری داشتم
باور کن کص ندیدی! طرف حس کنه داری بهش تجاوز میکنی حتی خیس هم نمیشه چه برسه به ارضا!!
بخولش
کسی آنلاین هست با هم صحبت کنیم آشنا بشیم لطفاً سن بین ۲۵ تا ۳۵
فقط عاشق اینم …. ؟ خیلی بی ناموسی کوسکش داستانت رونخوندم اقاازین به بعدجق زدن باهمچین داستان های مصداق انجام همون کاره دقیقاهمون کاراینوگفتم که حتی جقم کسی نزنه باهاش حرومزاده خودت جنده ای چکار… استغفرالله ناموساهرکه فحش نده خره